تبليغاتX
هیئت منتظران مهدی (عج) سرابی
خوش آمدید (اللهم عجل لولیک الفرج )-با دادن نظرات خود ما را راهنمایی کنید...

عنوان مقاله : آداب انتظار

 برگرفته از :  شرح نهج البلاغه علامه جعفرى ج 27

  

و امّا آداب انتظار ; يعنى امورى كه وجود آنها در مؤمن سبب كامل شدن فضل و ثواب انتظار او مى شود ، اگر چه بعد از حاصل شدن حقيقت انتظار و شرايط لازمه آن; نبود آن امور موجب نقصان اصل فضائل انتظار نمى شود .
و اين مانند وجود انسان است كه وقتى كه همه اعضايش صحيح باشد ، و لباس اش به قدر پوشش بدن و عورت باشد ، و آلوده به نجاسات و كثافات هم نباشد  ، پس آنچه لازمه آثار انسانى است ــ چون بينائى و شنوائى و جميع حركات و سكنات و انتفاعات و اكتسابات ــ از او ظاهر خواهد شد و نقصانى در آن آثار نخواهد بود .
و لكن اگر لباسهاى فاخر بپوشد و خود را زينت نمايد به آنچه متعارف است ، پس اين سبب ; زيادتى حسن جمال او در انظار و واقع شدن او در قلوب مى شود ، و به سبب آن درمجالس و محافل در نزد اعيان و اشراف; تشريفات و تعظيمات و احترامات خاصّه پيدا مى كند .
و همچنين هر گاه آن آداب خاصّه در مؤمن در حال انتظارش موجود شد موجب رفعت مقام و درجه او نزد خداوند و در نزد اولياء او مى شود ، و در درجات عاليه بهشت قرار مى گيرد.
و مهمترين آداب انتظار دو امر است كه بر اين وجه بيان مى كنيم :
امر اوّل :
آنكه همچنانچه در بيان حقيقت و معناى انتظار گفتيم كه انتظار كامل ظاهرى و قلبى آن است كه حال بنده مؤمن در مقام انتظار فرج و ظهور حضرت بقيّة الله صلوات الله عليه و اشتياق به سوى آن بايد مانند حال كسى باشد كه انتظار مسافرى را دارد از دوستان خود كه در راه سفر به وطن مى آيد ، پس واضح است كه چنين كسى بر حسب شأن آن مسافر ــ هرگاه شخص جليلى باشد ــ و به مقتضاى درجه محبتش با آن شخص جليل ; و بر حسب مقدور خود سعى مى كند تا قبل از ورود آن مسافر براى او منزلى را تهيّه و آن را نظافت نموده و زينت دهد ، و همچنين نسبت به حال خود مهمان ، و نيز نسبت به موجود نمودن هدايا و تعارفات از خوردنى و پوشيدنى و امثال آن از براى آن مسافر جليل تهيّه و تدارك مى بيند.
پس بنده مؤمن هم هرگاه واقعاً انتظار ظهور فرج مولاى خود صلوات الله عليه را دارد ، و حقيقتاً اشتياق به سوى لقاى جمال بى مانند آن مظهر كمال حضرت ذو الجلال و نيز ديدار جمال مبارك جميع آباء طاهرين آنحضرت صلوات الله عليه را و لقاى همه اولياء الهى را كه در زمان ظهور ايشان ميسّر خواهد شد ; دارد ، و اگر واقعاً آرزومند درك حضور مبارك آنها مى باشد ــ چه بر وجهى كه امر ظهور فرج ايشان مقارن شود با زمان حيات او ، يا به نوعى كه بعد از موت او را زنده نمايند و فائز به فيض خدمت آنحضرت گردد ــ پس بر چنين كسى لازم است بعد از آنيكه حدّ واجب انتظار را ــ به نوعى كه بيان شد ــ تحصيل كرد ; سعى و كوشش كند تا آنكه باطن و قلب خود را به محاسن و مكارم اخلاق زينت دهد ، از قبيل متصّف شدن به صفت حلم و وقار و عفّت و بى نيازى از غير خدا و توكل و ترحم و خضوع و خشوع و تواضع و جود و كرم و امثال اينها ، و ظاهر خود را به آداب و سنن نبويّه (صلى الله عليه وآله)زينت دهد ، بر وجهى كه در مقام خود مسطور است از قبيل انجام دادن نوافل و مستحبات ، ــ خاصّه مؤكده از آنها را ــ و ترك نمودن مكروهات .
چنانچه به اين مطلب ــ يعنى اهتمام داشتن در مكارم و محاسن اخلاق و سنن و آداب ــ در ضمن احاديثى كه در بيان فضائل انتظار فرج ذكر شد ; اشاره گرديد.
و لكن عمده تأكيد در اين مورد آن است كه بنده مؤمن در مقام اتصاف به آن اخلاق حسنه و آداب نبويّه بر وجهى سعى نمايد كه معروف و شناخته به آن اخلاق و آداب شود ، از آن جهت كه او در آن آداب ; در هر حال و در هر زمانى كمال سعى و اهتمام را داشته باشد ، بواسطه آنچه در «بحار» از «خرائج» از حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام)روايت شده كه حضرتش ـ در ضمن حديثى ـ فرمود:
و عوّدوا أنفسكم الخير و كونوا من أهله تعرفوا فإنّي امر بهذا ولدي و شيعتي
يعنى : خودتان را به امر خير عادت بدهيد ، و از اهل آن شويد تا آنكه نزد هر كسى به وصف خير و نيكى شناخته شويد ، و هركس شما را به طريق صلاح بشناسد ، پس بدرستيكه من به اين طريق و اين نحو اولاد و شيعيان خود را امر مى كنم.
و روايت ديگرى در «كافى» از حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) نقل شده كه حضرت كه فرمودند:
بارها از پدر بزرگوارم شنيدم كه مى فرمود: شيعه ما نيست كسي كه پرهيزكارى او را در  خانه هايشان ذكر نكنند ، و از اولياء ما نيست كسيكه او در قريه اى باشد كه در او ده هزار نفر مرد باشد و در ما بين آنها پرهيزكارتر از او پيدا شود
و در حديث ديگر فرمود: در شهرى كه در او صد هزار نفر يا بيشتر باشد و در مابين آنها پرهيزكارتر از او پيدا شود
پس از اين احاديث استفاده مى شود كه : آنچه وسيله تقرّب به ائمّه اطهار(عليهم السلام)است  ، و موجب لياقت انس با آنهامى شود ، اهتمام در اتّصاف به وصف صلاح و محاسن اخلاق و مكارم سنن و آداب است ، خصوصاً بر وجهى كه از او اين اوصاف ــ از جهت شدت مواظبت بر آن و محافظت در آنها ــ نمايان و هويدا باشد.
علاوه بر آنكه به مقتضاى براهين و ضرورت عقل وسيله محبت مابين دو شخص ــ بر وجهى كه موجب انس آنها با هم شود و سبب اتّحاد و اتّصال تامّ گردد ــ سنخيت و جنسيّت آن دو در احوال و اوصاف است  ، پس بنده مؤمن هم هرگاه كمال اشتياق به درك فيض حضور مبارك مولاى خود صلوات الله عليه دارد ، و فوز به مقام انس به خدمت آنحضرت )عليه السلام) را در حال ظهور فرج ايشان ، بلكه قبل از آن هم در ساير احوال ; دارد ، بايد در اين دو امر ; يعنى محاسن اخلاق قلبى ، و حسن آداب ظاهرى نبويّه  سعى نمايد .
پس بر اين وجه كمال تهيّأ حاصل مى شود ، و به كمال انتظار آن حاصل مى شود ، و كمال فضائل و آثار بر آن مترتّب مى شود.
امر دوّم :
و از آداب ظاهرى تهيّأ و انتظار ; مهيّا نمودن اسلحه است ، و لو اينكه يك تير باشد ــ چنانچه ذكر آن و ذكر فضل آن از حضرت صادق (عليه السلام)در باب تمنّى و آرزوى نصرت حضرت قائم (عليه السلام) گذشت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:8 AM  توسط وحید الوندی  | 

عنوان مقاله : ابعاد عملى انتظار

 

از آن‏جا كه انتظار، حافظ ابعاد عملى مكتب است، در اين‏جا به چند بُعد از ابعاد عملى آن اشاره مى‏كنيم:

1- بعد دين‏دارى:

انسان در دوران غيبت بايد در امر دين و صحت اعمال خود مواظبت بيشترى داشته باشد و از هرگونه سستى و انحراف دورى گزيند و اگر ابتلايى يافت به سرعت باز گردد و در خط صحيح قرار گيرد. امام صادق(ع) مى‏فرمايد:براى صاحب الأمر غيبتى طولانى است. در اين دوران هر كسى بايد تقوا پيشه سازد و چنگ در دين خود زند.

2-  بُعد پارسايى:

انسانِ منتظر، علاوه بر تديّن و تقوا، بايد پارسا باشد و خود را چنان‏كه موعود دوست دارد بسازد تا به او و يارانش شباهت يابد و به لطف خدا در شمار يارانش در آيد. امام صادق(ع) مى‏فرمايد:هر كس مى‏خواهد در شمار اصحاب قائم باشد، بايد چشم به راه باشد و پارسايى پيش گيرد و اعمال با ورع داشته باشد.

3- بُعد تقيّد مكتبى:

تقيّد مكتبى، صلابت اعتقادى، حماسه ‏دارى دينى و سازش ناشناسى خطى، از جمله ويژگى‏هاى رهروان راه سرخ تشيع پايدار علوى است.
وَ مالِيَ إلّا آلَ أحْمَدَ شيعَة
وَ مالِيَ إلاّ مَشْعَبَ الْحَقِّ مَشْعَبٌ
- من پيرو آلِ محمدم(ص)، نه كس ديگر و راه سپار راه بر حقِ حقم، نه‏راهى ديگر.اين است شعار شيعه در طول تاريخ، در آوردگاه‏ها و ميدان‏ها، در تبعيدها و زندان‏ها، در خون‏ها و حماسه‏ ها، در فريادها و خروش‏ها؛ تا آن هنگام كه اين فرياد در جام زرين خورشيد بريزد و جهانگير شود.انسانِ منتظر مهدى، در راه آل محمد(ص) است. به همين دليل، پيامبر(ص) مى‏فرمايد:خوشا به حال منتظرانى كه به حضور «قائم» برسند، آنان كه پيش از قيام او نيز پيرو اويند. با دوست او عاشقانه دوست‏اند و موافق، و با دشمن او خصمانه دشمن‏اند و مخالف.

4- بُعد امر به معروف و نهى از منكر:

با اين دو عمل، احكام و واجبات الهى برقرار مى‏ماند و جامعه دينى از انحراف مى‏رهد. رضا و خشنودى مهدى(عج) در آن است كه «معروف» عملى شود و «منكر» ترك گردد. بنابر اين، انسانِ منتظر، نمى‏تواند بى‏تفاوت باشد. اگر مهدى حضور يابد بزرگ‏ترين آمر و ناهى در روزگار ظهور خواهد بود و همان‏گونه كه پيامبر(ص) فرمود: خوشا به حال كسانى كه در غياب مهدى نيز به او اقتدا كنند: طُوبى لِمَنْ أدْرَك قائِمَ أهلِ بَيْتي وَ هُوَ مَقْتَدٍ بِهِ قَبْلَ قيامِه.

5- بُعد اخلاق اسلامى:

بزرگ‏ترين وجه تمايز جامعه اسلامى از ديگر جامعه‏ ها، همان اخلاق نورانى اسلام است. جامعه منتظر بايد مظهر اخلاق اسلامى باشد. امام صادق(ع) در حديثى مى‏فرمايد:هر كس مى‏خواهد در شمار اصحاب قائم باشد، بايد در عصر انتظار، مظهر اخلاق نيك اسلامى باشد، چنين كسى اگر پيش از قيام قائم درگذرد، پاداش او مانند كسانى باشد كه قائم را درك كنند و به حضور او برسند.

6- بُعد آمادگى نظامى:

مسلمان بايد هميشه آمادگى نظامى و نيروى سلحشورى داشته باشد، تا به هنگام طلوع خورشيد، به صف پيكارگران ركاب مهدى(عج) بپيوندد و در نبرد بزرگ حق و باطل حماسه آفريند و حضور فعّال داشته ‏باشد. امام صادق(ع) مى‏فرمايد:بايد هر يك از شما براى خروج قائم سلاح تهيه كنيد، اگر چه يك نيزه، چون وقتى خدا ببيند كسى به نيت يارى مهدى اسلحه تهيه كرده است اميد است عمر او را دراز كند تا ظهور را درك كند و از ياوران مهدى(عج) باشد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:7 AM  توسط وحید الوندی  | 

عنوان مقاله :  احادیث در مورد انتظار فرج

 

 رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم:

طوبى للصابرين فى غيبته، طوبى للمقيمين على محبته

خوشا به حال صبر كنندگان در ايام غيبتش، خوشا به حال پايداران بر دوستى و محبتش 1

اميرالمؤمنين عليه السلام:

انتظروا الفرج ولاتيأسوا من روح الله، فان احب الاعمال الى الله عزوجل انتظار الفرج ... والمنتظر للفرج كالمتشحط بدمه فى سبيل الله

انتظار فرج بكشيد و از رحمت خدا نااميد نگرديد، زيرا محبوبترين اعمال نزد خداى عزوجل، انتظار فرج است. و همانا منتظران فرج مانند شهيدانى هستند كه در راه خدا، در خون خود مى غلتند   2

امام حسين عليه السلام:

اما ان الصابر فى غيبته على الاذى والتكذيب، بمنزلة المجاهد بالسيف بين يدى رسول الله صلى الله عليه و آله

... به تحقيق كه صبركنندگان در غيبتش بر اذيت ها و تكذيب ها، مانند مجاهدان با شمشير در سپاه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)هستند 3

 امام زين العابدين عليه السلام:

من ثبت على ولايتنا فى غيبة قائمنا، اعطاه الله أجر الف شهيد مثل شهداء بدر و احد

هر كه در دوران غيبت قائم ما، بر ولايت ما ثابت قدم باشد، خداوند پاداش هزار شهيد مانند شهداى بدر و احد را به او عطا مى فرمايد. 4

 امام صادق عليه السلام:

المنتظر للثانى عشر كالشاهر سيفه بين يدى رسول الله صلى الله عليه و آله يذب عنه

كسى كه منتظر امام دوازدهم است مانند كسى است كه در كنار رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) و براى دفاع از آن حضرت شمشير مى زند. 5

 امام موسى كاظم عليه السلام:

طوبى لشيعتنا المتمسكين بحبّنا فى غيبة قائمنا، الثابتين على موالاتنا والبراءة من اعدائنا، اولئك منّا و نحن منهم، وقد رضوا بنا ائمة ورضينا بهم شيعة، طوبى لهم ثم طوبى لهم، هم والله معنا فى درجتنا يوم القيامة.

خوشا به حال شيعيان ما كه در غيبت قائم ما بر محبت و ولايت ما و بيزارى از دشمنان ما پايدار ماندند، آنها از ماو ما از آنهائيم. و همانا آنان امامت ما را پذيرفتند، ما هم آنها را به عنوان شيعيان خود پذيرفتيم. خوشا به حال آنها و باز هم  خوشا به حال آنها، آنها به خدا قسم در درجه ما و در كنار ما در روز قيامت اند. 6

  امام رضا عليه السلام:

ما أحسن الصبر و انتظار الفرج

چه بهتر است صبر كردن و انتظار فرج كشيدن. 7

 امام جواد عليه السلام:

افضل اعمال شيعتنا انتظار الفرج

برترين اعمال شيعيانمان، انتظار فرج است8

امام هادى عليه السلام:

لولا من يبقى بعد غيبة قائمكم من العلماء الداعين اليه، والدّالين عليه، والذّابين عن دينه بحُجج الله، والمنقذين للضعفاء من عبادالله من شباك ابليس ومردته، لما بقى احد الا ارتد عن دين الله. ولكنهم يمسكون ازمة قلوب ضعفاء الشيعة كما يمسك صاحب السفينة سكانها، اولئك هم الافضلون عندالله عزوجل

اگر نه اين بود كه پس از غيبت قائم آل محمد، برخى از علما وجود دارند كه به سوى او دعوت مى كنند و مردم را بهحضرتش سوق مى دهند و از دينش با استدلالهاى الهى حمايت مى كنند و ضعيفان از بندگان خدا را از افتادن در دام ابليس و يارانش، رهايى مى بخشند، پس به تحقيق هيچ كس نمى ماند جز اينكه از دين خدا بر مى گشت. ولى آن عالمان زمان قلوب ضعفاى شيعه را مى گيرند همانگونه كه ناخداى كشتى، سكّان و فرمان كشتى را مى گيرد و پس آنها نزد خداى عزوجل از همه برترند. 9

 

پی نوشت ها :

1-  ينابيع المودة، ج 3، ص 101.

2- بحارالانوار، ج 52، ص 123.

3- اعلام الورى، ص 384.

4- كشف الغمه، ج 3، ص 312.

5- غيبت نعمانى، ص 41.

6- الزام الناصب، ص 68.

7- منتخب الاثر، ص 496.

8- غيبت نعمانى، ص 180.

9- بحارالانوار، ج 51، ص 156.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:7 AM  توسط وحید الوندی  | 
 

سيماي كلي دوران ظهور


نويسنده : علي كوراني

 


 

بعد از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران نشانه هاى اعتقاد به حضرت مهدى منتظر ( ع ) در ميان ملل جهان اسلام وحتى غير اسلامي يعنى پرسش از او وسخن گفتن پيرامون او ومطالعه و تأليف در باره او به اوج خود رسيد .

تا جائيكه اين لطيفه شايع شده كه وزارت اطلاعات آمريكا  پرونده اى از تمام اطلاعات لازم در باره امام مهدى ( ع ) تهيه وتنظيم نموده كه تنها نقص آن تصوير آن حضرت است . وشايد بزرگ ترين رويداد سياسى مربوط به اعتقاد به آن حضرت در اين دوره ، انقلابى باشد كه در آغاز سال 1400 هجرى به رهبرى " محمد عبدالله قرشى " در حرم مكه مكرمه اتفاق افتاد . به گونه اى كه ياران او به حرم مسلط شدند ومعاون وى " جهيمان " از داخل حرم اعلاميه اى پخش نموده و مسلمانان را به بيعت با قرشى دعوت كرد ، به اعتبار اين كه او همان مهدى منتظر است كه پيامبر صلى الله عليه وآله ظهورش را بشارت داده است .
اشغال حرم توسط آنها ومقاومت نيرومندانه آنان چندين روز به طول انجاميد كه حكومت سعودى به پيروزى بر آنان دست نيافت مگر بعد از در خواست گروه ويژه كماندويى از فرانسه !
و هم چنين بزرگترين فعاليت تبليغاتى كه مستقيما مربوط به اعتقاد به ظهور حضرت مهدى ( ع ) توسط دشمنان ما در اين فاصله انجام گرفته ، فيلم " نوسترا داموس " است كه چهار سال قبل بمدت سه ماه متوالى در شبكه هاى تلويزيونى آمريكا به نمايش گذاشته شد . اين فيلم سرگذشت زندگى ستاره شناس و
پزشك فرانسوى بنام " ميشيل نوسترا داموس Nostra damus " است كه نزديك به 500 سال قبل مى زيست . وى پيشگويى هاى خود را در باره آينده به رشته تحرير در آورده ، كه مهمترين آنها پيشگويى او در باره ظهور نواده پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه مكرمه ، و وحدت بخشيدن به مسلمانان ، و به زير پرچم خود آوردن آنها و پيروزى بر اروپائيان وويران كردن شهر و يا شهرهاى بزرگ سرزمين جديد ( امريكا ) است و بنظر مى رسد " لوبى " صهيونيست واطلاعات آمريكا در ساختن اين فيلم دست داشته باشند  و هدف آنان از تهيه اين فيلم بسيج نمودن ملتهاى آمريكا و اورپا عليه ايران و مسلمانان است ، زيرا آن را خطرى مى پندارند كه غرب وتمدن آن را تهديد مى كند ، بويژه وقتى كه آنچه را برپيشگوئى " نوسترا داموس " اضافه نموده اند مورد توجه قرار دهيم و آن اين كه آمريكا بعد از شكست اورپا به دست حضرت مهدى ( ع ) و نابودى موشكهاى غول پيكر واشنگتن وديگر شهرهاى آن ، جهت رويارويى با آن حضرت به بستن يك پيمان همكارى با روسيه اقدام نموده و سر انجام بروى پيروز مى گردند !
 علاوه بر اين كه در زمينه ارزش علمى كتاب و
نويسنده آن جاى بحث وگفتگو است . آن كتاب مجموعه اى از پيش گوئيهايى است كه نويسنده به زبان قديم فرانسه       ( لاتين ) وبا شيوه رمزى و ابهام آميز نوشته است كه قابل تفسير به صورتهاى گوناگون مى باشد.

 بنظر نگارنده ، نويسنده آن كتاب بر
پاره اى از منابع اسلامى در مورد حضرت مهدى ( ع ) آگاهى يافته و يا با بعضى از علماى ما ملاقات نموده است . بويژه وى مدتى از عمر خويش را در ايتاليا و جنوب فرانسه وچه بسا در اندلس گذرانده است  .
اما كتاب او با سرعت پس از پيروزى انقلاب منتشر و
چاپهاى آن با شرح ها وتفسيرهاى متعدد ، به صدها هزار و حتى گفته اند به ميليونها نسخه رسيد و آنگاه تبديل به فيلم سينمائى شد و در شبكه هاى تلويزيونى فرانسه در معرض ديد ميليونها تماشا گر آمريكائى واورپائى قرار گرفت . مسألة اين نيست كه غربى ها اعتقاد به ظهور مسيح عليه السلام و با اعتقاد به صحت پيشگوئى هاى نوستر داموس ويا ديگر ستاره شناسان دارند .  بلكه بر اين باورند كه خطر خيزش اسلامى وتمدن الهى آن ، تمدن مادى آنان را تهديد نموده ، وسلطه ظالمانه آنها برملتهاى جهان را از ميان بر مى دارد  و از اين رو مى بينيد كه آنها از هر عنصر اطلاعاتى استفاده مى كنند تا زنگهاى خطر را در گوش ملتها به صدا در آورند . و به حركت جديد انقلاب و روند آينده آن در مكه و مصر و سرزمينهاى اسلامى چشم دوخته اند .

 تا اين كه موافقت و
پيشتيبانى ملتهاى خود را جهت اجراى تمام نقشه هاى استعمارى خود در حال و آينده ، جهت ضربه زدن به انقلاب اسلامى در اين كشور و يا در ساير كشورها جذب نمايند .  اما اين مسألة از نظر يهوديان ، بالا بردن ترس و هراس غربيها از خطر جنبش اسلامى تا حد توانشان مى باشد ، تا بدين وسيله اين خطر را از خود دور سازند . وبدين جهت به غربيها چنين وانمود مى سازند كه ، تمدن غرب مورد هدف انقلاب اسلامى بوده ، و اسرائيل اولين خط دفاعى غرب بشمار مى رود . بنابر اين دشمنان ما به حساب باور و عقيده خود ناچارند در مورد امام مهدى ( ع ) تبليغات آنچنانى نموده و دست به تهيه فيلم بزنند و از آنجائى كه با موج آگاهى بخش اسلام كه نسبت به رهبر موعود افزايش خواهد يافت روبرو مى شوند ، ناگزيرتر شده ، و در صورت صحت امر ظهور ، وآشكار شدن آن بزرگوار  با او روياروئى نمايند .


 ( جالب اين كه ) آنان بدليل ترس و
وحشتى كه در درون خود از آن حضرت دارند زمينه را براى او مهيا مى نمايند ، بگونه اى كه شوق ما را به ديدار نواده پيامبر صلى الله عليه وآله كه در كنار كعبه ظهور مى كند ، بر مى انگيزاند زمانى يك مسلمان امام مهدى عليه السلام را در فيلم نوسترا داموس مى بيند كه چگونه از اتاق عمليات به كمك ژنرالهاى بزرگ خود ( به تعبير فيلم ) صحنه جنگ را اداره كرده و با سردمداران كفر مبارزه مى نمايد ، وبا پرتاب موشكهاى غول پيكر از قلب صحراى حجاز به پايگاههاى كفر واستعمار در آمريكا واورپا كه آنها را درهم مى كوبد ، چقدر سرشار از اميد واشتياق مى گردد .

 اما اين بازتاب ها در مورد اعتقاد به حضرت مهدى منتظر ( ارواحنا فداه ) جز پژواك صدا چيزى نيست ، وصدا وعمل بزرگتر مسألة او همين انقلاب دشمن ستيز اسلامى ايران است كه بنام آن بزرگوار وجهت آماده سازى منطقه وجهان براى ظهور خجسته وى ، بپا شده ، وشراره آن در تمام سرزمينهاى اسلامى شعله ور گرديده است . در ايران ، احساس مى كنى كه حضور حضرت مهدى ( ع ) بيشتر و
بزرگتر از همه سران انقلاب وعلماى نهضت است زيرا او رهبر حقيقى انقلاب و حكومت است و همانا امام خمينى رضوان الله تعالى عليه نماينده و نائب او است كه نام آن حضرت را با احترام و قداست فراوان ياد كرده و مى گويد : ارواحنا لتراب مقدمه الفداء ،  ( جان ما فداى خاك پايش باد ) و مى گويد كشور ما كشور امام زمان است و نهايت آرزو واميد ما اين است كه امانت دار او بوده و اين امانت را به صاحب اصلى آن بسپاريم .
نام و
ياد امام مهدى  ( ع ) با احترام و قداست تمام در قلب مردم ايران و در شعارها و نام فرزندان و مؤسسات و خيابانها و مراكز تجارى آنان و در دل رزمندگان اسلام كه وجودشان هم چون شمع از شوق ديدار وى ذوب شده و او را در خواب و فرشته گانش را در بيدارى مى بينند جاى دارد و هم آنان هستند كه دوست دارند با جان خود ، در راه قدس به ديدار حضرتش شرفيات شوند . شوق و محبت و قداستى را كه حضرت مهدى ( ع ) ( ارواحنا فداه ) در قلبهاى شيعيان وعموم مسلمانان داراست ، تا كنون هيچ شخصيتى در روى زمين دارا نبوده است و اين علاقه مردمى و توجه به مسأله ظهور آن حضرت رو به افزايش بوده ، تا اين كه خداوند به وعده خويش جامه عمل پوشانده ، وآئين خود را بر تمام اديان پيروز گرداند .


 با آن كه قرآن كريم معجزه جاويد پيامبر اسلام ( ص ) است ودر هر زمان و
نسلى تازگى دارد . با اين وصف از جمله معجزه هاى هميشه تازه وى خبرهايى است كه توسط آن حضرت از آينده زندگى انسانها و خط سير اسلام ، تا فرا رسيدن زمان بازگشت اسلام ( موعود ) بيان شده است ، عصرى كه خداوند دين خود را بر تمام اديان ومكاتب جهان بر خلاف خواست مشركان و كافران پيروز مى گرداند و اين عصر ظهور اسلام كه موضوع اين كتاب است همان عصر ظهور حضرت مهدى ( ع ) است و هيچ تفاوتى بين اين دو ، در صدها روايت بشارت دهنده پيامبر صلى الله عليه وآله و رواياتى كه از طريق صحابه و تابعين و نويسندگان صحاح و مجموعه هاى روايتى كه در باره اين دو عصر رسيده وجود ندارد ، با آن كه اختلاف روش داشته اند  و اگر روايات امامان اهل بيت ( ع ) را بر آنها بيفزائيم بيش از يكهزار روايت مى شود ، اگر چه ائمه ( ع ) همواره احاديث خود را به پيامبر صلى الله عليه وآله نسبت نداده اند ، لكن بارها تأكيد فرموده اند كه آنچه بيان نموده اند از پدران پاك و از جد بزرگوارشان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مى باشد .

 سيمائى را كه اين روايات از اوضاع جهان در زمان ظهور ترسيم مى كند به ويژه از منطقه ظهور آن حضرت ، مانند : يمن ، حجاز ، ايران ، عراق ، شام ، فلسطين ، مصر ومغرب ( مراكش ) . . سيمائى است كامل
.

مكه بسيارى از حوادث بزرگ وكوچك ونامهاى اشخاص واماكن را در بر مى گيرد . كوشيده ام اين روايات را از ميان احاديث فراوان ، استخراج نموده و برگزينم و تا حد ممكن به شكلى واضح و پيوسته و دقيق در دسترس عموم مسلمانان قرار دهم . در اين بخش ، قبل از پرداختن به مشروح آن روايات ، خلاصه اى از آنها را عرضه مى دارم تا سيمائى كلى از عصر ظهور باشد .

 روايات شريفه حاكى از اين است كه انقلاب و
حركت ظهور حضرت مهدى ( ارواحنا فداه ) بعد از فراهم شدن مقدمات و آمادگيهاى منطقه اى و جهانى از مكه آغاز مى گردد  و طبق بيان روايات ، در سطح جهانى نبردى سخت بين روميان ( غربيها ) و بين تركان و يا هواداران آنها كه ظاهرا روسها باشند بوجود مى آيد ، تا جائيكه به جنگ جهانى منجر مى گردد . اما در سطح منطقه دو حكومت هوادار حضرت مهدى عليه السلام در ايران و يمن تشكيل خواهد شد  كه ياران ايرانى آن حضرت مدتى قبل از ظهور ، حكومت خويش را تأسيس نموده و درگير جنگى طولانى مى شوند كه سر انجام در آن پيروز مى گردند و اندك زمانى پيش از ظهور آن بزرگوار در بين ايرانيان دو شخصيت ، با عنوان سيد خراسانى ، رهبر سياسى و شعيب بن صالح ، رهبر نظامى ظاهر شده و ايرانيان تحت رهبرى اين دو تن ، نقش مهمى را در حركت ظهور آن حضرت ايفاء خواهند نمود .
اما ياران يمنى وى ، قيام و انقلاب آنان چند ماه پيش از ظهور حضرت بوده و ظاهرا ايشان در سازمان بخشيدن به خلاء سياسى كه در حجاز بوجود مى آيد همكارى مى نمايند . علت بوجود آمدن اين خلاء سياسى حجاز اين است كه شاه نابرخردى از خاندان فلان ! كه آخرين پادشاه حجاز مى باشد كشته شده و برسر جانشينى او اختلاف بوجود مى آيد به گونه اى كه اين اختلاف تا ظهور مهدى ( ع ) ادامه خواهد يافت .
" آنگاه كه مرگ عبدالله فرا رسد ، مردم در جانشينى او نسبت به هيچ كس به توافق نمى رسند واين جريان تا ظهور حضرت صاحب الامر همچنان ادامه مى يابد ، عمر سلطنت هاى چندين ساله بسر آمده ، نوبت پادشاهى چند ماهه و
چندين روزه فرا مى رسد . ابو بصير مى گويد : پرسيدم : آيا اين وضع به طول مى انجامد ؟
فرمود : هرگز . " واين درگيرى بعد از كشته شدن اين پادشاه  ( عبدالله ) منجر به كشمكش بين قبيله حجاز مى شود . "

از جمله نشانه هاى ظهور ، حادثه اى است كه بين دو حرم ( مكه ومدينه ) رخ مى دهد . عرض كردم : چه حادثه اى اتفاق مى افتد ؟
فرمود : تعصب قبيله اى ميان دو حرم به وجود آمده و
شخصى از فرزندان فلان ! پانزده تن از سران و شخصيتهاى قبيله مخالف و يا از فرزندان مخالفان خود را مى كشد . " در اين هنگام نشانه هاى ظهور حضرت مهدى ( ع ) آشكار شده و شايد بزرگترين نشانه آن ، نداى آسمانى است ، كه به نام او در 23 ماه رمضان شنيده مى شود . " سيف بن عميره گفت : نزد ابو جعفر منصور بودم وى بدون مقدمه گفت : اى سيف بن عميره بدون ترديد ندا كننده اى از آسمان نام مردى از فرزندان ابو طالب را مى خواند.
 گفتم : فدايت شوم اى امير مؤمنان ، اين سخن را روايت مى كنيد ؟ گفت : آرى سوگند به آن كس كه جانم در دست او است آن را با گوش خود شنيدم . گفتم : اى امير مؤمنان ، من تا كنون چنين حديثى از كسى نشنيده ام ! گفت : اى سيف ، اين سخن حق است ، زمانيكه آن
امر واقع مى شود ، نخستين كسى كه اجابت نمايد ما هستيم ، مگرنه اين است كه آن ندا ، مردى از عموزادگان ما را مى خواند ؟
گفتم : آيا آن مرد از فزرزندان فاطمه ( س ) است ؟ گفت : آرى اى سيف ، چنانچه اين روايت را از ابو جعفر محمد بن على امام باقر نشنيده بودم ، اگر تمام مردم روى زمين برايم مى گفتند نمى پذيرفتم ، اما او محمد بن على [ امام باقر ( ع ) ] است . "

طبق روايات پس از اين نداى آسمانى ، حضرت مهدى ( ع ) به طور سرى با برخى از ياران و
هواداران خود ارتباط بر قرار مى نمايد . در باره آن بزرگوار ، در سراسر گيتى سخن بسيار به ميان آمده ، و نام وى زبانزد همگان گشته ، و محبتش در دلها جاى مى گيرد .
دشمنان وى از ظهور آن حضرت سخت بيمناك شده ، واز اين رو براى دست يافتن به او به تلاش و
كوشش مى پردازند .  در ميان مردم شايع مى شود كه آن حضرت در مدينه منوره اقامت گزيده ، وحكومت حجاز يا نيروهاى خارجى جهت كنترل اوضاع داخلى حجاز ، و پايان دادن به كشمكش قبائل با حكومت وقت لشكريان سفيانى را از سوريه به يارى مى طلبند . اين سپاه وارد مدينه گشته و به هر مرد هاشمى كه دست يابند او را دستگير مى كنند . بسيارى از آنان وشيعيان آنها را كشته و بقيه را بزندان مى افكنند . " سفيانى ، دسته از نيروهاى خود را روانه مدينه مى كند و آنها مردى را در آنجا بقتل مى رساند و مهدى و منصور از آنجا مى گريزند ، واز اولاد پيامبر صلى الله عليه و آله كوچك و بزرگ آنان دستگير شده به گونه اى كه هيچ كس نمى ماند جز اين كه دستگير وزندانى مى گردد ، نيروهاى سفيانى در تعقيب آن دو مرد از شهر بيرون مى آيند و حضرت مهدى ( ع ) همانند حضرت موسى عليه السلام ، بيمناك و نگران از آنجا خارج شده و رهسپار مكه مى گردد . " سپس آن حضرت در شهر مكه با بعضى از ياران خود تماس مى گيرد .
 تا اين كه قيام و حركت مقدس خويش را در شب دهم محرم بعد از نماز عشاء از حرم شريف مكى آغاز مى كند آنگاه نخستين سخنرانى خود را براى مردم مكه ايراد مى فرمايد ، كه دشمنان وى سعى در ترور آن حضرت دارند ، اما ياران آن حضرت با در ميان گرفتن آن بزرگوار دشمنان را دور و
متفرق ساخته ، و نخست بر مسجد الحرام وسپس بر مكه تسلط مى يابند . و در صبح روز دهم محرم حضرت مهدى عليه السلام پيام خود را به زبانهاى مختلف به تمام جهان ابلاغ مى كند و ملل دنيا را به يارى خويش دعوت كرده ، اعلام مى دارد كه در مكه باقى خواهد ماند ، تا معجزه اى كه جد گرامى اش حضرت مصطفى صلى الله عليه وآله وعده فرموده ، و آن فرو رفتن لشكريان سفيانى بزمين است كه براى درهم شكستن حركت آن حضرت راهى مكه مى شوند ، به وقوع پيوندد .
اما پس از اندك زمانى ، معجزه وعده داده شده در مورد سپاه سفيانى كه در مسير مكه به حركت در آمده اتفاق مى افتد . " چون [ سپاه سفيانى ] به بيابان مدينه مى رسد خداوند آنها را در زمين فرو مى برد ، واين مصداق فرموده خداى بزرگ است كه فرمود : " واگر تو اى پيامبر سختى حال تبهكاران را مشاهده كنى آنگاه كه ترسان و
هراسان گشته و هيچ از عذاب آنان فروگذار نشود و از مكانى نزديك گرفتار شوند ".
 "همينكه به بيابان مى رسند به زمين فرو مى روند وكسانى كه پيشاپيش رفته اند باز مى گردند تا ببينند آن قوم چه كردند كه خود نيز به سرنوشت آنان دچار مى شوند و عقب ماندگان نيز از راه رسيده و به آنها مى پيوندند كه جوياى حال آنان شوند ، به همين بلا گرفتار مى شوند . "

آن حضرت پس از اين معجزه فرو رفتن دشمنان در زمين ، با سپاه خود كه متشكل از ده و
اندى هزار تن است از مكه رهسپار مدينه مى گردد ، و پس از نبردى با نيروهاى دشمن ، مستقر در آنجا ، مدينه را آزاد ساخته ، آنگاه با آزاد سازى دو حرم مكه و مدينه ، فتح حجاز و تسلط بر منطقه خاتمه مى يابد .
برخى از روايات خاطر نشان مى سازد كه آن حضرت ، پس از پيروزى بر حجاز راهى جنوب ايران مى شود و
در آنجا با سپاه ايران و توده هاى مردم آن سامان به رهبرى خراسانى و شعيب بن صالح بر مى خورد آنان با وى بيعت كرده و با همرزمى يكديگر با قواى دشمن در بصره به پيكار مى پردازند كه سر انجام به پيروزى بزرگ و آشكارى دست مى يابند .
سپس امام ( ع ) وارد عراق گرديده و
اوضاع داخلى آنجا را پاكسازى مى كند و با درگيرى با بقاياى نيروهاى سفيانى و گروهكهاى متعدد شورشى آنها را شكست داده و به قتل مى رساند . آنگاه عراق را مركز حكومت و كوفه را پايتخت خود قرار مى دهد ، و بدين سان ، يمن ، حجاز ، ايران ، عراق و كشورهاى خليج فارس يكپارچه تحت فرمانروائى آن حضرت در مى آيد .

 روايات ياد آور اين معناست كه نخستين جنگى را كه حضرت مهدى ( ع ) پس از فتح عراق به آن اقدام خواهد نمود جنگ با تركان است : " اول لواء يعقده يبعثه إلى الترك فيهزمهم " نخستين سپاهى كه حضرت مهدى ( ع ) تشكيل مى دهد لشكرى است كه به سوى تركها گسيل داشته و
آنها را شكست مى دهد . و ظاهرا مقصود از تركان ، روس ها است كه بعد از جنگ جهانى با روميان يعنى غربيها ضعيف و ناتوان مى شوند و امام ( ع ) پس از تجهيز ، سپاه بزرگ قومش را راهى قدس مى گرداند ، در اين هنگام سفيانى در برابر آن حضرت عقب نشينى مى كند تا اين كه لشكريان حضرت مهدى ( ع ) در " مرج عذراء " نزديك دمشق فرود مى آيند ، و گفتگو و مذاكراتى ميان آن بزرگوار و سفيانى انجام مى پذيرد ، اما موضع سفيانى در مقابل آن حضرت ضعيف است بخصوص كه موج گسترده مردمى به آن حضرت گرايش پيدا مى كنند .
به گونه اى كه روايات نشان مى دهد ، سفيانى مى خواهد قدرت را به او واگذارد ، اما حاميان يهودى و
رومى وى و دستيارانش او را سرزنش مى كنند . آنها با بسيج نيروهاى خود با امام ( ع ) وسپاه وى درگير نبردى بزرگ مى شوند ، نبردى كه محورهاى ساحلى آن ، از عكا در فلسطين گرفته تا انطاكيه در تركيه ودر داخل از طبريه (1) تا دمشق وقدس را فرا مى گيرد .
 در اين هنگام خشم الهى برنيروهاى سفيانى و
يهودى و رومى فرود آمده و به دست مسلمانان كشته مى شوند ، به گونه اى كه اگر يكى از آنان در پشت صخره اى پنهان شود ، آن صخره بانگ بر آورد : اى مسلمان ، در اينجا فردى يهودى مخفى شده او را هلاك كن . در اين لحظه ظفر و يارى خداوند بر امام مهدى ( ع ) و مسلمانان به ارمغان آمده پيروزمندانه وارد قدس مى گردند .
غربيان مسيحى به طور ناگهانى مواجه با شكست يهوديان ونيروهاى پيشتيبان آنها به دست با كفايت آن حضرت مى شوند ، از اين رو آتش خشم آنان برافروخته شده وعليه امام ( ع ) اعلان جنگ مى دهند . ولى ناگاه حضرت مسيح عليه السلام از آسمان به قدس فرود آمده و
با سخنان خويش جهانيان و بويژه مسيحيان را مورد خطاب قرار مى دهد . فرود آمدن حضرت مسيح ( ع ) براى جهان علامت و نشانه اى است كه موجب شادى مسلمانان و ملتهاى مسيحى خواهد گرديد .

به نظر مى رسد كه حضرت مسيح ( ع ) ميان حضرت مهدى ( ع ) وغربى ها و
ساطت نموده ، قرار داد صلحى به مدت هفت سال بين دو طرف بسته مى شود . " بين شما و روميان چهار پيمان صلح بر قرار مى شود كه جهارمين آنها به دست مردى از ( خاندان ) هرقل ، انجام مى پذيرد و هفت سال به طول مى انجامد . مردى از عبد القيس به نام " مستور بن غيلان " پرسيد : اى پيامبر خدا پيشواى مردم در آن روز چه كسى خواهد بود ؟ فرمود : مهدى از فرزندانم ، كه مردى چهل ساله بنظر مى رسد ، چهره اش چون ستاره تابان مى درخشد ،بر گونه راست او خالى وجود دارد ، ودر حالى كه دو قباى قطوانى (2) به تن دارد همچنون مردان بنى اسرائيل جلوه مى كند ، وى گنجينه هاى زمين را استخراج نموده و شهرى شرك آلود را آزاد مى سازد . " 

 

آنگونه كه در بعضى روايات آمده غربى ها پس از دو سال پيمان صلح را مى شكنند . شايد انگيزه اين پيمان شكنى ، ترس و وحشتى است كه حضرت مسيح ( ع ) در اثر ايجاد موج همبستگى مردمى در بين ملتهاى آنان بوجود مى آورد . بسيارى از غربيها به آئين اسلام گرويده و حضرت مهدى ( ع ) را مورد حمايت و تأييد خويش قرار مى دهند .

لذا روميان در يك هجوم نا گهانى با نزديك به يك ميليون سرباز به سرزمين شام و فلسطين يورش مى آورند . " آنگاه با شما پيمان شكنى نموده و با ارتشى متشكل از هشتاد لشكر و هر لشكر دوازده هزار سرباز به سوى شما گسيل مى شوند " و نيروهاى اسلام روياروى آنان قرار گرفته و حضرت مسيح موضع خود را هماهنگ با حضرت مهدى ( ع ) اعلام داشته و پشت سر وى در قدس نماز مى گزارد . نبرد با روميان  ( غربيها ) در همان محورهاى نبرد آزادى قدس ، از عكا تا انطاكيه ، و از دمشق تا قدس ومرج دابق (2) روى خواهد داد كه شكستى سخت متوجه روميان و پيروزى بزرگ و آشكارى نصيب مسلمانان مى گردد .
پس از اين كارزار دروازه هاى پيروزى جهت فتح نمودن اروپا وغرب مسيحيت ، به روى آن حضرت گشوده مى شود  و
ظاهرا بسيارى از كشورها به وسيله انقلاب ملتهاى خودشان فتح مى گردد ، چرا كه ملتها حكومتهاى خود را كه مخالف حضرت مهدى و مسيح عليهما السلام است سرنگون ساخته و حكومتهاى طرفدار آن حضرت را بر پا مى دارند .

بعد از فتح غرب توسط امام ( ع ) و در آمدن آن تحت فرمانروائى آن حضرت ، واسلام آوردن بيشتر مردم آن سامان ، حضرت مسيح عليه السلام رحلت نموده و حضرت مهدى ( ع ) و مسلمانان بر پيكر او نماز مى گزارند ، و آنطور كه روايات مى گويد ، امام عليه السلام مراسم دفن ونماز خواندن بر بدن وى را آشكارا در حضور مردم انجام مى دهد ، تا همچنون بار اول در باره او سخن ناروا نگويند ، سپس پيكر پاك او را با پارچه اى كه دست بافت مادرش مريم صديقه عليها سلام كفن نموده و در جوار مزار شريف مادرش در قدس به خاك مى سپارد . 

 

 

 

پس از فتح جهان توسط آن حضرت و يكپارچگى تمام دولتهاى جهان به صورت يك حكومت اسلامى ، امام ( ع ) جهت تحقق بخشيدن به اهداف الهى در ابعاد گوناگون و در ميان ملتهاى جهان اقدام مى كند ، وبراى تعالى بخشيدن وشكوفائى زندگى مادى و تحقق توانگرى و رفاه همگان قيام نموده و جهت گسترش فرهنگ و دانش ، و بالا بردن سطح آگاهى دينى و دنيايى مردم مى كوشد .
طبق برخى روايات ، ميزان افزايش دانشى را كه آن حضرت بردانش مردم اضافه مى كند ، به نسبت 25 به 2 است ، يعنى اضافه بر 2 جزء از علم را كه قبلا دارا بوده اند 25 جزء ديگر را بر آن افزوده و به طور كلى دانش بشر 27 جزء خواهد شد . هم چنانكه در زمان آن حضرت پاى ساكنان زمين به سوى ساكنان كرات گشوده مى شود بلكه مرحله گشوده شدن درهاى عالم غيب به روى اين جهان مادى ما آغاز مى گردد ، كه انسانهائى از بهشت به زمين مى آيند كه براى مردم اعجاز آور و خارق العاده خواهد بود و در روزگار آن حضرت و بعد از آن شمارى از پيامبران و امامان عليهم السلام به زمين باز خواهند گشت و تا هر زمان كه اراده حق تعالى باشد فرمانروايى خواهند نمود.
 واين امر از نشانه هاى رستاخيز و
مقدمات آن مى باشد . به نظر مى رسد كه جنبش دجال ملعون و فتنه وآشوب او يك حركت انحرافى بهره گيرى از پيشرفت علوم و حالت رفاهى باشد كه در زمان امام ( ع ) جامعه بشرى به آن دست مى يابد ، دجال از روشهاى پيشرفته چشمبندى ، براى فريب جوانان پسر و دختر و زنان كه بيشتر پيروان او را تشكيل مى دهند ، استفاده مى كند .
از اين رو در جهان موجى از فتنه و
آشوب بوجود مى آورد كه فريبكارى هاى او را باور مى كنند ، اما حضرت مهدى ( ع ) نيرنگ هاى وى را آشكار ساخته و به زندگى او وهوادارانش خاتمه مى بخشد .
 

*****************


 اين بود دورنمائى كلى از حركت وانقلاب جهانى حضرت مهدى موعود ( ع ) .

 اما روزگارى كه اين حوادث در آن رخ مى دهد ، آشكارترين نشانه ها و
رويدادهاى آن از زبان روايات چنين است :
- نخست فتنه اى است كه بر امت اسلامى پيش مى آيد و روايات ، آن را آخرين و سخت ترين فتنه ها توصيف مى كند كه بر آنان وارد شده ، وبا ظهور امام ( ع ) بر طرف مى گردد . نكته قابل اين است كه تمام ويژگيهاى كلى و مشروح اين آشوب با فتنه و سلطه غربى ها و نيز كشورهاى شرقى هم پيمان با آنان در آغاز اين قرن ، تطبيق مى كند چه اين كه اين آشوب سراسر ممالك اسلامى و تمام خانواده آنان را در بر مى گيرد . " خانه اى وجود ندارد مگر اين كه آن فتنه داخل آن شده و هيچ مسلمانى نمى ماند مگر اين كه مورد آسيب آن واقع مى شود . "
ملت هاى كافر بر كشورهاى مسلمانان هجوم مى آورند ، آنگونه كه گرسنگان آزمند بر سفره چرب و
رنگين حمله مى كنند . " به هنگام فتنه و آشوب ، گروهى از غرب و گروهى از شرق آمده و بر امت من حكمرانى كنند . " اين فتنه از سرزمين شام ، سرزمينى كه دشمنان ما سلطه گرى استعمارى سياه خويش را از آنجا آغاز نموده ، و آن را كانون پرتوافكن تمدن من نامند شروع مى شود در نتيجه آشوبى به پا مى شود كه در زبان روايات به " فتنه فلسطين " از آن ياد شده ، آشوبى كه كشور شام در اثر آن ، هم چون آب درون مشك به هم مى خورد . " چون فتنه فلسطين بر پا شود منطقه شام دچار آشفتگى و نابسامانى گردد ، مانند بهم خوردن آب در مشك ، وآنگاه كه زمان پايانش فرا رسد پايان يافته و اندكى از شما پشيمان مى شويد . "

روايات ، نسل ها وفرزندان مسلمانان را بدين گونه توصيف مى كند : كه آنان با فرهنگ اين فتنه و
آشوب نشو ونما مى كنند به گونه اى كه از ديگر فرهنگ ها بى اطلاع مى مانند  و فرمانروايان ستمگرى كه با احكام كفر و هوا و هوس بر مسلمانان حكمرانى نموده و آنان را با بدترين وضعى شكنجه مى دهند . احاديث شريف ، به وجود آورندگان اين آشوب را روميان ( غربيها ) وتركان كه ظاهرا مراد از آنان ( روسها ) باشند ، نام برده ، و آنگاه كه حوادث بزرگى در سال ظهور حضرت مهدى ( ع ) رخ مى دهد ، آنان نيروهاى خود را در رمله فلسطين و در انطاكيه در ساحل تركيه سوريه و در جزيره ، واقع در مرزهاى سوريه عراق تركيه ، مستقر مى سازند . " زمانيكه روم ترك       (روسيه و غرب ) عليه شما شورش و با يكديگر نيز مخالفت و كشمكش مى نمايند و جنگ و درگيرى ها در جهان رو به افزايش مى رود ، هواداران تركان ، جهت استقرار در جزيره و خوارج روم به انگيزه فرود آمدن در رمله به حركت در مى آيند "

هم چنين در روايات آمده كه آغاز ظهور آن بزرگوار از ايران خواهد بود . " نقطه آغاز ظهور او از سوى مشرق است و
چون آن هنگام فرا رسد ، سفيانى خروج مى كند . " يعنى ، آغاز مقدمات وزمينه ظهور آن حضرت بدست طرفداران سلمان فارسى ، ياران درفش هاى سياه انجام پذيرفته و نهضت آنان به دست مردى از قم به وجود مى آيد"
 مردى از قم قيام نموده و
مردم را به حق دعوت مى نمايد . گروهى كه گرد او جمع مى شوند ، دلهاشان چون پاره هاى آهن محكم واستوار است و آنچنان نستوه اند كه از تندبادها و طوفانهاى كارزار نمى هراسند ، و از نبرد خسته و افسرده نشده و وحشتى به دل راه نمى دهد ، و همواره توكل و اتكاء آنها به خدواند است و فرجام نيكو از آن تقوا پيشگان خواهد بود . "

آنان پس از بپاخاستن و
به وچود آوردن انقلابشان از دشمنان خود ( ابرقدرتها ) مى خواهند كه آنها را به حال خود رها نموده و در امور آنها دخالت نكنند ، اما آنان بر اين امر اصرار دارند . " حق را مى جويند ، به آنان سپرده نمى شود ، بار ديگر خواستار آن مى شوند ديگر بار نيز سپرده نمى گردد ، با مشاهده اين وضع سلاح بر دوش گرفته ، و به مبارزه ادامه مى دهند تا خواسته آنها را عملى مى نمايند ولى اين بار اينان نمى پذيرند ، تا اين كه قيام نموده و پرچم نهضت را به دست صاحب شما يعنى حضرت مهدى ( ع ) مى سپارند ، و كشته هاى آنان شهيدان راه حق هستند " و به گفته روايات آنها سر انجام در جنگ طولانى خود پيروز گشته و دو شخصيتى که وعده داده شده در ميان آنان ظاهر مى شوند . كه يكى خراسانى بعنوان فقيه ومرجع ، يا رهبر سياسى ، وديگرى شعيب بن صالح كه جوانى گندم گون ، باريش كم پشت از اهالى رى ، مى باشد به عنوان فرمانده نظامى مى باشد . با سپردن اين دو شخصيت پرچم اسلام را به حضرت مهدى ( ع ) ، با نيروهاى خود در نهضت آن حضرت شركت مى نمايند ، وشعيب بن صالح به سمت فرماندهى كل قواى حضرت مهدى ( ع ) نائل مى گردد .

 هم چنين روايات از حركتى ياد مى كند كه در سوريه توسط " عثمان سفيانى " كه از هواداران روميان وهم پيمان با يهود است بر پا شده و وى سوريه واردن را يك پارچه در قلمرو حكومت خويش در مى آورد . " خروج سفيانى امرى حتمى است كه از آغاز تا انجام آن پانزده ماه به طول مى انجامد . شش ماه آن را به جنگ و
كشتار پرداخته و با به تصرف در آوردن پنچ منطقه ، نه ماه كامل بر آن مناطق فرمانروائى مى كند . "

طبق گفته روايات آن مناطق پنجگانه علاوه بر سوريه و
اردن ، احتمالا لبنان را نيز در بر مى گيرد . اين وحدت ناميمونى است كه توسط سفيانى در كشور شام به وجود مى آيد ، زيرا كه هدف آن ايجاد يك خط دفاعى ( عربى ) از اسرائيل ، و پايگاهى براى روياروئى با ايرانيان و زمينه سازان حكومت حضرت مهدى ( ع ) مى باشد . از اين رو سفيانى اقدام به اشغال و تصرف عراق نموده و نيروهاى وى وارد عراق مى گردند . " او تعداد يكصد وسى هزار نيرو را به كوفه اعزام مى نمايد و آنها در محلى بنام " روحاء " و " فاروق " فرود مى آيند ، آنگاه شصت هزار تن از آنان روانه كوفه شده و در محل مقبره حضرت هود ( ع ) در نخيله منزل مى كنند ، و گويا من سفيانى ( و يا همراه و يار او ) را مى بينم كه در كوفه و در زمينهاى پهناور و سرسبز شما رحل اقامت افكنده و منادى او بانگ بر مى آورد كه هر فردى سر شيعه على را بياورد هزار درهم به او داده مى شود ، در اين هنگام است كه همسايه به همسايه اش حمله ور شده و مى گويد اين شخص از زمره آنان است . "

آنگاه سفيانى را به پركردن خلا سياسى كه در حجاز بوجود آمد وادار مى نمايند و براى مبارزه و
نابودى حكومت حضرت مهدى ( ع ) كه زبانزد مردم بوده و انتظار آغاز آن را از مكه دارند ، حكومت سفيانى را تقويت مى نمايند . از اين رو سفيانى سپاه خود را به حجاز گسيل داشته و نيروهايش با ورود به شهر مدينه در آنجا دست به فساد زده و سپس آهنگ مكه مى نمايند ، جائى كه حضرت مهدى ( ع ) نهضت خويش را از آن مكان آغاز نموده است . پس از آن معجزه اى كه پيامبر صلى الله عليه وآله در مورد سپاه سفيانى قبل از رسيدن به مكه وعده داده است ، يعنى فرو رفتن به زمين ، رخ خواهد داد . " پناهنده اى به خانه پناه مى برد ، آنگاه سپاهى به سوى او فرستاده مى شود ، همين كه به بيابان مدينه مى رسند در زمين فرو مى روند . " پس از آن سفيانى بعد از شكست از ايرانيان و يمنى ها در عراق ، و شكستى كه در حجاز به دست حضرت مهدى ( ع ) به واسطه معجزه فرو رفتن در زمين نصيب او مى گردد ، عقب نشينى مى كند و جهت روياروئى با پيشروى امام ( ع ) كه با سپاه خويش راهى دمشق و قدس مى باشد ، به جمع آورى وبازسازى نيروهاى خود در داخل كشور شام مى پردازد . روايات اين نبرد را حماسه اى بزرگ دانسته كه از عكا تا صور و انطاكيه در ساحل دريا ، و در داخل منطقه ، از دمشق تا طبريه و قدس امتداد مى يابد . در اين گيرودار خشم خداوند بر سفيانى و همدستان يهودى و رومى ( غربى ) وى فرود آمده و پس از شكستى سخت و كوبنده ، سفيانى به اسارت در آمده و كشته مى شود ، آنگاه حضرت مهدى ( ع ) به همراهى مسلمانان وارد قدس مى گردد . هم چنانكه روايات نهضت ديگرى را كه زمينه ساز حكومت آن حضرت بوده و در يمن پديد مى آيد ، ياد نموده و رهبر آن نهضت " يمنى " را ستوده و يارى نمودن وى را بر مسلمانها واجب مى شمارد .
" در بين پرچمها هيچ پرچمى از درفش يمنى هدايت كننده تر نيست پس از خروج يمنى فروش سلاح به مردم حرام است
و چون خروج كند به يارى او بشتاب زيرا كه درفش او درفش هدايت است . جايز نيست هيچ مسلمانى از آن سرپيچى نمايد كه اگر چنين كند اهل آتش خواهد بود ، چرا ده يمنى مردم را به حق و راه راست فرا مى خواند . "
چنانكه روايات ، از ورود نيروهاى يمنى به عراق جهت يارى ايرانيان در برابر نيروهاى سفيانى خبر مى دهد و
ظاهرا وى وسپاهيانش در يارى نمودن حضرت مهدى ( ع ) حجاز نقش مهمى را ايفاء مى كنند . هم چنين از نهضت مردى مصرى قبل از خروج يمانى و سفيانى سخن به ميان آورده و جنبشى ديگر را به فرمانده ارتش مصر ، وحركتى را به قبطيان اطراف مصر نسبت مى دهد . آنگاه ورود نيروهاى غربى يا مغربى را به مصر ، و به دنبال آن خروج سفيانى را در كشور شام خاطر نشان مى سازد . و نيز از روايات چنين بر مى آيد كه حضرت مهدى ( ع ) براى مصر موقعيت تبليغى خاصى در سطح جهان قرار مى دهد و آنجا را به عنوان منبر سخنرانى خويش انتخاب مى فرمايد و سپس كيفيت ورود آن حضرت و يارانشان را به مصر بيان مى نمايد : " آنگاه آنان ( مهدى ( ع ) ويارانشان ) وارد مصر شده و حضرت برفراز منبر آن قرار مى گيرد و با مردم سخن مى گويد . زمين بر اثر عدل و داد ، رونق و نشاط تازه اى به خود گرفته ، و آسمان باران رحمت خود را فرو مى بارد ، درختان بارور شده و زمين گياهان خود را مى روياند و زينت بخش ساكنان خود مى گردد ، حيوانات وحشى به گونه اى در آرامش و امنيت بسر مى برند كه همچنون حيوانات اهلى مى توانند در همه جا آسوده بچرند . دانش در دل مؤمنان آن چنان جاى گزين مى شود كه هيچ مؤمنى از لحاظ علمى به برادر دينى اش نياز پيدا نمى كند . آن روز ، مصداق اين آيه شريفه " يغنى الله كلا من سعته " [ خداوند همگان را از غناى بى كران خويش توانگر مى سازد ] آشكار مى گردد . "

اما در مورد كشور اسلامى مغرب ، بنا به گفته روايات ، نيروهاى از آنجا وارد سرزمين شام وچه بسا مصر گرديده ، و
برخى از آنها داخل عراق مى شوند  و مأموريتهاى آنان همچنون مأموريت نيروهاى بازدارنده عرب ويا بين المللى است كه به نفع اسلام و مسلمانان نخواهد بود . اين نيروها در شام با نيروهاى ايرانى و زمينه سازان دولت حضرت مهدى ( ع ) رويارو شده و با يكديگر به زد و خورد مى پردازند . پس از آن به سوى اردن عقب نشينى نموده ، و باقيمانده آنها بعد از خروج سفيانى عقب نشسته و يا به او مى پيوندند . و سپس به كمك دولت مصر كه با قيام مردم خود روبرو شده ، و يا به يارى نيروهاى غربى كه اندكى قبل از خروج و حركت سفيانى در شام وارد سرزمين مصر شده اند  مى شتابند .

روايت مربوط به عصر وزمان ظهور حضرت ( ع ) خاطر نشان مى سازد كه يهوديان در آخر الزمان در روى زمين ايجاد فساد و
فتنه نموده و گرفتار تكبر ورزى و خود بزرگ بينى مى گردند . آنگونه كه خداوند در قرآن آنان را وصف نموده ، اين خوى برترى جوئى به دست پرچمدارانى كه از خراسان خروج مى نمايند نابود مى گردد . " چرا كه هيچ چيز نمى تواند آنان را از تصميم خود برگرداند تا آن كه درفش هاى خود را در قدس به اهتزاز در آورند . " و ايرانيان قومى هستند كه به زودى خداوند متعال آنان را عليه يهوديان برخواهد انگيخت . " ما بندگان نيرومندى از خود را عليه شما بر مى شورانيم " روايات ، هلاكت موعود يهوديان را كه در يك و هله ويا چندين وهله پيش از ظهور حضرت ( ع ) و بعد از آن اتفاق مى افتد ، مشخص ننموده ، اما آخرين مرحله آن را وصف مى نمايد كه به دست تواناى حضرت مهدى ( ع ) و سپاهان وى كه بيشتر آنها ايرانى هستند به هلاكت مى رسند  و اين رويداد به صورت كارزارى بزرگ است كه در آن عثمان سفيانى حاکم سرزمين شام در كنار يهوديان و روميها و در خط مقدم دفاعى آنان قرار دارد .
بنا به نقل روايات ، امام مهدى ( ع ) نسخه هاى اصلى تورات را از درون غارى در انطاكيه و
كوهى در فلسطين و از درياچه طبريه بيرون آورده و با استناد به آن يهوديان را محكوم نموده و نشانه و علامتها و معجزات را براى آنان آشكار مى سازد . برخى از يهوديان كه بعد از نبرد آزادى قدس جان سالم بدر برده اند تسليم آن بزرگوار شده وكسانى كه تسليم نمى شوند از كشورهاى عربى اخراج مى گردند .

 آنطور كه از روايات استفاده
مى شود ، اندكى قبل از ظهور حضرت ، جنگى جهانى بين روميان و تركان يعنى غربيها و روسيه رخ مى دهد كه سبب آغاز آن از ناحيه مشرق است و از پاره اى ديگر از روايات چنين برمى آيد كه جنگ مزبور به صورت جنگهاى منطقه اى خواهد بود . " در سال ظهور آن حضرت  ( ع ) جنگهاى زيادى در روى زمين به وقوع مى پيوندند كه خسارتهاى آن متوجه آمريكا و اروپا مى گردد . " " آتش جنگ در مغرب زمين همچنون شعله ور شدن آتش در هيزم بسيار برافروخته مى گردد ، بين مردم شرق و غرب و حتى مسلمانان ايجاد اختلاف مى شود ، و مردم در اثر هراس و وحشتى كه دارند با رنج وگرفتارى سختى روبرو خواهند شد " هم چنين روايات خبر مى دهد كه زيانهاى جانى و تلفات اين جنگ بعلاوه بيمارى طاعون كه پيش از جنگ و پس از آن شيوع پيدا مى كند ، به دو سوم ساكنان زمين مى رسد ، و اين خسارتها به مسلمانان وارد نمى گردد مگر به صورت غير مستقيم . " اين حادثه رخ نمى دهد مگر اين كه دو سوم مردم جهان از بين مى روند ، پرسيديم : وقتى دو سوم مردم از بين بروند چه كسى باقى خواهد ماند ؟ فرمود : آيا شما نمى خواهيد جزء يك سوم باقى مانده باشيد ؟ "

پاره اى از روايات ، اشاره دارد به اين كه اين نبرد در چند مرحله انجام مى پذيرد ، و آخرين مرحله آن بعد از ظهور حضرت مهدى ( ع ) و
آزاد سازى حجاز توسط آن بزرگوار وورود او به عراق خواهد بود .

............................................................

(1) شهر طبريه ودرياچه معروف آن در فلسطين قرار دارد . (2) قطوان نام منطقه اى در كوفه.

(2) نام منطقه اى در فلسطين اشغالى .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:6 AM  توسط وحید الوندی  | 

عنوان مقاله : پس‌ از ظهور

منبع : کتاب در فجر ساحل‌
نویسنده :  محمد حكيمي‌


 
در روايات‌ بسياري‌ جهان‌ پس‌ از ظهور به‌ تصوير كشيده‌ شده‌ است‌؛ كه‌ در اينجا به‌ برخي‌ از آنها اشاره‌ مي‌كنيم‌؛

 1. حكومت‌ واحد جهاني‌


 
پيامبر، صلّي‌اللّه‌عليه‌وآله‌:
 
سوگند به‌ آن‌ كس‌ كه‌ مرا مژده‌آور راستين‌ قرار داد، اگر از عمر جهان‌، جز يك‌ روز نماند، خداوند همان‌ يك‌ روز را بس‌ دراز دامن‌ كند، تا فرزندم‌ مهدي‌ خروج‌ نمايد. پس‌ از خروج‌ او، عيساي‌ روح‌ الله‌ فرود آيد، و در پشت‌ سر وي‌ نماز گزارد. آنگاه‌ زمين‌ با فروغ‌ پروردگار خويش‌ روشن‌ شود و حكومت‌ مهدي‌ به‌ شرق‌ و غرب‌ گيتي‌ برسد
.

 2. رشد عقلاني‌


 
امام‌ باقر، عليه‌السلام‌:
 
قائم‌ ما، به‌ هنگام‌ رستاخيز خويش‌، نيروهاي‌ عقلاني‌ توده‌ها را تمركز دهد. و خِرَدها و دريافتهاي‌ خلق‌ را به‌ كمال‌ رساند
.

 3. شادابي‌ و صفاي‌ زندگي‌


 
پيامبر، صلّي‌اللّه‌عليه‌وآله‌:
 
مهدي‌، در امت‌ من‌ خواهد بود. در آن‌ روزگار، آسمان‌، باران‌ فراوان‌ ببارد و زمين‌ هيچ‌ روييدني‌ را در دل‌ نگاه‌ ندارد
.
 امام‌ علي‌، عليه‌السلام‌:
 
اگر قائم‌، بپاخيزد، آسمان‌ ـ چنانكه‌ بايد ـ باران‌ بارد و زمين‌ گياه‌ روياند. كينه‌ها از سينه‌ها بيرون‌ رود. حيوانات‌ نيز با هم‌ سازگاري‌ كنند.

 4. مساوات‌


 
پيامبر، صلّي‌اللّه‌عليه‌وآله‌:
 
ـ ابو سعيد خُدري‌ مي‌گويد: پيامبر، صلّي‌اللّه‌عليه‌وآله‌، فرمود:  «به‌ مهدي‌ بشارتتان‌ مي‌دهم‌. او به‌ هنگام‌ اختلاف‌ مردمان‌، از ميان‌ امت‌ من‌ انگيخته‌ مي‌شود... ساكنان‌ آسمان‌ و زمين‌ از او خشنود خواهند بود. او مال‌ را بدون‌ خرده‌ تقسيم‌ مي‌كند»  ـ مردي‌ پرسيد: منظور چيست‌؟ فرمود:  «ميان‌ همه‌، مساوي‌»
 امام‌ باقر، عليه‌السلام‌:
 
مهدي‌، ميان‌ مردم‌ ـ در تقسيم‌ اموال‌ ـ به‌ مساوات‌ رفتار مي‌كند، به‌ طوري‌ كه‌ ديگر نيازمند و محتاجي‌ يافت‌ نمي‌شود
.

 5. بي‌نيازي‌ همگاني‌


 
امام‌ صادق‌، عليه‌السلام‌:
 
به‌ هم‌ بپيونديد. به‌ يكديگر نيكي‌ روا داريد و مهرباني‌ كنيد. سوگند به‌ آن‌ كس‌ كه‌ دانه‌ را در دل‌ خاك‌ شكافت‌ و جان‌ انسان‌ را آفريد، روزگاري‌ برسد، كه‌ كسي‌ براي‌ درهم‌ و دينار خويش‌ جايي‌ نيابد، به‌ اين‌ علت‌ كه‌ همة‌ مردمان‌، از فضل‌ خدايي‌... بي‌ نياز باشند و مستغني‌
.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:4 AM  توسط وحید الوندی  | 

موضوع مقاله : برهان و استدلالى قاطع بر اين ادعّا كه: عصر ما عصر زندگى راستين بشرى نيست

مقدمه:

مكتب الهى و اسلامى اسلام پيروان خود را تشويق مى كند و اميد دارد تا در مقابل پديده هاى گوناگون فكرى و اجتماعى ، با استدلال و دليل و يا با زبان فطرت و الهام درونى برخورد نمايند،در قرآن مجيد: زبان گفتارى و اعتراضى قرآن بلند است و بگوش مى رسد كه : خطاب به مسلمانان و موحّدان و جهانيان مى فرمايد :

اَفََلا يَتَدبرّوُن 1   اَفَلا يَنظروُن 2 قُل هاتوُا  برهانَكُم اِن كُنتُم صادِقين  3 اَفَلَم يَدَّبَرَّو الْقَولَ امْ جاءَ هُمْ مالَمْ يَأْتِ آباءَهُمُ الْأوَّلين 4 

علاوه بر آيات و روايات فراوانى كه تدبّر و استدلال و خرد گرايى را از مسلمين عالم خواستار شده است در معارف اسلامى اصول جهان بينى الهى (اصول دين ) را نيز بايد استدلال و تعقّلى (و نه تقليدى ) فرا گرفت .

با عنايت به مقدمه كوتاه فوق در آيات و روايات فراوانى ، معارف اسلامى به ما آموزش مى دهند كه آفرينش جهان هستى هدفدار و بر اساس حكمت متعالى الهى و در جهت تكامل موجودى به نام انسان است .

قالَ رَبُّنا الَذى اَعْطى كُلَّ شى ء خَلْقَه ثُمَّ هَدى 5

پروردگار ما پروردگاريست كه خلقت شايسته اى به هر موجودى عنايت كرد سپس آن موجود را هدايت كرد. 

در توضيح و تبيين و تفسير آيه فوق، مفسّران والا مقام اسلامى فرموده اند : آيه به ما، هدايت تكوينى جهان

هستى و تمام اجزاى نظام هستى را معرّفى مى كند ( هدايت تكوينى ، هدايتى است كه بر اساس آن هر موجودى ابزار و وسايل رشد و تكاملش در درون و در محيط پيرامونش ، توسط خداى عالميان فراهم و خلق شده است )

علاوه بر هدايت تكوينى آيه فوق بيانگر هدايت تشريعى نيز مى گردد زيرا هدايت موجودى بنام انسان كه داراى قدرت تعقّل و اراده و اختيار و انتخاب است يعنى داراى ويژگى منحصر بفرد است ، با ساير موجودات و پديده هاى نظام هستى تفاوت دارد.

از اينرو هدايت تكوينى و تشريعى، براى نظام هستى و انسان از ديدگاه قرآن مجيد ، لازمه جهان بينى الهى شمرده شده است و هدايت تكوينى و تشريعى هدفدارى خالق متعال را ثابت مى كند زيرا هدايت و هدفدارى لازم و ملزوم يك ديگرند به گونه اى كه هدايت بدون هدفدارى ، ظلالت و گمراهى است و در واقع هدايت نيست ،

نتيجه سخن آنكه :

بر اساس مبانى فكرى اسلامى (قرآن و سنّت پيامبر و اهل البيت عليهم السلام اجمعين )

نظام آفرينش هدفدار است و هدفدارى همان حكيمانه بودن نظام آفرينش است كه تمام خلقت و آفرينش پديده ها براى تحقّق قابليّت ها و استعدادهاى شگرف درونى انسانها است تا جايى كه مولى الموحدين على بن ابى طالب عليه السلام فرموده اند :

اَتَزعَمُ اِنَّكَ جرمٌ صغيرٌ    و فيك انطوى العالَم اْلَاكبرُ

اى انسان آيا گمان مى كنى جسم كوچكى هستى – در درون تو دنياهاى بزرگ ( استعدادهاى شگرف ) وجود دارد.

و اين استعدادهاى  فراوان درونى كه در فطرت و خمير مايه جان انسانها براى تكاملشان بالقوه وجود دارد جز در سايه هدايت رهبران راستين الهى بروز و ظهور نمى يابد، از اينرو حكمت الهى و خواست حق تعالى بر اين قرار گرفته است كه : در دوران و اعصارى تمام استعدادها و قابليتهاى آدميان به توسط عصاره و سلاله انبياء الهى حضرت مهدى موعود عليه السلام به فعليّت رسد و آدمى به تكامل انسانى و واقعى خويش دست يابد ، آن دوران طلايى ، حاكميت هدايت الهى بر جان و روح و روان جوامع و آحاد بشري، دوران راستين زندگى و حيات آدمى است انشاء الله .

از طرف ديگر :

اگر هدفها و حكمت هاى متعالى پروردگار عالميان ، در عينيّت زندگى انسانها آشكار نگردد انسان و زندگى انسانى و خلقت جهان، به هدف نهايى و آرمانى خود كه تكامل معنوى انسان است دست نيافته است و همه امكانات و نظامات آفرينش و پديده هاى جهان خلقت كه بايد در مسير اهداف متعالى و آرمانى بشرى باشد، بدون نتيجه و بازدهى ، و هرز رفته است. و استفاده بدون نتيجه امكانات و پديده هاى جهان خلقت برخلاف حكمت آفرينش و هدفدارى خلقت است .

پس اين استدلال و برهان قاطع بر هدفدارى و حكيمانه بودن نظام آفرينش به ما اعلام ميدارد كه :

عصر زندگى راستين حيات بشرى در پيش است و اميد به زندگى انسانى در عصر زندگى، امرى معقول ، درست و مطابق با هدفدارى و حكيمانه بودن نظام آفرينش است . 6

 يك سئوال اساسى:

دانش بشرى و علوم طبيعى و تجربى و تجربيّات قرون و اعصار گذشته پاسخگوى نيازهاى انسانى است !و دانش بشرى عصر زندگى حيات بشرى را مى تواند بسازد ؟!

پاسخ :

 سيانتيسم و علم گرايى بت بزرگ قرن ما است . در حالى كه علوم تجربى داراى دو نقص عمده و اساسى مى باشند كه اين دو نقص ، نقش هدايتى و جايگزينى علم به جاى وحى را – از زندگى بشر دور مى كند .

علوم بشرى داراى نقص نسبى هستند يعنى نسبت به گذشته كاملتر و هميشه نسبت به آينده ناقص اند از طرف ديگر علوم بشرى داراى نقص مطلقند يعنى سئوالاتى اساسى در زندگى بشر وجود دارد كه هرگز اين علوم پاسخگوى آنها نيستند – سئوال حيات اخروى چيست؟سعادت چيست ؟ هدايت چيست؟

اساساً علوم تجربى در نهايت براى بهبود زندگى مادى و طبيعى آدميان كارآيى و كاربرد دارند .اما انسانها علاوه

 بر نيازهاى طبيعى و جسمانى و مادى نيازهاى روحى و روانى و معنوى نيز دارند كه علوم بشرى از درك و پاسخگويى به اين نيازها جداً ناتوانند بنابراين حيات معقول و معنوى آدميان در پرتو علوم تجربى و مادى ميسّر نيست .(همچنانكه زندگى سراسر از اضطراب و دغدغه و نامتناسب مردم مغرب زمين گوياى سخن ما است ) از اينرو علم و دانش بشرى و هدايتهاى وحيانى و الهى در كنار يكديگر بايد كشتى وجود جوامع بشرى را به ساحل نجات رسانند و ايندو جز در حكومت مهدى موعود عليه السلام در كنار يكديگر قرار نمى گيرندو در اين دوران است كه علم و دانش از اسارت جهانخواران آزاد و در خدمت بشريّت قرار مى گيرد

پی نوشت ها:

1- سوره محمد آیه 24

2- سوره الغاشیه آیه 17

3- سوره بقره آیه 111

4- سوره المومنین آیه 68

5- سوره طه آیه 50

6- محمد حكيمى – عصر زندگى ص 13و 14 – با تغييرات كلى و اساسى

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:3 AM  توسط وحید الوندی  | 
نواب اربعه
در زمان غيبت صغرى، چهارتن از بزرگان شيعه وكيل و سفير نايب خاص امام زمان عليه السلام  بودند كه خدمت آن حضرت مى رسيدند و وكالتشان به خصوص مورد تأييد بود، و پاسخ هاى امام در حاشيه نامه هاى سؤالى، توسط آنان بدست مردم مى رسيد. البته غير از اين چهار نفر، وكلاى ديگرى هم از طرف امام  عليه السلام  در بلاد مختلف بودند كه يا بوسيله همين چهار نفر امور مردم را به عرض امام زمان عليه السلام مى رساندند و از سوى امام در مورد آنان توقيع هايى صادر شده بود، و يا به گفته مرحوم آيت الله سيد محسن امين، سفارت اين چهار نفر سفارت مطلق و عام بوده ولى ديگران در موارد خاصى سفارت داشتند، از قبيل «ابوالحسين محمد بن جعفر اسدى» و «احمد بن اسحاق اشعرى» و «ابراهيم بن محمد همدانى» و «احمد بن حمزة بن اليسع»
نواب اربعه به ترتيب عبارتند از:

1ـ جناب ابو عمرو عثمان بن سعيد عمرى (به فتح عين و سكون ميم(

2ـ جناب ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعيد عمرى.

3ـ جناب ابوالقاسم حسين بن روح نو بختى.

4ـ جناب ابوالحسن على بن محمد سمرى (بفتح سين و ميم(

بهر صورت با پايان گرفتن دوران «غيبت صغرى» دوران «غيبت كبرى» آغاز شد و هنوز ادامه دارد; در زمان غيبت صغرى مردمى مى توانستند پاسخ مسائل خود رااز امام توسط نواب خاص دريافت دارند، ولى در اين زمان اين كار ممكن نيست، و مردم بايد مسائل خود را به نواب عام آن بزرگوار عرضه كنند و پاسخ مسائل رااز آنان بگيرند، زيرا نظر آنان به حكم تخصصى كه دارند و نيز به حكم رواياتى كه وارد شده حجت است.

 «مرحوم كشى» مى نويسد توقيعى از ناحيه امام(ع) صادر شد كه در آن فرموده اند: عذر و بهانه اى براى هيچيك از دوستان ما در تشكيك نسبت به آنچه ثقات ما از ما نقل مى كنند نيست، دانستند كه ما سر خود را به آنها واگذار كرديم و به آنان داديم.

 و نيز «شيخ طوسى» و «مرحوم شيخ صدوق» و «شيخ طبرسى» از اسحاق بن عمار نقل كرده اند كه گفت: مولاى ما حضرت مهدى عليه السلام (در مورد وظيفه شيعه در زمان غيبت) فرموده است: «و اما الحوادثُ الواقعةُ فارجعوا فيها الى رواة حديثنا فانهم حجتى عليكم و انا حجةُ الله عليكم»

در حوادث و پيشامدهايى كه واقع مى شود به روايت كنندگان حديث ما رجوع كنيد كه آنان حجت من بر شما هستند و من حجت خدا بر آنان مى باشم.

مرحوم طبرسى نيز در كتاب «احتياج» از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده است كه ضمن حديثى فرموده اند: «و اما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفاً لهواه مطيعاً لامر مولاه فللعوام ان يقلدوهُ»

 هر يك از فقهاء كه مراقب نفسش و نگهبان دينش، و مخالف هوى و هوسش، و مطيع فرمان مولايش (يعنى ائمه (عليه السلام)) باشد بر عوام لازم است كه از او تقليد كنند.

 بدين ترتيب امور مسلمين در زمان غيبت كبرى به دست ولى فقيه قرار گرفت كه با نظر او بايد انجام و جريان يابد، گرچه منصب فتوى و قضاوت و حكم براى فقهاء از پيش توسط ائمه معصومين جعل شده بود ولى رسميت مرجعيت و زعامت فقهاء اسلام از اين تاريخ پديد آمد و تا ظهور آن حضرت ادامه خواهد داشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:2 AM  توسط وحید الوندی  | 

موضوع مقاله : آغاز غيبت و داستان سرداب

 

پس از در گذشت و يا شهادت امام حسن(ع), ماموران خليفه عباسى حركت گسترده اى را آغاز كردند و به جست و جوى فرزند و جانشين آن حضرت پرداختند1. در هر جا كه احتمال وجود امام زمان(ع) را مى دادند, حضور مى يافتند. هدف آنان از هجوم به منزل امام حسن(ع) و اذيت و آزار بنى هاشم, دستگيرى و قتل فرزند امام حسن(ع) بود. اين پيگيرى خطرى بزرگ براى آينده امامت بود, كه با قد رت و حكمت پروردگار مهدى(ع) از نظرها پنهان گرديد و از خطرها به دور ماند.
در آغاز غيبت, ميان علما و دانشمندان اختلاف است. سه نظر در آن وجود دارد:
1.
گروهى مانند شيخ مفيد(ره) آغاز غيبت صغرا را از هنگام ولادت حضرت مهدى(ع) به شمار آورده اند2; زيرا از همان سالهاى
آغازين ولادت, آن حضرت غيبت نسبى داشت و شمارى اندك از ياران, وى را مشاهده كردند.
بنابراين نظر, دوره غيبت صغرا تقريباً 74 سال مى شود, يعنى از آغاز ولادت, تا پايان سفارت آخرين سفير حضرت.
2. برخى بر آنند كه غيبت صغرا, از سال 260 ه. ق. يعنى سال درگذشت امام حسن(ع) آغاز شد و اين مدت, تا شروع غيبت كبرا, دوران آمادگى شيعيان و اُنس آنان به جدايى از امام زمان(ع) نام گرفت. اين دوران تقريباً هفتاد ساله, غيبت همه جانبه نبود. سفيرانى رابط بين امام ومردم بودند و مردم با واسطه, پرسشهاى دينى و دنيايى خود را از آن حضرت دريافت مى كردند.
3. گروهى آغاز غيبت امام(ع) رااز زمانى مى دانند كه ماموران خليفه به منزل حضرت در سامرا, هجوم آوردند, تا وى را دستگير كنند و آن حضرت در آن هنگام, در سرداب و همان جا, از ديده ها پنهان شد و تاكنون, در آن جا, بدون آب و غذا زندگى مى كند و روزى از آن جا ظهور خواهد كرد.
اين داستان چنان شهرت يافته كه وى را (صاحب سرداب) لقب داده اند
3
در پاسخ اين سخنان بايد گفت: در منابع شيعى و كتابهاى اماميه, هيچ نامى از (سرداب) نيست. نويسندگان اهل سنت در نوشته هاى خود بر اين نظر اصرار مى ورزند ومتائسفانه اين مسائله دستاويز حمله نا آگاهانه برخى از آنان به تشيع گرديده است4. پنداشته اند كه شيعيان در ميانه سرداب, امام خودرا مى جويند و ظهورش را از آن نقطه انتظار مى كشند; از اين روى, تهمتهايى به شيعه زده اند و زحمت مراجعه به منابع شيعى را در اين زمينه به خود نداده اند.
البته داستان حمله ماموران معتمد عباسى به منزل امام(ع) و برخورد آنان با آب فراوان و ديدن فردى كه در گوشه اى نشسته و عبادت مى كند و سپس هجوم به طرف وى و ناكام شدن آنان از دستگيرى وى, در برخى از منابع شيعى آمده است, اما در اين نقل, بر فرض صحت سند و دلالت آن:
 اولاً: از)سرداب) نامى برده نشده است
 ثانياً: حمله ديگرى كه از ناحيه معتمد صورت گرفته خلاف آن چيزى را كه اهل سنت مى گويند, ثابت مى كند زيرا بنابراين نقل, امام(ع) آن محلّ را ترك كرد و از پيش چشم ماموران گريخت و در نتيجه, در سرداب نيست5
منشا خرده گيريهاى نا آگاهانه برخى به شيعه, در اين زمينه, آن است كه شيعيان به بخشى از حرم عسكريين در سامرا, يعنى (سرداب) احترام و توجه خاصى دارند و آن را زيارت مى كنند. خاطره هاى امامان خويش را گرامى مى دارند و آن مكان را مورد عنايت قرار مى دهند. و اين نه به خاطر آن است كه امام زمان(ع) دراين جا مسكن گزيده است و زندگى مى كند, بلكه از آن جهت كه زمانى مركز عبادت و سكونت چند تن از امامان راستين تشيع بوده است.
و ما حب الديار شقفن قلبى ولكن حبّ من سكن الديار گذشته از اين, بر اساس احاديث فراوانى كه در منابع شيعى وجود دارد, شيعيان بر اين باورند كه امام زمان(ع) در ميان مردم در رفت و آمد است و در مراسم حج و مانند آن شركت مى جويد و مانند يوسف كه برادرانش را مى شناخت وآنان وى را نمى شناختند, دوستان خويش را مى شناسد و...6 بنابراين, داستان غيبت حضرت مهدى(ع) در سرداب سامرا و زندگى كردن حضرت در آن مكان, بهتان و دروغى بيش نيست و هيچ يك از بزرگان شيعه, چنين باورى نداشته و ندارند.
 

پی نوشت ها :

-1اصول كافى، ج505/1.
-2 
ارشاد، مفيد, ج340/2.
-3
اتفاق در مهدى موعود، سيد اكبر قرشى62/ـ 111.
-4 
منتخب الائثر فى الائمام الثانى عشر، صافى گلپايگانى 372/, داورى, قم.
-5 
كتاب الغيبة، شيخ طوسى;248/ (بحار) ج51/52.
-6 
كتاب الغيبة، شيخ طوسى164
/ .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:1 AM  توسط وحید الوندی  | 

رواياتى درباره اينكه مراد از ((نحر)) در ((فصلّ لربّك و انحر)) بلند كردن دست هادر موقع اداء تكبير است
و در همان كتاب آمده كه ابن ابى حاتم ، حاكم ، ابن مردويه ، و بيهقى در كتاب سنن خود، از على بن ابى طالب روايت كرده اند كه فرموده وقتى اين سوره بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نازل شد، از جبرئيل پرسيد: اين ((نحيره )) كه خداى عزوجل مرا بدان مامور فرموده چيست ؟ گفت : منظور نحيره نيست ، بلكه خداى تعالى مامورت كرده وقتى مى خواهى احرام نماز ببندى دستهايت را بلند كنى ، هم در تكبيره الاحرام و هم در هنگام ركوع رفتن و هم در موقع سر از ركوع برداشتن ، كه اين نماز ما و نماز فرشتگانى است كه در هفت آسمان هستند، و براى هر چيزى زينتى است ، و زينت نماز دست بلند كردن در هر تكبير است .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 641

و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: دست بلند كردن يكى از مظاهر استكانت و التماس است كه خداى تعالى (در مذمت كفار) فرموده : ((فما استكانوا لربهم و ما يتضرعون - براى پروردگار خود نه استكانت دارند و نه تضرع و زارى )).
مؤ لف : اين روايت را صاحب مجمع البيان از مقاتل از اصبغ بن نباته از آن جناب نقل كرده ، سپس گفته ثعلبى و واحدى اين روايت را در تفسيرهاى خود آورده اند. و نيز گفته همه عترت طاهره از آن جناب نقل كرده اند، كه معناى نحر بلند نمودن دو دست تا محاذى گودى زير گلو در هنگام نماز است .
و نيز در الدر المنثور است كه ابن جرير از ابى جعفر روايت كرده كه در ذيل آيه ((فصل لربك )) گفته است : يعنى نماز بخوان ، و در معناى كلمه ((وانحر)) گفته : يعنى دستها را در آغاز نماز و هنگام گفتن تكبير افتتاح ، بلند كن .
و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير آيه ((فصل لربك و انحر)) گفته : خداى تعالى به رسول گراميش وحى فرستاد كه وقتى تكبير اول نماز را مى گويى دستها را تا برابر نحرت - گودى زير گلويت - بلند كن ، اين است معناى نحر.
و در مجمع البيان در ذيل آيه از عمر بن يزيد روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليه السلام ) شنيدم كه در تفسير آيه ((فصل لربك و انحر)) مى فرمود: اين نحر عبارت است از بلند كردن دستهايت تا برابر صورت .
مؤ لف : آنگاه مى گويد: عبد اللّه بن سنان هم مثل اين حديث را از آن جناب نقل كرده ، و نيز قريب به آن را جميل از آن جناب روايت كرده است
ذكور، كسى كه زخم زبان زد، و نزول سوره كوثر
و در الدر المنثور است كه ابن سعد و ابن عساكر از طريق كلبى از ابى صالح از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : بزرگترين فرزند رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) قاسم ، سپس زينب ، و آنگاه عبد الله ، و پس ‍ از او ام كلثوم ، و آنگاه فاطمه و در آخر رقيه بود، قاسم از دنيا رفت و اولين كس از فرزندان آن جناب بود كه در مكه از دنيا رفت ، و بعد از او عبد اللّه از دنيا رفت ، و عاصى بن وائل سهمى گفت : نسل او قطع شد، پس او ابتر و بى عقب است ،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 642

در پاسخش خداى تعالى اين آيه را فرستاد كه خود عاصى بن وائل ابتر و بدون عقب است .
و در همان كتاب است كه زبير بن بكار و ابن عساكر، از جعفر بن محمد از پدرش روايت كرده اند كه فرمود: قاسم پسر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در مكه از دنيا رفت و بعد از دفن جنازه آن جناب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به عاصى بن وائل و پسرش عمرو برخورد، عاصى وقتى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را از دور ديد گفت : الان زخم زبانى به او مى زنم ، همين كه آن جناب نزديك شد، گفت : چه خوب شد كه اجاقش كور شد، در پاسخ او اين آيه نازل شد: ((ان شانئك هو الابتر)).
و نيز در همان كتاب است كه ابن ابى حاتم از سدى روايت كرده كه گفت : قريش را رسم چنين بود كه وقتى فرزند ذكور كسى مى مرد مى گفتند: ((بتر فلان ))، و چون فرزند رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از دنيا رفت عاصى بن وائل گفت ((بتر)) يعنى فرزند ذكورش مرد، و اين فرد (رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از همه بيشتر بتر شد، (چون هيچ فرزند ذكور برايش نماند).
مؤ لف : و در بعضى از تواريخ آمده كه شماتت كننده وليد بن مغيره بوده . و در بعضى ديگر آمده كه ابو جهل بوده . و در بعضى ديگر آمده كه عقبه بن ابى معيط بوده . و در بعضى آمده كه كعب بن اشرف بوده ، ولى معتبر همان است كه مى گفت عاصى بن وائل بوده است .
مؤ يد آن ، روايتى است كه مرحوم طبرسى آن را در احتجاج از حسن بن على (عليهماالسلام ) نقل كرده كه آن جناب در حديثى كه روى سخنش ‍ در آن با عمرو بن العاصى است ، فرموده : و تو در بسترى مشترك متولد شدى (يعنى مادرت هم با عاصى بن وائل هم بستر مى شده و هم با ديگران )، و وقتى متولد شدى عده اى از رجال قريش بر سر تو نزاع كردند، ابو سفيان بن حرب گفت اين پسر از نطفه من است . وليد بن مغيره گفت : از من است . عثمان بن حارث و نضر بن حارث بن كلده ، و عاصى بن وائل هر يك ادعا كردند كه از من است ، تا آنكه از ميان همه آنان لئيم تر و بى حسب و نسب تر و خبيث تر و ستمكارتر و زناكارترشان عاصى بن وائل زورش بر سايرين چربيد و تو را به خود ملحق ساخت
و نيز اين تو بودى كه براى بر شمردن افتخاراتت به خطبه ايستادى ، و گفتى اين منم .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 643

كه محمد را زخم زبان مى زنم ، و عاصى بن وائل گفت : محمد مردى ابتر است ، يعنى اولاد ذكورى ندارد، اگر از دنيا برود نامش از صفحه روزگار محو مى شود، و خداى تعالى در پاسخش فرمود: ((ان شانئك هو الابتر)) - تا آخر حديث .
و در تفسير قمى در ذيل آيه ((انا اعطيناك الكوثر)) آمده كه كوثر نهرى است در بهشت ، كه خدا آن را به محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) داده ، تا عوض از پسرش ابراهيم باشد.
مؤ لف : اين روايت علاوه بر اينكه مرسل است ، يعنى سندش ذكر نشده ، و علاوه بر اينكه مضمر است ، يعنى تنها در آن آمده كه : ((فرمود)) و روشن نكرده كه كدام يك از ائمه فرموده ، با ساير روايات معارض است ، و تفسير كوثر به نهرى در بهشت منافات ندارد كه كوثر به معناى خير كثير باشد، چون همانطور كه در خبر ابن جبير گذشت نهر بهشتى هم مصداقى از خير كثير است .
سوره كافر


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 644

آيات 1 - 6، سوره كافرون
سوره كافرون مكى است و شش آيه دارد.
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قُلْ يَأَيهَا الْكفِرُونَ(1)
لا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ(2)
وَ لا أَنتُمْ عَبِدُونَ مَا أَعْبُدُ(3)
وَ لا أَنَا عَابِدٌ مَّا عَبَدتمْ(4)
وَ لا أَنتُمْ عَبِدُونَ مَا أَعْبُدُ(5)
لَكمْ دِينُكُمْ وَ لىَ دِينِ(6)

ترجمه آيات

به نام اللّه بخشنده به عموم ، و مهربان به خواص .
بگو هان گروه كفر پيشه ! (1).
من نمى پرستم آنچه را كه شما مى پرستيد (2).
و شما هم نخواهيد پرستيد آنچه را كه من مى پرستم (3).
من نيز براى هميشه نخواهم پرستيد آنچه را شما مى پرستيد (4).
و شما هم نخواهيد پرستيد آنچه را من مى پرستم (5).
دين شما براى خودتان و دين من هم براى خودم (6).

بيان آيات

در اين سوره رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را دستور مى دهد به اينكه برائت خود از كيش وثنيت آنان را علنا اظهار داشته ، خبر دهد كه آنها نيز پذيراى دين وى نيستند، پس نه دين او مورد استفاده ايشان قرار مى گيرد، و نه دين آنان آن جناب را مجذوب خود مى كند، بنابر اين نه كفار مى پرستند آنچه را كه آن جناب مى پرستد، و نه تا ابد آن مى پرستد آنچه را كه ايشان مى پرستند، پس كفار بايد براى ابد از سازشكارى و مداهنه آن جناب مايوس باشند.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 645

مفسرين در اينكه اين سوره مورد بحث مكى است و يا مدنى اختلاف كرده اند، و از ظاهر سياقش بر مى آيد كه در مكه نازل شده باشد.
رواياتى راجع به زخم زبان در ((يا ايّها الكافرون ...)) به گروهى معهود و معين ازكفار بوده و ((و لا انتم عابدون ما اعبد)) اخبار غيبى از آينده است صفحه
قُلْ يَأَيهَا الْكفِرُونَ

ظاهرا خطاب به يك طبقه معهود و معين از كفار است نه تمامى كفار، به دليل اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را مامور كرده از دين آنان بيزارى جويد و خطابشان كند كه شما هم از پذيرفتن دين من امتناع مى ورزيد.
لا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ

از اين آيه تا آخر سوره آن مطلبى است كه در جمله ((قل يا ايها الكافرون )) مامور به گفتن آن است ، و مراد از ((ما تعبدون )) بت هايى است كه كفار مكه مى پرستيدند، و مفعول ((تعبدون )) ضميرى است كه به ماى موصول بر مى گردد، و با اينكه مى توانست بفرمايد: ((ما تعبدونه )) اگر ضمير را حذف كرده براى اين بود كه كلام دلالت بر آن مى كرده ، حذف كرد تا قافيه آخر آيات هم درست در آيد، و عين اين سؤ ال و جواب در جمله هاى ((اعبد)) و ((عبدتم )) و ((اعبد)) مى آيد چون در آنها هم بايد مى فرمود: ((اعبده )) و ((عبدتموه )) و ((اعبده )).
و جمله ((لا اعبد)) نفى استقبالى است ، براى اينكه حرف ((لا)) مخصوص نفى آينده است ، همچنان كه حرف ((ما)) براى نفى حال است ، و معناى آيه اين است كه من ابدا نمى پرستم آنچه را كه شما بت پرستان امروز مى پرستيد.
وَ لا أَنتُمْ عَبِدُونَ مَا أَعْبُدُ

اين جمله نيز نفى استقبالى نسبت به پرستش كفار بر معبود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) است ، و اين خبرى غيبى از اين معنا است كه كفار معهود، در آينده نيز به دين توحيد در نمى آيند.
اين دو آيه با انضمام امر ((قل )) كه در آغاز سوره است ، اين معنا را به دست مى دهد كه گويا رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به كفار فرموده : پروردگار من مرا دستور داده به اينكه به طور دائم او را بپرستم ، و اينكه به شما خبر دهم كه شما هرگز و تا ابد او را نمى پرستيد، پس تا ابد اشتراكى بين من و شما در دين واقع نخواهد شد.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 646

بنابر اين آيه شريفه در معناى آيه ((لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يومنون ))، و آيه شريفه زير است كه مى فرمايد: ((ان الذين كفروا سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون )).
در آيه مورد بحث جا داشت بفرمايد: ((و لا انتم عابدون من اعبد - و شما نخواهيد پرستيد كسى را كه من مى پرستم ))، چون بين معبود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و معبود بت پرستان فرق بسيار است ، يكى اين است كه معبود بت پرستان جماد و بى شعور است ، و موصولى كه از آن تعبير مى كند موصول مخصوص بى شعوران يعنى كلمه ((ما)) است ، وموصول مخصوص صاحبان شعور كلمه ((من - كسى كه )) است ، پس چرا در آيه مورد بحث بجاى اين كلمه ، كلمه ((ما)) را بكار برده ؟ پاسخش اين است كه منظور صرفا مطابقت اين آيه با آيه ((لا اعبد ما تعبدون )) است .
وجه تكرار مضمون سابق در ((و لا انتم عابد ما عبدتم و لا انتم عابدون ما اعبد)) صفحه
وَ لا أَنَا عَابِدٌ مَّا عَبَدتمْ وَ لا أَنتُمْ عَبِدُونَ مَا أَعْبُدُ

اين دو آيه تكرار مضمون دو آيه قبل است كه به منظور تاءكيد آن تكرار شده ، نظير تكرارى كه در آيه ((كلا سوف تعلمون ثم كلا سوف تعلمون )) آمده ، و نيز تكرارى كه در آيه ((فقتل كيف قدر ثم قتل كيف قدر)) آمده است .
بعضى از مفسرين در توجيه اينكه چرا بين دو موصول فرق نگذاشت ، گفته اند: اصلا كلمه ((ما)) در دو جمله ((ما عبدتم )) و ((ما اعبد)) موصوله نيست ، بلكه مصدريه است ، و معناى آيه اين است كه : من نحوه پرستش شما را نخواهم پرستيد، و شما نحوه پرستش مرا نخواهيد پرستيد، و خلاصه نه من شريك شما در پرستش هستم و نه شما شريك منيد، نه در عبادت مشتركيم و نه در معبود، چون معبود من خداى تعالى است ، و معبود شما بت است ، عبادت من عبادتى است كه خدا تشريعش كرده ، و عبادت شما چيزى است كه خودتان از در جهل و افتراء بدعت نهاده ايد،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 647

و بنابر اين توجيه ، دو آيه مورد بحث تكرار و تاءكيد دو آيه قبل نيستند، ولى عيبى كه در اين توجيه است اين است كه از نظر عبارت آيه بعيد به ذهن مى رسد، و ان شاء اللّه در بحث روايتى آينده وجهى لطيف براى تكرار دو آيه خواهد آمد.
بيان اينكه آيه : ((لكم دينكم ولى دين )) اخبار از اينست كه كافران مخاطب پيامبر (صلىالله عليه و آله ) به دين او نخواهند گرويد. چند وجه ديگر در معناى اين آيه
لَكمْ دِينُكُمْ وَ لىَ دِينِ

اين آيه به حسب معنا تاءكيد مطلب گذشته ، يعنى مشترك نبودن پيامبر و مشركين است ، و لام در ((لكم )) و در ((لى )) لام اختصاص است ، مى فرمايد: دين شما كه همان پرستش بت ها است مخصوص خود شما است ، و به من تعدى نمى كند، و دين من نيز مخصوص خودم است ، شما را فرا نمى گيرد.
در اينجا ممكن است به ذهن كسى برسد كه اين آيه مردم را در انتخاب دين آزاد كرده ، مى فرمايد هر كس دلش خواست دين شرك را انتخاب كند، و هر كس خواست دين توحيد را برگزيند. و يا به ذهن برسد كه آيه شريفه مى خواهد به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) دستور دهد كه متعرض دين مشركين نشود. و ليكن معنايى كه ما براى آيه كرديم اين توهم را دفع مى كند، چون گفتيم آيه شريفه در مقام اين است كه بفرمايد شما به دين من نخواهيد گرويد و من نيز به دين شما نخواهم گرويد، و اصولا دعوت حقه اى كه قرآن متضمن آن است ، اين توهم را دفع مى كند.
بعضى از مفسرين براى دفع اين توهم گفته اند: كلمه دين در آيه شريفه به معناى مذهب و آئين نيست ، بلكه به معناى جزا است مى فرمايد: جزاى شما مال شما، و جزاى من از آن من است .
بعضى ديگر گفته اند: در اين آيه مضافى حذف شده ، و تقديرش ((لكم جزاء دينكم ولى جزاء دينى )) مى باشد، يعنى جزاى دين شما مال شما، و جزاى دين من مال من . ولى اين دو وجه دور از فهم است .
بحث روائى


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 648

در الدر المنثور آمده كه ابن جرير، ابن ابى حاتم ، و ابن انبارى در كتاب ((المصاحف ))، از سعيد بن ميناء مولاى ابى البخترى روايت كرده اند كه گفت : وليد بن مغيره و عاصى بن وائل و اسود بن مطلب و اميه بن خلف رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را ديدند و گفتند: اى محمد بيا خدايانمان را روى هم بريزيم ، ما خداى تو را بپرستيم و تو خدايان ما را در نتيجه غائله و كدورت بين ما بر طرف شود، همه در پرستش معبودها مشترك باشيم ، و بالاخره يا معبود ما حق است و يا معبود تو، اگر معبود ما حق و صحيح تر بود سر تو بى كلاه نمانده ، و از عبادت آنها حظى برده اى ، و اگر معبود تو حق و صحيح تر از معبود ما باشد سر ما بى كلاه نمانده ، از پرستش او بهره مند شده ايم . در پاسخ اين پيشنهاد خداى تعالى اين سوره را نازل كرد كه بگو: هان اى كفار! من هرگز نمى پرستم آنچه را كه شما مى پرستيد، تا آخر سوره .
مؤ لف : مرحوم شيخ در امالى به سند خود از ميناء از عده اى از اصحاب اماميه قريب به اين معنا را روايت كرده .
و در تفسير قمى از پدرش از ابن ابى عمير روايت كرده كه گفت : ابو شاكر از ابى جعفر احول از سوره مورد بحث سؤ ال كرد، كه مگر يك سخنگوى حكيم اينطور حرف مى زند كه در يك سطر مطلبى را دو بار بگويد و تكرار كند؟ ابى جعفر احول جوابى از اين اشكال نداشت .
ناگزير به طرف مدينه روان شد، و در مدينه از امام صادق (عليه السلام ) پرسيد حضرت فرمود: سبب نزول اين سوره و تكرار مطلبش اين بود كه قريش به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) پيشنهاد كرده بود، بيا تا بر سر پرستش خدايان مصالحه اى كنيم ، يك سال تو خدايان ما را عبادت كن و يك سال ما خداى تو را، باز يك سال تو خدايان ما را عبادت كن و يك سال ما خداى تو را، خداى تعالى در پاسخشان عين سخن آنان را يعنى تكرار مطلب را بكار برد، آنها گفته بودند يك سال تو خدايان ما را عبادت كن در پاسخ فرمود: ((لا اعبد ما تعبدون ))، آنها گفته بودند و يك سال ما خداى تو را، در پاسخ فرمود ((و لا انتم عابدون ما اعبد))، آنها گفته بودند باز يك سال تو خدايان ما را عبادت كن در پاسخ فرمود: ((و لا انا عابد ما عبدتم ))، آنها گفته بودند و يك سال ما خداى تو را در پاسخشان فرمود: ((و لا انتم عابدون ما اعبد لكم دينكم و لى دين )).


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 649

ابوجعفر احول وقتى اين پاسخ را شنيد نزد ابى شاكر رفت ، و جواب را بدو گفت ، ابوشاكر گفت : اين جواب مال تو نيست اين را شتر از حجاز بدينجا حمل كرده ، (يعنى تو نزد جعفر بن محمد رفته اى و پاسخ را از او گرفته اى ).
مؤ لف : مفاد تكرار در كلام قريش اين است كه بيا تا به آخر عمر يك سال تو خدايان ما را و يك سال ما خداى تو را بپرستيم .
سوره نصر


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 650

آيات 1 - 3، سوره نصر
سوره نصر مدنى است و سه آيه دارد
بحث روائى
(روايتى درباره شاءن نزول سوره كافرون و روايتى راجع به تكرار يك مضمون درسوره ) صفحه
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
إِذَا جَاءَ نَصرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ(1)
وَ رَأَيْت النَّاس يَدْخُلُونَ فى دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجاً(2)
فَسبِّحْ بحَمْدِ رَبِّك وَ استَغْفِرْهُ إِنَّهُ كانَ تَوَّابَا(3)

ترجمه آيات

به نام اللّه كه بخشنده به همه و مهربان با نيكان است
منتظر باش كه وقتى نصرت و فتح از ناحيه خدا برسد (1).
و ببينى كه مردم گروه گروه به دين اسلام در مى آيند (2).
پس (به شكرانه آن ) پروردگارت را حمد و تسبيح گوى و از او طلب آمرزش كن كه او بسيار توبه پذير است (3).

بيان آيات

در اين سوره خداى تعالى رسول گراميش را وعده فتح و يارى مى دهد، و خبر مى دهد كه به زودى آن جناب مشاهده مى كند كه مردم گروه گروه داخل اسلام مى شوند، و دستورش مى دهد كه به شكرانه اين يارى و فتح خدايى ، خدا را تسبيح كند و حمد گويد و استغفار نمايد. و اين سوره بنا به استظهارى كه خواهيم كرد در مدينه بعد از صلح حديبيه و قبل از فتح مكه نازل شده


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 651

إِذَا جَاءَ نَصرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ

بيان اينكه مراد از نصر و فتح در ((اذا جاء نصر الله و الفتح ...)) رسيدن آنپيشگويى شده فتح مكه است
كلمه ((اذا)) ظهور در استقبال (آينده ) دارد، و اين ظهور اقتضا دارد كه مضمون آيه شريفه خبرى باشد از امرى كه هنوز رخ نداده و به زودى رخ مى دهد، و چون آن امر يارى و فتح است ، در نتيجه سوره مورد بحث از مژده هايى است كه خداى تعالى به پيامبر داده ، و نيز از ملاحم و خبرهاى غيبى قرآن كريم است .
و منظور از ((نصر)) و ((فتح )) - آنطور كه بعضى از مفسرين پنداشته اند - جنس نصرت و فتح نيست ، تا آيه شريفه با تمامى مواقفى كه خداى تعالى پيامبرش را يارى نموده و بر دشمنان پيروز كرده منطبق شود، مثلا با ايمان آوردن انصار و اهل يمن هم منطبق گردد، چون با آيه ((و رايت الناس يدخلون فى دين اللّه افواجا)) نمى سازد، زيرا اسلام آوردن انصار و اهل يمن و ساير مسلمانان كه قبل از فتح مكه مسلمان شدند فوج فوج نبوده .
و نيز منظور آيه ، صلح حديبيه كه خداى تعالى آن را در آيه ((انا فتحنا لك فتحا مبينا)) فتح خوانده نمى تواند باشد، براى اينكه آيه بعدى با آن انطباق ندارد، و در صلح حديبيه مردم فوج فوج داخل اسلام نشدند.
پس روشن ترين واقعه اى كه مى تواند مصداق اين نصرت و فتح باشد، فتح مكه است ، چون فتح مكه در حيات رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و در بين همه فتوحات ، ام الفتوحات و نصرت روشنى بود كه بنيان شرك را در جزيره العرب ريشه كن ساخت .
و مؤ يد اين نظريه وعده نصرتى است كه در ضمن آيات نازله در باره حديبيه داده و فرموده : ((انا فتحنا لك فتحا مبينا ليغفر لك اللّه ما تقدم من ذنبك و ما تاخر و يتم نعمته عليك و يهديك صراطا مستقيما و ينصرك اللّه نصرا عزيزا))، چون بسيار نزديك به ذهن است كه منظور از فتح و نصر عزيز، همان فتح مكه باشد، چون تنها فتحى كه مرتبط با فتح حديبيه باشد همان فتح مكه است كه دو سال بعد از صلح حديبيه اتفاق افتاد.
و اين نظريه به ذهن نزديك تر است ، تا آيه را حمل كنيم بر اجابت دعوت حقه از ناحيه اهل يمن و دخول بدون خونريزيشان در اسلام ، پس ‍ نزديك تر به اعتبار همان است كه بگوييم : مراد از نصر و فتح ، نصرت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بر كفار قريش ، و مراد از فتح ، فتح مكه است . و نيز بگوييم اين سوره بعد از صلح حديبيه و بعد از نزول سوره فتح و قبل از فتح مكه نازل شده است .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 652

وَ رَأَيْت النَّاس يَدْخُلُونَ فى دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجاً

راغب در مفردات مى گويد كلمه ((فوج )) به معناى جماعتى است كه به سرعت عبور كنند، و جمع اين كلمه ((افواج )) مى آيد. و بنا به گفته وى معناى ((داخل شدن مردم در دين خدا افواجا)) اين است كه جماعتى بعد از جماعتى ديگر به اسلام در آيند، و مراد از دين اللّه همان اسلام است ، چون خداى تعالى به حكم آيه ((ان الدين عند اللّه الاسلام )) غير اسلام را دين نمى داند.
وجه و مناسبت امر به حمد و استغفار پروردگار، بعد از ديدن نصر الهى
فَسبِّحْ بحَمْدِ رَبِّك وَ استَغْفِرْهُ إِنَّهُ كانَ تَوَّابَا

از آنجايى كه اين نصرت و فتح اذلال خداى تعالى نسبت به شرك ، و اعزاز توحيد است ، و به عبارتى ديگر اين نصرت و فتح ابطال باطل و احقاق حق بود، مناسب بود كه از جهت اول سخن از تسبيح و تنزيه خداى تعالى برود، و از جهت دوم - كه نعمت بزرگى است - سخن از حمد و ثناى او برود، و به همين جهت به آن جناب دستور داد تا خدا را با حمد تسبيح گويد.
البته در اين ميان وجه ديگرى براى توجيه و مناسبت اين دستور هست ، و آن اين است كه حق خداى عزوجل كه رب عالم است ، بر بنده اش اين است كه او را با صفات كمالش ذكر كند و همواره بياد نقص و حاجت خود بيفتد، و چون فتح مكه باعث شد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از گرفتاريهايى كه در از بين بردن باطل و قطع ريشه فساد داشت فراغتى حاصل كند، دستورش داد كه از اين به بعد كه فراغتت بيشتر است ، به ياد جلال خدا - كه تسبيح او است - و جمالش - كه حمد او است و نقص و حاجت خودش ، كه استغفار است - بپردازد، و معناى استغفار در مثل رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) كه آمرزيده هست ، درخواست ادامه مغفرت است ، چون احتياج به مغفرت از نظر بقاء عينا مثل احتياج به حدوث مغفرت است ، دقت فرماييد). و اين استغفار از ناحيه آن جناب تكميل شكرگزارى است ، و ما در آخر جلد ششم اين كتاب گفتارى در معناى آمرزش گناه گذرانديم .
((انه كان توابا)) - اين جمله دستور به استغفار را تعليل مى كند، و در عين حال تشويق و تاءكيد هم هست


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 653

بحث روائى
چند روايت مربوط به نزول سوره نصر
در مجمع البيان از مقاتل روايت كرده كه گفت : وقتى اين سوره نازل شد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آن را بر اصحابش قرائت كرد، اصحاب همه خوشحال گشته به يكديگر مژده مى دادند، ولى وقتى عباس آن را شنيد گريه كرد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پرسيد: چرا مى گريى عمو؟ عرضه داشت : من خيال مى كنم اين سوره خبر مرگ تو را به تو مى دهد، يا رسول الله . حضرت فرمود: بله اين سوره همان را مى گويد كه تو فهميدى ، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) بعد از نزول اين سوره بيش از دو سال زندگى نكرد، و از آن به بعد هم ديگر كسى او را خندان و خوشحال نديد.
مؤ لف : اين معنا در تعدادى از روايات با عباراتى مختلف آمده .
و بعضى در وجه دلالت سوره بر خبر مرگ آن جناب چنين گفته اند كه : اين سوره دلالت دارد بر اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) از انجام رسالات خود فارغ شده ، آنچه بنا بود انجام دهد انجام داده ، و دوران تلاش و مجاهدتش به سر رسيده ، و معلوم است كه طبق مثل معروف عند الكمال يرقب الزوال ، هر چيزى كه به حد كمالش رسيد بايد منتظر زوالش بود.
و در همان كتاب از ام سلمه روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در اواخر عمرش نمى ايستاد و نمى نشست و نمى آمد و نمى رفت ، مگر اينكه مى گفت : سبحان الله و بحمده و استغفر الله و اتوب اليه ما علت اين معنا را پرسيديم ، فرمود: من بدين عمل مامور شده ام ، آنگاه اين سوره را مى خواند: ((اذا جاء نصر الله و الفتح )).
مؤ لف : و در اين معنا روايات يكى دو تا نيست ، البته در بين آنها در اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) چه ذكرى مى گفته اختلاف هست .
و در عيون به سند خود از حسين بن خالد از حضرت رضا (عليه السلام ) روايت آورده كه گفت : من از پدرم شنيدم كه از پدرش (عليه السلام ) حديث كرد كه : اولين سوره اى كه از قرآن نازل شد سوره ((بسم الله الرحمن الرحيم اقرا باسم ربك )) بود، و آخرين سوره اى كه نازل شد سوره اذا جاء نصر الله بود.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 654

مؤ لف : شايد منظور از آخرين سوره در بست و به طور تمام بوده ، كه در اين صورت منافات ندارد كه بعضى آيات ساير سوره ها بعد از اين سوره نازل شده باشد.
تفصيل داستان فتح مكه : پيمان شكنى مكيان ، حركت قواى اسلام ، وقايع بين راه ، واردشدن به شهر و...
و در مجمع البيان در داستان فتح مكه آمده : بعد از آنكه در سال حديبيه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) با مشركين قريش صلح نمود، يكى از شرائط صلح اين بود كه هر كس و هر قبيله عرب بخواهد مى تواند داخل در عهد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شود، و هر كس و هر قبيله بخواهد مى تواند داخل در عهد قريش گردد، قبيله خزاعه به عهد و عقد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پيوست ، و قبيله بنى بكر در عقد و پيمان قريش در آمد، و بين اين دو قبيله از قديم الايام دشمنى بود.
در اين بين جنگى ميان بنى بكر و خزاعه اتفاق افتاد، و قريش بنى بكر را با دادن سلاح كمك كردند، ولى آشكارا كمك انسانى ندادند به جز بعضى افراد، از آن جمله عكرمه بن ابى جهل و سهيل بن عمرو كه شبانه و مخفيانه به كمك بنى بكر رفتند.
ناگزير عمرو بن سالم خزاعى سوار بر مركب خود شد و به مدينه نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شتافت ، و اين در هنگامى بود كه مساله فتح مكه بر سر زبانها افتاده بود، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در مسجد در بين مردم بود، عمرو بن سالم ايستاد و اين اشعار را سرود:
لا هم انى ناشد محمدا
حلف ابينا و ابيه الاتلدا
ان قريشا اخلفوك الموعدا
و نقضوا ميثاقك الموكدا
و قتلونا ركعا و سجدا
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: اى عمرو بس است سپس برخاست و به خانه همسرش ميمونه رفت و فرمود: آبى برايم آماده ساز، آنگاه شروع كرد به غسل و شستشوى خود، و مى فرمود: يارى نشوم اگر بنى كعب - خويشاوندان عمرو بن سالم - را يارى نكنم ، آنگاه از خزاعه بديل بن ورقاء با جماعتى حركت كرده نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمدند، آنها هم آنچه از بنى بكر و قريش كشيده بودند و مخصوصا يارى قريش از بنى بكر را به اطلاع آن حضرت رسانده به طرف مكه برگشتند.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 655

و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) از پيش خبر داده بود كه گويا مى بينم ابو سفيان از طرف قريش به سوى شما مى آيد تا پيمان صلح حديبيه را تمديد كند و به زودى بديل بن ورقاء را در راه مى بيند. اتفاقا همينطور كه فرموده بود پيش آمد، بديل و همرهانش ابو سفيان را در عسفان ديدند كه از طرف قريش به مدينه مى رود تا پيمان را تمديد و محكم كند.
همينكه ابو سفيان بديل را ديد پرسيد: از كجا مى آيى ؟ گفت رفته بودم كنار دريا و اين بيابانهاى اطراف . گفت : مدينه نزد محمد نرفتى ؟ پاسخ داد نه . و از هم جدا شدند، بديل به طرف مكه رهسپار شد، ابو سفيان به همراهان خود گفت : اگر بديل مدينه رفته باشد، حتما آذوقه شترش را از هسته خرما داده ، برويم ببينيم شترش كجا خوابيده بود، رفتند و آنجا را يافته پشكل شتر بديل را پيدا كردند و شكافتند ديدند هسته خرما در آن هست ابو سفيان گفت به خدا سوگند بديل نزد محمد رفته بود.
ابو سفيان از آنجا به مدينه آمد و نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رفت ، عرضه داشت : اى محمد خون قوم و خويشاوندانت را حفظ كن و قريش را پناه بده و مدت پيمان را تمديد كن . رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: آيا عليه مسلمانان توطئه كرديد و نيرنگ بكار زديد و پيمان را شكستيد؟ ابو سفيان گفت : نه . فرمود: اگر نشكسته ايد ما بر سر پيمان خود هستيم . ابو سفيان از آنجا بيرون آمد، به ابو بكر برخورد و گفت : قريش را در پناه خود گير. ابو بكر گفت : واى بر تو مگر كسى مى تواند عليه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) كسى را پناه بدهد. از او هم گذشت به عمر بن خطاب برخورد و همان تقاضا را از او كرد و همان جواب را از او شنيد. از او هم گذشت به منزل دخترش ‍ ام حبيبه همسر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رفت و خواست تا روى فرش رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بنشيند، دخترش خم شد و فرش را جمع كرد، ابو سفيان گفت : دخترم آيا دريغ كردى از اينكه پدرت روى فرش بنشيند گفت : بله ، اين فرش رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، و تو به خاطر شركت نجس و پليد هستى و نمى توانى روى اين فرش بنشينى .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 656

از آنجا هم بيرون شد و به خانه فاطمه (عليهاالسلام ) رفت و گفت : اى دختر سيد عرب ، آيا قريش را پناه مى دهى و مدت پيمان ايشان را تمديد مى كنى ؟ اگر چنين كنى گرامى ترين خانم در همه مردم خواهى بود. فاطمه (عليهاالسلام ) فرمود جوار من جوار رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است . پرسيد: آيا ممكن نيست به دو پسرانت دستور دهى اين كار را بكنند؟ فرمود: به خدا سوگند بچه هاى من كودكند و به حدى نرسيده اند كه بين مردم جوار دهند، علاوه بر اين ، هيچ مسلمانى نمى تواند به دشمن رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) پناه دهد. آنگاه رو به على بن ابى طالب (عليه السلام ) كرد و گفت : اى ابا الحسن چاره ام از همه جا قطع شده ، از تو مى خواهم برايم خير خواهى كنى و راه چاره اى پيش پايم بگذارى . على (عليه السلام ) فرمود: تو پير مرد قريشى ، برخيز و بر در مسجد بايست و اعلام كن كه همه بدانيد من قريش ‍ را در پناه و جوار خود قرار دادم ، اين را بگو و به ديار خودت مكه برگرد، ابو سفيان پرسيد: اين كار دردى از من دوا خواهد كرد؟ فرمود: به خدا سوگند گمان ندارم ، و ليكن چاره ديگرى برايت سراغ ندارم ، ناگزير ابو سفيان برخاست و در مسجد فرياد زد ايها الناس من قريش را در جوار خود قرار دادم ، آنگاه شترش را سوار شد و به طرف مكه رفت . وقتى وارد بر قريش شد، پرسيدند چه خبر آورده اى ؟ ابو سفيان قصه را برايشان شرح داد. گفتند: به خدا سوگند على بن ابى طالب كارى برايت انجام نداده ، جز اينكه به بازيت گرفته ، و اعلامى كه در بين مسلمانان كردى هيچ فايده اى ندارد، ابو سفيان گفت : نه به خدا سوگند على منظورش بازى دادن من نبود، ولى چاره ديگرى نداشتم .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:0 AM  توسط وحید الوندی  | 
آيت الله محمد تقى مصباح يزدى

بسم الله الرحمن الرحيم

اللهم كن لوليك الحجه بن الحسن صلواتك عليه و على آبائه فى هذه الساعه و فى كل ساعه وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا حتى تسكنه إرضك طوعا و تمتعه فيها طويلا.(2)

 

پيش درآمد

بنده فقط به خاطر اطاعت از امر دوستان و اظهار جهل و عجز خودم در زمينه ى معرفت اين وجود با عظمت در اين جلسه شركت كردم و توان اين كه سر مجهولى را براى آقايان كشف كرده و مسئله اى را حل كنم, در خود نمى بينم.
آثار و بركات وجود آن حضرت در زمان غيبت بر همه روشن است. اگر بخواهيم به طور مفصل در اين زمينه بحث كنيم, بايد به داستان ها و كتاب هايى كه در اين زمينه نقل و نوشته شده است مراجعه كنيم. بعضى را هم خودمان تجربه كرده ايم. اين مسئله در يك جلسه قابل بحث نيست. ما آنگاه مى توانيم به اين پرسش پاسخ عميق ترى بدهيم كه اول بدانيم وقتى امام حضور دارند چه بركاتى از ايشان به ما مى رسد و در عصر غيبت كدام يك از اين بركات حذف مى شود. متإسفانه معرفت ما و كسانى كه مثل بنده هستند, در مورد امام و مقام امامت بسيار ضعيف است. ما و همه ى خلايق مرهون عنايت آقا هستيم; ((و بيمنه رزق الورى;(3) و به بركتش به خلق روزى مى رسد.)) ويژگى ما طلبه ها اين است كه استفاده ى ما از بركت آن حضرت بيش از ديگران است; در عين حال در اين زمينه كوتاهى مى كنيم.
در معرفت امام و به خصوص امام زمان(عج) هر شيعه در هر درجه و مرتبه اى از ايمان كه باشد, بايد بداند و معتقد باشد كه بعد از پيغمبر اكرم(ص) دوازده امام معصوم(عليهم السلام) داريم; كه يكى از آنها غايب و زنده است و روزى ظهور خواهد كرد. اصل وجود آن حضرت و غيبت و ظهورش را بسيارى از برادران اهل تسنن نيز قبول دارند و حتى كسانى از اهل سنت نيز مدعى زيارت آن حضرت شده اند. اصل اعتقاد به وجود و عشق و محبت به آن حضرت, اختصاص به شيعه ندارد و چيزى كه ما را متمايز از ديگران مى كند, اعتقاد به امامت ايشان است و اين كه حيات دارند و روزى ظهور كرده, وظايف امامت شان را انجام داده و جهان را پر از عدل و داد خواهند كرد. به هر حال اين اعتقاد شرط تشيع است; در غير اين صورت شيعه ى اثنا عشرى نخواهيم بود. در زمان غيبت نيز استفاده هايى از وجود حضرت مى شود.
بعيد است كه در بين شيعيان كسى باشد كه اصل اين مطلب را انكار كند. هم در امور تكوينى از آن حضرت استفاده مى شود و هم در توسلات.

 

بركات توسل

بركات بسيارى در توسل به آن حضرت نازل مى شود. در اين زمينه, داستان هاى زيادى در كتاب ها نقل شده و در نجم الثاقب ميرزاى نورى; از اين داستان ها بسيار است. وجود آن حضرت در زمان غيبت, مانند خورشيد در پشت ابر است.(4) ما ايشان را نمى بينيم ولى او نور افشانى كرده و بركاتش را نازل مى كند. هم جهان را روشن مى كند و هم حرارت به عالم مى دهد. زمينه ى حيات را فراهم مى كند و هر كس هر معرفتى نسبت به امام داشته باشد, مى داند كه فقط پرده و ابرى واسطه شده است و ديگر هيچ.

 

شناخت امام

مشكل اين است كه وقتى امام هم حاضر باشد, ما درست نمى فهميم كه امام يعنى چه و داراى چه مقام, بركات و نقشى در تكوين و تشريع مى باشد; اگر بخواهيم پاسخ اين پرسش را بفهميم, بهتر است كه به اين پرسش برگرديم كه اصلا وجود معصوم(ع) در زمان حضور چه بركاتى دارد و در زمان غيبت كدام يك از بركات حذف شده است؟ بايد اعتراف كنيم كه متإسفانه كسانى كه امام شناسى آنها در حد بنده است, در اين زمينه خيلى كوتاهى كرده اند. البته اين تنها مربوط به شناخت امام نيست بلكه; نبست به ساير معارف نيز همين گونه است. ما وقتى هم به كسب علوم و معارف اسلامى همت مى كنيم, بيش تر مربوط به ظواهر و احكام عمليه است كه بتوان رساله ى علميه نوشت و در مقام استفتا پاسخ داد. اما تعمق بيش تر در معارف, متإسفانه مانند علما و بزرگان گذشته صورت نمى گيرد. اما در اين زمان, بايد بگوييم كه خيلى قصور داريم (اگر نگوييم تقصير). حال بگذريم از امواج شبهات, ضلالت ها و التقاطها و غيره كه در اين زمان بيش از هر زمانى پيدا شده و زمينه ى متزلزل كردن عقايد و ايمان نسل آينده را فراهم كرده است و به دنبال آن ما نيز براى حفظ معارف, اصالت ها و ارزش هاى ناب اسلامى براى نسل آينده وظيفه ى بسيار سنگينى داريم. تعميق معارف; از خداشناسى گرفته تا امامت و معاد و ساير مباحث بسيار ضعيف است. آيا واقعا معرفت ما نسبت به خداى متعال بيش تر از بعضى مردم عوام است كه هيچ درس نخوانده و با قرآن و اهل بيت(عليهم السلام) آشنا نبوده و در معارف كار نكرده اند؟ به غير از يك سرى مفاهيمى كه غالبا مفاهيم سلبى است, چه اندازه در مورد معرفت خدا پيش رفته ايم؟ دل ها چه قدر با خدا آشنا شده؟ چه اندازه اين اعتقاد در رفتارما اثر گذاشته و مى گذارد؟ اين اعتقاد كه مى گوييم خدا همه جا هست, واقعا اين اعتقاد در رفتار ما چه قدر اثر دارد؟ آيا مانع از اين مى شود كه در خلوت و جلوت گناه نكنيم؟ آيا آن اندازه كه حضور يك طفل نابالغ در زندگى ما مى تواند اثر داشته باشد, اين اعتقاد به حضور خدا در ما اثر دارد؟ آيا به اين مفاهيمى كه در دعاها و مناجات ها آمده, توجه داريم و با آن آشنا هستيم؟ اين مناجات شعبانيه كه به فرموده ى امام;, عارفان انتظار رسيدن ماه شعبان را داشته اند تا عاشقانه اين مناجات را بخوانند, البته اگر موفق شويم بخوانيم, واقعا آيا با مضامين آن آشنا هستيم و در روح ما اثر مى گذارد؟ آيا مى فهميم ((...الهى هب لى كمال الانقطاع اليك ... .))(5) يعنى چه؟ ((... الهمنى ولها بذكرك الى ذكرك ... .))(6) يعنى چه؟ اسرار و پشت پرده بماند, همين چيزهايى كه در دست عوام است و خيلى ها بيش تر از ما مى خوانند, ما چه قدر به اين ها معتقديم و درك مى كنيم؟ چه قدر بيش تر از ديگران به حقايق اين ها رسيده ايم؟ قياس به نفس مى كنم; كسانى كه مانند من هستند خيلى ضعيف اند. خوشا به حال كسانى كه جلوترند از اين حرف ها و اوهام كه امروزه نبوت را يك تجربه ى دينى و شخصى مى دانند, بگذريم اما كسانى كه واقعا معتقدند يك جبرييلى هست و وحيى نازل مى كند, خدايى هست كه دستور مى دهد و به قلب پيغمبر چيزى القا مى شود, به همين چيزهايى كه عوام معتقدند ما هم معتقديم, چه اندازه بيش تر از آن ها به اين حقايق معتقد هستيم؟ در مورد وجود امام(عج), ما مضامينى در همين كتاب مفاتيح الجنان درباره ى امامان داريم كه اگر كمى دقت كنيم, آن وقت مى فهميم كه چه قدر دور هستيم. ((... من إراد الله بدإ بكم و من وحده قبل عنكم و من قصده توجه بكم ....))(7) يعنى چه؟ ((... بكم فتح الله و بكم يختم ....))(8) مفهوم اين فرازها چيست؟ ((... بكم يمسك السمإ ان تقع على الارض الا باذنه و بكم ينفس الهم و يكشف الضر ....))(9) به چه معناست؟!
شايد همه ى ما ده ها و صدها بار اين فراز را خوانده باشيم; اما چه قدر فكر كرده ايم كه باطن اين معانى چيست؟ و اگر من و شما براى فهم اين ها دقت نكنيم, پس چه كسانى بايد بفهمند؟!
((...بكم ينزل الغيث وبكم يمسك السمإ ... .))(10) ((... وبيمنه رزق الورى... .))(11) ((... خلقكم الله إنوارا فجعلكم بعرشه محدقين حتى من علينا بكم ... . ))(12)
اين فراز يعنى چه؟ اين پيغمبر و امامانى كه ما مى شناسيم, در يك تاريخ معينى متولد شده اند و از عرش هم كه نيامده بودند و بعد از دنيا رفته اند و امام دوازدهم به عقيده ى ما حيات دارند و بقيه شهيد شده اند, پس اين جملات و فرازها به چه معناست؟
((... فجعلكم فى بيوت إذن الله إن ترفع و يذكر فيه اسمه ... .))(13) من نمى دانم معناى اين جملات چيست و چه مفاهيمى در آن نهفته است اما مى خواهم به جهل خودم اعتراف كنم و چيزى هم براى شما ندارم كه اين جا حل كنم و ان شإ الله كه شما پاسخ اين سوال ها را مى دانيد. ولى مى دانم كه چيزى بيش از آن چه ما مى فهميم وجود دارد. به طور قطع جنينى كه در شكم مادر تسبيح خدا مى گويد, با جنين هايى كه من و شما مى شناسيم تفاوت دارد. اين كه وقتى طفلى از مادر متولد مى شود, به حالت سجده به روى زمين مى افتد; اين با ديگران فرق مى كند. در روايات داريم كه بعضى ائمه(عليهم السلام) يا حضرت زهرا(س) در شكم مادر هم با مادرشان سخن مى گفتند و او را دلدارى مى دادند. در تفسير اين آيه ى شريفه كه خداوند به ملايكه فرمود:
(... إ نبـونى بإسمآء هـولا ء ...).(14)
در روايات هست كه ((هولإ)) اشاره است به انوار اهل بيت(عليهم السلام) كه در آن عالم بودند. افتخار حضرت آدم بر ملايكه اين بود كه اسمإ آن ها را ياد گرفت. خداوند در اين باره مى فرمايد:
(و علم ءادم الا سمآء كلها ...).(15)
و الا خود آن ها كه اسمإ الاسمإ هستند.(16) آن ها قبل از خلقت آدم خلق شده بودند. رسول گرامى اسلام(ص) در اين زمينه فرمودند:
... كنت نبيا و آدم بين المإ و الطين ... ;(17)
... زمانى كه آدم(ع) هنوز آب و گل بود, من پيامبر بودم ... .
اين ها يعنى چه؟ يك وجود نورانى براى اهل بيت(عليهم السلام) اثبات شده و انسانها تشويق شده اند كه سعى كنند معرفت خودشان را به نورانيت تبديل كنند. اين جا هم مى فرمايد: ((... خلقكم الله إنوارا ... ;(18) ... خداوند شما را نورهايى خلق كرد ...)).
حالا اين نور يعنى چه؟ آيا منظور نورى است كه ما از چراغ و خورشيد و ماه مى بينيم و يا چيز ديگرى است؟ كه احتمالا چيز ديگرى است چرا كه خداوند مى فرمايد:
(الله نور السمـو ت والا رض ...);(19)
اين نور حسى نيست. چون خدا كه جسم نيست; خودش نور است; يك نورى هم دارد, مى شود نور النور.
به هر حال, حقيقتى وجود دارد به نام نورانيت; چيزى است كه اين عالم با همه ى انوارش, با اين همه كهكشان ها و خورشيدها, در مقابل آن, ظلمت است و اهل بيت(عليهم السلام), وجودى از سنخ آن نورانيت داشته و دارند كه قبل از خلقت آسمان ها و زمين و قبل از خلقت انسان ها در عرش الهى حضور داشته اند.
مسئله ى ديگر درباره ى وجود انبيا و ائمه ى اطهار(عليهم السلام) اين است كه معتقديم كه آنان هميشه زنده اند و حيات دارند. ((إعلم إن ... يرون مقامى و يسمعون كلامى و يردون سلامى)),(20) (... إحيآء عند ربهم يرزقون).(21)
ولى به هر حال, تماس جسمانى نمى توانيم با آن ها بگيريم; هر چند كه تماس روحانى مى شود گرفت. توسلاتى كه به ايشان پيدا مى كنيم, تماس با روح آن ها است; روحى كه مرتبه اش پايين تر از وجود نورانيت است; چيزى كه تعلق به جسم مى گيرد; حضورش در جسم با غيبتش در جسم فرق مى كند. ما هم با توسل مى توانيم با آن تماس گرفته و استفاده كنيم. توسل, نوعى برقرارى ارتباط است. البته ما هم روح داريم; روح ما بعد از مرگ هم باقى است اما بودن روح ما با روح آن ها اندكى تفاوت دارد. آن ها (.. . عند ربهم يرزقون)(22) اند و ارواح ما بعد از رفتن از اين عالم معلوم نيست در كجا و در چه حالى باشند.
از اين مباحث استفاده مى شود كه يك مقام نورانيت داريم كه فوق تصور ماست. هر چه به مغزمان هم فشار بياوريم, چيزى نخواهيم فهميد. همين خوب است كه بگوييم نور خداست, انوارى است كه خدا در عرش خودش قبل از خلقت عالم قرار داده است; بلكه تمام هستى پرتوى از نور آن هاست. اين گونه روايات را اهل سنت نيز نقل كرده اند كه نور پيامبر اكرم(ص) و اميرمومنان(ع) يك نور بود كه خدا قبل از خلق آسمان ها و زمين آفريد و اين نور واحد بود تا در صلب عبدالمطلب تقسيم شد; يكى در صلب عبدالله قرار گرفت و منشإ پيدايش رسول اكرم(ص) شد و يكى در صلب ابوطالب كه منشإ پيدايش اميرالمومنين(ع) شد.(23)
بهشت را خداوند از نور پيغمبر اكرم(ص) خلق كرد; حتى لوح و قلم را; لوح و قلمى كه باز به حسب آن چه در روايات آمده, منشإ پيدايش تمام تقديرات خداست. قضاى الهى به واسطه ى قلم بر لوح ثبت مى شود; لوح و قلم نيز از نور اهل بيت(عليهم السلام) آفريده شده است. قرآن وقتى از روح الامين سخن مى گويد, كه به حسب بعضى تفسيرها (علمه شديد القوى)(24) است. كسى است كه رسول كريم, رسول امين و در عرش خداى متعال است. مكان او پيش خداست. اين روح الامين, با اين عظمت, در روايات آمده كه چند مرتبه پيغمبر اكرم(ص) او را به خلقت اصلى اش مشاهده فرمودند. در روايت آمده است:
... و روح القدس فى جنان الصاقوره ذاق من حدائقنا الباكوره ... ;(25)
... ما مقامات و باغ هاى پرثمرى داريم كه روح الامين در آن باغ هاى كوچك از آن ميوه ها نوبر آن ميوه ها را چشيده است ... .
روح الامين با آن عظمتش نوبر درخت هاى پرثمر خاندان عترت را چشيده است. البته كارى به سند اين روايات نداريم. از اين گونه روايات در احاديث ما بسيار نقل شده است. ما مى خواهيم بگوييم چيزهايى هست فوق آن چيزهايى كه ما مى فهميم.
(الم ذ لك الـكتـب لا ريب فيه هدى للمتقين الذين يومنون بالغيب ...);(26)
الم (بزرگ است خداوندى كه اين كتاب عظيم را, از حروف ساده ى الفبا به وجود آورده) آن كتاب با عظمتى است كه شك در آن راه ندارد. و مايه ى هدايت پرهيزكاران است (پرهيزكاران) كسانى هستند كه به غيب[ آن چه از حس پوشيده و پنهان است] ايمان مىآورند ... .
در بعضى از تفاسير, از اين آيه به وجود مقدس امام زمان(عج) تفسير شده است. تفاوت اصلى مومن و كافر آن است كه ملاك مومن مشهودات و محسوسات نيست.
اگر ما فقط به محسوسات اكتفا كنيم كه اصلا خدا را هم انكار خواهيم كرد. مشكل بنى اسراييل همين بود; مى گفتند: (... إرنا الله جهره ...);(27) ...خدا را آشكارا به ما نشان ده... . يا اين كه مى گفتند: (... لن نومن لك حتى نرى الله جهره ... );(28) ...ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد ; مگر اين كه خدا را آشكارا (با چشم خود) ببينيم... .
ايمان به غيب نداشتند. خيال مى كردند انسان تا چيزى را نبيند, نمى تواند ايمان بياورد. اين روحى است كه امروز بر فرهنگ جهانى حاكم است; يك نوع گرايش پوزيتويستى(29) كه البته داراى مراتبى است. براى اين كه گرفتار حس گرايى و چنين گرايش هايى نشويم, قدم اول اين است كه ايمان به غيب داشته باشيم; بدانيم كه چيزهايى هست كه ما نمى شناسيم و درك نمى كنيم. اگر اين گونه نباشد, اصلا وارد مرز ايمان نشده ايم. از مجموع آن چه درباره ى مقامات اهل بيت(عليهم السلام) در آيات و روايات آمده است, به دست مىآيد كه آنها مقامات بلندى دارند كه ما نمى فهميم. اگر هم بفهميم نمى توانيم صاحب آن مقام شويم.
مقام امام و وجود امام و نقشى كه تكوينا در اين عالم دارد, چيزى است كه فهم ما در زمينه ى آن بسيار كم است. البته گفتنى است كه كسانى خواستند عيسىـ على نبينا و آله و عليه السلام ـ را بفهمند, گرفتار غلو شدند. كسانى خواستند مقام ائمه(عليهم السلام) را درك كنند, آنان را به مقام الوهيت رساندند.
روزى پيامبر اكرم(ص) با اشاره به اميرالمومنين(ع), فرمودند: اگر نبود ترس از اين كه درباره ى على بگوييد آن چه نصارا درباره ى عيسى بن مريمـ على نبينا و آله و عليه السلام ـ گفتند, از فضايل على چيزى مى گفتم كه مردم خاك پايش را براى شفا ببرند.
ترس از اين بود كه مردم گمان كنند على(ع) خداست. ما خدا را درست نشناختيم, خيال مى كنيم هر كس داراى چنان قدرتى باشد, خداست.
به هر حال, بين اين حد معرفت عوامانه ى جاهلانه, كه مثل بنده داريم, و آن معرفتى كه بايد به آن برسيم, مراتب بسيار زيادى وجود دارد كه هر كسى به اندازه ى همت خودش, اگر از راه خودش درست برود, مى تواند آن را درك كند. شما هيچ فكر كرده ايد كه شيعيان و تقريبا تمام اهل تسنن, مسئله ى توسل به وجود پيامبر اكرم(ص) و اهل بيت(عليهم السلام) را كم و بيش قبول دارند؟ يكى از دوستان, نقل مى كرد كه چند روز پيش سمينارى در كردستان داشتيم; علماى اهل تسنن شركت كرده بودند; در مدح اهل بيت(عليهم السلام) چيزهايى مى گفتند كه ما در بين شيعيان كم تر مى شنويم. چه توسلاتى نسبت به اهل بيت(عليهم السلام), خصوصا وجود مقدس حضرت زهرا(س) و حضرت ابوالفضل(ع) دارند! ((السلام عليك يا إباصالح المهدى إدركنى))(30) خيلى ها اين جمله را گفتند و اثرش را ديدند; در گم راهى هاى بيابان راه را پيدا كردند; مشرف به مرگ بودند, نجات يافتند. اين صدا را چگونه شنيدند و چگونه پاسخ دادند؟ از كجا صاحب صدا را تشخيص مى دهند كه كجاست و چه مى خواهد؟ و ... .
اين ها سوالاتى است كه پيغمبر اكرم(ص) فرمودند اگر به آن ها پاسخ دهم, مى ترسم كه مردم به گونه اى فكر كنند كه نصارا درباره ى عيسىـ على نبينا و آله و عليه السلام ـ گمان مى كردند.
هر روز در نماز به پيامبر خدا(ص) سلام مى دهيم; ((السلام عليك إيها النبى ...)) آيا واقعا اين فقط يك لفظ است كه بر زبان جارى مى شود و شنونده اى در كار نيست؟! براى رفع قصور نماز, بايد سجده ى سهو به جاى آوريم و در حال سجده, به پيغمبر سلام كنيم. آيا در حكمت اين كار انديشيده ايد؟ اجمالا بايد بدانيم كه خيلى چيزها درباره ى اين بزرگان هست كه بايد ياد بگيريم; البته همه آنها را نمى توانيم بياموزيم ولى فى الجمله اگر در اين اشارات و بيانات روايات دقت كنيم, هيچ ابهامى نمى ماند. امروز رسم شده كه در همه چيز تشكيك مى شود. شنيدم بعضى ها در اين كه مى توان زيارت عاشورا خواند يا نه, شك كرده اند! مى گويند سندش معتبر نيست.
در اين گونه افراد, روح تبرا تضعيف شده است. تبليغاتى كه براى تساهل و تسامح شده روح تبرا را از ما گرفته است. به خاطر اين كه زمينه ى تسلط فرهنگ جهانى را فراهم كنند, در بسيارى از عقايد شيعه تشكيك مى كنند; مسجد جمكران, زيارت عاشورا و ... . مى گويند: جمكران مسجدى است براى عبادت خدا; حال كه مردم اين گونه آن جا جمع مى شوند, شما هم يادى از امام زمان بكن. گناه كه ندارد; قصد ورود نكن, به قصد رجا برو. شيطان وقتى بخواهد انسان را از راهى باز بدارد, در همه چيز در سند يا در دلالت تشكيك مى كند.
وجود امام تنها اين نيست كه براى بيان احكام, كلامش حجت باشد يا براى مديريت جامعه, اطاعتش واجب باشد; اين يك امر ظاهرى و اعتبارى است كه اولين مرتبه ى ايمان ماست. هر عوام و درس نخوانده اى, هر ضعيف الايمانى, اگر بخواهد شيعه شود, بايد اين اعتقاد را داشته باشد. آن چه از علما و بزرگان و اهل دقت انتظار مى رود, عمق اين مسائل است. بايد در اين ها بيش تر فكر كنيم. ابتدا فكر كرده, باور نموده و سپس به يقين برسيم; بعد هم سعى كنيم به لوازمش ملتزم شويم. ارتباطى كه بايد برقرار كنيم بايد حاصل شود. نورانيتى كه بايد كسب كنيم, در پرتو اين انوار الهى نصيب ما مى شود كه متإسفانه قدرش را نمى دانيم. مثل ما در استفاده ى از وجود اهل بيت(عليهم السلام) مثل كسى است كه از يك اقيانوس به اندازه ى يك استكان مصرف كرده و بقيه ى مراتبش هنوز دست نخورده باقى مانده است. ما غافليم. ما بايد از اين معارف استفاده كنيم; چرا كه گوشت و پوست و خون ما از مال امام زمان(عج) است.
پروردگارا, تو را به مقامى قسم مى دهيم كه نمى فهميم چيست; به مقامى كه اهل بيت(عليهم السلام) در نزد تو دارند و تو مى دانى و ما نمى دانيم; تو را به عزيزترين بندگانت قسم مى دهيم كه دل هاى آلوده ى ما را لايق بخشى از معارف آن ها قرار بده.
اين آلودگى ها را از باطن ما بزدا تا لياقت استفاده از آن نورها را به اندازه ى ظرفيت خودمان بيابيم. ما را به وظايفمان نسبت به مولامان آشناتر و در انجامش موفق تر بگردان. سايه ى جانشين شايسته اش بر سر ما مستدام بدار.
والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته
 

ظهور حق


... و اذا اذن الله لنا فى القول ظهر الحق
و اضمحل الباطل و انحسر عنكم...;

... و هرگاه خداوند به ما اجازه دهد كه سخن گوييم, حق ظاهر خواهد شد و باطل از ميان خواهد رفت وخفقان از ( سر) شما برطرف خواهد شد... .
از سخنان امام مهدى(عج)

بحارالانوار, ج 53, ص 196.
 

 


1. انديشمند, محقق, استاد حوزه و دانشگاه و رييس موسسه ى آموزشى, پژوهشى امام خمينى; قم.
2. مفاتيح الجنان, اعمال شب بيست و سوم ماه رمضان; كفعمى, بلد الامين, ج 1, ص :203 خدايا! براى حجت بن الحسن(عج) كه درود تو بر او و اجدادش باد, در اين ساعت و در هر ساعت, دوست, نگه دارنده, پيشوا, يار, راهنما و ديدبان باش تا او را در زمين خود با اقتدار و فرمان روايى جايگاه دهيد و براى مدت طولانى در آن بهره مند سازيد.
3. مفاتيح الجنان, دعاى عديله.
4. محمدى رى شهرى, ميزان الحكمه, ج 1, ص 348, ح 1220.
5. مفاتيح الجنان, فرازى از مناجات شعبانيه: ...خدايا بريدن از همه چيز و روى آوردن تنها به سوى تو, به من عطا فرما... .
6. پيشين: ... (خدايا) شيفتگى ياد تو را در دلم افكن كه مرا به ياد تو سوق مى دهد ... .
7. پيشين: فرازى از زيارت جامعه: ... آن كس كه خدا را خواست به شما شروع مى كند, و آن كس كه او را يگانه مى داند از شما مى پذيرد, و آن كس كه مى خواهد به سوى خدا رود به وسيله ى شما به او روى مىآورد ... .
8. پيشين: ... خدا به وسيله ى شما آغاز نمود و به وسيله ى شما به پايان مى رساند ... .
9. پيشين: ... (خدا) به وسيله ى شما آسمان را نگه مى دارد تا بر زمين فرود نيايد مگر به فرمان او, و به وسيله ى شما غم و اندوه را مى زدايد و ناراحتى را برطرف مى سازد ... .
10. پيشين: ... به وسيله ى شما باران را نازل مى كند و آسمان را نگه مى دارد ... .
11. پيشين: فرازى از دعاى عديله: ... به بركت او به خلق روزى مى رسد... .
12. پيشين: فرازى از زيارت جامعه: ... خدا شما را به صورت نورهايى آفريد و دور عرش خود قرار داد تا زمانى كه به وسيله ى شما بر ما منت گذاشت ... .
13. پيشين: ... شما را در منازلى قرار داد كه به بلند كردن آن ها و ياد نام او در آن فرمان داده است ... .
14. سوره ى بقره(2), آيه ى :31 ... اسامى اين ها را به من خبر دهيد ... .
15. سوره ى بقره(2), آيه ى :31 سپس علم اسمإ[ = علم اسرار آفرينش و نام گذارى موجودات] را همگى به آدم آموخت ... .
16. ر.ك: علامه طباطبايى, الميزان, ذيل آيه ى 31 سوره ى بقره.
17. بحارالانوار, ج 16, ص 402, ح ;1 پيشين, ج 18, ص 278.
18. مفاتيح الجنان, فرازى از زيارت جامعه ى كبيره.
19. سوره ى نور (24), آيه ى :35 خداوند نور آسمان ها و زمين است ... .
20. مفاتيح الجنان, اذن دخول حرم هاى شريف: مى دانم ... كه جايگاه مرا مى بينند و سخن مرا مى شنوند و به سلام من جواب مى دهند.
21. سوره ى آل عمران (3), آيه ى :169 ... آنان زنده اند, و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند.
22. پيشين: ... نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند.
23. به عنوان نمونه: قندوزى, ينابيع الموده, ج 2 ـ 1, ص 304.
24. سوره ى نجم(53), آيه ى :5 آن كس كه قدرت عظيمى دارد[ = جبرئيل امين] او را تعليم داده است.
25. بحارالانوار, ج 75, ص 377, ح 3.
26. سوره ى بقره(2), آيه ى 3 ـ 1.
27. سوره ى نسإ(4), آيه ى 153.
28. سوره ى بقره(2), آيه ى 55.
29. براى دريافت مفهوم اين واژه, ر.ك: عبدالحسين خسرو پناه, كلام جديد, ص 322.
.30 درود بر تو اى اباصالح مهدى به فريادم برس.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:58 AM  توسط وحید الوندی  | 

رسول خدا صلى الله عليه و آله عزم خود را براى فتح مكه جزم مى كند
راوى مى گويد: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دستور داد تا مسلمانان براى جنگ با مردم مكه ، مجهز و آماده شوند، و آنگاه عرضه داشت بار الها چشم و گوش قريش را از كار ما بپوشان و از رسيدن اخبار ما به ايشان جلوگيرى فرما تا ناگهانى بر سرشان بتازيم و قريش را در شهرشان مكه غافلگير سازيم ، در اين هنگام بود كه حاطب بن ابى بلتعه نامه اى به قريش نوشت و به دست آن زن داد تا به مكه برساند، ولى خبر اين خيانتش از آسمان به رسول الله رسيد، و على (عليه السلام ) و زبير را فرستاد تا نامه را از آن زن بگيرند، كه داستانش در سوره ممتحنه گذشت
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در داستان فتح مكه ابوذر غفارى را جانشين خود در مدينه كرد و ده روز از ماه رمضان گذشته بود كه با ده هزار نفر لشكر از مدينه بيرون آمد، و اين در سال هشتم هجرت بود، و از مهاجر و انصار حتى يك نفر تخلف نكرد. از سوى ديگر ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب (پسر عموى رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم )،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 657

و عبد الله بن اميه بن مغيره ، در بين راه در محلى به نام ((نيق العقاب )) رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را ديدند، و اجازه ملاقات خواستند، ليكن آنجناب اجازه نداد، ام سلمه همسر رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) در وساطت و شفاعت آن دو عرضه داشت : يا رسول الله (صلى الله عليه و آله وسلم ) يكى از اين دو پسر عموى تو و ديگرى پسر عمه و داماد تو است . فرمود مرا با ايشان كارى نيست ، اما پسر عمويم هتك حرمتم كرده ، و اما پسر عمه و دامادم همان كسى است كه در باره من در مكه آن سخنان را گفته بود، وقتى خبر اين گفتگو به ايشان رسيد ابو سفيان كه پسر خوانده اى همراهش بود گفت : به خدا سوگند اگر اجازه ملاقاتم ندهد دست اين كودك را مى گيرم و سر به بيابان مى گذارم ، آنقدر مى روم تا از گرسنگى و تشنگى بميريم ، اين سخن به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد، حضرت دلش ‍ سوخت و اجازه ملاقاتشان داد، هر دو به ديدار آن جناب شتافته اسلام آوردند. و چون رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در مر الظهران بار انداخت ، و با اينكه اين محل نزديك مكه است ، مردم مكه از حركت آن جناب بكلى بى خبر بودند، در آن شب ابو سفيان بن حرب و حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء از مكه بيرون آمدند تا خبرى كسب كنند.
از سوى ديگر عباس عموى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) با خود گفت پناه به خدا، خدا به داد قريش برسد كه دشمنش تا پشت كوههاى مكه رسيده ، و كسى نيست به او خبرى بدهد، به خدا اگر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به ناگهانى بر سر قريش بتازد و با شمشير وارد مكه شود، قريش تا آخر دهر نابود شده ، اين بى قرارى وادارش كرد همان شبانه بر استر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) سوار شده به راه بيفتد، با خود مى گفت : بروم بلكه لابلاى درخت هاى اراك اقلا به هيزم كشى برخورم ، و يا دامدارى را ببينم ، و يا به كسى كه از سفر مى رسد و به طرف مكه مى رود برخورد نمايم ، به او بگويم به قريش خبر دهد كه لشكر رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) تا كجا آمده ، بلكه بيايند التماس كنند و امان بخواهند تا آن جناب از ريختن خونشان صرفنظر كند.
ديدار ابوسفيان با پيامبر صلى الله عليه و آله و اسلام آوردن او بهنقل از عباس
از اينجا مطلب را از قول عباس مى خوانيم : به خدا سوگند در لابلاى درختان اراك دور مى زدم تا شايد به كسى برخورم ، كه ناگهان صدايى شنيدم كه چند نفر با هم صحبت مى كردند، خوب گوش دادم صاحبان صدا را شناختم ، ابو سفيان بن حرب و حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء بودند، و شنيدم ابو سفيان مى گفت به خدا سوگند هيچ شبى در همه عمرم چنين آتشى نديده ام ، بديل در پاسخ گفت : به نظر من اين آتشها از قبيله خزاعه باشد، ابو سفيان گفت : خزاعه پست تر از اينند كه چنين لشكرى انبوه فراهم آورند من او را از صدايش شناختم ،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 658

و صدا زدم اى ابا حنظله - ابو سفيان - تا صدايم را شنيد شناخت ، و گفت ابو الفضل تويى ؟ گفتم آرى ، گفت : لبيك پدر و مادرم فداى تو باد، چه خبر آورده اى ؟ گفتم : اينك رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است با لشكرى آمده كه شما را تاب مقاومت آن نيست ، ده هزار نفر از مسلمين است . پرسيد: پس مى گويى چه كنم ؟ گفتم : با من سوار شو تا نزد آن جناب برويم تا از حضرتش برايت امان بخواهم ، به خدا قسم اگر آن جناب بر تو دست يابد گردنت را مى زند، ابو سفيان با من سوار شد، با شتاب استر را به طرف رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) راندم ، از هر اجاق و آتشى رد مى شديم مى گفتند: اين عموى رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) و سوار بر استر آن جناب است ، تا به آتش ‍ عمر بن خطاب رسيديم ، صدا زد اى ابا سفيان حمد خداى را كه وقتى به تو دست يافتيم كه هيچ عهد و پيمانى در بين نداريم ، آنگاه به عجله به طرف رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دويد، من نيز استر را به شتاب رساندم ، به طورى كه عمر و استر من جلو درب قبه راه را به يكديگر بستند، و بالاخره عمر زودتر داخل شد، آنطور كه يك سواره كندرو، از پياده كندرو جلو مى زند.
عمر عرضه داشت : يا رسول الله اين ابو سفيان دشمن خدا است كه خداى تعالى ما را بر او مسلط كرده و اتفاقا عهد و پيمانى هم بين ما و او نيست اجازه بده تا گردنش را بزنم ، من عرضه داشتم : يا رسول الله من او را پناه داده ام ، و آنگاه بلافاصله نشستم و سر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را - به رسم التماس - گرفتم ، و عرضه داشتم به خدا سوگند كسى غير از من امروز در باره او سخن نگويد، ولى عمر اصرار مى ورزيد، به او گفتم : اى عمر آرام بگير، درست است كه اين مرد چنين و چنان كرده ، ولى هر چه باشد از آل عبد مناف است ، نه از عدى بن كعب - دودمان تو - اگر از دودمان تو بود من وساطتش را نمى كردم . عمر گفت اى عباس ، كوتاه بيا، اسلام آوردن تو آن روز كه اسلام آوردى محبوب تر بود براى من از اينكه پدرم خطاب اسلام بياورد. مى خواست بگويد: تعصب دودمانى در كارم نيست ، به شهادت اينكه از اسلام تو خوشحال شدم بيش از آنكه پدرم مسلمان مى شد، اگر مى شد. در اين جا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به عمويش عباس ‍ فرمود فعلا برو او را امان داديم ، فردا صبح او را نزد من آر.
مى گويد: صبح زود قبل از هر كس ديگر او را نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بردم ، همينكه او را ديد فرمود: واى بر تو اى ابا سفيان آيا هنوز وقت آن نشده كه بفهمى جز الله معبودى نيست ؟ عرضه داشت : پدر و مادرم فداى تو كه چقدر پابند رحمى ، و چقدر كريم و رحيم و حليمى ،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 658

به خدا قسم اگر احتمال مى دادم كه با خداى تعالى خداى ديگرى باشد، بايد آن خدا در جنگ بدر و روز احد ياريم مى كرد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) فرمود: واى بر تو اى ابا سفيان آيا وقت آن نشده كه بفهمى من فرستاده خداى تعالى هستم ؟ عرضه داشت : پدر و مادرم فدايت شود، در اين مساله هنوز شكى در دلم است عباس مى گويد: به او گفتم واى بر تو شهادت بده به حق قبل از اينكه گردنت را بزنند. ابو سفيان بناچار شهادت داد.
در اين هنگام رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) فرمود: اى عباس ‍ برگرد و او را در تنگه دره نگه دار، تا لشكر خدا از پيش روى او بگذرد، و او قدرت خداى تعالى را ببيند، من او را نزديك دماغه كوه ، تنگترين نقطه دره نگه داشتم ، لشكريان اسلام قبيله قبيله رد مى شدند و او مى پرسيد: اينها كيانند؟ و من پاسخ مى دادم ، و مى گفتم مثلا اين قبيله اسلم است ، اين جهينه است ، اين فلان است ، تا در آخر خود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در كتيبه خضراء از مهاجرين و انصار عبور كرد، در حالى كه نفرات كتيبه آنچنان غرق آهن شده بودند كه جز حدقه چشم از ايشان پيدا نبود، ابو سفيان پرسيد اينها كيانند: اى ابا الفضل ؟ گفتم اين رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است كه با مهاجرين و انصار در حركت است . ابو سفيان گفت : اى ابا الفضل سلطنت برادرزاده ات عظيم شده ، گفتم واى بر تو سلطنت و پادشاهى نيست . بلكه نبوت است ، گفت : بله حالا كه چنين است .
حركت لشكر اسلام بر سوى مكه و فتح مكه
حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمدند، و اسلام را پذيرفته با آن جناب بيعت كردند، وقتى مراسم بيعت تمام شد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آن دو را پيشاپيش خود روانه به سوى قريش كرد تا ايشان را به سوى اسلام دعوت كنند و اعلام بدارند هر كس بر خانه ابو سفيان كه بالاى مكه است داخل بشود ايمن است ، و هر كس داخل خانه حكيم كه در پايين مكه است بشود او نيز ايمن خواهد بود، و هر كس هم درب خانه خود را بروى خود ببندد و دست به شمشير نزند ايمن است .
و بعد از آنكه ابو سفيان و حكيم بن حزام از نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بيرون آمدند و به طرف مكه روانه شدند، رسول خدا ( صلى الله عليه و آله وسلم ) زبير بن عوام را به سركردگى جمعى از سواره نظام مهاجرين مامور فرمود تا بيرق خود را در بلندترين نقطه مكه كه محلى است به نام حجون نصب كند و فرمود از آنجا حركت نكنيد تا من برسم ،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 660

و وقتى خود آن جناب به مكه رسيد، در همين حجون خيمه زد، و سعد بن عباده را به سركردگى كتيبه انصار در مقدمه اش ، و خالد بن وليد را با جمعيتى از مسلمانان قضاعه وبنى سليم را دستور داد تا به پايين مكه بروند، و پرچم خود را در آنجا نرسيده به خانه ها نصب كنند.
و به ايشان دستور داد كه به هيچ وجه متعرض كسى نشوند و با كسى نجنگند، مگر آنكه ابتدا به جنگ كرده باشد، و دستور داد چهار نفر را هر جا ديدند به قتل برسانند: 1 - عبد الله بن سعد بن ابى سرح 2 - حويرث بن نفيل 3 - ابن خطل 4 - مقبس بن ضبابه ، و نيز دستورشان داد كه دو نفر مطرب و آوازه خوان را هر جا ديدند بكشند، و اينها كسانى بودند كه با آوازه خوانيهايشان رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) را هجومى گفتند. و فرمود حتى اگر ديدند دست به پرده كعبه دارند در همان حال به قتلشان برسانند. طبق اين فرمان على (عليه السلام ) حويرث بن نفيل و يكى از دو آوازه خوانها را كشت ، و آن ديگرى متوارى شد، و نيز مقبس ‍ بن ضبابه را در بازار به قتل رسانيد، و ابن خطل را در حالى كه دست به پرده كعبه داشت پيدا كردند، و دو نفر به وى حمله كردند، يكى سعيد بن حريث ، و ديگرى عمار بن ياسر، سعيد از عمار سبقت گرفت و او را به قتل رسانيد.
ابو سفيان با شتاب خود را به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسانيده ركاب مركب آن جناب را گرفت و بدان بوسه زد، آنگاه گفت : پدر و مادرم به قربانت ، آيا نشنيدى كه سعد گفته :
اليوم يوم الملحمه
اليوم تسبى الحرمه
حضرت به على (عليه السلام ) دستور داد: به عجله خود را به سعد برسان ، و پرچم - كه همواره به دست فرمانداران سپرده مى شد - را از او بگير، و تو خودت آن را داخل شهر كن ، اما با رفق و مدارا، و على (عليه السلام ) پرچم انصار را از سعد بن عباده گرفت ، و انصار را همانطور كه فرموده بود با رفق و مدارا داخل شهر كرد.
خطبه پيامبر (صلى الله عليه و آله ) بعد از فتح مكه
بعد از آنكه خود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد مكه شد، صناديد (بزرگان ) قريش داخل كعبه شدند، و به اصطلاح بست نشستند، چون گمان نمى كردند - با آن همه جنايات كه كرده بودند - جان سالم بدر برند، در اين هنگام رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد مسجد الحرام شد و تا جلو درب كعبه پيش آمد،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 661

در آنجا ايستاده سخن آغاز كرده فرمود: ((لا اله الا الله وحده وحده انجز وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده )) معبودى نيست به جز الله ، تنها او تنها او كه وعده خود به كرسى نشاند و بنده خود را يارى داد، و يك تنه همه حزبهاى مخالفش را از ميدان بدر برد، هان اى مردم هر مال و هر امتياز موروثى و طبقاتى ، و هر خونى كه در جاهليت محترم بود، زيرا اين دو پاى من (من امروز همه آنها را لغو اعلام مى كنم ) مگر پرده دارى كعبه و سقايت حاجيان ، كه اين دو امتياز را به صاحبانش اگر اهليت داشته باشند بر مى گردانم ، هان اى مردم ، مكه همچنان بلد الحرام است ، چون خداى تعالى آن را از ازل حرمت داده ، براى احدى قبل از من و براى خود من كشتار در آن حلال نبوده ، تنها براى من پاسى از روز حليت داده شده ، از آن گذشته تا روزى كه قيامت بپا شود اين بلد، بلد الحرام خواهد بود، گياه و روئيدنيهايش مادامى كه سبز باشد كنده نمى شود، و درختانش قطع نمى گردد، و شكارش مورد تعرض احدى قرار نمى گيرد، گيرد (و با اشاره دست و يا سر و صدا فرارى نمى شود) و كسى نمى تواند گم شده اى را بردارد، مگر به منظور اينكه صاحبش را پيدا كند، و گم شده اش را بدو بدهد.
آنگاه فرمود: هان اى مردم مكه ! براى پيامبر خدا همسايگان بسيار بدى بوديد، نبوت و دعوتش را تكذيب كرديد، و او را از خود رانديد، و از وطن مالوفش بيرون كرديد و آزارش داديد، و به اين اكتفا نكرديد، حتى به محل هجرتم لشكر كشيديد و با من به قتال پرداختيد، با همه اين جنايات برويد كه شما آزاد شدگانيد.
وقتى اين صدا و اين خبر به گوش كفار مكه كه تا آن ساعت در پستوى خانه ها پنهان شده بودند رسيد، مثل اينكه سر از قبر برداشته باشند همه به اسلام گرويدند، و چون مكه با لشكركشى فتح شده بود، و قانونا تمامى مردمش غنيمت و بردگان اسلام بودند، ولى رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) همه را آزاد كرد، از اين جهت از آنان تعبير كرد به طلقاء.
پس از آن ابن الزبعرى شرفياب حضور رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شد، و اسلام آورد و اشعار زير را انشاء نمود:
يا رسول الاله ان لسانى
راتق ما فتقت اذا انا بور
اذا ابارى الشيطان فى سنن
الغى و من مال ميله مثبور
امن اللحم و العظام لربى
ثم نفسى الشهيد انت نذير.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 662

مجمع البيان سپس اضافه مى كند از ابن مسعود روايت شده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در روز فتح داخل مكه شد، در حالى كه پيرامون خانه كعبه سيصد و شصت بت كار گذاشته بودند، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) با چوبى كه در دست شريف داشت به يك يك آن بت ها مى زد و مى خواند: ((جاء الحق و ما يبدى ء الباطل و ما يعيد - حق آمد ديگر باطل را آغاز نمى كند و بر نمى گرداند)) و نيز مى خواند: ((جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا)).
و نيز از ابن عباس روايت شده كه گفت : وقتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد مكه شد، حاضر نشد داخل خانه شود، در حالى كه معبودهاى مشركين در آنجا باشد و دستور داد قبل از ورود آن جناب بت ها را بيرون سازند، و نيز مجسمه اى از ابراهيم و اسماعيل (عليهماالسلام ) بود كه در دستشان چوبه از لام - كه وسيله اى براى نوعى قمار بود - وجود داشت ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: خدا بكشد مشركين را، به خدا سوگند كه خودشان هم مى دانستند كه ابراهيم و اسماعيل (عليهماالسلام ) هرگز مرتكب قمار از لام نشدند.
مؤ لف : روايات پيرامون داستان فتح مكه بسيار زياد است ، هر كس ‍ بخواهد به همه آنها واقف شود بايد به كتب تاريخ و جوامع اخبار مراجعه كند، آنچه ما آورديم به منزله خلاصه اى بود.
سوره تبت


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 663

آيات 1 - 5، سوره تبت
سوره تبت مكى است و پنج آيه دارد
معناى ((تلت بدا ابى لهب و تبّ))
تَبَّت يَدَا أَبى لَهَبٍ وَ تَب (1)
مَا أَغْنى عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا كسب (2)
سيَصلى نَاراً ذَات لهََبٍ(3)
وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطبِ(4)
فى جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسدِ(5)

ترجمه آيات

به نام خداى رحمان و رحيم .
بريده باد دو دست ابى لهب (مرگ بر او باد) (1).
مال وى و آنچه را به دست آورده دردى را از او دوا نكرد (2).
به زودى وارد آتشى شعله ور شود(3).
با زنش كه باركش هيزم است (4).
و طنابى تابيده (از ليف خرما) به گردن دارد (5).

بيان آيات

اين سوره تهديد شديدى است به ابو لهب تهديدى است به هلاكت خودش و عملش ، تهديدى است به آتش جهنم براى خودش و همسرش ، و اين سوره در مكه نازل شده است .
تَبَّت يَدَا أَبى لَهَبٍ وَ تَب

((تب )) و ((تباب )) بنابر آنچه جوهرى معنى كرده به معناى خسران و هلاكت است .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 664

و راغب آن را به دوام خسران معنا كرده . بعضى هم گفته اند به معناى خيبت و نوميدى است . بعضى ديگر آن را به معناى تهى دستى از همه خيرها دانسته اند. ولى - به طورى كه ديگران هم گفته اند - همه اين معانى نزديك به همند، و بنابر اين كلمه ((يد)) در آيه نيز به معناى لغويش نيست ، بلكه كنايه است از قدرت آدمى ، چون دست در انسان عضوى است كه مقاصدش به وسيله آن انجام مى شود، و بيشتر كارهاى آدمى را به دست او نسبت مى دهند، و تباب و خاسر شدن دست به معناى بى نتيجه شدن اعمال آدمى ، و بلكه نتيجه معكوس دادن آن است ، و يا به عبارت ديگر به معناى باطل شدن اعمال او و به نتيجه نرسيدن آن است ، به طورى كه زحماتش هدر رود و مورد استفاده اش ‍ قرار نگيرد، اين معناى تباب دست انسان بود. و معناى تباب خود آدمى ، خسران او در نفس و حاق ذاتش است ، به طورى كه از سعادت دائميش محروم شود، و اين همان هلاكت دائمى او است .
پس اينكه فرمود: ((تبت يدا ابى لهب و تب )) معنايش در حقيقت ((تب ابو لهب )) است ، و اين نفرينى به او به هلاكت خودش و بطلان و بى اثر گشتن توطئه هايى است كه به منظور خاموش كردن نور نبوت مى كرد، و يا قضايى است از خداى تعالى به اين هلاكت و بطلان توطئه ها.
و اين ابو لهب كه مورد نفرين و ياقضاى حق تعالى قرار گرفته ، فرزند عبد المطلب و عموى رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) است ، كه سخت با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دشمنى مى كرد و در تكذيب گفته ها و دعوت او و نبوتش و در آزار و اذيتش اصرار مى ورزيد، و در اين راه از هيچ گفته و عملى فروگذار نمى كرد، و او همان كسى بود كه وقتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) او و ساير عشيره اقربين خود را براى اولين بار دعوت كرد، با كمال بى شرمى در پاسخش گفت ((تبا لك - خسران و هلاكت بر تو باد)) و اين سوره نازل شد و گفتار او را به خودش رد كرد كه خسران و هلاكت بر او باد.
وجه اينكه در اين نفرين از ابولهب به كنيه ياد شده
بعضى ها گفته اند: نام او همين ابو لهب بوده ، هر چند كه به شكل كنيه است . بعضى ديگر گفته اند كلمه ((ابولهب )) كنيه او بوده و نامش عبد العزى بوده . بعضى ديگر گفته اند عبد مناف بوده . و از همه اقوالى كه در پاسخ اين سؤ ال (چرا اسم او را نياورد) گفته شده ، اين قول است كه خواسته است او را به آتش نسبت دهد،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 665

چون ابو لهب ، اشعارى به انتساب به آتش دارد، وقتى مى گويند فلانى ابو الخير است ، معنايش اين است كه : با خير رابطه اى دارد، و همچنين ابو الفضل و ابو الشر، و چون در آيات بعد مى فرمايد: ((سيصلى نارا ذات لهب - به زودى در آتشى زبانه دار مى سوزد)) از آن فهميده مى شود كه معناى ((تبت يدا ابى لهب )) هم اين است كه : از كار افتاده باد دو دست مردى جهنمى ، كه هميشه ملازم با شعله و زبانه آن است .
بعضى ديگر گفته اند: نام او عبد العزى بوده ، و اگر قرآن كريم نامش را نبرده ، بدين جهت بود كه كلمه ((عبد العزى )) به معناى بنده ((عزى )) است ، و عزى نام يكى از بت ها است ، خداى تعالى كراهت داشته كه بر حسب لفظ نام عبدى را ببرد كه عبد او نباشد، بلكه عبد غير او باشد، و خلاصه با اينكه در حقيقت عبد الله است عبد العزى اش ‍ بخواند، اگر چه در اسم اشخاص معنا مورد نظر نيست ، ولى همانطور كه گفتيم قرآن كريم خواست از چنين نسبتى حتى بر حسب لفظ خود دارى كرده باشد.
مَا أَغْنى عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا كسب

در اين آيه كلمه ((ما)) دو بار آمده ، اولى نافيه است ، و دومى مى تواند موصوله باشد، و معناى ((ما كسب ))، ((آنچه با اعمالش به دست آورده )) بوده باشد، و مى تواند مصدريه باشد، و معنايش كسب كردن به دست خود باشد، و كسب كردن به دست خود، همان عمل او است ، و معناى آيه به فرض دوم اين است كه : عمل او دردى از او دوا نكرد.
و معناى آيه به هر حال اين است كه مال ابولهب و عملش و يا اثر عملش ‍ دردى از او دوا نكرد و به نفرين خدا و يا قضاى او، هم دچار تباب و خسران نفس شد و هم تباب و خسران دو دستش .
سيَصلى نَاراً ذَات لهََبٍ

يعنى به زودى داخل آتشى زبانه دار خواهد شد. و منظور از اين آتش ، آتش دوزخ است كه جاودانى است ، و اگر كلمه ((نار)) را نكره و بدون الف و لام آورد، براى اين بود كه عظمت و هولناكى آن را برساند.
وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطبِ

اين آيه عطف است بر ضمير فاعلى كه در جمله ((سيصلى )) مستتر است ، و تقدير ((كلام سيصلى ابو لهب و سيصلى امراته )) است ، يعنى بزودى ابولهب داخل آتشى زبانه دار مى شود،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 666

و به زودى همسرش نيز داخل آن خواهد شد، و كلمه ((حماله )) - به فتحه آخر - در جمله ((حماله الحطب )) از اين جهت فتحه به خود گرفته كه به اصطلاح وصفى است كه به منظور مذمت موصوف آن از وصفيت افتاده و در اينجا به عنوان نام آن زن آمده ، و در نتيجه چنين معنا مى دهد: من مذمت مى كنم حماله الحطب را.
ولى بعضى گفته اند منصوب شدن ((حماله )) بخاطر آن است كه حال از كلمه ((امراه )) است ، و اين معناى لطيفى مى دهد كه به زودى مى آيد.
فى جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسدِ

كلمه ((مسد)) به معناى طنابى است كه از ليف خرما بافته شده باشد، و اين جمله بنا بر اينكه كلمه ((حماله )) حال باشد، حال دوم از كلمه ((امراه )) است .
و ظاهرا مراد از اين دو آيه اين باشد كه همسر ابولهب به زودى در آتش ‍ دوزخ در روز قيامت به همان هيئتى ممثل مى گردد كه در دنيا به خود گرفته بود، در دنيا شاخه هاى خاربن و بته هايى ديگر را با طناب مى پيچيد و حمل مى كرد، و شبانه آنها را بر سر راه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى ريخت تا به اين وسيله آن جناب را آزار دهد، در آتش هم با همين حال ، يعنى طناب به گردن و هيزم به پشت ممثل گشته عذاب مى شود.
توضيحى درباره اينكه نفرين به ابولهب و اينكه فرمود: ((سيصلى نارا...)) عدم اختيار ابولهب در جهنمى شدن را افاده نمى كند
در مجمع البيان مى گويد: اگر كسى سؤ ال كند بعد از اين نفرين كه خدا در حق ابولهب كرده ، آيا جهنمى بودن او جبرى نيست و آيا او باز هم مى توانسته ايمان بياورد، و آيا اگر ايمان مى آورد نفرين خدا تكذيب نمى شد؟
در پاسخ مى گوييم : باز هم ايمان آوردن ، تكليف ابو لهب بوده ، چون نفرين ، تكليف ثابت را بر نمى دارد، و نفرين خداى تعالى بر او در حقيقت تهديد او است ، خواسته است بفرمايد اگر ايمان نياورى چنين و چنانت مى كنم .
مؤ لف : اشكال مذكور ناشى از غفلت است ، غفلت از اين حقيقت كه تعلق قضاى حتمى الهى به فعلى از افعال اختيارى انسان ، باعث بطلان اختيار انسان نمى شود، چون فرض اين است كه اراده الهى - و همچنين فعل خداى تعالى - تعلق گرفته به فعل اختيارى انسان ، بدان جهت كه فعل انسان است ، يعنى اختيارى است ، و اگر فعل انسان و به عبارتى فعل ابولهب به اختيار خود او صادر نشود، باعث مى شود كه اراده خدا از مرادش تخلف كند و اين محال است ، و وقتى فعلى كه متعلق قضاء موجب است ، اختيارى شد، تركش هم اختيارى خواهد بود، هر چند كه آن ترك واقع نمى شود، (دقت بفرماييد) و ما در چند مورد از مباحث گذشته اين كتاب در اين باره بحث كرديم .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 667

پس روشن شد كه ابو لهب مى توانسته ايمان بياورد و از آتش نجات پيدا كند، آتشى كه در صورت كافر مردن وى حتمى بوده ، و قضايش رانده شده بود.
و از اين باب است همه آياتى كه در باره كفار قريش نازل شده و خبر مى دهد به اينكه اينان ايمان نخواهند آورد، نظير آيات زير كه مى فرمايد: ((ان الذين كفروا سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون ))، و نيز مى فرمايد: ((لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يومنون ))، و نيز از همين باب است آياتى كه سخن از مهر زدن بر دلها دارد، هيچ يك از آن آيات و اين آيات مستلزم جبر نيست .
بحث روائى
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:58 AM  توسط وحید الوندی  | 

بسم الله الرحمـن الرحيم

پيش درآمد

انتظار در مكتب اسلام, تنها يك رويكرد عاطفى نيست; بلكه رويكردهاى معرفتى, اجتماعى, اخلاقى و فردى را نيز شامل مى شود. از اين روى مى توان, انتظار را هم چون منشورى دانست كه داراى تجليات گوناگونى است.
در رويكرد معرفتى به مسئله ى انتظار, مى توان آثار تربيتى و روان شناختى اين پديده را با نگاهى جديد, مورد بررسى قرار داد; البته در اين جا, تربيت به معناى گسترده ى آن مورد نظر است كه شامل مقوله هاى اخلاقى نيز مى شود و در بعد روان شناختى نيز, آثار كاركردى آن بيش تر مورد تاكيد قرار مى گيرد.
در نوشتار حاضر, به عناوينى مانند گسترش اميدهاى واقعى, پويايى معطوف به هدف, استقرار وحدت و هم بستگى, مراقبت دايمى و سلامت اخلاقى جامعه پرداخته ايم.
ياد كرد اين نكته لازم است كه اين نوشتار تنها پيش درآمدى بر اين مبحث است و اميدواريم كه در آينده بتوانيم به صورتى گسترده تر و عميق تر و فراتر از يك مقاله بدان بپردازيم.

1. گسترش اميدهاى واقعى
اميد, محرك انسان براى رويارويى با آينده است. برخى آن را انگيزه, و پاره اى ديگر, آن را نياز آدمى مى دانند. به عقيده ى مزلو(2), يكى از روان شناسان مكتب كمال; ((انگيزه ى آدمى, نيازهايى مشترك و فطرى است كه در سلسله مراتبى از نيرومندترين تا ضعيف ترين نياز, قرار مى گيرد)).(3)
براى توضيح مطلب مى توان گفت كه آدمى, پيوسته و در پى انجام هر كارى, به دنبال غايت و مقصودى مشخص بوده و قبل از اقدام به آن نيز, نيازمند انگيزه اى براى آغاز عمل مى باشد.
بر اين اساس, انسان براى تداوم زندگى و تحمل دشوارىهاى آن, نيازمند انگيزه اى نيرومند است كه در پديده ى ((اميد به آينده)) تجلى مى يابد; آينده اى كه به مراتب, عالى تر, زيباتر و بهتر از امروز باشد; اين مسئله, به ويژه براى جوانان, داراى اهميت بيش ترى است; زيرا آنان در پرتو ((اميد به فردايى بهتر)) مى توانند به نيروى فراوان خود و شور ونشاط بى پايانشان جهت و معنا بخشند.
البته اين مقوله در ميان مكاتب دينى و غير دينى, داراى جايگاه, منزلت و تفسيرهاى گوناگونى است; به عنوان اشاره, اعتقاد پيروان اديان به امدادهاى غيبى و عنايات عام و خاص الهى, به گونه اى منطقى, متضمن پىآمدهايى هم چون اميد بهآينده و به تعبيرى ديگر, فرج بعد از شدت مى شود. درحالى كه در مكاتب مادى و بينش هاى سكولاريستى جايى براى ((امدادهاى غيبى)) وجود ندارد. حتى در ميان پيروان اديان, نيز اين مسئله, داراى جلوه هاى گوناگونى است. از جمله در چند سال پيش, پاپ, رهبر كاتوليك هاى جهان, در اولين كتابى كه از او باعنوان ((عبور از آستانه ى اميد)) منتشر گرديد, به صراحت, نااميدى خود را از وضعيت اخلاقى و اعتقادى عصر حاضر به ويژه جوانان, اظهار نمود. در اظهارات پاپ, نشانه هايى از اميد به آينده به چشم نمى خورد. حتى در ميان برخى انديشمندان و متفكران غربى نيز بعضا مسئله ى ((اميد)) هم چون پديده اى دور از دست رس و بيهوده تلقى مى شود. به عنوان مثال, برتراند راسل(4) در گفتارى با عنوان ((جهان پرتلاطم)) مى نويسد: ((من در لحظه اى تاريك (ژوييه ى 1961) به نوشتن مشغولم و نمى دانم نژاد بشر آن قدر دوام مى كند كه نوشته ى من منتشر يا در صورت انتشار, قرائت شود يا نه)).(5)
در مقابل اين رويكردهاى يإسآور و منفى به آينده كه در بيش تر مكاتب موجود مشاهده مى شود, انديشه ها و رويكردهاى اميدوارانه و مثبت گرايى نيز وجود دارند كه از مهم ترين آن ها مى توان به اعتقاد مذهب شيعه در زمينه ى انتظار امام عصر(عج) اشاره نمود كه نه تنها انتظار فرج آن حضرت, پديده اى معنادار, منطقى و معقول است, بلكه چنين انتظارى, در زمره ى بزرگ ترين فرج ها و گشايش ها, تلقى مى شود.(6) براى توضيح مطلب, اشاره مى كنيم كه اميدها دو گونه اند: اميدهاى واهى و اميدهاى واقعى. اميدهاى واهى, بيش تر شامل نوعى ايدهآل ها, آرمان ها و آرزوهاى گم شده اى است كه انسان با حاضر كردن آن ها در ذهن ودرون خويش, به نوعى آرامش خاطر دست مى يابد كه در صورت تداوم و تقويت آن ها, خود به خود زمينه ى جدا شدن از مسائل و روىدادهاى واقعى زندگى و در نتيجه احساس بيگانگى با واقعيات, براى شخص فراهم مى گردد.
در مباحث روان شناسى تربيتى, اين نوع مواجهه با مسائل, رفتارهاى دفاعى نام دارد. از ويژگى هاى اين گونه رفتارها, اين است كه در كوتاه مدت, به شخص, آرامش و امنيت مى بخشد ولى در دراز مدت, موجب ناسازگارى با اطرافيان و دنياى خارج مى شود.
اميدهاى واقعى نقطه ى مقابل اميدهاى واهى است; اميدهايى كه داراى پايه و اساسى منطقى و استوارند و ريشه در اعتقادات و باورهاى دينى و ارزش هاى مبتنى بر وحى الهى دارند; مانند اميد به ظهور حضرت مهدى(عج) و شرايطى كه آن حضرت با حكومت خويش فراهم مىآورند كه در اين جا به دو نمونه از اين شرايط اشاره مى كنيم:
امام حسن مجتبى(ع) از پدر بزرگوارشان نقل مى فرمايند:
در دولت مهدى(عج), درندگان, سازش مى كنند; زمين, نباتات خود را خارج مى كند; آسمان, بركاتش را فرو مى فرستد; گنج هاى نهفته در دل زمين براى او آشكار مى شود و بين مشرق و مغرب را مالك مى شود و خوشا به حال كسى كه آن روزگار مسعود را درك كند و دستوراتش را با گوش جان بشنود.(7)
از امام باقر(ع) نيز روايت شده است كه فرمودند:
هنگامى كه قائم ما(عج) قيام كند, دست شريفش را بر سر بندگان گذارد و خردهاى آن ها را گردآورد و رشدهاى آن ها را كامل گرداند.(8)
از اين دو عبارت چنين برداشت مى شود كه انتظار امام عصر(عج), موجب گسترش و توسعه ى اميدهاى واقعى در شيعيان و پيروان آن حضرت مى شود; اميدهايى كه منتظرانش, هرگز در حقيقت و اصالت آن ها, ترديدى به خود راه نمى دهند; زيرا چنين اميدهايى از متن باورهاى دين, رويش كرده و برخاسته از اعتقاد اصيل و استوار شيعه است.
حال چنان چه از بعد روان شناختى به مسئله بنگريم, نقش اميد را در سلامت روانى, تعيين كننده و محورى خواهيم يافت.
دوآن شولتس(9) مى نويسد:
سلامت روانى, پيش نگر است, نه پس نگر. دورنما, چيزى است كه شخص اميدوار است بشود نه آن چه پيش تر روى داده است و دگرگونى پذير نيست.(10)
او مى افزايد:
من, نگاهى را كه به آينده مى نگرد و بر هدف ها, آمال و روياهاى درازمدت تمركز مى يابد, خوشايند مى يابم. البته پيش بينى و برنامه ريزى و تلاش براى آينده, از ماندن در روىدادهاى گذشته, سالم تر به نظر مى رسد.(11)
كانت, طرح مسئله ى اميد را از ويژگى هاى هوش مندى آدمى تلقى مى كند و مى نويسد:
براى هر كس كه متنبه و هوشيار باشد و در كار دنيا و حال خود بنگرد, سه سوال پيش مىآيد:
يكى: چه مى توانم بدانم؟
دوم اين كه: چه بايد بكنم؟
سوم اين كه: چه اميد و انتظارى مى توانم داشته باشم؟(12)
آلپورت,(13) يكى از صاحب نظران علم شخصيت معتقد است:
[ اشخاص برخوردار از سلامت روان] فعالانه در پى هدف ها و اميدها و روياهاى خويشند, و رهنمون زندگى شان, معناجويى و ايثار و حسن تعهد است. تعقيب هدف, هيچ گاه پايان نمى پذيرد. اگر هدفى را بايد كنار گذاشت, بايد بى درنگ انگيزه ى نوينى آفريد. افراد سالم به آينده مى انديشند و در آينده زندگى مى كنند.(14)
روى كرد ((آينده گرا)) با ويژگى ((سلامت روان)) از نسبت معقول و منطقى برخوردار است.
چنين نسبتى را در بيان ويكتور فرانكل(15) به روشنى مى يابيم:
شخصيت هاى سالم, ويژگى هاى ديگرى هم دارند; به آينده مى نگرند و به هدف ها و وظايف آتى توجه مى كنند. در واقع به چنين هدف هايى نياز دارند. اين ويژگى انسان است كه تنها با نگرش به آينده مى تواند زندگى كند.(16)
او در ادامه ى نظرياتش مى افزايد:
بدون اعتقاد به آينده, ((محمل معنوى)) زندگى از ميان مى رود و روح و جسم به سرعت محكوم به فنا مى گردد. بايد براى ادامه ى زندگى دليلى داشت; در راه هدفى آتى كوشيد, وگرنه زندگى معناى خود را از دست مى دهد.(17)
به نظر ((فرانكل)), اعتقاد به آينده, هم عامل معنا داشتن زندگى و هم عامل تداوم و استمرار آن است. چنين تعبيرى, يك نقطه ى اوج در ميان نظريات روان شناسان در اين زمينه است.
انتظار در مكتب شيعه, علاوه بر اين كه, نوعى اميد به آينده است, چشم به راه يك روىداد بزرگ و تحول عميق, بودن است; چرا كه طى شدن فاصله ى ميان غيبت و ظهور يك پديده ى عادى نيست; بلكه حادثه اى به وسعت همه ى تاريخ بشر است. براى تجسم عظمت آن, اشاره به اين نكته كافى است كه امام مهدى(عج), تبلور همه ى آرمان ها و آرزوهاى محقق نشده ى انسان در طول قرون و اعصار گذشته تاكنون است.
بر اين اساس, فرداى ظهور, فردايى است روشن تر و بهتر از امروز; زيرا همه ى اختلافات و خصومت ها كه ناشى از محدوديت انديشه و نارسايى عقل بشر است, از ميان برمى خيزد و در پرتو شكوفايى خرد, جاى خود را به عطوفت, رحمت و مناسبات صميمانه مى بخشد.
با تكيه بر اين مبانى, ديگر افسردگى در ميان پيروان مكتب انتظار جايى ندارد. در غير اين صورت است كه آدمى, دليلى براى بهتر بودن فردا ندارد; بنابر اين بيش تر در معرض افسردگى و نااميدى قرار مى گيرد. اهميت اين مطلب, زمانى روشن تر مى شود كه بدانيم افسردگى, به عنوان بيمارى قرن, شايع ترين و دشوارترين اختلالى است كه انسان معاصر با آن مواجه بوده و به شدت از عوارض آن رنج برده است; چرا كه رشته هاى اميد خود را بريده و گسيخته مى بيند.

2. پويايى معطوف به هدف
زندگى, زمانى با معناست كه جوهر حركت در آن باشد و به تعبير ديگر, انسانى كه پويا و فعال و پر تحرك است, معنايى براى بودن خويشتن مى يابد; زيرا مى تواند خود را از سطح ركود و روزمره گى, به مرحله ى پويايى برساند.
وقتى فرد, به وضعيت موجود راضى نيست و در صدد تحقق شرايط بهترى تلاش مى كند, به اين معناست كه خود نيز نقشى در آن ايفا مى كند و تماشاگر نيست; بلكه ايفاگر وظيفه اى خاص است.
دوآن شولتس, در توصيف چنين حالتى مى نويسد:
چيزى كه به زندگى شور و هيجان مى بخشد تعقيب است نه تسخير, راه است نه مقصد, تلاش است نه كام يابى.(18)
پويايى از دو منظر قابل بررسى است: نخست اين كه انسان پويا به نفى هرگونه بى تفاوتى بر مى خيزد و همين امر, زمينه ساز نوآورى, خلاقيت و جست وجوى هميشگى امور بديع است و تإثير آن نيز رضايت نسبى آدمى از خويشتن و زندگى است; زيرا بخشى از آثار وجودى خويش را شاهد بوده و آن ها را باور دارد. ديگر اين كه هرگونه تحرك و پويايى نيز داراى چنين آثارى نخواهد بود; زيرا حركت بدون هدف, عقيم بوده و داشتن هدف بدون حركت نيز بى معناست. از اين روى پويايى معطوف به هدف, مورد نظر است; زيرا شامل هر دو مولفه است.
بنابراين بر اساس اين مقدمات مى توان گفت كه انتظار امام عصر(عج), در منتظرانش, شامل هر دو مولفه ى ((پويايى)) و ((معطوف به هدف بودن)) است; زيرا منتظر به جامعه اى مى انديشد كه تمامى وعده هاى انبيا و اوليا در آن به وقوع خواهد پيوست و از اين روى تلاش مى كند تا به ميزان توانايى و درك مسئوليت خويش, در ساختن چنين جامعه اى سهيم باشد. از سوى ديگر, او مى داند كه براى چه تلاش مى كند; انگيزه اى آشكار, منطقى, معقول و قابل دفاع دارد; بنابر اين تمامى تلاش هاى او, معطوف به هدفى والا به نام ((انتظار ظهور)) مى شود و اين هدفى معنادار و ارزش مند است.
تجلى اين گونه تلاش ها را در فرمايش امام صادق(ع), مى بينيم:
هر كس دوست دارد از ياران حضرت قائم(عج) باشد, بايستى انتظار او را داشته, به نيكويى و پرهيزكارى رفتار نمايد; پس اگر او به اين حال, پيش از قيام او از دنيا برود, پاداش ياران مهدى را خواهد گرفت; بنابر اين بكوشيد و جديت كنيد و چشم به راه باشيد كه بر شما گوارا باد.(19)
برخى از روان شناسان مكتب كمال, نظير ((ويكتور فرانكل)), معتقدند در وجود انسان, توانايى هايى نهفته است كه جز در موقعيت هاى خاص, بروز و ظهور نمى يابند; موقعيت هايى نظير برخورد با سختى ها و تنگناها كه آدمى را به پويايى و تحرك وا مى دارد و همين خود انگيزىها, عامل تحقق خويشتن و خود شكوفايى است. روى كردهاى او كه بر گرفته از دوران سخت اسارت در بازداشت گاه هاى مخوف آلمان نازى است, با زيبايى هر چه تمام تر در كتاب انسان در جست و جوى معنا به تصوير كشيده شده است. (20)
حضرت على(ع) نيز در نهج البلاغه به اين مطلب اشاره دارند:
... و كانى بقائلكم يقول: ((اذا كان هذا قوت ابن ابى طالب فقد قعد به الضعف عن قتال الا قران و منازله الشجعان)) الا و ان الشجره البريه اصلب عودا و الرواتع الخضره ارق جلودا و النابتات العذيه اقوى وقودا و ابطا خمودا ...(21)
...گويا مى شنوم كه شخصى از شما مى گويد:
اگر غذاى فرزند ابوطالب همين است, پس سستى او را فرا گرفته و از نبرد با هماوردان و شجاعان باز مانده است)).
آگاه باشيد! درختان بيابانى, چوبشان سخت تر, و درختان كناره جويبار پوستشان نازك تر است. درختان بيابانى كه با باران سيراب مى شوند آتش چوبشان شعله ورتر و پردوام تر است... .(22)
در يك جمع بندى, آثار تربيتى انتظارى پويا و معطوف به هدف, عبارت اند از:
الف ـ به جريان افتادن نيروهاى نهفته و سرمايه هاى راكد انسان در پرتو دوران سخت انتظار;
ب ـ پالايش درون و به مرحله ى خلوص رسيدن به جهت طولانى شدن دوران غيبت;
ج ـ معنا يافتن زندگى در پرتو پويايى معطوف به هدف, با نگاه تطبيقى به زندگى بدون هدف و فرجام آن كه تهى شدن از درون و روز مره گى است;
د ـ رشد قدرت تحمل در برابر ناملايمات و تنگناها به جهت قداست و عظمت هدف كه در انتظار حضرت بودن, معنا مى يابد;
ه' ـ فراتر رفتن از مرز انسان متعادل و رسيدن به مرحله ى انسان متعالى;
و ـ از سطح و مرحله ى رنج هاى حقير مادى, رها شدن و به وادى رنج هاى عظيم معنوى و دغدغه هاى بزرگ انسانى, گام نهادن; هم چون رنج انتظارى راستين و طولانى را بر دوش كشيدن و چشم به دروازه هاى روشن ظهور داشتن.

3. استقرار وحدت و هم بستگى
چنان چه, انتظار را به عنوان يك آرمان بنگريم, در جنبه هاى فردى و اجتماعى نيز داراى آثارى خواهد بود. نخست از لحاظ فردى, موجب تمركز افكار و نيروهاى آدمى مى شود; زيرا همه ى آن ها, ناظر به يك هدف, يعنى انتظار ظهور هستند و اين امر به نوبه ى خود, موجب وحدت شخصيت او مى گردد. در مقابل, مى توان به پراكنده بودن و متفرق بودن تلاش هاى انسان اشاره نمود كه هيچ نتيجه اى در پى نخواهد داشت. اين معنا در قرآن كريم چنين آمده است: ((هر آينه سعى و كوشش شما پراكنده است. ))(23)
آلپورت در بيان چنين رابطه اى مى نويسد:
تلاش براى آينده, به كل شخصيت آدمى, يگانگى و يك پارچگى مى بخشد ... به عبارت ديگر, مى توان با كوشش براى دست يافتن به مقاصد و رسيدن به هدف ها, جنبه هاى شخصيت را يك پارچه ساخت و جامعيت بخشيد.(24)
وحدت شخصيت, از هرز رفتن توانايى ها و قابليت ها, جلوگيرى مى كند و زمينه ى رشد و ظهور قدرتى شگرف و فوق العاده را فراهم مى كند; زيرا چنين وحدتى در درون آدمى, تضادهاى درونى را از ميان بر مى دارد; همان تضادهايى كه برخى انسان ها را پيوسته رنج داده, توان شان را به شدت مى كاهد. در اين جا به نقل مطلبى از ((كارن هورناى(25))) مى پردازيم. او يكى از روان كاوان هم عصر ماست. وى با تإليف معروف ترين اثرش به نام تضادهاى درونى ما معتقد است كه بيش ترين عامل اثر گذار بر سلامت روانى اشخاص را بايد در پديده ى تضادهاى درونى آنان جست وجو نمود و چنان چه آنان بتوانند به گونه اى بر اين تضادها فايق آيند, ديگر موجبى براى اختلال در سلامت روانى آنان وجود نخواهد داشت.(26) وى هم چنين به بيان حكايتى از فلسفه و حكمت خاور دور مى پردازد:
مريدى از پير و مرشد خود پرسيد: اى حكيم, به من بگو اين چه نيرويى است؟ و اين چه قدرتى است كه در پنجه ى شير نهفته است؟
پير جواب داد: نيروى وحدت با خود. اخلاص و صميميت چنين نيرويى ايجاد مى كند. در حقيقت, استفاده از تمام نيروهاى معنوى يك دل و يك جهت.(27)
از بعد اجتماعى نيز, وحدت قابل تإمل است. وجود هدف مشترك در يك ملت يا جامعه, موجب نوعى پيوند, دل بستگى و وحدت ميان معتقدان به آن هدف مى شود. در ميان جامعه اى كه بزرگ ترين آرمانش, ظهور امام عصر(عج) است, نوعى هم دلى, هم نوايى و هم انديشى پديد مىآيد. چنين هدفى از چند جهت ازهدف هاى ديگر متمايز است:
1. اين هدف چون در واژه ى ((انتظار)), معنا مى يابد, داراى قداست ويژه اى است و هيچ هدف ديگرى در معنويت و قداست به پايه ى آن نمى رسد; چرا كه اين يك انتظار معمولى نيست, بلكه طولانى ترين انتظار براى ظهور كامل ترين انسان عصر است.
2. چنين هدفى كه با مسئله ى امامت و رهبرى حضرت ولى عصر(عج) در عصر ظهور ايشان, ارتباط مى يابد, از لحاظ مراتب ارزشى, در اوج اهداف و آرمان هاى يك جامعه قرار مى گيرد; زيرا هيچ موضوع ديگرى به سان اين امر, به حيات و بقاى جامعه, بستگى پيدا نمى كند; چه آن كه ((به يمن وجود اوست كه به خلق, روزى مى رسد و زمين و آسمان به وجودش برقرار است و به واسطه ى او خدا زمين را پر از عدل و داد مى كند پس از آن كه پر از بيداد و ستم شده باشد)).(28)
وقتى از جايگاه امام(ع) در برپايى جامعه اى مبتنى بر عدالت, سخن به ميان آيد, بى مناسبت نخواهد بود كه تا اندازه اى چنين جايگاهى, روشن شود.

4. مراقبت دايمى
يكى از پىآمدهاى طبيعى و منطقى انتظار, احساس حضور است. منتظرواقعى, با اعتقاد به اين كه اعمالش, پيوسته در منظر آن عزيز واقع مى شود, نسبت ميان خود و آن حضرت را در احساس حضور, متجلى مى بيند و هر جا كه باشد, گويى خود را در خيمه ى آن حضرت و گوش به فرمان ايشان, احساس مى كند و لازمه ى انتظار حقيقى را, تلاش براى جلب رضايت ايشان مى داند; بنابر اين براى تحقق اين مهم, نه تنها, عمل به واجبات و ترك محرمات را وجهه ى همت خويش قرار مى دهد, بلكه از هر غفلتى نيز پرهيز مى كند; همان گونه كه استغفار خواص, استغفار از گناه نبوده و نيست بلكه آنان هر غفلتى از ياد خدا و انس با محبوب را براى خود گناهى بزرگ مى شمردند و از آن استغفار مى كردند.
منتظر, به يارى معرفت خويش, امام(ع) را در غيبت, هم چون خورشيد پشت ابر دانسته, و او را ناظر بر حالات و نيات خود مى داند و چيزى را از ديدگان آن حضرت مخفى نمى پندارد. و در چنين موقعيتى است كه احساس حضور معنا پيدا مى كند.
براى استناد به كلام معصومين(عليهم السلام) به ذكر دو نمونه بسنده مى كنيم:
امام على(ع) در پاسخ به پرسش يكى از مومنين درباره ى حدود آگاهى و ميزان اشراف امام, فرمودند:
هيچ مومنى در شرق و غرب زمين از ما غايب نيست.(29)
و امام عصر(عج) در بخشى از توقيع مباركشان به شيخ مفيد; فرمودند:
ما بر آن چه بر شما مى گذرد, احاطه ى علمى داريم و هيچ يك از خبرهاى شما از ما پوشيده نيست ... ما نسبت به رعايت حال شما اهمال نمى كنيم و ياد كردن شما را فراموش نمى كنيم.(30)
او همان بزرگوارى است كه در زيارت روز جمعه اش مى خوانيم: ((السلام عليك يا عين الله فى خلقه;(31) سلام بر تو اى چشم خدا در ميان آفريدگانش.))
بنابراين با تكيه بر اين مبانى, مى توان نتيجه گرفت كه آن حضرت بر اوضاع و احوال بندگان خدا آگاه است.
حال بايد ديد كه احساس حضور از جهات تربيتى چه اثراتى دارد؟
يقين داشتن به اين مطلب كه هيچ يك از اعمال ظاهرى و نيات باطنى ما از چشمان با نفوذ آن حضرت مخفى نمى ماند, در مرحله ى اول, منجر به مراقبت دايمى اخلاقى خواهد شد; زيرا ميان ((انتظار)) و ((عمل مورد پذيرش منتظر)), تلازم منطقى وجود دارد و در غير اين صورت ((انتظار)) امرى بى معنا خواهد بود.
منتظر, پيوسته مراقب مجموعه ى گفتارها و رفتارهايش خواهد بود تا موردى بر خلاف رضاى محبوبش, از او صادر نشود. و اين مسئله در حقيقت, به پالايش درونى و صفاى باطنى خواهد انجاميد; به گونه اى كه در پرتو چنين مراقبه اى, قابليت ارتقا مى يابد و اين امر, خود به خود به تحقق يك هدف تربيت اخلاقى منجر مى شود. اين هدف, ناظر به اين است كه عامل نظارت و كنترل فرد, بايد قبل از هر چيز, جنبه ى درونى داشته باشد, نه جنبه ى بيرونى. و اين وضعيت درونى كه هميشه پايدار و مستمر است, رفتار فرد را در جهت اهداف معينى, جهت مى بخشد. در حقيقت بايد بگوييم, انضباط اخلاقى و خويشتن دارى, چنان چه متكى بر عوامل و پايه هاى درونى باشد, از استمرار, دوام, عمق و اخلاص ويژه اى برخوردار خواهد بود و در صورتى كه بر پايه ها و عوامل بيرونى, استوار باشد, از برخى آفات عمل هم چون تظاهر, ريا و گسيختگى و انقطاع عمل, مصون نخواهد ماند. از اين روى در صورتى كه بتوانيم وابستگى فرد را به عوامل خارجى كاهش داده, يا آن را قطع كنيم و آن را فقط وابسته به ارزش عمل, رضاى حق و تإييد امام عصر(عج) بدانيم, يك هدف مهم در تربيت اخلاقى, تحقق يافته است. و ثمره ى آن, منتظرانى هستند كه در نيت و عمل, خالص بوده, هرگز لحظه اى از وارسى اعمال خويش غفلت نمى كنند.
در خبر آمده است ((از بزرگى پرسيدند: نفيس ترين چيزى كه به آسمان بالا رود چيست؟ گفت: اخلاص, پرسيدند: نفيس ترين چيزى كه از آسمان به زمين فرود مىآيد چيست؟ گفت: توفيق.))
انسان هاى تربيت شده و الهى, مى دانند كه شرط جوان مردى آن است كه بدانند وقتى بر سر سفره ى روزى و نعمت الهى مى نشينند, روزىخوار نعمت هايى هستند كه خداوند براى آنان به يمن وجود مبارك امام عصر(عج) مقدر فرموده است; زيرا معتقدند:
و بيمنه رزق الورى و بوجوده ثبتت الارض و السمإ;
و به بركت (وجود) او به خلق روزى مى رسد و به ذات وجودش زمين و آسمان بر جاى خود مى باشند.(32)
بنابر اين چنين افرادى, هرگز به فكرشان خطور نمى كند كه عملى برخلاف رضاى آن حضرت كه رضاى خداست انجام دهند و دايم در حال مراقبه, مشارطه و محاسبه ى نفس خويش اند و داراى همان شخصيتى هستند كه مورد قبول آن بزرگوار است. و اگر مقام و مرتبه ى منتظر از اين مراتب نيز فراتر رفت و به منزلت اولياى خدا رسيد, در آن مرحله, حتى از انديشه و فكر گناه نيز پرهيز مى كند كه نيك مى داند: استمرار و تداوم انديشه ى گناه, مقدمه ى عمل گناه است.

5. سلامت اخلاقى جامعه
از جهات تربيتى و اخلاقى فرد سالم, زمينه ساز جامعه ى سالم است و جامعه ى سالم, عامل تداوم و بقاى فرد سالم است و اين دو در تعامل با يك ديگرند. بنابراين نوعى التزام منطقى ميان سلامت اخلاقى فرد و سلامت اخلاقى جامعه, وجود دارد. گفتنى است كه منظور از واژه ى ((سلامت)), مصونيت دين در سطح فرد و جامعه است.
مصونيت دين, در پرتو تقوا امكان پذير است. همان عاملى كه عمل به آن, يكى از مهم ترين وظايف شيعيان و پيروان امام عصر(عج) در زمان غيبت است;(33) زيرا آن حضرت, معناى تقوا است و انتظار منطقى آن است كه منتظرانش نيز از نوعى سنخيت نسبى با ايشان برخوردار باشند تا در اظهار محبت و ارادت آنان به آن حضرت, نشانه اى از صداقت, مشاهده شود.
از سوى ديگر, در رإس فرمايشات معصومين(عليهم السلام) سفارش به تقوا به چشم مى خورد:
امام صادق(ع) مى فرمايند:
قسم به خدا, شما بر دين خدا و فرشتگان او هستيد; پس ما را نسبت به اين امر (دين دارى خودتان) به وسيله ى ورع و اجتهاد يارى نماييد.(34)
هم ايشان در سفارش ديگرى مى افزايند:
بر شماست رعايت كردن ورع, به درستى كه ورع, آن دينى است كه ما ملتزم به آن هستيم وخدا را به وسيله ى آن بندگى مى كنيم و همين را از اهل ولايت و محبت خود انتظار داريم. ما را به خاطر شفاعت كردن به سختى و زحمت نيندازيد.(35)
سيرى كوتاه در حالات و زندگى نواب خاص آن حضرت بيان گر اين واقعيت است كه همه ى آن بزرگواران, اهل تقوا و پرهيزكارى بودند و يگانه ى زمان خويش. هم چنين, گذرى بر زندگى نامه ى افراد سعادت مندى كه در دوران غيبت, به ديدار آن حضرت مشرف شده اند, مويد همين معناست كه آنان نيز در خصيصه ى تقوا و پاكى نيت, از بهترين هاى دوران خود بوده اند.
علاوه بر اين ها در حديثى از امام حسن عسكرى(ع) آمده است:
هر كدام از فقها (مراجع تقليد) كه نگه دارنده ى نفس خود و حافظ دين خود و مخالف هوى و هوس خود و مطيع فرمان پروردگارش باشد, بر عوام است كه از وى تقليد كنند. (36)
در اين فرمايش حضرت, مشاهده مى شود كه يكى از شرايط مرجعيت, خويشتن دارى و صيانت نفس و به عبارت ديگر, پرهيز از تبعيت هواى نفس يا تقواى الهى است.
بر اساس اين مقدمات ورع و تقوا و خويشتن دارى در بحث انتظار آن حضرت و ارادت صادقانه به ايشان, نقشى محورى دارد; به اين معنا كه منتظران حقيقى, داراى خصيصه ى تقوا هستند و نيز پديده ى ((انتظار)) در فرد و جامعه ى منتظر, به گونه اى منطقى, تقوا مىآفريند و فرد و جامعه, هر دو را به جانب سلامت اخلاقى, سوق مى دهد. چنين نتيجه اى را مى توان, به شكل زير صورت بندى منطقى بخشيد:
منتظر حقيقى, نيك مى داند كه محبت به امام عصر(عج) شرط لازم است ولى شرط كافى, تبعيت و جلب رضايت آن حضرت است و جلب رضايت ايشان, تحقق خواسته هاى آن بزرگوار, از جمله رعايت ((تقواى الهى)) است; بنابر اين به ميزان عشق و ارادت خويش به آن عزيز, در جهت رشد و تقوا و خويشتن دارى مى كوشد. از اين روى انسان منتظر, انسانى است متخلق, كه صفت تقوا در اوج صفات ديگر وى, جاى گرفته است. او هم چنين با درك مسئوليت اجتماعى, نسبت به اصلاح جامعه, درحد توان خود تلاش مى كند و هرگز تسليم يإس و روزمره گى نمى شود. توضيح اين مطلب ضرورى است كه منتظر حقيقى, انحرافات اجتماعى را تحمل نمى كند و بر ضد آن مى شورد.
كلام پيامبر اكرم(ص) يارىگر همين معناست:
هر كس از شما كه كار زشتى را (در جامعه) ديد, قطعا با عمل خود به آن اعتراض كند; واگر قدرت آن را ندارد, با زبان خود به آن اعتراض كند; و اگر قدرت آن را ندارد, با قلب خود به آن اعتراض نمايد (يعنى نسبت به آن بى اعتنايى كند) و اين (كراهت و اعتراض قلبى) پايين ترين درجه ى ايمان است.(37)
خانواده نيز كه واحد بنيادين جامعه است, در زمان انتظار, در معرض تحولى اساسى, واقع مى شود; زيرا فرد فرد خانواده ى منتظر, سعى در ايجاد و بهبود يك نظام متعادل و بالنده مى نمايند و روابطشان, بر مبناى درك و شناخت حقوق متقابل فرد و خانواده, تنظيم مى شود. بديهى است در چنين محيطى, عشق, محبت, صميميت و تفاهم حاكم است و چنين خانواده هايى, توانايى ايجاد جامعه اى سالم و صالح را خواهند داشت.
و السلام عليكم و رحمت الله و بركاته
 

در ساحت نيايش



الهى الهى اين اين كفايتك التى هى نصره المستضعفين من الانام, و اين اين عنايتك التى هى جنه المستهدفين بجور الايام الى الى بها
يا رب نجنى من القوم الظالمين;
بار خدايا, بار خدايا! كجاست, كجاست حمايت تو كه مردمان مستضعف را ياور است و كجاست, كجاست لطف و عنايتت كه سپر آسيب ديدگان از ستم و جور روزگار است. با عنايتت نظرى بر من بيفكن; پروردگارا مرا از دست گروه ستم كار نجات ده.
از فرموده هاى امام زمان (عج)

فرازى از دعاى عبرات از كتاب إدعيه الامام المهدى(عج).
 

 


1. نويسنده, محقق و استاد دانشگاه.
2. (1970 ـ Maslow, Abraham Harold. (1908
3.دوآن شولتس, روان شناسى كمال, ترجمه ى گيتى خوشدل, ص 115.
4. (1969 ـ
Bertrand Arthur William Russel (1872
5. برتراند راسل, آيا بشر آينده اى هم دارد؟, ترجمه ى م منصور, ص 238.
6. على اكبر مهدىپور, چهل حديث غيبت, نشر حاذق, ص 50 ; بحار الانوار, ج 52, ص 122, ح 4.
7. بحار الانوار, ج 52, ص 280.
8. پيشين, ج 52, ص 328.
9.
Doan Shults.
10و11 دوآن شولتس, پيشين, ص 43.
12. محمد على فروغى, سير حكمت در اروپا, ج 2, ص 253.
13. (1967 ـ
Gordon Willard Allport (1898
14. دوآن شولتس, پيشين, ص 25.
15.
Victor Frankle
16. پيشين, ص 210.
17. پيشين, ص 210 و 211.
18. پيشين, ص 44.
19. بحار الانوار, ج 52, ص 140, ح ;50 نعمانى, الغيبه, ص 200, ح 16.
20. ويكتور فرانكل, انسان در جست وجوى معنا, ترجمه ى دكتر ميلانى.
21. نهج البلاغه, صبحى صالح, ص 418.
22. نهج البلاغه, ترجمه ى محمد دشتى, نامه 45, ص 554.
23. سوره ى ليل(92), آيه ى 4.
24. دوآن شولتس, پيشين, ص 19 و 20.
25.(1952 ـ
Karen Horney(1885
26. كارن هورناى, تضادهاى درونى ما, ترجمه ى محمد جعفر مصفا, ص 29, چاپ سوم, مهر 1360.
27. پيشين, ص 139.
28. مفاتيح الجنان, (نشر فيض), ص 128.
29. سيد محمد بنى هاشمى, معرفت امام عصر(عج), ص 300.
30. طبرسى, احتجاج, ج 2, ص 495.
31. مفاتيح الجنان, فرازى از زيارت حضرت امام زمان(عج) در روز جمعه.
32. مفاتيح الجنان, فرازى از دعاى عديله.
33. سيد محمد بنى هاشمى, معرفت امام عصر(عج), ص 310.
34. شيخ حر عاملى, وسائل الشيعه, ج 15, ص 247, ح 20410.
35. پيشين, ص 248, ح 20411.
36. پيشين, ج 27, ص 131, ح 33401.
37. پيشين, ج 16, ص 134, ح 21173.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:57 AM  توسط وحید الوندی  | 
 

 مهدويت از ديدگاه مذاهب اسلامى


آيت الله علامه مرتضى عسكرى



بسم الله الرحمـن الرحيم

الحمدلله رب العالمين و الصلوه و السلام على خاتم الانبيإ و إفضل المرسلين محمد و آله الطاهرين.
(وعد الله الذين ءامنوا منكم و عملوا الصــلحـت ليستخلفنهم فى الا رض ... و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم ...);(2)
خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند وعده مى دهد كه قطعا آنان را حكم ران روى زمين خواهد كرد ... و دين و آيينى را كه براى آنان پسنديده, پابرجا و ريشه دار خواهد ساخت ... .

 

فضيلت مجالس اهل بيت(عليهم السلام)

امام جعفر صادق(ع) فرمودند:
((... شيعتنا منا خلقوا من فاضل طينتنا;(3) ... شيعيان ما از بازمانده ى گل ما خلق شدند.))
((... يفرحون لفرحنا و يحزنون لحزننا ... ;(4) ... در سوگوارى ما محزون اند و در شادمانى ما, مسرور ... .))
در حديثى ديگر مى فرمايند: مجلسى كه در آن ذكر پيامبر و آل پيامبر(عليهم السلام) باشد, براى اهل آسمان روشنايى دارد; همانند ستارگان كه براى اهل زمين روشنايى دارند; و ملايكه از خداوند اجازه مى خواهند كه در اين مجالس شركت كنند.
خدا را سپاس مى گوييم كه ما را از دوست داران و شيعيان اهل بيت(عليهم السلام) قرار داد.

 

موعودگرايى در اديان

مردم دنيا به دو دسته تقسيم مى شوند: يك دسته مانند حيوانات اند; از مبدإ و مقصد خلقت خويش بى خبرند و به آن كارى ندارند.
خور و خواب و خشم و شهوت, شغب است و جهل و ظلمت
حيوان خبر ندارد ز روان آدميت(5)
دسته ى ديگر, مومنان اند كه به خالق جهان هستى و روز واپسين ايمان دارند. اين ها از پيروان اديان آسمانى اند; يهود و نصارا و تمام پيروان اديان آسمانى, با ما مسلمانان در اين عقيده كه در پايان اين دنيا, حكومت عادله اى برپا خواهد شد, شريك اند. مسيحيان, فرمان رواى اين حكومت عادلانه را عيسى بن مريم8 مى دانند كه سبب آن, تحريف كتاب هاى آسمانى آن هاست. من در سخن رانى هايى كه براى تلويزيون داشتم, تورات ها و انجيل ها را آوردم و نشان دادم كه چگونه در چاپ هاى بعدى, آن را تحريف كرده اند. بشارت هاى آمدن پيامبر خاتم(ص) و ... را آن گونه كه خواسته اند, تغيير داده اند. قرآن كريم نيز اين مطلب را بيان كرده است: (... يحرفون الكلم ...)(6), (... يكتمون مآ إنزلنا ...)(7).
اما مسلمانان روايات پيامبر خاتم(ص) را در اختيار دارند و فرمان رواى آخرالزمان را امام مهدى(عج) مى دانند.

 

ارزش احاديث شيعيان

در مكتب خلفا, ساليانى دراز نشر حديث پيامبر(ص) ممنوع بود; چرا كه مى خواستند فضايل على(ع) و خاندان على را پوشيده نگاه دارند; اما پيروان و شيعيان اهل بيت(عليهم السلام) نقل حديث مى كردند و اين كار را افتخار خود مى دانستند و به آن مباهات مى كردند. علماى ما براى جمعآورى احاديث زحمات فراوان كشيده اند. مرحوم كلينى از نيشابور تا بغداد, شهر به شهر گشته و روايت ها را جمع كرده است. شيخ صدوق بيش از دويست جلد كتاب حديث دارد; بنابراين ما در حقايق اسلامى بسيار روشن تر و آگاه تريم. چرا كه ميراث علوم آل محمد(ص) را محافظت كرده ايم و حوزه هاى علميه ى ما وارث علوم اهل بيت اند.(8)
براى من كتاب هايى از هند و پاكستان در رد تشيع فرستادند كه يكى از آن ها الشيعه و القرآن نوشته ى احسان زهيراللهى بود كه شيعه را معتقد به تحريف قرآن مى دانست. در جواب او سه جلد كتاب نوشتم. البته از كتاب مرحوم حاجى نورى, فصل الخطاب فى تحريف كتاب رب الارباب استفاده كردم. با توجه به اين هجوم ها عليه شيعه, حوزه هاى علميه بايد در عقايد و كلام تخصص پيدا كنند. جنگ امروز, جنگ فرهنگى و عقيدتى است.

 

مهدى(عج) در روايات اهل سنت

در علايم ظهور حضرت حجت(عج) و كيفيت حكومت ايشان, در احاديث هر دو فرقه از مسلمين روايات بسيار زيادى به چشم مى خورد.
شيخ ابراهيم حموينى شافعى, در فرائد السمطين, از ابن عباس روايت مى كند كه:
قال رسول الله(ص): ان خلفائى و إوصيائى و حجج الله على الخلق بعدى اثنا عشر إولهم إخى و آخرهم ولدى. قيل يا رسول الله(ص) و من إخوك؟ قال(ص) على بن إبى طالب قيل و من ولدك؟ قال(ص): المهدى[عج]. الذى يملا الارض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما و الذى بعثنى بالحق بشيرا و نذيرا لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يخرج فيه ولدى المهدى فينزل روح الله عيسى بن مريم فيصلى خلفه ... ;(9)
رسول اكرم(ص) فرمود: خلفا و جانشينان من حجت هاى خدا بر خلق پس از من دوازده نفرند, اول آنان برادرم و آخرشان فرزندم. گفته شد: اى رسول خدا برادرت كيست؟ فرمود: على بن ابيطالب[(ع]( سوال شد: فرزندت كيست؟ فرمود: مهدى[عج] كه زمين را از قسط و عدل پر سازد, همان سان كه از ظلم و جور پر شده.
قسم به آن كه مرا به حق به عنوان بشارت دهنده و ترساننده برانگيخت اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نمانده باشد, خدا آن را آن چنان طولانى سازد تا فرزندم مهدى خروج كند[ پس از خروج او] عيسى بن مريم پشت سرش به نماز ايستد ... .
در تاريخ إخطب خطبإ خوارزم, موفق بن احمد حنفى به سندش از ابى سلمى از رسول الله(ص) نقل مى كند كه فرمودند:
ليله إسرى بى الى السمإ إرانى الله ذريتى و المهدى فى وسطهم كإنه كوكب درى;(10)
شبى كه مرا به آسمان ها (معراج) بردند خداوند ذريه ام را به من نشان داد و ديدم كه مهدى(ع) در ميان آنان, مانند ستاره اى بسيار درخشان بود.
هم چنان كه پيامبر خاتم(ص) در ميان پيامبران امتياز داشت, حضرت حجت(عج) نيز در ميان ائمه(عليهم السلام) امتياز ويژه اى دارد. در روايتى ديدم امام جعفر صادق(ع) بر سجاده اش نشسته بود و گريه مى كرد و خطاب به امام عصر(عج) مى فرمود: سيدى.

 

سرداب غيبت

عالم مصرى, شيخ محمود إبوريه; كه بعد از خواندن كتاب عبدالله بن سبإ شيعه شده بود, براى من از مصر نوشت:
شما عصرهاى جمعه سوار اسب مى شويد. شمشير به دست, مى رويد و در مقابل سرداب غيبت مى ايستيد و مى گوييد: يابن الحسن ظاهر شو و خروج كن. در پاسخ او نوشتم: من در آن شهر به دنيا آمده ام. مدتى هم آن جا بوده ام. چنين چيزى كه شما مى گوييد درست نيست.
حضرت امام على النقى(ع) و امام حسن عسكرى(ع) مكانى را براى عبادت خويش قرار داده بودند; همين جايى كه الان به آن سرداب مى گويند. آن وقت سرداب نبود, حجره اى بود كه اين دو بزرگوار آن جا عبادت مى كردند. وقتى متوكل مإمورين را شبانه به منزل امام على النقى(ع) فرستاد, مإمورين, ايشان را از همين جا بردند; از جاى عبادتشان. اين جا راهى داشته از محل زندگى حضرت كه الان جاى قبر آن حضرت است. الان اطراف آن بالا آمده و آن جا مانند سرداب شده است.
آن چه براى ما ثابت است, آن است كه خليفه ى عباسى از بغداد سه نفر را فرستاد به محله ى عسكر; اين جا را محله العسكر مى ناميدند, چون جاى لشكريان متوكل بوده و حضرت امام على النقى(ع) را آن جا برده بود و ايشان در آن جا زير نظر بوده است.
جامى حنفى روايت مى كند: آمدند ديدند در خانه مرد سياهى نشسته, پشم مى ريسد. گفتند: صاحب خانه كجاست؟ گفت: در خانه است. وارد شدند. آمدند تا همين جايى كه الا ن به آن سرداب غيبت مى گويند. سطح سرداب پر از آب بود و در آخر سرداب يا اتاق, سجاده اى انداخته اند و شخصى روى آن, نماز مى خواند. يكى از آنان براى گرفتن حضرت, قدم در آب گذاشت, اما نزديك بود غرق شود. دومى رفت, باز او نيز نزديك بود غرق شود و سومى و ... عذرخواهى كردند و برگشتند. وقتى ماجرا را به خليفه گفتند, گفت: اگر اين ماجرا را جايى نقل كنيد, گردن شماها را مى زنم. آن چه ما از اين سرداب مى دانيم اين است. ما عقيده نداريم كه حضرت حجت(عج) در اين جاست. ولى عقيده داريم كه حضرت حجت(عج) در مراسم حج, شركت مى كنند و شايد بارها او را ديده باشيم و نشناخته باشيم.

 

غيبت صغرا و غيبت كبرا

مطلب ديگر اين كه دو غيبت داريم: غيبت كبرا و غيبت صغرا. در غيبت صغرا شيعيان آماده ى جدايى و دورى از امامت ظاهرى امام شان شدند. مردم مسائل شان را از نايبان امام مى پرسيدند كه فقط آنان با امام در ارتباط بودند. اين آماده كردن شيعيان بود براى غيبت كبرا. امام(عج) به چهارمين نايب خود مى فرمايد: به شيعيان من بگو غيبت كبرا شروع شد; بعد از اين به راويان حديث, رجوع كنيد. راويان احاديث شيعه همين فقهاى شيعه اند.

 

چگونگى حكومت امام مهدى(عج)

مطلب ديگر, چگونگى حكومت حضرت حجت(عج) است. فرق بين حكومت حضرت حجت(عج) و ساير حكومت ها آن است كه پيامبر(ص) و على بن ابى طالب(ع) حكومت شان مبتنى بر وجود شاهد بود. اگر كسى كشته مى شد, و عليه قاتل شاهدى يافت نمى شد, خون كشته هدر بود. در دزدى و ... نيز همين طور.
حكومت حضرت حجت(عج) بنابر علم ايشان است; يعنى آن كه اگر در زمان حكومت ايشان دزدى بشود, دستور مى دهد دزد را بياورند و دستش را ببرند و مال را به صاحبش بازگردانند. از اين رو است كه در زمان حضرت حجت(عج), عدلى به پا مى شود كه در هيچ زمان نبوده است.

 

اخلاق, هدف بعثت

آن چه ما لازم داريم آن است كه سلسله ى جليله ى اهل علم نداى حضرت حجت(عج) را اجابت كنند كه مانند حضرت عيسى(ع) مى فرمايند:
(... من انصارى الى الله قال الحواريون نحن انصار الله ...);(11)
... كيست كه ياور من به سوى خدا (براى تبليغ آيين او) گردد؟ حواريان=[ شاگردان مخصوص او] گفتند: ما ياوران خداييم ... .
حضرت عيسى(ع) كه جنگ نداشت. انصار را براى تبليغ شريعت مى خواست.
امر مهم ديگر اين كه بياييد انصار حضرت حجت(عج) شويم و عقايد را بخوانيم و تبليغ كنيم.
خداوند در وصف پيامبر گرامى اسلام(ص) مى فرمايد:
(و انك لعلى خلق عظيم);(12)
و تو اخلاق عظيم و برجسته اى دارى.
خداوند پيامبرش را از نظر اخلاق مى ستايد نه از نظر علمى و ... رسول گرامى اسلام(ص) نيز مى فرمايد: ((بعثت لا تمم مكارم الاخلاق; برانگيخته شدم تا فضايل اخلاقى را برجسته سازم.))(13)
عظمت ما گروه مسلمين, عظمت اخلاقى است. بايد در رشد و اشاعه ى اخلاق اسلامى بكوشيم. اين تكليف ما طلبه هاست.
اللهم انا نسئلك بدم المظلوم الحسين(ع)إن تصلى على محمد و آل محمد و ان ترزقنا فى الدنيا زياره الحسين(ع) و فى الاخره شفاعه الحسين(ع).
خدايا, ترا به خون مظلوم حسين مسإلت مى كنيم كه بر محمد و آل محمد درود بفرستى و ما را در دنيا به زيارت حسين و در آخرت به شفاعت او موفق بدارى.
خداوندا! اين جمهورى اسلامى را تا ظهور حضرت حجت(عج) سالم نگاه دار.
دشمنان اسلام هر كجا كه هستند مخذول و منكوب بفرما.
برادران و خواهران ما, مسلمانان فلسطين را بر صهيونيست مظفر و منصور بفرما.
شيعيانى كه در عراق گرفتار ظلم بعث و صدام هستند بر دشمنانشان مظفر و منصور بفرما.
هر كجا مسلمان ها گرفتارى دارند بر دشمنانشان مظفر و منصور بفرما.
شر دشمنانشان را به خودشان برگردان.
ولى فقيه را طول عمر با بركت, با توفيق خدمت گزارى به اسلام و مسلمانان عنايت كن.
دولت مردان جمهورى اسلامى را توفيق خدمت گزارى به اسلام و مسلمانان عنايت كن.
به ما, توفيق طلب علم اسلامى براى عمل عنايت كن.
والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته
 


توجه امام مهدى(عج) به شيعيان خويش



انا غير مهملين لمراعاتكم, و لا ناسين لذكركم, و لو لا ذلك لنزل بكم اللاوإ, واصطلمكم الاعدإ فاتقوا الله جل جلاله و ظاهرونا...;
ما در رعايت حال شما كوتاهى نمى كنيم و ياد شما را از خاطر نبرده ايم, كه اگر جز اين بود, گرفتارىها به شما روى مىآورد و دشمنان, شما را ريشه كن مى كردند. پس از خدا بترسيد و ما را پشتيبانى كنيد... .
از فرموده هاى امام عصر(عج)

بحارالانوار, ج 53, ص 175.
 

 


1. محقق, انديشمند فرهيخته و رييس دانشكده ى اصول الدين.
2. سوره ى نور (24), آيه ى 55.
3. محمد باقر مجلسى, بحارالانوار, ج 53, ص 302.
4. همان, ج 44, ص 287.
5. سعدى.
6. سوره ى نسإ(4), آيه ى :46 ... سخنان را از جاى خود, تحريف مى كنند ... .
7. سوره ى بقره(2), آيه ى :159 ... كسانى كه دلايل روشن, و وسيله ى هدايتى را كه نازل كرده ايم, كتمان مى كنند ... .
8. ر.ك: سيد مرتضى عسكرى, معالم المدرستين.
9. و نيز ر.ك: بحارالانوار, ج 47, ص 71.
10. موفق بن احمد الحنفى, تاريخ مقتل الحسين7.
11. سوره ى آل عمران(3), آيه ى 52.
12. سوره ى قلم(68), آيه ى 4.
13. محدث نورى, مستدرك الوسايل, ج 11, ص 187.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:56 AM  توسط وحید الوندی  | 
حكومت وقت

برگرفته از کتاب زندگانى تحليلى پيشوايان ما



امام عسگرى عليه السلام همراه پدر،امام هادى عليه السلام ناراحتيهاى بسيار تحمل‏كرد و بيشتر زندگانى را در پايتخت عباسيان سپرى ساخت.او همه رنجها وگرفتاريهايى را كه پدر بزرگوارش با آن روبرو بود احساس كرده بود وامامت را پس از پدر بعهده گرفت،حالى كه بيست و دو ساله بود. كارها و مواضع او به عنوان مرجع فكرى و روحى اصحاب،وپايگاه او ادامه راه و موضع پدر بود و مصالح عقيدتى و اجتماعى آنان را مراعات ميكرد.علاوه بر آنچه گفته شد.برنامه ريزى و مقدمه چينى و آمادگى‏براى غيبت فرزندش حجة بن الحسن،مهدى عجل الله تعالي فرجه نيز از وظايف وى بود. درعصر امام عليه السلام ، دشواريها و گرفتاريها پيش آمد و از قدرت عباسيان كاست‏تا آنجا كه موالى و تركان بر حكومت دست ‏يافتند. در آن محيط و جوى كه حكومت ناتوان شده بود،اين انتظار ميرفت كه‏فشار و شكنجه و آزار به امام عليه السلام و يارانش تخفيف يافته باشد.اما چنين‏نشد و بلكه موج سختگيرى و فشار و آزار بالا گرفت و با دست‏خليفه معتمد،به اوج خود رسيد. بيم و وحشت از فعاليت امام و حركت او تنها منحصر به خليفه نبودبلكه در خط عمومى اجتماعى نمودار گرديد كه خليفه جز يكى از آن افراد نبود. آن خط اجتماعى،همه گير و پيوسته،در مقابل خط امام و برنامه فكرى‏و سياسى او بود و با طرح حاكم كه درين خط اجتماعى عام و طبقه ذينفع‏منحرف نمودار ميگرديد متمايز و متناقض بود.از اينجا بود كه پيوسته ميان‏آن دو خط متناقض،كشمكش وجود داشت و كوششهاى حاكم براى دور داشتن‏طرح و برنامه امام عليه السلام و رهبرى او از صحنه اجتماعى و سياسى و بازخواست‏از او در هر عمل فعالانه و يا هر حركت دخالت مى‏كرد.حتى براى كوچكترين ‏فعاليت و تحرك يا سخن چينى بى معنى،يا خبرى بى اهميت، قدرت حاكم ‏به دست و پا مى‏افتاد. متوكل او را بزندان انداخت بى آنكه سبب آن كار را بگويد و ترديدنيست كه سبب،همانا دشمنى و حسد و قبول افتراى سخن چينان بود.هم آنسان‏ كه بين پدران بزرگوار امام عليهم السلام با متوكل جريان داشت و آنان پيوسته گرفتاردر بدرى و حبس و انواع آزارها و شكنجه‏ها مى‏بودند.چنين روايت‏ كرده‏اند كه حضرتش به دست معتمد مسموم گرديد و به شهادت رسيد (1) . ازين رو بود كه توقع تحفيف و فشار،و فرو نشستن موج وحشت به مرورايام نميرفت،بلكه به حكايت تاريخ بر آن شدتها و رنجها مى‏افزود. اين كينه روز افزون در جنگ با امام عليه السلام سبب اصلى و موجب فهم ‏واقعه ‏«غيبت‏» گرديد و انشاء الله بزودى آن را توضيح خواهيم داد.

روش امام عليه السلام در روياروئى با حوادث

مواضع امام عليه السلام و برنامه‏هايش را در برابر حوادث مى‏توان چنين تقسيم كرد


موضع نخستين

موضع او در برابر حكومت و حكمرانان است.سياست عباسيان روياروى‏پيشوايان عليه السلام از عهد حضرت امام رضا عليه السلام روشن و آشكار بود و درين نكته‏خلاصه مى‏گرديد كه عباسيان،كوشش شديدى داشتند تا امام و اهل بيت را دردستگاه حكومت وارد كنند و او را در آن محيط منحل نمايند و پيوسته مراقب‏باشند و امام را زير نظر بدارند تا وى را از پايگاههاى خود و از ياران وپيروانش دور سازند.اين سياست مزورانه درباره حضرت امام حسن عسگرى عليه السلام اجرا شد و حكومت توانست از آن،امتيازات فراوان بدست آورد. حضرت امام عسگرى عليه السلام نيز مانند پدر ناچار شد در سامره اقامت كندو مجبور بود به دربار برود و هر دوشنبه و پنجشنبه در بارگاه خليفه حضور يابد. (2) اما موضع و برخورد او در مقابل حكمرانان مانند موضع پدر بزرگوارش عليه السلام در ارتباط با حكومت،محتاطانه بود بى آنكه توجهى را جلب كند يا در دستگاه ‏حكومت وارد شود،بلكه رابطه او به پيروى از خط پدرانش در برابر قدرت‏ و دولت عباسى،رابطه‏اى بود ظاهرى و به شكل روابط روز.موضع منفى‏امام عليه السلام در برابر حكومت،احترام و منزلتى رفيع براى وى فراهم آورد،اين‏ مسئله را از علاقه وزيران زمانش به او مشاهده مى‏كنيم و مى‏بينيم كه امام ‏چگونه شخصيت و جلال خود را حتى بر كسى كه از حيث كينه به اهل بيت و ازنظر انحراف، شديدترين مردم بود،يعنى‏«عبد الله بن يحيى بن خاقان‏»،تحميل‏كرد.عبد الله ميگفت

هيچ مردى از علويان مانند حسن بن على بن محمد بن‏على الرضا عليه السلام »در سامرا از حيث آرامش و سكون و عفاف و پاكى و شرف وبزرگى نزد خاندانش و نزد همه بنى هاشم كه او را بر همه سالخوردگان قوم‏خود برترى و سيادت دادند،نديدم و نشناختم (3) . از گفتار وزير مزبور،اندازه احترام و تقديس او در مورد امام عليه السلام ملاحظه ميگردد.امام يكبار به ديدار او رفت و در جلسه‏اى كوتاه با او روبروگرديد و خواست به آنان بفهماند كه ايستادن او در كنار وزير و همراه شدنش‏با او به جهت انتقاد از ستمگرى و انحراف و فسادى است كه دستگاه دولت رادر برگرفته است.به اين منظور است كه هر كجا حق و حقيقتى وجود داشته‏باشد امام آنرا تاييد ميكند.زيرا نزد او مساله امت و مكتب بالاتر و برتر ازدشمنى و عداوتهاى شخصى و اختلافات است.شايد هم ميخواست آنان رابه اشتباه در اندازد تا نپندارند كه او بر ضد سياست آنان است و آنان رامحكوم ميكند.شايد هم علت اين بود كه حاكم را وادار سازد تا از فشار وتعقيبى كه ياران امام از طرف حكومت دچار آن بودند بكاهد. امام عليه السلام ميخواست در ملاء عام يا در محل عمومى با وزير ملاقات كند! وقتى وزير در جاى خود نشسته بود حاجب اطلاع داد كه‏«ابو محمد بن الرضا»در آستان در اطاق است.اين خبر،توجه و احترام وزير را جلب كرد.احمدفرزند او گفت

«از چيزى كه از آنان شنيدم تعجب كردم و از گستاخى شان به‏شگفت دچار شدم كه چطور جرئت كرده‏اند در محضر پدرم آيند كه جز خليفه‏يا وليعهد،ديگرى در آن محضر راه نداشت.او مى‏افزايد

«مردى خوش‏قامت و زيباروى،با اندامى متناسب،جوان،با جلالت و هيبت دلنشين‏وارد شد.پدرم به او نظر كرد.برخاست و چند گام به سوى او رفت.او رادر آغوش كشيد و روى او را بوسيد و بر سينه‏اش بوسه داد و او را بر بالاى‏مجلس در محل نماز خود نشاند و در كنار او نشست و روى به او آغاز سخن كردو مدح او گفت‏». «احمد بن عبيد الله‏»همچنان در كار و رفتار پدر با امام شگفتزده باقى‏ماند.از پدر خصت‏خواست كه ازو پرسشى كند و گفت

«اى پدر مردى كه‏صبح با جلال و عزت و احترام با او برخورد كردى كيست؟»گفت

اى فرزند،امام رافضيان‏«حسن بن على‏»است.آنگاه خاموش گرديد.من نيز خاموش‏شدم.گفت

«اى فرزند اگر امامت از دست‏خلفاى ما بنى عباس بدر رود، هيچكس از بنى هاشم جر او به جهت فضل و عفاف و زهد و عبادت و اخلاق‏نيكو،شايسته خلافت نيست‏» (4) اين مطلب بر اين دلالت دارد كه براى امام،از حيث محبت و عظمت و ادراك‏عدالت و شايستگى براى در دست گرفتن حكومت چه عقيده‏اى وجود داشت. امام عسگرى عليه السلام درباره بعضى از حوادث سكوت اختيار ميكرد بى آنكه ‏بطور مثبت‏يا منفى، در مورد آن نظرى ابراز فرمايد،همانگونه كه با رهبرشورش‏ «زنگ‏» كه مدعى بود به امام على عليه السلام منسوب است،رفتار كرد. شورش او برخاسته از برنامه و خط مشى اهل بيت نبود.كشتار مردمى‏بسيار و مصادره اموال و آتش زدن شهرها و به اسارت بردن زنان،هيچيك‏از آن كارها،حساب يا انگيزه دينى نداشت. موضع امام عليه السلام درباره رفتار شورشيان به علت كارهاى خلاف احكام‏اسلامى كه مرتكب شده بودند قطعا موضع مخالف و محكوم كننده بود.امام،سكوت را ترجيح داد،از روش آنان عيبجوئى نكرد به تفاصيل آنهم توجه نفرمود. اگر چنين كرده بود اين كار تاييد ضمنى دولت به شمار مى‏رفت.چرا كه شورش‏«زنگ‏»،با توجه به نقطه ضعفهاى فراوان و منفى آن،در نهايت،براى ضعيف‏كردن حكومت عباسيان و در هم شكستن قدرت و نفوذشان با هدفهاى امام(ع) تطبيق ميكرد و آن امرى بود كه شايستگى داشت كه امام عليه السلام براى مصالح ‏نهضت و عاليت‏خود از آن استفاده كند.چه،هر چند بين معارضان اختلاف‏باشد اما بالنتيجه همگى در مخالفت با دشمن واحد،اشتراك منافع دارند. چنين بود وضع حاكم. امام عليه السلام از نتايج جنبش‏«زنگ‏»استفاده مى‏برد،زيرا دولت،ناتوان‏ميگشت و نمى‏توانست در دو جبهه بجنگد و يا نيازهاى سنگين خود را در دوجبهه تامين كند. شايد آن شورش سبب ميشد كه تا حدى از فشار بر جبهه امام بكاهد،هر چند دولت مى‏ديد كه فعاليت امام عليه السلام خطرناكتر از خطر شورش‏«زنگ‏»است‏و اثر آن در دراز مدت بيشتر از جنبش‏«زنگ‏»است كه بزودى از ميان مى‏رفت.

موضع دوم

موضع امام عليه السلام از نظرحركت و جنبش علمى و آموزش عقيدتى مواضع علمى او عليه السلام در پاسخهاى قاطع و استوار در مورد شبهه‏ها وافكار كفرآميز و بيان كردن حق،با روش مناظره و گفتگوهاى موضوعى و مناقشه‏هاو بحثهاى علمى،و همزمان با آن فعاليتها،كوششهاى ديگر از قبيل صادر كردن‏بيانيه‏هاى علمى و تاليف كتاب و مانندهاى آن را بر عهده داشت. با اين مجاهدتها،از طرفى امت مؤمن را به شخصيت مكتبى و فكرى خودمجهز ميكرد،و از طرف ديگر پايدارى و ايستادگى‏شان را در برابر جريانهاى‏فكرى كه عليه مكتب،خطرى را تشكيل ميداد،تضمين مى‏فرمود،و آنرا در نطفه‏خفه مى‏نمود.امام عليه السلام با دانش گسترده‏اى كه درباره محيط داشت توانا بودكه آغاز آن مسايل را احساس كند و اهميت و اثر آن را بسنجد سپس براى‏از بين بردن آن،برنامه ريزى نمايد. از اينرو،موضع امام عسگرى عليه السلام هنگام اقامت در مدينه با اهميت دادن‏او به تهيه برنامه شكل پيدا كرد.كندى(ابو يوسف يعقوب بن اسحاق)فيلسوف‏عراقى در زمان امام عليه السلام ،پيرامون متناقضات قرآن،كتابى تدوين كرد.امام بوسيله بعضى از منسوبان به حوزه علمى او،با او تماس گرفت و كوشش او رابا شكست روبرو كرد و كندى را قانع فرمود كه در اشتباه بوده است. (5) كندى‏توبه كرد و اوراق خود را سوزانيد (6) براى ابو هاشم‏جعفرى ايراد فرمود و (7) بياناتى ارزشمند در باب تفسير قرآن دارد. (8)

موضع سوم

موضع امام عليه السلام در اين زمينه،نظارت بر پايگاههاى مردمى خود و پشتيبانى‏از آن پايگاهها و بالا بردن درجه آگاهى آنها و مجهز كردن آن با همه اسلوبهاو روشهاى پايدارى و بالا بردن به سطح پيشتازان متعهد بود. امام عليه السلام ،غالبا آنان را هشدار ميداد تا در دام عباسيان نيفتند و درمصائب روزگار از نظر اقتصادى و اجتماعى به علت بدبختيها و رفتاربيرحمانه حكام كه با آن روبرو ميشدند،به آنان كمك مى‏رسانيد.امام عليه السلام براى‏«محمد بن على سمرى‏»از ياران خاص خود و نائب چهارم فرزندش عليه السلام «حجة المهدى‏» عليه السلام در غيبت صغرى،براى پرهيز از فتنه نوشت

«فتنه‏اى است‏كه شما را گمراه ميكند...پس آماده و هشيار باشيد. (9) » به ياران خود فرمان ميداد كه خاموشى اختيار كنند و از فعاليت‏خود دارى‏نمايند تا كارها در مجراى خود افتد و حوادث روبراه شود. امام عليه السلام حتى وقتى يارانش در بند و زندان بودند،آنان را از شكوه و تظلم باز ميداشت.يك بار گروهى از اصحاب او را به زندان انداختندو آنان را زير نظر«صالح بن وصيف‏»قرار دادند.ياران امام عبارت بودنداز

ابو هاشم جعفرى،داود بن قاسم،حسن بن محمد عقيقى،محمد بن ابراهيم‏العمرى و ديگران.امام عليه السلام آنان را آگاه كرد كه از كسى كه در زندان مدعى‏است كه علوى مى‏باشد بر حذر باشند كه او از آنان نيست.و در جامه او نوشته‏اى‏وجود دارد كه براى سلطان نوشته است تا به او گزارش كند كه از او چه ميگويندپس يكى از آن گروه،جامه او را بازرسى كرد و هم آن سان كه امام فرموده‏بود،نوشته را يافت. (10) ديگر از مواضع امام،برخورد او با يارانش بود كه آنان را در اوقات‏مورد لزوم با ارسال پول مورد نياز يارى ميداد. براى امام،از مناطق گوناگون اسلامى كه پايگاههاى توده‏اى او آنجابود،بوسيله نمايندگان او كه در آن مناطق پراكنده بودند اموال بسيار مى‏بردند. و امام عليه السلام با دقت بسيار و با روشهاى گوناگون مى‏كوشيد تا آن امر را كاملااز چشم دولتيان بپوشاند و به نحوى پنهانى عمل كند.مى‏توان ديد كه امام،كه تحت نظر و در زير فشار بود، چگونه پولها را تحويل ميگرفت و بطورى‏كه صلاح ميدانست به مصرف مى‏رسانيد بى آنكه دولت از آن فعاليتها چيزى‏درك كند.بلكه ناتوان و دست بسته در مقابل امام به سر مى‏برد،و با وجودكوشش بسيار،از كشف مساله ناتوان بود و اگر گاهى برخى از اموال را دولت‏كشف ميكرد به اين علت بود كه بعضى از اطرافيان امام عليه السلام در اتخاذ روش‏صحيح سهل انگارى ميكردند. (11) دولت عباسى در برابر ياران امام عليه السلام و در پايگاههائى كه پشتيبان اوبودند،قاطعانه و بيرحمانه ايستادگى ميكرد و براى از ميان برداشتن خط مشى و برنامه امام و پراكندن و اداره كردن ياران او كوششهاى فراوان به عمل آوردو با مال بيحساب بسيار و عيش بى دغدغه اشرافى دست به خريدارى وجدانها زد. موضع امام در مقابل آن كوششها،پندگوئى بود كه به ياران دلدارى‏ميداد و مى‏فرمود

«تهيدست و با ما بودن،بهتر كه توانگر بودن و با غير مابودن.كشته شدن با ما،بهتر كه زنده بودن با دشمن ما.ما براى هر كس كه‏به ما پناه آورد،پناهگاهيم و براى آن كس كه بخواهد به وسيله ما ببيند،نوريم،و آن كس را كه به ما پناه آورد،عصمتيم و هر كس كه ما را دوست بدارد، بحقيقت در بزرگى و مقام با ما است و هر كس كه از ما منحرف گردد،جاى‏او در آتش است‏».

موضع چهارم


موضع امام عليه السلام در آماده كردن مساله غيبت

امام عسگرى عليه السلام كه بوضوح مى‏ديد كه اراده الهى براى ايجاد دولت‏«الله‏»بر روى زمين،و در بر گرفتن همه جهان انسانيت و گرفتن دست مستضعفان‏در زمين-تا خوف آنان به امنيت‏خاطر تبديل گردد،و خداى را عبادت كنند،و هيچ چيز را شريك او نگيرند...-بر اين تعلق گرفته است كه فرزندش غيبت كند. او ميدانست كه هموار كردن راه غيبت فرزندش بر عهده اوست و اين‏كار ازين روست كه بشر به ادراك و معرفت‏حسى عادت كرده است و براى‏اين انسان كه فقط چنين مى‏انديشد،دشوار است كه به تفكر وسيع دست زند. محيط امام عليه السلام كه محيطى فاسد و منحرف بود و سطح روحى آن پائين‏آمده بود،نمى‏توانست تا ژرفاى اين ايمان،بالائى گيرد و به بلنداى اين تفكردست‏يابد.بخصوص كه غيبت امام رويدادى بود كه در تاريخ امت،مانندى نداشت.سخنان معجزه آساى پيشين و نصوص فراوان و پياپى،به آمدن مهدى عليه السلام بشارت مى‏داد و درين مورد روايات متواتر و صحيح از حضرت نبى‏اكرم صلي الله عليه و أله موجود است و مؤلفان صحاح كه معاصران آن زمان بوده‏اند ياپيش از آن زمان مى‏زيسته‏اند،اين سخنان را روايت كرده‏اند.بخارى و مسلم ‏و احمد بن حنبل...از آن جمله‏اند. اينك مى‏گوئيم اگر چه همه اين نصوص و تبليغات بطور كلى اثرى بزرگ‏و عميق در رسوخ فكر«انتظار مهدى عليه السلام »در نفوس مسلمانان داشت و ايمان‏آنان به اين معنى،با عمق ايمان فرد و وسعت تفكر و اعتقاد مذهبى او در اسلام‏متناسب بود،اما آن نصوص،بيش ازين نبود كه از يك طرف به امام كمك‏كند تا مردم را به ايمان بر غيبت قانع سازد و از طرف ديگر براى مردم ثابت‏كند كه غيبت در مورد فرزندش مهدى عليه السلام صورت ميگيرد. دشوارترين كارى كه امام عسكرى عليه السلام بعنوان پدر مهدى عليه السلام متحمل آن‏بود و مسئوليت آنرا بر عهده داشت،اين بود كه مردم را قانع سازد كه زمان‏غيبت فرا رسيده است و تنفيذ آن امر در شخص فرزندش امام مهدى عليه السلام صورت‏گرفته است.اين معنى بالنسبة به فردى عادى،امرى دشوار بود،چه،امكان‏داشت آن فرد،ناگهان ايمانش متزلزل گردد. درباره غيبت،در منطق ايمان فرد عادى به شكل مؤجل تفاوت زيادى‏وجود دارد.فرد نمى‏تواند اثر آن را در زندگانى و بين ايمان به غيبت و اعتقادبه تنفيذ آن در زمان معاصر،حس كند.بررسى و ملاحظه آن معنى در فرضيه‏توضيحى زير وجود دارد. اگر شخصى كه در صدق گفتارش ترديد نداريم به ما خبر دهد كه به زودى‏رستاخيز بر پا ميشود،يا به زودى اجل ما فرا مى‏رسد،چنين خبرى به ايمان مابه او صدمه مى‏زند و در آن خدشه وارد ميكند.زيرا ايمان به قبول وقوع‏چنين امرى به نيروى مضاعف ايمان و اراده نياز دارد و بايد همه قدرت ايمانى و روحى خود را بسيج كنيم تا بدينوسيله به اين امر غيبى مؤمن شويم.اين حقيقت‏روانى و مشكلات آن،امام را به اين راه كشانيد كه همه كوشش خود را بذل‏فرمايد تا صدمه كمترى به افكار مردم وارد شود و اذهان مردم را بدون رد و انكار،براى استقبال از آن آماده سازد و ياران و پايگاههاى خود را به ملزم بودن‏به آن دعوت كند.بخصوص نسلى آگاه بپروراند كه هسته اصلى براى تربيت‏نسلهائى كه با فعاليت‏خود تاريخ دو غيبت صغرى و كبرى را پايه گذارى كردند،تشكيل دهند. بايد آن شرايط و اوضاع دشوارى را كه امام و اصحابش از طرف دولت‏تحمل كردند و ضرورت عمل و تبليغ انديشه انقلابى مهدى عليه السلام را كه در منطق‏حكام براى هستى شان و بيرون رفتن از محيط قدرتشان و تمرد و مخالفت بادولتشان امرى خطرناك بود،بر اين بيفزائيم. از اينجا با كمال وضوح،دقت برنامه ريزى را كه بر عهده امام عليه السلام نهاده شده بود و دشوارى موضع او را كه دعوت و تبليغ براى فرزندش مهدى عليه السلام بود،احساس ميكنيم.


امام عليه السلام راه غيبت فرزندش مهدى عليه السلام را هموار ميسازد فعاليت امام عسكرى عليه السلام و برنامه ريزى او در تحقق بخشيدن هدف مزبوربه دو كار مقدماتى نياز داشت

1-مخفى كردن مهدى(ع)از چشم مردم و نشان دادن وى عليه السلام فقط به‏بعضى از خواص. 2-آنكه به هر ترتيب،فكر غيبت را در اذهان و افكار رسوخ دهد و به‏مردم بفهماند كه اين مسئوليت اسلامى را بايد تحمل كنند و مردم را به اين انديشه‏و متفرعات آن عادت دهند. درين باب مشاهده ميكنيم كه اعلاميه‏ها و بيانيه‏هاى امام عسكرى عليه السلام در واقع بدنبال همان احاديث و نصوصى بود كه از ناحيه پيامبر اكرم و ائمه‏پس از ايشان متواليا درين معنى صادر شده بود.

بيانيه‏هاى امام عسكرى سه شكل داشت



الف-اعلاميه‏ها يا بيانيه‏هاى كلى و عمومى درباره صفات مهدى عليه السلام پس از ظهور و قيامش در دولت جهانى كه تشكيل ميدهد.چنانكه در پاسخ به‏پرسش يكى از ياران خود راجع به قيام مهدى(ع)چنين فرمود

«وقتى قيام كند،در ميان مردم با علم خود داورى خواهد كرد مانند داورى داود كه از بينه ودليل پرسشى نمى‏كرد» (12) . ب-توجيه نقد سياسى در مورد اوضاع موجود،و مقرون كردن آن‏به انديشه وجود مهدى عليه السلام و ضرورت ايجاد دگرگونيها از سوى او.و ازين‏قبيل است

«وقتى قائم خروج كند به ويران كردن منابر و جايگاههاى خصوصى‏در مساجد فرمان خواهد داد.اين جايگاهها به منظور امنيت و محافظت‏خليفه‏از تعدى،و براى افزودن هيبت او در دل ديگران بنا شده است (13) ». ج-اعلاميه‏هاى كلى براى پايگاهها و اصحابش كه در آن،ابعاد انديشه‏غيبت براى آنان و ضرورت آمادگى و عمل به آن از ناحيه روانى و اجتماعى‏توضيح داده شده بود،تا غيبت امام عليه السلام و جدائى او را از آنان بپذيرند. از جمله،امام عليه السلام به اين بابويه نامه‏اى نوشت و در آن فرمود

«بر تو بادبردبارى و انتظار گشايش.پيمبر فرمود

برتر عمل امت من انتظار كشيدن‏گشايش است و شيعه ما پيوسته در اندوه است تا فرزندم ظهور كند. پيامبر اكرم مژده داده است كه او زمين را از قسط و عدل پر ميسازد،آن سان‏كه از جور و ستم آكنده شده است.اى شيخ من،شكيبا باش.اى ابو الحسن‏على،همه شيعيان مرا به شكيبائى فرمان ده كه زمين از آن خدا است و آن را بهر كس از بندگانش كه بخواهد به ارث وا ميگذارد و پايان فرخنده،مر پرهيزكاران راست (14) . 3-امام عسگرى عليه السلام موضعى ديگر نيز برگزيد كه وقتى فرزندش از چشم‏مردم دور شود،وضع را براى قبول غيبت آماده كرده باشد.در آنوقت فقطبه خواص اصحاب نمودار مى‏گرديد و وظيفه تبليغ تعليمات و فرمانهاى خودرا بواسطه چند تن از خاصان خود اجرا ميكرد و اين امر را با مكاتبه و توقيع‏عمل مى‏فرمود و به اين ترتيب،براى آنچه كه فرزندش،مهدى عليه السلام در غيبت ‏صغراى خود بايستى،عمل ميكرد،ايجاد آمادگى مى‏نمود حال آنكه بايستى‏از مردم پنهان مى‏ماند و بوسيله تعليمات خود با آنان رابطه برقرار مى‏كرد. اگر اين مساله بدون مقدمه و آمادگى قبلى برقرار مى‏ماند،براى مردم‏امرى شگفت آور و حيرت بخش و غافلگير كننده بود.از اينجا بود كه‏امام عسكرى عليه السلام اين اسلوب را عمل كرد و آن،برنامه‏اى ويژه براى آماده‏كردن ذهنيات امت و آگاه شدنشان بود تا آن روش را بپذيرند و بدون حيرت‏و شگفتى نمودن و همراه داشتن عواقب ناخوشايند و نا محمود،آن را حفظ كنند. اين روش،بگونه‏اى بسيط و ساده در دوره امام هادى عليه السلام آغاز شد كه‏او عليه السلام بواسطه جور و ظلم حكام،از انظار پنهان شد و از راه توقعيات ونامه‏ ها براى پيروان خود پيام مى‏فرستاد و با آنان تماس ميگرفت تا شيعيان،به تدريج به اين معنى عادت كنند و اين روش با فهم و درك مردم بيشتر سازش‏داشت (15) . دوستان و طرفداران او عادت كردند كه بوسيله مكاتبه و مراسله با او تماس‏گيرند و از او پرسش كنند (16) . همچنين نظام و روش وكالتى و وساطتى كه امام عسكرى عليه السلام باپايگاههاى مردمى خود برگزيد،روشى ديگر از روشهايى بود كه براى آن،مساله غيبت آماده شده بود. شيعيان وقتى اموالى را از حقوق شرعى كه بر آنان واجب بود،براى‏امام عليه السلام مى‏بردند ابتدا به‏«عثمان بن سعيد عمرى السمان‏»وارد ميشدند و اوبراى سرپوش گذاشتن بر فعاليتهاى امام عليه السلام و براى مصلحت او،تجارت‏روغن ميكرد.پولهائى را كه تحويل ميگرفت در خيكهاى روغن ميگذاشت‏و دور از چشم حكام،براى امام عليه السلام مى‏فرستاد.زيرا اگر بر قضيه واقف‏ميشدند همه آنرا مصادره ميكردند (17) . در بحث آينده خواهيم ديد كه نظام‏«پنهان شدن و بوسيله نواب،مطالب خود را ابلاغ كردن در غيبت صغراى امام عليه السلام معمول بود و اجرامى‏شد زان پس كه مردم به مسلك امامين عسكريين عليهما السلام به آن خوگرشدند،خاصه در زمان امام حسن عسكرى عليه السلام به آن خو گرفتند،روشى بودكه در غيبت صغراى امام معمول گرديد و انشاء الله در مبحث آينده آنرا توضيح‏خواهيم داد.


پى‏نوشتها

1- الموسوعة ص 94.

2- المناقب ج 3 ص 533.

3- ارشاد ص 318 و اعلام الورى ص 357.

4- ارشاد ص 318.

5- دور الائمه از صدر.

6- مناقب-ج 3 ص 526.

7- مدرك سابق.

8- احتجاج-ج 2 ص 250.

9- كشف الغمه.ج 3 ص 407.

10- مدرك سابق و نيز اعلام الورى ص 354.

11- به تاريخ غيبت نوشته صدر ص 206 مراجعه شود.

12- ارشاد ص 323.

13- مناقب ج 3 ص 536.

14- مدرك سابق ص 527.

15- اثبات الوصية ص 262.

16- ارشاد ص 323 و كشف الغمة ج 3 ص 207.

17- غيبت.از شيخ طوسى ص 215-219.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:55 AM  توسط وحید الوندی  | 
چند روايت درباره بد رفتارى ابولهب و همسرش بارسول اللّه (صلى الله عليه و آله ) و نزول سوره تبّت )
در مجمع البيان در ذيل آيه شريفه ((و انذر عشيرتك الاقربين )) از ابن عباس روايت آورده كه گفت : وقتى اين آيه نازل شد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر بالاى صفا رفت و با بلندترين صوتش فرياد زد يك خبر مهم ، و قريش بدون درنگ دورش جمع شدند، پرسيدند چه شده است مگر؟ فرمود: به نظر شما اگر خبرى بدهم كه فردا صبح و يا امروز عصر دشمنى بر سر شما مى تازد از من مى پذيريد يا نه ؟ همه گفتند: بلى (براى اينكه ما از تو دروغى نشنيده ايم ). فرمود: هم اكنون شما را انذار و هشدار مى دهم از عذابى سخت كه در انتظار شما است ، ابو لهب گفت : ((تبالك - مرگت باد))، براى اين همه ما را صدا زدى و اينجا جمع كردى ؟ خداى عزوجل در پاسخ وى اين سوره را نازل كرد.
مؤ لف : اين روايت را در تفسير اين سوره نيز از سعيد بن جبير از ابن عباس روايت كرده ، ولى در آن نيامده كه دعوت بر بالاى صفا هنگام نزول آيه
((و انذر عشيرتك ...)) بوده . و نيز در مجمع البيان از طارق محاربى روايت كرده كه گفت : روزى در هنگامى كه من در بازار ذى المجاز بودم ، ناگهان به جوانى برخوردم كه صدا مى زد هان اى مردم ! بگوييد: ((لا اله الا الله )) تا رستگار شويد،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 668

و ناگهان به مردى برخوردم كه در عقب سر او مى آمد و به طرف او سنگ مى انداخت ، و ديدم كه ساق پا و پشت پاشنه او را خون انداخته بود و صدا مى زد هان اى مردم او كذاب است ، گوش به سخنش ندهيد. من از اشخاص پرسيدم اين مرد كيست ؟ گفتند اين محمد است كه مدعى نبوت است ، و آن ابو لهب عموى او است كه معتقد است وى دروغ مى گويد.
و در قرب الاسناد به سند خود از موسى بن جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه در حديثى طولانى كه معجزات رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) را بر مى شمارد، فرموده يكى از آنها داستان ام جميل همسر ابو لهب است كه وقتى سوره ((تبت يدا ابى لهب )) نازل شد، نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمد در حالى كه ابو بكر پسر ابو قحافه نيز در حضور آن جناب بود، عرضه داشت يا رسول الله ، ام جميل است كه با خشم مى آيد، و چه خشمى ! گويا قصد اذيت تو را دارد، چون سنگى به دست گرفته مى خواهد آن را به طرف تو پرتاب كند. رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) فرمود: او مرا نمى بيند. ابو بكر اضافه مى كند ام جميل نزديك آمد و از من پرسيد رفيقت كجا است ؟ گفتم آنجايى كه خدا خواسته است . گفت : من به سر وقت او آمده ام اگر او را ببينم اين سنگ را به سويش مى افكنم ، چون او مرا هجو كرده ، به لات و عزى سوگند كه من زنى شاعر هستم ، (و مى دانم چگونه هجوش كنم ، اين را گفت و رفت )، ابو بكر از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پرسيد: راستى او تو را نديد؟ فرمود: نه ، خداى تعالى حجابى بين من و او انداخت ، و مانع ديدنش شد.
مؤ لف : قريب به اين معنا از چند طريق از طرق اهل سنت روايت شده .
و در تفسير قمى در ذيل آيه ((و امراته الحطب )) روايت كرده كه امام فرمود: ام جميل دختر صخر بود، و عليه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) سخن چينى مى كرد و احاديث و سخنان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را براى كفار مى برد.
سوره اخلاص


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 669

آيات 1 - 4، سوره اخلاص
سوره اخلاص مكى است و چهار آيه دارد
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ(1)
اللَّهُ الصمَدُ(2)
لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ(3)
وَ لَمْ يَكُن لَّهُ كفُواً أَحَدُ(4)

ترجمه آيات

به نام الله كه رحمان و رحيم است
بگو او الله يگانه است (1).
كه همه نيازمندان قصد او مى كنند (2).
نزاده و زاييده نشده (3).
و هيچ كس همتاى او نيست (4).

بيان آيات

اين سوره خداى تعالى را به احديت ذات و بازگشت ما سوى الله در تمامى حوائج وجوديش به سوى او و نيز به اينكه احدى نه در ذات و نه در صفات و نه در افعال شريك او نيست مى ستايد، و اين توحيد قرآنى ، توحيدى است كه مختص به خود قرآن كريم است ، و تمامى معارف (اصولى و فروعى و اخلاقى ) اسلام بر اين اساس پى ريزى شده است .
و روايات وارده از طرق شيعه و سنى در فضيلت اين سوره بسيار زياد است ، حتى از هر دو طريق رسيده كه اين سوره معادل با يك ثلث قرآن است ، كه ان شاء الله رواياتش به زودى از نظر خواننده مى گذرد.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 670

و اين سوره هم مى تواند در مكه نازل شده باشد و هم در مدينه ، و آنچه از بعضى از روايات وارده در سبب نزول آن ظاهر است اين است كه در مكه نازل شده .
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ

كلمه ((هو)) ضمير شاءن و ضمير قصه است ، و معمولا در جايى بكار مى رود كه گوينده اهتمام زيادى به مضمون جمله بعد از آن داشته باشد، و اما كلمه ((الله )) مورد اختلاف واقع شده ، حق آن است كه ((علم به غلبه )) براى خداى تعالى است ، يعنى قبلا در زبان عرب اسم خاص ‍ براى حق تعالى نبود، ولى از آنجايى كه استعمالش در اين مورد بيش از ساير موارد شد، به خاطر همين غلبه استعمال ، تدريجا اسم خاص خدا گرديد، همچنان كه اهل هر زبانى ديگر براى خداى تعالى نام خاصى دارند، و ما در تفسير سوره فاتحه (اولين سوره قرآن ) در باره اين كلمه بحث كرديم .
فرق بين ((احد)) و ((واحد)) و معناى احد بودن خداى تعالى
و كلمه ((احد)) صفتى است كه از ماده ((وحدت )) گرفته شده ، همچنان كه كلمه ((واحد)) نيز وصفى از اين ماده است ، چيزى كه هست ، بين احد و واحد فرق است ، كلمه احد در مورد چيزى و كسى بكار مى رود كه قابل كثرت و تعدد نباشد، نه در خارج و نه در ذهن ، و اصولا داخل اعداد نشود، به خلاف كلمه واحد كه هر واحدى يك ثانى و ثالثى دارد يا در خارج و يا در توهم و يا به فرض عقل ، كه با انضمام به ثانى و ثالث و رابع كثير مى شود، و اما احد اگر هم برايش دومى فرض ‍ شود، باز خود همان است و چيزى بر او اضافه نشده .
مثالى كه بتواند تا اندازه اى اين فرق را روشن سازد اين است كه : وقتى مى گويى ((احدى از قوم نزد من نيامده ))، در حقيقت هم آمدن يك نفر را نفى كرده اى و هم دو نفر و سه نفر به بالا را، اما اگر بگويى : ((واحدى از قوم نزد من نيامده )) تنها و تنها آمدن يك نفر را نفى كرده اى ، و منافات ندارد كه چند نفرشان نزدت آمده باشند، و به خاطر همين تفاوت كه بين دو كلمه هست ، و به خاطر همين معنا و خاصيتى كه در كلمه ((احد)) هست ، مى بينيم اين كلمه در هيچ كلام ايجابى به جز در باره خداى تعالى استعمال نمى شود، (و هيچ وقت گفته نمى شود: جاءنى احد من القوم - احدى از قوم نزد من آمد) بلكه هر جا كه استعمال شده است كلامى است منفى ، تنها در مورد خداى تعالى است كه در كلام ايجابى استعمال مى شود.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 671

يكى از بيانات لطيف مولانا امير المومنين (عليه السلام ) در همين باب است كه در بعضى از خطبه هايش كه در باره توحيد خداى عزوجل ايراد فرموده چنين آمده : ((كل مسمى بالوحده غيره قليل )) يعنى - و خدا داناتر است - هر چيزى غير خداى تعالى ، وقتى به صفت وحدت توصيف شود، همين توصيف بر قلت و كمى آن دلالت دارد، به خلاف خداى تعالى كه يكى بودنش از كمى و اندكى نيست .
و ما در بحثى كه پيرامون توحيد قرآنى در جلد ششم اين كتاب داشتيم ، پاره اى از كلمات آن جناب را كه در باره توحيد صادر شده نقل نموديم .
معناى اينكه خدا صمد است اينست كه هر چيزى در ذات و آثار و صفات محتاج او است و اومنتهى المقاصد است
اللَّهُ الصمَدُ

اصل در معناى كلمه ((صمد)) قصد كردن و يا قصد كردن با اعتماد است ، وقتى گفته مى شود: ((صمده ، يصمده ، صمدا)) از باب ((نصر، ينصر)) معنايش اين است كه فلانى قصد فلان كس يا فلان چيز را كرد، در حالى كه بر او اعتماد كرده بود. بعضى از مفسرين اين كلمه را - كه صفت است - به معانى متعددى تفسير كرده اند كه برگشت بيشتر آنها به معناى زير است : ((سيد و بزرگى كه از هر سو به جانبش ‍ قصد مى كنند تا حوايجشان را برآورد)) و چون در آيه مورد بحث مطلق آمده همين معنا را مى دهد، پس خداى تعالى سيد و بزرگى است كه تمامى موجودات عالم در تمامى حوائجشان او را قصد مى كنند.
آرى وقتى خداى تعالى پديد آورنده همه عالم است ، و هر چيزى كه داراى هستى است هستى را خدا به او داده ، پس هر چيزى كه نام ((چيز)) صادق بر آن باشد، در ذات و صفات و آثارش محتاج به خدا است ، و در رفع حاجتش او را قصد مى كند، همچنان كه خودش ‍ فرموده : ((الا له الخلق و الامر))، و نيز به طور مطلق فرموده : ((و ان الى ربك المنتهى ))، پس خداى تعالى در هر حاجتى كه در عالم وجود تصور شود صمد است ، يعنى هيچ چيز قصد هيچ چيز ديگر نمى كند مگر آنكه منتهاى مقصدش او است و بر آمدن حاجتش به وسيله او است .
از اينجا روشن مى شود كه اگر الف و لام بر سر كلمه ((صمد)) در آمده ، منظور افاده حصر است ، مى فهماند تنها خداى تعالى صمد على الاطلاق است ، به خلاف كلمه ((احد)) كه الف ولام بر سرش در نيامده ، براى اينكه اين كلمه با معناى مخصوصى كه افاده مى كند در جمله اثباتى بر احدى غير خداى تعالى اطلاق نمى شود، پس حاجت نبود كه با آوردن الف و لام حصر احديت را در جناب حق تعالى افاده كند، و يا احديت معهودى از بين احديت ها را برساند.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 672

و اما اينكه چرا دوباره كلمه ((الله )) ذكر شد، با اينكه ممكن بود بفرمايد: ((قل هو الله احد و صمد))؟ ظاهرا اين تكرار براى اشاره به اين معنا بوده كه هر يك از دو جمله ((هو الله احد)) و ((الله الصمد)) مستقلا كافى در تعريف خداى تعالى است ، چون مقام ، مقام معرفى خدا به وسيله صفتى است كه خاص خود او باشد، پس معنا چنين است كه معرفت به خداى تعالى حاصل مى گردد چه از شنيدن جمله ((هو الله احد)) و چه از شنيدن ((الله الصمد)) چه آنجور توصيف و تعريف شود و چه اينجور.
و اين دو آيه شريفه در عين حال هم به وسيله صفات ذات ، خداى تعالى را معرفى كرده ، و هم به وسيله صفات فعل . جمله ((الله احد)) خدا را به صفت احديت توصيف كرده ، كه احديت عين ذات است . و جمله ((الله الصمد)) او را به صفت صمديت توصيف كرده كه صفت فعل است ، چون گفتيم صمديت عبارت از اين است كه هر چيزى به سوى او منتهى مى شود.
بعضى از مفسرين گفته اند: كلمه ((صمد)) به معناى هر چيز توپرى است كه جوفش خالى نباشد، و در نتيجه نه بخورد و نه بنوشد و نه بخوابد و نه بچه بياورد و نه از كسى متولد شود. كه بنابر اين تفسير، جمله ((لم يلد و لم يولد)) تفسير كلمه ((صمد)) خواهد بود.
لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُن لَّهُ كفُواً أَحَدُ

اين دو آيه كريمه از خداى تعالى اين معنا را نفى مى كند كه چيزى را بزايد. و يا به - عبارت ديگر ذاتش متجزى شود، و جزئى از سنخ خودش از او جدا گردد. چه به آن معنايى كه نصارى در باره خداى تعالى و مسيح مى گويند، و چه به آن معنايى كه وثنى مذهبان بعضى از آلهه خود را فرزندان خداى سبحان مى پندارند.
و نيز اين دو آيه از خداى تعالى اين معنا را نفى مى كنند كه خود او از چيزى متولد و مشتق شده باشد، حال اين تولد و اشتقاق به هر معنايى كه اراده شود، چه به آن نحوى كه وثنيت درباره خدايان خود گفته اند، كه بعضى اله پدر و بعضى ديگر اله مادر و بعضى ديگر اله فرزند است ، و چه به نحوى ديگر.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 673

و نيز اين معنا را نفى مى كنند كه براى خداى تعالى كفوى باشد كه برابر او در ذات و يا در فعل باشد، يعنى مانند خداى تعالى بيافريند و تدبير نمايد، و احدى از صاحبان اديان و غير ايشان قائل به وجود كفوى در ذات خدا نيست ، يعنى احدى از دين داران و بى دينان نگفته كه واجب الوجود (عز اسمه ) متعدد است ، و اما در فعل يعنى تدبير، بعضى قائل به آن شده اند، مانند وثنى ها كه براى خدايان خود الوهيت و تدبير قائل شدند، حال چه خداى بشرى مانند فرعون و نمرود كه ادعاى الوهيت كردند، و چه غير بشرى . و ملاك در كفو بودن در نظر آنان اين است كه براى اله و معبود خود استقلال در تدبير قائلند و مى گويند: الله تعالى تدبير فلان ناحيه عالم را به فلان معبود واگذار نموده و او فعلا مستقل در تدبير آن ناحيه است ، همانطور كه خود خداى تعالى مستقل در تدبير آن ارباب و آلهه است ، و او رب الارباب و اله الالهه است . و اگر برابرى در صفات را نشمرديم ، براى آن بود كه صفت ، يا صفت ذات است يا صفت فعل ، صفت ذات كه عين ذات است و صفت فعل هم از فعل انتزاع مى شود.
و اين معناى از كفو بودن در غير آلهه مشركين نيز تصور دارد، نظير استقلالى كه بعضى براى موجودى از موجودات ممكن بپندارند، اين نيز مصداقى است براى كفو بودن ، چون برگشت اين فرض نيز به اين است كه انسان بپندارد مثلا فلان گياه خودش مستقلا بيمارى ما را شفا مى دهد و در بهبودى از بيماريمان احتياجى به خداى تعالى نداريم ، با اينكه گياه مذكور از هر جهتى محتاج به خداى تعالى است ، و آيه مورد بحث اين را نيز نفى مى كند.
بيان اينكه نزائيدن ، زاده نشدن و كفو نداشتن خدا فرع بر صمد بودن و يگانگى او درذات و صفات و افعال است
و صفات سه گانه اى كه در اين سوره نفى شده ، يعنى متولد شدن چيزى از خدا، و تولد خداى تعالى از چيز ديگر، و داشتن كفو، هر چند ممكن است نفى آنها را متفرع بر صفت احديت خداى تعالى كرد، و به وجهى گفت فرض احديت خداى تعالى كافى است در اينكه او هيچ يك از اين سه صفت را نداشته باشد، و ليكن اين معنا زودتر به نظر مى رسد كه متفرع بر صمديت خدا باشند.
اما اينكه متولد نشدن چيزى از خدا فرع صمديت او است ، بيانش اين است كه ولادت كه خود نوعى تجزى و قسمت پيرى است به هر معنايى كه تفسير شود، بدون تركيب تصور ندارد، كسى كه مى زايد و چيزى از او جدا مى شود بايد خودش داراى اجزايى باشد، و چيزى كه جزء دارد محتاج به جزء خويش است ، چون بديهى است موجود مركب از چند چيز وقتى آن موجود است كه آن چند جزء را داشته باشد، و خداى سبحان صمد است هر محتاجى در حاجتش به او منتهى مى گردد، و چنين كسى احتياج در او تصور ندارد.
و اما اينكه زاييده نشدنش از چيزى فرع صمديت او است بيانش اين است كه تولد چيزى از چيز ديگر فرض ندارد مگر با احتياج متولد به موجودى كه از او متولد شود، و خداى تعالى صمد است ، و كسى كه صمد باشد احتياج در او تصور ندارد.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 674

و اما اينكه كفو نداشتنش متفرع بر صمديت او است ، بيانش اين است كه كفو چه اينكه كفو در ذات خداى تعالى فرض شود و چه كفو در فعل او، وقتى تصور دارد كه كفو فرضى در عملى كه در آن عمل كفو شده مستقل در ذات خود و بى نياز از خداى تعالى باشد، و گفتيم كه خداى تعالى صمد است و صمد على الاطلاق هم هست ، يعنى همان كفو فرضى در آن عمل كه كفو فرض شده محتاج او است و بى نياز از او نيست ، پس كفو هم نيست .
بنابر اين روشن شد كه نفى در دو آيه ، متفرع بر صمديت خداى تعالى است ، و مال صمديت خداى تعالى و فروعات آن به اثبات يگانگى خدا در ذات و صفات و افعال او است ، به اين معنا كه خداى تعالى در ذاتش ‍ واحد است و چيزى شبيه به او نيست ، نه در ذاتش و نه در صفات و افعالش ، پس ذات خداى تعالى به ذات خود او و براى ذات خود او است ، بدون اينكه مستند بغير خودش باشد و بدون اينكه محتاج بغير باشد، به خلاف غير خداى تعالى كه در ذات و صفات و افعال خود محتاج خداى تعالايند، و او است كه به مقتضا و لياقت ساحت كبريايى و عظمتش موجودى را با صفات و افعال معين خلق مى كند، پس ‍ حاصل مفاد سوره اين است كه ، خداى تعالى را به صفت احديت و و احديت توصيف مى كند.
و از جمله سخنانى كه در باره اين آيه گفته شده ، اين است كه مراد از كفو، همسر است ، چون همسر هر كسى كفو او است . و بنابه اين گفتار آيه شريفه همان را افاده مى كند كه آيه ((تعالى جد ربنا ما اتخذ صاحبه )) افاده مى كند. و ليكن اين حرف صحيح نيست .
بحث روائى
در كافى به سند خود از محمد بن مسلم از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: يهوديان از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پرسيدند: مشخصات و حسب و نسب پروردگارت را براى ما بيان كن . آن جناب تا سه روز پاسخ نداد، تا آنكه سوره ((قل هو الله )) احد نازل شد.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 675

مؤ لف : و در كتاب احتجاج از امام عسكرى (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: سؤ ال كننده عبد الله بن صورياى يهودى بوده ، و در بعضى روايات اهل سنت آمده كه سائل عبد الله بن سلام بوده ، و اين سؤ ال را در مكه كرد، و بعد از شنيدن پاسخ ايمان آورد، ولى ايمان خود را پنهان مى داشت ، و در بعضى ديگر آمده جمعيتى از يهود بودند كه اين سؤ ال را از آن جناب كردند، و در روايات بسيارى از طرق اهل سنت آمده كه اصلا سؤ ال از ناحيه يهوديان نبوده ، بلكه از ناحيه مشركين مكه بوده ، و به هر حال هر چه بوده مراد از حسب و نسب ، صفات و مشخصات خداى تعالى است .
و در كتاب معانى به سند خود از اصبغ بن نباته از على (عليه السلام ) روايت آورده كه در ضمن حديثى فرمود: نسبت خداى عزوجل همان سوره : ((قل هو الله ...)) است و در كتاب علل به سند خود از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در حديث معراج فرمود: خداى تعالى به آن جناب - يعنى به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) - فرمود: ((قل هو الله احد))، را همانطور كه نازل شده بخوان ، كه اين سوره نسبت و معرف من است .
مؤ لف : و نيز به سند خود از موسى بن جعفر روايتى در معناى اين روايت آورده . و در الدر المنثور است كه ابو عبيد در كتاب فضائل خود از ابن عباس از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت كرده كه فرمود: سوره ((قل هو الله احد)) ثلث قرآن است .
مؤ لف : روايات از طرق اهل سنت در اين معنا بسيار زياد است ، و آن را از عده اى از صحابه از قبيل ابن عباس (كه روايتش گذشت )، و ابى الدرداء، ابن عمر، جابر، ابن مسعود، ابى سعيد خدرى ، معاذ بن انس ، ابى ايوب ، ابى امامه ، و غير نامبردگان از رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) روايت كرده اند، و نيز در عده اى از روايات وارده از امامان اهل بيت (عليهم السلام ) آمده ، و مفسرين در توجيه آن وجوهى مختلف ذكر كرده اند،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 676

كه معتدل ترين آن اين است كه تمامى معارف قرآنى به سه اصل بر مى گردد، توحيد و نبوت و معاد، و سوره مورد بحث از اين سه اصل يك اصل را متعرض شده ، از اول تا به آخرش در باره آن سخن گفته ، و آن اصل توحيد است .
و در كتاب توحيد از امير المومنين (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود در عالم رويا خضر (عليه السلام ) را ديدم ، و اين رويا يك شب قبل از جنگ بدر بود، به آن جناب گفتم : از آنچه دارى چيزى به من تعليم بده كه بر دشمنان پيروز شوم . خضر گفت : بگو: ((يا هو يا من لا هو الا هو))، همينكه صبح شد، روياى خود را براى رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) بازگو كردم ، به من فرمود: اى على اسم اعظم را ياد گرفتى ، و اين كلام در جنگ بدر همچنان بر زبانم بود.
و نيز در آن كتاب آمده كه امير المومنين على (عليه السلام ) سوره ((قل هو الله احد)) را خواند، و وقتى فارغ شد گفت : ((يا هويا من لا هو الا هو اغفرلى و انصرنى على القوم الكافرين - اى كسى كه نيست او مگر او، مرا بيامرز و مرا بر قوم كافر يارى فرما)).
و در نهج البلاغه در باره خداى تعالى آمده : ((الاحد لا بتاويل عدد - احد است ، اما نه به تاويل عدد)).
مؤ لف : اين روايت را در توحيد هم از حضرت رضا (عليه السلام ) نقل كرده به اين عبارت : ((احد لا بتاويل عدد)).
و در اصول كافى به سند خود از داوود بن قاسم جعفرى روايت آورده كه گفت : به امام ابى جعفر دوم جواد الائمه (عليه السلام ) عرضه داشتم : كلمه صمد چه معنايى دارد، فرمود به معناى سيد مصمود اليه است ، يعنى بزرگى كه تمام موجودات عالم در حوائج كوچك و بزرگ به او مراجعه ميكنند و محتاج اويند.
مؤ لف : و در تفسير كلمه ((صمد)) معانى ديگرى از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) روايت شده ، از آن جمله امام باقر (عليه السلام ) فرمود: صمد به معناى سيد و بزرگى است كه سايرين او را اطاعت كنند، سيدى كه مافوق او هيچ آمر و ناهى نباشد.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 677

و از حسين بن على (عليهماالسلام ) روايت شده كه فرموده است : صمد كسى و چيزى را گويند كه جوف ندارد، و نيز به كسى گويند كه نمى خوابد، و همچنين به كسى گفته مى شود كه لم يزل بوده و لا يزال خواهد بود. و از امام سجاد (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: صمد كسى است كه هر گاه بخواهد چيزى را ايجاد كند تنها بگويد: باش آن چيز موجود شود. و باز صمد به معناى كسى است كه موجودات را بدون الگوى قبلى خلق كرده ، آنها را اضداد و به اشكال مختلف و ازواج خلق كرده ، كسى است كه در يكتايى و ضد نداشتن يگانه است ، و نيز در نداشتن شكل و مثل و شريك يكتا است .
و اصل در معناى صمد همان معنايى است كه از ابى جعفر دوم (عليه السلام ) نقل كرديم ، چون در معناى آن لغتى از مفهوم قصد گرفته شده بود، و بنا بر اين ، معانى ديگر و مختلفه اى كه از ساير ائمه (عليهم السلام ) نقل شد تفسير به لازمه معناى اصلى است ، چون همه آنها از لوازم مقصود بودن خداى تعالى است ، آرى خداى تعالى مقصودى است كه هر موجودى در هر حاجتى كه دارد به سوى او رجوع دارد، و خود او دچار هيچ حاجتى نمى شود.
و در كتاب توحيد از وهب بن وهب قرشى از امام صادق (عليه السلام ) از آباى گرامى اش (عليهم السلام ) روايت آورده كه اهل بصره به حسين بن على (عليهماالسلام ) نامه اى نوشته ، و در آن از كلمه ((صمد)) پرسيدند، حضرت در پاسخشان اين نامه را به ايشان نوشت : بسم الله الرحمن الرحيم ، اما بعد، مبادا در قرآن كريم خوض كنيد. و در آن جدال راه نيندازيد، و بدون علم و از روى مظنه و سليقه در باره آن چيزى مگوييد، كه از جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شنيدم كه مى فرمود: كسى كه بدون علم در باره قرآن سخن بگويد، نشيمنگاه او پر از آتش خواهد بود، و خداى سبحان خودش كلمه ((صمد)) را تفسير كرده ، بعد از آنكه فرمود: ((الله احد الله الصمد))، آن را با دو آيه بعد تفسير نموده ، فرمود: ((لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد)).
و نيز در آن كتاب به سند خود از ابن ابى عمير از موسى بن جعفر (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: و بدانكه خداى تعالى ((واحد)) و ((احد))، و ((صمد)) است ، نه فرزنددار مى شود تا فرزندش از او ارث ببرد، و نه خود از كسى متولد شده تا پدرش با او شريك باشد.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 678

و باز در آن كتاب در خطبه ديگر از امير المومنين (عليه السلام ) آمده كه فرمود: خداى عزوجل كسى است كه از كسى متولد نشده تا در عزت شريكى داشته باشد، و خود فرزنددار نمى شود تا موروثى از بين رفتنى باشد.
و در همان كتاب در ضمن خطبه اى از آن جناب آمده كه فرمود: خداى تعالى بزرگتر از آن است كه كفوى داشته باشد تا به آن كفو تشبيه شود.
مؤ لف : در اين معانى كه تاكنون از روايات نقل كرديم روايات ديگرى نيز هست .
سوره فلق


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 679

آيات 1 - 5، سوره فلق
سوره فلق مكى است و پنج آيه دارد
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قُلْ أَعُوذُ بِرَب الْفَلَقِ(1)
مِن شرِّ مَا خَلَقَ(2)
وَ مِن شرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَب (3)
وَ مِن شرِّ النَّفَّثَتِ فى الْعُقَدِ(4)
وَ مِن شرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسدَ(5)

ترجمه آيات

به نام الله كه بخشنده به همه و مهربان به خواص از بندگان است .
بگو پناه مى برم به پروردگار صبحدم (1).
از شر هر چه كه او خلق كرده و داراى شر است (2).
و از شر شب وقتى كه با ظلمتش فرا مى رسد (3).
و از شر زنان جادوگر كه به گره ها مى دمند و افسون مى كنند (4).
و از شر حسودى كه بخواهد زهر حسد خود را بريزد (و عليه من دست به كار توطئه شود) (5).

بيان آيات

در اين سوره به رسول گرامى خود دستور مى دهد كه از هر شر و از خصوص بعضى شرور به او پناه ببرد، و اين سوره به طورى كه از روايات وارده در شان نزولش بر مى آيد در مدينه نازل شده است .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 680

معنى ((فلق )) در ((قل اعوذ برب الفلق )) و مفاد ((و من شر ما خلق ))
قُلْ أَعُوذُ بِرَب الْفَلَقِ

مصدر ((عوذ)) كه كلمه ((اعوذ)) متكلم وحده از مضارع آن است ، به معناى حفظ كردن خويش و پرهيز دادن از شر از راه پناه بردن به كسى است كه مى تواند آن شر را دفع كند، و كلمه ((فلق )) - به فتحه اول و سكون دوم - به معناى شكافتن و جدا كردن است ، و اين كلمه در صورتى كه با دو فتحه باشد صفت مشبهه اى به معناى مفعول خواهد بود، نظير ((قصص )) به دو فتحه (چون قصص به كسره اول و فتحه دوم جمع قصه است )، كه به معناى مقصوص يعنى حكايت شده ، و يا نقل شده است ، و غالبا اين كلمه بر هنگام صبح اطلاق مى شود، و فلق يعنى آن لحظه اى كه نور گريبان ظلمت را مى شكافد و سر بر مى آورد.
و بنا بر اين ، معناى آيه چنين مى شود: بگو من پناه مى برم به پروردگار صبح ، پروردگارى كه آن را فلق مى كند و مى شكافد، و مناسب اين تعبير با مساله پناه بردن از شر، كه خود ساتر خير و مانع آن است ، بر كسى پوشيده نيست .
ولى بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از كلمه ((فلق )) هر چيزى است كه از كتم عدم به وسيله خلقت سر بر آورد، براى اينكه خلقت و ايجاد در حقيقت شكافتن عدم ، و بيرون آوردن موجود به عالم وجود است ، در نتيجه رب فلق مساوى با رب مخلوق است .
بعضى ديگر گفته اند: كلمه ((فلق )) نام چاهى است در جهنم .
مؤ يد اين قول بعضى از رواياتى است كه در تفسير اين سوره وارد شده .
مِن شرِّ مَا خَلَقَ

يعنى از شر هر مخلوقى ، چه انسان و چه جن و چه حيوانات و چه هر مخلوق ديگرى كه شرى همراه خود دارد، پس ، از عبارت ((ما خلق )) نبايد تو هم كرد كه تمامى مخلوقات شرند و يا شرى با خود دارند، زيرا مطلق آمدن اين عبارت دليل بر استغراق و كليت نيست .
وَ مِن شرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَب

در صحاح مى گويد: كلمه ((غسق )) به معناى اولين مرحله از ظلمت شب است ، وقتى گفته مى شود ((قد غسق الليل )) معنايش اين است كه تاريكى شب فرا رسيد، و عاسق شب ، آن ساعتى است كه شفق سمت مغرب ناپديد شود.
و كلمه ((وقوب )) كه مصدر فعل ماضى ((وقب )) است ، به معناى داخل شدن است .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 681

در نتيجه معناى آيه اين مى شود: و از شر شب وقتى كه با ظلمتش داخل مى شود. و اگر در آيه شريفه شر را به شب نسبت داده ، به خاطر اين بوده كه شب با تاريكيش شرير را در رساندن شر كمك مى كند، و به همين جهت مى بينيم شرورى كه در شب واقع مى شود بيشتر از شرور واقع در روز است . علاوه بر اين ، انسان كه مورد حمله شرور است ، در شب ناتوان تر از روز است .
ولى بعضى گفته اند: مراد از كلمه ((غاسق )) خصوص شب نيست ، بلكه هر شرى است كه به آدمى هجوم بياورد، هر چه مى خواهد باشد.
ذكر خصوص شر شبانگاه ، شر ساحران و شر حاسد بعد از ذكر ((من شر ما خلق )) ازباب اهتمام به اين سه شرط است
در آيه اول مطلق شر را ذكر كرد، و در آيه دوم خصوص ((شر غاسق )) را ياد آور شد، و اين خود از باب ذكر خاص بعد از عام است ، تا اهتمام بيشتر نسبت به خاص را برساند، و در اين سوره بعد از ذكر شر عام ، به خصوص سه شر اهتمام شده است : يكى شر شب وقتى داخل مى شود.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 682

و دوم شر ساحران . و سوم شر حاسد، كه مشغول توطئه مى گردد. و اهتمام بيشتر نسبت به اين سه نوع شر بخاطر اين است كه انسان از اين سه شر غافل است ، يعنى اين سه نوع شر در حال غفلت آدمى حمله مى آورند.
وَ مِن شرِّ النَّفَّثَتِ فى الْعُقَدِ

يعنى و از شر زنان جادوگر ساحر، كه در عقده ها و گره ها عليه مسحور مى دمند، و به اين وسيله مسحور را جادو مى كنند. و اگر از ميان جادوگران ، خصوص زنان را نام برد، براى اين بود كه سحر و جادوگرى در بين زنان بيشتر است تا مردان ، و از اين آيه استفاده مى شود كه قرآن كريم تاثير سحر را فى الجمله تصديق دارد، و نظير اين آيه در تصديق سحر آيه زير است كه در داستان هاروت و ماروت مى فرمايد: ((فيتعلمون منهما ما يفرقون به بين المرء و زوجه و ما هم بضارين به من احد الا باذن الله ))، و نيز نظير آن ، آيه اى است كه سخن از ساحران فرعون دارد.
ولى بعضى از مفسرين گفته اند: آيه مورد بحث نظرى به سحر ندارد، بلكه مرادش از دمندگان در گره ها، آن زنانى است كه با تسويلات خود تصميم هاى شوهران را از ايشان مى گيرند و راى شوهران را متمايل به آن جانبى مى كنند كه خودشان صلاح مى دانند و دوست دارند، پس ‍ مراد از كلمه عقد - كه جمع ((عقده )) است - راى ، و مراد از ((نفث در عقد)) به طور كنايه سست كردن تصميم شوهر است . ولى اين معنايى به دور از ذهن است .
وَ مِن شرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسدَ

يعنى از شر حسود وقتى كه مبتلا به حسد گشته و مشغول اعمال حسد درونى خود شود و عليه محسود دست بكار گردد.
بعضى از مفسرين گفته اند: اين آيه شامل چشم زدن اشخاص شور چشم نيز مى شود، چون چشم زدن هم ناشى از نوعى حسد درونى مى گردد، شخص حسود وقتى چيزى را ببيند كه در نظرش بسيار شگفت آور و بسيار زيبا باشد حسدش تحريك شده ، با همان نگاه ، زهر خود را مى ريزد.
بحث روائى
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:54 AM  توسط وحید الوندی  | 
سخنى درباره نيمه شعبان

بر گرفته از کتاب حضرت مهدى عليه السلام فروغ تابان ولايت

مؤ لف محمد محمدى اشتهاردى


شيخ حر عاملى رحمه اللّه از بزرگان اصحاب نقل مى كند كه امام صادق عليه السلام فرمود

((شبى كه حضرت قائم (عج ) در آن متولد شد، هيچ نوزادى در آن شب متولد نمى شود مگر اينكه مؤ من خواهد شد، و اگر در سرزمين كفر متولد گردد، خداوند او را به بركت امام مهدى (عج ) به سوى ايمان منتقل مى سازد.))(5) در نيمه شعبان زيارت حضرت امام حسين عليه السلام و همچنين زيارت امام زمان عليه السلام مستحب است ، امام صادق عليه السلام فرمود

((شب نيمه شعبان بهترين شب بعد از شب قدر است و خواندن دو ركعت نماز در شب نيمه شعبان بعد از نماز عشاء مستحب است ، در ركعت اول بعد از حمد، سوره كافرون و در ركعت دوم بعد از حمد سوره توحيد خوانده شود)).(6) غسل و شب زنده دارى و عبادت در اين شب بخصوص فضائل بسيار دارد، اين شب در نزد خدا چنين مقامى دارد كه ولايت با سعادت امام زمان عليه السلام در سحرگاه اين شب واقع شده و بر عظمت و رونق آن افزوده . ضمنا رواياتى آمده كه نيمه شعبان همان شب قدر و تقسيم ارزاق و عمرها است ، و در بعضى از اين روايات است شب نيمه شعبان شب امامان عليهم السلام است و شب قدر شب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله است . از جمله فضائل اين شب اينكه ، از شبهاى مخصوص زيارت امام حسين عليه السلام است كه صد هزار پيامبر (صلواة اللّه عليهم ) آن حضرت را در اين شب زيارت مى كنند. از نمازهاى مستحبى كه در اين شب وارد شده دو ركعت نماز است كه در هر ركعت بعد از حمد صد بار سوره توحيد خوانده مى شود. نقل شده

رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله فرمود

شب نيمه شعبان در خواب ديدم جبرئيل بر من نازل شد و فرمود

اى محمد

اى محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم در چنين شبى خوابيده اى ؟ گفتم

اين شب چه شبى است ؟ فرمود

شب نيمه شعبان است برخيز، مرا بلند كرد و به بقيع برد، و سپس ‍ فرمود

سرت را بلند كن زيرا در اين شبها درهاى رحمت خدا در آسمان بروى بندگان باز است ، همچنين در رضوان ، در آمرزش ، در فضل ، در توبه ، در نعمت ، در جود و سخاوت ، در احسان باز است ، خداوند به عدد پشمها و موهاى چرندگان در اين شب گنهكاران را آزاد مى كند، پايان عمرها در اين شب ، تعيين مى گردد، رزق هاى يكسال در اين شب تقسيم مى شود و حوادث يكسال در اين شب معين مى گردد. اى محمد! كسى كه اين شب را با تكبير و تسبيح و تهليل و دعا و نماز و قرائت قرآن و اطاعت و خضوع و استغفار بسر برد، بهشت منزل و سراى او است ، و خداوند گناهان گذشته و آينده اش را مى آمرزد... اى محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم اين شب را احياءدار و به امت خود دستور بده آنها نيز اين شب را احياء بدارند، و با عمل به سوى خدا تقرب جويند، چرا كه اين شب شبى شريف است . از اعمال اين شب ، خواندن دعاى كميل در سجده است روايت شده كه كميل گويد ديدم على عليه السلام اين دعا را در شب نيمه شعبان در سجده خواندند. در مورد زيارت امام حسين عليه السلام در اين شب بخصوص در صورت امكان در كنار قبرش ، آمده ه