تبليغاتX
هیئت منتظران مهدی (عج)
خوش آمدید (اللهم عجل لولیک الفرج )-با دادن نظرات خود ما را راهنمایی کنید...
صفحه نخست ارتباط با ما آرشيو مطالب لينك RSS
كاربر ميهمان خوش آمديد
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

عنوان مقاله : آداب انتظار

 برگرفته از :  شرح نهج البلاغه علامه جعفرى ج 27

  

و امّا آداب انتظار ; يعنى امورى كه وجود آنها در مؤمن سبب كامل شدن فضل و ثواب انتظار او مى شود ، اگر چه بعد از حاصل شدن حقيقت انتظار و شرايط لازمه آن; نبود آن امور موجب نقصان اصل فضائل انتظار نمى شود .
و اين مانند وجود انسان است كه وقتى كه همه اعضايش صحيح باشد ، و لباس اش به قدر پوشش بدن و عورت باشد ، و آلوده به نجاسات و كثافات هم نباشد  ، پس آنچه لازمه آثار انسانى است ــ چون بينائى و شنوائى و جميع حركات و سكنات و انتفاعات و اكتسابات ــ از او ظاهر خواهد شد و نقصانى در آن آثار نخواهد بود .
و لكن اگر لباسهاى فاخر بپوشد و خود را زينت نمايد به آنچه متعارف است ، پس اين سبب ; زيادتى حسن جمال او در انظار و واقع شدن او در قلوب مى شود ، و به سبب آن درمجالس و محافل در نزد اعيان و اشراف; تشريفات و تعظيمات و احترامات خاصّه پيدا مى كند .
و همچنين هر گاه آن آداب خاصّه در مؤمن در حال انتظارش موجود شد موجب رفعت مقام و درجه او نزد خداوند و در نزد اولياء او مى شود ، و در درجات عاليه بهشت قرار مى گيرد.
و مهمترين آداب انتظار دو امر است كه بر اين وجه بيان مى كنيم :
امر اوّل :
آنكه همچنانچه در بيان حقيقت و معناى انتظار گفتيم كه انتظار كامل ظاهرى و قلبى آن است كه حال بنده مؤمن در مقام انتظار فرج و ظهور حضرت بقيّة الله صلوات الله عليه و اشتياق به سوى آن بايد مانند حال كسى باشد كه انتظار مسافرى را دارد از دوستان خود كه در راه سفر به وطن مى آيد ، پس واضح است كه چنين كسى بر حسب شأن آن مسافر ــ هرگاه شخص جليلى باشد ــ و به مقتضاى درجه محبتش با آن شخص جليل ; و بر حسب مقدور خود سعى مى كند تا قبل از ورود آن مسافر براى او منزلى را تهيّه و آن را نظافت نموده و زينت دهد ، و همچنين نسبت به حال خود مهمان ، و نيز نسبت به موجود نمودن هدايا و تعارفات از خوردنى و پوشيدنى و امثال آن از براى آن مسافر جليل تهيّه و تدارك مى بيند.
پس بنده مؤمن هم هرگاه واقعاً انتظار ظهور فرج مولاى خود صلوات الله عليه را دارد ، و حقيقتاً اشتياق به سوى لقاى جمال بى مانند آن مظهر كمال حضرت ذو الجلال و نيز ديدار جمال مبارك جميع آباء طاهرين آنحضرت صلوات الله عليه را و لقاى همه اولياء الهى را كه در زمان ظهور ايشان ميسّر خواهد شد ; دارد ، و اگر واقعاً آرزومند درك حضور مبارك آنها مى باشد ــ چه بر وجهى كه امر ظهور فرج ايشان مقارن شود با زمان حيات او ، يا به نوعى كه بعد از موت او را زنده نمايند و فائز به فيض خدمت آنحضرت گردد ــ پس بر چنين كسى لازم است بعد از آنيكه حدّ واجب انتظار را ــ به نوعى كه بيان شد ــ تحصيل كرد ; سعى و كوشش كند تا آنكه باطن و قلب خود را به محاسن و مكارم اخلاق زينت دهد ، از قبيل متصّف شدن به صفت حلم و وقار و عفّت و بى نيازى از غير خدا و توكل و ترحم و خضوع و خشوع و تواضع و جود و كرم و امثال اينها ، و ظاهر خود را به آداب و سنن نبويّه (صلى الله عليه وآله)زينت دهد ، بر وجهى كه در مقام خود مسطور است از قبيل انجام دادن نوافل و مستحبات ، ــ خاصّه مؤكده از آنها را ــ و ترك نمودن مكروهات .
چنانچه به اين مطلب ــ يعنى اهتمام داشتن در مكارم و محاسن اخلاق و سنن و آداب ــ در ضمن احاديثى كه در بيان فضائل انتظار فرج ذكر شد ; اشاره گرديد.
و لكن عمده تأكيد در اين مورد آن است كه بنده مؤمن در مقام اتصاف به آن اخلاق حسنه و آداب نبويّه بر وجهى سعى نمايد كه معروف و شناخته به آن اخلاق و آداب شود ، از آن جهت كه او در آن آداب ; در هر حال و در هر زمانى كمال سعى و اهتمام را داشته باشد ، بواسطه آنچه در «بحار» از «خرائج» از حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام)روايت شده كه حضرتش ـ در ضمن حديثى ـ فرمود:
و عوّدوا أنفسكم الخير و كونوا من أهله تعرفوا فإنّي امر بهذا ولدي و شيعتي
يعنى : خودتان را به امر خير عادت بدهيد ، و از اهل آن شويد تا آنكه نزد هر كسى به وصف خير و نيكى شناخته شويد ، و هركس شما را به طريق صلاح بشناسد ، پس بدرستيكه من به اين طريق و اين نحو اولاد و شيعيان خود را امر مى كنم.
و روايت ديگرى در «كافى» از حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) نقل شده كه حضرت كه فرمودند:
بارها از پدر بزرگوارم شنيدم كه مى فرمود: شيعه ما نيست كسي كه پرهيزكارى او را در  خانه هايشان ذكر نكنند ، و از اولياء ما نيست كسيكه او در قريه اى باشد كه در او ده هزار نفر مرد باشد و در ما بين آنها پرهيزكارتر از او پيدا شود
و در حديث ديگر فرمود: در شهرى كه در او صد هزار نفر يا بيشتر باشد و در مابين آنها پرهيزكارتر از او پيدا شود
پس از اين احاديث استفاده مى شود كه : آنچه وسيله تقرّب به ائمّه اطهار(عليهم السلام)است  ، و موجب لياقت انس با آنهامى شود ، اهتمام در اتّصاف به وصف صلاح و محاسن اخلاق و مكارم سنن و آداب است ، خصوصاً بر وجهى كه از او اين اوصاف ــ از جهت شدت مواظبت بر آن و محافظت در آنها ــ نمايان و هويدا باشد.
علاوه بر آنكه به مقتضاى براهين و ضرورت عقل وسيله محبت مابين دو شخص ــ بر وجهى كه موجب انس آنها با هم شود و سبب اتّحاد و اتّصال تامّ گردد ــ سنخيت و جنسيّت آن دو در احوال و اوصاف است  ، پس بنده مؤمن هم هرگاه كمال اشتياق به درك فيض حضور مبارك مولاى خود صلوات الله عليه دارد ، و فوز به مقام انس به خدمت آنحضرت )عليه السلام) را در حال ظهور فرج ايشان ، بلكه قبل از آن هم در ساير احوال ; دارد ، بايد در اين دو امر ; يعنى محاسن اخلاق قلبى ، و حسن آداب ظاهرى نبويّه  سعى نمايد .
پس بر اين وجه كمال تهيّأ حاصل مى شود ، و به كمال انتظار آن حاصل مى شود ، و كمال فضائل و آثار بر آن مترتّب مى شود.
امر دوّم :
و از آداب ظاهرى تهيّأ و انتظار ; مهيّا نمودن اسلحه است ، و لو اينكه يك تير باشد ــ چنانچه ذكر آن و ذكر فضل آن از حضرت صادق (عليه السلام)در باب تمنّى و آرزوى نصرت حضرت قائم (عليه السلام) گذشت
ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 10:8 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

عنوان مقاله : ابعاد عملى انتظار

 

از آن‏جا كه انتظار، حافظ ابعاد عملى مكتب است، در اين‏جا به چند بُعد از ابعاد عملى آن اشاره مى‏كنيم:

1- بعد دين‏دارى:

انسان در دوران غيبت بايد در امر دين و صحت اعمال خود مواظبت بيشترى داشته باشد و از هرگونه سستى و انحراف دورى گزيند و اگر ابتلايى يافت به سرعت باز گردد و در خط صحيح قرار گيرد. امام صادق(ع) مى‏فرمايد:براى صاحب الأمر غيبتى طولانى است. در اين دوران هر كسى بايد تقوا پيشه سازد و چنگ در دين خود زند.

2-  بُعد پارسايى:

انسانِ منتظر، علاوه بر تديّن و تقوا، بايد پارسا باشد و خود را چنان‏كه موعود دوست دارد بسازد تا به او و يارانش شباهت يابد و به لطف خدا در شمار يارانش در آيد. امام صادق(ع) مى‏فرمايد:هر كس مى‏خواهد در شمار اصحاب قائم باشد، بايد چشم به راه باشد و پارسايى پيش گيرد و اعمال با ورع داشته باشد.

3- بُعد تقيّد مكتبى:

تقيّد مكتبى، صلابت اعتقادى، حماسه ‏دارى دينى و سازش ناشناسى خطى، از جمله ويژگى‏هاى رهروان راه سرخ تشيع پايدار علوى است.
وَ مالِيَ إلّا آلَ أحْمَدَ شيعَة
وَ مالِيَ إلاّ مَشْعَبَ الْحَقِّ مَشْعَبٌ
- من پيرو آلِ محمدم(ص)، نه كس ديگر و راه سپار راه بر حقِ حقم، نه‏راهى ديگر.اين است شعار شيعه در طول تاريخ، در آوردگاه‏ها و ميدان‏ها، در تبعيدها و زندان‏ها، در خون‏ها و حماسه‏ ها، در فريادها و خروش‏ها؛ تا آن هنگام كه اين فرياد در جام زرين خورشيد بريزد و جهانگير شود.انسانِ منتظر مهدى، در راه آل محمد(ص) است. به همين دليل، پيامبر(ص) مى‏فرمايد:خوشا به حال منتظرانى كه به حضور «قائم» برسند، آنان كه پيش از قيام او نيز پيرو اويند. با دوست او عاشقانه دوست‏اند و موافق، و با دشمن او خصمانه دشمن‏اند و مخالف.

4- بُعد امر به معروف و نهى از منكر:

با اين دو عمل، احكام و واجبات الهى برقرار مى‏ماند و جامعه دينى از انحراف مى‏رهد. رضا و خشنودى مهدى(عج) در آن است كه «معروف» عملى شود و «منكر» ترك گردد. بنابر اين، انسانِ منتظر، نمى‏تواند بى‏تفاوت باشد. اگر مهدى حضور يابد بزرگ‏ترين آمر و ناهى در روزگار ظهور خواهد بود و همان‏گونه كه پيامبر(ص) فرمود: خوشا به حال كسانى كه در غياب مهدى نيز به او اقتدا كنند: طُوبى لِمَنْ أدْرَك قائِمَ أهلِ بَيْتي وَ هُوَ مَقْتَدٍ بِهِ قَبْلَ قيامِه.

5- بُعد اخلاق اسلامى:

بزرگ‏ترين وجه تمايز جامعه اسلامى از ديگر جامعه‏ ها، همان اخلاق نورانى اسلام است. جامعه منتظر بايد مظهر اخلاق اسلامى باشد. امام صادق(ع) در حديثى مى‏فرمايد:هر كس مى‏خواهد در شمار اصحاب قائم باشد، بايد در عصر انتظار، مظهر اخلاق نيك اسلامى باشد، چنين كسى اگر پيش از قيام قائم درگذرد، پاداش او مانند كسانى باشد كه قائم را درك كنند و به حضور او برسند.

6- بُعد آمادگى نظامى:

مسلمان بايد هميشه آمادگى نظامى و نيروى سلحشورى داشته باشد، تا به هنگام طلوع خورشيد، به صف پيكارگران ركاب مهدى(عج) بپيوندد و در نبرد بزرگ حق و باطل حماسه آفريند و حضور فعّال داشته ‏باشد. امام صادق(ع) مى‏فرمايد:بايد هر يك از شما براى خروج قائم سلاح تهيه كنيد، اگر چه يك نيزه، چون وقتى خدا ببيند كسى به نيت يارى مهدى اسلحه تهيه كرده است اميد است عمر او را دراز كند تا ظهور را درك كند و از ياوران مهدى(عج) باشد
ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 10:7 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

عنوان مقاله :  احادیث در مورد انتظار فرج

 

 رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم:

طوبى للصابرين فى غيبته، طوبى للمقيمين على محبته

خوشا به حال صبر كنندگان در ايام غيبتش، خوشا به حال پايداران بر دوستى و محبتش 1

اميرالمؤمنين عليه السلام:

انتظروا الفرج ولاتيأسوا من روح الله، فان احب الاعمال الى الله عزوجل انتظار الفرج ... والمنتظر للفرج كالمتشحط بدمه فى سبيل الله

انتظار فرج بكشيد و از رحمت خدا نااميد نگرديد، زيرا محبوبترين اعمال نزد خداى عزوجل، انتظار فرج است. و همانا منتظران فرج مانند شهيدانى هستند كه در راه خدا، در خون خود مى غلتند   2

امام حسين عليه السلام:

اما ان الصابر فى غيبته على الاذى والتكذيب، بمنزلة المجاهد بالسيف بين يدى رسول الله صلى الله عليه و آله

... به تحقيق كه صبركنندگان در غيبتش بر اذيت ها و تكذيب ها، مانند مجاهدان با شمشير در سپاه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)هستند 3

 امام زين العابدين عليه السلام:

من ثبت على ولايتنا فى غيبة قائمنا، اعطاه الله أجر الف شهيد مثل شهداء بدر و احد

هر كه در دوران غيبت قائم ما، بر ولايت ما ثابت قدم باشد، خداوند پاداش هزار شهيد مانند شهداى بدر و احد را به او عطا مى فرمايد. 4

 امام صادق عليه السلام:

المنتظر للثانى عشر كالشاهر سيفه بين يدى رسول الله صلى الله عليه و آله يذب عنه

كسى كه منتظر امام دوازدهم است مانند كسى است كه در كنار رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) و براى دفاع از آن حضرت شمشير مى زند. 5

 امام موسى كاظم عليه السلام:

طوبى لشيعتنا المتمسكين بحبّنا فى غيبة قائمنا، الثابتين على موالاتنا والبراءة من اعدائنا، اولئك منّا و نحن منهم، وقد رضوا بنا ائمة ورضينا بهم شيعة، طوبى لهم ثم طوبى لهم، هم والله معنا فى درجتنا يوم القيامة.

خوشا به حال شيعيان ما كه در غيبت قائم ما بر محبت و ولايت ما و بيزارى از دشمنان ما پايدار ماندند، آنها از ماو ما از آنهائيم. و همانا آنان امامت ما را پذيرفتند، ما هم آنها را به عنوان شيعيان خود پذيرفتيم. خوشا به حال آنها و باز هم  خوشا به حال آنها، آنها به خدا قسم در درجه ما و در كنار ما در روز قيامت اند. 6

  امام رضا عليه السلام:

ما أحسن الصبر و انتظار الفرج

چه بهتر است صبر كردن و انتظار فرج كشيدن. 7

 امام جواد عليه السلام:

افضل اعمال شيعتنا انتظار الفرج

برترين اعمال شيعيانمان، انتظار فرج است8

امام هادى عليه السلام:

لولا من يبقى بعد غيبة قائمكم من العلماء الداعين اليه، والدّالين عليه، والذّابين عن دينه بحُجج الله، والمنقذين للضعفاء من عبادالله من شباك ابليس ومردته، لما بقى احد الا ارتد عن دين الله. ولكنهم يمسكون ازمة قلوب ضعفاء الشيعة كما يمسك صاحب السفينة سكانها، اولئك هم الافضلون عندالله عزوجل

اگر نه اين بود كه پس از غيبت قائم آل محمد، برخى از علما وجود دارند كه به سوى او دعوت مى كنند و مردم را بهحضرتش سوق مى دهند و از دينش با استدلالهاى الهى حمايت مى كنند و ضعيفان از بندگان خدا را از افتادن در دام ابليس و يارانش، رهايى مى بخشند، پس به تحقيق هيچ كس نمى ماند جز اينكه از دين خدا بر مى گشت. ولى آن عالمان زمان قلوب ضعفاى شيعه را مى گيرند همانگونه كه ناخداى كشتى، سكّان و فرمان كشتى را مى گيرد و پس آنها نزد خداى عزوجل از همه برترند. 9

 

پی نوشت ها :

1-  ينابيع المودة، ج 3، ص 101.

2- بحارالانوار، ج 52، ص 123.

3- اعلام الورى، ص 384.

4- كشف الغمه، ج 3، ص 312.

5- غيبت نعمانى، ص 41.

6- الزام الناصب، ص 68.

7- منتخب الاثر، ص 496.

8- غيبت نعمانى، ص 180.

9- بحارالانوار، ج 51، ص 156.

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 10:7 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
 

سيماي كلي دوران ظهور


نويسنده : علي كوراني

 


 

بعد از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران نشانه هاى اعتقاد به حضرت مهدى منتظر ( ع ) در ميان ملل جهان اسلام وحتى غير اسلامي يعنى پرسش از او وسخن گفتن پيرامون او ومطالعه و تأليف در باره او به اوج خود رسيد .

تا جائيكه اين لطيفه شايع شده كه وزارت اطلاعات آمريكا  پرونده اى از تمام اطلاعات لازم در باره امام مهدى ( ع ) تهيه وتنظيم نموده كه تنها نقص آن تصوير آن حضرت است . وشايد بزرگ ترين رويداد سياسى مربوط به اعتقاد به آن حضرت در اين دوره ، انقلابى باشد كه در آغاز سال 1400 هجرى به رهبرى " محمد عبدالله قرشى " در حرم مكه مكرمه اتفاق افتاد . به گونه اى كه ياران او به حرم مسلط شدند ومعاون وى " جهيمان " از داخل حرم اعلاميه اى پخش نموده و مسلمانان را به بيعت با قرشى دعوت كرد ، به اعتبار اين كه او همان مهدى منتظر است كه پيامبر صلى الله عليه وآله ظهورش را بشارت داده است .
اشغال حرم توسط آنها ومقاومت نيرومندانه آنان چندين روز به طول انجاميد كه حكومت سعودى به پيروزى بر آنان دست نيافت مگر بعد از در خواست گروه ويژه كماندويى از فرانسه !
و هم چنين بزرگترين فعاليت تبليغاتى كه مستقيما مربوط به اعتقاد به ظهور حضرت مهدى ( ع ) توسط دشمنان ما در اين فاصله انجام گرفته ، فيلم " نوسترا داموس " است كه چهار سال قبل بمدت سه ماه متوالى در شبكه هاى تلويزيونى آمريكا به نمايش گذاشته شد . اين فيلم سرگذشت زندگى ستاره شناس و
پزشك فرانسوى بنام " ميشيل نوسترا داموس Nostra damus " است كه نزديك به 500 سال قبل مى زيست . وى پيشگويى هاى خود را در باره آينده به رشته تحرير در آورده ، كه مهمترين آنها پيشگويى او در باره ظهور نواده پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه مكرمه ، و وحدت بخشيدن به مسلمانان ، و به زير پرچم خود آوردن آنها و پيروزى بر اروپائيان وويران كردن شهر و يا شهرهاى بزرگ سرزمين جديد ( امريكا ) است و بنظر مى رسد " لوبى " صهيونيست واطلاعات آمريكا در ساختن اين فيلم دست داشته باشند  و هدف آنان از تهيه اين فيلم بسيج نمودن ملتهاى آمريكا و اورپا عليه ايران و مسلمانان است ، زيرا آن را خطرى مى پندارند كه غرب وتمدن آن را تهديد مى كند ، بويژه وقتى كه آنچه را برپيشگوئى " نوسترا داموس " اضافه نموده اند مورد توجه قرار دهيم و آن اين كه آمريكا بعد از شكست اورپا به دست حضرت مهدى ( ع ) و نابودى موشكهاى غول پيكر واشنگتن وديگر شهرهاى آن ، جهت رويارويى با آن حضرت به بستن يك پيمان همكارى با روسيه اقدام نموده و سر انجام بروى پيروز مى گردند !
 علاوه بر اين كه در زمينه ارزش علمى كتاب و
نويسنده آن جاى بحث وگفتگو است . آن كتاب مجموعه اى از پيش گوئيهايى است كه نويسنده به زبان قديم فرانسه       ( لاتين ) وبا شيوه رمزى و ابهام آميز نوشته است كه قابل تفسير به صورتهاى گوناگون مى باشد.

 بنظر نگارنده ، نويسنده آن كتاب بر
پاره اى از منابع اسلامى در مورد حضرت مهدى ( ع ) آگاهى يافته و يا با بعضى از علماى ما ملاقات نموده است . بويژه وى مدتى از عمر خويش را در ايتاليا و جنوب فرانسه وچه بسا در اندلس گذرانده است  .
اما كتاب او با سرعت پس از پيروزى انقلاب منتشر و
چاپهاى آن با شرح ها وتفسيرهاى متعدد ، به صدها هزار و حتى گفته اند به ميليونها نسخه رسيد و آنگاه تبديل به فيلم سينمائى شد و در شبكه هاى تلويزيونى فرانسه در معرض ديد ميليونها تماشا گر آمريكائى واورپائى قرار گرفت . مسألة اين نيست كه غربى ها اعتقاد به ظهور مسيح عليه السلام و با اعتقاد به صحت پيشگوئى هاى نوستر داموس ويا ديگر ستاره شناسان دارند .  بلكه بر اين باورند كه خطر خيزش اسلامى وتمدن الهى آن ، تمدن مادى آنان را تهديد نموده ، وسلطه ظالمانه آنها برملتهاى جهان را از ميان بر مى دارد  و از اين رو مى بينيد كه آنها از هر عنصر اطلاعاتى استفاده مى كنند تا زنگهاى خطر را در گوش ملتها به صدا در آورند . و به حركت جديد انقلاب و روند آينده آن در مكه و مصر و سرزمينهاى اسلامى چشم دوخته اند .

 تا اين كه موافقت و
پيشتيبانى ملتهاى خود را جهت اجراى تمام نقشه هاى استعمارى خود در حال و آينده ، جهت ضربه زدن به انقلاب اسلامى در اين كشور و يا در ساير كشورها جذب نمايند .  اما اين مسألة از نظر يهوديان ، بالا بردن ترس و هراس غربيها از خطر جنبش اسلامى تا حد توانشان مى باشد ، تا بدين وسيله اين خطر را از خود دور سازند . وبدين جهت به غربيها چنين وانمود مى سازند كه ، تمدن غرب مورد هدف انقلاب اسلامى بوده ، و اسرائيل اولين خط دفاعى غرب بشمار مى رود . بنابر اين دشمنان ما به حساب باور و عقيده خود ناچارند در مورد امام مهدى ( ع ) تبليغات آنچنانى نموده و دست به تهيه فيلم بزنند و از آنجائى كه با موج آگاهى بخش اسلام كه نسبت به رهبر موعود افزايش خواهد يافت روبرو مى شوند ، ناگزيرتر شده ، و در صورت صحت امر ظهور ، وآشكار شدن آن بزرگوار  با او روياروئى نمايند .


 ( جالب اين كه ) آنان بدليل ترس و
وحشتى كه در درون خود از آن حضرت دارند زمينه را براى او مهيا مى نمايند ، بگونه اى كه شوق ما را به ديدار نواده پيامبر صلى الله عليه وآله كه در كنار كعبه ظهور مى كند ، بر مى انگيزاند زمانى يك مسلمان امام مهدى عليه السلام را در فيلم نوسترا داموس مى بيند كه چگونه از اتاق عمليات به كمك ژنرالهاى بزرگ خود ( به تعبير فيلم ) صحنه جنگ را اداره كرده و با سردمداران كفر مبارزه مى نمايد ، وبا پرتاب موشكهاى غول پيكر از قلب صحراى حجاز به پايگاههاى كفر واستعمار در آمريكا واورپا كه آنها را درهم مى كوبد ، چقدر سرشار از اميد واشتياق مى گردد .

 اما اين بازتاب ها در مورد اعتقاد به حضرت مهدى منتظر ( ارواحنا فداه ) جز پژواك صدا چيزى نيست ، وصدا وعمل بزرگتر مسألة او همين انقلاب دشمن ستيز اسلامى ايران است كه بنام آن بزرگوار وجهت آماده سازى منطقه وجهان براى ظهور خجسته وى ، بپا شده ، وشراره آن در تمام سرزمينهاى اسلامى شعله ور گرديده است . در ايران ، احساس مى كنى كه حضور حضرت مهدى ( ع ) بيشتر و
بزرگتر از همه سران انقلاب وعلماى نهضت است زيرا او رهبر حقيقى انقلاب و حكومت است و همانا امام خمينى رضوان الله تعالى عليه نماينده و نائب او است كه نام آن حضرت را با احترام و قداست فراوان ياد كرده و مى گويد : ارواحنا لتراب مقدمه الفداء ،  ( جان ما فداى خاك پايش باد ) و مى گويد كشور ما كشور امام زمان است و نهايت آرزو واميد ما اين است كه امانت دار او بوده و اين امانت را به صاحب اصلى آن بسپاريم .
نام و
ياد امام مهدى  ( ع ) با احترام و قداست تمام در قلب مردم ايران و در شعارها و نام فرزندان و مؤسسات و خيابانها و مراكز تجارى آنان و در دل رزمندگان اسلام كه وجودشان هم چون شمع از شوق ديدار وى ذوب شده و او را در خواب و فرشته گانش را در بيدارى مى بينند جاى دارد و هم آنان هستند كه دوست دارند با جان خود ، در راه قدس به ديدار حضرتش شرفيات شوند . شوق و محبت و قداستى را كه حضرت مهدى ( ع ) ( ارواحنا فداه ) در قلبهاى شيعيان وعموم مسلمانان داراست ، تا كنون هيچ شخصيتى در روى زمين دارا نبوده است و اين علاقه مردمى و توجه به مسأله ظهور آن حضرت رو به افزايش بوده ، تا اين كه خداوند به وعده خويش جامه عمل پوشانده ، وآئين خود را بر تمام اديان پيروز گرداند .


 با آن كه قرآن كريم معجزه جاويد پيامبر اسلام ( ص ) است ودر هر زمان و
نسلى تازگى دارد . با اين وصف از جمله معجزه هاى هميشه تازه وى خبرهايى است كه توسط آن حضرت از آينده زندگى انسانها و خط سير اسلام ، تا فرا رسيدن زمان بازگشت اسلام ( موعود ) بيان شده است ، عصرى كه خداوند دين خود را بر تمام اديان ومكاتب جهان بر خلاف خواست مشركان و كافران پيروز مى گرداند و اين عصر ظهور اسلام كه موضوع اين كتاب است همان عصر ظهور حضرت مهدى ( ع ) است و هيچ تفاوتى بين اين دو ، در صدها روايت بشارت دهنده پيامبر صلى الله عليه وآله و رواياتى كه از طريق صحابه و تابعين و نويسندگان صحاح و مجموعه هاى روايتى كه در باره اين دو عصر رسيده وجود ندارد ، با آن كه اختلاف روش داشته اند  و اگر روايات امامان اهل بيت ( ع ) را بر آنها بيفزائيم بيش از يكهزار روايت مى شود ، اگر چه ائمه ( ع ) همواره احاديث خود را به پيامبر صلى الله عليه وآله نسبت نداده اند ، لكن بارها تأكيد فرموده اند كه آنچه بيان نموده اند از پدران پاك و از جد بزرگوارشان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مى باشد .

 سيمائى را كه اين روايات از اوضاع جهان در زمان ظهور ترسيم مى كند به ويژه از منطقه ظهور آن حضرت ، مانند : يمن ، حجاز ، ايران ، عراق ، شام ، فلسطين ، مصر ومغرب ( مراكش ) . . سيمائى است كامل
.

مكه بسيارى از حوادث بزرگ وكوچك ونامهاى اشخاص واماكن را در بر مى گيرد . كوشيده ام اين روايات را از ميان احاديث فراوان ، استخراج نموده و برگزينم و تا حد ممكن به شكلى واضح و پيوسته و دقيق در دسترس عموم مسلمانان قرار دهم . در اين بخش ، قبل از پرداختن به مشروح آن روايات ، خلاصه اى از آنها را عرضه مى دارم تا سيمائى كلى از عصر ظهور باشد .

 روايات شريفه حاكى از اين است كه انقلاب و
حركت ظهور حضرت مهدى ( ارواحنا فداه ) بعد از فراهم شدن مقدمات و آمادگيهاى منطقه اى و جهانى از مكه آغاز مى گردد  و طبق بيان روايات ، در سطح جهانى نبردى سخت بين روميان ( غربيها ) و بين تركان و يا هواداران آنها كه ظاهرا روسها باشند بوجود مى آيد ، تا جائيكه به جنگ جهانى منجر مى گردد . اما در سطح منطقه دو حكومت هوادار حضرت مهدى عليه السلام در ايران و يمن تشكيل خواهد شد  كه ياران ايرانى آن حضرت مدتى قبل از ظهور ، حكومت خويش را تأسيس نموده و درگير جنگى طولانى مى شوند كه سر انجام در آن پيروز مى گردند و اندك زمانى پيش از ظهور آن بزرگوار در بين ايرانيان دو شخصيت ، با عنوان سيد خراسانى ، رهبر سياسى و شعيب بن صالح ، رهبر نظامى ظاهر شده و ايرانيان تحت رهبرى اين دو تن ، نقش مهمى را در حركت ظهور آن حضرت ايفاء خواهند نمود .
اما ياران يمنى وى ، قيام و انقلاب آنان چند ماه پيش از ظهور حضرت بوده و ظاهرا ايشان در سازمان بخشيدن به خلاء سياسى كه در حجاز بوجود مى آيد همكارى مى نمايند . علت بوجود آمدن اين خلاء سياسى حجاز اين است كه شاه نابرخردى از خاندان فلان ! كه آخرين پادشاه حجاز مى باشد كشته شده و برسر جانشينى او اختلاف بوجود مى آيد به گونه اى كه اين اختلاف تا ظهور مهدى ( ع ) ادامه خواهد يافت .
" آنگاه كه مرگ عبدالله فرا رسد ، مردم در جانشينى او نسبت به هيچ كس به توافق نمى رسند واين جريان تا ظهور حضرت صاحب الامر همچنان ادامه مى يابد ، عمر سلطنت هاى چندين ساله بسر آمده ، نوبت پادشاهى چند ماهه و
چندين روزه فرا مى رسد . ابو بصير مى گويد : پرسيدم : آيا اين وضع به طول مى انجامد ؟
فرمود : هرگز . " واين درگيرى بعد از كشته شدن اين پادشاه  ( عبدالله ) منجر به كشمكش بين قبيله حجاز مى شود . "

از جمله نشانه هاى ظهور ، حادثه اى است كه بين دو حرم ( مكه ومدينه ) رخ مى دهد . عرض كردم : چه حادثه اى اتفاق مى افتد ؟
فرمود : تعصب قبيله اى ميان دو حرم به وجود آمده و
شخصى از فرزندان فلان ! پانزده تن از سران و شخصيتهاى قبيله مخالف و يا از فرزندان مخالفان خود را مى كشد . " در اين هنگام نشانه هاى ظهور حضرت مهدى ( ع ) آشكار شده و شايد بزرگترين نشانه آن ، نداى آسمانى است ، كه به نام او در 23 ماه رمضان شنيده مى شود . " سيف بن عميره گفت : نزد ابو جعفر منصور بودم وى بدون مقدمه گفت : اى سيف بن عميره بدون ترديد ندا كننده اى از آسمان نام مردى از فرزندان ابو طالب را مى خواند.
 گفتم : فدايت شوم اى امير مؤمنان ، اين سخن را روايت مى كنيد ؟ گفت : آرى سوگند به آن كس كه جانم در دست او است آن را با گوش خود شنيدم . گفتم : اى امير مؤمنان ، من تا كنون چنين حديثى از كسى نشنيده ام ! گفت : اى سيف ، اين سخن حق است ، زمانيكه آن
امر واقع مى شود ، نخستين كسى كه اجابت نمايد ما هستيم ، مگرنه اين است كه آن ندا ، مردى از عموزادگان ما را مى خواند ؟
گفتم : آيا آن مرد از فزرزندان فاطمه ( س ) است ؟ گفت : آرى اى سيف ، چنانچه اين روايت را از ابو جعفر محمد بن على امام باقر نشنيده بودم ، اگر تمام مردم روى زمين برايم مى گفتند نمى پذيرفتم ، اما او محمد بن على [ امام باقر ( ع ) ] است . "

طبق روايات پس از اين نداى آسمانى ، حضرت مهدى ( ع ) به طور سرى با برخى از ياران و
هواداران خود ارتباط بر قرار مى نمايد . در باره آن بزرگوار ، در سراسر گيتى سخن بسيار به ميان آمده ، و نام وى زبانزد همگان گشته ، و محبتش در دلها جاى مى گيرد .
دشمنان وى از ظهور آن حضرت سخت بيمناك شده ، واز اين رو براى دست يافتن به او به تلاش و
كوشش مى پردازند .  در ميان مردم شايع مى شود كه آن حضرت در مدينه منوره اقامت گزيده ، وحكومت حجاز يا نيروهاى خارجى جهت كنترل اوضاع داخلى حجاز ، و پايان دادن به كشمكش قبائل با حكومت وقت لشكريان سفيانى را از سوريه به يارى مى طلبند . اين سپاه وارد مدينه گشته و به هر مرد هاشمى كه دست يابند او را دستگير مى كنند . بسيارى از آنان وشيعيان آنها را كشته و بقيه را بزندان مى افكنند . " سفيانى ، دسته از نيروهاى خود را روانه مدينه مى كند و آنها مردى را در آنجا بقتل مى رساند و مهدى و منصور از آنجا مى گريزند ، واز اولاد پيامبر صلى الله عليه و آله كوچك و بزرگ آنان دستگير شده به گونه اى كه هيچ كس نمى ماند جز اين كه دستگير وزندانى مى گردد ، نيروهاى سفيانى در تعقيب آن دو مرد از شهر بيرون مى آيند و حضرت مهدى ( ع ) همانند حضرت موسى عليه السلام ، بيمناك و نگران از آنجا خارج شده و رهسپار مكه مى گردد . " سپس آن حضرت در شهر مكه با بعضى از ياران خود تماس مى گيرد .
 تا اين كه قيام و حركت مقدس خويش را در شب دهم محرم بعد از نماز عشاء از حرم شريف مكى آغاز مى كند آنگاه نخستين سخنرانى خود را براى مردم مكه ايراد مى فرمايد ، كه دشمنان وى سعى در ترور آن حضرت دارند ، اما ياران آن حضرت با در ميان گرفتن آن بزرگوار دشمنان را دور و
متفرق ساخته ، و نخست بر مسجد الحرام وسپس بر مكه تسلط مى يابند . و در صبح روز دهم محرم حضرت مهدى عليه السلام پيام خود را به زبانهاى مختلف به تمام جهان ابلاغ مى كند و ملل دنيا را به يارى خويش دعوت كرده ، اعلام مى دارد كه در مكه باقى خواهد ماند ، تا معجزه اى كه جد گرامى اش حضرت مصطفى صلى الله عليه وآله وعده فرموده ، و آن فرو رفتن لشكريان سفيانى بزمين است كه براى درهم شكستن حركت آن حضرت راهى مكه مى شوند ، به وقوع پيوندد .
اما پس از اندك زمانى ، معجزه وعده داده شده در مورد سپاه سفيانى كه در مسير مكه به حركت در آمده اتفاق مى افتد . " چون [ سپاه سفيانى ] به بيابان مدينه مى رسد خداوند آنها را در زمين فرو مى برد ، واين مصداق فرموده خداى بزرگ است كه فرمود : " واگر تو اى پيامبر سختى حال تبهكاران را مشاهده كنى آنگاه كه ترسان و
هراسان گشته و هيچ از عذاب آنان فروگذار نشود و از مكانى نزديك گرفتار شوند ".
 "همينكه به بيابان مى رسند به زمين فرو مى روند وكسانى كه پيشاپيش رفته اند باز مى گردند تا ببينند آن قوم چه كردند كه خود نيز به سرنوشت آنان دچار مى شوند و عقب ماندگان نيز از راه رسيده و به آنها مى پيوندند كه جوياى حال آنان شوند ، به همين بلا گرفتار مى شوند . "

آن حضرت پس از اين معجزه فرو رفتن دشمنان در زمين ، با سپاه خود كه متشكل از ده و
اندى هزار تن است از مكه رهسپار مدينه مى گردد ، و پس از نبردى با نيروهاى دشمن ، مستقر در آنجا ، مدينه را آزاد ساخته ، آنگاه با آزاد سازى دو حرم مكه و مدينه ، فتح حجاز و تسلط بر منطقه خاتمه مى يابد .
برخى از روايات خاطر نشان مى سازد كه آن حضرت ، پس از پيروزى بر حجاز راهى جنوب ايران مى شود و
در آنجا با سپاه ايران و توده هاى مردم آن سامان به رهبرى خراسانى و شعيب بن صالح بر مى خورد آنان با وى بيعت كرده و با همرزمى يكديگر با قواى دشمن در بصره به پيكار مى پردازند كه سر انجام به پيروزى بزرگ و آشكارى دست مى يابند .
سپس امام ( ع ) وارد عراق گرديده و
اوضاع داخلى آنجا را پاكسازى مى كند و با درگيرى با بقاياى نيروهاى سفيانى و گروهكهاى متعدد شورشى آنها را شكست داده و به قتل مى رساند . آنگاه عراق را مركز حكومت و كوفه را پايتخت خود قرار مى دهد ، و بدين سان ، يمن ، حجاز ، ايران ، عراق و كشورهاى خليج فارس يكپارچه تحت فرمانروائى آن حضرت در مى آيد .

 روايات ياد آور اين معناست كه نخستين جنگى را كه حضرت مهدى ( ع ) پس از فتح عراق به آن اقدام خواهد نمود جنگ با تركان است : " اول لواء يعقده يبعثه إلى الترك فيهزمهم " نخستين سپاهى كه حضرت مهدى ( ع ) تشكيل مى دهد لشكرى است كه به سوى تركها گسيل داشته و
آنها را شكست مى دهد . و ظاهرا مقصود از تركان ، روس ها است كه بعد از جنگ جهانى با روميان يعنى غربيها ضعيف و ناتوان مى شوند و امام ( ع ) پس از تجهيز ، سپاه بزرگ قومش را راهى قدس مى گرداند ، در اين هنگام سفيانى در برابر آن حضرت عقب نشينى مى كند تا اين كه لشكريان حضرت مهدى ( ع ) در " مرج عذراء " نزديك دمشق فرود مى آيند ، و گفتگو و مذاكراتى ميان آن بزرگوار و سفيانى انجام مى پذيرد ، اما موضع سفيانى در مقابل آن حضرت ضعيف است بخصوص كه موج گسترده مردمى به آن حضرت گرايش پيدا مى كنند .
به گونه اى كه روايات نشان مى دهد ، سفيانى مى خواهد قدرت را به او واگذارد ، اما حاميان يهودى و
رومى وى و دستيارانش او را سرزنش مى كنند . آنها با بسيج نيروهاى خود با امام ( ع ) وسپاه وى درگير نبردى بزرگ مى شوند ، نبردى كه محورهاى ساحلى آن ، از عكا در فلسطين گرفته تا انطاكيه در تركيه ودر داخل از طبريه (1) تا دمشق وقدس را فرا مى گيرد .
 در اين هنگام خشم الهى برنيروهاى سفيانى و
يهودى و رومى فرود آمده و به دست مسلمانان كشته مى شوند ، به گونه اى كه اگر يكى از آنان در پشت صخره اى پنهان شود ، آن صخره بانگ بر آورد : اى مسلمان ، در اينجا فردى يهودى مخفى شده او را هلاك كن . در اين لحظه ظفر و يارى خداوند بر امام مهدى ( ع ) و مسلمانان به ارمغان آمده پيروزمندانه وارد قدس مى گردند .
غربيان مسيحى به طور ناگهانى مواجه با شكست يهوديان ونيروهاى پيشتيبان آنها به دست با كفايت آن حضرت مى شوند ، از اين رو آتش خشم آنان برافروخته شده وعليه امام ( ع ) اعلان جنگ مى دهند . ولى ناگاه حضرت مسيح عليه السلام از آسمان به قدس فرود آمده و
با سخنان خويش جهانيان و بويژه مسيحيان را مورد خطاب قرار مى دهد . فرود آمدن حضرت مسيح ( ع ) براى جهان علامت و نشانه اى است كه موجب شادى مسلمانان و ملتهاى مسيحى خواهد گرديد .

به نظر مى رسد كه حضرت مسيح ( ع ) ميان حضرت مهدى ( ع ) وغربى ها و
ساطت نموده ، قرار داد صلحى به مدت هفت سال بين دو طرف بسته مى شود . " بين شما و روميان چهار پيمان صلح بر قرار مى شود كه جهارمين آنها به دست مردى از ( خاندان ) هرقل ، انجام مى پذيرد و هفت سال به طول مى انجامد . مردى از عبد القيس به نام " مستور بن غيلان " پرسيد : اى پيامبر خدا پيشواى مردم در آن روز چه كسى خواهد بود ؟ فرمود : مهدى از فرزندانم ، كه مردى چهل ساله بنظر مى رسد ، چهره اش چون ستاره تابان مى درخشد ،بر گونه راست او خالى وجود دارد ، ودر حالى كه دو قباى قطوانى (2) به تن دارد همچنون مردان بنى اسرائيل جلوه مى كند ، وى گنجينه هاى زمين را استخراج نموده و شهرى شرك آلود را آزاد مى سازد . " 

 

آنگونه كه در بعضى روايات آمده غربى ها پس از دو سال پيمان صلح را مى شكنند . شايد انگيزه اين پيمان شكنى ، ترس و وحشتى است كه حضرت مسيح ( ع ) در اثر ايجاد موج همبستگى مردمى در بين ملتهاى آنان بوجود مى آورد . بسيارى از غربيها به آئين اسلام گرويده و حضرت مهدى ( ع ) را مورد حمايت و تأييد خويش قرار مى دهند .

لذا روميان در يك هجوم نا گهانى با نزديك به يك ميليون سرباز به سرزمين شام و فلسطين يورش مى آورند . " آنگاه با شما پيمان شكنى نموده و با ارتشى متشكل از هشتاد لشكر و هر لشكر دوازده هزار سرباز به سوى شما گسيل مى شوند " و نيروهاى اسلام روياروى آنان قرار گرفته و حضرت مسيح موضع خود را هماهنگ با حضرت مهدى ( ع ) اعلام داشته و پشت سر وى در قدس نماز مى گزارد . نبرد با روميان  ( غربيها ) در همان محورهاى نبرد آزادى قدس ، از عكا تا انطاكيه ، و از دمشق تا قدس ومرج دابق (2) روى خواهد داد كه شكستى سخت متوجه روميان و پيروزى بزرگ و آشكارى نصيب مسلمانان مى گردد .
پس از اين كارزار دروازه هاى پيروزى جهت فتح نمودن اروپا وغرب مسيحيت ، به روى آن حضرت گشوده مى شود  و
ظاهرا بسيارى از كشورها به وسيله انقلاب ملتهاى خودشان فتح مى گردد ، چرا كه ملتها حكومتهاى خود را كه مخالف حضرت مهدى و مسيح عليهما السلام است سرنگون ساخته و حكومتهاى طرفدار آن حضرت را بر پا مى دارند .

بعد از فتح غرب توسط امام ( ع ) و در آمدن آن تحت فرمانروائى آن حضرت ، واسلام آوردن بيشتر مردم آن سامان ، حضرت مسيح عليه السلام رحلت نموده و حضرت مهدى ( ع ) و مسلمانان بر پيكر او نماز مى گزارند ، و آنطور كه روايات مى گويد ، امام عليه السلام مراسم دفن ونماز خواندن بر بدن وى را آشكارا در حضور مردم انجام مى دهد ، تا همچنون بار اول در باره او سخن ناروا نگويند ، سپس پيكر پاك او را با پارچه اى كه دست بافت مادرش مريم صديقه عليها سلام كفن نموده و در جوار مزار شريف مادرش در قدس به خاك مى سپارد . 

 

 

 

پس از فتح جهان توسط آن حضرت و يكپارچگى تمام دولتهاى جهان به صورت يك حكومت اسلامى ، امام ( ع ) جهت تحقق بخشيدن به اهداف الهى در ابعاد گوناگون و در ميان ملتهاى جهان اقدام مى كند ، وبراى تعالى بخشيدن وشكوفائى زندگى مادى و تحقق توانگرى و رفاه همگان قيام نموده و جهت گسترش فرهنگ و دانش ، و بالا بردن سطح آگاهى دينى و دنيايى مردم مى كوشد .
طبق برخى روايات ، ميزان افزايش دانشى را كه آن حضرت بردانش مردم اضافه مى كند ، به نسبت 25 به 2 است ، يعنى اضافه بر 2 جزء از علم را كه قبلا دارا بوده اند 25 جزء ديگر را بر آن افزوده و به طور كلى دانش بشر 27 جزء خواهد شد . هم چنانكه در زمان آن حضرت پاى ساكنان زمين به سوى ساكنان كرات گشوده مى شود بلكه مرحله گشوده شدن درهاى عالم غيب به روى اين جهان مادى ما آغاز مى گردد ، كه انسانهائى از بهشت به زمين مى آيند كه براى مردم اعجاز آور و خارق العاده خواهد بود و در روزگار آن حضرت و بعد از آن شمارى از پيامبران و امامان عليهم السلام به زمين باز خواهند گشت و تا هر زمان كه اراده حق تعالى باشد فرمانروايى خواهند نمود.
 واين امر از نشانه هاى رستاخيز و
مقدمات آن مى باشد . به نظر مى رسد كه جنبش دجال ملعون و فتنه وآشوب او يك حركت انحرافى بهره گيرى از پيشرفت علوم و حالت رفاهى باشد كه در زمان امام ( ع ) جامعه بشرى به آن دست مى يابد ، دجال از روشهاى پيشرفته چشمبندى ، براى فريب جوانان پسر و دختر و زنان كه بيشتر پيروان او را تشكيل مى دهند ، استفاده مى كند .
از اين رو در جهان موجى از فتنه و
آشوب بوجود مى آورد كه فريبكارى هاى او را باور مى كنند ، اما حضرت مهدى ( ع ) نيرنگ هاى وى را آشكار ساخته و به زندگى او وهوادارانش خاتمه مى بخشد .
 

*****************


 اين بود دورنمائى كلى از حركت وانقلاب جهانى حضرت مهدى موعود ( ع ) .

 اما روزگارى كه اين حوادث در آن رخ مى دهد ، آشكارترين نشانه ها و
رويدادهاى آن از زبان روايات چنين است :
- نخست فتنه اى است كه بر امت اسلامى پيش مى آيد و روايات ، آن را آخرين و سخت ترين فتنه ها توصيف مى كند كه بر آنان وارد شده ، وبا ظهور امام ( ع ) بر طرف مى گردد . نكته قابل اين است كه تمام ويژگيهاى كلى و مشروح اين آشوب با فتنه و سلطه غربى ها و نيز كشورهاى شرقى هم پيمان با آنان در آغاز اين قرن ، تطبيق مى كند چه اين كه اين آشوب سراسر ممالك اسلامى و تمام خانواده آنان را در بر مى گيرد . " خانه اى وجود ندارد مگر اين كه آن فتنه داخل آن شده و هيچ مسلمانى نمى ماند مگر اين كه مورد آسيب آن واقع مى شود . "
ملت هاى كافر بر كشورهاى مسلمانان هجوم مى آورند ، آنگونه كه گرسنگان آزمند بر سفره چرب و
رنگين حمله مى كنند . " به هنگام فتنه و آشوب ، گروهى از غرب و گروهى از شرق آمده و بر امت من حكمرانى كنند . " اين فتنه از سرزمين شام ، سرزمينى كه دشمنان ما سلطه گرى استعمارى سياه خويش را از آنجا آغاز نموده ، و آن را كانون پرتوافكن تمدن من نامند شروع مى شود در نتيجه آشوبى به پا مى شود كه در زبان روايات به " فتنه فلسطين " از آن ياد شده ، آشوبى كه كشور شام در اثر آن ، هم چون آب درون مشك به هم مى خورد . " چون فتنه فلسطين بر پا شود منطقه شام دچار آشفتگى و نابسامانى گردد ، مانند بهم خوردن آب در مشك ، وآنگاه كه زمان پايانش فرا رسد پايان يافته و اندكى از شما پشيمان مى شويد . "

روايات ، نسل ها وفرزندان مسلمانان را بدين گونه توصيف مى كند : كه آنان با فرهنگ اين فتنه و
آشوب نشو ونما مى كنند به گونه اى كه از ديگر فرهنگ ها بى اطلاع مى مانند  و فرمانروايان ستمگرى كه با احكام كفر و هوا و هوس بر مسلمانان حكمرانى نموده و آنان را با بدترين وضعى شكنجه مى دهند . احاديث شريف ، به وجود آورندگان اين آشوب را روميان ( غربيها ) وتركان كه ظاهرا مراد از آنان ( روسها ) باشند ، نام برده ، و آنگاه كه حوادث بزرگى در سال ظهور حضرت مهدى ( ع ) رخ مى دهد ، آنان نيروهاى خود را در رمله فلسطين و در انطاكيه در ساحل تركيه سوريه و در جزيره ، واقع در مرزهاى سوريه عراق تركيه ، مستقر مى سازند . " زمانيكه روم ترك       (روسيه و غرب ) عليه شما شورش و با يكديگر نيز مخالفت و كشمكش مى نمايند و جنگ و درگيرى ها در جهان رو به افزايش مى رود ، هواداران تركان ، جهت استقرار در جزيره و خوارج روم به انگيزه فرود آمدن در رمله به حركت در مى آيند "

هم چنين در روايات آمده كه آغاز ظهور آن بزرگوار از ايران خواهد بود . " نقطه آغاز ظهور او از سوى مشرق است و
چون آن هنگام فرا رسد ، سفيانى خروج مى كند . " يعنى ، آغاز مقدمات وزمينه ظهور آن حضرت بدست طرفداران سلمان فارسى ، ياران درفش هاى سياه انجام پذيرفته و نهضت آنان به دست مردى از قم به وجود مى آيد"
 مردى از قم قيام نموده و
مردم را به حق دعوت مى نمايد . گروهى كه گرد او جمع مى شوند ، دلهاشان چون پاره هاى آهن محكم واستوار است و آنچنان نستوه اند كه از تندبادها و طوفانهاى كارزار نمى هراسند ، و از نبرد خسته و افسرده نشده و وحشتى به دل راه نمى دهد ، و همواره توكل و اتكاء آنها به خدواند است و فرجام نيكو از آن تقوا پيشگان خواهد بود . "

آنان پس از بپاخاستن و
به وچود آوردن انقلابشان از دشمنان خود ( ابرقدرتها ) مى خواهند كه آنها را به حال خود رها نموده و در امور آنها دخالت نكنند ، اما آنان بر اين امر اصرار دارند . " حق را مى جويند ، به آنان سپرده نمى شود ، بار ديگر خواستار آن مى شوند ديگر بار نيز سپرده نمى گردد ، با مشاهده اين وضع سلاح بر دوش گرفته ، و به مبارزه ادامه مى دهند تا خواسته آنها را عملى مى نمايند ولى اين بار اينان نمى پذيرند ، تا اين كه قيام نموده و پرچم نهضت را به دست صاحب شما يعنى حضرت مهدى ( ع ) مى سپارند ، و كشته هاى آنان شهيدان راه حق هستند " و به گفته روايات آنها سر انجام در جنگ طولانى خود پيروز گشته و دو شخصيتى که وعده داده شده در ميان آنان ظاهر مى شوند . كه يكى خراسانى بعنوان فقيه ومرجع ، يا رهبر سياسى ، وديگرى شعيب بن صالح كه جوانى گندم گون ، باريش كم پشت از اهالى رى ، مى باشد به عنوان فرمانده نظامى مى باشد . با سپردن اين دو شخصيت پرچم اسلام را به حضرت مهدى ( ع ) ، با نيروهاى خود در نهضت آن حضرت شركت مى نمايند ، وشعيب بن صالح به سمت فرماندهى كل قواى حضرت مهدى ( ع ) نائل مى گردد .

 هم چنين روايات از حركتى ياد مى كند كه در سوريه توسط " عثمان سفيانى " كه از هواداران روميان وهم پيمان با يهود است بر پا شده و وى سوريه واردن را يك پارچه در قلمرو حكومت خويش در مى آورد . " خروج سفيانى امرى حتمى است كه از آغاز تا انجام آن پانزده ماه به طول مى انجامد . شش ماه آن را به جنگ و
كشتار پرداخته و با به تصرف در آوردن پنچ منطقه ، نه ماه كامل بر آن مناطق فرمانروائى مى كند . "

طبق گفته روايات آن مناطق پنجگانه علاوه بر سوريه و
اردن ، احتمالا لبنان را نيز در بر مى گيرد . اين وحدت ناميمونى است كه توسط سفيانى در كشور شام به وجود مى آيد ، زيرا كه هدف آن ايجاد يك خط دفاعى ( عربى ) از اسرائيل ، و پايگاهى براى روياروئى با ايرانيان و زمينه سازان حكومت حضرت مهدى ( ع ) مى باشد . از اين رو سفيانى اقدام به اشغال و تصرف عراق نموده و نيروهاى وى وارد عراق مى گردند . " او تعداد يكصد وسى هزار نيرو را به كوفه اعزام مى نمايد و آنها در محلى بنام " روحاء " و " فاروق " فرود مى آيند ، آنگاه شصت هزار تن از آنان روانه كوفه شده و در محل مقبره حضرت هود ( ع ) در نخيله منزل مى كنند ، و گويا من سفيانى ( و يا همراه و يار او ) را مى بينم كه در كوفه و در زمينهاى پهناور و سرسبز شما رحل اقامت افكنده و منادى او بانگ بر مى آورد كه هر فردى سر شيعه على را بياورد هزار درهم به او داده مى شود ، در اين هنگام است كه همسايه به همسايه اش حمله ور شده و مى گويد اين شخص از زمره آنان است . "

آنگاه سفيانى را به پركردن خلا سياسى كه در حجاز بوجود آمد وادار مى نمايند و براى مبارزه و
نابودى حكومت حضرت مهدى ( ع ) كه زبانزد مردم بوده و انتظار آغاز آن را از مكه دارند ، حكومت سفيانى را تقويت مى نمايند . از اين رو سفيانى سپاه خود را به حجاز گسيل داشته و نيروهايش با ورود به شهر مدينه در آنجا دست به فساد زده و سپس آهنگ مكه مى نمايند ، جائى كه حضرت مهدى ( ع ) نهضت خويش را از آن مكان آغاز نموده است . پس از آن معجزه اى كه پيامبر صلى الله عليه وآله در مورد سپاه سفيانى قبل از رسيدن به مكه وعده داده است ، يعنى فرو رفتن به زمين ، رخ خواهد داد . " پناهنده اى به خانه پناه مى برد ، آنگاه سپاهى به سوى او فرستاده مى شود ، همين كه به بيابان مدينه مى رسند در زمين فرو مى روند . " پس از آن سفيانى بعد از شكست از ايرانيان و يمنى ها در عراق ، و شكستى كه در حجاز به دست حضرت مهدى ( ع ) به واسطه معجزه فرو رفتن در زمين نصيب او مى گردد ، عقب نشينى مى كند و جهت روياروئى با پيشروى امام ( ع ) كه با سپاه خويش راهى دمشق و قدس مى باشد ، به جمع آورى وبازسازى نيروهاى خود در داخل كشور شام مى پردازد . روايات اين نبرد را حماسه اى بزرگ دانسته كه از عكا تا صور و انطاكيه در ساحل دريا ، و در داخل منطقه ، از دمشق تا طبريه و قدس امتداد مى يابد . در اين گيرودار خشم خداوند بر سفيانى و همدستان يهودى و رومى ( غربى ) وى فرود آمده و پس از شكستى سخت و كوبنده ، سفيانى به اسارت در آمده و كشته مى شود ، آنگاه حضرت مهدى ( ع ) به همراهى مسلمانان وارد قدس مى گردد . هم چنانكه روايات نهضت ديگرى را كه زمينه ساز حكومت آن حضرت بوده و در يمن پديد مى آيد ، ياد نموده و رهبر آن نهضت " يمنى " را ستوده و يارى نمودن وى را بر مسلمانها واجب مى شمارد .
" در بين پرچمها هيچ پرچمى از درفش يمنى هدايت كننده تر نيست پس از خروج يمنى فروش سلاح به مردم حرام است
و چون خروج كند به يارى او بشتاب زيرا كه درفش او درفش هدايت است . جايز نيست هيچ مسلمانى از آن سرپيچى نمايد كه اگر چنين كند اهل آتش خواهد بود ، چرا ده يمنى مردم را به حق و راه راست فرا مى خواند . "
چنانكه روايات ، از ورود نيروهاى يمنى به عراق جهت يارى ايرانيان در برابر نيروهاى سفيانى خبر مى دهد و
ظاهرا وى وسپاهيانش در يارى نمودن حضرت مهدى ( ع ) حجاز نقش مهمى را ايفاء مى كنند . هم چنين از نهضت مردى مصرى قبل از خروج يمانى و سفيانى سخن به ميان آورده و جنبشى ديگر را به فرمانده ارتش مصر ، وحركتى را به قبطيان اطراف مصر نسبت مى دهد . آنگاه ورود نيروهاى غربى يا مغربى را به مصر ، و به دنبال آن خروج سفيانى را در كشور شام خاطر نشان مى سازد . و نيز از روايات چنين بر مى آيد كه حضرت مهدى ( ع ) براى مصر موقعيت تبليغى خاصى در سطح جهان قرار مى دهد و آنجا را به عنوان منبر سخنرانى خويش انتخاب مى فرمايد و سپس كيفيت ورود آن حضرت و يارانشان را به مصر بيان مى نمايد : " آنگاه آنان ( مهدى ( ع ) ويارانشان ) وارد مصر شده و حضرت برفراز منبر آن قرار مى گيرد و با مردم سخن مى گويد . زمين بر اثر عدل و داد ، رونق و نشاط تازه اى به خود گرفته ، و آسمان باران رحمت خود را فرو مى بارد ، درختان بارور شده و زمين گياهان خود را مى روياند و زينت بخش ساكنان خود مى گردد ، حيوانات وحشى به گونه اى در آرامش و امنيت بسر مى برند كه همچنون حيوانات اهلى مى توانند در همه جا آسوده بچرند . دانش در دل مؤمنان آن چنان جاى گزين مى شود كه هيچ مؤمنى از لحاظ علمى به برادر دينى اش نياز پيدا نمى كند . آن روز ، مصداق اين آيه شريفه " يغنى الله كلا من سعته " [ خداوند همگان را از غناى بى كران خويش توانگر مى سازد ] آشكار مى گردد . "

اما در مورد كشور اسلامى مغرب ، بنا به گفته روايات ، نيروهاى از آنجا وارد سرزمين شام وچه بسا مصر گرديده ، و
برخى از آنها داخل عراق مى شوند  و مأموريتهاى آنان همچنون مأموريت نيروهاى بازدارنده عرب ويا بين المللى است كه به نفع اسلام و مسلمانان نخواهد بود . اين نيروها در شام با نيروهاى ايرانى و زمينه سازان دولت حضرت مهدى ( ع ) رويارو شده و با يكديگر به زد و خورد مى پردازند . پس از آن به سوى اردن عقب نشينى نموده ، و باقيمانده آنها بعد از خروج سفيانى عقب نشسته و يا به او مى پيوندند . و سپس به كمك دولت مصر كه با قيام مردم خود روبرو شده ، و يا به يارى نيروهاى غربى كه اندكى قبل از خروج و حركت سفيانى در شام وارد سرزمين مصر شده اند  مى شتابند .

روايت مربوط به عصر وزمان ظهور حضرت ( ع ) خاطر نشان مى سازد كه يهوديان در آخر الزمان در روى زمين ايجاد فساد و
فتنه نموده و گرفتار تكبر ورزى و خود بزرگ بينى مى گردند . آنگونه كه خداوند در قرآن آنان را وصف نموده ، اين خوى برترى جوئى به دست پرچمدارانى كه از خراسان خروج مى نمايند نابود مى گردد . " چرا كه هيچ چيز نمى تواند آنان را از تصميم خود برگرداند تا آن كه درفش هاى خود را در قدس به اهتزاز در آورند . " و ايرانيان قومى هستند كه به زودى خداوند متعال آنان را عليه يهوديان برخواهد انگيخت . " ما بندگان نيرومندى از خود را عليه شما بر مى شورانيم " روايات ، هلاكت موعود يهوديان را كه در يك و هله ويا چندين وهله پيش از ظهور حضرت ( ع ) و بعد از آن اتفاق مى افتد ، مشخص ننموده ، اما آخرين مرحله آن را وصف مى نمايد كه به دست تواناى حضرت مهدى ( ع ) و سپاهان وى كه بيشتر آنها ايرانى هستند به هلاكت مى رسند  و اين رويداد به صورت كارزارى بزرگ است كه در آن عثمان سفيانى حاکم سرزمين شام در كنار يهوديان و روميها و در خط مقدم دفاعى آنان قرار دارد .
بنا به نقل روايات ، امام مهدى ( ع ) نسخه هاى اصلى تورات را از درون غارى در انطاكيه و
كوهى در فلسطين و از درياچه طبريه بيرون آورده و با استناد به آن يهوديان را محكوم نموده و نشانه و علامتها و معجزات را براى آنان آشكار مى سازد . برخى از يهوديان كه بعد از نبرد آزادى قدس جان سالم بدر برده اند تسليم آن بزرگوار شده وكسانى كه تسليم نمى شوند از كشورهاى عربى اخراج مى گردند .

 آنطور كه از روايات استفاده
مى شود ، اندكى قبل از ظهور حضرت ، جنگى جهانى بين روميان و تركان يعنى غربيها و روسيه رخ مى دهد كه سبب آغاز آن از ناحيه مشرق است و از پاره اى ديگر از روايات چنين برمى آيد كه جنگ مزبور به صورت جنگهاى منطقه اى خواهد بود . " در سال ظهور آن حضرت  ( ع ) جنگهاى زيادى در روى زمين به وقوع مى پيوندند كه خسارتهاى آن متوجه آمريكا و اروپا مى گردد . " " آتش جنگ در مغرب زمين همچنون شعله ور شدن آتش در هيزم بسيار برافروخته مى گردد ، بين مردم شرق و غرب و حتى مسلمانان ايجاد اختلاف مى شود ، و مردم در اثر هراس و وحشتى كه دارند با رنج وگرفتارى سختى روبرو خواهند شد " هم چنين روايات خبر مى دهد كه زيانهاى جانى و تلفات اين جنگ بعلاوه بيمارى طاعون كه پيش از جنگ و پس از آن شيوع پيدا مى كند ، به دو سوم ساكنان زمين مى رسد ، و اين خسارتها به مسلمانان وارد نمى گردد مگر به صورت غير مستقيم . " اين حادثه رخ نمى دهد مگر اين كه دو سوم مردم جهان از بين مى روند ، پرسيديم : وقتى دو سوم مردم از بين بروند چه كسى باقى خواهد ماند ؟ فرمود : آيا شما نمى خواهيد جزء يك سوم باقى مانده باشيد ؟ "

پاره اى از روايات ، اشاره دارد به اين كه اين نبرد در چند مرحله انجام مى پذيرد ، و آخرين مرحله آن بعد از ظهور حضرت مهدى ( ع ) و
آزاد سازى حجاز توسط آن بزرگوار وورود او به عراق خواهد بود .

............................................................

(1) شهر طبريه ودرياچه معروف آن در فلسطين قرار دارد . (2) قطوان نام منطقه اى در كوفه.

(2) نام منطقه اى در فلسطين اشغالى .

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 10:6 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

عنوان مقاله : پس‌ از ظهور

منبع : کتاب در فجر ساحل‌
نویسنده :  محمد حكيمي‌


 
در روايات‌ بسياري‌ جهان‌ پس‌ از ظهور به‌ تصوير كشيده‌ شده‌ است‌؛ كه‌ در اينجا به‌ برخي‌ از آنها اشاره‌ مي‌كنيم‌؛

 1. حكومت‌ واحد جهاني‌


 
پيامبر، صلّي‌اللّه‌عليه‌وآله‌:
 
سوگند به‌ آن‌ كس‌ كه‌ مرا مژده‌آور راستين‌ قرار داد، اگر از عمر جهان‌، جز يك‌ روز نماند، خداوند همان‌ يك‌ روز را بس‌ دراز دامن‌ كند، تا فرزندم‌ مهدي‌ خروج‌ نمايد. پس‌ از خروج‌ او، عيساي‌ روح‌ الله‌ فرود آيد، و در پشت‌ سر وي‌ نماز گزارد. آنگاه‌ زمين‌ با فروغ‌ پروردگار خويش‌ روشن‌ شود و حكومت‌ مهدي‌ به‌ شرق‌ و غرب‌ گيتي‌ برسد
.

 2. رشد عقلاني‌


 
امام‌ باقر، عليه‌السلام‌:
 
قائم‌ ما، به‌ هنگام‌ رستاخيز خويش‌، نيروهاي‌ عقلاني‌ توده‌ها را تمركز دهد. و خِرَدها و دريافتهاي‌ خلق‌ را به‌ كمال‌ رساند
.

 3. شادابي‌ و صفاي‌ زندگي‌


 
پيامبر، صلّي‌اللّه‌عليه‌وآله‌:
 
مهدي‌، در امت‌ من‌ خواهد بود. در آن‌ روزگار، آسمان‌، باران‌ فراوان‌ ببارد و زمين‌ هيچ‌ روييدني‌ را در دل‌ نگاه‌ ندارد
.
 امام‌ علي‌، عليه‌السلام‌:
 
اگر قائم‌، بپاخيزد، آسمان‌ ـ چنانكه‌ بايد ـ باران‌ بارد و زمين‌ گياه‌ روياند. كينه‌ها از سينه‌ها بيرون‌ رود. حيوانات‌ نيز با هم‌ سازگاري‌ كنند.

 4. مساوات‌


 
پيامبر، صلّي‌اللّه‌عليه‌وآله‌:
 
ـ ابو سعيد خُدري‌ مي‌گويد: پيامبر، صلّي‌اللّه‌عليه‌وآله‌، فرمود:  «به‌ مهدي‌ بشارتتان‌ مي‌دهم‌. او به‌ هنگام‌ اختلاف‌ مردمان‌، از ميان‌ امت‌ من‌ انگيخته‌ مي‌شود... ساكنان‌ آسمان‌ و زمين‌ از او خشنود خواهند بود. او مال‌ را بدون‌ خرده‌ تقسيم‌ مي‌كند»  ـ مردي‌ پرسيد: منظور چيست‌؟ فرمود:  «ميان‌ همه‌، مساوي‌»
 امام‌ باقر، عليه‌السلام‌:
 
مهدي‌، ميان‌ مردم‌ ـ در تقسيم‌ اموال‌ ـ به‌ مساوات‌ رفتار مي‌كند، به‌ طوري‌ كه‌ ديگر نيازمند و محتاجي‌ يافت‌ نمي‌شود
.

 5. بي‌نيازي‌ همگاني‌


 
امام‌ صادق‌، عليه‌السلام‌:
 
به‌ هم‌ بپيونديد. به‌ يكديگر نيكي‌ روا داريد و مهرباني‌ كنيد. سوگند به‌ آن‌ كس‌ كه‌ دانه‌ را در دل‌ خاك‌ شكافت‌ و جان‌ انسان‌ را آفريد، روزگاري‌ برسد، كه‌ كسي‌ براي‌ درهم‌ و دينار خويش‌ جايي‌ نيابد، به‌ اين‌ علت‌ كه‌ همة‌ مردمان‌، از فضل‌ خدايي‌... بي‌ نياز باشند و مستغني‌
.
ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 10:4 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

موضوع مقاله : برهان و استدلالى قاطع بر اين ادعّا كه: عصر ما عصر زندگى راستين بشرى نيست

مقدمه:

مكتب الهى و اسلامى اسلام پيروان خود را تشويق مى كند و اميد دارد تا در مقابل پديده هاى گوناگون فكرى و اجتماعى ، با استدلال و دليل و يا با زبان فطرت و الهام درونى برخورد نمايند،در قرآن مجيد: زبان گفتارى و اعتراضى قرآن بلند است و بگوش مى رسد كه : خطاب به مسلمانان و موحّدان و جهانيان مى فرمايد :

اَفََلا يَتَدبرّوُن 1   اَفَلا يَنظروُن 2 قُل هاتوُا  برهانَكُم اِن كُنتُم صادِقين  3 اَفَلَم يَدَّبَرَّو الْقَولَ امْ جاءَ هُمْ مالَمْ يَأْتِ آباءَهُمُ الْأوَّلين 4 

علاوه بر آيات و روايات فراوانى كه تدبّر و استدلال و خرد گرايى را از مسلمين عالم خواستار شده است در معارف اسلامى اصول جهان بينى الهى (اصول دين ) را نيز بايد استدلال و تعقّلى (و نه تقليدى ) فرا گرفت .

با عنايت به مقدمه كوتاه فوق در آيات و روايات فراوانى ، معارف اسلامى به ما آموزش مى دهند كه آفرينش جهان هستى هدفدار و بر اساس حكمت متعالى الهى و در جهت تكامل موجودى به نام انسان است .

قالَ رَبُّنا الَذى اَعْطى كُلَّ شى ء خَلْقَه ثُمَّ هَدى 5

پروردگار ما پروردگاريست كه خلقت شايسته اى به هر موجودى عنايت كرد سپس آن موجود را هدايت كرد. 

در توضيح و تبيين و تفسير آيه فوق، مفسّران والا مقام اسلامى فرموده اند : آيه به ما، هدايت تكوينى جهان

هستى و تمام اجزاى نظام هستى را معرّفى مى كند ( هدايت تكوينى ، هدايتى است كه بر اساس آن هر موجودى ابزار و وسايل رشد و تكاملش در درون و در محيط پيرامونش ، توسط خداى عالميان فراهم و خلق شده است )

علاوه بر هدايت تكوينى آيه فوق بيانگر هدايت تشريعى نيز مى گردد زيرا هدايت موجودى بنام انسان كه داراى قدرت تعقّل و اراده و اختيار و انتخاب است يعنى داراى ويژگى منحصر بفرد است ، با ساير موجودات و پديده هاى نظام هستى تفاوت دارد.

از اينرو هدايت تكوينى و تشريعى، براى نظام هستى و انسان از ديدگاه قرآن مجيد ، لازمه جهان بينى الهى شمرده شده است و هدايت تكوينى و تشريعى هدفدارى خالق متعال را ثابت مى كند زيرا هدايت و هدفدارى لازم و ملزوم يك ديگرند به گونه اى كه هدايت بدون هدفدارى ، ظلالت و گمراهى است و در واقع هدايت نيست ،

نتيجه سخن آنكه :

بر اساس مبانى فكرى اسلامى (قرآن و سنّت پيامبر و اهل البيت عليهم السلام اجمعين )

نظام آفرينش هدفدار است و هدفدارى همان حكيمانه بودن نظام آفرينش است كه تمام خلقت و آفرينش پديده ها براى تحقّق قابليّت ها و استعدادهاى شگرف درونى انسانها است تا جايى كه مولى الموحدين على بن ابى طالب عليه السلام فرموده اند :

اَتَزعَمُ اِنَّكَ جرمٌ صغيرٌ    و فيك انطوى العالَم اْلَاكبرُ

اى انسان آيا گمان مى كنى جسم كوچكى هستى – در درون تو دنياهاى بزرگ ( استعدادهاى شگرف ) وجود دارد.

و اين استعدادهاى  فراوان درونى كه در فطرت و خمير مايه جان انسانها براى تكاملشان بالقوه وجود دارد جز در سايه هدايت رهبران راستين الهى بروز و ظهور نمى يابد، از اينرو حكمت الهى و خواست حق تعالى بر اين قرار گرفته است كه : در دوران و اعصارى تمام استعدادها و قابليتهاى آدميان به توسط عصاره و سلاله انبياء الهى حضرت مهدى موعود عليه السلام به فعليّت رسد و آدمى به تكامل انسانى و واقعى خويش دست يابد ، آن دوران طلايى ، حاكميت هدايت الهى بر جان و روح و روان جوامع و آحاد بشري، دوران راستين زندگى و حيات آدمى است انشاء الله .

از طرف ديگر :

اگر هدفها و حكمت هاى متعالى پروردگار عالميان ، در عينيّت زندگى انسانها آشكار نگردد انسان و زندگى انسانى و خلقت جهان، به هدف نهايى و آرمانى خود كه تكامل معنوى انسان است دست نيافته است و همه امكانات و نظامات آفرينش و پديده هاى جهان خلقت كه بايد در مسير اهداف متعالى و آرمانى بشرى باشد، بدون نتيجه و بازدهى ، و هرز رفته است. و استفاده بدون نتيجه امكانات و پديده هاى جهان خلقت برخلاف حكمت آفرينش و هدفدارى خلقت است .

پس اين استدلال و برهان قاطع بر هدفدارى و حكيمانه بودن نظام آفرينش به ما اعلام ميدارد كه :

عصر زندگى راستين حيات بشرى در پيش است و اميد به زندگى انسانى در عصر زندگى، امرى معقول ، درست و مطابق با هدفدارى و حكيمانه بودن نظام آفرينش است . 6

 يك سئوال اساسى:

دانش بشرى و علوم طبيعى و تجربى و تجربيّات قرون و اعصار گذشته پاسخگوى نيازهاى انسانى است !و دانش بشرى عصر زندگى حيات بشرى را مى تواند بسازد ؟!

پاسخ :

 سيانتيسم و علم گرايى بت بزرگ قرن ما است . در حالى كه علوم تجربى داراى دو نقص عمده و اساسى مى باشند كه اين دو نقص ، نقش هدايتى و جايگزينى علم به جاى وحى را – از زندگى بشر دور مى كند .

علوم بشرى داراى نقص نسبى هستند يعنى نسبت به گذشته كاملتر و هميشه نسبت به آينده ناقص اند از طرف ديگر علوم بشرى داراى نقص مطلقند يعنى سئوالاتى اساسى در زندگى بشر وجود دارد كه هرگز اين علوم پاسخگوى آنها نيستند – سئوال حيات اخروى چيست؟سعادت چيست ؟ هدايت چيست؟

اساساً علوم تجربى در نهايت براى بهبود زندگى مادى و طبيعى آدميان كارآيى و كاربرد دارند .اما انسانها علاوه

 بر نيازهاى طبيعى و جسمانى و مادى نيازهاى روحى و روانى و معنوى نيز دارند كه علوم بشرى از درك و پاسخگويى به اين نيازها جداً ناتوانند بنابراين حيات معقول و معنوى آدميان در پرتو علوم تجربى و مادى ميسّر نيست .(همچنانكه زندگى سراسر از اضطراب و دغدغه و نامتناسب مردم مغرب زمين گوياى سخن ما است ) از اينرو علم و دانش بشرى و هدايتهاى وحيانى و الهى در كنار يكديگر بايد كشتى وجود جوامع بشرى را به ساحل نجات رسانند و ايندو جز در حكومت مهدى موعود عليه السلام در كنار يكديگر قرار نمى گيرندو در اين دوران است كه علم و دانش از اسارت جهانخواران آزاد و در خدمت بشريّت قرار مى گيرد

پی نوشت ها:

1- سوره محمد آیه 24

2- سوره الغاشیه آیه 17

3- سوره بقره آیه 111

4- سوره المومنین آیه 68

5- سوره طه آیه 50

6- محمد حكيمى – عصر زندگى ص 13و 14 – با تغييرات كلى و اساسى

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 10:3 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
نواب اربعه
در زمان غيبت صغرى، چهارتن از بزرگان شيعه وكيل و سفير نايب خاص امام زمان عليه السلام  بودند كه خدمت آن حضرت مى رسيدند و وكالتشان به خصوص مورد تأييد بود، و پاسخ هاى امام در حاشيه نامه هاى سؤالى، توسط آنان بدست مردم مى رسيد. البته غير از اين چهار نفر، وكلاى ديگرى هم از طرف امام  عليه السلام  در بلاد مختلف بودند كه يا بوسيله همين چهار نفر امور مردم را به عرض امام زمان عليه السلام مى رساندند و از سوى امام در مورد آنان توقيع هايى صادر شده بود، و يا به گفته مرحوم آيت الله سيد محسن امين، سفارت اين چهار نفر سفارت مطلق و عام بوده ولى ديگران در موارد خاصى سفارت داشتند، از قبيل «ابوالحسين محمد بن جعفر اسدى» و «احمد بن اسحاق اشعرى» و «ابراهيم بن محمد همدانى» و «احمد بن حمزة بن اليسع»
نواب اربعه به ترتيب عبارتند از:

1ـ جناب ابو عمرو عثمان بن سعيد عمرى (به فتح عين و سكون ميم(

2ـ جناب ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعيد عمرى.

3ـ جناب ابوالقاسم حسين بن روح نو بختى.

4ـ جناب ابوالحسن على بن محمد سمرى (بفتح سين و ميم(

بهر صورت با پايان گرفتن دوران «غيبت صغرى» دوران «غيبت كبرى» آغاز شد و هنوز ادامه دارد; در زمان غيبت صغرى مردمى مى توانستند پاسخ مسائل خود رااز امام توسط نواب خاص دريافت دارند، ولى در اين زمان اين كار ممكن نيست، و مردم بايد مسائل خود را به نواب عام آن بزرگوار عرضه كنند و پاسخ مسائل رااز آنان بگيرند، زيرا نظر آنان به حكم تخصصى كه دارند و نيز به حكم رواياتى كه وارد شده حجت است.

 «مرحوم كشى» مى نويسد توقيعى از ناحيه امام(ع) صادر شد كه در آن فرموده اند: عذر و بهانه اى براى هيچيك از دوستان ما در تشكيك نسبت به آنچه ثقات ما از ما نقل مى كنند نيست، دانستند كه ما سر خود را به آنها واگذار كرديم و به آنان داديم.

 و نيز «شيخ طوسى» و «مرحوم شيخ صدوق» و «شيخ طبرسى» از اسحاق بن عمار نقل كرده اند كه گفت: مولاى ما حضرت مهدى عليه السلام (در مورد وظيفه شيعه در زمان غيبت) فرموده است: «و اما الحوادثُ الواقعةُ فارجعوا فيها الى رواة حديثنا فانهم حجتى عليكم و انا حجةُ الله عليكم»

در حوادث و پيشامدهايى كه واقع مى شود به روايت كنندگان حديث ما رجوع كنيد كه آنان حجت من بر شما هستند و من حجت خدا بر آنان مى باشم.

مرحوم طبرسى نيز در كتاب «احتياج» از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده است كه ضمن حديثى فرموده اند: «و اما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفاً لهواه مطيعاً لامر مولاه فللعوام ان يقلدوهُ»

 هر يك از فقهاء كه مراقب نفسش و نگهبان دينش، و مخالف هوى و هوسش، و مطيع فرمان مولايش (يعنى ائمه (عليه السلام)) باشد بر عوام لازم است كه از او تقليد كنند.

 بدين ترتيب امور مسلمين در زمان غيبت كبرى به دست ولى فقيه قرار گرفت كه با نظر او بايد انجام و جريان يابد، گرچه منصب فتوى و قضاوت و حكم براى فقهاء از پيش توسط ائمه معصومين جعل شده بود ولى رسميت مرجعيت و زعامت فقهاء اسلام از اين تاريخ پديد آمد و تا ظهور آن حضرت ادامه خواهد داشت.

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 10:2 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

موضوع مقاله : آغاز غيبت و داستان سرداب

 

پس از در گذشت و يا شهادت امام حسن(ع), ماموران خليفه عباسى حركت گسترده اى را آغاز كردند و به جست و جوى فرزند و جانشين آن حضرت پرداختند1. در هر جا كه احتمال وجود امام زمان(ع) را مى دادند, حضور مى يافتند. هدف آنان از هجوم به منزل امام حسن(ع) و اذيت و آزار بنى هاشم, دستگيرى و قتل فرزند امام حسن(ع) بود. اين پيگيرى خطرى بزرگ براى آينده امامت بود, كه با قد رت و حكمت پروردگار مهدى(ع) از نظرها پنهان گرديد و از خطرها به دور ماند.
در آغاز غيبت, ميان علما و دانشمندان اختلاف است. سه نظر در آن وجود دارد:
1.
گروهى مانند شيخ مفيد(ره) آغاز غيبت صغرا را از هنگام ولادت حضرت مهدى(ع) به شمار آورده اند2; زيرا از همان سالهاى
آغازين ولادت, آن حضرت غيبت نسبى داشت و شمارى اندك از ياران, وى را مشاهده كردند.
بنابراين نظر, دوره غيبت صغرا تقريباً 74 سال مى شود, يعنى از آغاز ولادت, تا پايان سفارت آخرين سفير حضرت.
2. برخى بر آنند كه غيبت صغرا, از سال 260 ه. ق. يعنى سال درگذشت امام حسن(ع) آغاز شد و اين مدت, تا شروع غيبت كبرا, دوران آمادگى شيعيان و اُنس آنان به جدايى از امام زمان(ع) نام گرفت. اين دوران تقريباً هفتاد ساله, غيبت همه جانبه نبود. سفيرانى رابط بين امام ومردم بودند و مردم با واسطه, پرسشهاى دينى و دنيايى خود را از آن حضرت دريافت مى كردند.
3. گروهى آغاز غيبت امام(ع) رااز زمانى مى دانند كه ماموران خليفه به منزل حضرت در سامرا, هجوم آوردند, تا وى را دستگير كنند و آن حضرت در آن هنگام, در سرداب و همان جا, از ديده ها پنهان شد و تاكنون, در آن جا, بدون آب و غذا زندگى مى كند و روزى از آن جا ظهور خواهد كرد.
اين داستان چنان شهرت يافته كه وى را (صاحب سرداب) لقب داده اند
3
در پاسخ اين سخنان بايد گفت: در منابع شيعى و كتابهاى اماميه, هيچ نامى از (سرداب) نيست. نويسندگان اهل سنت در نوشته هاى خود بر اين نظر اصرار مى ورزند ومتائسفانه اين مسائله دستاويز حمله نا آگاهانه برخى از آنان به تشيع گرديده است4. پنداشته اند كه شيعيان در ميانه سرداب, امام خودرا مى جويند و ظهورش را از آن نقطه انتظار مى كشند; از اين روى, تهمتهايى به شيعه زده اند و زحمت مراجعه به منابع شيعى را در اين زمينه به خود نداده اند.
البته داستان حمله ماموران معتمد عباسى به منزل امام(ع) و برخورد آنان با آب فراوان و ديدن فردى كه در گوشه اى نشسته و عبادت مى كند و سپس هجوم به طرف وى و ناكام شدن آنان از دستگيرى وى, در برخى از منابع شيعى آمده است, اما در اين نقل, بر فرض صحت سند و دلالت آن:
 اولاً: از)سرداب) نامى برده نشده است
 ثانياً: حمله ديگرى كه از ناحيه معتمد صورت گرفته خلاف آن چيزى را كه اهل سنت مى گويند, ثابت مى كند زيرا بنابراين نقل, امام(ع) آن محلّ را ترك كرد و از پيش چشم ماموران گريخت و در نتيجه, در سرداب نيست5
منشا خرده گيريهاى نا آگاهانه برخى به شيعه, در اين زمينه, آن است كه شيعيان به بخشى از حرم عسكريين در سامرا, يعنى (سرداب) احترام و توجه خاصى دارند و آن را زيارت مى كنند. خاطره هاى امامان خويش را گرامى مى دارند و آن مكان را مورد عنايت قرار مى دهند. و اين نه به خاطر آن است كه امام زمان(ع) دراين جا مسكن گزيده است و زندگى مى كند, بلكه از آن جهت كه زمانى مركز عبادت و سكونت چند تن از امامان راستين تشيع بوده است.
و ما حب الديار شقفن قلبى ولكن حبّ من سكن الديار گذشته از اين, بر اساس احاديث فراوانى كه در منابع شيعى وجود دارد, شيعيان بر اين باورند كه امام زمان(ع) در ميان مردم در رفت و آمد است و در مراسم حج و مانند آن شركت مى جويد و مانند يوسف كه برادرانش را مى شناخت وآنان وى را نمى شناختند, دوستان خويش را مى شناسد و...6 بنابراين, داستان غيبت حضرت مهدى(ع) در سرداب سامرا و زندگى كردن حضرت در آن مكان, بهتان و دروغى بيش نيست و هيچ يك از بزرگان شيعه, چنين باورى نداشته و ندارند.
 

پی نوشت ها :

-1اصول كافى، ج505/1.
-2 
ارشاد، مفيد, ج340/2.
-3
اتفاق در مهدى موعود، سيد اكبر قرشى62/ـ 111.
-4 
منتخب الائثر فى الائمام الثانى عشر، صافى گلپايگانى 372/, داورى, قم.
-5 
كتاب الغيبة، شيخ طوسى;248/ (بحار) ج51/52.
-6 
كتاب الغيبة، شيخ طوسى164
/ .
ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 10:1 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

رواياتى درباره اينكه مراد از ((نحر)) در ((فصلّ لربّك و انحر)) بلند كردن دست هادر موقع اداء تكبير است
و در همان كتاب آمده كه ابن ابى حاتم ، حاكم ، ابن مردويه ، و بيهقى در كتاب سنن خود، از على بن ابى طالب روايت كرده اند كه فرموده وقتى اين سوره بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نازل شد، از جبرئيل پرسيد: اين ((نحيره )) كه خداى عزوجل مرا بدان مامور فرموده چيست ؟ گفت : منظور نحيره نيست ، بلكه خداى تعالى مامورت كرده وقتى مى خواهى احرام نماز ببندى دستهايت را بلند كنى ، هم در تكبيره الاحرام و هم در هنگام ركوع رفتن و هم در موقع سر از ركوع برداشتن ، كه اين نماز ما و نماز فرشتگانى است كه در هفت آسمان هستند، و براى هر چيزى زينتى است ، و زينت نماز دست بلند كردن در هر تكبير است .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 641

و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: دست بلند كردن يكى از مظاهر استكانت و التماس است كه خداى تعالى (در مذمت كفار) فرموده : ((فما استكانوا لربهم و ما يتضرعون - براى پروردگار خود نه استكانت دارند و نه تضرع و زارى )).
مؤ لف : اين روايت را صاحب مجمع البيان از مقاتل از اصبغ بن نباته از آن جناب نقل كرده ، سپس گفته ثعلبى و واحدى اين روايت را در تفسيرهاى خود آورده اند. و نيز گفته همه عترت طاهره از آن جناب نقل كرده اند، كه معناى نحر بلند نمودن دو دست تا محاذى گودى زير گلو در هنگام نماز است .
و نيز در الدر المنثور است كه ابن جرير از ابى جعفر روايت كرده كه در ذيل آيه ((فصل لربك )) گفته است : يعنى نماز بخوان ، و در معناى كلمه ((وانحر)) گفته : يعنى دستها را در آغاز نماز و هنگام گفتن تكبير افتتاح ، بلند كن .
و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير آيه ((فصل لربك و انحر)) گفته : خداى تعالى به رسول گراميش وحى فرستاد كه وقتى تكبير اول نماز را مى گويى دستها را تا برابر نحرت - گودى زير گلويت - بلند كن ، اين است معناى نحر.
و در مجمع البيان در ذيل آيه از عمر بن يزيد روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليه السلام ) شنيدم كه در تفسير آيه ((فصل لربك و انحر)) مى فرمود: اين نحر عبارت است از بلند كردن دستهايت تا برابر صورت .
مؤ لف : آنگاه مى گويد: عبد اللّه بن سنان هم مثل اين حديث را از آن جناب نقل كرده ، و نيز قريب به آن را جميل از آن جناب روايت كرده است
ذكور، كسى كه زخم زبان زد، و نزول سوره كوثر
و در الدر المنثور است كه ابن سعد و ابن عساكر از طريق كلبى از ابى صالح از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : بزرگترين فرزند رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) قاسم ، سپس زينب ، و آنگاه عبد الله ، و پس ‍ از او ام كلثوم ، و آنگاه فاطمه و در آخر رقيه بود، قاسم از دنيا رفت و اولين كس از فرزندان آن جناب بود كه در مكه از دنيا رفت ، و بعد از او عبد اللّه از دنيا رفت ، و عاصى بن وائل سهمى گفت : نسل او قطع شد، پس او ابتر و بى عقب است ،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 642

در پاسخش خداى تعالى اين آيه را فرستاد كه خود عاصى بن وائل ابتر و بدون عقب است .
و در همان كتاب است كه زبير بن بكار و ابن عساكر، از جعفر بن محمد از پدرش روايت كرده اند كه فرمود: قاسم پسر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در مكه از دنيا رفت و بعد از دفن جنازه آن جناب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به عاصى بن وائل و پسرش عمرو برخورد، عاصى وقتى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را از دور ديد گفت : الان زخم زبانى به او مى زنم ، همين كه آن جناب نزديك شد، گفت : چه خوب شد كه اجاقش كور شد، در پاسخ او اين آيه نازل شد: ((ان شانئك هو الابتر)).
و نيز در همان كتاب است كه ابن ابى حاتم از سدى روايت كرده كه گفت : قريش را رسم چنين بود كه وقتى فرزند ذكور كسى مى مرد مى گفتند: ((بتر فلان ))، و چون فرزند رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از دنيا رفت عاصى بن وائل گفت ((بتر)) يعنى فرزند ذكورش مرد، و اين فرد (رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از همه بيشتر بتر شد، (چون هيچ فرزند ذكور برايش نماند).
مؤ لف : و در بعضى از تواريخ آمده كه شماتت كننده وليد بن مغيره بوده . و در بعضى ديگر آمده كه ابو جهل بوده . و در بعضى ديگر آمده كه عقبه بن ابى معيط بوده . و در بعضى آمده كه كعب بن اشرف بوده ، ولى معتبر همان است كه مى گفت عاصى بن وائل بوده است .
مؤ يد آن ، روايتى است كه مرحوم طبرسى آن را در احتجاج از حسن بن على (عليهماالسلام ) نقل كرده كه آن جناب در حديثى كه روى سخنش ‍ در آن با عمرو بن العاصى است ، فرموده : و تو در بسترى مشترك متولد شدى (يعنى مادرت هم با عاصى بن وائل هم بستر مى شده و هم با ديگران )، و وقتى متولد شدى عده اى از رجال قريش بر سر تو نزاع كردند، ابو سفيان بن حرب گفت اين پسر از نطفه من است . وليد بن مغيره گفت : از من است . عثمان بن حارث و نضر بن حارث بن كلده ، و عاصى بن وائل هر يك ادعا كردند كه از من است ، تا آنكه از ميان همه آنان لئيم تر و بى حسب و نسب تر و خبيث تر و ستمكارتر و زناكارترشان عاصى بن وائل زورش بر سايرين چربيد و تو را به خود ملحق ساخت
و نيز اين تو بودى كه براى بر شمردن افتخاراتت به خطبه ايستادى ، و گفتى اين منم .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 643

كه محمد را زخم زبان مى زنم ، و عاصى بن وائل گفت : محمد مردى ابتر است ، يعنى اولاد ذكورى ندارد، اگر از دنيا برود نامش از صفحه روزگار محو مى شود، و خداى تعالى در پاسخش فرمود: ((ان شانئك هو الابتر)) - تا آخر حديث .
و در تفسير قمى در ذيل آيه ((انا اعطيناك الكوثر)) آمده كه كوثر نهرى است در بهشت ، كه خدا آن را به محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) داده ، تا عوض از پسرش ابراهيم باشد.
مؤ لف : اين روايت علاوه بر اينكه مرسل است ، يعنى سندش ذكر نشده ، و علاوه بر اينكه مضمر است ، يعنى تنها در آن آمده كه : ((فرمود)) و روشن نكرده كه كدام يك از ائمه فرموده ، با ساير روايات معارض است ، و تفسير كوثر به نهرى در بهشت منافات ندارد كه كوثر به معناى خير كثير باشد، چون همانطور كه در خبر ابن جبير گذشت نهر بهشتى هم مصداقى از خير كثير است .
سوره كافر


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 644

آيات 1 - 6، سوره كافرون
سوره كافرون مكى است و شش آيه دارد.
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قُلْ يَأَيهَا الْكفِرُونَ(1)
لا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ(2)
وَ لا أَنتُمْ عَبِدُونَ مَا أَعْبُدُ(3)
وَ لا أَنَا عَابِدٌ مَّا عَبَدتمْ(4)
وَ لا أَنتُمْ عَبِدُونَ مَا أَعْبُدُ(5)
لَكمْ دِينُكُمْ وَ لىَ دِينِ(6)

ترجمه آيات

به نام اللّه بخشنده به عموم ، و مهربان به خواص .
بگو هان گروه كفر پيشه ! (1).
من نمى پرستم آنچه را كه شما مى پرستيد (2).
و شما هم نخواهيد پرستيد آنچه را كه من مى پرستم (3).
من نيز براى هميشه نخواهم پرستيد آنچه را شما مى پرستيد (4).
و شما هم نخواهيد پرستيد آنچه را من مى پرستم (5).
دين شما براى خودتان و دين من هم براى خودم (6).

بيان آيات

در اين سوره رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را دستور مى دهد به اينكه برائت خود از كيش وثنيت آنان را علنا اظهار داشته ، خبر دهد كه آنها نيز پذيراى دين وى نيستند، پس نه دين او مورد استفاده ايشان قرار مى گيرد، و نه دين آنان آن جناب را مجذوب خود مى كند، بنابر اين نه كفار مى پرستند آنچه را كه آن جناب مى پرستد، و نه تا ابد آن مى پرستد آنچه را كه ايشان مى پرستند، پس كفار بايد براى ابد از سازشكارى و مداهنه آن جناب مايوس باشند.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 645

مفسرين در اينكه اين سوره مورد بحث مكى است و يا مدنى اختلاف كرده اند، و از ظاهر سياقش بر مى آيد كه در مكه نازل شده باشد.
رواياتى راجع به زخم زبان در ((يا ايّها الكافرون ...)) به گروهى معهود و معين ازكفار بوده و ((و لا انتم عابدون ما اعبد)) اخبار غيبى از آينده است صفحه
قُلْ يَأَيهَا الْكفِرُونَ

ظاهرا خطاب به يك طبقه معهود و معين از كفار است نه تمامى كفار، به دليل اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را مامور كرده از دين آنان بيزارى جويد و خطابشان كند كه شما هم از پذيرفتن دين من امتناع مى ورزيد.
لا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ

از اين آيه تا آخر سوره آن مطلبى است كه در جمله ((قل يا ايها الكافرون )) مامور به گفتن آن است ، و مراد از ((ما تعبدون )) بت هايى است كه كفار مكه مى پرستيدند، و مفعول ((تعبدون )) ضميرى است كه به ماى موصول بر مى گردد، و با اينكه مى توانست بفرمايد: ((ما تعبدونه )) اگر ضمير را حذف كرده براى اين بود كه كلام دلالت بر آن مى كرده ، حذف كرد تا قافيه آخر آيات هم درست در آيد، و عين اين سؤ ال و جواب در جمله هاى ((اعبد)) و ((عبدتم )) و ((اعبد)) مى آيد چون در آنها هم بايد مى فرمود: ((اعبده )) و ((عبدتموه )) و ((اعبده )).
و جمله ((لا اعبد)) نفى استقبالى است ، براى اينكه حرف ((لا)) مخصوص نفى آينده است ، همچنان كه حرف ((ما)) براى نفى حال است ، و معناى آيه اين است كه من ابدا نمى پرستم آنچه را كه شما بت پرستان امروز مى پرستيد.
وَ لا أَنتُمْ عَبِدُونَ مَا أَعْبُدُ

اين جمله نيز نفى استقبالى نسبت به پرستش كفار بر معبود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) است ، و اين خبرى غيبى از اين معنا است كه كفار معهود، در آينده نيز به دين توحيد در نمى آيند.
اين دو آيه با انضمام امر ((قل )) كه در آغاز سوره است ، اين معنا را به دست مى دهد كه گويا رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به كفار فرموده : پروردگار من مرا دستور داده به اينكه به طور دائم او را بپرستم ، و اينكه به شما خبر دهم كه شما هرگز و تا ابد او را نمى پرستيد، پس تا ابد اشتراكى بين من و شما در دين واقع نخواهد شد.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 646

بنابر اين آيه شريفه در معناى آيه ((لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يومنون ))، و آيه شريفه زير است كه مى فرمايد: ((ان الذين كفروا سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون )).
در آيه مورد بحث جا داشت بفرمايد: ((و لا انتم عابدون من اعبد - و شما نخواهيد پرستيد كسى را كه من مى پرستم ))، چون بين معبود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و معبود بت پرستان فرق بسيار است ، يكى اين است كه معبود بت پرستان جماد و بى شعور است ، و موصولى كه از آن تعبير مى كند موصول مخصوص بى شعوران يعنى كلمه ((ما)) است ، وموصول مخصوص صاحبان شعور كلمه ((من - كسى كه )) است ، پس چرا در آيه مورد بحث بجاى اين كلمه ، كلمه ((ما)) را بكار برده ؟ پاسخش اين است كه منظور صرفا مطابقت اين آيه با آيه ((لا اعبد ما تعبدون )) است .
وجه تكرار مضمون سابق در ((و لا انتم عابد ما عبدتم و لا انتم عابدون ما اعبد)) صفحه
وَ لا أَنَا عَابِدٌ مَّا عَبَدتمْ وَ لا أَنتُمْ عَبِدُونَ مَا أَعْبُدُ

اين دو آيه تكرار مضمون دو آيه قبل است كه به منظور تاءكيد آن تكرار شده ، نظير تكرارى كه در آيه ((كلا سوف تعلمون ثم كلا سوف تعلمون )) آمده ، و نيز تكرارى كه در آيه ((فقتل كيف قدر ثم قتل كيف قدر)) آمده است .
بعضى از مفسرين در توجيه اينكه چرا بين دو موصول فرق نگذاشت ، گفته اند: اصلا كلمه ((ما)) در دو جمله ((ما عبدتم )) و ((ما اعبد)) موصوله نيست ، بلكه مصدريه است ، و معناى آيه اين است كه : من نحوه پرستش شما را نخواهم پرستيد، و شما نحوه پرستش مرا نخواهيد پرستيد، و خلاصه نه من شريك شما در پرستش هستم و نه شما شريك منيد، نه در عبادت مشتركيم و نه در معبود، چون معبود من خداى تعالى است ، و معبود شما بت است ، عبادت من عبادتى است كه خدا تشريعش كرده ، و عبادت شما چيزى است كه خودتان از در جهل و افتراء بدعت نهاده ايد،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 647

و بنابر اين توجيه ، دو آيه مورد بحث تكرار و تاءكيد دو آيه قبل نيستند، ولى عيبى كه در اين توجيه است اين است كه از نظر عبارت آيه بعيد به ذهن مى رسد، و ان شاء اللّه در بحث روايتى آينده وجهى لطيف براى تكرار دو آيه خواهد آمد.
بيان اينكه آيه : ((لكم دينكم ولى دين )) اخبار از اينست كه كافران مخاطب پيامبر (صلىالله عليه و آله ) به دين او نخواهند گرويد. چند وجه ديگر در معناى اين آيه
لَكمْ دِينُكُمْ وَ لىَ دِينِ

اين آيه به حسب معنا تاءكيد مطلب گذشته ، يعنى مشترك نبودن پيامبر و مشركين است ، و لام در ((لكم )) و در ((لى )) لام اختصاص است ، مى فرمايد: دين شما كه همان پرستش بت ها است مخصوص خود شما است ، و به من تعدى نمى كند، و دين من نيز مخصوص خودم است ، شما را فرا نمى گيرد.
در اينجا ممكن است به ذهن كسى برسد كه اين آيه مردم را در انتخاب دين آزاد كرده ، مى فرمايد هر كس دلش خواست دين شرك را انتخاب كند، و هر كس خواست دين توحيد را برگزيند. و يا به ذهن برسد كه آيه شريفه مى خواهد به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) دستور دهد كه متعرض دين مشركين نشود. و ليكن معنايى كه ما براى آيه كرديم اين توهم را دفع مى كند، چون گفتيم آيه شريفه در مقام اين است كه بفرمايد شما به دين من نخواهيد گرويد و من نيز به دين شما نخواهم گرويد، و اصولا دعوت حقه اى كه قرآن متضمن آن است ، اين توهم را دفع مى كند.
بعضى از مفسرين براى دفع اين توهم گفته اند: كلمه دين در آيه شريفه به معناى مذهب و آئين نيست ، بلكه به معناى جزا است مى فرمايد: جزاى شما مال شما، و جزاى من از آن من است .
بعضى ديگر گفته اند: در اين آيه مضافى حذف شده ، و تقديرش ((لكم جزاء دينكم ولى جزاء دينى )) مى باشد، يعنى جزاى دين شما مال شما، و جزاى دين من مال من . ولى اين دو وجه دور از فهم است .
بحث روائى


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 648

در الدر المنثور آمده كه ابن جرير، ابن ابى حاتم ، و ابن انبارى در كتاب ((المصاحف ))، از سعيد بن ميناء مولاى ابى البخترى روايت كرده اند كه گفت : وليد بن مغيره و عاصى بن وائل و اسود بن مطلب و اميه بن خلف رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را ديدند و گفتند: اى محمد بيا خدايانمان را روى هم بريزيم ، ما خداى تو را بپرستيم و تو خدايان ما را در نتيجه غائله و كدورت بين ما بر طرف شود، همه در پرستش معبودها مشترك باشيم ، و بالاخره يا معبود ما حق است و يا معبود تو، اگر معبود ما حق و صحيح تر بود سر تو بى كلاه نمانده ، و از عبادت آنها حظى برده اى ، و اگر معبود تو حق و صحيح تر از معبود ما باشد سر ما بى كلاه نمانده ، از پرستش او بهره مند شده ايم . در پاسخ اين پيشنهاد خداى تعالى اين سوره را نازل كرد كه بگو: هان اى كفار! من هرگز نمى پرستم آنچه را كه شما مى پرستيد، تا آخر سوره .
مؤ لف : مرحوم شيخ در امالى به سند خود از ميناء از عده اى از اصحاب اماميه قريب به اين معنا را روايت كرده .
و در تفسير قمى از پدرش از ابن ابى عمير روايت كرده كه گفت : ابو شاكر از ابى جعفر احول از سوره مورد بحث سؤ ال كرد، كه مگر يك سخنگوى حكيم اينطور حرف مى زند كه در يك سطر مطلبى را دو بار بگويد و تكرار كند؟ ابى جعفر احول جوابى از اين اشكال نداشت .
ناگزير به طرف مدينه روان شد، و در مدينه از امام صادق (عليه السلام ) پرسيد حضرت فرمود: سبب نزول اين سوره و تكرار مطلبش اين بود كه قريش به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) پيشنهاد كرده بود، بيا تا بر سر پرستش خدايان مصالحه اى كنيم ، يك سال تو خدايان ما را عبادت كن و يك سال ما خداى تو را، باز يك سال تو خدايان ما را عبادت كن و يك سال ما خداى تو را، خداى تعالى در پاسخشان عين سخن آنان را يعنى تكرار مطلب را بكار برد، آنها گفته بودند يك سال تو خدايان ما را عبادت كن در پاسخ فرمود: ((لا اعبد ما تعبدون ))، آنها گفته بودند و يك سال ما خداى تو را، در پاسخ فرمود ((و لا انتم عابدون ما اعبد))، آنها گفته بودند باز يك سال تو خدايان ما را عبادت كن در پاسخ فرمود: ((و لا انا عابد ما عبدتم ))، آنها گفته بودند و يك سال ما خداى تو را در پاسخشان فرمود: ((و لا انتم عابدون ما اعبد لكم دينكم و لى دين )).


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 649

ابوجعفر احول وقتى اين پاسخ را شنيد نزد ابى شاكر رفت ، و جواب را بدو گفت ، ابوشاكر گفت : اين جواب مال تو نيست اين را شتر از حجاز بدينجا حمل كرده ، (يعنى تو نزد جعفر بن محمد رفته اى و پاسخ را از او گرفته اى ).
مؤ لف : مفاد تكرار در كلام قريش اين است كه بيا تا به آخر عمر يك سال تو خدايان ما را و يك سال ما خداى تو را بپرستيم .
سوره نصر


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 650

آيات 1 - 3، سوره نصر
سوره نصر مدنى است و سه آيه دارد
بحث روائى
(روايتى درباره شاءن نزول سوره كافرون و روايتى راجع به تكرار يك مضمون درسوره ) صفحه
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
إِذَا جَاءَ نَصرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ(1)
وَ رَأَيْت النَّاس يَدْخُلُونَ فى دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجاً(2)
فَسبِّحْ بحَمْدِ رَبِّك وَ استَغْفِرْهُ إِنَّهُ كانَ تَوَّابَا(3)

ترجمه آيات

به نام اللّه كه بخشنده به همه و مهربان با نيكان است
منتظر باش كه وقتى نصرت و فتح از ناحيه خدا برسد (1).
و ببينى كه مردم گروه گروه به دين اسلام در مى آيند (2).
پس (به شكرانه آن ) پروردگارت را حمد و تسبيح گوى و از او طلب آمرزش كن كه او بسيار توبه پذير است (3).

بيان آيات

در اين سوره خداى تعالى رسول گراميش را وعده فتح و يارى مى دهد، و خبر مى دهد كه به زودى آن جناب مشاهده مى كند كه مردم گروه گروه داخل اسلام مى شوند، و دستورش مى دهد كه به شكرانه اين يارى و فتح خدايى ، خدا را تسبيح كند و حمد گويد و استغفار نمايد. و اين سوره بنا به استظهارى كه خواهيم كرد در مدينه بعد از صلح حديبيه و قبل از فتح مكه نازل شده


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 651

إِذَا جَاءَ نَصرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ

بيان اينكه مراد از نصر و فتح در ((اذا جاء نصر الله و الفتح ...)) رسيدن آنپيشگويى شده فتح مكه است
كلمه ((اذا)) ظهور در استقبال (آينده ) دارد، و اين ظهور اقتضا دارد كه مضمون آيه شريفه خبرى باشد از امرى كه هنوز رخ نداده و به زودى رخ مى دهد، و چون آن امر يارى و فتح است ، در نتيجه سوره مورد بحث از مژده هايى است كه خداى تعالى به پيامبر داده ، و نيز از ملاحم و خبرهاى غيبى قرآن كريم است .
و منظور از ((نصر)) و ((فتح )) - آنطور كه بعضى از مفسرين پنداشته اند - جنس نصرت و فتح نيست ، تا آيه شريفه با تمامى مواقفى كه خداى تعالى پيامبرش را يارى نموده و بر دشمنان پيروز كرده منطبق شود، مثلا با ايمان آوردن انصار و اهل يمن هم منطبق گردد، چون با آيه ((و رايت الناس يدخلون فى دين اللّه افواجا)) نمى سازد، زيرا اسلام آوردن انصار و اهل يمن و ساير مسلمانان كه قبل از فتح مكه مسلمان شدند فوج فوج نبوده .
و نيز منظور آيه ، صلح حديبيه كه خداى تعالى آن را در آيه ((انا فتحنا لك فتحا مبينا)) فتح خوانده نمى تواند باشد، براى اينكه آيه بعدى با آن انطباق ندارد، و در صلح حديبيه مردم فوج فوج داخل اسلام نشدند.
پس روشن ترين واقعه اى كه مى تواند مصداق اين نصرت و فتح باشد، فتح مكه است ، چون فتح مكه در حيات رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و در بين همه فتوحات ، ام الفتوحات و نصرت روشنى بود كه بنيان شرك را در جزيره العرب ريشه كن ساخت .
و مؤ يد اين نظريه وعده نصرتى است كه در ضمن آيات نازله در باره حديبيه داده و فرموده : ((انا فتحنا لك فتحا مبينا ليغفر لك اللّه ما تقدم من ذنبك و ما تاخر و يتم نعمته عليك و يهديك صراطا مستقيما و ينصرك اللّه نصرا عزيزا))، چون بسيار نزديك به ذهن است كه منظور از فتح و نصر عزيز، همان فتح مكه باشد، چون تنها فتحى كه مرتبط با فتح حديبيه باشد همان فتح مكه است كه دو سال بعد از صلح حديبيه اتفاق افتاد.
و اين نظريه به ذهن نزديك تر است ، تا آيه را حمل كنيم بر اجابت دعوت حقه از ناحيه اهل يمن و دخول بدون خونريزيشان در اسلام ، پس ‍ نزديك تر به اعتبار همان است كه بگوييم : مراد از نصر و فتح ، نصرت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بر كفار قريش ، و مراد از فتح ، فتح مكه است . و نيز بگوييم اين سوره بعد از صلح حديبيه و بعد از نزول سوره فتح و قبل از فتح مكه نازل شده است .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 652

وَ رَأَيْت النَّاس يَدْخُلُونَ فى دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجاً

راغب در مفردات مى گويد كلمه ((فوج )) به معناى جماعتى است كه به سرعت عبور كنند، و جمع اين كلمه ((افواج )) مى آيد. و بنا به گفته وى معناى ((داخل شدن مردم در دين خدا افواجا)) اين است كه جماعتى بعد از جماعتى ديگر به اسلام در آيند، و مراد از دين اللّه همان اسلام است ، چون خداى تعالى به حكم آيه ((ان الدين عند اللّه الاسلام )) غير اسلام را دين نمى داند.
وجه و مناسبت امر به حمد و استغفار پروردگار، بعد از ديدن نصر الهى
فَسبِّحْ بحَمْدِ رَبِّك وَ استَغْفِرْهُ إِنَّهُ كانَ تَوَّابَا

از آنجايى كه اين نصرت و فتح اذلال خداى تعالى نسبت به شرك ، و اعزاز توحيد است ، و به عبارتى ديگر اين نصرت و فتح ابطال باطل و احقاق حق بود، مناسب بود كه از جهت اول سخن از تسبيح و تنزيه خداى تعالى برود، و از جهت دوم - كه نعمت بزرگى است - سخن از حمد و ثناى او برود، و به همين جهت به آن جناب دستور داد تا خدا را با حمد تسبيح گويد.
البته در اين ميان وجه ديگرى براى توجيه و مناسبت اين دستور هست ، و آن اين است كه حق خداى عزوجل كه رب عالم است ، بر بنده اش اين است كه او را با صفات كمالش ذكر كند و همواره بياد نقص و حاجت خود بيفتد، و چون فتح مكه باعث شد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از گرفتاريهايى كه در از بين بردن باطل و قطع ريشه فساد داشت فراغتى حاصل كند، دستورش داد كه از اين به بعد كه فراغتت بيشتر است ، به ياد جلال خدا - كه تسبيح او است - و جمالش - كه حمد او است و نقص و حاجت خودش ، كه استغفار است - بپردازد، و معناى استغفار در مثل رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) كه آمرزيده هست ، درخواست ادامه مغفرت است ، چون احتياج به مغفرت از نظر بقاء عينا مثل احتياج به حدوث مغفرت است ، دقت فرماييد). و اين استغفار از ناحيه آن جناب تكميل شكرگزارى است ، و ما در آخر جلد ششم اين كتاب گفتارى در معناى آمرزش گناه گذرانديم .
((انه كان توابا)) - اين جمله دستور به استغفار را تعليل مى كند، و در عين حال تشويق و تاءكيد هم هست


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 653

بحث روائى
چند روايت مربوط به نزول سوره نصر
در مجمع البيان از مقاتل روايت كرده كه گفت : وقتى اين سوره نازل شد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آن را بر اصحابش قرائت كرد، اصحاب همه خوشحال گشته به يكديگر مژده مى دادند، ولى وقتى عباس آن را شنيد گريه كرد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پرسيد: چرا مى گريى عمو؟ عرضه داشت : من خيال مى كنم اين سوره خبر مرگ تو را به تو مى دهد، يا رسول الله . حضرت فرمود: بله اين سوره همان را مى گويد كه تو فهميدى ، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) بعد از نزول اين سوره بيش از دو سال زندگى نكرد، و از آن به بعد هم ديگر كسى او را خندان و خوشحال نديد.
مؤ لف : اين معنا در تعدادى از روايات با عباراتى مختلف آمده .
و بعضى در وجه دلالت سوره بر خبر مرگ آن جناب چنين گفته اند كه : اين سوره دلالت دارد بر اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) از انجام رسالات خود فارغ شده ، آنچه بنا بود انجام دهد انجام داده ، و دوران تلاش و مجاهدتش به سر رسيده ، و معلوم است كه طبق مثل معروف عند الكمال يرقب الزوال ، هر چيزى كه به حد كمالش رسيد بايد منتظر زوالش بود.
و در همان كتاب از ام سلمه روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در اواخر عمرش نمى ايستاد و نمى نشست و نمى آمد و نمى رفت ، مگر اينكه مى گفت : سبحان الله و بحمده و استغفر الله و اتوب اليه ما علت اين معنا را پرسيديم ، فرمود: من بدين عمل مامور شده ام ، آنگاه اين سوره را مى خواند: ((اذا جاء نصر الله و الفتح )).
مؤ لف : و در اين معنا روايات يكى دو تا نيست ، البته در بين آنها در اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) چه ذكرى مى گفته اختلاف هست .
و در عيون به سند خود از حسين بن خالد از حضرت رضا (عليه السلام ) روايت آورده كه گفت : من از پدرم شنيدم كه از پدرش (عليه السلام ) حديث كرد كه : اولين سوره اى كه از قرآن نازل شد سوره ((بسم الله الرحمن الرحيم اقرا باسم ربك )) بود، و آخرين سوره اى كه نازل شد سوره اذا جاء نصر الله بود.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 654

مؤ لف : شايد منظور از آخرين سوره در بست و به طور تمام بوده ، كه در اين صورت منافات ندارد كه بعضى آيات ساير سوره ها بعد از اين سوره نازل شده باشد.
تفصيل داستان فتح مكه : پيمان شكنى مكيان ، حركت قواى اسلام ، وقايع بين راه ، واردشدن به شهر و...
و در مجمع البيان در داستان فتح مكه آمده : بعد از آنكه در سال حديبيه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) با مشركين قريش صلح نمود، يكى از شرائط صلح اين بود كه هر كس و هر قبيله عرب بخواهد مى تواند داخل در عهد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شود، و هر كس و هر قبيله بخواهد مى تواند داخل در عهد قريش گردد، قبيله خزاعه به عهد و عقد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پيوست ، و قبيله بنى بكر در عقد و پيمان قريش در آمد، و بين اين دو قبيله از قديم الايام دشمنى بود.
در اين بين جنگى ميان بنى بكر و خزاعه اتفاق افتاد، و قريش بنى بكر را با دادن سلاح كمك كردند، ولى آشكارا كمك انسانى ندادند به جز بعضى افراد، از آن جمله عكرمه بن ابى جهل و سهيل بن عمرو كه شبانه و مخفيانه به كمك بنى بكر رفتند.
ناگزير عمرو بن سالم خزاعى سوار بر مركب خود شد و به مدينه نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شتافت ، و اين در هنگامى بود كه مساله فتح مكه بر سر زبانها افتاده بود، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در مسجد در بين مردم بود، عمرو بن سالم ايستاد و اين اشعار را سرود:
لا هم انى ناشد محمدا
حلف ابينا و ابيه الاتلدا
ان قريشا اخلفوك الموعدا
و نقضوا ميثاقك الموكدا
و قتلونا ركعا و سجدا
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: اى عمرو بس است سپس برخاست و به خانه همسرش ميمونه رفت و فرمود: آبى برايم آماده ساز، آنگاه شروع كرد به غسل و شستشوى خود، و مى فرمود: يارى نشوم اگر بنى كعب - خويشاوندان عمرو بن سالم - را يارى نكنم ، آنگاه از خزاعه بديل بن ورقاء با جماعتى حركت كرده نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمدند، آنها هم آنچه از بنى بكر و قريش كشيده بودند و مخصوصا يارى قريش از بنى بكر را به اطلاع آن حضرت رسانده به طرف مكه برگشتند.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 655

و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) از پيش خبر داده بود كه گويا مى بينم ابو سفيان از طرف قريش به سوى شما مى آيد تا پيمان صلح حديبيه را تمديد كند و به زودى بديل بن ورقاء را در راه مى بيند. اتفاقا همينطور كه فرموده بود پيش آمد، بديل و همرهانش ابو سفيان را در عسفان ديدند كه از طرف قريش به مدينه مى رود تا پيمان را تمديد و محكم كند.
همينكه ابو سفيان بديل را ديد پرسيد: از كجا مى آيى ؟ گفت رفته بودم كنار دريا و اين بيابانهاى اطراف . گفت : مدينه نزد محمد نرفتى ؟ پاسخ داد نه . و از هم جدا شدند، بديل به طرف مكه رهسپار شد، ابو سفيان به همراهان خود گفت : اگر بديل مدينه رفته باشد، حتما آذوقه شترش را از هسته خرما داده ، برويم ببينيم شترش كجا خوابيده بود، رفتند و آنجا را يافته پشكل شتر بديل را پيدا كردند و شكافتند ديدند هسته خرما در آن هست ابو سفيان گفت به خدا سوگند بديل نزد محمد رفته بود.
ابو سفيان از آنجا به مدينه آمد و نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رفت ، عرضه داشت : اى محمد خون قوم و خويشاوندانت را حفظ كن و قريش را پناه بده و مدت پيمان را تمديد كن . رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: آيا عليه مسلمانان توطئه كرديد و نيرنگ بكار زديد و پيمان را شكستيد؟ ابو سفيان گفت : نه . فرمود: اگر نشكسته ايد ما بر سر پيمان خود هستيم . ابو سفيان از آنجا بيرون آمد، به ابو بكر برخورد و گفت : قريش را در پناه خود گير. ابو بكر گفت : واى بر تو مگر كسى مى تواند عليه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) كسى را پناه بدهد. از او هم گذشت به عمر بن خطاب برخورد و همان تقاضا را از او كرد و همان جواب را از او شنيد. از او هم گذشت به منزل دخترش ‍ ام حبيبه همسر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رفت و خواست تا روى فرش رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بنشيند، دخترش خم شد و فرش را جمع كرد، ابو سفيان گفت : دخترم آيا دريغ كردى از اينكه پدرت روى فرش بنشيند گفت : بله ، اين فرش رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، و تو به خاطر شركت نجس و پليد هستى و نمى توانى روى اين فرش بنشينى .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 656

از آنجا هم بيرون شد و به خانه فاطمه (عليهاالسلام ) رفت و گفت : اى دختر سيد عرب ، آيا قريش را پناه مى دهى و مدت پيمان ايشان را تمديد مى كنى ؟ اگر چنين كنى گرامى ترين خانم در همه مردم خواهى بود. فاطمه (عليهاالسلام ) فرمود جوار من جوار رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است . پرسيد: آيا ممكن نيست به دو پسرانت دستور دهى اين كار را بكنند؟ فرمود: به خدا سوگند بچه هاى من كودكند و به حدى نرسيده اند كه بين مردم جوار دهند، علاوه بر اين ، هيچ مسلمانى نمى تواند به دشمن رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) پناه دهد. آنگاه رو به على بن ابى طالب (عليه السلام ) كرد و گفت : اى ابا الحسن چاره ام از همه جا قطع شده ، از تو مى خواهم برايم خير خواهى كنى و راه چاره اى پيش پايم بگذارى . على (عليه السلام ) فرمود: تو پير مرد قريشى ، برخيز و بر در مسجد بايست و اعلام كن كه همه بدانيد من قريش ‍ را در پناه و جوار خود قرار دادم ، اين را بگو و به ديار خودت مكه برگرد، ابو سفيان پرسيد: اين كار دردى از من دوا خواهد كرد؟ فرمود: به خدا سوگند گمان ندارم ، و ليكن چاره ديگرى برايت سراغ ندارم ، ناگزير ابو سفيان برخاست و در مسجد فرياد زد ايها الناس من قريش را در جوار خود قرار دادم ، آنگاه شترش را سوار شد و به طرف مكه رفت . وقتى وارد بر قريش شد، پرسيدند چه خبر آورده اى ؟ ابو سفيان قصه را برايشان شرح داد. گفتند: به خدا سوگند على بن ابى طالب كارى برايت انجام نداده ، جز اينكه به بازيت گرفته ، و اعلامى كه در بين مسلمانان كردى هيچ فايده اى ندارد، ابو سفيان گفت : نه به خدا سوگند على منظورش بازى دادن من نبود، ولى چاره ديگرى نداشتم .
ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 10:0 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
آيت الله محمد تقى مصباح يزدى

بسم الله الرحمن الرحيم

اللهم كن لوليك الحجه بن الحسن صلواتك عليه و على آبائه فى هذه الساعه و فى كل ساعه وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا حتى تسكنه إرضك طوعا و تمتعه فيها طويلا.(2)

 

پيش درآمد

بنده فقط به خاطر اطاعت از امر دوستان و اظهار جهل و عجز خودم در زمينه ى معرفت اين وجود با عظمت در اين جلسه شركت كردم و توان اين كه سر مجهولى را براى آقايان كشف كرده و مسئله اى را حل كنم, در خود نمى بينم.
آثار و بركات وجود آن حضرت در زمان غيبت بر همه روشن است. اگر بخواهيم به طور مفصل در اين زمينه بحث كنيم, بايد به داستان ها و كتاب هايى كه در اين زمينه نقل و نوشته شده است مراجعه كنيم. بعضى را هم خودمان تجربه كرده ايم. اين مسئله در يك جلسه قابل بحث نيست. ما آنگاه مى توانيم به اين پرسش پاسخ عميق ترى بدهيم كه اول بدانيم وقتى امام حضور دارند چه بركاتى از ايشان به ما مى رسد و در عصر غيبت كدام يك از اين بركات حذف مى شود. متإسفانه معرفت ما و كسانى كه مثل بنده هستند, در مورد امام و مقام امامت بسيار ضعيف است. ما و همه ى خلايق مرهون عنايت آقا هستيم; ((و بيمنه رزق الورى;(3) و به بركتش به خلق روزى مى رسد.)) ويژگى ما طلبه ها اين است كه استفاده ى ما از بركت آن حضرت بيش از ديگران است; در عين حال در اين زمينه كوتاهى مى كنيم.
در معرفت امام و به خصوص امام زمان(عج) هر شيعه در هر درجه و مرتبه اى از ايمان كه باشد, بايد بداند و معتقد باشد كه بعد از پيغمبر اكرم(ص) دوازده امام معصوم(عليهم السلام) داريم; كه يكى از آنها غايب و زنده است و روزى ظهور خواهد كرد. اصل وجود آن حضرت و غيبت و ظهورش را بسيارى از برادران اهل تسنن نيز قبول دارند و حتى كسانى از اهل سنت نيز مدعى زيارت آن حضرت شده اند. اصل اعتقاد به وجود و عشق و محبت به آن حضرت, اختصاص به شيعه ندارد و چيزى كه ما را متمايز از ديگران مى كند, اعتقاد به امامت ايشان است و اين كه حيات دارند و روزى ظهور كرده, وظايف امامت شان را انجام داده و جهان را پر از عدل و داد خواهند كرد. به هر حال اين اعتقاد شرط تشيع است; در غير اين صورت شيعه ى اثنا عشرى نخواهيم بود. در زمان غيبت نيز استفاده هايى از وجود حضرت مى شود.
بعيد است كه در بين شيعيان كسى باشد كه اصل اين مطلب را انكار كند. هم در امور تكوينى از آن حضرت استفاده مى شود و هم در توسلات.

 

بركات توسل

بركات بسيارى در توسل به آن حضرت نازل مى شود. در اين زمينه, داستان هاى زيادى در كتاب ها نقل شده و در نجم الثاقب ميرزاى نورى; از اين داستان ها بسيار است. وجود آن حضرت در زمان غيبت, مانند خورشيد در پشت ابر است.(4) ما ايشان را نمى بينيم ولى او نور افشانى كرده و بركاتش را نازل مى كند. هم جهان را روشن مى كند و هم حرارت به عالم مى دهد. زمينه ى حيات را فراهم مى كند و هر كس هر معرفتى نسبت به امام داشته باشد, مى داند كه فقط پرده و ابرى واسطه شده است و ديگر هيچ.

 

شناخت امام

مشكل اين است كه وقتى امام هم حاضر باشد, ما درست نمى فهميم كه امام يعنى چه و داراى چه مقام, بركات و نقشى در تكوين و تشريع مى باشد; اگر بخواهيم پاسخ اين پرسش را بفهميم, بهتر است كه به اين پرسش برگرديم كه اصلا وجود معصوم(ع) در زمان حضور چه بركاتى دارد و در زمان غيبت كدام يك از بركات حذف شده است؟ بايد اعتراف كنيم كه متإسفانه كسانى كه امام شناسى آنها در حد بنده است, در اين زمينه خيلى كوتاهى كرده اند. البته اين تنها مربوط به شناخت امام نيست بلكه; نبست به ساير معارف نيز همين گونه است. ما وقتى هم به كسب علوم و معارف اسلامى همت مى كنيم, بيش تر مربوط به ظواهر و احكام عمليه است كه بتوان رساله ى علميه نوشت و در مقام استفتا پاسخ داد. اما تعمق بيش تر در معارف, متإسفانه مانند علما و بزرگان گذشته صورت نمى گيرد. اما در اين زمان, بايد بگوييم كه خيلى قصور داريم (اگر نگوييم تقصير). حال بگذريم از امواج شبهات, ضلالت ها و التقاطها و غيره كه در اين زمان بيش از هر زمانى پيدا شده و زمينه ى متزلزل كردن عقايد و ايمان نسل آينده را فراهم كرده است و به دنبال آن ما نيز براى حفظ معارف, اصالت ها و ارزش هاى ناب اسلامى براى نسل آينده وظيفه ى بسيار سنگينى داريم. تعميق معارف; از خداشناسى گرفته تا امامت و معاد و ساير مباحث بسيار ضعيف است. آيا واقعا معرفت ما نسبت به خداى متعال بيش تر از بعضى مردم عوام است كه هيچ درس نخوانده و با قرآن و اهل بيت(عليهم السلام) آشنا نبوده و در معارف كار نكرده اند؟ به غير از يك سرى مفاهيمى كه غالبا مفاهيم سلبى است, چه اندازه در مورد معرفت خدا پيش رفته ايم؟ دل ها چه قدر با خدا آشنا شده؟ چه اندازه اين اعتقاد در رفتارما اثر گذاشته و مى گذارد؟ اين اعتقاد كه مى گوييم خدا همه جا هست, واقعا اين اعتقاد در رفتار ما چه قدر اثر دارد؟ آيا مانع از اين مى شود كه در خلوت و جلوت گناه نكنيم؟ آيا آن اندازه كه حضور يك طفل نابالغ در زندگى ما مى تواند اثر داشته باشد, اين اعتقاد به حضور خدا در ما اثر دارد؟ آيا به اين مفاهيمى كه در دعاها و مناجات ها آمده, توجه داريم و با آن آشنا هستيم؟ اين مناجات شعبانيه كه به فرموده ى امام;, عارفان انتظار رسيدن ماه شعبان را داشته اند تا عاشقانه اين مناجات را بخوانند, البته اگر موفق شويم بخوانيم, واقعا آيا با مضامين آن آشنا هستيم و در روح ما اثر مى گذارد؟ آيا مى فهميم ((...الهى هب لى كمال الانقطاع اليك ... .))(5) يعنى چه؟ ((... الهمنى ولها بذكرك الى ذكرك ... .))(6) يعنى چه؟ اسرار و پشت پرده بماند, همين چيزهايى كه در دست عوام است و خيلى ها بيش تر از ما مى خوانند, ما چه قدر به اين ها معتقديم و درك مى كنيم؟ چه قدر بيش تر از ديگران به حقايق اين ها رسيده ايم؟ قياس به نفس مى كنم; كسانى كه مانند من هستند خيلى ضعيف اند. خوشا به حال كسانى كه جلوترند از اين حرف ها و اوهام كه امروزه نبوت را يك تجربه ى دينى و شخصى مى دانند, بگذريم اما كسانى كه واقعا معتقدند يك جبرييلى هست و وحيى نازل مى كند, خدايى هست كه دستور مى دهد و به قلب پيغمبر چيزى القا مى شود, به همين چيزهايى كه عوام معتقدند ما هم معتقديم, چه اندازه بيش تر از آن ها به اين حقايق معتقد هستيم؟ در مورد وجود امام(عج), ما مضامينى در همين كتاب مفاتيح الجنان درباره ى امامان داريم كه اگر كمى دقت كنيم, آن وقت مى فهميم كه چه قدر دور هستيم. ((... من إراد الله بدإ بكم و من وحده قبل عنكم و من قصده توجه بكم ....))(7) يعنى چه؟ ((... بكم فتح الله و بكم يختم ....))(8) مفهوم اين فرازها چيست؟ ((... بكم يمسك السمإ ان تقع على الارض الا باذنه و بكم ينفس الهم و يكشف الضر ....))(9) به چه معناست؟!
شايد همه ى ما ده ها و صدها بار اين فراز را خوانده باشيم; اما چه قدر فكر كرده ايم كه باطن اين معانى چيست؟ و اگر من و شما براى فهم اين ها دقت نكنيم, پس چه كسانى بايد بفهمند؟!
((...بكم ينزل الغيث وبكم يمسك السمإ ... .))(10) ((... وبيمنه رزق الورى... .))(11) ((... خلقكم الله إنوارا فجعلكم بعرشه محدقين حتى من علينا بكم ... . ))(12)
اين فراز يعنى چه؟ اين پيغمبر و امامانى كه ما مى شناسيم, در يك تاريخ معينى متولد شده اند و از عرش هم كه نيامده بودند و بعد از دنيا رفته اند و امام دوازدهم به عقيده ى ما حيات دارند و بقيه شهيد شده اند, پس اين جملات و فرازها به چه معناست؟
((... فجعلكم فى بيوت إذن الله إن ترفع و يذكر فيه اسمه ... .))(13) من نمى دانم معناى اين جملات چيست و چه مفاهيمى در آن نهفته است اما مى خواهم به جهل خودم اعتراف كنم و چيزى هم براى شما ندارم كه اين جا حل كنم و ان شإ الله كه شما پاسخ اين سوال ها را مى دانيد. ولى مى دانم كه چيزى بيش از آن چه ما مى فهميم وجود دارد. به طور قطع جنينى كه در شكم مادر تسبيح خدا مى گويد, با جنين هايى كه من و شما مى شناسيم تفاوت دارد. اين كه وقتى طفلى از مادر متولد مى شود, به حالت سجده به روى زمين مى افتد; اين با ديگران فرق مى كند. در روايات داريم كه بعضى ائمه(عليهم السلام) يا حضرت زهرا(س) در شكم مادر هم با مادرشان سخن مى گفتند و او را دلدارى مى دادند. در تفسير اين آيه ى شريفه كه خداوند به ملايكه فرمود:
(... إ نبـونى بإسمآء هـولا ء ...).(14)
در روايات هست كه ((هولإ)) اشاره است به انوار اهل بيت(عليهم السلام) كه در آن عالم بودند. افتخار حضرت آدم بر ملايكه اين بود كه اسمإ آن ها را ياد گرفت. خداوند در اين باره مى فرمايد:
(و علم ءادم الا سمآء كلها ...).(15)
و الا خود آن ها كه اسمإ الاسمإ هستند.(16) آن ها قبل از خلقت آدم خلق شده بودند. رسول گرامى اسلام(ص) در اين زمينه فرمودند:
... كنت نبيا و آدم بين المإ و الطين ... ;(17)
... زمانى كه آدم(ع) هنوز آب و گل بود, من پيامبر بودم ... .
اين ها يعنى چه؟ يك وجود نورانى براى اهل بيت(عليهم السلام) اثبات شده و انسانها تشويق شده اند كه سعى كنند معرفت خودشان را به نورانيت تبديل كنند. اين جا هم مى فرمايد: ((... خلقكم الله إنوارا ... ;(18) ... خداوند شما را نورهايى خلق كرد ...)).
حالا اين نور يعنى چه؟ آيا منظور نورى است كه ما از چراغ و خورشيد و ماه مى بينيم و يا چيز ديگرى است؟ كه احتمالا چيز ديگرى است چرا كه خداوند مى فرمايد:
(الله نور السمـو ت والا رض ...);(19)
اين نور حسى نيست. چون خدا كه جسم نيست; خودش نور است; يك نورى هم دارد, مى شود نور النور.
به هر حال, حقيقتى وجود دارد به نام نورانيت; چيزى است كه اين عالم با همه ى انوارش, با اين همه كهكشان ها و خورشيدها, در مقابل آن, ظلمت است و اهل بيت(عليهم السلام), وجودى از سنخ آن نورانيت داشته و دارند كه قبل از خلقت آسمان ها و زمين و قبل از خلقت انسان ها در عرش الهى حضور داشته اند.
مسئله ى ديگر درباره ى وجود انبيا و ائمه ى اطهار(عليهم السلام) اين است كه معتقديم كه آنان هميشه زنده اند و حيات دارند. ((إعلم إن ... يرون مقامى و يسمعون كلامى و يردون سلامى)),(20) (... إحيآء عند ربهم يرزقون).(21)
ولى به هر حال, تماس جسمانى نمى توانيم با آن ها بگيريم; هر چند كه تماس روحانى مى شود گرفت. توسلاتى كه به ايشان پيدا مى كنيم, تماس با روح آن ها است; روحى كه مرتبه اش پايين تر از وجود نورانيت است; چيزى كه تعلق به جسم مى گيرد; حضورش در جسم با غيبتش در جسم فرق مى كند. ما هم با توسل مى توانيم با آن تماس گرفته و استفاده كنيم. توسل, نوعى برقرارى ارتباط است. البته ما هم روح داريم; روح ما بعد از مرگ هم باقى است اما بودن روح ما با روح آن ها اندكى تفاوت دارد. آن ها (.. . عند ربهم يرزقون)(22) اند و ارواح ما بعد از رفتن از اين عالم معلوم نيست در كجا و در چه حالى باشند.
از اين مباحث استفاده مى شود كه يك مقام نورانيت داريم كه فوق تصور ماست. هر چه به مغزمان هم فشار بياوريم, چيزى نخواهيم فهميد. همين خوب است كه بگوييم نور خداست, انوارى است كه خدا در عرش خودش قبل از خلقت عالم قرار داده است; بلكه تمام هستى پرتوى از نور آن هاست. اين گونه روايات را اهل سنت نيز نقل كرده اند كه نور پيامبر اكرم(ص) و اميرمومنان(ع) يك نور بود كه خدا قبل از خلق آسمان ها و زمين آفريد و اين نور واحد بود تا در صلب عبدالمطلب تقسيم شد; يكى در صلب عبدالله قرار گرفت و منشإ پيدايش رسول اكرم(ص) شد و يكى در صلب ابوطالب كه منشإ پيدايش اميرالمومنين(ع) شد.(23)
بهشت را خداوند از نور پيغمبر اكرم(ص) خلق كرد; حتى لوح و قلم را; لوح و قلمى كه باز به حسب آن چه در روايات آمده, منشإ پيدايش تمام تقديرات خداست. قضاى الهى به واسطه ى قلم بر لوح ثبت مى شود; لوح و قلم نيز از نور اهل بيت(عليهم السلام) آفريده شده است. قرآن وقتى از روح الامين سخن مى گويد, كه به حسب بعضى تفسيرها (علمه شديد القوى)(24) است. كسى است كه رسول كريم, رسول امين و در عرش خداى متعال است. مكان او پيش خداست. اين روح الامين, با اين عظمت, در روايات آمده كه چند مرتبه پيغمبر اكرم(ص) او را به خلقت اصلى اش مشاهده فرمودند. در روايت آمده است:
... و روح القدس فى جنان الصاقوره ذاق من حدائقنا الباكوره ... ;(25)
... ما مقامات و باغ هاى پرثمرى داريم كه روح الامين در آن باغ هاى كوچك از آن ميوه ها نوبر آن ميوه ها را چشيده است ... .
روح الامين با آن عظمتش نوبر درخت هاى پرثمر خاندان عترت را چشيده است. البته كارى به سند اين روايات نداريم. از اين گونه روايات در احاديث ما بسيار نقل شده است. ما مى خواهيم بگوييم چيزهايى هست فوق آن چيزهايى كه ما مى فهميم.
(الم ذ لك الـكتـب لا ريب فيه هدى للمتقين الذين يومنون بالغيب ...);(26)
الم (بزرگ است خداوندى كه اين كتاب عظيم را, از حروف ساده ى الفبا به وجود آورده) آن كتاب با عظمتى است كه شك در آن راه ندارد. و مايه ى هدايت پرهيزكاران است (پرهيزكاران) كسانى هستند كه به غيب[ آن چه از حس پوشيده و پنهان است] ايمان مىآورند ... .
در بعضى از تفاسير, از اين آيه به وجود مقدس امام زمان(عج) تفسير شده است. تفاوت اصلى مومن و كافر آن است كه ملاك مومن مشهودات و محسوسات نيست.
اگر ما فقط به محسوسات اكتفا كنيم كه اصلا خدا را هم انكار خواهيم كرد. مشكل بنى اسراييل همين بود; مى گفتند: (... إرنا الله جهره ...);(27) ...خدا را آشكارا به ما نشان ده... . يا اين كه مى گفتند: (... لن نومن لك حتى نرى الله جهره ... );(28) ...ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد ; مگر اين كه خدا را آشكارا (با چشم خود) ببينيم... .
ايمان به غيب نداشتند. خيال مى كردند انسان تا چيزى را نبيند, نمى تواند ايمان بياورد. اين روحى است كه امروز بر فرهنگ جهانى حاكم است; يك نوع گرايش پوزيتويستى(29) كه البته داراى مراتبى است. براى اين كه گرفتار حس گرايى و چنين گرايش هايى نشويم, قدم اول اين است كه ايمان به غيب داشته باشيم; بدانيم كه چيزهايى هست كه ما نمى شناسيم و درك نمى كنيم. اگر اين گونه نباشد, اصلا وارد مرز ايمان نشده ايم. از مجموع آن چه درباره ى مقامات اهل بيت(عليهم السلام) در آيات و روايات آمده است, به دست مىآيد كه آنها مقامات بلندى دارند كه ما نمى فهميم. اگر هم بفهميم نمى توانيم صاحب آن مقام شويم.
مقام امام و وجود امام و نقشى كه تكوينا در اين عالم دارد, چيزى است كه فهم ما در زمينه ى آن بسيار كم است. البته گفتنى است كه كسانى خواستند عيسىـ على نبينا و آله و عليه السلام ـ را بفهمند, گرفتار غلو شدند. كسانى خواستند مقام ائمه(عليهم السلام) را درك كنند, آنان را به مقام الوهيت رساندند.
روزى پيامبر اكرم(ص) با اشاره به اميرالمومنين(ع), فرمودند: اگر نبود ترس از اين كه درباره ى على بگوييد آن چه نصارا درباره ى عيسى بن مريمـ على نبينا و آله و عليه السلام ـ گفتند, از فضايل على چيزى مى گفتم كه مردم خاك پايش را براى شفا ببرند.
ترس از اين بود كه مردم گمان كنند على(ع) خداست. ما خدا را درست نشناختيم, خيال مى كنيم هر كس داراى چنان قدرتى باشد, خداست.
به هر حال, بين اين حد معرفت عوامانه ى جاهلانه, كه مثل بنده داريم, و آن معرفتى كه بايد به آن برسيم, مراتب بسيار زيادى وجود دارد كه هر كسى به اندازه ى همت خودش, اگر از راه خودش درست برود, مى تواند آن را درك كند. شما هيچ فكر كرده ايد كه شيعيان و تقريبا تمام اهل تسنن, مسئله ى توسل به وجود پيامبر اكرم(ص) و اهل بيت(عليهم السلام) را كم و بيش قبول دارند؟ يكى از دوستان, نقل مى كرد كه چند روز پيش سمينارى در كردستان داشتيم; علماى اهل تسنن شركت كرده بودند; در مدح اهل بيت(عليهم السلام) چيزهايى مى گفتند كه ما در بين شيعيان كم تر مى شنويم. چه توسلاتى نسبت به اهل بيت(عليهم السلام), خصوصا وجود مقدس حضرت زهرا(س) و حضرت ابوالفضل(ع) دارند! ((السلام عليك يا إباصالح المهدى إدركنى))(30) خيلى ها اين جمله را گفتند و اثرش را ديدند; در گم راهى هاى بيابان راه را پيدا كردند; مشرف به مرگ بودند, نجات يافتند. اين صدا را چگونه شنيدند و چگونه پاسخ دادند؟ از كجا صاحب صدا را تشخيص مى دهند كه كجاست و چه مى خواهد؟ و ... .
اين ها سوالاتى است كه پيغمبر اكرم(ص) فرمودند اگر به آن ها پاسخ دهم, مى ترسم كه مردم به گونه اى فكر كنند كه نصارا درباره ى عيسىـ على نبينا و آله و عليه السلام ـ گمان مى كردند.
هر روز در نماز به پيامبر خدا(ص) سلام مى دهيم; ((السلام عليك إيها النبى ...)) آيا واقعا اين فقط يك لفظ است كه بر زبان جارى مى شود و شنونده اى در كار نيست؟! براى رفع قصور نماز, بايد سجده ى سهو به جاى آوريم و در حال سجده, به پيغمبر سلام كنيم. آيا در حكمت اين كار انديشيده ايد؟ اجمالا بايد بدانيم كه خيلى چيزها درباره ى اين بزرگان هست كه بايد ياد بگيريم; البته همه آنها را نمى توانيم بياموزيم ولى فى الجمله اگر در اين اشارات و بيانات روايات دقت كنيم, هيچ ابهامى نمى ماند. امروز رسم شده كه در همه چيز تشكيك مى شود. شنيدم بعضى ها در اين كه مى توان زيارت عاشورا خواند يا نه, شك كرده اند! مى گويند سندش معتبر نيست.
در اين گونه افراد, روح تبرا تضعيف شده است. تبليغاتى كه براى تساهل و تسامح شده روح تبرا را از ما گرفته است. به خاطر اين كه زمينه ى تسلط فرهنگ جهانى را فراهم كنند, در بسيارى از عقايد شيعه تشكيك مى كنند; مسجد جمكران, زيارت عاشورا و ... . مى گويند: جمكران مسجدى است براى عبادت خدا; حال كه مردم اين گونه آن جا جمع مى شوند, شما هم يادى از امام زمان بكن. گناه كه ندارد; قصد ورود نكن, به قصد رجا برو. شيطان وقتى بخواهد انسان را از راهى باز بدارد, در همه چيز در سند يا در دلالت تشكيك مى كند.
وجود امام تنها اين نيست كه براى بيان احكام, كلامش حجت باشد يا براى مديريت جامعه, اطاعتش واجب باشد; اين يك امر ظاهرى و اعتبارى است كه اولين مرتبه ى ايمان ماست. هر عوام و درس نخوانده اى, هر ضعيف الايمانى, اگر بخواهد شيعه شود, بايد اين اعتقاد را داشته باشد. آن چه از علما و بزرگان و اهل دقت انتظار مى رود, عمق اين مسائل است. بايد در اين ها بيش تر فكر كنيم. ابتدا فكر كرده, باور نموده و سپس به يقين برسيم; بعد هم سعى كنيم به لوازمش ملتزم شويم. ارتباطى كه بايد برقرار كنيم بايد حاصل شود. نورانيتى كه بايد كسب كنيم, در پرتو اين انوار الهى نصيب ما مى شود كه متإسفانه قدرش را نمى دانيم. مثل ما در استفاده ى از وجود اهل بيت(عليهم السلام) مثل كسى است كه از يك اقيانوس به اندازه ى يك استكان مصرف كرده و بقيه ى مراتبش هنوز دست نخورده باقى مانده است. ما غافليم. ما بايد از اين معارف استفاده كنيم; چرا كه گوشت و پوست و خون ما از مال امام زمان(عج) است.
پروردگارا, تو را به مقامى قسم مى دهيم كه نمى فهميم چيست; به مقامى كه اهل بيت(عليهم السلام) در نزد تو دارند و تو مى دانى و ما نمى دانيم; تو را به عزيزترين بندگانت قسم مى دهيم كه دل هاى آلوده ى ما را لايق بخشى از معارف آن ها قرار بده.
اين آلودگى ها را از باطن ما بزدا تا لياقت استفاده از آن نورها را به اندازه ى ظرفيت خودمان بيابيم. ما را به وظايفمان نسبت به مولامان آشناتر و در انجامش موفق تر بگردان. سايه ى جانشين شايسته اش بر سر ما مستدام بدار.
والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته
 

ظهور حق


... و اذا اذن الله لنا فى القول ظهر الحق
و اضمحل الباطل و انحسر عنكم...;

... و هرگاه خداوند به ما اجازه دهد كه سخن گوييم, حق ظاهر خواهد شد و باطل از ميان خواهد رفت وخفقان از ( سر) شما برطرف خواهد شد... .
از سخنان امام مهدى(عج)

بحارالانوار, ج 53, ص 196.
 

 


1. انديشمند, محقق, استاد حوزه و دانشگاه و رييس موسسه ى آموزشى, پژوهشى امام خمينى; قم.
2. مفاتيح الجنان, اعمال شب بيست و سوم ماه رمضان; كفعمى, بلد الامين, ج 1, ص :203 خدايا! براى حجت بن الحسن(عج) كه درود تو بر او و اجدادش باد, در اين ساعت و در هر ساعت, دوست, نگه دارنده, پيشوا, يار, راهنما و ديدبان باش تا او را در زمين خود با اقتدار و فرمان روايى جايگاه دهيد و براى مدت طولانى در آن بهره مند سازيد.
3. مفاتيح الجنان, دعاى عديله.
4. محمدى رى شهرى, ميزان الحكمه, ج 1, ص 348, ح 1220.
5. مفاتيح الجنان, فرازى از مناجات شعبانيه: ...خدايا بريدن از همه چيز و روى آوردن تنها به سوى تو, به من عطا فرما... .
6. پيشين: ... (خدايا) شيفتگى ياد تو را در دلم افكن كه مرا به ياد تو سوق مى دهد ... .
7. پيشين: فرازى از زيارت جامعه: ... آن كس كه خدا را خواست به شما شروع مى كند, و آن كس كه او را يگانه مى داند از شما مى پذيرد, و آن كس كه مى خواهد به سوى خدا رود به وسيله ى شما به او روى مىآورد ... .
8. پيشين: ... خدا به وسيله ى شما آغاز نمود و به وسيله ى شما به پايان مى رساند ... .
9. پيشين: ... (خدا) به وسيله ى شما آسمان را نگه مى دارد تا بر زمين فرود نيايد مگر به فرمان او, و به وسيله ى شما غم و اندوه را مى زدايد و ناراحتى را برطرف مى سازد ... .
10. پيشين: ... به وسيله ى شما باران را نازل مى كند و آسمان را نگه مى دارد ... .
11. پيشين: فرازى از دعاى عديله: ... به بركت او به خلق روزى مى رسد... .
12. پيشين: فرازى از زيارت جامعه: ... خدا شما را به صورت نورهايى آفريد و دور عرش خود قرار داد تا زمانى كه به وسيله ى شما بر ما منت گذاشت ... .
13. پيشين: ... شما را در منازلى قرار داد كه به بلند كردن آن ها و ياد نام او در آن فرمان داده است ... .
14. سوره ى بقره(2), آيه ى :31 ... اسامى اين ها را به من خبر دهيد ... .
15. سوره ى بقره(2), آيه ى :31 سپس علم اسمإ[ = علم اسرار آفرينش و نام گذارى موجودات] را همگى به آدم آموخت ... .
16. ر.ك: علامه طباطبايى, الميزان, ذيل آيه ى 31 سوره ى بقره.
17. بحارالانوار, ج 16, ص 402, ح ;1 پيشين, ج 18, ص 278.
18. مفاتيح الجنان, فرازى از زيارت جامعه ى كبيره.
19. سوره ى نور (24), آيه ى :35 خداوند نور آسمان ها و زمين است ... .
20. مفاتيح الجنان, اذن دخول حرم هاى شريف: مى دانم ... كه جايگاه مرا مى بينند و سخن مرا مى شنوند و به سلام من جواب مى دهند.
21. سوره ى آل عمران (3), آيه ى :169 ... آنان زنده اند, و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند.
22. پيشين: ... نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند.
23. به عنوان نمونه: قندوزى, ينابيع الموده, ج 2 ـ 1, ص 304.
24. سوره ى نجم(53), آيه ى :5 آن كس كه قدرت عظيمى دارد[ = جبرئيل امين] او را تعليم داده است.
25. بحارالانوار, ج 75, ص 377, ح 3.
26. سوره ى بقره(2), آيه ى 3 ـ 1.
27. سوره ى نسإ(4), آيه ى 153.
28. سوره ى بقره(2), آيه ى 55.
29. براى دريافت مفهوم اين واژه, ر.ك: عبدالحسين خسرو پناه, كلام جديد, ص 322.
.30 درود بر تو اى اباصالح مهدى به فريادم برس.

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:58 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

رسول خدا صلى الله عليه و آله عزم خود را براى فتح مكه جزم مى كند
راوى مى گويد: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دستور داد تا مسلمانان براى جنگ با مردم مكه ، مجهز و آماده شوند، و آنگاه عرضه داشت بار الها چشم و گوش قريش را از كار ما بپوشان و از رسيدن اخبار ما به ايشان جلوگيرى فرما تا ناگهانى بر سرشان بتازيم و قريش را در شهرشان مكه غافلگير سازيم ، در اين هنگام بود كه حاطب بن ابى بلتعه نامه اى به قريش نوشت و به دست آن زن داد تا به مكه برساند، ولى خبر اين خيانتش از آسمان به رسول الله رسيد، و على (عليه السلام ) و زبير را فرستاد تا نامه را از آن زن بگيرند، كه داستانش در سوره ممتحنه گذشت
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در داستان فتح مكه ابوذر غفارى را جانشين خود در مدينه كرد و ده روز از ماه رمضان گذشته بود كه با ده هزار نفر لشكر از مدينه بيرون آمد، و اين در سال هشتم هجرت بود، و از مهاجر و انصار حتى يك نفر تخلف نكرد. از سوى ديگر ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب (پسر عموى رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم )،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 657

و عبد الله بن اميه بن مغيره ، در بين راه در محلى به نام ((نيق العقاب )) رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را ديدند، و اجازه ملاقات خواستند، ليكن آنجناب اجازه نداد، ام سلمه همسر رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) در وساطت و شفاعت آن دو عرضه داشت : يا رسول الله (صلى الله عليه و آله وسلم ) يكى از اين دو پسر عموى تو و ديگرى پسر عمه و داماد تو است . فرمود مرا با ايشان كارى نيست ، اما پسر عمويم هتك حرمتم كرده ، و اما پسر عمه و دامادم همان كسى است كه در باره من در مكه آن سخنان را گفته بود، وقتى خبر اين گفتگو به ايشان رسيد ابو سفيان كه پسر خوانده اى همراهش بود گفت : به خدا سوگند اگر اجازه ملاقاتم ندهد دست اين كودك را مى گيرم و سر به بيابان مى گذارم ، آنقدر مى روم تا از گرسنگى و تشنگى بميريم ، اين سخن به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد، حضرت دلش ‍ سوخت و اجازه ملاقاتشان داد، هر دو به ديدار آن جناب شتافته اسلام آوردند. و چون رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در مر الظهران بار انداخت ، و با اينكه اين محل نزديك مكه است ، مردم مكه از حركت آن جناب بكلى بى خبر بودند، در آن شب ابو سفيان بن حرب و حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء از مكه بيرون آمدند تا خبرى كسب كنند.
از سوى ديگر عباس عموى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) با خود گفت پناه به خدا، خدا به داد قريش برسد كه دشمنش تا پشت كوههاى مكه رسيده ، و كسى نيست به او خبرى بدهد، به خدا اگر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به ناگهانى بر سر قريش بتازد و با شمشير وارد مكه شود، قريش تا آخر دهر نابود شده ، اين بى قرارى وادارش كرد همان شبانه بر استر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) سوار شده به راه بيفتد، با خود مى گفت : بروم بلكه لابلاى درخت هاى اراك اقلا به هيزم كشى برخورم ، و يا دامدارى را ببينم ، و يا به كسى كه از سفر مى رسد و به طرف مكه مى رود برخورد نمايم ، به او بگويم به قريش خبر دهد كه لشكر رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) تا كجا آمده ، بلكه بيايند التماس كنند و امان بخواهند تا آن جناب از ريختن خونشان صرفنظر كند.
ديدار ابوسفيان با پيامبر صلى الله عليه و آله و اسلام آوردن او بهنقل از عباس
از اينجا مطلب را از قول عباس مى خوانيم : به خدا سوگند در لابلاى درختان اراك دور مى زدم تا شايد به كسى برخورم ، كه ناگهان صدايى شنيدم كه چند نفر با هم صحبت مى كردند، خوب گوش دادم صاحبان صدا را شناختم ، ابو سفيان بن حرب و حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء بودند، و شنيدم ابو سفيان مى گفت به خدا سوگند هيچ شبى در همه عمرم چنين آتشى نديده ام ، بديل در پاسخ گفت : به نظر من اين آتشها از قبيله خزاعه باشد، ابو سفيان گفت : خزاعه پست تر از اينند كه چنين لشكرى انبوه فراهم آورند من او را از صدايش شناختم ،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 658

و صدا زدم اى ابا حنظله - ابو سفيان - تا صدايم را شنيد شناخت ، و گفت ابو الفضل تويى ؟ گفتم آرى ، گفت : لبيك پدر و مادرم فداى تو باد، چه خبر آورده اى ؟ گفتم : اينك رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است با لشكرى آمده كه شما را تاب مقاومت آن نيست ، ده هزار نفر از مسلمين است . پرسيد: پس مى گويى چه كنم ؟ گفتم : با من سوار شو تا نزد آن جناب برويم تا از حضرتش برايت امان بخواهم ، به خدا قسم اگر آن جناب بر تو دست يابد گردنت را مى زند، ابو سفيان با من سوار شد، با شتاب استر را به طرف رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) راندم ، از هر اجاق و آتشى رد مى شديم مى گفتند: اين عموى رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) و سوار بر استر آن جناب است ، تا به آتش ‍ عمر بن خطاب رسيديم ، صدا زد اى ابا سفيان حمد خداى را كه وقتى به تو دست يافتيم كه هيچ عهد و پيمانى در بين نداريم ، آنگاه به عجله به طرف رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دويد، من نيز استر را به شتاب رساندم ، به طورى كه عمر و استر من جلو درب قبه راه را به يكديگر بستند، و بالاخره عمر زودتر داخل شد، آنطور كه يك سواره كندرو، از پياده كندرو جلو مى زند.
عمر عرضه داشت : يا رسول الله اين ابو سفيان دشمن خدا است كه خداى تعالى ما را بر او مسلط كرده و اتفاقا عهد و پيمانى هم بين ما و او نيست اجازه بده تا گردنش را بزنم ، من عرضه داشتم : يا رسول الله من او را پناه داده ام ، و آنگاه بلافاصله نشستم و سر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را - به رسم التماس - گرفتم ، و عرضه داشتم به خدا سوگند كسى غير از من امروز در باره او سخن نگويد، ولى عمر اصرار مى ورزيد، به او گفتم : اى عمر آرام بگير، درست است كه اين مرد چنين و چنان كرده ، ولى هر چه باشد از آل عبد مناف است ، نه از عدى بن كعب - دودمان تو - اگر از دودمان تو بود من وساطتش را نمى كردم . عمر گفت اى عباس ، كوتاه بيا، اسلام آوردن تو آن روز كه اسلام آوردى محبوب تر بود براى من از اينكه پدرم خطاب اسلام بياورد. مى خواست بگويد: تعصب دودمانى در كارم نيست ، به شهادت اينكه از اسلام تو خوشحال شدم بيش از آنكه پدرم مسلمان مى شد، اگر مى شد. در اين جا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به عمويش عباس ‍ فرمود فعلا برو او را امان داديم ، فردا صبح او را نزد من آر.
مى گويد: صبح زود قبل از هر كس ديگر او را نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بردم ، همينكه او را ديد فرمود: واى بر تو اى ابا سفيان آيا هنوز وقت آن نشده كه بفهمى جز الله معبودى نيست ؟ عرضه داشت : پدر و مادرم فداى تو كه چقدر پابند رحمى ، و چقدر كريم و رحيم و حليمى ،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 658

به خدا قسم اگر احتمال مى دادم كه با خداى تعالى خداى ديگرى باشد، بايد آن خدا در جنگ بدر و روز احد ياريم مى كرد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) فرمود: واى بر تو اى ابا سفيان آيا وقت آن نشده كه بفهمى من فرستاده خداى تعالى هستم ؟ عرضه داشت : پدر و مادرم فدايت شود، در اين مساله هنوز شكى در دلم است عباس مى گويد: به او گفتم واى بر تو شهادت بده به حق قبل از اينكه گردنت را بزنند. ابو سفيان بناچار شهادت داد.
در اين هنگام رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) فرمود: اى عباس ‍ برگرد و او را در تنگه دره نگه دار، تا لشكر خدا از پيش روى او بگذرد، و او قدرت خداى تعالى را ببيند، من او را نزديك دماغه كوه ، تنگترين نقطه دره نگه داشتم ، لشكريان اسلام قبيله قبيله رد مى شدند و او مى پرسيد: اينها كيانند؟ و من پاسخ مى دادم ، و مى گفتم مثلا اين قبيله اسلم است ، اين جهينه است ، اين فلان است ، تا در آخر خود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در كتيبه خضراء از مهاجرين و انصار عبور كرد، در حالى كه نفرات كتيبه آنچنان غرق آهن شده بودند كه جز حدقه چشم از ايشان پيدا نبود، ابو سفيان پرسيد اينها كيانند: اى ابا الفضل ؟ گفتم اين رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است كه با مهاجرين و انصار در حركت است . ابو سفيان گفت : اى ابا الفضل سلطنت برادرزاده ات عظيم شده ، گفتم واى بر تو سلطنت و پادشاهى نيست . بلكه نبوت است ، گفت : بله حالا كه چنين است .
حركت لشكر اسلام بر سوى مكه و فتح مكه
حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمدند، و اسلام را پذيرفته با آن جناب بيعت كردند، وقتى مراسم بيعت تمام شد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آن دو را پيشاپيش خود روانه به سوى قريش كرد تا ايشان را به سوى اسلام دعوت كنند و اعلام بدارند هر كس بر خانه ابو سفيان كه بالاى مكه است داخل بشود ايمن است ، و هر كس داخل خانه حكيم كه در پايين مكه است بشود او نيز ايمن خواهد بود، و هر كس هم درب خانه خود را بروى خود ببندد و دست به شمشير نزند ايمن است .
و بعد از آنكه ابو سفيان و حكيم بن حزام از نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بيرون آمدند و به طرف مكه روانه شدند، رسول خدا ( صلى الله عليه و آله وسلم ) زبير بن عوام را به سركردگى جمعى از سواره نظام مهاجرين مامور فرمود تا بيرق خود را در بلندترين نقطه مكه كه محلى است به نام حجون نصب كند و فرمود از آنجا حركت نكنيد تا من برسم ،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 660

و وقتى خود آن جناب به مكه رسيد، در همين حجون خيمه زد، و سعد بن عباده را به سركردگى كتيبه انصار در مقدمه اش ، و خالد بن وليد را با جمعيتى از مسلمانان قضاعه وبنى سليم را دستور داد تا به پايين مكه بروند، و پرچم خود را در آنجا نرسيده به خانه ها نصب كنند.
و به ايشان دستور داد كه به هيچ وجه متعرض كسى نشوند و با كسى نجنگند، مگر آنكه ابتدا به جنگ كرده باشد، و دستور داد چهار نفر را هر جا ديدند به قتل برسانند: 1 - عبد الله بن سعد بن ابى سرح 2 - حويرث بن نفيل 3 - ابن خطل 4 - مقبس بن ضبابه ، و نيز دستورشان داد كه دو نفر مطرب و آوازه خوان را هر جا ديدند بكشند، و اينها كسانى بودند كه با آوازه خوانيهايشان رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) را هجومى گفتند. و فرمود حتى اگر ديدند دست به پرده كعبه دارند در همان حال به قتلشان برسانند. طبق اين فرمان على (عليه السلام ) حويرث بن نفيل و يكى از دو آوازه خوانها را كشت ، و آن ديگرى متوارى شد، و نيز مقبس ‍ بن ضبابه را در بازار به قتل رسانيد، و ابن خطل را در حالى كه دست به پرده كعبه داشت پيدا كردند، و دو نفر به وى حمله كردند، يكى سعيد بن حريث ، و ديگرى عمار بن ياسر، سعيد از عمار سبقت گرفت و او را به قتل رسانيد.
ابو سفيان با شتاب خود را به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسانيده ركاب مركب آن جناب را گرفت و بدان بوسه زد، آنگاه گفت : پدر و مادرم به قربانت ، آيا نشنيدى كه سعد گفته :
اليوم يوم الملحمه
اليوم تسبى الحرمه
حضرت به على (عليه السلام ) دستور داد: به عجله خود را به سعد برسان ، و پرچم - كه همواره به دست فرمانداران سپرده مى شد - را از او بگير، و تو خودت آن را داخل شهر كن ، اما با رفق و مدارا، و على (عليه السلام ) پرچم انصار را از سعد بن عباده گرفت ، و انصار را همانطور كه فرموده بود با رفق و مدارا داخل شهر كرد.
خطبه پيامبر (صلى الله عليه و آله ) بعد از فتح مكه
بعد از آنكه خود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد مكه شد، صناديد (بزرگان ) قريش داخل كعبه شدند، و به اصطلاح بست نشستند، چون گمان نمى كردند - با آن همه جنايات كه كرده بودند - جان سالم بدر برند، در اين هنگام رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد مسجد الحرام شد و تا جلو درب كعبه پيش آمد،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 661

در آنجا ايستاده سخن آغاز كرده فرمود: ((لا اله الا الله وحده وحده انجز وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده )) معبودى نيست به جز الله ، تنها او تنها او كه وعده خود به كرسى نشاند و بنده خود را يارى داد، و يك تنه همه حزبهاى مخالفش را از ميدان بدر برد، هان اى مردم هر مال و هر امتياز موروثى و طبقاتى ، و هر خونى كه در جاهليت محترم بود، زيرا اين دو پاى من (من امروز همه آنها را لغو اعلام مى كنم ) مگر پرده دارى كعبه و سقايت حاجيان ، كه اين دو امتياز را به صاحبانش اگر اهليت داشته باشند بر مى گردانم ، هان اى مردم ، مكه همچنان بلد الحرام است ، چون خداى تعالى آن را از ازل حرمت داده ، براى احدى قبل از من و براى خود من كشتار در آن حلال نبوده ، تنها براى من پاسى از روز حليت داده شده ، از آن گذشته تا روزى كه قيامت بپا شود اين بلد، بلد الحرام خواهد بود، گياه و روئيدنيهايش مادامى كه سبز باشد كنده نمى شود، و درختانش قطع نمى گردد، و شكارش مورد تعرض احدى قرار نمى گيرد، گيرد (و با اشاره دست و يا سر و صدا فرارى نمى شود) و كسى نمى تواند گم شده اى را بردارد، مگر به منظور اينكه صاحبش را پيدا كند، و گم شده اش را بدو بدهد.
آنگاه فرمود: هان اى مردم مكه ! براى پيامبر خدا همسايگان بسيار بدى بوديد، نبوت و دعوتش را تكذيب كرديد، و او را از خود رانديد، و از وطن مالوفش بيرون كرديد و آزارش داديد، و به اين اكتفا نكرديد، حتى به محل هجرتم لشكر كشيديد و با من به قتال پرداختيد، با همه اين جنايات برويد كه شما آزاد شدگانيد.
وقتى اين صدا و اين خبر به گوش كفار مكه كه تا آن ساعت در پستوى خانه ها پنهان شده بودند رسيد، مثل اينكه سر از قبر برداشته باشند همه به اسلام گرويدند، و چون مكه با لشكركشى فتح شده بود، و قانونا تمامى مردمش غنيمت و بردگان اسلام بودند، ولى رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) همه را آزاد كرد، از اين جهت از آنان تعبير كرد به طلقاء.
پس از آن ابن الزبعرى شرفياب حضور رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شد، و اسلام آورد و اشعار زير را انشاء نمود:
يا رسول الاله ان لسانى
راتق ما فتقت اذا انا بور
اذا ابارى الشيطان فى سنن
الغى و من مال ميله مثبور
امن اللحم و العظام لربى
ثم نفسى الشهيد انت نذير.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 662

مجمع البيان سپس اضافه مى كند از ابن مسعود روايت شده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در روز فتح داخل مكه شد، در حالى كه پيرامون خانه كعبه سيصد و شصت بت كار گذاشته بودند، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) با چوبى كه در دست شريف داشت به يك يك آن بت ها مى زد و مى خواند: ((جاء الحق و ما يبدى ء الباطل و ما يعيد - حق آمد ديگر باطل را آغاز نمى كند و بر نمى گرداند)) و نيز مى خواند: ((جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا)).
و نيز از ابن عباس روايت شده كه گفت : وقتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد مكه شد، حاضر نشد داخل خانه شود، در حالى كه معبودهاى مشركين در آنجا باشد و دستور داد قبل از ورود آن جناب بت ها را بيرون سازند، و نيز مجسمه اى از ابراهيم و اسماعيل (عليهماالسلام ) بود كه در دستشان چوبه از لام - كه وسيله اى براى نوعى قمار بود - وجود داشت ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: خدا بكشد مشركين را، به خدا سوگند كه خودشان هم مى دانستند كه ابراهيم و اسماعيل (عليهماالسلام ) هرگز مرتكب قمار از لام نشدند.
مؤ لف : روايات پيرامون داستان فتح مكه بسيار زياد است ، هر كس ‍ بخواهد به همه آنها واقف شود بايد به كتب تاريخ و جوامع اخبار مراجعه كند، آنچه ما آورديم به منزله خلاصه اى بود.
سوره تبت


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 663

آيات 1 - 5، سوره تبت
سوره تبت مكى است و پنج آيه دارد
معناى ((تلت بدا ابى لهب و تبّ))
تَبَّت يَدَا أَبى لَهَبٍ وَ تَب (1)
مَا أَغْنى عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا كسب (2)
سيَصلى نَاراً ذَات لهََبٍ(3)
وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطبِ(4)
فى جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسدِ(5)

ترجمه آيات

به نام خداى رحمان و رحيم .
بريده باد دو دست ابى لهب (مرگ بر او باد) (1).
مال وى و آنچه را به دست آورده دردى را از او دوا نكرد (2).
به زودى وارد آتشى شعله ور شود(3).
با زنش كه باركش هيزم است (4).
و طنابى تابيده (از ليف خرما) به گردن دارد (5).

بيان آيات

اين سوره تهديد شديدى است به ابو لهب تهديدى است به هلاكت خودش و عملش ، تهديدى است به آتش جهنم براى خودش و همسرش ، و اين سوره در مكه نازل شده است .
تَبَّت يَدَا أَبى لَهَبٍ وَ تَب

((تب )) و ((تباب )) بنابر آنچه جوهرى معنى كرده به معناى خسران و هلاكت است .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 664

و راغب آن را به دوام خسران معنا كرده . بعضى هم گفته اند به معناى خيبت و نوميدى است . بعضى ديگر آن را به معناى تهى دستى از همه خيرها دانسته اند. ولى - به طورى كه ديگران هم گفته اند - همه اين معانى نزديك به همند، و بنابر اين كلمه ((يد)) در آيه نيز به معناى لغويش نيست ، بلكه كنايه است از قدرت آدمى ، چون دست در انسان عضوى است كه مقاصدش به وسيله آن انجام مى شود، و بيشتر كارهاى آدمى را به دست او نسبت مى دهند، و تباب و خاسر شدن دست به معناى بى نتيجه شدن اعمال آدمى ، و بلكه نتيجه معكوس دادن آن است ، و يا به عبارت ديگر به معناى باطل شدن اعمال او و به نتيجه نرسيدن آن است ، به طورى كه زحماتش هدر رود و مورد استفاده اش ‍ قرار نگيرد، اين معناى تباب دست انسان بود. و معناى تباب خود آدمى ، خسران او در نفس و حاق ذاتش است ، به طورى كه از سعادت دائميش محروم شود، و اين همان هلاكت دائمى او است .
پس اينكه فرمود: ((تبت يدا ابى لهب و تب )) معنايش در حقيقت ((تب ابو لهب )) است ، و اين نفرينى به او به هلاكت خودش و بطلان و بى اثر گشتن توطئه هايى است كه به منظور خاموش كردن نور نبوت مى كرد، و يا قضايى است از خداى تعالى به اين هلاكت و بطلان توطئه ها.
و اين ابو لهب كه مورد نفرين و ياقضاى حق تعالى قرار گرفته ، فرزند عبد المطلب و عموى رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) است ، كه سخت با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دشمنى مى كرد و در تكذيب گفته ها و دعوت او و نبوتش و در آزار و اذيتش اصرار مى ورزيد، و در اين راه از هيچ گفته و عملى فروگذار نمى كرد، و او همان كسى بود كه وقتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) او و ساير عشيره اقربين خود را براى اولين بار دعوت كرد، با كمال بى شرمى در پاسخش گفت ((تبا لك - خسران و هلاكت بر تو باد)) و اين سوره نازل شد و گفتار او را به خودش رد كرد كه خسران و هلاكت بر او باد.
وجه اينكه در اين نفرين از ابولهب به كنيه ياد شده
بعضى ها گفته اند: نام او همين ابو لهب بوده ، هر چند كه به شكل كنيه است . بعضى ديگر گفته اند كلمه ((ابولهب )) كنيه او بوده و نامش عبد العزى بوده . بعضى ديگر گفته اند عبد مناف بوده . و از همه اقوالى كه در پاسخ اين سؤ ال (چرا اسم او را نياورد) گفته شده ، اين قول است كه خواسته است او را به آتش نسبت دهد،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 665

چون ابو لهب ، اشعارى به انتساب به آتش دارد، وقتى مى گويند فلانى ابو الخير است ، معنايش اين است كه : با خير رابطه اى دارد، و همچنين ابو الفضل و ابو الشر، و چون در آيات بعد مى فرمايد: ((سيصلى نارا ذات لهب - به زودى در آتشى زبانه دار مى سوزد)) از آن فهميده مى شود كه معناى ((تبت يدا ابى لهب )) هم اين است كه : از كار افتاده باد دو دست مردى جهنمى ، كه هميشه ملازم با شعله و زبانه آن است .
بعضى ديگر گفته اند: نام او عبد العزى بوده ، و اگر قرآن كريم نامش را نبرده ، بدين جهت بود كه كلمه ((عبد العزى )) به معناى بنده ((عزى )) است ، و عزى نام يكى از بت ها است ، خداى تعالى كراهت داشته كه بر حسب لفظ نام عبدى را ببرد كه عبد او نباشد، بلكه عبد غير او باشد، و خلاصه با اينكه در حقيقت عبد الله است عبد العزى اش ‍ بخواند، اگر چه در اسم اشخاص معنا مورد نظر نيست ، ولى همانطور كه گفتيم قرآن كريم خواست از چنين نسبتى حتى بر حسب لفظ خود دارى كرده باشد.
مَا أَغْنى عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا كسب

در اين آيه كلمه ((ما)) دو بار آمده ، اولى نافيه است ، و دومى مى تواند موصوله باشد، و معناى ((ما كسب ))، ((آنچه با اعمالش به دست آورده )) بوده باشد، و مى تواند مصدريه باشد، و معنايش كسب كردن به دست خود باشد، و كسب كردن به دست خود، همان عمل او است ، و معناى آيه به فرض دوم اين است كه : عمل او دردى از او دوا نكرد.
و معناى آيه به هر حال اين است كه مال ابولهب و عملش و يا اثر عملش ‍ دردى از او دوا نكرد و به نفرين خدا و يا قضاى او، هم دچار تباب و خسران نفس شد و هم تباب و خسران دو دستش .
سيَصلى نَاراً ذَات لهََبٍ

يعنى به زودى داخل آتشى زبانه دار خواهد شد. و منظور از اين آتش ، آتش دوزخ است كه جاودانى است ، و اگر كلمه ((نار)) را نكره و بدون الف و لام آورد، براى اين بود كه عظمت و هولناكى آن را برساند.
وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطبِ

اين آيه عطف است بر ضمير فاعلى كه در جمله ((سيصلى )) مستتر است ، و تقدير ((كلام سيصلى ابو لهب و سيصلى امراته )) است ، يعنى بزودى ابولهب داخل آتشى زبانه دار مى شود،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 666

و به زودى همسرش نيز داخل آن خواهد شد، و كلمه ((حماله )) - به فتحه آخر - در جمله ((حماله الحطب )) از اين جهت فتحه به خود گرفته كه به اصطلاح وصفى است كه به منظور مذمت موصوف آن از وصفيت افتاده و در اينجا به عنوان نام آن زن آمده ، و در نتيجه چنين معنا مى دهد: من مذمت مى كنم حماله الحطب را.
ولى بعضى گفته اند منصوب شدن ((حماله )) بخاطر آن است كه حال از كلمه ((امراه )) است ، و اين معناى لطيفى مى دهد كه به زودى مى آيد.
فى جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسدِ

كلمه ((مسد)) به معناى طنابى است كه از ليف خرما بافته شده باشد، و اين جمله بنا بر اينكه كلمه ((حماله )) حال باشد، حال دوم از كلمه ((امراه )) است .
و ظاهرا مراد از اين دو آيه اين باشد كه همسر ابولهب به زودى در آتش ‍ دوزخ در روز قيامت به همان هيئتى ممثل مى گردد كه در دنيا به خود گرفته بود، در دنيا شاخه هاى خاربن و بته هايى ديگر را با طناب مى پيچيد و حمل مى كرد، و شبانه آنها را بر سر راه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى ريخت تا به اين وسيله آن جناب را آزار دهد، در آتش هم با همين حال ، يعنى طناب به گردن و هيزم به پشت ممثل گشته عذاب مى شود.
توضيحى درباره اينكه نفرين به ابولهب و اينكه فرمود: ((سيصلى نارا...)) عدم اختيار ابولهب در جهنمى شدن را افاده نمى كند
در مجمع البيان مى گويد: اگر كسى سؤ ال كند بعد از اين نفرين كه خدا در حق ابولهب كرده ، آيا جهنمى بودن او جبرى نيست و آيا او باز هم مى توانسته ايمان بياورد، و آيا اگر ايمان مى آورد نفرين خدا تكذيب نمى شد؟
در پاسخ مى گوييم : باز هم ايمان آوردن ، تكليف ابو لهب بوده ، چون نفرين ، تكليف ثابت را بر نمى دارد، و نفرين خداى تعالى بر او در حقيقت تهديد او است ، خواسته است بفرمايد اگر ايمان نياورى چنين و چنانت مى كنم .
مؤ لف : اشكال مذكور ناشى از غفلت است ، غفلت از اين حقيقت كه تعلق قضاى حتمى الهى به فعلى از افعال اختيارى انسان ، باعث بطلان اختيار انسان نمى شود، چون فرض اين است كه اراده الهى - و همچنين فعل خداى تعالى - تعلق گرفته به فعل اختيارى انسان ، بدان جهت كه فعل انسان است ، يعنى اختيارى است ، و اگر فعل انسان و به عبارتى فعل ابولهب به اختيار خود او صادر نشود، باعث مى شود كه اراده خدا از مرادش تخلف كند و اين محال است ، و وقتى فعلى كه متعلق قضاء موجب است ، اختيارى شد، تركش هم اختيارى خواهد بود، هر چند كه آن ترك واقع نمى شود، (دقت بفرماييد) و ما در چند مورد از مباحث گذشته اين كتاب در اين باره بحث كرديم .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 667

پس روشن شد كه ابو لهب مى توانسته ايمان بياورد و از آتش نجات پيدا كند، آتشى كه در صورت كافر مردن وى حتمى بوده ، و قضايش رانده شده بود.
و از اين باب است همه آياتى كه در باره كفار قريش نازل شده و خبر مى دهد به اينكه اينان ايمان نخواهند آورد، نظير آيات زير كه مى فرمايد: ((ان الذين كفروا سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون ))، و نيز مى فرمايد: ((لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يومنون ))، و نيز از همين باب است آياتى كه سخن از مهر زدن بر دلها دارد، هيچ يك از آن آيات و اين آيات مستلزم جبر نيست .
بحث روائى
ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:58 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

بسم الله الرحمـن الرحيم

پيش درآمد

انتظار در مكتب اسلام, تنها يك رويكرد عاطفى نيست; بلكه رويكردهاى معرفتى, اجتماعى, اخلاقى و فردى را نيز شامل مى شود. از اين روى مى توان, انتظار را هم چون منشورى دانست كه داراى تجليات گوناگونى است.
در رويكرد معرفتى به مسئله ى انتظار, مى توان آثار تربيتى و روان شناختى اين پديده را با نگاهى جديد, مورد بررسى قرار داد; البته در اين جا, تربيت به معناى گسترده ى آن مورد نظر است كه شامل مقوله هاى اخلاقى نيز مى شود و در بعد روان شناختى نيز, آثار كاركردى آن بيش تر مورد تاكيد قرار مى گيرد.
در نوشتار حاضر, به عناوينى مانند گسترش اميدهاى واقعى, پويايى معطوف به هدف, استقرار وحدت و هم بستگى, مراقبت دايمى و سلامت اخلاقى جامعه پرداخته ايم.
ياد كرد اين نكته لازم است كه اين نوشتار تنها پيش درآمدى بر اين مبحث است و اميدواريم كه در آينده بتوانيم به صورتى گسترده تر و عميق تر و فراتر از يك مقاله بدان بپردازيم.

1. گسترش اميدهاى واقعى
اميد, محرك انسان براى رويارويى با آينده است. برخى آن را انگيزه, و پاره اى ديگر, آن را نياز آدمى مى دانند. به عقيده ى مزلو(2), يكى از روان شناسان مكتب كمال; ((انگيزه ى آدمى, نيازهايى مشترك و فطرى است كه در سلسله مراتبى از نيرومندترين تا ضعيف ترين نياز, قرار مى گيرد)).(3)
براى توضيح مطلب مى توان گفت كه آدمى, پيوسته و در پى انجام هر كارى, به دنبال غايت و مقصودى مشخص بوده و قبل از اقدام به آن نيز, نيازمند انگيزه اى براى آغاز عمل مى باشد.
بر اين اساس, انسان براى تداوم زندگى و تحمل دشوارىهاى آن, نيازمند انگيزه اى نيرومند است كه در پديده ى ((اميد به آينده)) تجلى مى يابد; آينده اى كه به مراتب, عالى تر, زيباتر و بهتر از امروز باشد; اين مسئله, به ويژه براى جوانان, داراى اهميت بيش ترى است; زيرا آنان در پرتو ((اميد به فردايى بهتر)) مى توانند به نيروى فراوان خود و شور ونشاط بى پايانشان جهت و معنا بخشند.
البته اين مقوله در ميان مكاتب دينى و غير دينى, داراى جايگاه, منزلت و تفسيرهاى گوناگونى است; به عنوان اشاره, اعتقاد پيروان اديان به امدادهاى غيبى و عنايات عام و خاص الهى, به گونه اى منطقى, متضمن پىآمدهايى هم چون اميد بهآينده و به تعبيرى ديگر, فرج بعد از شدت مى شود. درحالى كه در مكاتب مادى و بينش هاى سكولاريستى جايى براى ((امدادهاى غيبى)) وجود ندارد. حتى در ميان پيروان اديان, نيز اين مسئله, داراى جلوه هاى گوناگونى است. از جمله در چند سال پيش, پاپ, رهبر كاتوليك هاى جهان, در اولين كتابى كه از او باعنوان ((عبور از آستانه ى اميد)) منتشر گرديد, به صراحت, نااميدى خود را از وضعيت اخلاقى و اعتقادى عصر حاضر به ويژه جوانان, اظهار نمود. در اظهارات پاپ, نشانه هايى از اميد به آينده به چشم نمى خورد. حتى در ميان برخى انديشمندان و متفكران غربى نيز بعضا مسئله ى ((اميد)) هم چون پديده اى دور از دست رس و بيهوده تلقى مى شود. به عنوان مثال, برتراند راسل(4) در گفتارى با عنوان ((جهان پرتلاطم)) مى نويسد: ((من در لحظه اى تاريك (ژوييه ى 1961) به نوشتن مشغولم و نمى دانم نژاد بشر آن قدر دوام مى كند كه نوشته ى من منتشر يا در صورت انتشار, قرائت شود يا نه)).(5)
در مقابل اين رويكردهاى يإسآور و منفى به آينده كه در بيش تر مكاتب موجود مشاهده مى شود, انديشه ها و رويكردهاى اميدوارانه و مثبت گرايى نيز وجود دارند كه از مهم ترين آن ها مى توان به اعتقاد مذهب شيعه در زمينه ى انتظار امام عصر(عج) اشاره نمود كه نه تنها انتظار فرج آن حضرت, پديده اى معنادار, منطقى و معقول است, بلكه چنين انتظارى, در زمره ى بزرگ ترين فرج ها و گشايش ها, تلقى مى شود.(6) براى توضيح مطلب, اشاره مى كنيم كه اميدها دو گونه اند: اميدهاى واهى و اميدهاى واقعى. اميدهاى واهى, بيش تر شامل نوعى ايدهآل ها, آرمان ها و آرزوهاى گم شده اى است كه انسان با حاضر كردن آن ها در ذهن ودرون خويش, به نوعى آرامش خاطر دست مى يابد كه در صورت تداوم و تقويت آن ها, خود به خود زمينه ى جدا شدن از مسائل و روىدادهاى واقعى زندگى و در نتيجه احساس بيگانگى با واقعيات, براى شخص فراهم مى گردد.
در مباحث روان شناسى تربيتى, اين نوع مواجهه با مسائل, رفتارهاى دفاعى نام دارد. از ويژگى هاى اين گونه رفتارها, اين است كه در كوتاه مدت, به شخص, آرامش و امنيت مى بخشد ولى در دراز مدت, موجب ناسازگارى با اطرافيان و دنياى خارج مى شود.
اميدهاى واقعى نقطه ى مقابل اميدهاى واهى است; اميدهايى كه داراى پايه و اساسى منطقى و استوارند و ريشه در اعتقادات و باورهاى دينى و ارزش هاى مبتنى بر وحى الهى دارند; مانند اميد به ظهور حضرت مهدى(عج) و شرايطى كه آن حضرت با حكومت خويش فراهم مىآورند كه در اين جا به دو نمونه از اين شرايط اشاره مى كنيم:
امام حسن مجتبى(ع) از پدر بزرگوارشان نقل مى فرمايند:
در دولت مهدى(عج), درندگان, سازش مى كنند; زمين, نباتات خود را خارج مى كند; آسمان, بركاتش را فرو مى فرستد; گنج هاى نهفته در دل زمين براى او آشكار مى شود و بين مشرق و مغرب را مالك مى شود و خوشا به حال كسى كه آن روزگار مسعود را درك كند و دستوراتش را با گوش جان بشنود.(7)
از امام باقر(ع) نيز روايت شده است كه فرمودند:
هنگامى كه قائم ما(عج) قيام كند, دست شريفش را بر سر بندگان گذارد و خردهاى آن ها را گردآورد و رشدهاى آن ها را كامل گرداند.(8)
از اين دو عبارت چنين برداشت مى شود كه انتظار امام عصر(عج), موجب گسترش و توسعه ى اميدهاى واقعى در شيعيان و پيروان آن حضرت مى شود; اميدهايى كه منتظرانش, هرگز در حقيقت و اصالت آن ها, ترديدى به خود راه نمى دهند; زيرا چنين اميدهايى از متن باورهاى دين, رويش كرده و برخاسته از اعتقاد اصيل و استوار شيعه است.
حال چنان چه از بعد روان شناختى به مسئله بنگريم, نقش اميد را در سلامت روانى, تعيين كننده و محورى خواهيم يافت.
دوآن شولتس(9) مى نويسد:
سلامت روانى, پيش نگر است, نه پس نگر. دورنما, چيزى است كه شخص اميدوار است بشود نه آن چه پيش تر روى داده است و دگرگونى پذير نيست.(10)
او مى افزايد:
من, نگاهى را كه به آينده مى نگرد و بر هدف ها, آمال و روياهاى درازمدت تمركز مى يابد, خوشايند مى يابم. البته پيش بينى و برنامه ريزى و تلاش براى آينده, از ماندن در روىدادهاى گذشته, سالم تر به نظر مى رسد.(11)
كانت, طرح مسئله ى اميد را از ويژگى هاى هوش مندى آدمى تلقى مى كند و مى نويسد:
براى هر كس كه متنبه و هوشيار باشد و در كار دنيا و حال خود بنگرد, سه سوال پيش مىآيد:
يكى: چه مى توانم بدانم؟
دوم اين كه: چه بايد بكنم؟
سوم اين كه: چه اميد و انتظارى مى توانم داشته باشم؟(12)
آلپورت,(13) يكى از صاحب نظران علم شخصيت معتقد است:
[ اشخاص برخوردار از سلامت روان] فعالانه در پى هدف ها و اميدها و روياهاى خويشند, و رهنمون زندگى شان, معناجويى و ايثار و حسن تعهد است. تعقيب هدف, هيچ گاه پايان نمى پذيرد. اگر هدفى را بايد كنار گذاشت, بايد بى درنگ انگيزه ى نوينى آفريد. افراد سالم به آينده مى انديشند و در آينده زندگى مى كنند.(14)
روى كرد ((آينده گرا)) با ويژگى ((سلامت روان)) از نسبت معقول و منطقى برخوردار است.
چنين نسبتى را در بيان ويكتور فرانكل(15) به روشنى مى يابيم:
شخصيت هاى سالم, ويژگى هاى ديگرى هم دارند; به آينده مى نگرند و به هدف ها و وظايف آتى توجه مى كنند. در واقع به چنين هدف هايى نياز دارند. اين ويژگى انسان است كه تنها با نگرش به آينده مى تواند زندگى كند.(16)
او در ادامه ى نظرياتش مى افزايد:
بدون اعتقاد به آينده, ((محمل معنوى)) زندگى از ميان مى رود و روح و جسم به سرعت محكوم به فنا مى گردد. بايد براى ادامه ى زندگى دليلى داشت; در راه هدفى آتى كوشيد, وگرنه زندگى معناى خود را از دست مى دهد.(17)
به نظر ((فرانكل)), اعتقاد به آينده, هم عامل معنا داشتن زندگى و هم عامل تداوم و استمرار آن است. چنين تعبيرى, يك نقطه ى اوج در ميان نظريات روان شناسان در اين زمينه است.
انتظار در مكتب شيعه, علاوه بر اين كه, نوعى اميد به آينده است, چشم به راه يك روىداد بزرگ و تحول عميق, بودن است; چرا كه طى شدن فاصله ى ميان غيبت و ظهور يك پديده ى عادى نيست; بلكه حادثه اى به وسعت همه ى تاريخ بشر است. براى تجسم عظمت آن, اشاره به اين نكته كافى است كه امام مهدى(عج), تبلور همه ى آرمان ها و آرزوهاى محقق نشده ى انسان در طول قرون و اعصار گذشته تاكنون است.
بر اين اساس, فرداى ظهور, فردايى است روشن تر و بهتر از امروز; زيرا همه ى اختلافات و خصومت ها كه ناشى از محدوديت انديشه و نارسايى عقل بشر است, از ميان برمى خيزد و در پرتو شكوفايى خرد, جاى خود را به عطوفت, رحمت و مناسبات صميمانه مى بخشد.
با تكيه بر اين مبانى, ديگر افسردگى در ميان پيروان مكتب انتظار جايى ندارد. در غير اين صورت است كه آدمى, دليلى براى بهتر بودن فردا ندارد; بنابر اين بيش تر در معرض افسردگى و نااميدى قرار مى گيرد. اهميت اين مطلب, زمانى روشن تر مى شود كه بدانيم افسردگى, به عنوان بيمارى قرن, شايع ترين و دشوارترين اختلالى است كه انسان معاصر با آن مواجه بوده و به شدت از عوارض آن رنج برده است; چرا كه رشته هاى اميد خود را بريده و گسيخته مى بيند.

2. پويايى معطوف به هدف
زندگى, زمانى با معناست كه جوهر حركت در آن باشد و به تعبير ديگر, انسانى كه پويا و فعال و پر تحرك است, معنايى براى بودن خويشتن مى يابد; زيرا مى تواند خود را از سطح ركود و روزمره گى, به مرحله ى پويايى برساند.
وقتى فرد, به وضعيت موجود راضى نيست و در صدد تحقق شرايط بهترى تلاش مى كند, به اين معناست كه خود نيز نقشى در آن ايفا مى كند و تماشاگر نيست; بلكه ايفاگر وظيفه اى خاص است.
دوآن شولتس, در توصيف چنين حالتى مى نويسد:
چيزى كه به زندگى شور و هيجان مى بخشد تعقيب است نه تسخير, راه است نه مقصد, تلاش است نه كام يابى.(18)
پويايى از دو منظر قابل بررسى است: نخست اين كه انسان پويا به نفى هرگونه بى تفاوتى بر مى خيزد و همين امر, زمينه ساز نوآورى, خلاقيت و جست وجوى هميشگى امور بديع است و تإثير آن نيز رضايت نسبى آدمى از خويشتن و زندگى است; زيرا بخشى از آثار وجودى خويش را شاهد بوده و آن ها را باور دارد. ديگر اين كه هرگونه تحرك و پويايى نيز داراى چنين آثارى نخواهد بود; زيرا حركت بدون هدف, عقيم بوده و داشتن هدف بدون حركت نيز بى معناست. از اين روى پويايى معطوف به هدف, مورد نظر است; زيرا شامل هر دو مولفه است.
بنابراين بر اساس اين مقدمات مى توان گفت كه انتظار امام عصر(عج), در منتظرانش, شامل هر دو مولفه ى ((پويايى)) و ((معطوف به هدف بودن)) است; زيرا منتظر به جامعه اى مى انديشد كه تمامى وعده هاى انبيا و اوليا در آن به وقوع خواهد پيوست و از اين روى تلاش مى كند تا به ميزان توانايى و درك مسئوليت خويش, در ساختن چنين جامعه اى سهيم باشد. از سوى ديگر, او مى داند كه براى چه تلاش مى كند; انگيزه اى آشكار, منطقى, معقول و قابل دفاع دارد; بنابر اين تمامى تلاش هاى او, معطوف به هدفى والا به نام ((انتظار ظهور)) مى شود و اين هدفى معنادار و ارزش مند است.
تجلى اين گونه تلاش ها را در فرمايش امام صادق(ع), مى بينيم:
هر كس دوست دارد از ياران حضرت قائم(عج) باشد, بايستى انتظار او را داشته, به نيكويى و پرهيزكارى رفتار نمايد; پس اگر او به اين حال, پيش از قيام او از دنيا برود, پاداش ياران مهدى را خواهد گرفت; بنابر اين بكوشيد و جديت كنيد و چشم به راه باشيد كه بر شما گوارا باد.(19)
برخى از روان شناسان مكتب كمال, نظير ((ويكتور فرانكل)), معتقدند در وجود انسان, توانايى هايى نهفته است كه جز در موقعيت هاى خاص, بروز و ظهور نمى يابند; موقعيت هايى نظير برخورد با سختى ها و تنگناها كه آدمى را به پويايى و تحرك وا مى دارد و همين خود انگيزىها, عامل تحقق خويشتن و خود شكوفايى است. روى كردهاى او كه بر گرفته از دوران سخت اسارت در بازداشت گاه هاى مخوف آلمان نازى است, با زيبايى هر چه تمام تر در كتاب انسان در جست و جوى معنا به تصوير كشيده شده است. (20)
حضرت على(ع) نيز در نهج البلاغه به اين مطلب اشاره دارند:
... و كانى بقائلكم يقول: ((اذا كان هذا قوت ابن ابى طالب فقد قعد به الضعف عن قتال الا قران و منازله الشجعان)) الا و ان الشجره البريه اصلب عودا و الرواتع الخضره ارق جلودا و النابتات العذيه اقوى وقودا و ابطا خمودا ...(21)
...گويا مى شنوم كه شخصى از شما مى گويد:
اگر غذاى فرزند ابوطالب همين است, پس سستى او را فرا گرفته و از نبرد با هماوردان و شجاعان باز مانده است)).
آگاه باشيد! درختان بيابانى, چوبشان سخت تر, و درختان كناره جويبار پوستشان نازك تر است. درختان بيابانى كه با باران سيراب مى شوند آتش چوبشان شعله ورتر و پردوام تر است... .(22)
در يك جمع بندى, آثار تربيتى انتظارى پويا و معطوف به هدف, عبارت اند از:
الف ـ به جريان افتادن نيروهاى نهفته و سرمايه هاى راكد انسان در پرتو دوران سخت انتظار;
ب ـ پالايش درون و به مرحله ى خلوص رسيدن به جهت طولانى شدن دوران غيبت;
ج ـ معنا يافتن زندگى در پرتو پويايى معطوف به هدف, با نگاه تطبيقى به زندگى بدون هدف و فرجام آن كه تهى شدن از درون و روز مره گى است;
د ـ رشد قدرت تحمل در برابر ناملايمات و تنگناها به جهت قداست و عظمت هدف كه در انتظار حضرت بودن, معنا مى يابد;
ه' ـ فراتر رفتن از مرز انسان متعادل و رسيدن به مرحله ى انسان متعالى;
و ـ از سطح و مرحله ى رنج هاى حقير مادى, رها شدن و به وادى رنج هاى عظيم معنوى و دغدغه هاى بزرگ انسانى, گام نهادن; هم چون رنج انتظارى راستين و طولانى را بر دوش كشيدن و چشم به دروازه هاى روشن ظهور داشتن.

3. استقرار وحدت و هم بستگى
چنان چه, انتظار را به عنوان يك آرمان بنگريم, در جنبه هاى فردى و اجتماعى نيز داراى آثارى خواهد بود. نخست از لحاظ فردى, موجب تمركز افكار و نيروهاى آدمى مى شود; زيرا همه ى آن ها, ناظر به يك هدف, يعنى انتظار ظهور هستند و اين امر به نوبه ى خود, موجب وحدت شخصيت او مى گردد. در مقابل, مى توان به پراكنده بودن و متفرق بودن تلاش هاى انسان اشاره نمود كه هيچ نتيجه اى در پى نخواهد داشت. اين معنا در قرآن كريم چنين آمده است: ((هر آينه سعى و كوشش شما پراكنده است. ))(23)
آلپورت در بيان چنين رابطه اى مى نويسد:
تلاش براى آينده, به كل شخصيت آدمى, يگانگى و يك پارچگى مى بخشد ... به عبارت ديگر, مى توان با كوشش براى دست يافتن به مقاصد و رسيدن به هدف ها, جنبه هاى شخصيت را يك پارچه ساخت و جامعيت بخشيد.(24)
وحدت شخصيت, از هرز رفتن توانايى ها و قابليت ها, جلوگيرى مى كند و زمينه ى رشد و ظهور قدرتى شگرف و فوق العاده را فراهم مى كند; زيرا چنين وحدتى در درون آدمى, تضادهاى درونى را از ميان بر مى دارد; همان تضادهايى كه برخى انسان ها را پيوسته رنج داده, توان شان را به شدت مى كاهد. در اين جا به نقل مطلبى از ((كارن هورناى(25))) مى پردازيم. او يكى از روان كاوان هم عصر ماست. وى با تإليف معروف ترين اثرش به نام تضادهاى درونى ما معتقد است كه بيش ترين عامل اثر گذار بر سلامت روانى اشخاص را بايد در پديده ى تضادهاى درونى آنان جست وجو نمود و چنان چه آنان بتوانند به گونه اى بر اين تضادها فايق آيند, ديگر موجبى براى اختلال در سلامت روانى آنان وجود نخواهد داشت.(26) وى هم چنين به بيان حكايتى از فلسفه و حكمت خاور دور مى پردازد:
مريدى از پير و مرشد خود پرسيد: اى حكيم, به من بگو اين چه نيرويى است؟ و اين چه قدرتى است كه در پنجه ى شير نهفته است؟
پير جواب داد: نيروى وحدت با خود. اخلاص و صميميت چنين نيرويى ايجاد مى كند. در حقيقت, استفاده از تمام نيروهاى معنوى يك دل و يك جهت.(27)
از بعد اجتماعى نيز, وحدت قابل تإمل است. وجود هدف مشترك در يك ملت يا جامعه, موجب نوعى پيوند, دل بستگى و وحدت ميان معتقدان به آن هدف مى شود. در ميان جامعه اى كه بزرگ ترين آرمانش, ظهور امام عصر(عج) است, نوعى هم دلى, هم نوايى و هم انديشى پديد مىآيد. چنين هدفى از چند جهت ازهدف هاى ديگر متمايز است:
1. اين هدف چون در واژه ى ((انتظار)), معنا مى يابد, داراى قداست ويژه اى است و هيچ هدف ديگرى در معنويت و قداست به پايه ى آن نمى رسد; چرا كه اين يك انتظار معمولى نيست, بلكه طولانى ترين انتظار براى ظهور كامل ترين انسان عصر است.
2. چنين هدفى كه با مسئله ى امامت و رهبرى حضرت ولى عصر(عج) در عصر ظهور ايشان, ارتباط مى يابد, از لحاظ مراتب ارزشى, در اوج اهداف و آرمان هاى يك جامعه قرار مى گيرد; زيرا هيچ موضوع ديگرى به سان اين امر, به حيات و بقاى جامعه, بستگى پيدا نمى كند; چه آن كه ((به يمن وجود اوست كه به خلق, روزى مى رسد و زمين و آسمان به وجودش برقرار است و به واسطه ى او خدا زمين را پر از عدل و داد مى كند پس از آن كه پر از بيداد و ستم شده باشد)).(28)
وقتى از جايگاه امام(ع) در برپايى جامعه اى مبتنى بر عدالت, سخن به ميان آيد, بى مناسبت نخواهد بود كه تا اندازه اى چنين جايگاهى, روشن شود.

4. مراقبت دايمى
يكى از پىآمدهاى طبيعى و منطقى انتظار, احساس حضور است. منتظرواقعى, با اعتقاد به اين كه اعمالش, پيوسته در منظر آن عزيز واقع مى شود, نسبت ميان خود و آن حضرت را در احساس حضور, متجلى مى بيند و هر جا كه باشد, گويى خود را در خيمه ى آن حضرت و گوش به فرمان ايشان, احساس مى كند و لازمه ى انتظار حقيقى را, تلاش براى جلب رضايت ايشان مى داند; بنابر اين براى تحقق اين مهم, نه تنها, عمل به واجبات و ترك محرمات را وجهه ى همت خويش قرار مى دهد, بلكه از هر غفلتى نيز پرهيز مى كند; همان گونه كه استغفار خواص, استغفار از گناه نبوده و نيست بلكه آنان هر غفلتى از ياد خدا و انس با محبوب را براى خود گناهى بزرگ مى شمردند و از آن استغفار مى كردند.
منتظر, به يارى معرفت خويش, امام(ع) را در غيبت, هم چون خورشيد پشت ابر دانسته, و او را ناظر بر حالات و نيات خود مى داند و چيزى را از ديدگان آن حضرت مخفى نمى پندارد. و در چنين موقعيتى است كه احساس حضور معنا پيدا مى كند.
براى استناد به كلام معصومين(عليهم السلام) به ذكر دو نمونه بسنده مى كنيم:
امام على(ع) در پاسخ به پرسش يكى از مومنين درباره ى حدود آگاهى و ميزان اشراف امام, فرمودند:
هيچ مومنى در شرق و غرب زمين از ما غايب نيست.(29)
و امام عصر(عج) در بخشى از توقيع مباركشان به شيخ مفيد; فرمودند:
ما بر آن چه بر شما مى گذرد, احاطه ى علمى داريم و هيچ يك از خبرهاى شما از ما پوشيده نيست ... ما نسبت به رعايت حال شما اهمال نمى كنيم و ياد كردن شما را فراموش نمى كنيم.(30)
او همان بزرگوارى است كه در زيارت روز جمعه اش مى خوانيم: ((السلام عليك يا عين الله فى خلقه;(31) سلام بر تو اى چشم خدا در ميان آفريدگانش.))
بنابراين با تكيه بر اين مبانى, مى توان نتيجه گرفت كه آن حضرت بر اوضاع و احوال بندگان خدا آگاه است.
حال بايد ديد كه احساس حضور از جهات تربيتى چه اثراتى دارد؟
يقين داشتن به اين مطلب كه هيچ يك از اعمال ظاهرى و نيات باطنى ما از چشمان با نفوذ آن حضرت مخفى نمى ماند, در مرحله ى اول, منجر به مراقبت دايمى اخلاقى خواهد شد; زيرا ميان ((انتظار)) و ((عمل مورد پذيرش منتظر)), تلازم منطقى وجود دارد و در غير اين صورت ((انتظار)) امرى بى معنا خواهد بود.
منتظر, پيوسته مراقب مجموعه ى گفتارها و رفتارهايش خواهد بود تا موردى بر خلاف رضاى محبوبش, از او صادر نشود. و اين مسئله در حقيقت, به پالايش درونى و صفاى باطنى خواهد انجاميد; به گونه اى كه در پرتو چنين مراقبه اى, قابليت ارتقا مى يابد و اين امر, خود به خود به تحقق يك هدف تربيت اخلاقى منجر مى شود. اين هدف, ناظر به اين است كه عامل نظارت و كنترل فرد, بايد قبل از هر چيز, جنبه ى درونى داشته باشد, نه جنبه ى بيرونى. و اين وضعيت درونى كه هميشه پايدار و مستمر است, رفتار فرد را در جهت اهداف معينى, جهت مى بخشد. در حقيقت بايد بگوييم, انضباط اخلاقى و خويشتن دارى, چنان چه متكى بر عوامل و پايه هاى درونى باشد, از استمرار, دوام, عمق و اخلاص ويژه اى برخوردار خواهد بود و در صورتى كه بر پايه ها و عوامل بيرونى, استوار باشد, از برخى آفات عمل هم چون تظاهر, ريا و گسيختگى و انقطاع عمل, مصون نخواهد ماند. از اين روى در صورتى كه بتوانيم وابستگى فرد را به عوامل خارجى كاهش داده, يا آن را قطع كنيم و آن را فقط وابسته به ارزش عمل, رضاى حق و تإييد امام عصر(عج) بدانيم, يك هدف مهم در تربيت اخلاقى, تحقق يافته است. و ثمره ى آن, منتظرانى هستند كه در نيت و عمل, خالص بوده, هرگز لحظه اى از وارسى اعمال خويش غفلت نمى كنند.
در خبر آمده است ((از بزرگى پرسيدند: نفيس ترين چيزى كه به آسمان بالا رود چيست؟ گفت: اخلاص, پرسيدند: نفيس ترين چيزى كه از آسمان به زمين فرود مىآيد چيست؟ گفت: توفيق.))
انسان هاى تربيت شده و الهى, مى دانند كه شرط جوان مردى آن است كه بدانند وقتى بر سر سفره ى روزى و نعمت الهى مى نشينند, روزىخوار نعمت هايى هستند كه خداوند براى آنان به يمن وجود مبارك امام عصر(عج) مقدر فرموده است; زيرا معتقدند:
و بيمنه رزق الورى و بوجوده ثبتت الارض و السمإ;
و به بركت (وجود) او به خلق روزى مى رسد و به ذات وجودش زمين و آسمان بر جاى خود مى باشند.(32)
بنابر اين چنين افرادى, هرگز به فكرشان خطور نمى كند كه عملى برخلاف رضاى آن حضرت كه رضاى خداست انجام دهند و دايم در حال مراقبه, مشارطه و محاسبه ى نفس خويش اند و داراى همان شخصيتى هستند كه مورد قبول آن بزرگوار است. و اگر مقام و مرتبه ى منتظر از اين مراتب نيز فراتر رفت و به منزلت اولياى خدا رسيد, در آن مرحله, حتى از انديشه و فكر گناه نيز پرهيز مى كند كه نيك مى داند: استمرار و تداوم انديشه ى گناه, مقدمه ى عمل گناه است.

5. سلامت اخلاقى جامعه
از جهات تربيتى و اخلاقى فرد سالم, زمينه ساز جامعه ى سالم است و جامعه ى سالم, عامل تداوم و بقاى فرد سالم است و اين دو در تعامل با يك ديگرند. بنابراين نوعى التزام منطقى ميان سلامت اخلاقى فرد و سلامت اخلاقى جامعه, وجود دارد. گفتنى است كه منظور از واژه ى ((سلامت)), مصونيت دين در سطح فرد و جامعه است.
مصونيت دين, در پرتو تقوا امكان پذير است. همان عاملى كه عمل به آن, يكى از مهم ترين وظايف شيعيان و پيروان امام عصر(عج) در زمان غيبت است;(33) زيرا آن حضرت, معناى تقوا است و انتظار منطقى آن است كه منتظرانش نيز از نوعى سنخيت نسبى با ايشان برخوردار باشند تا در اظهار محبت و ارادت آنان به آن حضرت, نشانه اى از صداقت, مشاهده شود.
از سوى ديگر, در رإس فرمايشات معصومين(عليهم السلام) سفارش به تقوا به چشم مى خورد:
امام صادق(ع) مى فرمايند:
قسم به خدا, شما بر دين خدا و فرشتگان او هستيد; پس ما را نسبت به اين امر (دين دارى خودتان) به وسيله ى ورع و اجتهاد يارى نماييد.(34)
هم ايشان در سفارش ديگرى مى افزايند:
بر شماست رعايت كردن ورع, به درستى كه ورع, آن دينى است كه ما ملتزم به آن هستيم وخدا را به وسيله ى آن بندگى مى كنيم و همين را از اهل ولايت و محبت خود انتظار داريم. ما را به خاطر شفاعت كردن به سختى و زحمت نيندازيد.(35)
سيرى كوتاه در حالات و زندگى نواب خاص آن حضرت بيان گر اين واقعيت است كه همه ى آن بزرگواران, اهل تقوا و پرهيزكارى بودند و يگانه ى زمان خويش. هم چنين, گذرى بر زندگى نامه ى افراد سعادت مندى كه در دوران غيبت, به ديدار آن حضرت مشرف شده اند, مويد همين معناست كه آنان نيز در خصيصه ى تقوا و پاكى نيت, از بهترين هاى دوران خود بوده اند.
علاوه بر اين ها در حديثى از امام حسن عسكرى(ع) آمده است:
هر كدام از فقها (مراجع تقليد) كه نگه دارنده ى نفس خود و حافظ دين خود و مخالف هوى و هوس خود و مطيع فرمان پروردگارش باشد, بر عوام است كه از وى تقليد كنند. (36)
در اين فرمايش حضرت, مشاهده مى شود كه يكى از شرايط مرجعيت, خويشتن دارى و صيانت نفس و به عبارت ديگر, پرهيز از تبعيت هواى نفس يا تقواى الهى است.
بر اساس اين مقدمات ورع و تقوا و خويشتن دارى در بحث انتظار آن حضرت و ارادت صادقانه به ايشان, نقشى محورى دارد; به اين معنا كه منتظران حقيقى, داراى خصيصه ى تقوا هستند و نيز پديده ى ((انتظار)) در فرد و جامعه ى منتظر, به گونه اى منطقى, تقوا مىآفريند و فرد و جامعه, هر دو را به جانب سلامت اخلاقى, سوق مى دهد. چنين نتيجه اى را مى توان, به شكل زير صورت بندى منطقى بخشيد:
منتظر حقيقى, نيك مى داند كه محبت به امام عصر(عج) شرط لازم است ولى شرط كافى, تبعيت و جلب رضايت آن حضرت است و جلب رضايت ايشان, تحقق خواسته هاى آن بزرگوار, از جمله رعايت ((تقواى الهى)) است; بنابر اين به ميزان عشق و ارادت خويش به آن عزيز, در جهت رشد و تقوا و خويشتن دارى مى كوشد. از اين روى انسان منتظر, انسانى است متخلق, كه صفت تقوا در اوج صفات ديگر وى, جاى گرفته است. او هم چنين با درك مسئوليت اجتماعى, نسبت به اصلاح جامعه, درحد توان خود تلاش مى كند و هرگز تسليم يإس و روزمره گى نمى شود. توضيح اين مطلب ضرورى است كه منتظر حقيقى, انحرافات اجتماعى را تحمل نمى كند و بر ضد آن مى شورد.
كلام پيامبر اكرم(ص) يارىگر همين معناست:
هر كس از شما كه كار زشتى را (در جامعه) ديد, قطعا با عمل خود به آن اعتراض كند; واگر قدرت آن را ندارد, با زبان خود به آن اعتراض كند; و اگر قدرت آن را ندارد, با قلب خود به آن اعتراض نمايد (يعنى نسبت به آن بى اعتنايى كند) و اين (كراهت و اعتراض قلبى) پايين ترين درجه ى ايمان است.(37)
خانواده نيز كه واحد بنيادين جامعه است, در زمان انتظار, در معرض تحولى اساسى, واقع مى شود; زيرا فرد فرد خانواده ى منتظر, سعى در ايجاد و بهبود يك نظام متعادل و بالنده مى نمايند و روابطشان, بر مبناى درك و شناخت حقوق متقابل فرد و خانواده, تنظيم مى شود. بديهى است در چنين محيطى, عشق, محبت, صميميت و تفاهم حاكم است و چنين خانواده هايى, توانايى ايجاد جامعه اى سالم و صالح را خواهند داشت.
و السلام عليكم و رحمت الله و بركاته
 

در ساحت نيايش



الهى الهى اين اين كفايتك التى هى نصره المستضعفين من الانام, و اين اين عنايتك التى هى جنه المستهدفين بجور الايام الى الى بها
يا رب نجنى من القوم الظالمين;
بار خدايا, بار خدايا! كجاست, كجاست حمايت تو كه مردمان مستضعف را ياور است و كجاست, كجاست لطف و عنايتت كه سپر آسيب ديدگان از ستم و جور روزگار است. با عنايتت نظرى بر من بيفكن; پروردگارا مرا از دست گروه ستم كار نجات ده.
از فرموده هاى امام زمان (عج)

فرازى از دعاى عبرات از كتاب إدعيه الامام المهدى(عج).
 

 


1. نويسنده, محقق و استاد دانشگاه.
2. (1970 ـ Maslow, Abraham Harold. (1908
3.دوآن شولتس, روان شناسى كمال, ترجمه ى گيتى خوشدل, ص 115.
4. (1969 ـ
Bertrand Arthur William Russel (1872
5. برتراند راسل, آيا بشر آينده اى هم دارد؟, ترجمه ى م منصور, ص 238.
6. على اكبر مهدىپور, چهل حديث غيبت, نشر حاذق, ص 50 ; بحار الانوار, ج 52, ص 122, ح 4.
7. بحار الانوار, ج 52, ص 280.
8. پيشين, ج 52, ص 328.
9.
Doan Shults.
10و11 دوآن شولتس, پيشين, ص 43.
12. محمد على فروغى, سير حكمت در اروپا, ج 2, ص 253.
13. (1967 ـ
Gordon Willard Allport (1898
14. دوآن شولتس, پيشين, ص 25.
15.
Victor Frankle
16. پيشين, ص 210.
17. پيشين, ص 210 و 211.
18. پيشين, ص 44.
19. بحار الانوار, ج 52, ص 140, ح ;50 نعمانى, الغيبه, ص 200, ح 16.
20. ويكتور فرانكل, انسان در جست وجوى معنا, ترجمه ى دكتر ميلانى.
21. نهج البلاغه, صبحى صالح, ص 418.
22. نهج البلاغه, ترجمه ى محمد دشتى, نامه 45, ص 554.
23. سوره ى ليل(92), آيه ى 4.
24. دوآن شولتس, پيشين, ص 19 و 20.
25.(1952 ـ
Karen Horney(1885
26. كارن هورناى, تضادهاى درونى ما, ترجمه ى محمد جعفر مصفا, ص 29, چاپ سوم, مهر 1360.
27. پيشين, ص 139.
28. مفاتيح الجنان, (نشر فيض), ص 128.
29. سيد محمد بنى هاشمى, معرفت امام عصر(عج), ص 300.
30. طبرسى, احتجاج, ج 2, ص 495.
31. مفاتيح الجنان, فرازى از زيارت حضرت امام زمان(عج) در روز جمعه.
32. مفاتيح الجنان, فرازى از دعاى عديله.
33. سيد محمد بنى هاشمى, معرفت امام عصر(عج), ص 310.
34. شيخ حر عاملى, وسائل الشيعه, ج 15, ص 247, ح 20410.
35. پيشين, ص 248, ح 20411.
36. پيشين, ج 27, ص 131, ح 33401.
37. پيشين, ج 16, ص 134, ح 21173.

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:57 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
 

 مهدويت از ديدگاه مذاهب اسلامى


آيت الله علامه مرتضى عسكرى



بسم الله الرحمـن الرحيم

الحمدلله رب العالمين و الصلوه و السلام على خاتم الانبيإ و إفضل المرسلين محمد و آله الطاهرين.
(وعد الله الذين ءامنوا منكم و عملوا الصــلحـت ليستخلفنهم فى الا رض ... و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم ...);(2)
خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند وعده مى دهد كه قطعا آنان را حكم ران روى زمين خواهد كرد ... و دين و آيينى را كه براى آنان پسنديده, پابرجا و ريشه دار خواهد ساخت ... .

 

فضيلت مجالس اهل بيت(عليهم السلام)

امام جعفر صادق(ع) فرمودند:
((... شيعتنا منا خلقوا من فاضل طينتنا;(3) ... شيعيان ما از بازمانده ى گل ما خلق شدند.))
((... يفرحون لفرحنا و يحزنون لحزننا ... ;(4) ... در سوگوارى ما محزون اند و در شادمانى ما, مسرور ... .))
در حديثى ديگر مى فرمايند: مجلسى كه در آن ذكر پيامبر و آل پيامبر(عليهم السلام) باشد, براى اهل آسمان روشنايى دارد; همانند ستارگان كه براى اهل زمين روشنايى دارند; و ملايكه از خداوند اجازه مى خواهند كه در اين مجالس شركت كنند.
خدا را سپاس مى گوييم كه ما را از دوست داران و شيعيان اهل بيت(عليهم السلام) قرار داد.

 

موعودگرايى در اديان

مردم دنيا به دو دسته تقسيم مى شوند: يك دسته مانند حيوانات اند; از مبدإ و مقصد خلقت خويش بى خبرند و به آن كارى ندارند.
خور و خواب و خشم و شهوت, شغب است و جهل و ظلمت
حيوان خبر ندارد ز روان آدميت(5)
دسته ى ديگر, مومنان اند كه به خالق جهان هستى و روز واپسين ايمان دارند. اين ها از پيروان اديان آسمانى اند; يهود و نصارا و تمام پيروان اديان آسمانى, با ما مسلمانان در اين عقيده كه در پايان اين دنيا, حكومت عادله اى برپا خواهد شد, شريك اند. مسيحيان, فرمان رواى اين حكومت عادلانه را عيسى بن مريم8 مى دانند كه سبب آن, تحريف كتاب هاى آسمانى آن هاست. من در سخن رانى هايى كه براى تلويزيون داشتم, تورات ها و انجيل ها را آوردم و نشان دادم كه چگونه در چاپ هاى بعدى, آن را تحريف كرده اند. بشارت هاى آمدن پيامبر خاتم(ص) و ... را آن گونه كه خواسته اند, تغيير داده اند. قرآن كريم نيز اين مطلب را بيان كرده است: (... يحرفون الكلم ...)(6), (... يكتمون مآ إنزلنا ...)(7).
اما مسلمانان روايات پيامبر خاتم(ص) را در اختيار دارند و فرمان رواى آخرالزمان را امام مهدى(عج) مى دانند.

 

ارزش احاديث شيعيان

در مكتب خلفا, ساليانى دراز نشر حديث پيامبر(ص) ممنوع بود; چرا كه مى خواستند فضايل على(ع) و خاندان على را پوشيده نگاه دارند; اما پيروان و شيعيان اهل بيت(عليهم السلام) نقل حديث مى كردند و اين كار را افتخار خود مى دانستند و به آن مباهات مى كردند. علماى ما براى جمعآورى احاديث زحمات فراوان كشيده اند. مرحوم كلينى از نيشابور تا بغداد, شهر به شهر گشته و روايت ها را جمع كرده است. شيخ صدوق بيش از دويست جلد كتاب حديث دارد; بنابراين ما در حقايق اسلامى بسيار روشن تر و آگاه تريم. چرا كه ميراث علوم آل محمد(ص) را محافظت كرده ايم و حوزه هاى علميه ى ما وارث علوم اهل بيت اند.(8)
براى من كتاب هايى از هند و پاكستان در رد تشيع فرستادند كه يكى از آن ها الشيعه و القرآن نوشته ى احسان زهيراللهى بود كه شيعه را معتقد به تحريف قرآن مى دانست. در جواب او سه جلد كتاب نوشتم. البته از كتاب مرحوم حاجى نورى, فصل الخطاب فى تحريف كتاب رب الارباب استفاده كردم. با توجه به اين هجوم ها عليه شيعه, حوزه هاى علميه بايد در عقايد و كلام تخصص پيدا كنند. جنگ امروز, جنگ فرهنگى و عقيدتى است.

 

مهدى(عج) در روايات اهل سنت

در علايم ظهور حضرت حجت(عج) و كيفيت حكومت ايشان, در احاديث هر دو فرقه از مسلمين روايات بسيار زيادى به چشم مى خورد.
شيخ ابراهيم حموينى شافعى, در فرائد السمطين, از ابن عباس روايت مى كند كه:
قال رسول الله(ص): ان خلفائى و إوصيائى و حجج الله على الخلق بعدى اثنا عشر إولهم إخى و آخرهم ولدى. قيل يا رسول الله(ص) و من إخوك؟ قال(ص) على بن إبى طالب قيل و من ولدك؟ قال(ص): المهدى[عج]. الذى يملا الارض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما و الذى بعثنى بالحق بشيرا و نذيرا لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يخرج فيه ولدى المهدى فينزل روح الله عيسى بن مريم فيصلى خلفه ... ;(9)
رسول اكرم(ص) فرمود: خلفا و جانشينان من حجت هاى خدا بر خلق پس از من دوازده نفرند, اول آنان برادرم و آخرشان فرزندم. گفته شد: اى رسول خدا برادرت كيست؟ فرمود: على بن ابيطالب[(ع]( سوال شد: فرزندت كيست؟ فرمود: مهدى[عج] كه زمين را از قسط و عدل پر سازد, همان سان كه از ظلم و جور پر شده.
قسم به آن كه مرا به حق به عنوان بشارت دهنده و ترساننده برانگيخت اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نمانده باشد, خدا آن را آن چنان طولانى سازد تا فرزندم مهدى خروج كند[ پس از خروج او] عيسى بن مريم پشت سرش به نماز ايستد ... .
در تاريخ إخطب خطبإ خوارزم, موفق بن احمد حنفى به سندش از ابى سلمى از رسول الله(ص) نقل مى كند كه فرمودند:
ليله إسرى بى الى السمإ إرانى الله ذريتى و المهدى فى وسطهم كإنه كوكب درى;(10)
شبى كه مرا به آسمان ها (معراج) بردند خداوند ذريه ام را به من نشان داد و ديدم كه مهدى(ع) در ميان آنان, مانند ستاره اى بسيار درخشان بود.
هم چنان كه پيامبر خاتم(ص) در ميان پيامبران امتياز داشت, حضرت حجت(عج) نيز در ميان ائمه(عليهم السلام) امتياز ويژه اى دارد. در روايتى ديدم امام جعفر صادق(ع) بر سجاده اش نشسته بود و گريه مى كرد و خطاب به امام عصر(عج) مى فرمود: سيدى.

 

سرداب غيبت

عالم مصرى, شيخ محمود إبوريه; كه بعد از خواندن كتاب عبدالله بن سبإ شيعه شده بود, براى من از مصر نوشت:
شما عصرهاى جمعه سوار اسب مى شويد. شمشير به دست, مى رويد و در مقابل سرداب غيبت مى ايستيد و مى گوييد: يابن الحسن ظاهر شو و خروج كن. در پاسخ او نوشتم: من در آن شهر به دنيا آمده ام. مدتى هم آن جا بوده ام. چنين چيزى كه شما مى گوييد درست نيست.
حضرت امام على النقى(ع) و امام حسن عسكرى(ع) مكانى را براى عبادت خويش قرار داده بودند; همين جايى كه الان به آن سرداب مى گويند. آن وقت سرداب نبود, حجره اى بود كه اين دو بزرگوار آن جا عبادت مى كردند. وقتى متوكل مإمورين را شبانه به منزل امام على النقى(ع) فرستاد, مإمورين, ايشان را از همين جا بردند; از جاى عبادتشان. اين جا راهى داشته از محل زندگى حضرت كه الان جاى قبر آن حضرت است. الان اطراف آن بالا آمده و آن جا مانند سرداب شده است.
آن چه براى ما ثابت است, آن است كه خليفه ى عباسى از بغداد سه نفر را فرستاد به محله ى عسكر; اين جا را محله العسكر مى ناميدند, چون جاى لشكريان متوكل بوده و حضرت امام على النقى(ع) را آن جا برده بود و ايشان در آن جا زير نظر بوده است.
جامى حنفى روايت مى كند: آمدند ديدند در خانه مرد سياهى نشسته, پشم مى ريسد. گفتند: صاحب خانه كجاست؟ گفت: در خانه است. وارد شدند. آمدند تا همين جايى كه الا ن به آن سرداب غيبت مى گويند. سطح سرداب پر از آب بود و در آخر سرداب يا اتاق, سجاده اى انداخته اند و شخصى روى آن, نماز مى خواند. يكى از آنان براى گرفتن حضرت, قدم در آب گذاشت, اما نزديك بود غرق شود. دومى رفت, باز او نيز نزديك بود غرق شود و سومى و ... عذرخواهى كردند و برگشتند. وقتى ماجرا را به خليفه گفتند, گفت: اگر اين ماجرا را جايى نقل كنيد, گردن شماها را مى زنم. آن چه ما از اين سرداب مى دانيم اين است. ما عقيده نداريم كه حضرت حجت(عج) در اين جاست. ولى عقيده داريم كه حضرت حجت(عج) در مراسم حج, شركت مى كنند و شايد بارها او را ديده باشيم و نشناخته باشيم.

 

غيبت صغرا و غيبت كبرا

مطلب ديگر اين كه دو غيبت داريم: غيبت كبرا و غيبت صغرا. در غيبت صغرا شيعيان آماده ى جدايى و دورى از امامت ظاهرى امام شان شدند. مردم مسائل شان را از نايبان امام مى پرسيدند كه فقط آنان با امام در ارتباط بودند. اين آماده كردن شيعيان بود براى غيبت كبرا. امام(عج) به چهارمين نايب خود مى فرمايد: به شيعيان من بگو غيبت كبرا شروع شد; بعد از اين به راويان حديث, رجوع كنيد. راويان احاديث شيعه همين فقهاى شيعه اند.

 

چگونگى حكومت امام مهدى(عج)

مطلب ديگر, چگونگى حكومت حضرت حجت(عج) است. فرق بين حكومت حضرت حجت(عج) و ساير حكومت ها آن است كه پيامبر(ص) و على بن ابى طالب(ع) حكومت شان مبتنى بر وجود شاهد بود. اگر كسى كشته مى شد, و عليه قاتل شاهدى يافت نمى شد, خون كشته هدر بود. در دزدى و ... نيز همين طور.
حكومت حضرت حجت(عج) بنابر علم ايشان است; يعنى آن كه اگر در زمان حكومت ايشان دزدى بشود, دستور مى دهد دزد را بياورند و دستش را ببرند و مال را به صاحبش بازگردانند. از اين رو است كه در زمان حضرت حجت(عج), عدلى به پا مى شود كه در هيچ زمان نبوده است.

 

اخلاق, هدف بعثت

آن چه ما لازم داريم آن است كه سلسله ى جليله ى اهل علم نداى حضرت حجت(عج) را اجابت كنند كه مانند حضرت عيسى(ع) مى فرمايند:
(... من انصارى الى الله قال الحواريون نحن انصار الله ...);(11)
... كيست كه ياور من به سوى خدا (براى تبليغ آيين او) گردد؟ حواريان=[ شاگردان مخصوص او] گفتند: ما ياوران خداييم ... .
حضرت عيسى(ع) كه جنگ نداشت. انصار را براى تبليغ شريعت مى خواست.
امر مهم ديگر اين كه بياييد انصار حضرت حجت(عج) شويم و عقايد را بخوانيم و تبليغ كنيم.
خداوند در وصف پيامبر گرامى اسلام(ص) مى فرمايد:
(و انك لعلى خلق عظيم);(12)
و تو اخلاق عظيم و برجسته اى دارى.
خداوند پيامبرش را از نظر اخلاق مى ستايد نه از نظر علمى و ... رسول گرامى اسلام(ص) نيز مى فرمايد: ((بعثت لا تمم مكارم الاخلاق; برانگيخته شدم تا فضايل اخلاقى را برجسته سازم.))(13)
عظمت ما گروه مسلمين, عظمت اخلاقى است. بايد در رشد و اشاعه ى اخلاق اسلامى بكوشيم. اين تكليف ما طلبه هاست.
اللهم انا نسئلك بدم المظلوم الحسين(ع)إن تصلى على محمد و آل محمد و ان ترزقنا فى الدنيا زياره الحسين(ع) و فى الاخره شفاعه الحسين(ع).
خدايا, ترا به خون مظلوم حسين مسإلت مى كنيم كه بر محمد و آل محمد درود بفرستى و ما را در دنيا به زيارت حسين و در آخرت به شفاعت او موفق بدارى.
خداوندا! اين جمهورى اسلامى را تا ظهور حضرت حجت(عج) سالم نگاه دار.
دشمنان اسلام هر كجا كه هستند مخذول و منكوب بفرما.
برادران و خواهران ما, مسلمانان فلسطين را بر صهيونيست مظفر و منصور بفرما.
شيعيانى كه در عراق گرفتار ظلم بعث و صدام هستند بر دشمنانشان مظفر و منصور بفرما.
هر كجا مسلمان ها گرفتارى دارند بر دشمنانشان مظفر و منصور بفرما.
شر دشمنانشان را به خودشان برگردان.
ولى فقيه را طول عمر با بركت, با توفيق خدمت گزارى به اسلام و مسلمانان عنايت كن.
دولت مردان جمهورى اسلامى را توفيق خدمت گزارى به اسلام و مسلمانان عنايت كن.
به ما, توفيق طلب علم اسلامى براى عمل عنايت كن.
والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته
 


توجه امام مهدى(عج) به شيعيان خويش



انا غير مهملين لمراعاتكم, و لا ناسين لذكركم, و لو لا ذلك لنزل بكم اللاوإ, واصطلمكم الاعدإ فاتقوا الله جل جلاله و ظاهرونا...;
ما در رعايت حال شما كوتاهى نمى كنيم و ياد شما را از خاطر نبرده ايم, كه اگر جز اين بود, گرفتارىها به شما روى مىآورد و دشمنان, شما را ريشه كن مى كردند. پس از خدا بترسيد و ما را پشتيبانى كنيد... .
از فرموده هاى امام عصر(عج)

بحارالانوار, ج 53, ص 175.
 

 


1. محقق, انديشمند فرهيخته و رييس دانشكده ى اصول الدين.
2. سوره ى نور (24), آيه ى 55.
3. محمد باقر مجلسى, بحارالانوار, ج 53, ص 302.
4. همان, ج 44, ص 287.
5. سعدى.
6. سوره ى نسإ(4), آيه ى :46 ... سخنان را از جاى خود, تحريف مى كنند ... .
7. سوره ى بقره(2), آيه ى :159 ... كسانى كه دلايل روشن, و وسيله ى هدايتى را كه نازل كرده ايم, كتمان مى كنند ... .
8. ر.ك: سيد مرتضى عسكرى, معالم المدرستين.
9. و نيز ر.ك: بحارالانوار, ج 47, ص 71.
10. موفق بن احمد الحنفى, تاريخ مقتل الحسين7.
11. سوره ى آل عمران(3), آيه ى 52.
12. سوره ى قلم(68), آيه ى 4.
13. محدث نورى, مستدرك الوسايل, ج 11, ص 187.

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:56 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
حكومت وقت

برگرفته از کتاب زندگانى تحليلى پيشوايان ما



امام عسگرى عليه السلام همراه پدر،امام هادى عليه السلام ناراحتيهاى بسيار تحمل‏كرد و بيشتر زندگانى را در پايتخت عباسيان سپرى ساخت.او همه رنجها وگرفتاريهايى را كه پدر بزرگوارش با آن روبرو بود احساس كرده بود وامامت را پس از پدر بعهده گرفت،حالى كه بيست و دو ساله بود. كارها و مواضع او به عنوان مرجع فكرى و روحى اصحاب،وپايگاه او ادامه راه و موضع پدر بود و مصالح عقيدتى و اجتماعى آنان را مراعات ميكرد.علاوه بر آنچه گفته شد.برنامه ريزى و مقدمه چينى و آمادگى‏براى غيبت فرزندش حجة بن الحسن،مهدى عجل الله تعالي فرجه نيز از وظايف وى بود. درعصر امام عليه السلام ، دشواريها و گرفتاريها پيش آمد و از قدرت عباسيان كاست‏تا آنجا كه موالى و تركان بر حكومت دست ‏يافتند. در آن محيط و جوى كه حكومت ناتوان شده بود،اين انتظار ميرفت كه‏فشار و شكنجه و آزار به امام عليه السلام و يارانش تخفيف يافته باشد.اما چنين‏نشد و بلكه موج سختگيرى و فشار و آزار بالا گرفت و با دست‏خليفه معتمد،به اوج خود رسيد. بيم و وحشت از فعاليت امام و حركت او تنها منحصر به خليفه نبودبلكه در خط عمومى اجتماعى نمودار گرديد كه خليفه جز يكى از آن افراد نبود. آن خط اجتماعى،همه گير و پيوسته،در مقابل خط امام و برنامه فكرى‏و سياسى او بود و با طرح حاكم كه درين خط اجتماعى عام و طبقه ذينفع‏منحرف نمودار ميگرديد متمايز و متناقض بود.از اينجا بود كه پيوسته ميان‏آن دو خط متناقض،كشمكش وجود داشت و كوششهاى حاكم براى دور داشتن‏طرح و برنامه امام عليه السلام و رهبرى او از صحنه اجتماعى و سياسى و بازخواست‏از او در هر عمل فعالانه و يا هر حركت دخالت مى‏كرد.حتى براى كوچكترين ‏فعاليت و تحرك يا سخن چينى بى معنى،يا خبرى بى اهميت، قدرت حاكم ‏به دست و پا مى‏افتاد. متوكل او را بزندان انداخت بى آنكه سبب آن كار را بگويد و ترديدنيست كه سبب،همانا دشمنى و حسد و قبول افتراى سخن چينان بود.هم آنسان‏ كه بين پدران بزرگوار امام عليهم السلام با متوكل جريان داشت و آنان پيوسته گرفتاردر بدرى و حبس و انواع آزارها و شكنجه‏ها مى‏بودند.چنين روايت‏ كرده‏اند كه حضرتش به دست معتمد مسموم گرديد و به شهادت رسيد (1) . ازين رو بود كه توقع تحفيف و فشار،و فرو نشستن موج وحشت به مرورايام نميرفت،بلكه به حكايت تاريخ بر آن شدتها و رنجها مى‏افزود. اين كينه روز افزون در جنگ با امام عليه السلام سبب اصلى و موجب فهم ‏واقعه ‏«غيبت‏» گرديد و انشاء الله بزودى آن را توضيح خواهيم داد.

روش امام عليه السلام در روياروئى با حوادث

مواضع امام عليه السلام و برنامه‏هايش را در برابر حوادث مى‏توان چنين تقسيم كرد


موضع نخستين

موضع او در برابر حكومت و حكمرانان است.سياست عباسيان روياروى‏پيشوايان عليه السلام از عهد حضرت امام رضا عليه السلام روشن و آشكار بود و درين نكته‏خلاصه مى‏گرديد كه عباسيان،كوشش شديدى داشتند تا امام و اهل بيت را دردستگاه حكومت وارد كنند و او را در آن محيط منحل نمايند و پيوسته مراقب‏باشند و امام را زير نظر بدارند تا وى را از پايگاههاى خود و از ياران وپيروانش دور سازند.اين سياست مزورانه درباره حضرت امام حسن عسگرى عليه السلام اجرا شد و حكومت توانست از آن،امتيازات فراوان بدست آورد. حضرت امام عسگرى عليه السلام نيز مانند پدر ناچار شد در سامره اقامت كندو مجبور بود به دربار برود و هر دوشنبه و پنجشنبه در بارگاه خليفه حضور يابد. (2) اما موضع و برخورد او در مقابل حكمرانان مانند موضع پدر بزرگوارش عليه السلام در ارتباط با حكومت،محتاطانه بود بى آنكه توجهى را جلب كند يا در دستگاه ‏حكومت وارد شود،بلكه رابطه او به پيروى از خط پدرانش در برابر قدرت‏ و دولت عباسى،رابطه‏اى بود ظاهرى و به شكل روابط روز.موضع منفى‏امام عليه السلام در برابر حكومت،احترام و منزلتى رفيع براى وى فراهم آورد،اين‏ مسئله را از علاقه وزيران زمانش به او مشاهده مى‏كنيم و مى‏بينيم كه امام ‏چگونه شخصيت و جلال خود را حتى بر كسى كه از حيث كينه به اهل بيت و ازنظر انحراف، شديدترين مردم بود،يعنى‏«عبد الله بن يحيى بن خاقان‏»،تحميل‏كرد.عبد الله ميگفت

هيچ مردى از علويان مانند حسن بن على بن محمد بن‏على الرضا عليه السلام »در سامرا از حيث آرامش و سكون و عفاف و پاكى و شرف وبزرگى نزد خاندانش و نزد همه بنى هاشم كه او را بر همه سالخوردگان قوم‏خود برترى و سيادت دادند،نديدم و نشناختم (3) . از گفتار وزير مزبور،اندازه احترام و تقديس او در مورد امام عليه السلام ملاحظه ميگردد.امام يكبار به ديدار او رفت و در جلسه‏اى كوتاه با او روبروگرديد و خواست به آنان بفهماند كه ايستادن او در كنار وزير و همراه شدنش‏با او به جهت انتقاد از ستمگرى و انحراف و فسادى است كه دستگاه دولت رادر برگرفته است.به اين منظور است كه هر كجا حق و حقيقتى وجود داشته‏باشد امام آنرا تاييد ميكند.زيرا نزد او مساله امت و مكتب بالاتر و برتر ازدشمنى و عداوتهاى شخصى و اختلافات است.شايد هم ميخواست آنان رابه اشتباه در اندازد تا نپندارند كه او بر ضد سياست آنان است و آنان رامحكوم ميكند.شايد هم علت اين بود كه حاكم را وادار سازد تا از فشار وتعقيبى كه ياران امام از طرف حكومت دچار آن بودند بكاهد. امام عليه السلام ميخواست در ملاء عام يا در محل عمومى با وزير ملاقات كند! وقتى وزير در جاى خود نشسته بود حاجب اطلاع داد كه‏«ابو محمد بن الرضا»در آستان در اطاق است.اين خبر،توجه و احترام وزير را جلب كرد.احمدفرزند او گفت

«از چيزى كه از آنان شنيدم تعجب كردم و از گستاخى شان به‏شگفت دچار شدم كه چطور جرئت كرده‏اند در محضر پدرم آيند كه جز خليفه‏يا وليعهد،ديگرى در آن محضر راه نداشت.او مى‏افزايد

«مردى خوش‏قامت و زيباروى،با اندامى متناسب،جوان،با جلالت و هيبت دلنشين‏وارد شد.پدرم به او نظر كرد.برخاست و چند گام به سوى او رفت.او رادر آغوش كشيد و روى او را بوسيد و بر سينه‏اش بوسه داد و او را بر بالاى‏مجلس در محل نماز خود نشاند و در كنار او نشست و روى به او آغاز سخن كردو مدح او گفت‏». «احمد بن عبيد الله‏»همچنان در كار و رفتار پدر با امام شگفتزده باقى‏ماند.از پدر خصت‏خواست كه ازو پرسشى كند و گفت

«اى پدر مردى كه‏صبح با جلال و عزت و احترام با او برخورد كردى كيست؟»گفت

اى فرزند،امام رافضيان‏«حسن بن على‏»است.آنگاه خاموش گرديد.من نيز خاموش‏شدم.گفت

«اى فرزند اگر امامت از دست‏خلفاى ما بنى عباس بدر رود، هيچكس از بنى هاشم جر او به جهت فضل و عفاف و زهد و عبادت و اخلاق‏نيكو،شايسته خلافت نيست‏» (4) اين مطلب بر اين دلالت دارد كه براى امام،از حيث محبت و عظمت و ادراك‏عدالت و شايستگى براى در دست گرفتن حكومت چه عقيده‏اى وجود داشت. امام عسگرى عليه السلام درباره بعضى از حوادث سكوت اختيار ميكرد بى آنكه ‏بطور مثبت‏يا منفى، در مورد آن نظرى ابراز فرمايد،همانگونه كه با رهبرشورش‏ «زنگ‏» كه مدعى بود به امام على عليه السلام منسوب است،رفتار كرد. شورش او برخاسته از برنامه و خط مشى اهل بيت نبود.كشتار مردمى‏بسيار و مصادره اموال و آتش زدن شهرها و به اسارت بردن زنان،هيچيك‏از آن كارها،حساب يا انگيزه دينى نداشت. موضع امام عليه السلام درباره رفتار شورشيان به علت كارهاى خلاف احكام‏اسلامى كه مرتكب شده بودند قطعا موضع مخالف و محكوم كننده بود.امام،سكوت را ترجيح داد،از روش آنان عيبجوئى نكرد به تفاصيل آنهم توجه نفرمود. اگر چنين كرده بود اين كار تاييد ضمنى دولت به شمار مى‏رفت.چرا كه شورش‏«زنگ‏»،با توجه به نقطه ضعفهاى فراوان و منفى آن،در نهايت،براى ضعيف‏كردن حكومت عباسيان و در هم شكستن قدرت و نفوذشان با هدفهاى امام(ع) تطبيق ميكرد و آن امرى بود كه شايستگى داشت كه امام عليه السلام براى مصالح ‏نهضت و عاليت‏خود از آن استفاده كند.چه،هر چند بين معارضان اختلاف‏باشد اما بالنتيجه همگى در مخالفت با دشمن واحد،اشتراك منافع دارند. چنين بود وضع حاكم. امام عليه السلام از نتايج جنبش‏«زنگ‏»استفاده مى‏برد،زيرا دولت،ناتوان‏ميگشت و نمى‏توانست در دو جبهه بجنگد و يا نيازهاى سنگين خود را در دوجبهه تامين كند. شايد آن شورش سبب ميشد كه تا حدى از فشار بر جبهه امام بكاهد،هر چند دولت مى‏ديد كه فعاليت امام عليه السلام خطرناكتر از خطر شورش‏«زنگ‏»است‏و اثر آن در دراز مدت بيشتر از جنبش‏«زنگ‏»است كه بزودى از ميان مى‏رفت.

موضع دوم

موضع امام عليه السلام از نظرحركت و جنبش علمى و آموزش عقيدتى مواضع علمى او عليه السلام در پاسخهاى قاطع و استوار در مورد شبهه‏ها وافكار كفرآميز و بيان كردن حق،با روش مناظره و گفتگوهاى موضوعى و مناقشه‏هاو بحثهاى علمى،و همزمان با آن فعاليتها،كوششهاى ديگر از قبيل صادر كردن‏بيانيه‏هاى علمى و تاليف كتاب و مانندهاى آن را بر عهده داشت. با اين مجاهدتها،از طرفى امت مؤمن را به شخصيت مكتبى و فكرى خودمجهز ميكرد،و از طرف ديگر پايدارى و ايستادگى‏شان را در برابر جريانهاى‏فكرى كه عليه مكتب،خطرى را تشكيل ميداد،تضمين مى‏فرمود،و آنرا در نطفه‏خفه مى‏نمود.امام عليه السلام با دانش گسترده‏اى كه درباره محيط داشت توانا بودكه آغاز آن مسايل را احساس كند و اهميت و اثر آن را بسنجد سپس براى‏از بين بردن آن،برنامه ريزى نمايد. از اينرو،موضع امام عسگرى عليه السلام هنگام اقامت در مدينه با اهميت دادن‏او به تهيه برنامه شكل پيدا كرد.كندى(ابو يوسف يعقوب بن اسحاق)فيلسوف‏عراقى در زمان امام عليه السلام ،پيرامون متناقضات قرآن،كتابى تدوين كرد.امام بوسيله بعضى از منسوبان به حوزه علمى او،با او تماس گرفت و كوشش او رابا شكست روبرو كرد و كندى را قانع فرمود كه در اشتباه بوده است. (5) كندى‏توبه كرد و اوراق خود را سوزانيد (6) براى ابو هاشم‏جعفرى ايراد فرمود و (7) بياناتى ارزشمند در باب تفسير قرآن دارد. (8)

موضع سوم

موضع امام عليه السلام در اين زمينه،نظارت بر پايگاههاى مردمى خود و پشتيبانى‏از آن پايگاهها و بالا بردن درجه آگاهى آنها و مجهز كردن آن با همه اسلوبهاو روشهاى پايدارى و بالا بردن به سطح پيشتازان متعهد بود. امام عليه السلام ،غالبا آنان را هشدار ميداد تا در دام عباسيان نيفتند و درمصائب روزگار از نظر اقتصادى و اجتماعى به علت بدبختيها و رفتاربيرحمانه حكام كه با آن روبرو ميشدند،به آنان كمك مى‏رسانيد.امام عليه السلام براى‏«محمد بن على سمرى‏»از ياران خاص خود و نائب چهارم فرزندش عليه السلام «حجة المهدى‏» عليه السلام در غيبت صغرى،براى پرهيز از فتنه نوشت

«فتنه‏اى است‏كه شما را گمراه ميكند...پس آماده و هشيار باشيد. (9) » به ياران خود فرمان ميداد كه خاموشى اختيار كنند و از فعاليت‏خود دارى‏نمايند تا كارها در مجراى خود افتد و حوادث روبراه شود. امام عليه السلام حتى وقتى يارانش در بند و زندان بودند،آنان را از شكوه و تظلم باز ميداشت.يك بار گروهى از اصحاب او را به زندان انداختندو آنان را زير نظر«صالح بن وصيف‏»قرار دادند.ياران امام عبارت بودنداز

ابو هاشم جعفرى،داود بن قاسم،حسن بن محمد عقيقى،محمد بن ابراهيم‏العمرى و ديگران.امام عليه السلام آنان را آگاه كرد كه از كسى كه در زندان مدعى‏است كه علوى مى‏باشد بر حذر باشند كه او از آنان نيست.و در جامه او نوشته‏اى‏وجود دارد كه براى سلطان نوشته است تا به او گزارش كند كه از او چه ميگويندپس يكى از آن گروه،جامه او را بازرسى كرد و هم آن سان كه امام فرموده‏بود،نوشته را يافت. (10) ديگر از مواضع امام،برخورد او با يارانش بود كه آنان را در اوقات‏مورد لزوم با ارسال پول مورد نياز يارى ميداد. براى امام،از مناطق گوناگون اسلامى كه پايگاههاى توده‏اى او آنجابود،بوسيله نمايندگان او كه در آن مناطق پراكنده بودند اموال بسيار مى‏بردند. و امام عليه السلام با دقت بسيار و با روشهاى گوناگون مى‏كوشيد تا آن امر را كاملااز چشم دولتيان بپوشاند و به نحوى پنهانى عمل كند.مى‏توان ديد كه امام،كه تحت نظر و در زير فشار بود، چگونه پولها را تحويل ميگرفت و بطورى‏كه صلاح ميدانست به مصرف مى‏رسانيد بى آنكه دولت از آن فعاليتها چيزى‏درك كند.بلكه ناتوان و دست بسته در مقابل امام به سر مى‏برد،و با وجودكوشش بسيار،از كشف مساله ناتوان بود و اگر گاهى برخى از اموال را دولت‏كشف ميكرد به اين علت بود كه بعضى از اطرافيان امام عليه السلام در اتخاذ روش‏صحيح سهل انگارى ميكردند. (11) دولت عباسى در برابر ياران امام عليه السلام و در پايگاههائى كه پشتيبان اوبودند،قاطعانه و بيرحمانه ايستادگى ميكرد و براى از ميان برداشتن خط مشى و برنامه امام و پراكندن و اداره كردن ياران او كوششهاى فراوان به عمل آوردو با مال بيحساب بسيار و عيش بى دغدغه اشرافى دست به خريدارى وجدانها زد. موضع امام در مقابل آن كوششها،پندگوئى بود كه به ياران دلدارى‏ميداد و مى‏فرمود

«تهيدست و با ما بودن،بهتر كه توانگر بودن و با غير مابودن.كشته شدن با ما،بهتر كه زنده بودن با دشمن ما.ما براى هر كس كه‏به ما پناه آورد،پناهگاهيم و براى آن كس كه بخواهد به وسيله ما ببيند،نوريم،و آن كس را كه به ما پناه آورد،عصمتيم و هر كس كه ما را دوست بدارد، بحقيقت در بزرگى و مقام با ما است و هر كس كه از ما منحرف گردد،جاى‏او در آتش است‏».

موضع چهارم


موضع امام عليه السلام در آماده كردن مساله غيبت

امام عسگرى عليه السلام كه بوضوح مى‏ديد كه اراده الهى براى ايجاد دولت‏«الله‏»بر روى زمين،و در بر گرفتن همه جهان انسانيت و گرفتن دست مستضعفان‏در زمين-تا خوف آنان به امنيت‏خاطر تبديل گردد،و خداى را عبادت كنند،و هيچ چيز را شريك او نگيرند...-بر اين تعلق گرفته است كه فرزندش غيبت كند. او ميدانست كه هموار كردن راه غيبت فرزندش بر عهده اوست و اين‏كار ازين روست كه بشر به ادراك و معرفت‏حسى عادت كرده است و براى‏اين انسان كه فقط چنين مى‏انديشد،دشوار است كه به تفكر وسيع دست زند. محيط امام عليه السلام كه محيطى فاسد و منحرف بود و سطح روحى آن پائين‏آمده بود،نمى‏توانست تا ژرفاى اين ايمان،بالائى گيرد و به بلنداى اين تفكردست‏يابد.بخصوص كه غيبت امام رويدادى بود كه در تاريخ امت،مانندى نداشت.سخنان معجزه آساى پيشين و نصوص فراوان و پياپى،به آمدن مهدى عليه السلام بشارت مى‏داد و درين مورد روايات متواتر و صحيح از حضرت نبى‏اكرم صلي الله عليه و أله موجود است و مؤلفان صحاح كه معاصران آن زمان بوده‏اند ياپيش از آن زمان مى‏زيسته‏اند،اين سخنان را روايت كرده‏اند.بخارى و مسلم ‏و احمد بن حنبل...از آن جمله‏اند. اينك مى‏گوئيم اگر چه همه اين نصوص و تبليغات بطور كلى اثرى بزرگ‏و عميق در رسوخ فكر«انتظار مهدى عليه السلام »در نفوس مسلمانان داشت و ايمان‏آنان به اين معنى،با عمق ايمان فرد و وسعت تفكر و اعتقاد مذهبى او در اسلام‏متناسب بود،اما آن نصوص،بيش ازين نبود كه از يك طرف به امام كمك‏كند تا مردم را به ايمان بر غيبت قانع سازد و از طرف ديگر براى مردم ثابت‏كند كه غيبت در مورد فرزندش مهدى عليه السلام صورت ميگيرد. دشوارترين كارى كه امام عسكرى عليه السلام بعنوان پدر مهدى عليه السلام متحمل آن‏بود و مسئوليت آنرا بر عهده داشت،اين بود كه مردم را قانع سازد كه زمان‏غيبت فرا رسيده است و تنفيذ آن امر در شخص فرزندش امام مهدى عليه السلام صورت‏گرفته است.اين معنى بالنسبة به فردى عادى،امرى دشوار بود،چه،امكان‏داشت آن فرد،ناگهان ايمانش متزلزل گردد. درباره غيبت،در منطق ايمان فرد عادى به شكل مؤجل تفاوت زيادى‏وجود دارد.فرد نمى‏تواند اثر آن را در زندگانى و بين ايمان به غيبت و اعتقادبه تنفيذ آن در زمان معاصر،حس كند.بررسى و ملاحظه آن معنى در فرضيه‏توضيحى زير وجود دارد. اگر شخصى كه در صدق گفتارش ترديد نداريم به ما خبر دهد كه به زودى‏رستاخيز بر پا ميشود،يا به زودى اجل ما فرا مى‏رسد،چنين خبرى به ايمان مابه او صدمه مى‏زند و در آن خدشه وارد ميكند.زيرا ايمان به قبول وقوع‏چنين امرى به نيروى مضاعف ايمان و اراده نياز دارد و بايد همه قدرت ايمانى و روحى خود را بسيج كنيم تا بدينوسيله به اين امر غيبى مؤمن شويم.اين حقيقت‏روانى و مشكلات آن،امام را به اين راه كشانيد كه همه كوشش خود را بذل‏فرمايد تا صدمه كمترى به افكار مردم وارد شود و اذهان مردم را بدون رد و انكار،براى استقبال از آن آماده سازد و ياران و پايگاههاى خود را به ملزم بودن‏به آن دعوت كند.بخصوص نسلى آگاه بپروراند كه هسته اصلى براى تربيت‏نسلهائى كه با فعاليت‏خود تاريخ دو غيبت صغرى و كبرى را پايه گذارى كردند،تشكيل دهند. بايد آن شرايط و اوضاع دشوارى را كه امام و اصحابش از طرف دولت‏تحمل كردند و ضرورت عمل و تبليغ انديشه انقلابى مهدى عليه السلام را كه در منطق‏حكام براى هستى شان و بيرون رفتن از محيط قدرتشان و تمرد و مخالفت بادولتشان امرى خطرناك بود،بر اين بيفزائيم. از اينجا با كمال وضوح،دقت برنامه ريزى را كه بر عهده امام عليه السلام نهاده شده بود و دشوارى موضع او را كه دعوت و تبليغ براى فرزندش مهدى عليه السلام بود،احساس ميكنيم.


امام عليه السلام راه غيبت فرزندش مهدى عليه السلام را هموار ميسازد فعاليت امام عسكرى عليه السلام و برنامه ريزى او در تحقق بخشيدن هدف مزبوربه دو كار مقدماتى نياز داشت

1-مخفى كردن مهدى(ع)از چشم مردم و نشان دادن وى عليه السلام فقط به‏بعضى از خواص. 2-آنكه به هر ترتيب،فكر غيبت را در اذهان و افكار رسوخ دهد و به‏مردم بفهماند كه اين مسئوليت اسلامى را بايد تحمل كنند و مردم را به اين انديشه‏و متفرعات آن عادت دهند. درين باب مشاهده ميكنيم كه اعلاميه‏ها و بيانيه‏هاى امام عسكرى عليه السلام در واقع بدنبال همان احاديث و نصوصى بود كه از ناحيه پيامبر اكرم و ائمه‏پس از ايشان متواليا درين معنى صادر شده بود.

بيانيه‏هاى امام عسكرى سه شكل داشت



الف-اعلاميه‏ها يا بيانيه‏هاى كلى و عمومى درباره صفات مهدى عليه السلام پس از ظهور و قيامش در دولت جهانى كه تشكيل ميدهد.چنانكه در پاسخ به‏پرسش يكى از ياران خود راجع به قيام مهدى(ع)چنين فرمود

«وقتى قيام كند،در ميان مردم با علم خود داورى خواهد كرد مانند داورى داود كه از بينه ودليل پرسشى نمى‏كرد» (12) . ب-توجيه نقد سياسى در مورد اوضاع موجود،و مقرون كردن آن‏به انديشه وجود مهدى عليه السلام و ضرورت ايجاد دگرگونيها از سوى او.و ازين‏قبيل است

«وقتى قائم خروج كند به ويران كردن منابر و جايگاههاى خصوصى‏در مساجد فرمان خواهد داد.اين جايگاهها به منظور امنيت و محافظت‏خليفه‏از تعدى،و براى افزودن هيبت او در دل ديگران بنا شده است (13) ». ج-اعلاميه‏هاى كلى براى پايگاهها و اصحابش كه در آن،ابعاد انديشه‏غيبت براى آنان و ضرورت آمادگى و عمل به آن از ناحيه روانى و اجتماعى‏توضيح داده شده بود،تا غيبت امام عليه السلام و جدائى او را از آنان بپذيرند. از جمله،امام عليه السلام به اين بابويه نامه‏اى نوشت و در آن فرمود

«بر تو بادبردبارى و انتظار گشايش.پيمبر فرمود

برتر عمل امت من انتظار كشيدن‏گشايش است و شيعه ما پيوسته در اندوه است تا فرزندم ظهور كند. پيامبر اكرم مژده داده است كه او زمين را از قسط و عدل پر ميسازد،آن سان‏كه از جور و ستم آكنده شده است.اى شيخ من،شكيبا باش.اى ابو الحسن‏على،همه شيعيان مرا به شكيبائى فرمان ده كه زمين از آن خدا است و آن را بهر كس از بندگانش كه بخواهد به ارث وا ميگذارد و پايان فرخنده،مر پرهيزكاران راست (14) . 3-امام عسگرى عليه السلام موضعى ديگر نيز برگزيد كه وقتى فرزندش از چشم‏مردم دور شود،وضع را براى قبول غيبت آماده كرده باشد.در آنوقت فقطبه خواص اصحاب نمودار مى‏گرديد و وظيفه تبليغ تعليمات و فرمانهاى خودرا بواسطه چند تن از خاصان خود اجرا ميكرد و اين امر را با مكاتبه و توقيع‏عمل مى‏فرمود و به اين ترتيب،براى آنچه كه فرزندش،مهدى عليه السلام در غيبت ‏صغراى خود بايستى،عمل ميكرد،ايجاد آمادگى مى‏نمود حال آنكه بايستى‏از مردم پنهان مى‏ماند و بوسيله تعليمات خود با آنان رابطه برقرار مى‏كرد. اگر اين مساله بدون مقدمه و آمادگى قبلى برقرار مى‏ماند،براى مردم‏امرى شگفت آور و حيرت بخش و غافلگير كننده بود.از اينجا بود كه‏امام عسكرى عليه السلام اين اسلوب را عمل كرد و آن،برنامه‏اى ويژه براى آماده‏كردن ذهنيات امت و آگاه شدنشان بود تا آن روش را بپذيرند و بدون حيرت‏و شگفتى نمودن و همراه داشتن عواقب ناخوشايند و نا محمود،آن را حفظ كنند. اين روش،بگونه‏اى بسيط و ساده در دوره امام هادى عليه السلام آغاز شد كه‏او عليه السلام بواسطه جور و ظلم حكام،از انظار پنهان شد و از راه توقعيات ونامه‏ ها براى پيروان خود پيام مى‏فرستاد و با آنان تماس ميگرفت تا شيعيان،به تدريج به اين معنى عادت كنند و اين روش با فهم و درك مردم بيشتر سازش‏داشت (15) . دوستان و طرفداران او عادت كردند كه بوسيله مكاتبه و مراسله با او تماس‏گيرند و از او پرسش كنند (16) . همچنين نظام و روش وكالتى و وساطتى كه امام عسكرى عليه السلام باپايگاههاى مردمى خود برگزيد،روشى ديگر از روشهايى بود كه براى آن،مساله غيبت آماده شده بود. شيعيان وقتى اموالى را از حقوق شرعى كه بر آنان واجب بود،براى‏امام عليه السلام مى‏بردند ابتدا به‏«عثمان بن سعيد عمرى السمان‏»وارد ميشدند و اوبراى سرپوش گذاشتن بر فعاليتهاى امام عليه السلام و براى مصلحت او،تجارت‏روغن ميكرد.پولهائى را كه تحويل ميگرفت در خيكهاى روغن ميگذاشت‏و دور از چشم حكام،براى امام عليه السلام مى‏فرستاد.زيرا اگر بر قضيه واقف‏ميشدند همه آنرا مصادره ميكردند (17) . در بحث آينده خواهيم ديد كه نظام‏«پنهان شدن و بوسيله نواب،مطالب خود را ابلاغ كردن در غيبت صغراى امام عليه السلام معمول بود و اجرامى‏شد زان پس كه مردم به مسلك امامين عسكريين عليهما السلام به آن خوگرشدند،خاصه در زمان امام حسن عسكرى عليه السلام به آن خو گرفتند،روشى بودكه در غيبت صغراى امام معمول گرديد و انشاء الله در مبحث آينده آنرا توضيح‏خواهيم داد.


پى‏نوشتها

1- الموسوعة ص 94.

2- المناقب ج 3 ص 533.

3- ارشاد ص 318 و اعلام الورى ص 357.

4- ارشاد ص 318.

5- دور الائمه از صدر.

6- مناقب-ج 3 ص 526.

7- مدرك سابق.

8- احتجاج-ج 2 ص 250.

9- كشف الغمه.ج 3 ص 407.

10- مدرك سابق و نيز اعلام الورى ص 354.

11- به تاريخ غيبت نوشته صدر ص 206 مراجعه شود.

12- ارشاد ص 323.

13- مناقب ج 3 ص 536.

14- مدرك سابق ص 527.

15- اثبات الوصية ص 262.

16- ارشاد ص 323 و كشف الغمة ج 3 ص 207.

17- غيبت.از شيخ طوسى ص 215-219.
ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:55 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
چند روايت درباره بد رفتارى ابولهب و همسرش بارسول اللّه (صلى الله عليه و آله ) و نزول سوره تبّت )
در مجمع البيان در ذيل آيه شريفه ((و انذر عشيرتك الاقربين )) از ابن عباس روايت آورده كه گفت : وقتى اين آيه نازل شد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر بالاى صفا رفت و با بلندترين صوتش فرياد زد يك خبر مهم ، و قريش بدون درنگ دورش جمع شدند، پرسيدند چه شده است مگر؟ فرمود: به نظر شما اگر خبرى بدهم كه فردا صبح و يا امروز عصر دشمنى بر سر شما مى تازد از من مى پذيريد يا نه ؟ همه گفتند: بلى (براى اينكه ما از تو دروغى نشنيده ايم ). فرمود: هم اكنون شما را انذار و هشدار مى دهم از عذابى سخت كه در انتظار شما است ، ابو لهب گفت : ((تبالك - مرگت باد))، براى اين همه ما را صدا زدى و اينجا جمع كردى ؟ خداى عزوجل در پاسخ وى اين سوره را نازل كرد.
مؤ لف : اين روايت را در تفسير اين سوره نيز از سعيد بن جبير از ابن عباس روايت كرده ، ولى در آن نيامده كه دعوت بر بالاى صفا هنگام نزول آيه
((و انذر عشيرتك ...)) بوده . و نيز در مجمع البيان از طارق محاربى روايت كرده كه گفت : روزى در هنگامى كه من در بازار ذى المجاز بودم ، ناگهان به جوانى برخوردم كه صدا مى زد هان اى مردم ! بگوييد: ((لا اله الا الله )) تا رستگار شويد،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 668

و ناگهان به مردى برخوردم كه در عقب سر او مى آمد و به طرف او سنگ مى انداخت ، و ديدم كه ساق پا و پشت پاشنه او را خون انداخته بود و صدا مى زد هان اى مردم او كذاب است ، گوش به سخنش ندهيد. من از اشخاص پرسيدم اين مرد كيست ؟ گفتند اين محمد است كه مدعى نبوت است ، و آن ابو لهب عموى او است كه معتقد است وى دروغ مى گويد.
و در قرب الاسناد به سند خود از موسى بن جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه در حديثى طولانى كه معجزات رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) را بر مى شمارد، فرموده يكى از آنها داستان ام جميل همسر ابو لهب است كه وقتى سوره ((تبت يدا ابى لهب )) نازل شد، نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمد در حالى كه ابو بكر پسر ابو قحافه نيز در حضور آن جناب بود، عرضه داشت يا رسول الله ، ام جميل است كه با خشم مى آيد، و چه خشمى ! گويا قصد اذيت تو را دارد، چون سنگى به دست گرفته مى خواهد آن را به طرف تو پرتاب كند. رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) فرمود: او مرا نمى بيند. ابو بكر اضافه مى كند ام جميل نزديك آمد و از من پرسيد رفيقت كجا است ؟ گفتم آنجايى كه خدا خواسته است . گفت : من به سر وقت او آمده ام اگر او را ببينم اين سنگ را به سويش مى افكنم ، چون او مرا هجو كرده ، به لات و عزى سوگند كه من زنى شاعر هستم ، (و مى دانم چگونه هجوش كنم ، اين را گفت و رفت )، ابو بكر از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پرسيد: راستى او تو را نديد؟ فرمود: نه ، خداى تعالى حجابى بين من و او انداخت ، و مانع ديدنش شد.
مؤ لف : قريب به اين معنا از چند طريق از طرق اهل سنت روايت شده .
و در تفسير قمى در ذيل آيه ((و امراته الحطب )) روايت كرده كه امام فرمود: ام جميل دختر صخر بود، و عليه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) سخن چينى مى كرد و احاديث و سخنان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را براى كفار مى برد.
سوره اخلاص


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 669

آيات 1 - 4، سوره اخلاص
سوره اخلاص مكى است و چهار آيه دارد
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ(1)
اللَّهُ الصمَدُ(2)
لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ(3)
وَ لَمْ يَكُن لَّهُ كفُواً أَحَدُ(4)

ترجمه آيات

به نام الله كه رحمان و رحيم است
بگو او الله يگانه است (1).
كه همه نيازمندان قصد او مى كنند (2).
نزاده و زاييده نشده (3).
و هيچ كس همتاى او نيست (4).

بيان آيات

اين سوره خداى تعالى را به احديت ذات و بازگشت ما سوى الله در تمامى حوائج وجوديش به سوى او و نيز به اينكه احدى نه در ذات و نه در صفات و نه در افعال شريك او نيست مى ستايد، و اين توحيد قرآنى ، توحيدى است كه مختص به خود قرآن كريم است ، و تمامى معارف (اصولى و فروعى و اخلاقى ) اسلام بر اين اساس پى ريزى شده است .
و روايات وارده از طرق شيعه و سنى در فضيلت اين سوره بسيار زياد است ، حتى از هر دو طريق رسيده كه اين سوره معادل با يك ثلث قرآن است ، كه ان شاء الله رواياتش به زودى از نظر خواننده مى گذرد.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 670

و اين سوره هم مى تواند در مكه نازل شده باشد و هم در مدينه ، و آنچه از بعضى از روايات وارده در سبب نزول آن ظاهر است اين است كه در مكه نازل شده .
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ

كلمه ((هو)) ضمير شاءن و ضمير قصه است ، و معمولا در جايى بكار مى رود كه گوينده اهتمام زيادى به مضمون جمله بعد از آن داشته باشد، و اما كلمه ((الله )) مورد اختلاف واقع شده ، حق آن است كه ((علم به غلبه )) براى خداى تعالى است ، يعنى قبلا در زبان عرب اسم خاص ‍ براى حق تعالى نبود، ولى از آنجايى كه استعمالش در اين مورد بيش از ساير موارد شد، به خاطر همين غلبه استعمال ، تدريجا اسم خاص خدا گرديد، همچنان كه اهل هر زبانى ديگر براى خداى تعالى نام خاصى دارند، و ما در تفسير سوره فاتحه (اولين سوره قرآن ) در باره اين كلمه بحث كرديم .
فرق بين ((احد)) و ((واحد)) و معناى احد بودن خداى تعالى
و كلمه ((احد)) صفتى است كه از ماده ((وحدت )) گرفته شده ، همچنان كه كلمه ((واحد)) نيز وصفى از اين ماده است ، چيزى كه هست ، بين احد و واحد فرق است ، كلمه احد در مورد چيزى و كسى بكار مى رود كه قابل كثرت و تعدد نباشد، نه در خارج و نه در ذهن ، و اصولا داخل اعداد نشود، به خلاف كلمه واحد كه هر واحدى يك ثانى و ثالثى دارد يا در خارج و يا در توهم و يا به فرض عقل ، كه با انضمام به ثانى و ثالث و رابع كثير مى شود، و اما احد اگر هم برايش دومى فرض ‍ شود، باز خود همان است و چيزى بر او اضافه نشده .
مثالى كه بتواند تا اندازه اى اين فرق را روشن سازد اين است كه : وقتى مى گويى ((احدى از قوم نزد من نيامده ))، در حقيقت هم آمدن يك نفر را نفى كرده اى و هم دو نفر و سه نفر به بالا را، اما اگر بگويى : ((واحدى از قوم نزد من نيامده )) تنها و تنها آمدن يك نفر را نفى كرده اى ، و منافات ندارد كه چند نفرشان نزدت آمده باشند، و به خاطر همين تفاوت كه بين دو كلمه هست ، و به خاطر همين معنا و خاصيتى كه در كلمه ((احد)) هست ، مى بينيم اين كلمه در هيچ كلام ايجابى به جز در باره خداى تعالى استعمال نمى شود، (و هيچ وقت گفته نمى شود: جاءنى احد من القوم - احدى از قوم نزد من آمد) بلكه هر جا كه استعمال شده است كلامى است منفى ، تنها در مورد خداى تعالى است كه در كلام ايجابى استعمال مى شود.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 671

يكى از بيانات لطيف مولانا امير المومنين (عليه السلام ) در همين باب است كه در بعضى از خطبه هايش كه در باره توحيد خداى عزوجل ايراد فرموده چنين آمده : ((كل مسمى بالوحده غيره قليل )) يعنى - و خدا داناتر است - هر چيزى غير خداى تعالى ، وقتى به صفت وحدت توصيف شود، همين توصيف بر قلت و كمى آن دلالت دارد، به خلاف خداى تعالى كه يكى بودنش از كمى و اندكى نيست .
و ما در بحثى كه پيرامون توحيد قرآنى در جلد ششم اين كتاب داشتيم ، پاره اى از كلمات آن جناب را كه در باره توحيد صادر شده نقل نموديم .
معناى اينكه خدا صمد است اينست كه هر چيزى در ذات و آثار و صفات محتاج او است و اومنتهى المقاصد است
اللَّهُ الصمَدُ

اصل در معناى كلمه ((صمد)) قصد كردن و يا قصد كردن با اعتماد است ، وقتى گفته مى شود: ((صمده ، يصمده ، صمدا)) از باب ((نصر، ينصر)) معنايش اين است كه فلانى قصد فلان كس يا فلان چيز را كرد، در حالى كه بر او اعتماد كرده بود. بعضى از مفسرين اين كلمه را - كه صفت است - به معانى متعددى تفسير كرده اند كه برگشت بيشتر آنها به معناى زير است : ((سيد و بزرگى كه از هر سو به جانبش ‍ قصد مى كنند تا حوايجشان را برآورد)) و چون در آيه مورد بحث مطلق آمده همين معنا را مى دهد، پس خداى تعالى سيد و بزرگى است كه تمامى موجودات عالم در تمامى حوائجشان او را قصد مى كنند.
آرى وقتى خداى تعالى پديد آورنده همه عالم است ، و هر چيزى كه داراى هستى است هستى را خدا به او داده ، پس هر چيزى كه نام ((چيز)) صادق بر آن باشد، در ذات و صفات و آثارش محتاج به خدا است ، و در رفع حاجتش او را قصد مى كند، همچنان كه خودش ‍ فرموده : ((الا له الخلق و الامر))، و نيز به طور مطلق فرموده : ((و ان الى ربك المنتهى ))، پس خداى تعالى در هر حاجتى كه در عالم وجود تصور شود صمد است ، يعنى هيچ چيز قصد هيچ چيز ديگر نمى كند مگر آنكه منتهاى مقصدش او است و بر آمدن حاجتش به وسيله او است .
از اينجا روشن مى شود كه اگر الف و لام بر سر كلمه ((صمد)) در آمده ، منظور افاده حصر است ، مى فهماند تنها خداى تعالى صمد على الاطلاق است ، به خلاف كلمه ((احد)) كه الف ولام بر سرش در نيامده ، براى اينكه اين كلمه با معناى مخصوصى كه افاده مى كند در جمله اثباتى بر احدى غير خداى تعالى اطلاق نمى شود، پس حاجت نبود كه با آوردن الف و لام حصر احديت را در جناب حق تعالى افاده كند، و يا احديت معهودى از بين احديت ها را برساند.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 672

و اما اينكه چرا دوباره كلمه ((الله )) ذكر شد، با اينكه ممكن بود بفرمايد: ((قل هو الله احد و صمد))؟ ظاهرا اين تكرار براى اشاره به اين معنا بوده كه هر يك از دو جمله ((هو الله احد)) و ((الله الصمد)) مستقلا كافى در تعريف خداى تعالى است ، چون مقام ، مقام معرفى خدا به وسيله صفتى است كه خاص خود او باشد، پس معنا چنين است كه معرفت به خداى تعالى حاصل مى گردد چه از شنيدن جمله ((هو الله احد)) و چه از شنيدن ((الله الصمد)) چه آنجور توصيف و تعريف شود و چه اينجور.
و اين دو آيه شريفه در عين حال هم به وسيله صفات ذات ، خداى تعالى را معرفى كرده ، و هم به وسيله صفات فعل . جمله ((الله احد)) خدا را به صفت احديت توصيف كرده ، كه احديت عين ذات است . و جمله ((الله الصمد)) او را به صفت صمديت توصيف كرده كه صفت فعل است ، چون گفتيم صمديت عبارت از اين است كه هر چيزى به سوى او منتهى مى شود.
بعضى از مفسرين گفته اند: كلمه ((صمد)) به معناى هر چيز توپرى است كه جوفش خالى نباشد، و در نتيجه نه بخورد و نه بنوشد و نه بخوابد و نه بچه بياورد و نه از كسى متولد شود. كه بنابر اين تفسير، جمله ((لم يلد و لم يولد)) تفسير كلمه ((صمد)) خواهد بود.
لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُن لَّهُ كفُواً أَحَدُ

اين دو آيه كريمه از خداى تعالى اين معنا را نفى مى كند كه چيزى را بزايد. و يا به - عبارت ديگر ذاتش متجزى شود، و جزئى از سنخ خودش از او جدا گردد. چه به آن معنايى كه نصارى در باره خداى تعالى و مسيح مى گويند، و چه به آن معنايى كه وثنى مذهبان بعضى از آلهه خود را فرزندان خداى سبحان مى پندارند.
و نيز اين دو آيه از خداى تعالى اين معنا را نفى مى كنند كه خود او از چيزى متولد و مشتق شده باشد، حال اين تولد و اشتقاق به هر معنايى كه اراده شود، چه به آن نحوى كه وثنيت درباره خدايان خود گفته اند، كه بعضى اله پدر و بعضى ديگر اله مادر و بعضى ديگر اله فرزند است ، و چه به نحوى ديگر.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 673

و نيز اين معنا را نفى مى كنند كه براى خداى تعالى كفوى باشد كه برابر او در ذات و يا در فعل باشد، يعنى مانند خداى تعالى بيافريند و تدبير نمايد، و احدى از صاحبان اديان و غير ايشان قائل به وجود كفوى در ذات خدا نيست ، يعنى احدى از دين داران و بى دينان نگفته كه واجب الوجود (عز اسمه ) متعدد است ، و اما در فعل يعنى تدبير، بعضى قائل به آن شده اند، مانند وثنى ها كه براى خدايان خود الوهيت و تدبير قائل شدند، حال چه خداى بشرى مانند فرعون و نمرود كه ادعاى الوهيت كردند، و چه غير بشرى . و ملاك در كفو بودن در نظر آنان اين است كه براى اله و معبود خود استقلال در تدبير قائلند و مى گويند: الله تعالى تدبير فلان ناحيه عالم را به فلان معبود واگذار نموده و او فعلا مستقل در تدبير آن ناحيه است ، همانطور كه خود خداى تعالى مستقل در تدبير آن ارباب و آلهه است ، و او رب الارباب و اله الالهه است . و اگر برابرى در صفات را نشمرديم ، براى آن بود كه صفت ، يا صفت ذات است يا صفت فعل ، صفت ذات كه عين ذات است و صفت فعل هم از فعل انتزاع مى شود.
و اين معناى از كفو بودن در غير آلهه مشركين نيز تصور دارد، نظير استقلالى كه بعضى براى موجودى از موجودات ممكن بپندارند، اين نيز مصداقى است براى كفو بودن ، چون برگشت اين فرض نيز به اين است كه انسان بپندارد مثلا فلان گياه خودش مستقلا بيمارى ما را شفا مى دهد و در بهبودى از بيماريمان احتياجى به خداى تعالى نداريم ، با اينكه گياه مذكور از هر جهتى محتاج به خداى تعالى است ، و آيه مورد بحث اين را نيز نفى مى كند.
بيان اينكه نزائيدن ، زاده نشدن و كفو نداشتن خدا فرع بر صمد بودن و يگانگى او درذات و صفات و افعال است
و صفات سه گانه اى كه در اين سوره نفى شده ، يعنى متولد شدن چيزى از خدا، و تولد خداى تعالى از چيز ديگر، و داشتن كفو، هر چند ممكن است نفى آنها را متفرع بر صفت احديت خداى تعالى كرد، و به وجهى گفت فرض احديت خداى تعالى كافى است در اينكه او هيچ يك از اين سه صفت را نداشته باشد، و ليكن اين معنا زودتر به نظر مى رسد كه متفرع بر صمديت خدا باشند.
اما اينكه متولد نشدن چيزى از خدا فرع صمديت او است ، بيانش اين است كه ولادت كه خود نوعى تجزى و قسمت پيرى است به هر معنايى كه تفسير شود، بدون تركيب تصور ندارد، كسى كه مى زايد و چيزى از او جدا مى شود بايد خودش داراى اجزايى باشد، و چيزى كه جزء دارد محتاج به جزء خويش است ، چون بديهى است موجود مركب از چند چيز وقتى آن موجود است كه آن چند جزء را داشته باشد، و خداى سبحان صمد است هر محتاجى در حاجتش به او منتهى مى گردد، و چنين كسى احتياج در او تصور ندارد.
و اما اينكه زاييده نشدنش از چيزى فرع صمديت او است بيانش اين است كه تولد چيزى از چيز ديگر فرض ندارد مگر با احتياج متولد به موجودى كه از او متولد شود، و خداى تعالى صمد است ، و كسى كه صمد باشد احتياج در او تصور ندارد.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 674

و اما اينكه كفو نداشتنش متفرع بر صمديت او است ، بيانش اين است كه كفو چه اينكه كفو در ذات خداى تعالى فرض شود و چه كفو در فعل او، وقتى تصور دارد كه كفو فرضى در عملى كه در آن عمل كفو شده مستقل در ذات خود و بى نياز از خداى تعالى باشد، و گفتيم كه خداى تعالى صمد است و صمد على الاطلاق هم هست ، يعنى همان كفو فرضى در آن عمل كه كفو فرض شده محتاج او است و بى نياز از او نيست ، پس كفو هم نيست .
بنابر اين روشن شد كه نفى در دو آيه ، متفرع بر صمديت خداى تعالى است ، و مال صمديت خداى تعالى و فروعات آن به اثبات يگانگى خدا در ذات و صفات و افعال او است ، به اين معنا كه خداى تعالى در ذاتش ‍ واحد است و چيزى شبيه به او نيست ، نه در ذاتش و نه در صفات و افعالش ، پس ذات خداى تعالى به ذات خود او و براى ذات خود او است ، بدون اينكه مستند بغير خودش باشد و بدون اينكه محتاج بغير باشد، به خلاف غير خداى تعالى كه در ذات و صفات و افعال خود محتاج خداى تعالايند، و او است كه به مقتضا و لياقت ساحت كبريايى و عظمتش موجودى را با صفات و افعال معين خلق مى كند، پس ‍ حاصل مفاد سوره اين است كه ، خداى تعالى را به صفت احديت و و احديت توصيف مى كند.
و از جمله سخنانى كه در باره اين آيه گفته شده ، اين است كه مراد از كفو، همسر است ، چون همسر هر كسى كفو او است . و بنابه اين گفتار آيه شريفه همان را افاده مى كند كه آيه ((تعالى جد ربنا ما اتخذ صاحبه )) افاده مى كند. و ليكن اين حرف صحيح نيست .
بحث روائى
در كافى به سند خود از محمد بن مسلم از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: يهوديان از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پرسيدند: مشخصات و حسب و نسب پروردگارت را براى ما بيان كن . آن جناب تا سه روز پاسخ نداد، تا آنكه سوره ((قل هو الله )) احد نازل شد.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 675

مؤ لف : و در كتاب احتجاج از امام عسكرى (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: سؤ ال كننده عبد الله بن صورياى يهودى بوده ، و در بعضى روايات اهل سنت آمده كه سائل عبد الله بن سلام بوده ، و اين سؤ ال را در مكه كرد، و بعد از شنيدن پاسخ ايمان آورد، ولى ايمان خود را پنهان مى داشت ، و در بعضى ديگر آمده جمعيتى از يهود بودند كه اين سؤ ال را از آن جناب كردند، و در روايات بسيارى از طرق اهل سنت آمده كه اصلا سؤ ال از ناحيه يهوديان نبوده ، بلكه از ناحيه مشركين مكه بوده ، و به هر حال هر چه بوده مراد از حسب و نسب ، صفات و مشخصات خداى تعالى است .
و در كتاب معانى به سند خود از اصبغ بن نباته از على (عليه السلام ) روايت آورده كه در ضمن حديثى فرمود: نسبت خداى عزوجل همان سوره : ((قل هو الله ...)) است و در كتاب علل به سند خود از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در حديث معراج فرمود: خداى تعالى به آن جناب - يعنى به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) - فرمود: ((قل هو الله احد))، را همانطور كه نازل شده بخوان ، كه اين سوره نسبت و معرف من است .
مؤ لف : و نيز به سند خود از موسى بن جعفر روايتى در معناى اين روايت آورده . و در الدر المنثور است كه ابو عبيد در كتاب فضائل خود از ابن عباس از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت كرده كه فرمود: سوره ((قل هو الله احد)) ثلث قرآن است .
مؤ لف : روايات از طرق اهل سنت در اين معنا بسيار زياد است ، و آن را از عده اى از صحابه از قبيل ابن عباس (كه روايتش گذشت )، و ابى الدرداء، ابن عمر، جابر، ابن مسعود، ابى سعيد خدرى ، معاذ بن انس ، ابى ايوب ، ابى امامه ، و غير نامبردگان از رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) روايت كرده اند، و نيز در عده اى از روايات وارده از امامان اهل بيت (عليهم السلام ) آمده ، و مفسرين در توجيه آن وجوهى مختلف ذكر كرده اند،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 676

كه معتدل ترين آن اين است كه تمامى معارف قرآنى به سه اصل بر مى گردد، توحيد و نبوت و معاد، و سوره مورد بحث از اين سه اصل يك اصل را متعرض شده ، از اول تا به آخرش در باره آن سخن گفته ، و آن اصل توحيد است .
و در كتاب توحيد از امير المومنين (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود در عالم رويا خضر (عليه السلام ) را ديدم ، و اين رويا يك شب قبل از جنگ بدر بود، به آن جناب گفتم : از آنچه دارى چيزى به من تعليم بده كه بر دشمنان پيروز شوم . خضر گفت : بگو: ((يا هو يا من لا هو الا هو))، همينكه صبح شد، روياى خود را براى رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) بازگو كردم ، به من فرمود: اى على اسم اعظم را ياد گرفتى ، و اين كلام در جنگ بدر همچنان بر زبانم بود.
و نيز در آن كتاب آمده كه امير المومنين على (عليه السلام ) سوره ((قل هو الله احد)) را خواند، و وقتى فارغ شد گفت : ((يا هويا من لا هو الا هو اغفرلى و انصرنى على القوم الكافرين - اى كسى كه نيست او مگر او، مرا بيامرز و مرا بر قوم كافر يارى فرما)).
و در نهج البلاغه در باره خداى تعالى آمده : ((الاحد لا بتاويل عدد - احد است ، اما نه به تاويل عدد)).
مؤ لف : اين روايت را در توحيد هم از حضرت رضا (عليه السلام ) نقل كرده به اين عبارت : ((احد لا بتاويل عدد)).
و در اصول كافى به سند خود از داوود بن قاسم جعفرى روايت آورده كه گفت : به امام ابى جعفر دوم جواد الائمه (عليه السلام ) عرضه داشتم : كلمه صمد چه معنايى دارد، فرمود به معناى سيد مصمود اليه است ، يعنى بزرگى كه تمام موجودات عالم در حوائج كوچك و بزرگ به او مراجعه ميكنند و محتاج اويند.
مؤ لف : و در تفسير كلمه ((صمد)) معانى ديگرى از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) روايت شده ، از آن جمله امام باقر (عليه السلام ) فرمود: صمد به معناى سيد و بزرگى است كه سايرين او را اطاعت كنند، سيدى كه مافوق او هيچ آمر و ناهى نباشد.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 677

و از حسين بن على (عليهماالسلام ) روايت شده كه فرموده است : صمد كسى و چيزى را گويند كه جوف ندارد، و نيز به كسى گويند كه نمى خوابد، و همچنين به كسى گفته مى شود كه لم يزل بوده و لا يزال خواهد بود. و از امام سجاد (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: صمد كسى است كه هر گاه بخواهد چيزى را ايجاد كند تنها بگويد: باش آن چيز موجود شود. و باز صمد به معناى كسى است كه موجودات را بدون الگوى قبلى خلق كرده ، آنها را اضداد و به اشكال مختلف و ازواج خلق كرده ، كسى است كه در يكتايى و ضد نداشتن يگانه است ، و نيز در نداشتن شكل و مثل و شريك يكتا است .
و اصل در معناى صمد همان معنايى است كه از ابى جعفر دوم (عليه السلام ) نقل كرديم ، چون در معناى آن لغتى از مفهوم قصد گرفته شده بود، و بنا بر اين ، معانى ديگر و مختلفه اى كه از ساير ائمه (عليهم السلام ) نقل شد تفسير به لازمه معناى اصلى است ، چون همه آنها از لوازم مقصود بودن خداى تعالى است ، آرى خداى تعالى مقصودى است كه هر موجودى در هر حاجتى كه دارد به سوى او رجوع دارد، و خود او دچار هيچ حاجتى نمى شود.
و در كتاب توحيد از وهب بن وهب قرشى از امام صادق (عليه السلام ) از آباى گرامى اش (عليهم السلام ) روايت آورده كه اهل بصره به حسين بن على (عليهماالسلام ) نامه اى نوشته ، و در آن از كلمه ((صمد)) پرسيدند، حضرت در پاسخشان اين نامه را به ايشان نوشت : بسم الله الرحمن الرحيم ، اما بعد، مبادا در قرآن كريم خوض كنيد. و در آن جدال راه نيندازيد، و بدون علم و از روى مظنه و سليقه در باره آن چيزى مگوييد، كه از جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شنيدم كه مى فرمود: كسى كه بدون علم در باره قرآن سخن بگويد، نشيمنگاه او پر از آتش خواهد بود، و خداى سبحان خودش كلمه ((صمد)) را تفسير كرده ، بعد از آنكه فرمود: ((الله احد الله الصمد))، آن را با دو آيه بعد تفسير نموده ، فرمود: ((لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد)).
و نيز در آن كتاب به سند خود از ابن ابى عمير از موسى بن جعفر (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: و بدانكه خداى تعالى ((واحد)) و ((احد))، و ((صمد)) است ، نه فرزنددار مى شود تا فرزندش از او ارث ببرد، و نه خود از كسى متولد شده تا پدرش با او شريك باشد.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 678

و باز در آن كتاب در خطبه ديگر از امير المومنين (عليه السلام ) آمده كه فرمود: خداى عزوجل كسى است كه از كسى متولد نشده تا در عزت شريكى داشته باشد، و خود فرزنددار نمى شود تا موروثى از بين رفتنى باشد.
و در همان كتاب در ضمن خطبه اى از آن جناب آمده كه فرمود: خداى تعالى بزرگتر از آن است كه كفوى داشته باشد تا به آن كفو تشبيه شود.
مؤ لف : در اين معانى كه تاكنون از روايات نقل كرديم روايات ديگرى نيز هست .
سوره فلق


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 679

آيات 1 - 5، سوره فلق
سوره فلق مكى است و پنج آيه دارد
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قُلْ أَعُوذُ بِرَب الْفَلَقِ(1)
مِن شرِّ مَا خَلَقَ(2)
وَ مِن شرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَب (3)
وَ مِن شرِّ النَّفَّثَتِ فى الْعُقَدِ(4)
وَ مِن شرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسدَ(5)

ترجمه آيات

به نام الله كه بخشنده به همه و مهربان به خواص از بندگان است .
بگو پناه مى برم به پروردگار صبحدم (1).
از شر هر چه كه او خلق كرده و داراى شر است (2).
و از شر شب وقتى كه با ظلمتش فرا مى رسد (3).
و از شر زنان جادوگر كه به گره ها مى دمند و افسون مى كنند (4).
و از شر حسودى كه بخواهد زهر حسد خود را بريزد (و عليه من دست به كار توطئه شود) (5).

بيان آيات

در اين سوره به رسول گرامى خود دستور مى دهد كه از هر شر و از خصوص بعضى شرور به او پناه ببرد، و اين سوره به طورى كه از روايات وارده در شان نزولش بر مى آيد در مدينه نازل شده است .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 680

معنى ((فلق )) در ((قل اعوذ برب الفلق )) و مفاد ((و من شر ما خلق ))
قُلْ أَعُوذُ بِرَب الْفَلَقِ

مصدر ((عوذ)) كه كلمه ((اعوذ)) متكلم وحده از مضارع آن است ، به معناى حفظ كردن خويش و پرهيز دادن از شر از راه پناه بردن به كسى است كه مى تواند آن شر را دفع كند، و كلمه ((فلق )) - به فتحه اول و سكون دوم - به معناى شكافتن و جدا كردن است ، و اين كلمه در صورتى كه با دو فتحه باشد صفت مشبهه اى به معناى مفعول خواهد بود، نظير ((قصص )) به دو فتحه (چون قصص به كسره اول و فتحه دوم جمع قصه است )، كه به معناى مقصوص يعنى حكايت شده ، و يا نقل شده است ، و غالبا اين كلمه بر هنگام صبح اطلاق مى شود، و فلق يعنى آن لحظه اى كه نور گريبان ظلمت را مى شكافد و سر بر مى آورد.
و بنا بر اين ، معناى آيه چنين مى شود: بگو من پناه مى برم به پروردگار صبح ، پروردگارى كه آن را فلق مى كند و مى شكافد، و مناسب اين تعبير با مساله پناه بردن از شر، كه خود ساتر خير و مانع آن است ، بر كسى پوشيده نيست .
ولى بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از كلمه ((فلق )) هر چيزى است كه از كتم عدم به وسيله خلقت سر بر آورد، براى اينكه خلقت و ايجاد در حقيقت شكافتن عدم ، و بيرون آوردن موجود به عالم وجود است ، در نتيجه رب فلق مساوى با رب مخلوق است .
بعضى ديگر گفته اند: كلمه ((فلق )) نام چاهى است در جهنم .
مؤ يد اين قول بعضى از رواياتى است كه در تفسير اين سوره وارد شده .
مِن شرِّ مَا خَلَقَ

يعنى از شر هر مخلوقى ، چه انسان و چه جن و چه حيوانات و چه هر مخلوق ديگرى كه شرى همراه خود دارد، پس ، از عبارت ((ما خلق )) نبايد تو هم كرد كه تمامى مخلوقات شرند و يا شرى با خود دارند، زيرا مطلق آمدن اين عبارت دليل بر استغراق و كليت نيست .
وَ مِن شرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَب

در صحاح مى گويد: كلمه ((غسق )) به معناى اولين مرحله از ظلمت شب است ، وقتى گفته مى شود ((قد غسق الليل )) معنايش اين است كه تاريكى شب فرا رسيد، و عاسق شب ، آن ساعتى است كه شفق سمت مغرب ناپديد شود.
و كلمه ((وقوب )) كه مصدر فعل ماضى ((وقب )) است ، به معناى داخل شدن است .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 681

در نتيجه معناى آيه اين مى شود: و از شر شب وقتى كه با ظلمتش داخل مى شود. و اگر در آيه شريفه شر را به شب نسبت داده ، به خاطر اين بوده كه شب با تاريكيش شرير را در رساندن شر كمك مى كند، و به همين جهت مى بينيم شرورى كه در شب واقع مى شود بيشتر از شرور واقع در روز است . علاوه بر اين ، انسان كه مورد حمله شرور است ، در شب ناتوان تر از روز است .
ولى بعضى گفته اند: مراد از كلمه ((غاسق )) خصوص شب نيست ، بلكه هر شرى است كه به آدمى هجوم بياورد، هر چه مى خواهد باشد.
ذكر خصوص شر شبانگاه ، شر ساحران و شر حاسد بعد از ذكر ((من شر ما خلق )) ازباب اهتمام به اين سه شرط است
در آيه اول مطلق شر را ذكر كرد، و در آيه دوم خصوص ((شر غاسق )) را ياد آور شد، و اين خود از باب ذكر خاص بعد از عام است ، تا اهتمام بيشتر نسبت به خاص را برساند، و در اين سوره بعد از ذكر شر عام ، به خصوص سه شر اهتمام شده است : يكى شر شب وقتى داخل مى شود.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 682

و دوم شر ساحران . و سوم شر حاسد، كه مشغول توطئه مى گردد. و اهتمام بيشتر نسبت به اين سه نوع شر بخاطر اين است كه انسان از اين سه شر غافل است ، يعنى اين سه نوع شر در حال غفلت آدمى حمله مى آورند.
وَ مِن شرِّ النَّفَّثَتِ فى الْعُقَدِ

يعنى و از شر زنان جادوگر ساحر، كه در عقده ها و گره ها عليه مسحور مى دمند، و به اين وسيله مسحور را جادو مى كنند. و اگر از ميان جادوگران ، خصوص زنان را نام برد، براى اين بود كه سحر و جادوگرى در بين زنان بيشتر است تا مردان ، و از اين آيه استفاده مى شود كه قرآن كريم تاثير سحر را فى الجمله تصديق دارد، و نظير اين آيه در تصديق سحر آيه زير است كه در داستان هاروت و ماروت مى فرمايد: ((فيتعلمون منهما ما يفرقون به بين المرء و زوجه و ما هم بضارين به من احد الا باذن الله ))، و نيز نظير آن ، آيه اى است كه سخن از ساحران فرعون دارد.
ولى بعضى از مفسرين گفته اند: آيه مورد بحث نظرى به سحر ندارد، بلكه مرادش از دمندگان در گره ها، آن زنانى است كه با تسويلات خود تصميم هاى شوهران را از ايشان مى گيرند و راى شوهران را متمايل به آن جانبى مى كنند كه خودشان صلاح مى دانند و دوست دارند، پس ‍ مراد از كلمه عقد - كه جمع ((عقده )) است - راى ، و مراد از ((نفث در عقد)) به طور كنايه سست كردن تصميم شوهر است . ولى اين معنايى به دور از ذهن است .
وَ مِن شرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسدَ

يعنى از شر حسود وقتى كه مبتلا به حسد گشته و مشغول اعمال حسد درونى خود شود و عليه محسود دست بكار گردد.
بعضى از مفسرين گفته اند: اين آيه شامل چشم زدن اشخاص شور چشم نيز مى شود، چون چشم زدن هم ناشى از نوعى حسد درونى مى گردد، شخص حسود وقتى چيزى را ببيند كه در نظرش بسيار شگفت آور و بسيار زيبا باشد حسدش تحريك شده ، با همان نگاه ، زهر خود را مى ريزد.
بحث روائى
ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:54 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
سخنى درباره نيمه شعبان

بر گرفته از کتاب حضرت مهدى عليه السلام فروغ تابان ولايت

مؤ لف محمد محمدى اشتهاردى


شيخ حر عاملى رحمه اللّه از بزرگان اصحاب نقل مى كند كه امام صادق عليه السلام فرمود

((شبى كه حضرت قائم (عج ) در آن متولد شد، هيچ نوزادى در آن شب متولد نمى شود مگر اينكه مؤ من خواهد شد، و اگر در سرزمين كفر متولد گردد، خداوند او را به بركت امام مهدى (عج ) به سوى ايمان منتقل مى سازد.))(5) در نيمه شعبان زيارت حضرت امام حسين عليه السلام و همچنين زيارت امام زمان عليه السلام مستحب است ، امام صادق عليه السلام فرمود

((شب نيمه شعبان بهترين شب بعد از شب قدر است و خواندن دو ركعت نماز در شب نيمه شعبان بعد از نماز عشاء مستحب است ، در ركعت اول بعد از حمد، سوره كافرون و در ركعت دوم بعد از حمد سوره توحيد خوانده شود)).(6) غسل و شب زنده دارى و عبادت در اين شب بخصوص فضائل بسيار دارد، اين شب در نزد خدا چنين مقامى دارد كه ولايت با سعادت امام زمان عليه السلام در سحرگاه اين شب واقع شده و بر عظمت و رونق آن افزوده . ضمنا رواياتى آمده كه نيمه شعبان همان شب قدر و تقسيم ارزاق و عمرها است ، و در بعضى از اين روايات است شب نيمه شعبان شب امامان عليهم السلام است و شب قدر شب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله است . از جمله فضائل اين شب اينكه ، از شبهاى مخصوص زيارت امام حسين عليه السلام است كه صد هزار پيامبر (صلواة اللّه عليهم ) آن حضرت را در اين شب زيارت مى كنند. از نمازهاى مستحبى كه در اين شب وارد شده دو ركعت نماز است كه در هر ركعت بعد از حمد صد بار سوره توحيد خوانده مى شود. نقل شده

رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله فرمود

شب نيمه شعبان در خواب ديدم جبرئيل بر من نازل شد و فرمود

اى محمد

اى محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم در چنين شبى خوابيده اى ؟ گفتم

اين شب چه شبى است ؟ فرمود

شب نيمه شعبان است برخيز، مرا بلند كرد و به بقيع برد، و سپس ‍ فرمود

سرت را بلند كن زيرا در اين شبها درهاى رحمت خدا در آسمان بروى بندگان باز است ، همچنين در رضوان ، در آمرزش ، در فضل ، در توبه ، در نعمت ، در جود و سخاوت ، در احسان باز است ، خداوند به عدد پشمها و موهاى چرندگان در اين شب گنهكاران را آزاد مى كند، پايان عمرها در اين شب ، تعيين مى گردد، رزق هاى يكسال در اين شب تقسيم مى شود و حوادث يكسال در اين شب معين مى گردد. اى محمد! كسى كه اين شب را با تكبير و تسبيح و تهليل و دعا و نماز و قرائت قرآن و اطاعت و خضوع و استغفار بسر برد، بهشت منزل و سراى او است ، و خداوند گناهان گذشته و آينده اش را مى آمرزد... اى محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم اين شب را احياءدار و به امت خود دستور بده آنها نيز اين شب را احياء بدارند، و با عمل به سوى خدا تقرب جويند، چرا كه اين شب شبى شريف است . از اعمال اين شب ، خواندن دعاى كميل در سجده است روايت شده كه كميل گويد ديدم على عليه السلام اين دعا را در شب نيمه شعبان در سجده خواندند. در مورد زيارت امام حسين عليه السلام در اين شب بخصوص در صورت امكان در كنار قبرش ، آمده هر كه بشناسد امام حسين عليه السلام را و شهادت او و هدف شهادتش را كه موجب نجات امت گرديد و وسيله و راهگشائى براى رسيدن به فوز عظيم شد (خلاصه اينكه عبادتش در اين شب از روى توجه و علاقه و معرفت خاص باشد) آنگونه خويشتن را در برابر خدا خاضع نمايد كه شايستگى آن را دارا مى باشد و نيز از خدا خواسته هاى شرعيش را تقاضا كند.(7)


پي نوشتها

5- توضيح المقاصد شيخ بهائى ، صفحه 532.

6- اثباة الهداة جلد 7، صفحه 162.

7- اقتباس از كتاب المراقبات ، نوشته عالم ربانى و عارف صمدانى ، مرحوم حاج ميرزا جواد تبريزى صفحه 79 به بعد (دعاها و نمازهاى ديگرى نيز ذكر شده به اين كتاب مراجعه شود.)
ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:53 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
پنهان بودن ميلاد امام

تاريخ دوران بنى اميّه و بنى عبّاس، به ويژه از زمان امام ششم حضرت صادق عليه السلام به بعد، گواه آنست كه خلفاء نسبت به امامان معصوم بسيار حسّاس شده بودند، و هر چه زمان پيش مى رفت نفوذ آنان بيشتر و علاقه مردم به آن بزرگواران افزونتر مى شد، تا آنجا كه خلفاء عباسى حكومت خود را درمعرض خطر مى ديدند، به ويژه كه شهرت داشت مهدى موعود(ع) از نسل پيامبر و از دودمان امامان معصوم و حضرت عسكرى بوجود خواهد آمد و دنيا را از عدل و داد پر مى سازد; از اين رو امام عسكرى(ع) سخت مورد مراقبت بود و همانند پدر و جدّ و جدّ اعلاى خويش در مركز حكومت عباسى« سامرّاء» زير نظر قرار داشت، و از سوى عباسيان كوشش مى شد تا از به وجود آمدن و پرورش كودك موعود جلوگيرى شود، ولى مشيت الهى بر حتميت اين تولد قرار گرفته بود و تلاش آنان بى ثمر ماند، و خداى متعال ولادت او را همانند موسى مخفى قرار داد، در عين حال اصحاب خاص امام عسكرى(ع) بارها امام موعود را در زمان حيات پدرش ديدند، و به هنگام درگذشت حضرت عسكرى(ع) نيز امام عصر(عج) ظاهر شد و بر جنازه پدر نماز گزارد و مردم او را مشاهده كردند و پس از آن غايب گرديد. از هنگام تولد امام قائم(ع) تا شهادت پدرش حضرت عسكرى(ع) بسيارى از بستگان و ياران ويژه امام يازدهم موفق به ديدار او شدند يا از وجود او در خانه امام آگاه گشتند; اصولاً روش امام عسكرى(ع) چنين بود كه در عين پنهان داشتن فرزند ارجمند خويش، در فرصتهاى مناسب ياران مورد اطمينان را از وجود او آگاه مى فرمود تا آنان به شيعيان برسانند و پس از او در گمراهى نمانند; براى نمونه به چند مورد اشاره مى كنيم

1ـ «احمد بن اسحاق» كه از بزرگان شيعه و پيروان ويژه امام عسكرى(ع) است مى گويد

«خدمت امام عسكرى(ع) شرفياب شدم، و مى خواستم در مورد جانشين پس از او پرسش كنم، و آن گرامى بدون آنكه سؤال كنم فرمود

اى احمد، همانا خداى متعال از آن هنگام كه آدم را آفريد زمين را از حجت خدا خالى نگذاشته و نيز تا قيامت خالى نخواهد گذاشت، به جهت حجت خدا از اهل زمين رفع بلا مى شود و باران مى بارد و بركات زمين خارج مى گردد. عرض كردم

اى پس رسول خدا، امام و جانشين پس از شما كسيت؟ آن حضرت با شتاب به درون خانه رفت و بازگشت در حاليكه پسرى سه ساله كه رويى همانند ماه تمام داشت بر دوش خويش حمل مى كرد و فرمود

اى احمد بن اسحاق، اگر نزد خداى متعال و حجتهاى او گرامى نبودى اى پسرم را به تو نشان نمى دادم، همانا او همنام رسول خدا و هم كنيه اوست، او كسى است كه زمين را از عدل و داد پر مى سازد همچنانكه از ظلم و جور پر شده باشد. اى احمد بن اسحاق مَثَل او در اين امّت مثل «خضر» عليه السلام و «ذوالقرنين» است، سوگند به خدا غايب مى شود بطوريكه در زمان غيبت او از هلاكت نجات نمى يابد مگر كسى كه خداوند او را بر اعتراف به امامت وى ثابت قدم بدارد و موفق سازد كه براى تعجيل فرج او دعا كند. عرض كردم

سرور من، آيا نشانه اى دارد كه دل من به آن اطمينان (بيشترى) پيدا كند؟ (در اين هنگام) آن پسر به عربى فصيح گفت

«منم بقية الّله در زمين، همانكه از دشمنان خدا انتقام مى گيرد، اى احمد بن اسحاق پس از مشاهده عينى دنبال اثر نگرد...» مرحوم صدوق مى فرمايد اين روايت را به خط «سعد بن عبداللّه» و او از «احمد بن اسحاق» نقل كرد.

اعتقد به حضرت مهدى موعود در ساير ادايان

اعتقاد به امام مهدى موعود عليه السلام كه مصلحى الهى و جهانى است در بسيارى از مذاهب و اديان وجود دارد، و نه تنها شيعه كه اهل تسنّن و حتى پيروان اديان ديگر مانند يهود و نصارى و زردشتيان و هندويان به ظهور يك مصلح بزرگ الهى اذعان و اعتراف دارند و آنرا انتظار مى برند. در كتاب «ديد» كه نزد هندويان از كتب آسمانى است آمده

پس از خرابى دنيا پادشاهى در آخرالزمان پيدا شود كه پيشواى خلايق باشد و نام او منصور باشد، و تمام عالم را بگيرد و بدين خود در آورد و همه كس را از مؤمن و كافر بشناسد و هر چه از خدا خواهد برآيد. و در كتاب «جاماسب» شاگرد زردشت ذكر شده

مردى بيرون آيد از زمين تازيان از فرزندان هاشم، مردى بزرگ سر و بزرگ تن و بزرگ ساق و بر دين جدّ خويش بود با سپاه بسيارى و روى به ايران نهد و آبادان كند و زمين پرداد كند و از داد وى باشد گرگ با ميش آب خورد. در كتاب «زند» كه از كتابهاى مذهبى زردشتيان است آمده

آنگاه فيروزى بزرگ از طرف ايزدان مى شود، و اهريمنان را منقرض مى سازد و تمام اقتدار اهريمنان در زمين است و در آسمان راه ندارد، و بعد از پيروزى ايزدان و برانداختن تبار اهريمنان، عالم كيهان به سعادت اصلى خود رسيده بنى آدم بر تخت نيكبختى خواهند نشست. و در تورات، در سفر تكوين از دوازده امام كه از نسل اسماعيل پيامبر بوجود مى آيند سخن گفته شده است

«و در حق اسماعيل ترا شنيدم اينكه او را بركت داده ام و او را بارور گردانيده به غايت زياد خواهم نمود و دوازده سرور توليد خواهد نمود و او را امت عظيم خواهم نمود» و در مزامير حضرت داود عليه السلام نوشته است

«.. و اما صالحان را خداوند تأييد مى كند...صالحان وارث زمين خواهند بود و در آن تا هميشه ساكن خواهند بود» و در قرآن كريم نيز ذكر شده است

«وَلَقَد كَتَبنا فِى الزَّبُورِ مِن بَعدِ أَ نَّ الاَرضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصالِحونَ » ما در زبور (داود) بدنبال ذكر(يعنى تورات) نوشتيم كه بندگان شايسته ماوارث زمين خواهند شد. و باز قرآن مى فرمايد

«وعد الله الذين آمنوا منكم و عملو الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدوننى لايشركون بى شيئاً» خداوند به كسانى از شمايان كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته كرده اند و عده داده است كه آنان را در زمين خليفه و جانشين سازد چنانكه گذشتگان را خلافت و جانشينى بخشيد و دينى را كه خدا بر ايشان پسنديده است برقرار نمايد و ترس آنان را به ايمنى تبديل كند كه مرا عبادت مى كنند و چيزى را شريك من قرار نمى دهند. و نيز مى فرمايد

«و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين» اراده كرده ايم كه بر مستعفان (خداپرستانى كه زير بار ستم ستمگران ناتوان شده اند) منت نهيم و آنان را پيشوا و وارث زمين سازيم. اين گونه آيات كه نمونه اى از آن ذكر شد گواه آنست كه سرانجام، جهان در درست بندگان شايسته الهى قرار خواهد گرفت و اين ميراث به آنان خواهد رسيد و به مقام رهبرى و پيشوايى جهانيان نائل خواهند آمد. اگر بشر از مسير صحيح و راه خدا منحرف مانده و تا عمق پرتگاههاى انحراف و پستى سقوط و نزول كرده است، در واقع به حدّ نهائى اين قوس نزولى چيزى نمانده است و به زودى وجدان بشريت بيدار مى شود و درمى يابد كه با تكيه بر زور و توانائى، يا خرد و انديشه خود و تكنيك و علوم مادى نمى تواند نظم و عدالت و سعادت فراگير را در جهان مستقر سازد، و راهى جز اين ندارد كه مناسبات خود را بر اساس ايمان و وحى و پذيرش ولايت الهى استوار سازد و با رهبرى مصلحى الهى و جهانى خود را از گرداب خطرها نجات بخشد و راه كمال را بپيمايد تا حكومتى جهانى بر اساس عدالت همراه با امنيت، صفا و صميميت برقرار گردد.
ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:52 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

چند روايت حاكى از نزول ((معوذتين )) بعد از بيمار شدن پيامير (صلى الله عليه و آله) بر اثر سحر يك يهودى
در الدر المنثور است كه عبد بن حميد، از زيد بن اسلم روايت كرده كه گفت : مردى يهودى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را جادو كرد، و در نتيجه آن حضرت بيمار شد، جبرئيل بر او نازل گشته دو سوره معوذتين را آورد و گفت : مردى يهودى تو را سحر كرده و سحر مذكور در فلان چاه است ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) على (عليه السلام ) را فرستاد آن سحر را آوردند، دستور داد گره هاى آن را باز نموده ، براى هر گره يك آيه بخواند، على (عليه السلام ) هر گرهى را باز مى كرد يك آيه را مى خواند، به محضى كه گرهها باز و اين دو سوره تمام شد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) برخاست ، گويا پاى بندى از پايش باز شده باشد.
مؤ لف : و از كتاب ((طب الائمه )) نقل شده كه به سند خود از محمد بن سنان از مفضل از امام صادق (عليه السلام ) نظير اين معنا را روايت كرده . و در اين معنا روايات بسيارى از طرق اهل سنت با مختصر اختلافى وارد شده ، و در بسيارى از آنها آمده كه زبير و عمار را هم با على (عليه السلام ) فرستاد، و در آن كتاب رواياتى ديگر نيز از طرق ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) نقل شده .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 683

و به اين دسته روايات اشكالى كرده اند، و آن اين است كه اين روايات با مصونيت رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) از تاثير سحر نمى سازد، و چگونه سحر ساحران در آن جناب موثر مى شده با اينكه قرآن كريم مسحور شدن آن جناب را انكار نموده ، فرموده : ((و قال الظالمون ان تتبعون الا رجلا مسحورا انظر كيف ضربوا لك الامثال فضلوا فلا يستطيعون سبيلا)). ليكن اين اشكال وارد نيست ، براى اينكه منظور مشركين از اينكه آنجناب را مسحور بخوانند، اين بوده كه آن جناب بى عقل و ديوانه است ، آيه شريفه هم اين معنا را رد مى كند، و اما تاثير سحر در اينكه مرضى در بدن آن جناب پديد آيد، و يا اثر ديگرى نظير آن را داشته باشد، هيچ دليلى بر مصونيت آن جناب از چنين تاثيرى در دست نيست .
و در مجمع البيان است كه : از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت شده كه بسيار مى شد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) حسن و حسين را با اين دو سوره تعويذ مى كرد.
و نيز در همان كتاب از عقبه بن عامر روايت شده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: آياتى بر من نازل شده كه نظيرش ‍ نازل نشده ، و آن دو سوره ((قل اعوذ)) است ، اين حديث را در صحيح آورده .
مؤ لف : در الدر المنثور اين حديث را به ترمذى و نسائى و غير آن دو نيز نسبت داده ، و نيز روايتى در اين معنا از كتاب ((اوسط)) طبرانى از ابن مسعود نقل كرده .
و بعيد نيست كه مراد آن جناب از نازل نشدن مثل اين دو سوره اين باشد كه تنها اين دو سوره در مورد عوذه و حرز نازل شده ، و هيچ سوره اى ديگر اين خاصيت را ندارد.
نظر ابن مسعود داثر بر اينكه ((معوذتين )) جزء قرآن نيست ، رد اين نظر و بيان اين كه تواتر قطعى بر اينكه اين دو سوره جزء قرآنند وجود دارد صفحه
و در الدر المنثور است كه احمد، بزار، طبرانى ، و ابن مردويه از طرق صحيح از ابن عباس و ابن مسعود روايت كرده اند كه ابن مسعود دو سوره ((قل اعوذ)) را از قرآن ها پاك مى كرد و مى تراشيد،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 684

و مى گفت : قرآن را به چيزى كه جز و قرآن نيست مخلوط مكنيد، اين دو سوره جز و قرآن نيست ، بلكه تنها به اين منظور نازل شد كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) خود را به آن دو حرز كند. و ابن مسعود هيچ وقت اين دو سوره را به عنوان قرآن نمى خواند.
مؤ لف : سيوطى بعد از نقل اين حديث مى گويد: بزار گفته احدى از صحابه ابن مسعود را در اين سخن پيروى نكردند، و چگونه مى توانستند پيروى كنند، با اينكه به طرق صحيح از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده كه در نماز اين دو سوره را مى خواند، و علاوه بر اين در قرآن كريم ثبت شده است .
و در تفسير قمى به سند خود از ابو بكر حضرمى روايت كرده كه گفت : خدمت ابى جعفر (عليه السلام ) عرضه داشتم : ابن مسعود چرا دو سوره ((قل اعوذ)) را از قرآن پاك مى كرده ؟ فرمود: پدرم در اين باره مى فرمود: اين كار را به راى خود مى كرده و گر نه آن دو از قرآن است .
مؤ لف : و در اين معنا روايات بسيارى از طرق شيعه و سنى رسيده ، علاوه بر اين ، جزو بودن اين دو سوره براى قرآن ، مورد تواتر قطعى تمامى كسانى است كه متدين به دين اسلامند، و لذا مى بينيم در پاسخ بعضى از منكرين اعجاز قرآن كه گفته اند: اگر قرآن معجزه بود نبايد در جزئيت اين دو سوره براى قرآن اختلاف شود، گفته اند تواتر قطعى هست بر اينكه اين دو سوره جزو قرآن است ، و اين تواتر كافى است در اينكه به اختلاف مذكور اعتنايى نشود، علاوه بر اين آنها هم كه گفته اند: اين دو سوره جزو قرآن نيست ، نگفته اند كه ساخته خود رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) است ، و از ناحيه خداى تعالى نازل نشده ، و نيز نگفته اند كه مشتمل بر اعجاز در بلاغت نيست ، بلكه تنها گفته اند جزو قرآن نيست ، كه آن هم گفتيم قابل اعتناء نيست ، چون تواتر عليه آن قائم است .
چند روايت درباره مراد از ((قلق )) و درباره آثار حسد
و در الدر المنثور است كه ابن جرير، از ابو هريره از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت كرده كه فرمود: ((فلق )) نام چاهى رو پوشيده است در جهنم .
مؤ لف : در معناى اين روايت روايات بسيارى ديگر هست كه در بعضى از آنها آمده : فلق نام درى است در جهنم كه وقتى باز شود جهنم افروخته گردد، اين روايت را عقبه بن عامر نقل كرده . و در بعضى از آنها آمده چاهى است در دوزخ كه وقتى بخواهند دوزخ را شعله ور سازند از آنجا شعله ور مى كنند، ناقل اين روايت عمرو بن عنبسه است . و از اين قبيل رواياتى ديگر.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 685

و در مجمع البيان مى گويد بعضى ها گفته اند: فلق چاهى در جهنم است كه اهل جهنم از شدت حرارت آن به دنبال پناهگاهى مى گردند، ناقل اين حديث سدى است . و ابو حمزه ثمالى و على بن ابراهيم هم آن را در تفسير خود آورده اند.
و در تفسير قمى از پدرش از نوفلى از سكونى از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرموده : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: فقر با كفر فاصله چندانى ندارد، و حسد آن قدر موثر است كه گويى مى خواهد از قضا و قدر الهى هم جلو بزند.
مؤ لف : اين روايت به همين عبارت از انس از رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) نقل شده .
و در كتاب عيون به سند خود از سلطى از حضرت رضا از پدر بزرگوارش ، و آن جناب از آباى گرامش از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت كرده اند كه فرمود: نزديك است كه حسد از قضا و قدر الهى سبقت بگيرد. (اين تعبير كنايه است از شدت تاثير حسد، نه اينكه مى تواند سبقت بگيرد، چون تاثير حسد هم خود از قضاء و قدر الهى است ).
و در الدر المنثور است كه : ابن ابى شيبه از انس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: حسد حسنات آدمى را مى خورد، آنچنان كه آتش هيزم را. (لطفى كه در اين تشبيه بكار رفته از نظر خواننده مخفى نماند).
سوره ناس


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 686

آيات 1 - 6، سوره ناس
سوره ناس مدنى است و شش آيه دارد
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
قُلْ أَعُوذُ بِرَب النَّاسِ(1)
مَلِكِ النَّاسِ(2)
إِلَهِ النَّاسِ(3)
مِن شرِّ الْوَسوَاسِ الخَْنَّاسِ(4)
الَّذِى يُوَسوِس فى صدُورِ النَّاسِ(5)
مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ(6)

ترجمه آيات

به نام الله كه بخشنده به همه و مهربان به خواص است .
بگو پناه مى برم به پروردگار مردم (1).
فرمانرواى مردم (2).
معبود مردم (3).
از شر وسوسه گر نهانى (4).
كه در دل مردم وسوسه مى كند (5).
چه آنها كه از جنس جن هستند و چه آنها كه از جنس انسانند (6)

بيان آيات

در اين سوره رسول گرامى خود را دستور مى دهد به اينكه از شر وسواس خناس ، به خدا پناه ببرد، و به طورى كه از روايات وارده در شاءن نزول آن استفاده مى شود اين سوره در مدينه نازل شده ، بلكه از آن روايات بر مى آيد كه اين سوره و سوره قبليش هر دو با هم نازل شده اند.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 687

شرحى در مورد اينكه خداى تعالى از سه جهت ((ربّ الناس ))، ((ملك النّاس )) و ((الهالنّاس )) بودن ملجاء و معاذ است
قُلْ أَعُوذُ بِرَب النَّاسِ مَلِكِ النَّاسِ إِلَهِ النَّاسِ

طبع آدمى چنين است كه وقتى شرى به او متوجه مى شود و جان او را تهديد مى كند، و در خود نيروى دفع آن را نمى بيند به كسى پناهنده مى شود كه نيروى دفع آن را دارد، تا او وى را در رفع آن شر كفايت كند، و انسان در اينگونه موارد به يكى از سه پناه ، پناهنده مى شود: يا به ربى پناه مى برد كه مدبر امر او و مربى او است ، و در تمامى حوائجش از كوچك و بزرگ به او رجوع مى كند، در اين هنگام هم كه چنين شرى متوجه او شده و بقاى او را تهديد مى كند به وى پناهنده مى شود تا آن شر را دفع كرده بقايش را تضمين كند، و از ميان آن سه پناهگاه ، اين يكى سببى است فى نفسه تام در سببيت .
دومين پناه ، كسى است كه داراى سلطنت و قوتى كافى باشد، و حكمى نافذ داشته باشد، به طورى كه هر كس از هر شرى بدو پناهنده شود و او بتواند با اعمال قدرت و سلطنتش آن را دفع كند، نظير پادشاهان (و امثال ايشان )، اين سبب هم سببى است مستقل و تام در سببيت .
در اين ميان سبب سومى است و آن عبارت است از الهى كه معبود واقعى باشد، چون لازمه معبوديت اله و مخصوصا اگر الهى واحد و بى شريك باشد، اين است كه بنده خود را براى خود خالص سازد، يعنى جز او كسى را نخواند و در هيچ يك از حوائجش جز به او مراجعه ننمايد، جز آنچه او اراده مى كند اراده نكند، و جز آنچه او مى خواهد عمل نكند.
و خداى سبحان رب مردم ، و ملك آنان ، و اله ايشان است ، همچنان كه در كلام خويش اين سه صفت خود را جمع كرده فرموده : ((ذلكم الله ربكم له الملك لا اله الا هو فانى تصرفون )) و در آيه زير به علت ربوبيت و الوهيت خود اشاره نموده ، مى فرمايد ((رب المشرق و المغرب لا اله الا هو فاتخذه وكيلا))، و در اين آيه اى كه از نظرت مى گذرد به علت مالكيت خود اشاره نموده مى فرمايد: ((له ملك السموات و الارض و الى الله ترجع الامور))، پس اگر قرار است آدمى در هنگام هجوم خطرهايى كه او را تهديد مى كند به ربى پناهنده شود،


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 688

الله تعالى تنها رب آدمى است و به جز او ربى نيست ، و نيز اگر قرار است آدمى در چنين مواقعى به پادشاهى نيرومند پناه ببرد، الله سبحانه ، پادشاه حقيقى عالم است ، چون ملك از آن او است و حكم هم حكم او است . و اگر قرار است بدين جهت به معبودى پناه ببرد، الله تعالى معبودى واقعى است و به جز او اگر معبودى باشد قلابى و ادعايى است .
و بنابر اين جمله ((قل اعوذ برب الناس ))، دستورى است به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )،به اينكه به خدا پناه ببرد، از اين جهت كه خداى تعالى رب همه انسانها است و آن جناب هم يكى از ايشان است ، و نيز خداى تعالى ملك و اله همه انسانها است و آن جناب هم يكى از ايشان است .
از آنچه گذشت روشن شد كه :
اولا: چرا در ميان همه صفات خداى تعالى خصوص سه صفت : ((ربوبيت )) و ((مالكيت )) و ((الوهيت )) را نام برد؟ و نيز چرا اين سه صفت را به اين ترتيب ذكر كرد، اول ربوبيت ، بعد مالكيت ، و در آخر الوهيت ؟ و گفتيم ربوبيت نزديك ترين صفات خدا به انسان است و ولايت در آن اخص است ، زيرا عنايتى كه خداى تعالى در تربيت او دارد، بيش از ساير مخلوقات است . علاوه بر اين اصولا ولايت ، امرى خصوصى است مانند پدر كه فرزند را تحت پر و بال ولايت خود تربيت مى كند. و ملك دورتر از ربوبيت و ولايت آن است ، همچنان كه در مثل فرزندى كه پدر دارد كارى به پادشاه ندارد، بله اگر بى سرپرست شد به اداره آن پادشاه مراجعه مى كند، تازه باز دستش به خود شاه نمى رسد، و ولايت هم در اين مرحله عمومى تر است ، همچنان كه مى بينيم پادشاه تمام ملت را زير پر و بال خود مى گيرد، واله مرحله اى است كه در آن بنده عابد ديگر در حوائجش به معبود مراجعه نمى كند، و كارى به ولايت خاص و عام او ندارد، چون عبادت ناشى از اخلاص درونى است ، نه طبيعت مادى ، به همين جهت در سوره مورد بحث نخست از ربوبيت خداى سبحان و سپس از سلطنتش سخن مى گويد، و در آخر عالى ترين رابطه بين انسان و خدا يعنى رابطه بندگى را بياد مى آورد، مى فرمايد: ((قل اعوذ برب الناس ملك الناس اله الناس )).
و ثانيا: روشن گرديد كه چرا جمله هاى ((رب الناس )) ((ملك الناس ))، ((اله الناس )) را متصل و بدون واو عاطفه آورد، خواست تا بفهماند هر يك از دو صفت الوهيت و سلطنت سببى مستقل در دفع شر است ، پس خداى تعالى سبب مستقل دفع شر است ، بدين جهت كه رب است ، و نيز سبب مستقل است بدين جهت كه ملك است ، و نيز سبب مستقل است بدين جهت كه اله است ، پس او از هر جهت كه اراده شود سبب مستقل است ، و نظير اين وجه در دو جمله ((الله احد الله الصمد)) گذشت .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 689

و نيز با اين بيان روشن گرديد كه چرا ((كلمه )) ناس سه بار تكرار شد، با اينكه مى توانست بفرمايد: ((قل اعوذ برب الناس و الههم و ملكهم )) چون خواست تا به اين وسيله اشاره كند به اينكه اين سه صفت هر يك به تنهايى ممكن است پناه پناهنده قرار گيرد، بدون اينكه پناهنده احتياج داشته باشد به اينكه آن دو جمله ديگر را كه مشتمل بر دو صفت ديگر است به زبان آورد، همچنان كه در صريح قرآن فرموده : خداى تعالى اسمائى حسنى دارد، به هر يك بخواهيد مى توانيد او را بخوانيد، اين بود توجيهات ما در باره آيات اين سوره ، ولى مفسرين در توجيه هر يك از سوالهاى بالا وجوهى ذكر كرده اند كه دردى را دوا نمى كند.
مراد از ((وسواس خنّاس )) و اينكه فرمود: ((من الجنّة و النّاس ))
مِن شرِّ الْوَسوَاسِ الخَْنَّاسِ

در مجمع البيان ، آمده كه كلمه ((وسواس )) به معناى حديث نفس ‍ است ، به نحوى كه گويى صدايى آهسته است كه بگوش مى رسد، و بنا به گفته وى كلمه ((وسواس )) مانند كلمه ((وسوسه )) مصدر خواهد بود، و ديگران آن را مصدرى سماعى و بر خلاف قاعده دانسته اند، چون قاعده اقتضا مى كرد ((واو)) اول اين كلمه به كسره خوانده شود، همچ نان كه حرف اول مصدر ساير افعال چهار حرفى به كسره خوانده مى شود، مثلا مى گويند: ((دحرج ، يدحرج ، دحراجا و زلزل ، يزلزل زلزالا)) و به هر حال ظاهر اين آيه - همانطور كه ديگران نيز استظهار كرده اند - اين است كه : مراد از اين مصدر معناى وصفى است ، كه مانند جمله ((زيد عدل - زيد عدالت است )) به منظور مبالغه به صيغه مصدر تعبير شده است .
و از بعضى نقل شده كه اصلا كلمه مورد بحث را صفت دانسته اند، نه مصدر.
و كلمه ((خناس )) صيغه مبالغه از مصدر ((خنوس )) است كه به معناى اختفاى بعد از ظهور است .
بعضى گفته اند: شيطان را از اين جهت خناس خوانده كه به طور مداوم آدمى را وسوسه مى كند، و به محضى كه انسان به ياد خدا مى افتد پنهان مى شود و عقب مى رود، باز همينكه انسان از ياد خدا غافل مى شود، جلو مى آيد و به وسوسه مى پردازد.


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 690

الَّذِى يُوَسوِس فى صدُورِ النَّاسِ

اين جمله صفت ((وسواس خناس )) است ، و مراد از ((صدور ناس )) محل وسوسه شيطان است ، چون شعور و ادراك آدمى به حسب استعمال شايع ، به قلب آدمى نسبت داده مى شود كه در قفسه سينه قرار دارد، و قرآن هم در اين باب فرموده : ((و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور)).
مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ

اين جمله بيان ((وسواس خناس )) است ، و در آن به اين معنا اشاره شده كه بعضى از مردم كسانى هستند كه از شدت انحراف ، خود شيطانى شده و در زمره شيطانها قرار گرفته اند، همچنان كه قرآن در جاى ديگر نيز فرموده : ((شياطين الانس و الجن )).
و اما اينكه بعضى گفته اند كه كلمه ((ناس )) هم بر جماعتى از انسانها اطلاق مى شود و هم بر جماعتى از جن ، و جمله ((من الجنه و الناس )) بيانگر اين معناى اعم است سخنى است بى دليل كه نبايد بدان اعتناء نمود.
همچنين به اين سخن كه بعضى گفته اند كه : كلمه ((و الناس )) عطف است بر كلمه ((وسواس ))، و معناى عبارت اين است كه : پناه مى برم به خدا از شر وسواس خناس كه از طائفه جن هستند، و از شر مردم . چون اين معنايى است كه همه مى دانند از فهم بدور است .
بحث روائى
(رواياتى درباره شاءن نزول ، مراد از ((وسواس )) و وساوس و تسويلات آن ) صفحه
در مجمع البيان است كه ابو خديجه از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: جبرئيل نزد رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) آمد در حالى كه آن جناب بيمار بود، پس آن جناب را با دو سوره ((قل اعوذ)) و سوره ((قل هو الله احد)) افسون نموده ، سپس گفت : ((بسم الله ارقيك و الله يشفيك من كل داء يوذيك خذها فلتهنيك - من تو را به نام خدا افسون مى كنم ، و خدا تو را از هر دردى كه آزارت دهد شفا مى دهد، بگير اين را كه گوارايت باد)) پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) گفت : ((بسم الله الرحمن الرحيم قل اعوذ برب الناس ...


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 691

مؤ لف : بعضى از رواياتى كه در شاءن نزول اين سوره وارد شده در بحث روايتى گذشته گذشت .
و باز در مجمع البيان است كه از انس بن مالك روايت شده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: شيطان پوزه خود را بر قلب هر انسانى خواهد گذاشت ، اگر انسان به ياد خدا بيفتد، او مى گريزد و دور مى شود، و اما اگر خدا را از ياد ببرد، دلش را مى خورد، اين است معناى وسواس خناس .
و در همان كتاب آمده كه عياشى به سند خود از ابان بن تغلب ، از جعفر بن محمد (عليهماالسلام ) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرموده : هيچ مومنى نيست مگر آنكه براى قلبش در سينه اش دو گوش هست ، از يك گوش فرشته بر او مى خواند و مى دمد، و از گوش ديگرش وسواس خناس بر او مى خواند، خداى تعالى به وسيله فرشته او را تاءييد مى كند، و اين همان است كه فرموده : ((و ايدهم بروح منه - ايشان را به روحى از ناحيه خود تاءييد مى كند)).
و در امالى صدوق به سند خود از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: وقتى آيه ((و الذين اذا فعلوا فاحشه او ظلموا انفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم ))، نازل شد ابليس به بالاى كوهى در مكه رفت كه آن را كوه ثوير مى نامند. و به بلندترين آوازش عفريت هاى خود را صدا زد، همه نزدش جمع شدند، پرسيدند اى بزرگ ما مگر چه شده كه ما را نزد خود خواندى ؟ گفت : اين آيه نازل شده ، كداميك از شما است كه اثر آن را خنثى سازد، عفريتى از شيطانها برخاست و گفت : من از اين راه آن را خنثى مى كنم . شيطان گفت : نه ، اين كار از تو بر نمى آيد. عفريتى ديگر برخاست و مثل همان سخن را گفت ، و مثل آن پاسخ را شنيد.
وسواس خناس گفت : اين كار را به من واگذار، پرسيد از چه راهى آن را خنثى خواهى كرد؟ گفت : به آنان وعده مى دهم ، آرزومندشان مى كنم تا مرتكب خطا و گناه شوند، وقتى در گناه واقع شدند، استغفار را از يادشان مى برم . شيطان گفت : آرى تو، به درد اين كار مى خورى ، و او را موكل بر اين ماموريت كرد، تا روز قيامت .


ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 692

مؤ لف : در اوائل جلد هشتم اين كتاب گفتارى در اين باره گذشت .
الحمد لله كه اين كتاب به پايان رسيد، و فراغت از تاليف آن در شب مبارك قدر يعنى بيست و سوم ماه مبارك رمضان سال هزار و سيصد و نود و دوى هجرى اتفاق افتاد و الحمد لله على الدوام و الصلوه على سيدنا محمد و اله و السلام .
مترجم : سپاس خداى را كه توفيق ترجمه تفسير الميزان را به اين بنده ناچيزش عطا فرمود، و ترجمه آخرين جلدش در روز عيد غدير به پايان رسيد. اميد آن دارم كه اين خدمت ناچيز در درگاه ربوبيتش و در پيشگاه مقدس خاتم الانبيا، و اوصياى گرام آن حضرت مقبول افتد. و خداوند عز و جل در اين ترجمه بركتى قرار دهد تا افراد بيشترى از آن منتفع گردند.
در اينجا به ياد خاطره اى كه با مرحوم استادم علامه طباطبائى داشتم افتادم كه فرمود: شخصى مرحوم پدرم را در خواب ديد، حال او را و نظرى كه به فرزندش دارد سؤ ال كرد، آن مرحوم فرموده بود از محمد حسين راضى نيستم ، زيرا او با نوشته هايش سرمايه كلانى براى خود فراهم آورده و چيزى به من نداده ، مرحوم استاد وقتى اين ماجرا را نقل كرد اشك از چشمانش جارى شد و به من فرمود: من ثواب تفسير الميزان را به روح والدينم اهدانمودم . به ايشان عرض كردم من نيز ثواب ترجمه آن را به روح والدينم اهدا نمودم ، اميد است خداى عزوجل به لطف و كرم خود اين هديه را با صفات مضاعف در حساب آنان بنويسد. از همه خوانندگان عزيز و محترم التماس دعا دارم .
و الحمد لله و الصلوه على رسول الله و على آله خزائن رحمه الله واللعن على اعدائهم اعداء الله .
سيد محمد باقر شريف موسوى ، معروف به سيد محمد باقر موسوى همدانى فرزند حجه الاسلام و المسلمين مرحوم سيد هادى گروسى تغمده الله بغفرانه
ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:51 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
 آيه های ۵۱ تا ۵۴

وَ إِذْ وَعَدْنَا مُوسى أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتخَذْتمُ الْعِجْلَ مِن بَعْدِهِ وَ أَنتُمْ ظلِمُونَ(51)و (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه با موسى چهل شب وعده گذارديم (و او به ميعادگاه براى گرفتن فرمانهاى الهى آمد) سپس شما گوساله را (معبود خود) انتخاب نموديد در حالى كه با اين كار (به خود) ستم مى كرديد
ثمَّ عَفَوْنَا عَنكُم مِّن بَعْدِ ذَلِك لَعَلَّكُمْ تَشكُرُونَ(52)سپس شما را بعد از آن بخشيديم ، شايد شكر اين نعمت را بجا آوريد.

وَ إِذْ ءَاتَيْنَا مُوسى الْكِتَب وَ الْفُرْقَانَ لَعَلَّكُمْ تهْتَدُونَ(53)و (نيز به خاطر آوريد) هنگامى را كه به موسى كتاب وسيله اى تشخيص حق از باطل را داديم تا هدايت شويد

وَ إِذْ قَالَ مُوسى لِقَوْمِهِ يَقَوْمِ إِنَّكُمْ ظلَمْتُمْ أَنفُسكم بِاتخَاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلى بَارِئكُمْ فَاقْتُلُوا أَنفُسكُمْ ذَلِكُمْ خَيرٌ لَّكُمْ عِندَ بَارِئكُمْ فَتَاب عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّاب الرَّحِيمُ(54) و زمانى را كه موسى به قوم خود گفت : اى قوم شما با انتخاب گوساله به خود ستم كرديد، توبه كنيد و به سوى خالق خود باز گرديد، و خود را به قتل برسانيد اين كار براى شما در پيشگاه پروردگارتان بهتر است سپس خداوند توبه شما را پذيرفت زيرا او تواب و رحيم است .

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 253
قرآن در اين چهار آيه به بخش ديگرى از تاريخ پر ماجراى بنى اسرائيل اشاره كرده ، و خاطرات تكان دهنده اى را به يهوديان يادآور مى شود.
اين آيات از بزرگترين انحراف بنى اسرائيل در طول تاريخ زندگيشان سخن مى گويد، و آن انحراف از اصل توحيد، به شرك و گوساله پرستى است ، و به آنها هشدار مى دهد كه شما يكبار در تاريختان بر اثر اغواگرى مفسدان گرفتار چنين سرنوشتى شديد اكنون بيدار باشيد راه توحيد خالص (راه اسلام و قرآن ) به روى شما گشوده شده ، آن را رها نكنيد
شرح اين ماجرا در سوره اعراف از آيه 142 به بعد، و در سوره طه آيه 86 به بعد مشروحا خواهد آمد و خلاصه آن چنين است :
بعد از نجات بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان و غرق شدن آنها در نيل ، موسى ماءموريت پيدا مى كند براى گرفتن الواح تورات ، مدت سى شب به كوه طور برود، ولى بعدا براى آزمايش مردم ، ده شب تمديد مى گردد، سامرى كه مردى نيرنگ باز بود از اين فرصت استفاده كرده ، از طلا و جواهراتى كه نزد بنى اسرائيل از فرعونيان به يادگار مانده بود گوساله اى مى سازد كه صداى مخصوصى از آن بگوش مى رسد و بنى اسرائيل را به پرستش آن دعوت مى كند.
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 254
اكثريت قاطع بنى اسرائيل به او مى پيوندند، هارون (عليه السلام ) جانشين و برادر موسى (عليه السلام ) با اقليتى بر آئين توحيد باقى مى مانند، اما هر چه مى كوشند ديگران را از اين انحراف بزرگ باز گردانند توفيق نمى يابند، بلكه چيزى نمانده بود كه خود هارون را هم از بين ببرند.
موسى پس از بازگشت از كوه طور از مشاهده اين صحنه شديد ناراحت مى شود و آنها را سخت ملامت مى كند، آنها متوجه زشتى كار خود مى شوند و در صدد توبه بر مى آيند، موسى از طرف خداوند پيشنهاد يك توبه بى سابقه به آنها مى دهد كه شرح آن در آيات آينده خواهد آمد.
كتاب و فرقان ممكن است هر دو اشاره به تورات باشد و نيز ممكن است كتاب اشاره به تورات و فرقان اشاره به معجزاتى باشد كه خداوند در اختيار موسى گذارده بود (چون فرقان در اصل به معنى چيزى است كه حق را از باطل براى انسان مشخص مى كند)
فرمان شديدى از طرف خداوند، صادر شد كه در تمام طول تاريخ پيامبران مثل و مانند ندارد، و آن اينكه ضمن دستور توبه و بازگشت به توحيد، فرمان اعدام دست جمعى گروه كثيرى از گنهكاران بدست
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 256
خودشان صادر شد.
اين فرمان به نحو خاصى مى بايست اجرا شود يعنى خود آنها بايد شمشير به دست گيرند و اقدام به قتل يكديگر كنند كه هم كشته شدنش عذاب است و هم كشتن دوستان و آشنايان .
طبق نقل بعضى از روايات موسى دستور داد در يك شب تاريك تمام كسانى كه گوساله پرستى كرده بودند غسل كنند و كفن بپوشند و صف كشيده شمشير در ميان يكديگر نهند!.
ممكن است چنين تصور شود كه اين توبه چرا با اين خشونت انجام گيرد؟ آيا ممكن نبود خداوند توبه آنها را بدون اين خونريزى قبول فرمايد؟.
پاسخ به اين سؤ ال از سخنان بالا روشن مى شود، زيرا مساءله انحراف از اصل توحيد و گرايش به بت پرستى مساءله ساده اى نبود كه به اين آسانى قابل گذشت باشد، آنهم بعد از مشاهده آنهمه معجزات روشن و نعمتهاى بزرگ خدا.
در حقيقت همه اصول اديان آسمانى را مى توان در توحيد و يگانه پرستى خلاصه كرد، تزلزل اين اصل معادل است با از ميان رفتن تمام مبانى دين ، اگر مساءله گوساله پرستى ساده تلقى مى شد، شايد سنتى براى آيندگان مى گشت ، بخصوص اينكه بنى اسرائيل به شهادت تاريخ مردمى پر لجاجت و بهانه جو بودند، لذا بايد چنان گوشمالى به آنها داده شود كه خاطره آن در تمام قرون و اعصار باقى بماند و كسى هرگز بعد از آن به فكر بت پرستى نيفتد، و شايد جمله ذلكم خير لكم عند بارئكم (اين كشتار نزد خالقتان براى شما بهتر است ) اشاره به همين معنى باشد.
ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:49 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
 آيات۵۵و۵۶ سوره بقره

وَ إِذْ قُلْتُمْ يَمُوسى لَن نُّؤْمِنَ لَك حَتى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصعِقَةُ وَ أَنتُمْ تَنظرُونَ(55)و (نيز به خاطر بياوريد) هنگامى كه گفتيد اى موسى ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد مگر اينكه خدا را آشكارا (با چشم خود) ببينيم ، در همين حال صاعقه شما را گرفت در حالى كه تماشا مى كرديد.

ثمَّ بَعَثْنَكُم مِّن بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكمْ تَشكُرُونَ(56)
سپس شما را پس از مرگتان حيات بخشيديم ، شايد شكر نعمت او را بجا آوريد

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 257

اين دو آيه يكى ديگر از نعمتهاى بزرگ خدا را به بنى اسرائيل يادآور مى شود، و نشان مى دهد چگونه آنها مردمى لجوج و بهانه گير بودند و چگونه مجازات سخت الهى دامانشان را گرفت ولى بعد از آن باز لطف خدا شامل حالشان شد.

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 258

آنها صريحا به موسى گفتند: تا خدا را بالعيان و با همين چشم نبينيم هرگز ايمان نخواهيم آورد!.
در اينجا چاره اى جز اين نبود كه يكى از مخلوقات خدا كه آنها تاب مشاهده آن را ندارند ببينند، و بدانند چشم ظاهر ناتوانتر از اين است كه حتى بسيارى از مخلوقات خدا را ببيند، تا چه رسد به ذات پاك پروردگار: صاعقه اى فرود آمد و بر كوه خورد، برق خيره كننده و صداى رعب انگيز و زلزله اى كه همراه داشت آنچنان همه را در وحشت فرو برد كه بيجان به روى زمين افتادند.
چنانكه قرآن در دنبال جمله فوق مى گويد: سپس در همين حال صاعقه شما را گرفت در حالى كه نگاه مى كرديد (فاخذتكم الصاعقه و انتم تنظرون ).
موسى از اين ماجرا سخت ناراحت شد، چرا كه از بين رفتن هفتاد نفر از سران بنى اسرائيل در اين ماجرا بهانه بسيار مهمى بدست ماجراجويان بنى اسرائيل مى داد كه زندگى را بر او تيره و تار كند، لذا از خدا تقاضاى بازگشت آنها را به زندگى كرد، و اين تقاضاى او پذيرفته شد، چنانكه قرآن در آيه بعد مى گويد: سپس شما را بعد از مرگتان حيات نوين بخشيديم شايد شكر نعمت خدا را بجا آوريد
آنچه به طور اجمال در اين دو آيه آمده است به صورت مشروحتر در سوره اعراف در آيه 155 و سوره نساء آيه 153 بيان شده است

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 259
اين آيه از آياتى است كه دلالت بر امكان رجعت و باز گشت به زندگى در اين دنيا، دارد، چرا كه وقوع آن در يك مورد دليل بر امكان آن در ساير موارد است .
بعضى از مفسران اهل تسنن از آنجا كه مايل بوده اند رجعت و بازگشت به زندگى را نپذيرند براى آيه فوق توجيهى ذكر كرده اند و گفته اند منظور اين است كه بعد از مردن گروهى از شما در حادثه صاعقه ، خداوند فرزندان و نسلهاى فراوان به شما داد تا دودمانتان منقرض نشود!.
ولى ناگفته پيدا است كه اين تفسير كاملا بر خلاف ظاهر آيه فوق است ، زيرا ظاهر جمله ثم بعثناكم من بعد موتكم شما را بعد از مرگتان برانگيختيم بهيچوجه با اين معنى سازگار نيست .
ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:48 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
 آيه ۵۷

وَ ظلَّلْنَا عَلَيْكمُ الْغَمَامَ وَ أَنزَلْنَا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السلْوَى كلُوا مِن طيِّبَتِ مَا رَزَقْنَكُمْ وَ مَا ظلَمُونَا وَ لَكِن كانُوا أَنفُسهُمْ يَظلِمُونَ(57)و ابر را بر شما سايبان ساختيم ، و با من (شيره مخصوص و لذيذ درختان ) و سلوى (مرغان مخصوص شبيه كبوتر) از شما پذيرائى به عمل آورديم (و گفتيم ) از نعمتهاى پاكيزهاى كه به شما روزى داديم بخوريد (ولى شما كفران كرديد) آنها به ما ستم نكردند بلكه به خود ستم مى نمودند!
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 260

آن گونه كه از آيات سوره مائده (20 و 21 و 22) بر مى آيد پس از آنكه بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان نجات يافتند، خداوند به آنها فرمان داد كه به سوى سرزمين مقدس فلسطين حركت كنند و در آن وارد شوند، اما بنى اسرائيل زير بار اين فرمان نرفتند و گفتند: تا ستمكاران (قوم عمالقه ) از آنجا بيرون نروند ما وارد اين سرزمين نخواهيم شد، به اين هم اكتفا نكردند، بلكه به موسى گفتند: تو و خدايت به جنگ آنها برويد پس از آنكه پيروز شديد ما وارد خواهيم شد!.
موسى از اين سخن سخت ناراحت گشت و به پيشگاه خداوند شكايت كرد سرانجام چنين مقرر شد كه بنى اسرائيل مدت چهل سال در بيابان (صحراى سينا) سرگردان بمانند

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 261

گروهى از آنها از كار خود سخت پشيمان شدند و به درگاه خدا روى آوردند خدا بار ديگر بنى اسرائيل را مشمول نعمتهاى خود قرار داد كه به قسمتى از آن در آيه مورد بحث اشاره مى كند:
ما ابر را بر سر شما سايبان قرار داديم

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 265

 چرا تعبير به انزلنا شده ؟
بايد توجه داشت كه انزلنا همى شه به معنى فرو فرستادن از مكان بالا نيست ، چنانكه در آيه 6 سوره زمر مى خوانيم : و انزل لكم من الانعام ثمانية ازواج : (هشت زوج از چهار پايان براى شما نازل كرد).
معلوم است كه انعام (چهار پايان ) از آسمان فرود نيامدند، بنابراين انزلنا در اين گونه موارد يا به معنى نزول مقامى است ، يعنى نعمتى كه از يك مقام برتر به مقام پائينتر داده مى شود.
و يا از ماده انزال به معنى مهمانى كردن است ، چرا كه گاه انزال و نزل (بر وزن رسل ) به معنى پذيرائى كردن آمده ، چنانكه در سوره واقعه آيه 93 درباره جمعى از دوزخيان مى خوانيم فنزل من حميم : آنها با حميم (نوشابه سوزان دوزخ ) پذيرائى مى شوند! و در سوره آل عمران آيه 198 درباره بهشتيان مى خوانيم : خالدين فيها نزلا من عند الله : مؤ منان همواره در بهشت خواهند بود كه ميهمان خدا هستند.
و از آنجا كه بنى اسرائيل در حقيقت در آن سرزمين ميهمان خدا بودند، تعبير به انزال من و سلوى در مورد آنها شده است .
اين احتمال نيز وجود دارد كه نزول در اينجا به همان معنى معروفش باشد چرا كه اين نعمتها مخصوصا پرندگان (سلوى ) از طرف بالا به سوى آنها مى آمده است .
4- غمام چيست ؟
بعضى غمام و سحاب را هر دو به معنى ابر دانسته اند و تفاوتى ميان آن دو قائل نيستند، ولى بعضى معتقدند كه غمام مخصوصا به ابرهاى سفيد رنگ گفته مى شود، و در توصيف آن چنين مى گويند: غمام ابرى است كه سردتر

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 266

و نازكتر است در حالى كه سحاب به گروه ديگرى از ابرها گفته مى شود كه نقطه مقابل آن است ، و غمام در اصل از ماده غم به معنى پوشيدن چيزى است و اينكه به ابر، غمام گفته شده است به خاطر آنست كه صفحه آسمان را مى پوشاند و اگر به اندوه ، غم مى گوئيم نيز از جهت اين است كه گوئى قلب انسان را در پوشش خود قرار مى دهد.
به هر حال اين تعبير ممكن است بخاطر آن باشد كه بنى اسرائيل در عين اينكه از سايه ابرها استفاده مى كردند، نور كافى به خاطر سفيديشان به آنها مى رسيد، و آسمان تيره و تار نبود!

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:48 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
آيه ۶۰ سوره بقره

وَ إِذِ استَسقَى مُوسى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضرِب بِّعَصاك الْحَجَرَ فَانفَجَرَت مِنْهُ اثْنَتَا عَشرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كلُّ أُنَاسٍ مَّشرَبَهُمْ كلُوا وَ اشرَبُوا مِن رِّزْقِ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فى الاَرْضِ مُفْسِدِينَ(60)و (بخاطر بياور) زمانى را كه موسى براى قوم خويش طلب آب كرد به او دستور داديم عصاى خود را بر سنگ مخصوص بزن ناگاه دوازده چشمه آب از آن جوشيد، بطورى كه هر يك (از طوائف دوازدهگانه بنى اسرائيل ) چشمه مخصوص خود را مى شناخت (و گفتيم ) از روزيهاى الهى بخوريد و بياشاميد و در زمين فساد نكنيد و فساد را گسترش ‍ ندهيد.

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : ۲۷۲

در اينكه اين سنگ چگونه سنگى بوده ، و موسى چگونه با عصا بر آن مى زده ، و جريان آب از آن به چه صورت تحقق مى يافته ، سخن بسيار گفته اند، آنچه قرآن دراين باره مى گويد بيش از اين نيست كه موسى عصاى خود را بر سنگ زد، و دوازده چشمه آب از آن جارى گرديد.
بعضى از مفسران گفته اند اين سنگ صخره اى بوده است در يك قسمت كوهستانى مشرف بر آن بيابان ، و تعبير به انبجست كه در آيه 160 سوره اعراف آمده نشان مى دهد كه آب در آغاز به صورت كم از آن سنگ بيرون آمده ، سپس فزونى گرفت

اما اينكه جمعى گفته اند اين سنگ قطعه سنگ مخصوصى بود كه بنى اسرائيل آن را با خود حمل مى كردند، و هر جا نياز به آب داشتند بر زمين مى گذاشتند و موسى با عصاى خود بر آن مى زد و آب از آن جارى مى شد، در آيات قرآن دليلى بر آن نيست ، هر چند در پاره از روايات اشارهاى به آن شده است .
در فصل هفدهم از سفر خروج تورات نيز چنين مى خوانيم : و خداوند به موسى گفت در پيشاپيش قوم بگذر، و بعضى از مشايخ اسرائيل را به همراهت بگير، و عصائى كه به آن نهر را زده بودى بدستت گرفته ، روانه شو اينك من در آنجا در برابر تو، به كوه حوريب مى ايستيم و صخره را بزن كه آب از آن

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 273

جارى خواهد شد، تا قوم بنوشند و موسى در حضور مشايخ اسرائيل چنين كرد.

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 273

نكته ها
1- فرق تعثوا و مفسدين
لا تعثوا از ماده عثى (بر وزن مسى ) به معنى فساد شديد است ، منتهى اين كلمه بيشتر در مفاسد اخلاقى و معنوى به كار مى رود در حالى كه ماده عيث كه از نظر معنى شبيه آن است بيشتر به مفاسد حسى اطلاق مى گردد، بنا بر اين جمله لا تعثوا همان معنى مفسدين را مى رساند، ولى با تاءكيد و شدت بيشتر.
اين احتمال نيز وجود دارد كه مجموع جمله اشاره به اين حقيقت باشد كه فساد در آغاز از نقطه كوچكى شروع مى شود و سپس گسترش مى يابد و تشديد مى گردد و اين درست همان چيزى است كه از كلمه تعثوا استفاده مى شود، به تعبير ديگر مفسدين اشاره به آغاز برنامه هاى فسادانگيز است و تعثوا اشاره به ادامه و گسترش آن .
- فرق ميان ((انفجرت )) و ((انبجست ))
در آيه مورد بحث در مورد جوشيدن آب تعبير به ((انفجرت )) شده ، در حالى در آيه 160 سوره اعراف بجاى آن ((انبجست )) آمده است كه اولى به معنى جريان شديد آب است و دومى جريان خفيف و ملايم .
آيه دوم ممكن است اشاره به مرحله ابتدائى جريان اين آب باشد تا مايه وحشت آنها نگردد و بنى اسرائيل بخوبى بتوانند آن را مهار كرده و در كنترل


تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 274

2- خارق عادات در زندگى بنى اسرائيل
بعضى از كسانى كه با منطق اعجاز آشنا نيستند، جوشيدن اينهمه آب و اين چشمه ها را از آن صخره ، بعيد شمرده اند، در حالى كه اين گونه مسائل كه قسمت مهمى از معجزه انبياء را تشكيل مى دهد، چنانكه در جاى خود گفته ايم ، امر محال يا استثناء در قانون عليت نيست ، بلكه تنها يك خارق عادت است يعنى مخالف با علت و معلولى است كه ما با آن خو گرفته ايم .
بديهى است تغيير مسير علل و معلول عادى براى خداوندى كه خالق زمين و آسمان و تمام جهان هستى است بهيچوجه مشكل نخواهد بود، چه اينكه اگر از روز اول اين علل و معلول را طور ديگرى آفريده بود و ما با آن خو گرفته بوديم وضع كنونى را خارق عادت و محال مى پنداشتيم .
كوتاه سخن اينكه : آفريننده عالم هستى و نظام علت و معلول ، حاكم بر آن است نه محكوم آن ، حتى در زندگى روزمره ما، موارد استثنائى در نظام موجود علت و معلول كم نيست ، و به هر حال مساءله اعجاز چه در گذشته چه در حال مشكل عقلى و علمى ايجاد نمى كند.

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 275

خود در آورند، در حالى كه انفجرت به مرحله نهائى آن كه شدت جريان آب است ناظر است .
در كتاب مفردات راغب آمده است كه انبجاس در جائى گفته مى شود كه آب از روزنه كوچكى بيرون آيد و انفجار به هنگامى گفته مى شود كه از محل وسيعى بيرون مى ريزد، اين تعبير با آنچه قبلا گفتيم كاملا سازگار است .


ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:47 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
۶۱ سوره بقره

وَ إِذْ قُلْتُمْ يَمُوسى لَن نَّصبرَ عَلى طعَامٍ وَحِدٍ فَادْعُ لَنَا رَبَّك يخْرِجْ لَنَا ممَّا تُنبِت الاَرْض مِن بَقْلِهَا وَ قِثَّائهَا وَ فُومِهَا وَ عَدَسِهَا وَ بَصلِهَا قَالَ أَ تَستَبْدِلُونَ الَّذِى هُوَ أَدْنى بِالَّذِى هُوَ خَيرٌ اهْبِطوا مِصراً فَإِنَّ لَكم مَّا سأَلْتُمْ وَ ضرِبَت عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسكنَةُ وَ بَاءُو بِغَضبٍ مِّنَ اللَّهِ ذَلِك بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِئَايَتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيرِ الْحَقِّ ذَلِك بمَا عَصوا وَّ كانُوا يَعْتَدُونَ(61)
و (نيز به خاطر بياوريد) زمانى را كه گفتيد: اى موسى هرگز حاضر نيستيم به يك نوع غذا اكتفا كنيم ، از خداى خود بخواه كه از آنچه از زمين مى رويد، از سبزيجات خيار، سير، عدس ، و پياز براى ما بروياند، موسى گفت : آيا غذاى پستتر انتخاب مى نمائيد (اكنون كه چنين است بكوشيد از اين بيابان ) وارد شهرى شويد، زيرا هر چه خواستيد در آنجا هست . خداوند (مهر) ذلت و نياز بر پيشانى آنها زد و مجددا گرفتار غضب پروردگار شدند، چرا كه آنها نسبت به آيات الهى كفر مى ورزيدند و پيامبران را به ناحق مى كشتند، اينها به خاطر آن بود كه گناهكار و سركش و متجاوز بودند.

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 277
در آيه مورد بحث ، چگونگى كفران و ناسپاسى آنها را در برابر اين نعمتهاى بزرگ منعكس مى كند و نشان مى دهد كه آنها چگونه مردم لجوجى بوده اند كه شايد در تمام تاريخ ديده نشده است ، افرادى اين همه مورد لطف خدا قرار گيرند ولى در مقابل تا اين حد ناسپاسى و عصيان كنند.
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 278
نكته ها
1- منظور از مصر در اينجا كجاست ؟
بعضى از مفسران معتقدند كه مصر در اين آيه اشاره به همان مفهوم كلى شهر است ، يعنى شما اكنون در اين بيابان در يك برنامه خودسازى و آزمايشى قرار داريد، اينجا جاى غذاهاى متنوع نيست ، برويد به شهرها گام بگذاريد كه در آنجا همه اينها هست ، ولى اين برنامه خود سازى در آنجا نيست .
دليل آن را اين مى دانند كه بنى اسرائيل نه تقاضاى بازگشت به مصر را داشتند و نه هرگز به آن بازگشتند.

بعضى ديگر همين تفسير را انتخاب كرده و بر آن افزوده اند كه منظور اين است ماندن شما در بيابان و استفاده از اين غذاى غير متنوع به خاطر ضعف و زبونى شما است نيرومند شويد و با دشمنان پيكار كنيد و شهرهاى شام و سرزمين مقدس را از آنها بگيريد تا همه چيز براى شما فراهم گردد.
سومين تفسيرى كه براى اين آيه ذكر شده ، اين است كه منظور همان كشور مصر است يعنى شما اگر از غذاهاى غير متنوعى در اين بيابان بهره مى گيريد در عوض ايمان داريد و آزاد و مستقل هستيد اگر نمى خواهيد بر گرديد و باز هم برده و اسير فرعونيان يا امثال آنها شويد، تا از باقيمانده سفره آنها از غذاهاى متنوعشان بهره گيريد،
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 279
- آيا تنوع طلبى جزء طبيعت انسان نيست ؟
بدون شك ، تنوع از لوازم زندگى و جزء خواسته هاى بشر است ، كاملا طبيعى است كه انسان پس از مدتى از غذاى يكنواخت خسته شود، اين كار خلافى نيست پس چگونه بنى اسرائيل با درخواست تنوع مورد سرزنش قرار گرفتند؟
پاسخ اين سؤ ال با ذكر يك نكته روشن مى شود و آن اينكه در زندگى بشر حقايقى وجود دارد كه اساس زندگى او را تشكيل مى دهد و نبايد فداى خور و خواب و لذائذ متنوع گردد.
- آيا ((من )) و ((سلوى )) از هر غذائى برتر بود؟
بدون شك غذاهاى گياهى مختلفى كه بنى اسرائيل از موسى درخواست كردند، غذاهاى پرارزشى است ، ولى مساءله اين است كه تنها نبايد به زندگى از
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 280
يك بعد نگاه كرد، آيا سزاوار است انسان براى دستيابى به مواد مختلف غذائى تن به اسارت در دهد؟!
وانگهى بنابر اينكه ((من )) يكنوع عسل كوهستانى و يا ماده قندى نيرو بخشى مشابه آن باشد يكى از مفيدترين و پرانرژى ترين غذاها است ، مواد پروتئينى موجود در گوشت تازه (مانند سلوى پرنده مخصوص ) از جهاتى بر مواد پروتئينى موجود در حبوبات برترى دارد، چرا كه هضم و جذب اولى بسيار آسان است در حالى كه براى جذب دومى دستگاه گوارش با فعاليت خسته كننده اى دست به گريبان خواهد بود.
ضمنا ((فوم )) را كه از غذاهاى مورد تقاضاى بنى اسرائيل است بعضى به معنى گندم ، و بعضى به معنى سير تفسير كرده اند، البته هر يك از اين دو ماده امتياز ويژه اى دارد، ولى بعضى معتقدند كه معنى گندم صحيحتر است چرا كه بعيد است آنها مواد غذائى خالى از گندم را خواسته باشند.
4- چرا مهر ذلت بر بنى اسرائيل نهاده شد؟
از آيه فوق استفاده مى شود كه آنها به دو جهت گرفتار خوارى و ذلت شدند: يكى براى كفر و سرپيچى از دستورات خدا، و انحراف از توحيد به سوى شرك .
ديگر اينكه مردان حق و فرستادگان خدا را مى كشتند، اين سنگدلى و قساوت و بى اعتنائى به قوانين الهى ، بلكه تمام قوانين انسانى كه حتى امروز
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 281
نيز به روشنى در ميان گروهى از يهود ادامه دارد، مايه آن ذلت و بدبختى شد.
درباره سرنوشت يهود و زندگى دردناك آنها در ذيل آيه 112 سوره آل عمران به اندازه كافى بحث كرده ايم (جلد سوم صفحه 51).


ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:47 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
 آيه های ۵۸ و ۵۹ سوره بقره

وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هَذِهِ الْقَرْيَةَ فَكلُوا مِنْهَا حَيْث شِئْتُمْ رَغَداً وَ ادْخُلُوا الْبَاب سجَّداً وَ قُولُوا حِطةٌ نَّغْفِرْ لَكمْ خَطيَكُمْ وَ سنزِيدُ الْمُحْسِنِينَ(58)و (به خاطر بياوريد) زمانى را كه گفتيم در اين قريه (بيت المقدس ) وارد شويد و از نعمتهاى فراوان آن هر چه مى خواهيد بخوريد، و از در (معبد بيت المقدس ) با خضوع و خشوع وارد گرديد و بگوئيد خداوندا گناهان ما را بريز تا ما شما را بيامرزيم ، و به نيكوكاران پاداش بيشترى نيز خواهيم داد.

فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظلَمُوا قَوْلاً غَيرَ الَّذِى قِيلَ لَهُمْ فَأَنزَلْنَا عَلى الَّذِينَ ظلَمُوا رِجْزاً مِّنَ السمَاءِ بِمَا كانُوا يَفْسقُونَ(59)
اما افراد ستمگر اين سخن را تغيير دادند ( و به جاى آن جمله استهزاء آميزى مى گفتند) و لذا ما بر ستمگران در برابر اين نافرمانى عذابى از آسمان فرستاديم


تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 26۸

قريه گر چه در زبان روزمره ما به معنى روستا است ، ولى در قرآن و لغت عرب به معنى هر محلى است كه مردم در آن جمع مى شوند، خواه شهرهاى بزرگ باشد يا روستاها، و منظور در اينجا بيت المقدس و اراضى قدس است .

بايد توجه داشت كه حطه از نظر لغت به معنى ريزش و پائين آوردن است ، و در اينجا معنى آن اين است كه : خدايا از تو تقاضاى ريزش گناهان خود را داريم .
خداوند به آنها دستور داد كه براى توبه از گناهانشان اين جمله را از صميم قلب بر زبان جارى سازند، و به آنها وعده داد كه در صورت عمل به اين دستور از خطاهاى آنها صرفنظر خواهد شد، و شايد به همين مناسبت يكى از درهاى بيت المقدس را باب الحطه نامگذارى كرده اند، چنانكه ابو حيان اندلسى مى گويد كه منظور از باب در آيه فوق يكى از بابهاى بيت المقدس است كه معروف به باب حطه است .

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 269

ولى چنانكه مى دانيم ، و از لجاجت و سرسختى بنى اسرائيل اطلاع داريم عده اى از آنها حتى از گفتن اين جمله نيز امتناع كردند و به جاى آن كلمه نامناسبى بطور استهزاء گفتند لذا قرآن مى گويد: اما آنها كه ستم كرده بودند اين سخن را به غير آنچه به آنها گفته شده بود تغيير دادند

واژه رجز چنانكه راغب در مفردات مى گويد: در اصل به معنى اضطراب و انحراف و بى نظمى است ، اين تعبير در مورد شتر به هنگامى كه گامهاى خود را نزديك به هم و نامنظم به خاطر ضعف و ناتوانى بر مى دارد گفته مى شود
مفسر بزرگ طبرسى در مجمع البيان مى گويد: رجز در لغت اهل حجاز به معنى عذاب است ، و حديثى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نقل مى كند كه در مورد طاعون فرمود: انه رجز عذب به بعض الامم قبلكم : آن يكنوع عذاب است كه بعضى از امتهاى پيشين به وسيله آن معذب شدند.
و از اينجا روشن مى شود چرا در بعضى از روايات ، رجز در آيه مورد بحث به يكنوع طاعون تفسير شده كه به سرعت در ميان بنى اسرائيل شيوع

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 270

يافت و عده اى را از ميان برد.

ممكن است گفته شود بيمارى طاعون چيزى نيست كه از آسمان فرود آيد ولى اين تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه عامل انتقال مى كرب طاعون در ميان بنى اسرائيل گرد و غبارهاى آلودهاى بوده است كه به فرمان خدا با وزش باد در ميان آنها پخش گرديد.
عجيب اينكه يكى از عوارض دردناك طاعون آن است كه مبتلايان به آن گرفتار اضطراب و بى نظمى در سخن و در راه رفتن مى شوند كه با معنى ريشه اى كلمه رجز نيز كاملا متناسب است .
اين نكته نيز شايان توجه است كه قرآن در آيه فوق بجاى فانزلنا عليهم فانزلنا على الذين ظلموا تا روشن گردد كه اين عذاب و مجازات الهى تنها دامان ستمگران بنى اسرائيل را گرفت و هرگز خشك و تر با هم نسوختند.
علاوه بر اين در پايان آيه جمله بما كانوا يفسقون را ذكر مى كند تا آن هم تاءكيد بيشترى بر اين موضوع باشد، كه ظلم و فسقشان علت مجازاتشان گرديد.
با توجه به اينكه تعبيرات جمله مزبور، نشان مى دهد كه آنها بر اين اعمال سوء اصرار داشتند و آن را ادامه مى دادند، معلوم مى شود هنگامى كه گناه به صورت يك عادت و حالت در جامعه متمركز گرديد، احتمال نزول عذاب الهى در آن هنگام بسيار است .

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:47 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
 آيه ۶۲ سوره بقره

إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ الَّذِينَ هَادُوا وَ النَّصرَى وَ الصبِئِينَ مَنْ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاَخِرِ وَ عَمِلَ صلِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَ لا هُمْ يحْزَنُونَ(62)

كسانى كه (به پيامبر اسلام ) ايمان آورده اند، و يهود و نصارى و صابئان (پيروان يحيى يا نوح يا ابراهيم ) آنها كه ايمان بخدا و روز رستاخيز آورده اند و عمل صالح انجام داده اند پاداششان نزد پروردگارشان مسلم است ، و هيچگونه ترس و غمى براى آنها نيست (و هر كدام از پيروان اديان كه در عصر و زمان خود بر طبق وظائف و فرمان الهى عمل كرده اند ماجورند و رستگار).

تفسير نمونه ، جلد1،يك سؤ ال مهم
بعضى از بهانه جويان آيه فوق را دستاويزى براى افكار نادرستى از قبيل صلح كل و اينكه پيروان هر مذهبى بايد به مذهب خود عمل كنند قرار داده اند، آنها مى گويند بنابراين آيه لازم نيست يهود و نصارى و پيروان اديان ديگر اسلام را پذيرا شوند، همين قدر كه به خدا و آخرت ايمان داشته باشند و عمل صالح انجام دهند كافى است .
پاسخ : به خوبى مى دانيم كه آيات قرآن يكديگر را تفسير مى كنند، قرآن در آيه 85 سوره آل عمران مى گويد: و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه : ((هر كس دينى غير از اسلام براى خود انتخاب كند پذيرفته نخواهد شد)).
بعلاوه آيات قرآن پر است از دعوت يهود و نصارى و پيروان ساير اديان به سوى اين آئين جديد اگر تفسير فوق صحيح باشد با بخش عظيمى از آيات قرآن
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 284
تضاد صريح دارد، بنابراين بايد به دنبال معنى واقعى آيه رفت .
در اينجا دو تفسير از همه روشنتر و مناسبتر به نظر مى رسد.
1 اگر يهود و نصارى و مانند آنها به محتواى كتب خود عمل كنند مسلما به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) ايمان مى آورند چرا كه بشارت ظهور او با ذكر صفات و علائم مختلف در اين كتب آسمانى آمده است كه شرح آن در ذيل آيه 146 سوره بقره خواهد آمد.
مثلا قرآن در آيه 68 سوره مائده مى گويد: قل يا اهل الكتاب لستم على شى ء حتى تقيموا التورات و الانجيل و ما انزل اليكم من ربكم :((اى اهل كتاب شما ارزشى نخواهيد داشت مگر آن زمانى كه تورات و انجيل و آنچه را از سوى پروردگارتان بر شما نازل شده برپا داريد)) (و از جمله به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) كه بشارت ظهورش در كتب شما آمده است ايمان بياوريد).
2 - اين آيه ناظر به سؤ الى است كه براى بسيارى از مسلمانان در آغاز اسلام مطرح بوده ، آنها در فكر بودند كه اگر راه حق و نجات تنها اسلام است ، پس تكليف نياكان و پدران ما چه مى شود؟، آيا آنها به خاطر عدم درك زمان پيامبر اسلام و ايمان نياوردن به او مجازات خواهند شد؟
در اينجا آيه فوق نازل گرديد و اعلام داشت هر كسى كه در عصر خود به پيامبر بر حق و كتاب آسمانى زمان خويش ايمان آورده و عمل صالح كرده است اهل نجات است ، و جاى هيچگونه نگرانى نيست .
بنابراين يهوديان مؤ من و صالح العمل قبل از ظهور مسيح ، اهل نجاتند، همانگونه مسيحيان مؤ من قبل از ظهور پيامبر اسلام .
اين معنى از شاءن نزولى كه براى آيه فوق ذكر شده و بعدا به آن اشاره خواهيم كرد نيز استفاده مى شود.
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 285
نكته ها
1- سرگذشت جالب سلمان فارسى
بد نيست در اينجا شاءن نزولى را كه براى تفسير آيه فوق آمده است و در تفسير جامع البيان (طبرى ) جلد اول نقل شده براى تكميل اين بيان بياوريم ، در اين تفسير چنين مى خوانيم :
((سلمان )) اهل جندى شاپور بود. با پسر حاكم وقت رفاقت و دوستى محكم و ناگسستنى داشت ، روزى با هم براى صيد به صحرا رفتند، ناگاه چشم آنها به راهبى افتاد كه به خواندن كتابى مشغول بود، از او راجع به كتاب مزبور سؤ الاتى كردند راهب در پاسخ آنها گفت : كتابى است كه از جانب خدا نازل شده و در آن فرمان به اطاعت خدا داده و نهى از معصيت و نافرمانى او كرده است ، در اين كتاب از زنا و گرفتن اموال مردم به ناحق نهى شده است ، اين همان انجيل است كه بر عيسى مسيح نازل شده .
گفتار راهب در دل آنان اثر گذاشت و پس از تحقيق بيشتر بدين او گرويدند به آنها دستور داد كه گوشت گوسفندانى كه مردم اين سرزمين ذبح مى كنند حرام است از آن نخورند.
سلمان و فرزند حاكم وقت روزها همچنان از او مطالب مذهبى مى آموختند روز عيدى پيش آمد حاكم ، مجلس ميهمانى ترتيب داد و از اشراف و بزرگان شهر دعوت كرد، در ضمن از پسرش نيز خواست كه در اين مهمانى شركت كند، ولى او نپذيرفت .
در اين باره به او زياد اصرار نمودند، اما پسر اعلام كرد كه غذاى آنها بر او حرام است ، پرسيدند اين دستور را چه كسى به تو داده ؟ راهب مزبور را معرفى كرد.
حاكم راهب را احضار نموده به او گفت : چون اعدام در نظر ما گران
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 286
و كار بسيار بدى است تو را نمى كشيم ولى از محيط ما بيرون برو!
سلمان و دوستش در اين موقع راهب را ملاقات كردند، وعده ملاقات در ((دير موصل )) گذاشته شد، پس از حركت راهب ، سلمان چند روزى منتظر دوست با وفايش بود، تا آماده حركت گردد، او هم همچنان سرگرم تهيه مقدمات سفر بود ولى سلمان بالاخره طاقت نياورده تنها به راه افتاد.
در دير موصل سلمان بسيار عبادت مى كرد، راهب مذكور كه سرپرست اين دير بود او را از عبادت زياد بر حذر داشت مبادا از كار بيفتد، ولى سلمان پرسيد آيا عبادت فراوان فضيلتش بيشتر است يا كم عبادت كردن ؟ در پاسخ گفت : البته عبادت بيشتر اجر بيشتر دارد.
عالم دير پس از مدتى به قصد بيت المقدس حركت كرد و سلمان را با خود به همراه برد در آنجا به سلمان دستور داد كه روزها در جلسه درس علماى نصارى كه در آن مسجد منعقد مى شد حضور يابد و كسب دانش كند.
روزى سلمان را محزون يافت ، علت را جويا شد، سلمان در پاسخ گفت تمام خوبيها نصيب گذشتگان شده كه در خدمت پيامبران خدا بوده اند.
عالم دير به او بشارت داد كه در همين ايام در ميان ملت عرب پيامبرى ظهور خواهد كرد كه از تمام انبياء برتر است ، عالم مزبور اضافه كرد من پير شده ام خيال نمى كنم او را درك نمايم ، ولى تو جوانى اميدوارم او را درك كنى ولى اين را نيز بدان كه اين پيامبر نشانه هائى دارد از جمله نشانه خاصى بر شانه او است ، او صدقه نمى گيرد، اما هديه را قبول مى كند.
در بازگشت آنها به سوى موصل در اثر جريان ناگوارى كه پيش آمد سلمان عالم دير را در بيابان گم كرد.
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 287
دو مرد عرب از قبيله بنى كلب رسيدند، سلمان را اسير كرده و بر شتر سوار نموده به مدينه آوردند و او را به زنى از قبيله ((جهينه )) فروختند!
سلمان و غلام ديگر آن زن به نوبت روزها گله او را به چرا مى بردند، سلمان در اين مدت مبلغى پول جمع آورى كرد و انتظار بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را مى كشيد.
در يكى از روزها كه مشغول چرانيدن گله بود رفيقش رسيد و گفت : خبر دارى امروز شخصى وارد مدينه شده و تصور مى كند پيامبر و فرستاده خدا است ؟
سلمان به رفيقش گفت : تو اينجا باش تا من بازگردم ، سلمان وارد شهر شد، در جلسه پيامبر حضور پيدا كرد اطراف پيامبر اسلام مى چرخيد و منتظر بود پيراهن پيامبر كنار برود و نشانه مخصوص را در شانه او مشاهده كند.
پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) متوجه خواسته او شد، لباس را كنار زد، سلمان نشانه مزبور يعنى اولين نشانه را يافت ، سپس به بازار رفت ، گوسفند و مقدارى نان خريد و خدمت پيامبر آورد، پيامبر فرمود چيست ؟ سلمان پاسخ داد: صدقه است ، پيامبر فرمود: من به آنها احتياج ندارم به مسلمانان فقير ده تا مصرف كنند.
سلمان بار ديگر به بازار رفت مقدارى گوشت و نان خريد و خدمت رسول اكرم آورد پيامبر پرسيد اين چيست ؟ سلمان پاسخ داد هديه است ، پيامبر فرمود: بنشين . پيامبر و تمام حضار از آن هديه خوردند، مطلب بر سلمان آشكار گشت زيرا هر سه نشانه خود را يافته بود.
در اين ميان سلمان راجع به دوستان و رفيق و راهبان دير موصل سخن به ميان آورد، و نماز، روزه و ايمان آنها به پيامبر و انتظار كشيدن بعثت وى را شرح داد
كسى از حاضران به سلمان گفت آنها اهل دوزخند! اين سخن بر سلمان گران آمد، زيرا او يقين داشت اگر آنها پيامبر را درك مى كردند از او پيروى مى نمودند.
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 288
اينجا بود كه آيه مورد بحث بر پيامبر نازل گرديد و اعلام داشت : آنها كه به اديان حق ايمان حقيقى داشته اند و پيغمبر اسلام را درك نكرده اند داراى اجر و پاداش مؤ منان خواهند بود.
2- صابئان كيانند؟

دانشمند معروف ((راغب )) در كتاب ((مفردات )) مى نويسد: آنها جمعيتى از پيروان نوح (عليه السلام ) بوده اند، و ذكر اين عده در رديف مؤ منان و يهود و نصارا نيز دليل آن است كه اينان مردمى متدين به يكى از اديان آسمانى بوده ، و به خداوند و قيامت نيز ايمان داشته اند.
و اينكه بعضى آنها را مشرك و ستاره پرست ، و بعضى ديگر آنها را مجوس مى دانند صحيح نيست ، زيرا آيه 17 سوره حج ، ((مشركان )) و ((مجوس )) را در كنار ((صابئان )) آورده مى گويد: ((ان الذين آمنوا و الذين هادوا و الصابئين و النصارى و المجوس والذين اشركوا ...
بنابراين صابئان بطور يقين غير از مشركان و مجوسند.
اما اينكه آنها چه كسانى هستند؟ بين مفسران و علماى ملل و نحل اقوال گوناگونى وجود دارد و نيز در اينكه ماده اصلى اين لغت (صابئين ) چيست ؟ بحث است .
((شهرستانى )) در كتاب ((ملل و نحل )) مى نويسد: ((صابئه )) از ((صبا)) گرفته شده ، چون اين طائفه از طريق حق و آئين انبياء منحرف گشتند لذا آنها را ((صابئه )) مى گويند.
در ((مصباح المنير)) فيومى آمده : ((صبا)) به معنى كسى است كه از دين خارج شده و به دين ديگرى گرويده .
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 289
در ((فرهنگ دهخدا)) پس از تاءييد اينكه اين كلمه عبرى است مى گويد صابئين جمع صابى و مشتق از ريشه عبرى (ص ب ع ) به معنى فرو رفتن در آب (يعنى تعميدكنندگان ) مى باشد. كه به هنگام تعريب ((ع )) آن ساقط شده و مغتسله كه از دير زمانى نام محل پيروان اين آئين در خوزستان بوده و هست ترجمه جامع و صحيح كلمه ((صابى )) است
محققان معاصر و جديد نيز اين كلمه را عبرى مى دانند.
((دائرة المعارف )) فرانسه جلد چهارم صفحه 22 اين واژه را عبرى دانسته و آنرا به معنى فرو بردن در آب يا تعميد مى داند.
((ژسينوس )) آلمانى مى گويد: اين كلمه هر چند عبرى است ولى محتمل است از ريشهاى كه به معنى ستاره است مشتق باشد.
نويسنده ((كشاف اصطلاح الفنون )) ((صابئين فرقه اى هستند كه ملائكه را مى پرستند، و ((زبور)) مى خوانند، و به قبله توجه مى كنند.
در كتاب ((التنبيه و الاشراف )) به نقل ((امثال و حكم )) صفحه 1666 آمده : ((پيش از آنكه زرتشت آئين مجوس را به گشتاسب عرضه كند و او آن را بپذيرد مردم اين ملك بر مذهب ((حنفاء)) بودند و ايشان صابئانند، و آن آئينى هست كه ((بوذاسب )) آن را به زمان ((طهمورس )) آورده است .
و اما علت اختلافات و گفتگو درباره اين طائفه اين است كه : در اثر كمى جمعيت آنها و اصرار به نهان داشتن آئين خود، و منع از دعوت و تبليغ و اعتقاد بر اينكه : آئين آنها، آئين اختصاصى است ، نه عمومى ، و پيغمبرشان فقط براى نجات آنها مبعوث شده است و بس وضع آنها به صورت اسرارآميزى درآمده ، و جمعيت آنها به سوى انقراض مى رود. اين به خاطر همان احكام خاص و اغسال مفصل و تعميدهاى طولانى است كه بايد در زمستان و تابستان انجام دهند ازدواج با غير همكيش خود را حرام مى دانند و حتى الامكان به رهبانيت و ترك معاشرت
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 290
بانوان دستور مؤ كد دارند و بسيارى از آنها بر اثر آميزش فراوان با مسلمانان تغيير آئين مى دهند.
3- عقايد صابئان

آنها معتقدند نخست كتابهاى مقدس آسمانى به آدم ، و پس از وى به نوح ، و بعد از او به سام ، و سپس به رام ، و بعد به ابراهيم خليل ، سپس به موسى و بعد از او بر يحيى بن زكريا نازل شده است .
كتابهاى مقدسى كه از نظر آنان اهميت كتاب را ((سدره )) يا ((صحف )) آدم نيز مى نامند كه از چگونگى خلقت و پيدايش موجودات بحث مى كند.
2 كتاب ((ادرافشادهى )) يا ((سدرادهى )) كه درباره زندگى حضرت يحيى و دستورات و تعاليم او سخن مى گويد. آنها معتقدند اين كتاب به وسيله جبرئيل به يحيى وحى و الهام شده .
3 كتاب ((قلستا)) درباره مراسم ازدواج و زناشوئى و كتابهاى فراوان ديگرى نيز دارند كه به خاطر اختصار از ذكر آنها صرفنظر مى شود.
چنانكه از گفته بالا و از نظر محققان در اثر چگونگى پيروان اين آئين به دست مى آيد آنان پيروان يحيى بن زكريا مى باشند، و هم اكنون قريب پنج هزار نفر از پيروان اين آئين در خوزستان (كنار رود كارون و در اهواز، خرمشهر، آبادان شادگان ) به سر مى برند.
آئين خود را به حضرت يحيى بن زكريا كه مسيحيان او را يحيى تعميد دهنده يا ((يوحناى معمد)) مى خوانند منسوب نموده اند.
ولى نويسنده كتاب ((بلوغ الارب )) مى گويد: ((صابئين )) يكى از ملتهاى
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 291
بزرگ هستند و اختلاف نظر درباره آنها به نسبت معرفت افراد از آئين آنان است و همانطور كه از آيه 62 بقره بر مى آيد اين جمعيت به دو گروه مؤ من و كافر تقسيم مى شوند، اينان همان قوم ابراهيم خليلند كه ابراهيم ماءمور دعوت آنان بود، آنها در حران سرزمين صابئان زندگى مى كردند، و بر دو قسم بودند: صابئان حنيف و صابئان مشرك .
مشركان آنها به ستارگان و خورشيد و قمر و ... احترام مى گذاشتند و گروهى از آنان نماز و روزه انجام مى دادند، كعبه را محترم مى شمردند و حج را به جا مى آوردند، مردار، خون ، گوشت خوك و ازدواج با محارم را همچون مسلمانان حرام مى دانستند. عده اى از پيروان اين مذهب از بزرگان دولت در بغداد بودند كه ((هلال بن محسن )) صابئى از آن جمله است .
اينان اساس دين خود را به گمان خويش بر اين پايه قرار داده اند كه : بايست خوبى هر كدام از اديان جهان را گرفت و آنچه بد است از آن دورى جست ، اينان را به اين جهت صابئين گفتند كه از تقيد به انجام تمام دستورات يك دين سرپيچيدند ... بنابراين اينها با تمام اديان از يك نظر موافق و از نظر ديگر مخالف هستند.
جمعيت صابئان حنيف با اسلام هماهنگ شدند و مشركان آنها با بت پرستان همراه گرديدند.
وى در پايان بحث بار ديگر متذكر مى شود كه اين گروه دو قسم بودند: صابئان مشرك و صابئان حنيف و بين اين دو مناظرات و بحثهاى فراوانى رد و بدل مى شد.
از مجموع بحثهاى فوق بر مى آيد كه آنها در اصل پيرو يكى از پيامبران الهى بوده اند، اگر چه در تعيين پيامبرى كه آنها خود را وابسته به او معرفى مى كنند اختلاف است . همچنين روشن شد كه آنها جمعيت بسيار كمى هستند كه در حال انقراض مى باشند.
 صفحه : 283
ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:46 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
 ۶۳ و ۶۴ سوره بقره

وَ إِذْ أَخَذْنَا مِيثَقَكُمْ وَ رَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطورَ خُذُوا مَا ءَاتَيْنَكُم بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا مَا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ(63)و زمانى كه از شما پيمان گرفتيم و كوه طور را بالاى سر شما قرار داديم (وبشما گفتيم ) آنچه را (از آيات و دستورات خداوند بشما داده ايم با قدرت بگيريد، و آنچه را در آن هست بخاطر داشته باشيد (و به آن عمل كنيد) تا پرهيزگار شويد.

ثُمَّ تَوَلَّيْتُم مِّن بَعْدِ ذَلِك فَلَوْ لا فَضلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنتُم مِّنَ الخَْسِرِينَ(64)سپس شما بعد از اين جريان روگردان شديد و اگر فضل و رحمت خداوند بر شما نبود از زيانكاران بوديد.

-------------------------------------------------------------------------

در اين آيات مساءله پيمان گرفتن از بنى اسرائيل ، براى عمل به محتويات تورات و سپس تخلف آنها از اين پيمان اشاره شده است

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 293
نكته ها
1- منظور از پيمان
در اينجا همانست كه در آيه 40 همين سوره آمده ، و در آيه 83 و 84 نيز خواهد آمد، مواد اين پيمان عبارت بود از توحيد پروردگار نيكى به پدر و مادر و بستگان و يتيمان و مستمندان ، گفتار نيك ، برپا داشتن نماز اداء زكات ، پرهيز از خونريزى ، كه در تورات نيز بيان شده است .
- چگونه كوه بالاى سر بنى اسرائيل
قرار گرفت
مفسر بزرگ اسلام مرحوم طبرسى از قول ابن زيد چنين نقل مى كند هنگامى كه موسى (عليه السلام ) از كوه طور بازگشت و تورات را با خود آورد، به قوم خويش اعلام كرد كتاب آسمانى آورده ام كه حاوى دستورات دينى و حلال و حرام است ، دستوراتى كه خداوند برنامه كار شما قرار داده ، آنرا بگيريد و به احكام آن عمل كنيد.
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 294
يهود به بهانه اينكه تكاليف مشكلى براى آنان آورده ، بناى نافرمانى و سركشى گذاشتند، خدا هم فرشتگان را ماءمور كرد، تا قطعه عظيمى از كوه طور را بالاى سر آنها قرار دهند.
در اين هنگام موسى (عليه السلام ) اعلام كرد چنانچه پيمان ببنديد و به دستورات خدا عمل كنيد و از سركشى و تمرد توبه نمائيد اين عذاب و كيفر از شما بر طرف مى شود وگرنه همه هلاك خواهيد شد.
آنها تسليم شدند و تورات را پذيرا گشتند و براى خدا سجده نمودند، در حالى كه هر لحظه انتظار سقوط كوه را بر سر خود مى كشيدند، ولى به بركت توبه سرانجام اين عذاب الهى ازآنها دفع شد)).
همين مضمون در آيه 93 بقره و 154 نساء و 171 اعراف با مختصر تفاوتى آمده است .
يادآورى اين نكته در اينجا نيز ضرورى است كه در چگونگى قرار گرفتن كوه بالاى سر بنى اسرائيل جمعى از مفسران معتقدند كه به فرمان خداوند، طور از جا كنده شد و همچون سايبانى بر سر آنها قرار گرفت .
در حالى كه بعضى ديگر مى گويند: زلزله شديدى در كوه واقع شد و چنان كوه به لرزه درآمد كه افرادى كه پائين كوه بودند، سايه قسمتهاى بالاى آن را بر سر خود مشاهده كردند و احتمال مى دادند هر لحظه ممكن است بر سر آنها فرود آيد، ولى به لطف الهى زلزله آرام گرفت و كوه به جاى خود قرار گرفت .
اين احتمال نيز وجود دارد كه قطعه عظيمى از كوه به فرمان خدا بر اثر زلزله و صاعقه شديد از جا كنده شد، و از بالاى سر آنها گذشت به طورى كه چند لحظه آن را بر فراز سر خود ديدند و تصور كردند كه بر آنها فرو خواهد افتاد.
- كوه طور

در اينكه منظور از ((طور)) در اينجا اسم جنس به معنى مطلق كوه است و يا كوه معينى ؟ دو تفسير وجود دارد: بعضى گفته اند طور اشاره به همان كوه معروفى است كه محل وحى بر موسى بوده است ، در حالى كه بعضى ديگر احتمال داده اند طور در اينجا به همان معنى لغوى آن است ، همان چيزى كه در آيه 171 سوره اعراف از آن تعبير به جبل شده است (و اذ نتقنا الجبل فوقهم ).
ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:46 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

۶۵ و ۶۶ سوره بقره

وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنكُمْ فى السبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خَسِئِينَ(65)بطور قطع حال كسانى را از شما كه در روز شنبه نافرمانى و گناه كردند دانستيد، ما به آنها گفتيم بصورت بوزينه هاى طرد شده اى در آئيد.

فجَعَلْنَهَا نَكَلاً لِّمَا بَينَ يَدَيهَا وَ مَا خَلْفَهَا وَ مَوْعِظةً لِّلْمُتَّقِينَ(66)
ما اين جريان را مجازات و درس عبرتى براى مردم آن زمان و كسانى كه بعد از آنان آمدند، و هم پند و اندرزى براى پرهيزكاران قرار داديم

-------------------------------------------------------
اين دو آيه نيز مانند آيات گذشته به روح عصيانگرى و نافرمانى حاكم بر يهود و علاقه شديد آنها به امور مادى اشاره مى كند:

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 297
خلاصه ماجرا چنين بود: ((خداوند به يهود دستور داده بود، روز ((شنبه )) را تعطيل كنند، گروهى از آنان كه در كنار دريا مى زيستند به عنوان آزمايش دستور يافتند از دريا در آن روز ماهى نگيرند، ولى از قضا روزهاى شنبه كه مى شد، ماهيان فراوانى بر صفحه آب ظاهر مى شدند، آنها به فكر حيله گرى افتادند و با يكنوع كلاه شرعى روز شنبه از آب ماهى گرفتند، خداوند آنان را به جرم اين نافرمانى مجازات كرد و چهره شان را از صورت انسان به حيوان دگرگون ساخت )).
آيا اين مسخ و دگرگونى چهره جنبه جسمانى داشته يا روانى و اخلاقى ؟ و نيز اين قوم در كجا مى زيستند؟ و با چه نيرنگى براى گرفتن ماهى متوسل شدند؟
پاسخ تمام اين سؤ الات و مسائل ديگر را در اين رابطه در جلد ششم ذيل آيات 163 تا 166 سوره اعراف مطالعه خواهيد فرمود (جلد ششم صفحه 318 تا 328).

**** توضیح از سوره اعراف******

 - آيا مسخ جسمانى بوده يا روحانى ؟
           ((مسخ )) يا به تعبير ديگر تغيير شكل انسانى به صورت حيوان مسلما موضوعى بر خلاف جريان عادى طبيعت است ، البته ((موتاسيون )) و جهش و تغيير شكل حيوانات به صورت ديگر در موارد جزئى ديده شده است ، و پايه هاى فرضيه تكامل در علوم طبيعى امروز بر همان بنا نهاده شده ، ولى مواردى كه در آن موتاسيون و جهش ‍ ديده شده صفات جزئى حيوانات است ، نه صفات كلى ، يعنى هرگز ديده نشده است كه نوع حيوانى بر اثر ((موتاسيون )) تبديل به نوع ديگر شود، بلكه


تفسير نمونه جلد 6 صفحه 425

خصوصياتى از حيوان ممكن است دگرگون گردد، و تازه جهش در نسلهائى كه به وجود مى آيند ديده مى شود، نه اينكه حيوانى كه متولد شده است با جهش تغيير شكل دهد، بنابراين دگرگون شدن صورت انسان يا حيوانى به صورت نوع ديگر امرى است خارق العاده .
اما بارها گفته ايم مسائلى بر خلاف جريان عادى طبيعى وجود دارد، گاهى به صورت معجزات پيامبران و زمانى به صورت اعمال خارق العادهاى كه از پارهاى از انسانها سر ميزند، هر چند پيامبر نباشند (كه البته با معجزات متفاوت است ) بنابراين پس از قبول امكان وقوع معجزات و خارق عادات ، مسخ و دگرگون شدن صورت انسانى به انسان ديگر مانعى ندارد.
و همانطور كه در بحث اعجاز انبياء گفته ايم ، وجود چنين خارق عاداتى نه استثناء در قانون عليت است نه بر خلاف عقل و خرد بلكه تنها يك جريان عادى طبيعى در اينگونه موارد شكسته مى شود كه نظيرش را در انسانهاى استثنائى كرارا ديده ايم .
بنابراين هيچ مانعى ندارد كه مفهوم ظاهر كلمه ((مسخ )) را كه در آيه فوق و بعضى ديگر از آيات قرآن آمده است بپذيريم و بيشتر مفسران هم همين تفسير را پذيرفته اند.
ولى بعضى از مفسران كه در اقليت هستند معتقدند كه مسخ به معنى ((مسخ روحانى )) و دگرگونى صفات اخلاقى است ، به اين معنى كه صفاتى همانند ميمون

تفسير نمونه جلد 6 صفحه 426

يا خوك در انسانهاى سركش و طغيانگر پيدا شد، رو آوردن به تقليد كوركورانه و توجه شديد به شكم پرستى و شهوترانى كه از صفات بارز اين دو حيوان بود در آنها آشكار گشت .
اين احتمال از يكى از قدماى مفسرين به نام ((مجاهد)) نقل شده است .
و اينكه بعضى ايراد كرده اند كه مسخ بر خلاف قانون تكامل و موجب بازگشت و عقبگرد در خلقت است ، درست نيست ، زيرا قانون تكامل مربوط به كسانى است كه در مسير تكاملند، نه آنها كه از مسير انحراف يافته و از محيط شرائط اين قانون به كنار رفته اند، فى المثل يك انسان سالم در سنين طفوليت مرتبا رشد و نمو مى كند اما اگر نقائصى در وجود او پيدا شود، ممكن است نه تنها رشد و نموش متوقف گردد بلكه رو به عقب برگردد، و نمو فكرى و جسمانى خود را تدريجا از دست بدهد.
ولى در هر حال بايد توجه داشت كه مسخ و دگرگونى جسمانى متناسب با اعمالى است كه انجام داده اند، يعنى چون عده اى از جمعيتهاى گنهكار بر اثر انگيزه هواپرستى و شهوترانى دست به طغيان و نافرمانى خدا مى زدند و جمعى با تقليد كوركورانه كردن از آنها، آلوده به گناه شدند، لذا به هنگام مسخ هر گروه به شكلى كه متناسب با كيفيت اعمال او بوده ظاهر مى شده است .
البته در آيات مورد بحث تنها سخن از قرده (ميمونها) به ميان آمده است و از خنازير (خوكها) سخنى نيست ، ولى در آيه 60 سوره مائده گفتگو از جمعيتى به ميان آمده است كه به هنگام مسخ به هر دو صورت فوق (بعضى قرده و بعضى خنازير) تغيير چهره دادند، كه به گفته بعضى از مفسران مانند ابن عباس ، آن آيه نيز در باره همين اصحاب سبت است كه پير مردان سرجنبانان شكم پرست و شهوتپرستشان به خوك و جوانان مقلد چشم و گوش بسته كه اكثريت را تشكيل مى دادند به ميمون تغيير چهره دادند.

تفسير نمونه جلد 6 صفحه 427

ولى در هر حال ، بايد توجه داشت كه طبق روايات ، مسخ شدگان تنها چند روزى زنده مى ماندند و سپس از دنيا مى رفتند، و نسلى از آنها به وجود نمى آمد.

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:45 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

 

وَ إِذْ قَالَ مُوسى لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تَذْبحُوا بَقَرَةً قَالُوا أَ تَتَّخِذُنَا هُزُواً قَالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الجَْهِلِينَ(67)

(و بخاطر بياوريد) هنگامى را كه موسى بقوم خود گفت خداوند به شما دستور مى دهد ماده گاوى را ذبح كنيد (و قطعهاى از بدن آنرا به مقتولى كه قاتل او شناخته نشده بزنيد تا زنده شود و قاتل خويش را معرفى كند و غوغا خاموش گردد) گفتند آيا ما را مسخره مى كنى ؟ (موسى گفت ) به خدا پناه مى برم از اينكه از جاهلان باشم !

قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّك يُبَين لَّنَا مَا هِىَ قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنهَا بَقَرَةٌ لا فَارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوَانُ بَينَ ذَلِك فَافْعَلُوا مَا تُؤْمَرُونَ(68)

گفتند (پس ) از خداى خود بخواه كه براى ما روشن كند اين ماده گاو چگونه ماده گاوى باشد؟ گفت خداوند مى فرمايد ماده گاوى كه نه پير و از كار افتاده ، و نه بكر و جوان ، بلكه ميان اين دو باشد، آنچه به شما دستور داده شده (هر چه زودتر) انجام دهيد


قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّك يُبَين لَّنَا مَا لَوْنُهَا قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنهَا بَقَرَةٌ صفْرَاءُ فَاقِعٌ لَّوْنُهَا تَسرُّ النَّظِرِينَ(69)

از پروردگار خود بخواه كه براى ما روشن سازد چه رنگى داشته باشد؟ گفت : خداوند مى گويد: گاوى باشد زرد يك دست كه رنگ آن بينندگان را شاد و مسرور سازد!

قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّك يُبَين لَّنَا مَا هِىَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشبَهَ عَلَيْنَا وَ إِنَّا إِن شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ(70)

گفتند: از خدايت بخواه براى ما روشن كند بالاخره چگونه گاوى باشد؟ زيرا اين گاو براى ما مبهم شده ! و اگر خدا بخواهد ما هدايت خواهيم شد!.

قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنهَا بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الاَرْض وَ لا تَسقِى الحَْرْث مُسلَّمَةٌ لا شِيَةَ فِيهَا قَالُوا الْئََنَ جِئْت بِالْحَقِّ فَذَبحُوهَا وَ مَا كادُوا يَفْعَلُونَ(71)

گفت : خداوند مى فرمايد گاوى باشد كه براى شخم زدن رام نشده باشد، و براى زراعت آبكشى نكند، از هر عيبى بر كنار و حتى هيچ گونه رنگ ديگرى در آن نباشد، گفتند: الان حق مطلب را براى ما آوردى ! سپس (چنان گاوى را پيدا كردند) و آنرا سر بريدند ولى مايل نبودند اين كار را انجام دهند!.

وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادَّرَأْتُمْ فِيهَا وَ اللَّهُ مخْرِجٌ مَّا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ(72)

و بخاطر بياوريد هنگامى را كه فردى را به قتل رسانديد سپس درباره (قاتل ) او به نزاع پرداختيد و خداوند آنچه را مخفى داشته بوديد آشكار مى سازد.

فَقُلْنَا اضرِبُوهُ بِبَعْضِهَا كَذَلِك يُحْىِ اللَّهُ الْمَوْتى وَ يُرِيكمْ ءَايَتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ(73)

سپس گفتيم قسمتى از گاو را به مقتول بزنيد (تا زنده شود و قاتل را معرفى كند) خداوند اين گونه مردگان را زنده مى كند و آيات خود را به شما نشان مى دهد شايد درك كنيد.


ثُمَّ قَست قُلُوبُكُم مِّن بَعْدِ ذَلِك فَهِىَ كالحِْجَارَةِ أَوْ أَشدُّ قَسوَةً وَ إِنَّ مِنَ الحِْجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الاَنْهَرُ وَ إِنَّ مِنهَا لَمَا يَشقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ وَ إِنَّ مِنهَا لَمَا يهْبِط مِنْ خَشيَةِ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغَفِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ(74)

سپس دلهاى شما بعد از اين جريان سخت شد، همچون سنگ ، يا سختتر! چرا كه پاره اى از سنگها مى شكافد و از آن نهرها جارى مى شود، و پاره اى از آنها شكاف بر مى دارد و آب از آن تراوش مى كند، و پاره اى از خوف خدا (از فراز كوه ) به زير مى افتد (اما دلهاى شما نه از خوف خدا مى طپد و نه سرچشمه علم و دانش و عواطف انسانى است ) و خداوند از اعمال شما غافل نيست .

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 301
ماجراى گاو بنى اسرائيل
در اين آيات بر خلاف آنچه تا به حال در سوره بقره پيرامون بنى اسرائيل خوانده ايم كه همه به طور فشرده و خلاصه بود، ماجرائى به صورت مشروح آمده است ، شايد به اين دليل كه اين داستان تنها يكبار در قرآن ذكر شده ، بعلاوه نكات آموزنده فراوانى در آن وجود دارد كه ايجاب چنين شرحى مى كند، از جمله : بهانه جوئى شديد بنى اسرائيل در سراسر اين داستان نمايان است ، و نيز درجه
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 302

ايمان آنان را به گفتار موسى مشخص مى كند و از همه مهمتر اينكه گواه زنده اى است بر امكان رستاخيز.
ماجرا (آنگونه كه از قرآن و تفاسير بر مى آيد) چنين بود كه يك نفر از بنى اسرائيل به طرز مرموزى كشته مى شود، در حالى كه قاتل به هيچوجه معلوم نيست .
در ميان قبائل و اسباط بنى اسرائيل نزاع درگير مى شود، هر يك آن را به طايفه و افراد قبيله ديگر نسبت مى دهد و خويش را تبرئه مى كند داورى را براى فصل خصومت نزد موسى مى برند و حل مشكل را از او خواستار مى شوند، و چون از طرق عادى حل اين قضيه ممكن نبود، و از طرفى ادامه اين كشمكش ممكن بود منجر به فتنه عظيمى در ميان بنى اسرائيل گردد موسى با استمداد از لطف پروردگار از طريق اعجاز آميزى به حل اين مشكل چنانكه در تفسير آيات مى خوانيد مى پردازد.

جمله از ((خدايت بخواه )) كه در خواسته هاى آنها چند بار تكرار شده يكنوع اسائه ادب و يا استهزاء سر بسته در آن نهفته است مگر خداى موسى (عليه السلام ) را از خداى خويش جدا مى دانستند؟

نكته ها
1- پرسشهاى فراوان و بيجا
بدون شك ((سؤ ال )) كليد حل مشكلات و بر طرف ساختن جهل و نادانى است ، اما مانند هر چيز اگر از حد و معيار خود تجاوز كند، و يا بى مورد انجام گيرد،
3- انگيزه قتل چه بود؟
آنچنانكه از تواريخ و تفاسير استفاده مى شود انگيزه قتل در ماجراى بنى اسرائيل را مال و يا مساءله ازدواج دانسته اند.
بعضى از مفسران معتقدند يكى از ثروتمندان بنى اسرائيل كه ثروتى فراوان داشت و وارثى جز پسر عموى خويش نداشت ، عمر طولانى كرد، پسر عمو هر چه انتظار كشيد عموى پيرش از دنيا برود و اموال او را از طريق ارث تصاحب كند ممكن نشد، لذا تصميم گرفت او را از پاى در آورد.
بالاخره پنهانى او را كشت و جسدش را در ميان جاده افكند، سپس بناى ناله و فرياد را گذاشت و به محضر موسى (عليه السلام ) شكايت آورد كه عموى مرا كشته اند!
بعضى ديگر از مفسران گفته اند كه انگيزه قتل اين بوده است كه قاتل عموى خويش تقاضاى ازدواج با دخترش را نمود به او پاسخ رد داده شد و دختر را با جوانى از پاكان و نيكان بنى اسرائيل همسر ساختند پسر عموى شكست خورده دست به كشتن پدر دختر زد، سپس شكايت به موسى (عليه السلام ) كرد كه عمويم كشته شده قاتلش را پيدا كنيد! به هر حال ممكن است در اين آيه اشاره به اين حقيقت نيز باشد كه سرچشمه مفاسد، قتلها و جنايات غالبا دو موضوع است : ((ثروت )) و ((بى بندوباريهاى جنسى )).

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه :307

دليل انحراف و موجب زيان است ، همانگونه كه نمونهاش را در اين داستان مشاهده كرديم .
بنى اسرائيل ماءمور بودند گاوى را ذبح كنند بدون شك اگر قيد و شرط خاصى مى داشت تاخير بيان از وقت حاجت ممكن نبود، و خداوند حكيم در همان لحظه كه به آنها امر كرد بيان مى فرمود، بنابراين وظيفه آنها در اين زمينه قيد و شرطى نداشته ، و لذا ((بقره )) به صورت ((نكره )) در اينجا ذكر شده است .
ولى آنها بى اعتنا به اين اصل مسلم ، شروع به سؤ الات گوناگون كردند، شايد براى اينكه مى خواستند حقيقت ، لوث گردد و قاتل معلوم نشود، و اين اختلاف همچنان ميان بنى اسرائيل ادامه يابد، جمله فذبحوها و ما كادوايفعلون نيز اشاره به همين معنى است ، مى گويد: آنها گاو را ذبح كردند ولى نمى خواستند اين كار انجام گيرد!.
از ذيل آيه 72 همين داستان نيز استفاده مى شود كه لااقل گروهى از آنها قاتل را مى شناختند، و از اصل جريان مطلع بودند، و شايد اين قتل بر طبق توطئه قبلى ميان آنها صورت گرفته بود اما كتمان مى كردند، زيرا در ذيل همين آيه مى خوانيم : و الله مخرج ما كنتم تكتمون : خداوند آنچه را شما پنهان مى داريد آشكار و بر ملا مى سازد)).
از اين گذشته افراد لجوج و خود خواه غالبا پر حرف و پر سؤ الند، و در برابر هر چيز بهانه جوئى مى كنند.
قرائن نشان مى دهد كه اصولا آنها نه معرفت كاملى نسبت به خداوند داشتند و نه نسبت به موقعيت موسى (عليه السلام )، لذا بعد از همه اين سؤ الها گفتند الان جئت بالحق : ((حالا حق را بيان كردى ))! گوئى هر چه قبل از آن بوده باطل بوده است !.
به هر حال ، هر قدر آنها سؤ ال كردند خداوند هم تكليف آنها را سختتر كرد، چرا كه چنين افراد، مستحق چنان مجازاتى هستند، لذا در روايات مى خوانيم

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه :308

كه در هر مورد خداوند سكوت كرده ، پرسش و سؤ ال نكنيد كه حكمتى داشته و لذا در روايتى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) چنين آمده اگر آنها در همان آغاز، هر ماده گاوى انتخاب كرده و سر بريده بودند كافى بود، و لكن شدوا فشدد الله عليهم : ((آنها سختگيرى كردند خداوند هم بر آنها سخت گرفت )).
2- اين همه اوصاف براى چه بود ؟
همانگونه كه گفتيم تكليف بنى اسرائيل در آغاز، مطلق و بى قيد و شرط بود، اما سختگيرى و سرپيچى آنها از انجام وظيفه ، حكم آنها را دگرگون ساخت و سختتر شد.
با اين حال اوصاف و قيودى كه بعدا براى اين گاو ذكر شده ممكن است اشاره به يك حقيقت اجتماعى در زندگى انسانها بوده باشد: قرآن گويا مى خواهد اين نكته را بيان كند كه گاوى كه بايد نقش احيا كننده داشته باشد، ذلول يعنى تسليم بدون قيد و شرط، و باربر و اسير و زير دست نباشد، همچنين نبايد رنگهاى مختلف در اندام آن به چشم بخورد بلكه بايد يكرنگ و خالص باشد.
به طريق اولى كسانى هم كه در نقش رهبرى و احياء كردن اجتماع ظاهر مى شوند و مى خواهند قلبها و افكار مرده را احيا كنند، بايد رام ديگران نگردند، مال و ثروت فقر و غنى ، قدرت و نيروى زورمندان ، در هدف آنها اثر نگذارد، كسى جز خدا در دل آنها جاى نداشته باشد، تنها تسليم حق و پايبند دين باشند هيچگونه رنگى در وجودشان جز رنگ خدائى يافت نشود، و اين افراد هستند

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه :309

كه مى توانند بدون اضطراب و تشويش به كارهاى مردم رسيدگى كرده ، مشكلات را حل نموده ، و آنها را احياء كنند.
ولى دلى كه متمايل به دنيا و رام دنيا است ، و اين رنگ وى را معيوب ساخته ، چنين كسى نمى تواند با اين عيب و نقصى كه در خود دارد قلوب مرده را زنده سازد و نقش احيا كننده داشته باشد.

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه :310

4- نكات آموزنده اين داستان
اين داستان عجيب ، علاوه بر اينكه دليل بر قدرت بى پايان پروردگار بر همه چيز است ، دليلى بر مساءله معاد نيز مى باشد، و لذا در آيه 73 خوانديم كذلك يحيى الله الموتى كه اشاره به مساءله معاد است ، و يريكم آياته كه اشاره به قدرت و عظمت پروردگار مى باشد.
از اين گذشته نشان مى دهد كه اگر خداوند بر گروهى غضب مى كند بى دليل نيست ، بنى اسرائيل در تعبيراتى كه در اين داستان در برابر موسى (عليه السلام ) داشتند، نهايت جسارت را نسبت به او و حتى خلاف ادب نسبت به ساحت قدس خداوند نمودند.
در آغاز گفتند: آيا تو ما را مسخره مى كنى ؟ و به اين ترتيب پيامبر بزرگ خدا را متهم به سخريه نمودند.
در چند مورد مى گويند از خدايت بخواه ... مگر خداى موسى با خداى آنها فرق داشت ؟ با اينكه موسى صريحا گفته بود خدا به شما دستور مى دهد.
در يك مورد مى گويند اگر پاسخ اين سؤ ال را بگوئى ما هدايت مى شويم كه مفهومش آنست كه بيان قاصر تو موجب گمراهى است و در پايان كار مى گويند: حالا حق را آوردى !
اين تعبيرات همه دليل بر جهل و نادانى و خود خواهى و لجاجت آنها مى باشد.
از اين گذشته اين داستان به ما درس مى دهد كه سختگير نباشيم تا خدا بر ما سخت نگيرد به علاوه انتخاب گاو براى كشتن شايد براى اين بوده كه بقاياى فكر گوساله پرستى و بت پرستى را از مغز آنها بيرون براند.
نيكى به پدر
مفسران در اينجا يادآور مى شوند كه اين گاو در آن محيط منحصر به فرد

تفسير نمونه ، جلد1، صفحه :311

بوده است و بنى اسرائيل آن را به قيمت بسيار گزافى خريدند.
مى گويند صاحب اين گاو مرد نيكوكارى بود و نسبت به پدر خويش احترام فراوان قائل مى شد، در يكى از روزها كه پدرش در خواب بود معامله پر سودى براى او پيش آمد، ولى او به خاطر اينكه پدرش ناراحت نشودحاضر نشد وى را بيدار سازد و كليد صندوق را از او بگيرد، در نتيجه از معامله صرفنظر كرد.
و به قول بعضى از مفسران فروشنده حاضر مى شود آن جنس را به هفتاد هزار بفروشد به اين شرط كه نقد بپردازد، و پرداختن پول نقد منوط به اين بوده است كه پدر را بيدار كند و كليد صندوقها را از او بگيرد، ولى جوان مزبور حاضر مى گردد كه به هشتاد هزار بخرد ولى پول را پس از بيدارى پدر بپردازد! بالاخره معامله انجام نشد.
خداوند به جبران اين گذشت جوان معامله پرسود بالا را براى او فراهم مى سازد.
بعضى از مفسران نيز مى گويند: پدر پس از بيدار شدن از ماجرا آگاه مى شود و گاو مزبور را به پاداش اين عمل به پسر خود ميبخشد كه سر انجام آن سود فراوان را براى او به بار مى آورد.
پيامبر اسلام در اين مورد مى فرمايد: انظروا الى البر ما بلغ باهله :((نيكى را بنگريد كه با نيكو كار چه مى كند ؟!)).

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:44 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

کيک بهشتی مادربزرگ

 

       به نام خدا

تذکر: به اميد خدا قرار در اين وبلاگ مطالب اعتقادی نوشته بشه ان شاءالله ولی بدليل اينکه جمع آوری مطالب زمان ميبره، اين داستان کوتاه رو گذاشتم که وبلاگ خالی نباشه...

کيک بهشتی مادربزرگ

پسر کوچکی برای مادربزرگ توضيح ميدهد که چگونه همه چيزها ايراد دارند: مدرسه، خانواده، دوستان و...    در اين هنگام مادربزرگ که مشغول پختن کيک است، از پسر کوچولو ميپرسد که آيا کيک دوست دارد و پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است.  ــ روغن چطور؟  ــ نه!  ــ و حالا دو تا تخم مرغ.  ــنه! مادربزرگ.  ــ آرد چي؟ از آرد خوشت می آيد؟ جوش شيرين چطور؟ ــ نه مادربزرگ! حالم از آنها بهم ميخورد.

ــ بله همه اين چيزها به تنهايی بد به نظر ميرسند. اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند، يک کيک خوشمزه درست ميشود. خداوند هم به همين ترتيب عمل ميکند. خيلی از اوقات تعجب ميکنيم که چرا خداوند بايد بگذارد ما چنين دوران سختی را بگذرانيم. اما او ميداند که وقتی همه اين سختيها را به درستی در کنار هم قرار دهد، نتيجه، هميشه خوب است! ما تنها بايد به او اعتماد کنيم، در نهايت همه اين پيشامدها با هم به يک نتيجه فوق العاده ميرسند.

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:42 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

به نام خدا

شخصی از علی(عليه السلام) پرسيد: بالا بردن دست در تکبير اول نماز چه معنی دارد؟  فرمود: يعنی خدا بزرگ و يکی است و مثل و مانند ندارد و به انگشتان لمس و به حواس درک نميشود.  مرد پرسيد: گردن کشيدن در رکوع چه معنی دارد؟  ــ يعنی به خدا ايمان آوردم حتی اگر گردنم را بزنند.  پرسيد: سجده اول برای چيست؟  ــ يعنی خدايا ما را از زمين خلق کردی و معنای سر برداشتن از آن اينست که ما را از زمين بيرون خواهی آورد.  باز پرسيد: گذاشتن پای راست در کف پای چپ در تشهّد برای چيست؟  ــ يعنی خدايا باطل را نابود و حق را برپادار.  پرسيد: سلام پيش نماز چه معنی دارد؟  ــ پيشنماز از طرف خدا به جماعت ميگويد روز رستاخيز از عذاب خدا ايمن هستيد. 

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:41 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

وصف خدا از زبان علی(عليه السلام)

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

کسی به غير از اميرالمومنين علی(عليه السلام) نفرمود: ((سَلوُنی قَبلَ اَن تَفقدُونی))...از من بپرسيد قبل از آنی که مرا از دست دهيد.

 

آورده اند زمانی که مردم به علی(عليه السلام) دست بيعت دادند، مردی به نام ذعلب، که سخنی فصيح و قلبی شجاع داشت، از جای برخاست و گفت: پسر ابوطالب، اکنون بر مسندی بزرگ تکيه زده است، و من امروز با پرسشی که از او خواهم کرد، وی را شرمنده ميکنم.  پس به آن حضرت گفت: اميرالمومنين! آيا پروردگارت را ديده ای ؟  حضرت فرمود: ای ذعلب! من پروردگاری را که نديده باشم، نمی پرستم.  ذعلب گفت: خداي را چگونه ديده ای؟ برای ما بازگو.  فرمود: وای بر تو ای ذعلب! چشمها نتوانند او را ببينند اما قلبها با دارا بودن حقايق ايمان بر ديدن او توانايند. وای بر تو ای ذعلب! پروردگار من ، با اوصافی همچون دوری و نزديکی و حرکت و سکون و ايستادن و آمدن و رفتن، توصيف ناشدنی است. او لطيف است اما با لطف، وصف نميشود. عظيم و بزرگ است اما با عظمت، توصيف نميشود. کبير است اما با صفت کبری نميتوان توصيف کرد. با جلالت است اما با غلظ و سختی وصف ناشدنی می نمايد. مهربان و رئوف است ولی نميتوان او را با صفت رقت و دلنازکی، وصف کرد. او بدون آنکه او را بپرستند، مورد پرستش است و بدون آنکه احساس شود به درک درمي آيد. گوينده و سخنگوست ولی نه با لفظ. او بدون آنکه با اشياء در آميزد، با آنهاست. و بدون آنکه از آنها جدا شود، بيرون از آنهاست. برتر از هر چيز است ولی نميتوان به او برتر گفت و پيشاپيش همه چيز است ولی نميتوان او را جلو گفت. در اشياء داخل است اما نه مانند در هم شدن اشياء به يکديگر و خارج از اشياء است ولی نه مانند بيرون بودن شیء از شیء ديگر. ذعلب با شنيدن اين سخنان فريادی کشيد و از هوش رفت. چون به خود آمد گفت: خدای را سوگند! تاکنون چنين پاسخی نشنيده بودم و به خدا هرگز برای شنيدن اين جواب آمادگی نداشتم.

سپس حضرت علی(عليه السلام) فرمود: پيش از آنی که مرا از دست بدهيد، مشکلات خود را از من پرسش کنيد. آنگاه مردی برخاست و به آن حضرت گفت: ای اميرالمومنين! مرا به کاری راهنمائی فرمای که چون آن را به انجام رسانم، خدايم مرا از آتش خلاصی دهد. آن حضرت فرمود: ای مرد! گوش دار، سپس بفهم و آنگاه يقين بياور. دنيا بر سه پايه استوار است. دانشمند ناطقی(متفکری) که به دانش خود جامه عمل مي پوشاند. انسان ثروتمندی که از دادن مال خود به دينداران، بخل نمي ورزد. و فقيری که صابر است.  پس هرگاه دانشمند، علم خود را نهان دارد و ثروتمند از اعطای مالش بخل ورزد و فقير عنان صبررا از کف وانهد، آنگاه زمان عزا و سوگ است.  ای پرسنده بدان که مردم بر سه دسته اند: زاهد، صابر، راغب.  زاهد کسی است که به چيزی که دنيا به او اعطا می کند، دل خوش نميدارد و شاد نميشود و بر آن چيزی که از کف ميدهد، اندوه نمي گسارد. و صابر کسی است که به دل، دنيا را ميخواهد و چون قسمتی از آرزوهای خود را تحقق يافته ببيند، از دستبرد به آنها خودداری می کند، چرا که از عواقب نافرجام آنها، آگهی دارد. و راغب آن کسی است که از حلال و حرامی که به او مِرسد باکی ندارد.

برگرفته از سايت: www.imamalinet.net

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:40 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

اثبات وجود امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشريف) از نظر عقل

بسم الله الرحمن الرحيم

سخنران: استاد مرتضی مخملباف              محل سخنرانی: کانون آموزش قرآن و تجويد(ميقات القرآن)

آدرس: تهران_خيابان قزوين_خيابان قلمستان(جواديان)_  پلاک ۱۹۷           شماره تماس:۵۳۷۰۵۱۷   

جلسه اعتقادات: شنبه ها قبل از نماز مغرب و عشاء (حضور برای عموم آزاد است)

بحثی که در خدمت شما هستيم، درباره امامت خاصه می باشد که بعد از امامت عامه وجود دارد و مبحث امامت خاصه اختصاص دارد، فقط و فقط به مباحثی پيرامون دوازدهمين پيشوای شيعيان جهان حضرت بقِية الله الاعظم (ارواحنا لتراب مقدمه فداه). بايد دانست که به اين مباحثی که پِيرامون حضرت مهدی(عج) مطرح ميشود، مهدويت هم ميگويند. اما برای اثبات امام عصر(ارواحنا له الفداه)، ما از دو ديدگاه بايد به اين قضيه نگاه کنيم. يکی ديدگاه عقلی و ديگری ديدگاه شرعی. که ديدگاه شرعی به دو بخش تقسيم ميشود يکی بخش قرآنی، ديگری بخش روائی يا حديثی.  و آنچه ما در اين بحث به آن ميپردازيم، از منظر عقل مي باشد.

و اما امام به معنای پيشوا آمده و امام به کسی ميگويند که مردم در گفتار و کردار و پندار، پيرو او باشند. و ميدانيد که مقصود از امام در بحث امامت، اين است که امام به کسی گفته ميشود که نائب حضرت خاتم الانبياء(صلی الله عليه و آله) باشد. و همانند آنحضرت(ص) پِيشوا و رئيس امور دين و دنيای مردم هستند. و بايد دقت شود که کسی که از سوی خدا برگزيده ميشود نه فقط در امور دين، بلکه در امور دنيوی مردم هم، رئيس و پيشوا هستند.خب در اينجا چند مطلب وجود دارد که بايد به آنها توجه شود. يکی از اين مطالب اين است که آيا نبی اکرم(ص)، اصلا نيازی هست که به فرمان خداوند متعال، جانشين يا جانشينانی برای بعد از خود به مردم معرفی کند و يا نه؟ و با وجود قرآن کريم بعنوان يک معجزيه باقيه ديگرآيا آن کتاب برای مردم کافی است و نيازی به جانشين نيست؟ يعنی همان شعار معروف حَسبُنَا کِتَابَ الله . يعنی کتاب خدا ما را کافي است. خب اگر بخواهيم پيرامون اين شعار بحث کنيم بايد بگوييم که با اين که اين مطلب، مطلب ناقصی است يعنی در واقع يک بال قضيه است و بال ديگر آن عترت(عليهم السلام) است، ولی خود آنهايي که اين شعار را عَلَم کردند به آن در زمان حضرت رسول(ص) عمل نکردند. و اين شعار دستاويز عده ای قرار گرفت برای رسيدن آن عده به جاها و پستهائی که برای خود در نظر گرفته بودند. حال اين سوال برای هر وجدان بيداری پيش می ايد که آنها که اين شعار را جاری کردند، چرا خود به آن عمل نکردند؟ و سوال ديگری که بلافاصله پيش ميايد اينکه اگر اينها به آن عمل ميکردند چه بايد ميکردند؟ جواب اينکه خب اگر به اين شعارعمل ميشد بايد که همه کتاب خدا را پيش رو می گذاشتند و به آن عمل ميکردند پس چرا اين کار را نکردند؟!! و در ثقيفه جمع شدند، شوری گرفتند و خليفه و جانشين تعيين کردند؟!! مگر نه اينکه طبق همان شعار، کتاب خدا کافی است پس چرا جانشين تعيين کردند؟!!. پس معلوم ميشود که خودشان هم اين شعار را قبول نداشتند و همانطور که عرض شد برای دستيابی به همان منافع و مَناسبی که برای خود در نظر گرفته بودند، دست به اين کار زدند. حال اگر در جواب ما بگويند که نه آقا خليفه هم بايد باشد که مثلا: دستور خدا را در ميان مردم عملا پياده کند. خب ما اين سوال را از آنها ميپرسيم که آيا اين خليفه و جانشين رو خود خدا برای مردم انتخاب کند بهتره يا اينکه مردم برای خودشان؟ آيا رسول خدا(صلی الله عليه و آله) اين خليفه رو با علم و درايت و قدرت و تدبير و حکمت و فهم وشعور بالا، انتخاب کند بهتره يا بنده و شما انتخاب کنيم؟ خب اگر اينها بگويند که آقا ما خودمان انتخاب ميکنيم، بهتره.  خب ما اينجا داريم بحث عقلی ميکنيم ديگه و بايد گفت که هيچ عقل سالمی اين را قبول نميکند که مخلوق رو دست خالق بلند شود. و از نظر عقلی اين عمل باطل و مذموم است. و بايد که اين انتخاب از جانب خداوند متعال باشد زيرا اوست تنها، که حکيم است و از باطن ها خبر دارد.

حال اگر عده ای ديگر بگويند که آقا همان شعار حسبنا کتاب الله صحيح و اصلا جانشين و خليفه نياز نيست، بايد در جواب گفت که اين حرف هم از نظر عقلی مذموم و رد ميباشد. زيرا مثل اين است که کتاب طب را بگذاريم وسط و بگوييم هر کس که ميخواهد پزشک شود، بيايد و برود خودش بخواند و پزشک شود، بدون اينکه مربی داشته باشد. پس نتيجه اينکه کتاب خدا هم نياز به مربی دارد و اگر خدا اين کار را نکرده باشد، نقض غرض کرده. يعنی خداوند، قرآن را که برای هدايت نازل فرموده را، نخواسته که مردم صد در صد از آن مطلع شوند و هدايت کامل يابند. در حالی که همه عقلا و حکما ميگويند که در پروردگار، نقض غرض راهي ندارد. پس اگر گفته شود که خداوند اصلا مربي و معلمی انتخاب نکرده و معرفی ننموده و يا آن را به دست مردم سپرده که هرکس ميخواهد، برود خودش انتخاب کند، اين عمل از نظر عقلی باطل و رد ميباشد و با اين کار مردم، گمراه ميشوند و همينی ميشود که الان در ميان مسلمانان ديده ميشود که اين بيش از يک ميليارد مسلمانی که الان روی کره زمين زندگی ميکنند، حتی بر يک مذهب هم نيستند و بر مذاهب مختلف هستند. يعنی آيا ميشود که حق بيش از يکی باشد؟!! نه. معلوم است که حق و حرف واقع، هميشه يکی است نه چند تا. خب خداوند متعال که عادل و حکيم است، پس چرا اين تعدد مذهب اتفاق افتاده؟!! جواب اينکه، استفاده مردم از انتخاب خود، بجای انتخاب خداوند برای مردم، سبب اين قضيه شده است و يا همان قضيه حسبنا کتاب الله.  پس نتيجه مهم اينکه عقل حکم ميکند که پروردگار متعال، بعد از پيغمبر خودش، جانشين بعد از پيغمبر، نه تنها يک نفر، بلکه به تعدادی بايد قرار دهد که در اين عالم، آدمی وجود دارد و زندگی ميکند. تا در کنار کتاب خدا يک مربی و معلم برای تبيين و تفسير آن وجود داشته باشد. زيرا کتاب قرآن که به عنوان معجزيه باقيه ميباشد و برای هر عصر و زمانی است، در هر عصر و زمان، نياز به مبين و مفسر دارد و مردم هر دوره که تغيير دوره ها، بدليل پيشرفتهای علمی و غيره...مثل ايجاد تکنولوژی، در آن مشهود است، نياز به کسی دارند که پرسشها و سوالاتی که در اذهان آنها ايجاد ميشود را پاسخگو باشند.

و اما مطلب آخری که ذکر ميکنيم اين است که علمای علم عقائد، موضوعی را به عنوان قاعده لطف خدا، مطرح ميکنند. اين موضوع از آنجا گرفته شده که خداوند متعال در قرآن کريم ميفرمايد: که من نسبت به مردم(ناس) رحيمم. چون ناس آمده، يعنی نسبت به همه مسلمانها، مومنين و تمام بشر کلا، رحيمم، لطف دارم، لطيفم. و يا ميفرمايد که الله لطيفٌ بعباده . و يا هوالغفورالرحيم... من مهربانم، از پدر و مادر به اينها مهربانترم، از رگ گردن به اينها نزديک ترم. ديگه اوج اين مهربانی ميرسد  به اين آيه شريفه که: کَتَبَ رَبُکُم عَلیَ نَفسِهِ الرَحمَة: پروردگار شما بر خودش حتم و واجب کرده که بر شما بندگان، مهربان باشد. پس اصلا بر خودش واجب کرده که مهربان باشد. چونکه ميخواهد مهربان باشد، ميايد ارسال رسل ميکند، انزال کتب ميکند و اين را اگر وسط راه رها بکند و رسولی، کتابی و جانشين رسولی، تعيين نکند، خب ميگوييم که اين مهربانی ديگه قطع شده است. و نميخواهد ديگه، مهربان باشد. و اويي که بر خود حتم و لازم کرده که بر بندگانش مهربان باشد، نميخواهد که بندگانش از اين سعادت و نيک بختی جدا شوند و وارد جهنم شوند بلکه ميخواهد همه وارد بهشت شوند، نيک بخت و سعادتمند شوند. معنی مهربانی اينه ديگه. پس برای اينکه اين مسير نيک بختی بشر ادامه پيدا کند نياز به اين است که کتاب خدا که نياز به مربی دارد، پس خدا، مربی آن را هم تعيين کند. اين را علمای علم عقائد به عنوان قاعده لطف خدا، بيان ميکنند و اين قاعده ايجاب ميکند که خداوند برای آخرين نفری هم که روی کره زمين هست، فرستاده ای داشته باشد، يا جانشين فرستاده ای داشته باشد.                           والسلام.

توجه:  ان شاءالله در يادداشت بعدی به اثبات وجود امام عصر(عج) از ديدگاه شرع(قرآن و احاديث) ميپردازيم.

 

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:40 AM |
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

تولدامام زمان(عج):

 

 

حکیمه  هرگاه خدمت امام حسن عسگری میرسید دعا می کرد

 خداوندبه او فرزندی عطا فرماید میگوید یک روز مطابق عادت به

 دیدار امام رفته بودم همان دعا را گقتم  حضرت فرمود : فرزندی

را که دعا می کنی خدا به من عنایت فرماید امشب به دنیا می اید .

نرجس همسر امام جلو آمد تا کفش من را درآورد گفت بانوی من

کفشت را به من بده .گفتم سرورم به خدا سوگند نمی گذارم کفش مرا

در اوری به من خدمت کنی من تورا خدمت می کنم.امام سخن مرا

شنید وگفت عمه خدابه

تو پاداش نیکو دهد .تا غروب نزد او بودم و کنیز را صدازدم وگفتم

 کفشهایم را بیاور تا من بروم امام فرمود عمه امشب پیش ما بمان

چون مولودی که نزد خداوند متعال است امشب به دنیا می اید تا

 خدابه به وسیله او زمین را پس از مردن زنده کند .عرض کردم

 سرورم از چه کسی متولد می شود من در نرجس اثری از حمل

 نمی بینم؟

فرمود از نرجس نه غیراو من برخاستم ونرجس را جستجو کردم وهیچ اثری در او نیافتم بسوی امام بازگشتم

واورا از کار خود اگاه ساختم امام تبسم کرد وفرمود سپیده دم بر تو آشکار می شود که او فرزندی دارد زیرا اونیز مانند مادرموسی است که حمل او آشکار نبود چون فرعون در جستجوی موسی شکم زنان حامله را می درید واین طفل من همچون موسی (ع)است . حکیمه می گوید من تا سپیده دم مراقب نرجس بودم و او با آرامش نزد من خوابیده بود وهیچ حرکتی نمی کرد تا در پایان شب وبه هنگام طلوع افتاب هراسان ازجا بلند شد من اورا در آغوش گرفتم ونام خدا را خواندم امام از اتاق دیگر صدا زد سوره انا انزلناه را بخوان وبر او بدم ومن

خواندم واز حال او جویا شدم .گفت انچه مولایم به تو خبر داد آشکار شد ه است .من همچنان که به خواندن اناانزلناه ادامه دادم  در این هنگام از درون شکم مادر جنین با من هم صدا شد وهم چنان که من می خواندم اونیز با من می خواند وبر من سلا م کرد سخت هراسان شدم امام فرمود :

 

ازامر خداوند متعال تعجب نکن. خدای متعال ما ائمه را در کوچکی به حکمت گویا نموده ودر بزرگی حجت روی زمین قرار می دهد هنوز سخن امام تمام نشده بود که نرجس از نزد من ناپدید شد چنانکه پرده ای بین من و او آویختند که اورا نمی دیدم فریاد کشیدم وبه سوی امام دویدم.

امام فرمود: عمه بازگرد اورا در جایش خواهی یافت بازگشتم وطولی نکشید که حجاب بین من او برطرف شد ونرجس را دیدم چنان غرق نور است که چشمم رااز دیدنش می پوشاند وپسری را که متولد شده بود دیدم که در

سجده است وبه زانو افتاده و انگشتان سبابه را بلند کرده ومیگوید :

 

((أشهد أن لا الا الله وحده لا شریک له وان جدی محمداً رسول الله صلی الله علیه واله وأن ابی امیر المومنین ))

آ نگاه بر امامت یکایک امامان تا خودش را گواهی دادوگفت بار خدایا میعاد مرا عملی ساز وکارم را به سرانجام برسان وگامم را استوار بدار وزمین را به وسیله من پر از عدل و داد کن .........

 

صفات ظاهری امام زمان :

 

 

همانا روایت شده که آن حضرت شبیه ترین مردم است به حضرت رسول درخلق وخلق وشمائل اوست.در شمائل آن حضرت است که آن جناب ابیض است که سرخی به او امیخته وگندم گون است که عارض شود اورا زردی از بیداری شب وپیشانی او  فراخ وسفیدوتابان است و ابروانش بهم پیوسته و نیکو روست ونور رخسارش چنان درخشان است که مستولی شده بر سیاهی محاسن شریف و سر مبارکش, گوشت روی مبارکش کم است بر گونه راستش خالی است که پنداری ستاره ایست درخشان میان دندانهایش فاصله است چشمهایش سیاه وسرمه گون ودر سرش علا متی است, میان دو کتفش عریض است ودر شکم پا مانند جدش امیرالمومنین است. و وارد شده است که:

(( المهدی طاووس أهل الجنته وجهه کالقمر الدری علیه جلا بیب النور .))

یعنی: حضرت مهدی علیه السلام طاوس اهل بهشت است چهره اش مانند ماه در خشنده است و بر بدنش جامه ها از نور است .

 

((لیس بالطویل الشامخ ولا با لقصیر اللا زق ))

 

نه دراز و بی اندازه ونه کو تاه و به زمین چسبیده است

 

((بل مر بوع القامه مدور الهامه ))

 

قامتش متعدل وسر مبارکش مدور است, هیئت نیک خوشی دارد که هیچ چشمی هیئتئ به آن اعتدال ندیده است

.

شیخ صدوق روایت کرده از ابوالصلت هروی که گفت :گفتم به حضرت رضا (ع) که علام امام زمان هنگام ظهور چیست؟ فر مود علامتش این است سنش زیاد است ولی جوان ا ست به طوری که بیننده گمان می کند که چهل سال یا کمتر از آن را دارد.  رسول الله است که همراه آن حضرت است

 

 علامات ظهور :

 

در آخرین حجی که پیامبر انجام دادند دست بر حلقه درب کعبه نموده وبه ما گفتند : قبل از قیام امام زمان حاکمان ظلم و جور را پیشه خود می کنند و وزیرانشان به فسق آلوده می شوند و عرفا به ظلم دست می زنند و امنیان به مردم خیانت می کنند . در آن هنگام اقوامی حکومت می کنندکه چون مردم دم زنند کشته می شوند و اگر ساکت بمانند همه چیزشان را مباح شمارند کندن موهای مردم وکشیدن ناخن های مردم را حق خود می دانند وحرمتشان را لگد مال می کنند وخونهایشان را می

ریزند ودلهای مردم را از ترس و رعب پر می کنند ونمی بینی مردم را مگر ترسان و لرزان در سوره قمر آیه یک خداوند فرموده: نزدیک شد روز رستاخیز وماه شکافته شد؟ رسول خدا فرمود ند: آنوقت هنگام ظهور امام قائم(ع) است .

امام محمد باقر (ع) می فرماید : کار به حدی سخت می شود تا آنکه انسان صبح و شب آرزوی مرگ می کند به خاطر جنایتها ی بزرگی که از افرادی چون سگهای درنده می بیند .

از علائم دیگر: زنده شدن مردگان است به طوری که مردم آنها را می شناختند2:  زمین لرزه در بغداد3: مردها مثل زنها و زنها مثل مردها لباس میپوشند

ظهور آیات غریه وعلامات سماویه وارضیه برای مو فورالسرور آن حضرت که برای تولد وظهور هیچ حجتی نشده بلکه در اصول کافی روایت شده از امام صادق علیه السلام که:                                                                               

((سنریهم آیا تنا فی الا فاق وفی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق ))

 

یعنی زود است بنمائیم آنها را آیات خود در آفاق واطراف ودر تنها یشان تا روشن شود ایشان راکه آن حق است,  تفسیر فرمود به آیات وعلامات قبل از ظهور آن حضرت وتبین حق را به ظهور قائم علیه السلام و فرمود که آن حق است از نزد خداوند عزوجل که می بینید آنراو از خروج انجنب وآن آیات و علامات بسیار است بلکه بعضی ذکر کردند قریب به چهار صد است

 

علامات  ظهور (قیام حسینی )

 

حضرت امام صادق (ع) خبر از قیام جوانمرد ی  دلاور از دود مان امام حسین می

دهد امام دوم شیعیان که مهمترین قبل از حرکت جهانی امام عصر است که در زمینه حرکت جهانی امام عصر است که زمینه حرکت و قیام را فراهم میکند

سپس  قیام می کند سید حسنی آن جوا نمرد نورانی که از حوالی دیلم است و با صدایی رسا از کنار ضریح فریاد می کشد :ای خاندان احمد :  اجابت کنید مرد دلسوخته را پس در این هنگام گنجهای خداوند در طالقان او را اجابت می کنند و چه گنجهایی نه از طلا  نقره بلکه مردانی مثل فولاد آبدیده برروی اسبهای سیاه و سفید که در دستهایشان سلا ح است وبی امان  ظالمان را می کشد تا اینکه وارد کوفه شود .

از محل خود تا کوفه را از ظلم پاک می کند مردم ازاواطاعت می کنندواومانند سلطان عادلی حکومت می کند و هنگامی که با سپاهیان و یاران خود در کوفه است به او خبر می دهند که امام قائم با یاران وپیروان خود به نواحی کوفه آمده است   سید حسنی با لشکریان خود با امام ملا قات می کند وسید حسنی امام را می شناسد امام برای آنکه به یاران وپیروان  خود امامت و فضائل خود را ثابت کند آشنایی خود را آشکار نکرداواز امام می خواهد که دلایل امامت ومواریثی را که از پیا مبران نزد اوست ارائه دهد و امام  ارائه نموده و معجزاتی آشکار می نمامد سید حسنی و پیروانش با امام  بیعت می کنند .

 

علامات ظهور :(خروج سفیانی )

 

از جمله علامات ظهورامام زمان خروج سفیانی است .طبق پاره ای از روایات سفیانی مردی اموی است که از نسل یزید بن معاویه بن ابی سفیان بوده وی از پلید  تر ین مردم است، نام آن عثمان بن عنبسه  است که با خا ندان  نبوت و امامت و شیعیان دشمنی دارد  .

او مردی است با چهره سرخ و چشمان کبود و آبله رو و بد منظرو ستمگر و خیانتکار است در شام سابق قیام می کند و به سرعت  پنج  شهر را تصرف می کند و با سپاهی  بزرگ به سوی کوفه در عراق می آید و در شهر عراق به خصوص  نجف و کوفه جنایات بزرگی را مر تکب  می شود وی سپاهی به سوی مدینه در عر بستان  می فرستد که در آنجا به قتل و غارت می پر دازند وقتی سپاه سفیانی به مکه می رود در بیابانی بین مدینه و مکه  به فرمان خدا وند به زمین فرود می روند آنگاه امام قائم پس از جریانی از مکه به مدینه واز مدینه به عراق و کو فه می آید سفیانی  از آنجا به شام و دمشق  فرار می کند و امام سپاهی را به تعقیب او روانه نموده که سر انجام او را در بیت المقدس هلاک می کنند و سر از تنش جدا می کنند .

یکی از علامات مشهور ندای آسمانی است که پس از ظهو ر امام غا یب  در مکه بانگی بسیار مهیب و رسا از آسمان شنیده می شود که امام را با اسم و نسب به همگان معرفی می کند و این  ندا از آیا ت الهی است در این  ندا به مردم تو صیه می شود که با امام بیعت کنید تا هدایت شوید و مخالف حکم او عمل نکنید که گمراه

می شویدو ندای دیگری قبل از ظهور صورت می گیرد که برای تثبیت حقا نیت حضرت علی و شیعیان است .

هدیه دادن به امام زمان (عج):

حسن بن فضل یمانی روایت می کند که به سامره آمدم از ناحیه امام برای من کیسه

ای که دران چند دینار و دو پارچه بود آمد من آنها را پس فرستادم و گفتم  منزلت

من نزد آنان همین  است و تکبر کردم بعد پشیمان شده و نامه ای نوشتم و عذر  خواهی کردم و اسغفار نمودم و در خلوت با خود گفتم به خدا سوگند اگر آن هدیه را دوباره به من باز گرداند آن را نمی گشایم و خرج نمی کنم تا نزد پدرم ببرم که اواز  من دانا تر  است از ناحیه امام یه فرستاده پیام آورد که تو کار نادرستی کردی که به حسن بن فضل یمانی نگفتی ما گاهی با دو ستان و پیروان خود چنین می کنیم و گاهی آنها از ما چیزهایی می خواهند تا به آن تبرک جو یند  .

 ابن فضل به من پیام امام را آ ورد که تو خطا کری وهدیه و احسان مارا نپذیرتی ولی  چون از طلب آمرزش نمودی خداوند تر ا می بخشاید و چون نیت و تصمیم  تو آان است که در دینارها تصرف نکنی و در سفر هم خرج نکنی بنا براین آنها را دیگر نفرستادیم ولی پارچه  را لازم داری که با آنها محرم شوی .

دعای امام زمان :

دعای امام همواره مستجاب و مایه خیرو برکت است  در روایت است که علی بن حسین با بویه که با دختر عموی خود ازدواج نموده بود دارای فرزند نمی شد  نامه ای به امام زمان نوشت و از آن حضرت خواست که دعا بفرماید تا خدا به او فرزندی فقیه عنایت کند  از طرف امام پاسخ آمد که از همسر فعلی خود صاحب فرزند نخواهی شد ولی به زودی با کنیزی ازدواج می کنی که از او صاب دو پسر فقیه می شوی ابن بابویه سه پسر پیدا کرد محمد حسین حسن  محمد و حسین دو ققیه بسیار مشهور زمان خود هستندمحمد یا شیخ صدوق رحمه الله علیه معروف به ابن بابویه از علمای بزرگ شیعه است که با دعای آقا امام زمان متولد شده و صا حب تالیفات بسیار ارزشمند است که حدود 300 جلد تالیف از او مانده همچون.  (من لا یحضره  الفقیه – خصال – کماالدین )

آنها در نقل روایات و احادیث شهره اند . پیامبر اسلام درباره امام زمان می فرماید: همانا علی بعد از من امام امت من است و قائم منتظر که از اولاد اوست وقتی ظهور کند زمیین را پر ازعدل و داد می سازد همانطور که ظلم و جور پر شده است سوگند به آنکه مرا به بشیر و نذ یر بر انگیخت مسلماً آنانکه در غیبت او ثابت  بمانند از اکسیر نایاب ترند .

غیبت امام قائم برای مومنان امتحان و باعث هلاک کافران می شود این امر از امور الهی وسری از اسرار خداست که بر بندگانش پنهان داشته از شک درآن بپرهیزید که شک در امر خدای متعال کفر است از حضرت علی (ع)  که میفر مایند: برای قائم ما یبت و حیرتی است. گروهایی گمراه می شوند و گروهایی دیگر به هدایت می رسند .

حضرت ولی عصر د رزمین خدااست و انتقام گیرنده از دشمنان خداوند .مثال او مثل خضر وذو القرنین است در طول غیبت آنها . غیبت او آن چنان طولانی خواهد

بود که بسیاری ازمتقدان به او از این عقیده بر می گردند و تنها کسانی که پیو ند شان با ولایت ائمه قوی است و قلبشان پر از ایمان است روح القدس تائید می گردند باقی می مانند . در میان 313  نفر از یاران امام زمان که هسته مرکزی ارتش نیرومند اسلام را در زمان خود تشکیل خواهد داد 50 نفر زن هستند نقش آنان همچون زنانی است که در زمان پیامبر برای زخم بندی مجروحین وپرستاری بیماران حتی گاهی به عنوان دفاع اسلحه در دست گرفته و با دشمن می جنگید ند  امام صاددق فرموده اند: وقتی حضرت قائم ظهور می کند از مکه به کوفه می آید و

                                                   

در مسجد کوفه که یارانش اطراقش را گرفته اند شیطان به حضورآ ن حضرت رسیده و زانوی عجز به زمین زده و می گوید  ای وای از این رور

امام صادق فرموده اند: وقتی حضرت ما بیاید خداوند اورا به سه لشکر یاری کند 1:لشکر فرشتگان  2:لشکر مومنان  3:رعب وبیم که در دل دشمن افکنده  میشود

دروز 10محرم روز عاشورا وقتی امام حسین به شهادت رسید آسمانها و زمین و هر چه بر آنهاسا با  فرشتگان نالیدند و گفتند پروردگارا به ما اجازه  بده خلق را هلاک کنیم و از صفحه روزگار بر اندازیم برای اینکه حرام تو را حلال شمردن و بر گزیده تو را کشتند  .

خداوند به آنها وحی کرد ای فرشتگانم وای آسمان و زمین آرام گیرید  سپس یک  پرده از پرده ها را عقب  زد پشت آن پرده محمد و دوازده امام بودندوآنگاه دست قائم را از میان آنها گرفت و سه بار فرمود: 

 یا ملائکتی و یا سماواتی و یا ارضی بهذا انتصر لهذا ای فرشتگانم و ای

آسمانها وای زمینم به سبب حضرت مهدی انتقام خون حسین را می گیرم .

امام حسین در روز عاشورا به یا را نش فرمود بهشت بر شما بشارت باد سوگند به خداپس از ماجای ما و بعد از مدتی خداوندماو شما را زنده می کند و به صحنه می آورد تا قائم ما ظهور کند او از ستمگران انتقام می کشد من و شمازنجیرها و بندها و انواع عذابها را که ستمگران را به

وسیله آنها عذاب می کند می بینیم و فرمودند قائم ما دوره طولا نی غایب می گردد سپس آشکار شده و جهان را که  پر از ظلم و جور شده را پر از عدل و داد میکند

طبق روایات امام مهدی شبهای جمعه به کربلا رفته و کنار قبر سید الشهدا و شهیدان کربلااز آنها یاد می کند نخستین کسی که در هنگام ظهور آقا امام زمان زمان برایش شکافته شده و رجعت می کند امام حسین است که به همراه چهل هزار نفر که قران به گردن آویختهاند و شمشیر به دست دارند به حضور امام مهدی می آیند و پس از شناسایی نخست امام حسین و یارانش با امام زمان بیعت می نمایند.

 

روایت شده از احمدبن راشد که می گو ید با یکی از دوستان که در سفر حج بودیم  جوانی را دیدیم که لباس خوب و زیبایی به تن دشت و کفشهای زرد در پا به قدری تمیز بود که گرد سفر بر آنها نشسته بود در این زمان بود که شخصی نزد جوان آمده و از او تقاضای کمک کرد و آن جوان خم شد و چیزی از زوی زمین به او داد و تقاضا کننده دعای بسیار برای جوان نمود سپس جوان از آنجا رفت و ناپدید شد وقتی به نزد تقاضاکننده رفتینم و پرسیدیم آن حوان چه چیزی به تو داد،  گفت        ریگهایی از طلا به من داد که حدود بیست مثقال طلا بود آن موقع بود که فهمیدیم آن جوان امام زمان بوده برخاستیم و هر جه جستجو کردیم او را نیافتیم پرسید یم این جوان چه کسی بود گفتند این جوان از طایفه علویان است که هر سال پیاده برای انجام مناسبات حج از مدینه به مکه می آید .

در زمان ملا محمد تقی مجلسی مشهور شهره بود مردی به نام امیر اسحاق استر آبادی رفت علت را پرسید :در پاسخ گفت در یک سالی که عازم مکه شدم با کاروان به محلی رسیدیم که از آن جا تا مکه بیش از 50 فرسخ راه بود من بدلیلی از کاروان عقب ماندم و کاروان را گم کردم از جاده اصلی به جاده دیگر رفتم و

حیران و سر گردان در بیابان ماندم تشنگی شدید بر من غالب  شد به طوری که از زنده ماندن نا امید شدم چند بار فریاد زدم :

صالح مارا به جاده هدایت کنید خدا شمارا رحمت کند ای ابا

ناگهان جوانی را از  دور دیدم که در اندک زمانی به من نزدیک شد جوانی زیبا رو که لباس های تمیز وزیبا به تن داشت وسیمای بزرگان را داشت بر شتری سوار و ظرف آبی همراه او بود بر او سلام کردم جواب سلام مرا داد و گفت: تو تشنه ای گفتم آری و ظرف آب را به من داد و سیرابم کرد سپس فرمود می خواهی به کاروان برسی گفتم آری، مرا بر پشت شتر سوار نمود و به جانب مکه روان شدیم  عادت من این بود که هر روز حرز یمانی را می خواندم پس مشغول خواندن دعا شدم و او ایرادهای مرا می گرفت  و می گفت چنین بخوان چند دقیقه ای نگذشت که به من فرمود اینجا ر ا می شناسی و دیدم د مکه هستم فرمود پیاده شو . وقتی که پیاده شدم او باز گشت و از جلوی من نا پدید شد و در آن مو قع  بود که فهمیدم او امام زمان بوده پس ا ز گذشت 7 روز از این ماجرا کاروان به مکه رسید و کاروانیان که از زنده ماندن من مایوس شده بودند و سپس مرا در مکه دیدند در بین  شهره کردند که من طی لارض کرده ام درمورد شفایافتن توسط مدد امام زمان گفته ها بسیار است از  جمله داستان ابوراحج حمامی است  که روایت شده که ابوراحج از شیعیان مخلص شهر حله و سر پرست یکیاز حمام های عمومی حله بود ازین رو همه مردم شهر او را می شناختند در آن زمان فرماندار حله مردی به نام مر جان صغیر بود به فرماندار خبر رسید که ابوراحج از او و منافقان و اصحاب منافق رسول خدا بد گویی می کند  فر ماندار دستور داد  او را بیاورند سپس آنقدر اورا

زدند که در بستر مرگ افتاد حتی آنقدر به صورتش مشت و لگد زدند که دندانهایش کنده شد و زبنش را بیرون آوردند بینی اش رابرید ند و با وضع دلخراشی به عده ای از اوباش و اراذل سپردند آنها ریسمان بر گردن او کرده و در کوچه های شهر حله می گردانند به قدری خون از بدن ابو راحج رفت و به او صدمه وارد شده بود که دیگر نمی توانست حرکت کند کسی شک نداشت که او می میرد .فرماندار تصمیم گرفت اورا بکشد ولی جمعی ازحاضران گفتند او پیر مرد فرتوتی است و به اندازه کافی مجازات شده وبه زودی می میرد پس از کشتن او صرف نظر کنید فرماندار او را آزاد کرد فردای آن روز مردم ابوراحج را دیدن در حالی که از هر جهت سالم بود و دندانهایش در جای خودقرار گرفته و زخمهای بدنش خوب شده و هیچ اثری از آن همه زخم  نبود و مشغول نماز بود .مردم حیران و با تعجب از وی پر سیدند .چطور شد که اینگونه نجات یافته و جوان شدی او گفت در بستر مرگ افتاده بودم حتی با زبان نتوانسنم دعاکنم  و از مولایم حضرت ولی عصر تقاضای

کمک کنم در قلبم به او متوسل شده و به آن بزر گوار پناهنده شدم.وقتی که شب کاملا تاریک شد ناگهان دیدم خانه ام پر از نور شد  در همان دم چشمم به جمال مولایو امام زمان افتاد او جلو آمد و دستش را بر صورتم کشید و فرمود بر خیز و برای تامین معاش خانواده ات بیرون برو خداوند تو را شفاداد.

پس از این ماجرا ابو راحج تا آخر عمرش به صورت جوانی نیرو مند و سرخ چهره بود مثل این که او جوانی با بیست  یال زندگی است وقتی این خبر به گوش فرماندار رسید دستور داد تا ابو را حج را بیاورند با دیدن او رعب و وحشتی تکان دهنده بر قلب فرماندار افتاد آنچنان تحت تاثیر قرار گرفت که بر خوردش با شیعیان

کاملا" عوض شده بود.

کتابی که در دست امام زمان (عج)است :

این کتاب همان مصحف امیرالمومنین علی (ع)است که بعد از وفات رسول خدا جمع آوری نمود بدون هیج تغیر وتبدیل و تمام آنچه را که بر آن حضرت رسول نازل شده بودازاعجاز داراست که آن را به صحابه عرضه نمود اما انها اعراض نمودن پس آن حضرت مصحف را مخفی نمود واین کتاب به حال خود باقی است تا بر دست حضرت مهدی ظاهر شود درآن زمان خلق مامور شوند آن را بخوانند و حفظ نمایند  .

یاران امام زمان پس از ظهور:

روایت شده از شیخ مفید که جمعی از مردگان که به امر خداوند زنده می شوند در رکاب آن حضرت هستند :27  نفر از قوم موسی و هفت نفر اصحاب کهف و یوشع بن نون و سلمان و ابوذر و ابودجانه انصاری و مقداد ومالک اشتر از انصار آن حضرت خواهند بودوآنها حاکم نقاط مختلف خواهند بود و از طرف خدا برای آنها شمشیر هایی از آسمان و برای اصحاب آن حضرت است .

روایت شده هر کس که چهل صبح دعای عهد را بخواند از انصار آن حضرت می باشد حتی اگر قبل از ظهور آن حضرت بمیرد خداوند اورا از قبرش بیرون می آورد که در خدمت آن حضرت باشند.

اصحاب آن حضرت دارای نیرو  وقدرت بیش از اندازه معمول در چشمها و گوشهایشان هستند  به طوری که اگر به اندازه 4  فرسخ از آن حضرت دور باشند و حضرت با ایشان سخن گوید ایشان می شنوند وبسوی آن حضرت  نظر می کنند .

 

پس از ظهور (رجعت مسیح):

نزول حضرت عیسی روح الله عیسی بن مریم علیه السلام از آسمان برای یاری حضرت مهدی علیه السلام و نماز کردن حضرت علیه السلام و نماز کردن حضرت علیه السلام در خلف ان جناب چنانکه در روایان بسیار وارد شده بلکه خدای تعالی آن جناب را از مدائح و مناقب آن جناب شمرده چنانکه در کتاب محتضر حسن بن سلیمان حلی  مرویست در خبر طولانی که خداوند تبارک و تعالی بر رسول خدا فرمود در شب معراج که عطا فرمودم بتواینکه بیرون بیاورم از صلب او یعنی

علی(ع) یازده مهدی که همه از ذریه تو باشند که آخر مرد ایشان نماز می کند در خلف عیسی بن مریم (ع).

او زمین را پر می کند از عدل چنانچه از ظلم و جور پر شده به وسیله اومرد م  را از مهلکه نجات می دهم و از ظلالت به سوی نور هدایت می کنم .

پس از ظهور (بیرون آمدن دو نهر از آب و شیر ):

بیرون آمدن دو نهر از آب وشیر در ظهر کوفه که مقر سلطنت آن حضرت است از سنگ جناب موسی (ع)

حضرت امام محمد باقر(ع):چون قائم (ع) خروج کند و اراده مکه نماید که متوجه کوفه شود  منادی آن حضرت ندا کند آگاه باشید که کسی حمل نکند طعامی و نه آبی  و حمل نماید  سنگ موسی (ع)را که از آن 12 چشمه آب جاری شده بود پس آن حضرت فرمود که آن حضرت سنگ حضرت موسی را نصب می کند و از آن چشمه ها  جاری  جاری می شود پس هر که گرسنه باشد سیر می شود و هر که تشنه با شد سیراب می گردد پس آن سنگ  توشه اینان است تا وارد نجف شوند پشت کوفه چون فرود آمدند در ظهر کوفه جاری می شود از آن پیوسته آب و شیر پس هر کس گرسنه باشد سیر می شود و هر کس سیر باشد سیراب می گردد .

پس از ظهور حضرت قائم سلطنت ایشان تمامزمین را از مشرق و مغر و برو بحرو کوه و دشت و نمی ماند جائکه حکمش جاری و امرش نافذ نشود .زمین پر می شود از عدل وداد پنانچه در کمتر خبر الهی یا نبوی خاصی یا امامی ذکری از حضرت مهدی (ع)شده که این بشارت و این منقبت برای آنجناب مذ کور نباشد در آن.

حضرت مهدی در میان مردم به علم امامت حکم می فرماید و و بینه و شاهد از احدی نمی خواهد همانند حکم کردن حضرت داود و سلیمان (ع).

آودن احکام مخصوصه که تا عهد آن حضرت ظاهر و مجری مشده است .بیرون آوردن بمام مرا تب علوم است امام صادق (ع) فرموده :علم بیتوهفت حرف است پس جمیع آنچه  پیمبران آورده اند دو حرف بود و نشناختند  تا امروز  غیر این دو حرف را پس هرگاه قائم خروج نماید پس 25 حرف را پراکنده می کند آنها را در میان مردم و ضم می نماید یه آن دو حرف  دیگر را تا آ نکه منتشر می فر ماید تمام 27 حرف را .

بالای سر امام زمان ابری است که حضرت بر آن سوار می شود که آن ابر امام را در راههای هفت آسمان وزمین می برد . پس از ظهور امام زمان عقول مردم تکمیل شده  بهبرکت وجود امام و کینه و حسد  از د لهایشان می رود  پس از ظهور  امام زمان باران و گیاه و درختان و میوه ها و سایر نعمات ارضیه بسیار شده آنچنان که  گو یند زمین در آنوقت با حالت آن در اوقات دیگر متفاوت است .

انتظار فرج :

از تکالیف بندگان در ایام غیبت امام انتظار فرج آل محمد در هر آن و تر قب روز

و ظهور سلطنت مهدی (ع) پرشدن زمین از عدل و داد است و غالب شدن دین قدرت مند بر جمیع ادیان که خدای متعال به نبی اکرم خود خبر داده و وعده فرموده بلکه بشارت آن را به جمیع پیغمبران داده که چنین روزی خواهد آمد  که جز خدای متعال کسی را پرستش  نکنید و چیزی از دین نماند که از بیم احدی در پرده ستر وحجاب بماند و بلا وشدت از حق پرستان برود  چنانچه در زیارت مهدی :

سلام بر مهدی آنچنان که وعده داه خداوند به او جمیع امتها را که جمع کند به وجود او کلمه ها را یعنی اختلاف را از میان ببرد و دین  یکی شود و گرد آورد و پر کند زمین را از عدل و داد و انفاذ فرماید سبب او  وعده فرجی که به مو منین داده و این فرج عظیم را در سنئه هفتاد هجری آورده بودند چنانچه شیخ را وندی در خرایج از ابی اسحق سمیعی روایت کرده و او از عمر و بن حمق که گفت داخل شدم بر علی آنگاه که او را ضربت زده بودند در کوفه پس گفتم به آنجناب که  بر تو با کی نیست جز این نیست که این   خراشی  است  فر مود بجان خود قسم که من از شما مفارقت خواهم کرد آنگاه فرمود تاسنئه هفتاد بلاست و اینرا سه مر تبه فر مود پس گفتم آیا پس از  بلار خائی است  پس مرا جواب ندان و بیهوش  شد پس از آن  دوباره گفتم آیا پس از آن بلارخا است ؟پس فر مود آری بدرستیکه بعد از بلا ر خا  است و خداوند  محو می کند آنچه را که می خواهد و ثابت می کند و در نزد اوست ام الکتاب .

حضرت زضا (ع) فرمود : افضل اعمال امت من انتظار فرج است از خداوند عز وجل .

حضرت علی (ع) فرمود : منتظر امر ما مانند کسی است که در خون غلطیده باشد در راه خدا .

پس از ظهور امام زمان بر سر قبر مومنانی می رود که انتظار او را می کشیدن  پس به او می گوید ای فلان به درستی که صاحب  تو ظاهر شد پس اگر خواهی که ملحق شو .اگر می خواهی که اقامت کنی در نعمت  پرودگار خود  پس اقامت داشته باش .

امام رضا به دعا کردن  برای حضرت صاحب امر می فرمودند به این دعا:

اللهم ادفع عن ولیک و خلیفتک و حجتک  تا آخر

وصلوات منصوب به امام زمان(ع):

 

اللهم کن لولیک الحجه بن الحسنصلواتک علیه و علی ابائه فی هذه اساعه و فی کل سا عه  ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا .

 

افضل ترین دعاها در زمان غیبت امام زمان دعا برای فرج امام زمان است:

خوهران و برادران اولا این را همه ما می دانیم که امامان ما همه معصوم هستند و همانطور معصوم و پاک هم از دنیا رفته اند و دارای صفاتی بودند که هرگز یک انسان عادی دارای آن شرایط نبوده است مانند امیر المومنین علی (ع) که در رحم با مادرش  فاطمه بنت اسد صحبت می کرد و موقع ولادتش قرآن می خواند و همچنین معجزات دیگر امامان و یا حضرت مهدی (ع) که هنگام ولادت سر به سجده گذاشته و شکر خدا نموده و در سن پنج سالگی به مقام امامت نائل آمدند و همه این  نورهای پاک بدون اینکه نزد استادی تحصیل کرده باشند دارای علم اولین و آخرین بودند و از گذشته و حال و آینده خبر می دادند .

پس در نتیجه آنها برای امتحان به این دنیا نیامدن و آنها بزرگترین لطف و نعمتی هستند که خداود به بشر عنایت کرده است به چند دلیل :

اولا همه ما می دانیم که خداوند عادل است و در قرآن کریم می فرماید :

هر کس کوچکترین ذره ای بدی نماید جزای آن را خواهد دیر وهر کس کوچکترین عمل نیکی انجام دهد پاداش ان را خواهد گرفت .

و خالق یکتا در حدیث قدسی می فرماید :

 

((من بندگانم را برای این که بسوزانم نیافریدم وبه هر نحوی که بتوانم سبب نجات آنهارا از عدل خودم فراهم خواهم کرد ))

 

وبقدری پرودگار ما رحیم است و کریم بها نه ها یی را برای نجات بشر قرار داده مانند خواندن نمازو گرفتن روزه و اعمال عبادی دیگر و بزرگترین لطفی که کرده فرستادن نمایندگانی در روی زمین بوده مانند  حضرت محمد (ع) و امامان معصوم بود که به این دنیا آمدن تا ما گنهکاران با واسطه قرار دادن این عزیزان بهانه ای برای بخشش و نجات از کیفر گناهان داشته باشیم .

سید بن طاووس می گوید : شبی در سامرا وارد سراب امام زمان شدم صدای ملکوتی امام را در حال مناجات با خالق یکتا شنیدم که می فرمودند :

پر وردگارا! شیعیان ما از ما هستند  از زیادی گل ما خلق شده اند و به آب ولایت ما عجین گشته اند خدایا آنهارا بیامرز و گناهانشان را عفو فرما .

پروردگارا !آنهارا روز قیامت در مقابل چشم دشمنان ما مواخذه مفرما چنانچه میزان گناهانشان بیشتر و صوابشان کم است از اعمال من بردار و به صواب آنها بیفزای .

 

 

معجزات امام زمان د رغیبت صغری :

روایتی از شیخ ابن باویه که از احمد بن فارس روایت کرده که گفت من وارد شهری شدم ودیدم  همه سنی هستن به جز یک محله که به آن محله بنی راشد می گفتند و همه شیعه بودن علت شیعه بودنشان را سوال کردم ؟ پیرمردی که حالت عرفانی داشت گفت: علت شیعه شد ن ما آن است که جد اعلای ما که ما همه به اومنسوبیم به حج رفته بود روایت کرد که در وقت بازگشت پیاده می آمدم بعد از اینکه کمی از راه را آمدیم در اول قافله خوابیدم که وقتی آخر قافله به من برسد مرابیدار کنند اما گرمی آفتاب مرا بیدار کرد ودر آن زمان قافله از من گذشته بود توکل کردمبه خدا و به راه افتادم کمی از راه را رفته بودم که به مکان سبز و زیبای پر گلی رسید م تا بحال چنین جائی را ندیده بودم چون داخل آن بوستان زیبا شدم متوجه قصری زیبا شدم زمانی که به در آن قصر رسیدم دو خاد م سفید را دیدم که نشسته بودند سلام کردم  با خوشروئی جواب سلامم را دادند گفتند بنشین که خدا لطف بسیاری به تو داشته که تورا به این مکان آورده است یکی از خادم ها داخل قصر شد و بعد از مدت کوتاهی بازگشت گفت بر خیز و داخل شو زمانی که به داخل قصر رفتم دیدم جوانی در داخل نشسته است و ششمیر دارزی از سقف آویزان است به طوریکه سر  آن شمشیر نزدیک بود مماس شود با سر آن جوان و آن جوان بسیار زیبا رو بود جلو رفتم و سلام  کردم جوان با نهایت مهربانی جواب داد  و گفت می دانی من کیستم ؟ 

گفتم نه نمیدانم فرمودند : من قائم آل محمد هستم و در آخر الزمان با این شمشیر خروج خواهم کرد و زمین را پراز عدالت خواهم کرد بعد از آنکه پر از ظلم ستم شده باشد . پس من به خاک افتادم ایشان فرمودند سرت را بلند کن تو مردی هستی از شهر همدان گفتم بله ای سرورم فرمود : می خواهی نزد خانواده ات بازگردی گفتم بله ای مولای من می خواهم خانواده ام را از سعادتی که خداوند امروز به من عنایت فرموده باخبر کنم ایشان به غلام خود اشاره فرمودند وغلام دست من را گرفت و کیسه زری به من داد و آن غلام مرا از بوستان بیرون آورد و با من به راه  افتاد مقدارکمی از راه را آمده بودیم که مناره مسجد را دیدم گفت این شهر را می شناسی گفتم این شهر اسد آباد است غلام به من گفت برو به سلامت و نا پدید شد به  شهر وارد شدم و به نزد خانواده ام رفتم و آن چه که دیده بودم برای آنها گفتم در آن کیسه را باز کردم در آن تعداد زیادی اشرفی بود و تا زمانی که از اشرفی ها چیزی باقی بود ما در خیرو نعمت بودیم

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 9:34 AM |
یکشنبه هفدهم تیر 1386

مخالفت‏با ولايت فقيه، مخالفت‏با اسلام

كتاب: سخن آفتاب، ص 78

تهيه و تدوين: سازمان تبليغات اسلامى

به حرفهاى آنهايى كه بر خلاف مسير اسلام هستند و خودشان را روشنفكر حساب مى‏كنند و مى‏خواهند ولايت فقيه را قبول نكنند، گوش ندهيد. اگر چنانچه فقيه در كار نباشد، ولايت فقيه در كار نباشد، طاغوت است. يا خدا يا طاغوت. يا خداست‏يا طاغوت، اگر به امر خدا نباشد، رئيس جمهور با نصب فقيه نباشد، غير مشروع است وقتى غير مشروع شد، طاغوت است، اطاعت او، اطاعت طاغوت است وارد شدن در حوزه او وارد شدن در حوزه طاغوت است. طاغوت وقتى از بين مى‏رود كه به امر خداى تبارك و تعالى يك كسى نصب بشود. شما نترسيد از اين چهار نفر آدمى كه نمى‏فهمند اسلام چه است، نمى‏فهمند فقيه چه است، نمى‏فهمند كه ولايت فقيه يعنى چه. آنها خيال مى‏كنند كه يك فاجعه به جامعه است. آنها اسلام را فاجعه مى‏دانند نه ولايت فقيه را. آنها اسلام را فاجعه مى‏دانند ولايت فقيه فاجعه نيست، ولايت فقيه تبع اسلام است. (1)

من به همه ملت، به همه قواى انتظامى اطمينان مى‏دهم كه امر دولت اسلامى اگر با نظارت فقيه و ولايت فقيه باشد، آسيبى بر اين مملكت نخواهد وارد شد. گويندگان و نويسندگان نترسند از حكومت اسلامى و نترسند از ولايت فقيه. ولايت فقيه كه آنطور كه اسلام مقرر فرموده است و ائمه ما نصب فرموده‏اند به كسى صدمه وارد نمى‏كند، ديكتاتورى بوجود نمى‏آورد، كارى كه بر خلاف مصالح مملكت است انجام نمى‏دهد. كارهائى كه بخواهد دولت‏يا رئيس جمهورى يا كس ديگر بر خلاف مسير ملت و بر خلاف مصالح كشور انجام دهد، فقيه كنترل مى‏كند، جلوگيرى مى‏كند. شما از اسلام نترسيد، از فقيه نترسيد، از ولايت فقيه نترسيد. شما هم مسير همين ملت را طى كنيد و با ملت‏باشيد، حساب خودتان را از ملت جدا نكنيد، ننشينيد پيش خودتان طرح بريزيد و پيش خودتان برنامه درست كنيد. شما بايد دنبال ملت‏باشيد، بايد هوادار ملت‏باشيد. شما اينقدر اشكال به برنامه‏هاى اسلامى نكنيد. شمايى كه از اسلام هستيد لكن از اسلام درست اطلاع نداريد، مسلم هستيد لكن از احكام درست مطلع نيستيد، شيعه هستيد لكن از احكام ائمه عليهم السلام درست مطلع نيستيد، اينقدر كارشكنى نكنيد. ملت راى داده است‏به جمهورى اسلامى، همه بايد تبعيت كنيد، اگر تبعيت نكنيد محو خواهيد شد. بر خلاف مسير ملت، بر خلاف مسير اسلام راهى را پيش نگيريد، گمان نكنيد كه آن طرحى را كه اسلام داده است موجب نابودى اسلام مى‏شود. اين منطق، منطق آدم ناآگاه است. نگوئيد ما ولايت فقيه را قبول داريم، لكن با ولايت فقيه اسلام تباه مى‏شود. اين معنايش تكذيب ائمه است، تكذيب اسلام است و شما من حيث لا يشعر اين حرف را مى‏زنيد، بيائيد دنبال ملت كه همه با هم به جمهورى اسلامى راى داده‏اند و در مقابل آنها يك عده، يك عده بسيار معدود، يك از صد، يك و نيم از صد با اينكه همه قواى خودشان را جمع كردند راى خلاف دادند. شما تبعيت‏بكنيد از اكثريت قريب به اتفاق ملت، تبعيت‏بكنيد از اسلام، تبعيت‏بكنيد از قرآن كريم، تبعيت‏بكنيد از پيغمبر اسلام. مخالفت نكنيد اينقدر، از مجلس خبرگان كناره‏گيرى نكنيد. اين كناره‏گيرى از ملت است، كناره‏گيرى از اسلام است. كارشكنى نكنيد براى مجلس خبرگان، كه اين بر خلاف مسير ملت است، بر خلاف مسير اسلام است. خودتان را پيش ملت مفتضح نكنيد - شما - بايد از شما كار صحيح انجام بگيرد، وقتى ملت‏شما را بر خلاف مسير خود دانست طرد مى‏كند. آگاهانه عمل كنيد، آگاهانه حرف بزنيد، آگاهانه راى بدهيد، بدون توجه، بدون ادراك، بدون فهم راى ندهيد. (2)

آقايان بگذاريد يك چند وقتى هم مردم الهى بشوند، تجربه كنيد، لااقل بفهميد اين معنا را كه، با تجربه بفهميد كه يك ملتى كه تا حالا تحت‏بار طاغوت بوده است‏حالا هم تحت‏بار الله باشد، اين را تجربه كنيد. اگر از اسلام بدى ديديد، بگوئيد چه بدى از اسلام تا حالا ديديد، تا حالا كه اسلامى در كار نبوده است، در مملكت ما نمى‏گذاشتند، حالا هم شماها نمى‏گذاريد. آن وقت دشمن‏ها نمى‏گذاشتند. حالا بعض دوست‏هائى كه معتقد هستند نمى‏گذارند يا شايد بعضى‏شان هم دشمن باشند. چرا بايد شما بترسيد از اينكه يك نفر آدم در مثلا اتاقش نشسته و يك چيزى مى‏نويسد در روزنامه هم درج مى‏كند اينها نمى‏دانند اصلا معناى اسلام چه است، اينها مخالف نهضت اسلام هستند، اينها اگر مخالف با رژيم هم باشند، مخالف با اسلام هم هستند، اينها يك چيز ديگرى مى‏خواهند، نه رژيم باشد و نه اسلام باشد، يك جمهورى دموكراتيك، آنهم به آن معنايى كه غرب وارد كرده اينجا، به آن معنا كه حتى در غرب است، آن جمهورى كه در آن دموكراتيك كه در غرب هست‏حتى در ايران نيامده تا حالا، آن وارداتى است. اين دموكراتيك كه در ايران آمده، آن آزادى و آن نمى‏دانم استقلال و آن مسائلى كه تا حالا آمده، همان‏هايى بوده است كه آريامهر فرياد مى‏كرد تمدن بزرگ و همان بود كه همه ديديد اين تمدن بزرگ پدر اين ملت را درآورد، بس است! كافى است! آريا مهر كافى ست‏براى ما تا قيامت. اينقدر تبعيت نكنيد از اين رژيم، اينقدر تبعيت نكنيد از اين غربى‏ها، از اين شرقى‏ها، كافى است ظلمى كه تاكنون به ما شده است. باز هم بايد ما زير بار ظلم برويم، باز هم از زير بار اسلام مى‏خواهند خارج بشويم. اين يك مساله تشريفاتى، بله، آقايان بعضى‏شان مى‏گويند: «مساله ولايت فقيه، يك مساله تشريفاتى باشد مضايقه نداريم، اما اگر بخواهد ولى دخالت‏بكند در امور، نه، ما آن را قبول نداريم حتما بايد يك كسى از غرب بيايد. ما قبول نداريم كه يك كسى اسلام تعيين كرده، او دخالت‏بكند.» اگر متوجه به لازم اين معنا باشند، مرتد مى‏شوند، لكن متوجه نيستند. (3)

من از خداى تبارك و تعالى مى‏خواهم كه ما را از شر دوست‏هاى جاهل و دشمن‏هاى شيطان نجات بدهد و در اين مرحله كه داريم كه بعد آن پيش مى‏آيد مجلس شورا، آن شورائى كه نصيحت را عرض كردم كه بايد چه بكنيد و با قوت و با بينش كامل اين راه را طى بكنيد و طى مى‏كنيد، اين ملت است، ملت مى‏خواهد، ما چه بكنيم. شما فرض بكنيد كه يك فاجعه است، ما فرض مى‏كنيم كه فاجعه است، اين فاجعه را ملت مى‏خواهد، شما چه مى‏گوئيد؟ اين فاجعه ولايت فقيه را شما مى‏گوييد، اين فاجعه را ملت ما مى‏خواهند، شما چه مى‏گوييد؟ بيائيد سؤال بكنيم، به رفراندم مى‏گذاريم كه آقا ولايت فقيه را كه آقايان مى‏فرمايند فاجعه است، شما مى‏خواهيد يا نمى‏خواهيد؟ برويد آرى‏اش چقدر، نه‏اش چقدر. خدا همه‏تان را توفيق بدهد، مؤيد بكند. (4)

ملت ما اگر بخواهند سردى بكنند، يكى از امورى كه توطئه در آن هست اين است كه راجع به اين قانون اساسى مردم را سرد كنند. از آنها بپرسيد خوب اين قانون اساسى كه شما مى‏گوييد كه قانونى است ارتجاعى، كدام يكى از اين موادش ارتجاعى است؟ اولى كه دست رويش مى‏گذارند، دست مى‏گذارند روى ولايت فقيه اول دست آنجا مى‏گذارند براى اينكه اين يك طرح اسلامى است و آنها از اسلام مى‏ترسند. آنها اسلام را ارتجاع مى‏دانند، آنها جرات نمى‏كنند به كلمه اسلام بگويند ارتجاعى است، مى‏گويند كه اينها مى‏خواهند ما را به 1400 سال پيش برگردانند. اين همان تعبير ديگر است منتها كلمه اسلام را نمى‏گويند. (5)

قيام بر ضد حكومت اسلام، خلاف ضرورى اسلام است، خلاف اسلام است‏بالضروره. حكومت الآن حكومت اسلام است، قيام كردن بر خلاف حكومت اسلامى، جزايش جزاى بزرگى است. اين را نمى‏شود بگوئيم كه يك ملائى عقيده‏اش اين است كه بايد بر خلاف حكومت اسلامى قيام كرد. همچو چيزى محال است كه يك ملائى بگويد، يك ملائى عقيده داشته باشد به اين معنا كه بر خلاف اسلام بايد عمل كرد، بايد شكست اسلام را، اينها نسبت مى‏دهند به بعضى از مراجع اين مسائل را. دروغ است اين حرف‏ها، هرگز نخواهند گفت. قيام بر ضد حكومت اسلامى در حكم كفر است، بالاتر از همه معاصى است، همان بود كه معاويه قيام مى‏كرد، حضرت امير قتلش را واجب مى‏دانست. (6)

من بايد يك تنبيه ديگرى هم بدهم و آن اينكه، من كه ايشان را حاكم كردم، يك نفر آدمى هستم كه به واسطه ولايتى كه از طرف شارع مقدس دارم، ايشان را قرار دادم. ايشان را كه من قرار دادم واجب الاتباع است، ملت‏بايد از او اتباع كند، يك حكومت عادى نيست، يك حكومت‏شرعى است، بايد از او اتباع كنند. مخالفت‏با اين حكومت مخالفت‏با شرع است، قيام بر عليه شرع است، قيام بر عليه حكومت‏شرع جزايش در قانون ما هست، در فقه ما هست و جزاى آن بسيار زياد است. من تنبه مى‏دهم به كسانى كه تخيل اين معنى را دارند كه كارشكنى بكنند يا اينكه خداى نخواسته يك وقت قيام بر ضد اين حكومت‏بكنند، من اعلام مى‏كنم به آنها كه جزاى آنها بسيار سخت است در فقه اسلام. قيام بر ضد حكومت‏خدايى قيام بر ضد خداست، قيام بر ضد خدا كفر است و من تنبه مى‏دهم به اينها كه به روى عقل بيايند، بگذارند مملكت ما از اين آشفتگى بيرون برود، بگذارند خون‏هاى محترم ريخته نشود، بگذارند جوان‏هاى ما ديگر اينقدر خون ندهند، بگذارند اقتصاد ما صحيح بشود، ما به تدريج كارها را اصلاح بكنيم. (7)

آن كسى كه بر ضد خدا قيام كند، بر ضد احكام خدا قيام كند، آن كسى كه خيانت كند بر اسلام، خيانت كند بر مملكت مسلمين، عاقبتش اين است و اين عاقبت‏سهلى است، عاقبت‏هاى بالاترى در كار است. اين الان بهشتش اين است كه در دنيا باشد با همه نكبت، اين موفق به توبه نخواهد شد، من نمى‏گويم نبايد بشود اما نخواهد شد. حضرت سجاد سلام الله عليه از قرارى كه منقول است‏به يزيد ياد داد كه از چه راه توبه كن. حضرت زينب فرمود: آخر به اين، اين موفق نمى‏شود به توبه، كسى كه امام را بكشد موفق به توبه نمى‏شود، اگر موفق مى‏شد به توبه صحيح، قبول مى‏كرد خدا، لكن نمى‏شود، يعنى قلب جورى مى‏شود، قلب انسان طورى مى‏شود كه ديگر براى انسان امكان ندارد آن قلب را از آن طبعى كه برايش واقع شده است، از آن ظلمتى كه برايش واقع شده است، بتواند نجات بدهد، نمى‏تواند اصلا. دعا كنيد كه انسان اينطور نشود، خداوند در قلب انسان مهر نگذارد، يك مهرى كه ديگر نتواند خودش هم هيچ كارى بكند. (8)

اينها گاهى وقت‏ها با همين صورت‏سازى كه مثلا مى‏خواهد چه بشود و به ديكتاتورى مى‏رسد و ديكتاتورى عمامه و عصا و - نمى‏دانم - از اين حرف‏هائى كه تزريق كرده‏اند به آنها و ديكته كرده‏اند و اينها هم همان را پس مى‏دهند. مثل بچه‏ها كه يك چيزى را دهنشان مى‏گذارند پس مى‏دهند، اينها هم از اين قبيل هستند. شما از اين به بعد انشاء الله وقتى كه دانشگاه‏ها باز بشود، مبتلاى به اين مسائل هستيد و بايد با هوشمندى و با مطالعه و با مشورت بين خودتان افرادى را كه مى‏بينيد يا با اسم آزادى و - نمى‏دانم - اين حرف‏ها كه مى‏خواهند يك آزادى خاصى در كار باشد، دلبخواهى در كار باشد، نه آزادى مطلق، يا به اسم دموكراسى و امثال ذلك، الفاظ جالبى كه در هيچ جاى دنيا معنايش پيدا نشده تا حالا، هر كس براى خودش يك معنائى مى‏كند، به اينطور چيزها گرفتار هستيد. (9)

اين از امورى است كه مترقى‏ترين موادى است كه در قانون اساسى اينها چيز كردند و اينها دشمن‏ترين مواد پيش‏شان اين است. همين‏ها بودند كه فرياد مى‏كردند و مى‏نوشتند كه خوب ديگر اسلام را مى‏خواهد چه كند، خوب بگوييد جمهورى، از اسلام مى‏ترسيدند «خوب به جاى اسلام بگذاريد دمكراتيك، جمهورى دمكراتيك‏» اينها نمى‏فهمند كه اين همه دمكراسى كه در عالم معروف است، كجاست؟ كدام مملكت را شما داريد؟ اين ابرقدرت‏ها كدام يكى‏شان به موازين دموكراسى عمل كرده‏اند؟ يك دموكراسى كه در هر جائى يك معنا دارد، در شوروى يك معنا دارد، در آمريكا يك معناى ديگر دارد، پيش ارسطو يك معنائى دارد، پيش حالا يك معناى ديگر دارد، ما مى‏گوئيم يك چيزى كه مجهول است و هر جا يك معنا از آن مى‏كنند ما نمى‏توانيم آن را در قانون اساسى‏مان بگذاريم كه بعد هر كسى دلش مى‏خواهد آنجورى درستش كند. ما مى‏گوئيم اسلام. (10)

ولايت فقيه براى شما يك هديه الهى است. در هر صورت ما الآن گرفتار يك مشت اشخاصى مختلف السليقه و مختلف العقيده‏اى كه - همه در اين معنائى كه - همه در اين معنا كه نخواهند اين مملكت‏به سر و سامان برسد شريكند، در عقائد مختلفند، بعض گروه‏هاشان با بعض گروه‏هاى ديگر دشمن هم هستند لكن در يك چيز موافقند و آن اينكه مخالفت‏با اسلام، مخالفت‏با آن چيزى كه همه ملت ما به آن راى دادند، در اين، اينها موافقند يعنى در باطل خودشان اتفاق دارند. شماها در حق خودتان مجتمع باشيد، اين باطل‏ها نمى‏توانند كارى بكنند. شماها توجه داشته باشيد كه اسلام براى شما، براى ما، براى همه، براى همه بشر مفيد است. اسلام يك طرحى است كه براى مستضعفين بيشتر از ديگران مفيد است و براى همه مفيد است. (11)

جلو ديكتاتورى را ما مى‏خواهيم بگيريم، نمى‏خواهيم ديكتاتورى باشد، مى‏خواهيم ضد ديكتاتورى باشد. ولايت فقيه ضد ديكتاتورى است، نه ديكتاتورى. چرا اينقدر به دست و پا افتاده‏ايد و همه‏تان خودتان را پريشان مى‏كنيد بيخود؟ هر چه هم پريشان بشويد و هر چه هم بنويسيد، كارى از شما نمى‏آيد من صلاحتان را مى‏بينم كه دست‏برداريد از اين حرف‏ها و از اين توطئه‏ها و از اين غلط كارى‏ها. برگرديد به دامن همين ملت، همانطورى كه توصيه به دموكرات‏ها كردم به شما هم مى‏كنم و شما و آنها را مثل هم مى‏دانم منتها شما ضررتان بيشتر از آنها است. (12)

اينها اصلا اطلاعى ندارند كه قضيه ولايت فقيه چى هست. اصلا از سر و ته ولايت فقيه سر در نمى‏آورند كه اصلا چى چى هست، در عين حالى كه سر در نمى‏آورند مى‏نشينند مى‏گويند اگر بنا باشد كه ولايت فقيه بشود ديكتاتورى مى‏شود. كذا مى‏شود. مگر امير المؤمنين كه ولى امور مردم بود ديكتاتور بود، مگر خود پيغمبر كه ولايت داشت ديكتاتور بود. مگر بگويند كه ولايت‏براى پيغمبر هم نيست، پيغمبر هم مثل ساير مردم، و از اينها بعيد نيست اين را بگويند، لكن جرات نمى‏كنند بگويند. ديكتاتورى كدام است، در اسلام همچو چيزى مطرح نيست. اسلام ديكتاتور را محكوم مى‏كند، اسلام يك نفر فقيه بخواهد اگر ديكتاتورى بكند از لايت‏ساقطش مى‏كند. چطور ديكتاتورى مى‏گوييد مى‏كند اسلام و اين حرف‏ها را مى‏زنيد. اگر مى‏دانيد و مى‏گوييد، چرا بايد در مخالف مسير ملت‏سير بكنيد و اين مسائل را بگوييد. و اگر نمى‏دانيد، چرا انسان ندانسته يك حرفى را بزند همين بيخود بدون اينكه بفهمد چى هست مساله بيايد يك همچو مسائلى را بگويد. (13)

اينها (مخالفين حكومت اسلامى) به اسلام عقيده ندارند، اينها با قرآن مخالفند. - اگر - از قرآن - به قرآن اعتقاد دارند، قرآن فرموده است: «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم‏» چرا از اولى الامر اطاعت نمى‏كنند؟ چرا قيام بر ضد حكومت كردند؟ چرا قيام بر ضد اولى الامر كردند؟ (14)

همه فقهاى اهل سنت مى‏گويند اطاعت اولى الامر واجب است و اينها نمى‏كنند، يعنى خلاف مى‏كنند، بر خلاف رفتار مى‏كنند. پس بدان اينها سنى نيستند اينها مى‏خواهند شما را بازى بدهند، بگويند كه ما سنى هستيم. (15)

آقا، اينها اينطور نيست كه شما خيال بكنيد كه ما اسلام را مى‏خواهيم اما ملا نمى‏خواهيم، مگر مى‏شود اسلام بى ملا، مگر شما مى‏توانيد بدون ملا كار را انجام بدهيد، باز اين ملاها هستند كه جلو مى‏افتند كار انجام مى‏دهند، اينها هستند كه جانشان را مى‏دهند. الآن هم ما تو حبس ملاها داريم الان هم علما داريم، الآن هم علماى فداكار داريم. الآن هم هستند توى حبس و زير بار اين ظلم‏ها نمى‏روند و چيزشان مى‏دهند كه شما هم عذرى بخواهيد و نمى‏خواهند. خوب الآن هم داريم، الآن هم داريم، الآن هم علماى ما در حبس هستند، علماى بزرگ ما در حبس هستند. من اين كه عرض كردم يك چيزهائى بود كه خود من مشاهده كردم و خيلى‏هايش هم يادم نيست و جلوترش هم كه ما ديگر اهل تاريخ نيستيم كه ببينيم. اين گله هم كه من دارم از اين آقايان روشنفكرها اين است كه يك همچو جناح بزرگى كه ملت پشت‏سرش ايستاده، اين را از خودتان كنار نزنيد بگوييد كه «ما اسلام مى‏خواهيم ملا نمى‏خواهيم‏» اين خلاف عقل است، اين خلاف سياست است. (16)

شمائى كه دلسوزيد براى اسلام، شمائى كه مى‏گوييد ما اسلام را مى‏خواهيم، نگوييد كه ما اسلام را مى‏خواهيم آخوند نمى‏خواهيم، شما بگوييد اسلام را مى‏خواهيم آخوند هم مى‏خواهيم. (17)

اگر شما بخواهيد خودتان باشيد و منهاى آخوند، تا قيامت هم در زير بار ديگران هستيد. شما همه جمع بشويد، همه با هم باشيد، همه برادر باشيد، اينها را رد نكنيد، اين يك قدرت لا يزال است، اين قدرت ملت است، شما اين قدرت ملت را كنار نگذاريد بگوييد ما نمى‏خواهيم، شما هر چه هم بگوييد ما نمى‏خواهيم - خوب - مردم مى‏خواهند، شما يك عده‏اى هستيد، ديگران همه هستند، بازارها مى‏خواهند اينها را، خيابان‏ها اينها را مى‏خواهند. گله من از اين طبقه روشنفكر در عين حالى كه من علاقه دارم به اينهائى كه خدمت مى‏كنند به اسلام خصوصا اين خارج، اينهائى كه خارج كشور هستند، اينهائى كه در آمريكا هستند، اينهائى كه در اروپا هستند، اينهائى كه در هندوستان هستند، من با اينها روابط دارم، اينها خدمتگزارند، اينها مى‏خواهند به اسلام خدمت‏بكنند، اينها گاهى كه اشكالاتى كه در آنجا شده است‏با تمام قوت رفع كرده‏اند، اينها مى‏خواهند رفع ظلم بكنند، اينها علاقه به اسلام دارند لكن نبايد اينهائى كه علاقه به اسلام دارند، بعضى از اينها خدمت‏هاى علماى اسلام و آخوند جماعت را نديده بگيرند و بگويند كه ما اسلام مى‏خواهيم منهاى آخوند، نمى‏شود آقا اين، اسلام بى آخوند مثل اينكه بگوييد ما اسلام مى‏خواهيم، اسلامى كه سياست نداشته باشد، اسلام و آخوند اينطور توى هم هستند، اسلام بى‏آخوند اصلا نمى‏شود. پيغمبر هم آخوند بود، يكى از آخوندهاى بزرگ پيغمبر است، راس همه علما پيغمبر است. حضرت جعفر صادق هم يكى از علماى اسلام است، اينها فقهاى اسلام‏اند، راس فقهاى اسلام هستند. «من آخوند نمى‏خواهم‏» حرف شد؟ ! من گله دارم از اينها. (18)

پى‏نوشت‏ها:

1. صحيفه نور - جلد 9- صفحه 253- 12/7/58.

2. صحيفه نور - جلد 9- صفحه 171و170- 28/6/58.

3. صحيفه نور - جلد 9- صفحه 254- 12/7/58.

4. صحيفه نور - جلد 9- صفحه 255- 12/7/58.

5. صحيفه نور - جلد 10- صفحه 155و154- 16/8/58.

6. صحيفه نور - جلد 10- صفحه 15- 29/7/58.

7. صحيفه نور - جلد 5- صفحه 31- 15/11/57.

8. صحيفه نور - جلد 5- صفحه 145- 14/12/57.

9. صحيفه نور - جلد 9- صفحه 183- 30/6/58.

10. صحيفه نور - جلد 10- صفحه 155و154- 16/8/58.

11. صحيفه نور - جلد 10- صفحه 88و87- 9/8/58.

12. صحيفه نور - جلد 10- صفحه 29- 30/7/58.

13. صحيفه نور - جلد 10- صفحه 90و89- 9/8/58.

14. صحيفه نور - جلد 8- صفحه 273- 2/6/58.

15. صحيفه نور - جلد 9- صفحه 4- 7/6/58.

16. صحيفه نور - جلد 1- صفحه 262- 10/10/56.

17. صحيفه نور - جلد 1- صفحه 262- 10/10/56.

18. صحيفه نور - جلد 1- صفحه 262- 10/10/56.

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 11:51 AM |
یکشنبه هفدهم تیر 1386
بسمه تعالى
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته




نشانه‏هاي ظهور امام زمان (عج)
خبرگزاري فارس: واژه مهدويّت و مهدي عليه‏السلام تبلور فرهنگ انتظار است كه همه مسلمين، اعم از شيعه و اهل سنت در باور داشتِ آن، اتفاق نظر دارند.
مقدمه:

ظهور منجي بشر در دوران آخرزمان، باوري است قطعي و همگاني. اديان و شرايع توحيدي و غيرتوحيدي و نيز بعضي از مكاتب بشري، نويد چنين روزي را به پيروان خويش داده‏اند. در اين ميان، اسلام با مباني قويِ نظري و عملي، موضوع ظهور را به صورت صحيح تبيين كرده و با راهكارهاي مناسب و درخور، واژه انتظار و منتظرِ مصلح را در ميان جوامع اسلامي تبيين كرده است. واژه مهدويّت و مهدي عليه‏السلام تبلور فرهنگ انتظار است كه همه مسلمين، اعم از شيعه و اهل سنت در باور داشتِ آن، اتفاق نظر دارند. از زمان ظهور اسلام، پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و اهل بيت عليهم‏السلام و صحابه و ياران ايشان، عهده‏دار تبيين فرهنگِ مهدويت بوده‏اند و اين رسالت در هر عصري، ميان آنها ادامه پيدا كرده تا دوران غيبت كبرايِ امام زمان عليه‏السلام كه در اين برهه مهم و حساس، علما و مبلغان ديني مسئوليت تبيين و تثبيت آن را به عهده گرفته و مردم را به فرا رسيدن روزگار ظهور اميدوار مي‏كنند.

ضرورت بيان نشانه‏هاي ظهور

هر مسئله‏اي كه اهميت و مقبوليت عمومي داشته باشد، مخاطرات و تهديدها نسبت به آن از ناحيه سودجويان و فرصت طلبان بيشتر خواهد شد؛ از جمله اين مسائل كه داراي شاخصه‏هاي جهاني و همگاني است، ظهور منجي است كه به منزله اعتقاد و باور عمومي در همه اديان مطرح شده است. طبيعي است افرادي كه به دنبال منفعت و سودجويي فردي‏اند با آزمندي بسيار و با ظاهر سازي فريبنده به اغفال مردم مي‏پردازند تا به نيّت سوء خود برسند. از اينرو بيان نشانه‏ها و علايم ظهور، ضروري است و رهبران و بزرگان دين، براي جلوگيري از اين انحرافها و كج‏رويها و براي حفظ باورهاي اصيل مردم، بايد منجي و مصلحِ آخر زمان را با تمام شاخصه‏ها و خصال معرفي نمايند و براي ظهور و قيام او نشانه‏ها و علايمي را بيان كنند تا مردم در تميز سره از ناسره در تحير و ترديد نمانند.
از همين رو در روايات و احاديث بسياري منجيِ آخر زمان (= حضرت مهدي عليه‏السلام ) و كيفيت ظهور او، با تمام علايم و نشانه‏ها بيان شده است.
در رويكرد كلي و كلان، مي‏توان نشانه‏ها و علايم ظهور امام زمان عليه‏السلام را به انواع مختلف تقسيم كرد كه به يكايك آنها خواهيم پراخت:
الف) نشانه‏هاي عام و خاص
1. نشانه‏هاي عام:
آن دسته از نشانه‏ها و علايمي كه شاخصه‏هاي كلي و عمومي دارند يعني در قالب پديده خاص، در برهه خاص و در افراد خاصي متصف نشده‏اند، «علايم عمومي» ناميده مي‏شوند؛ نظير احاديث و رواياتي كه از احوال و اوضاع مردمان آخر زمان خبر مي‏دهند و از انحرافات و كج رويهايي كه در آن دوره رخ مي‏دهد سخن به ميان آورده‏اند كه در واقع، نوعي بيان علايم و نشانه‏هاي ظهور امام زمان عليه‏السلام است، امّا در قالب و معيار كلي و عمومي.
«عَنْ اِبْنِ عَباس عَنْ رَسُولِ اللّه‏ِ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله : فِي حَديثٍ اَنَّ اللّه‏َ اَوْحي اِلَيهِ لَيْلَةً اَسْري بِهِ اَنْ يُوصِيَ اِلي عَلِيِّ وَاَخْبَرَهُ بِالْأَئِمّةِ مِنْ وُلْدِهِ اِلي اَنْ قالَ وَآخِرُ رَجُلٍ مِنْهُمْ يُصَلّي عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ خَلْفَهُ يَمْلأُ الاَْرْضَ عَدْلاً كَما مُلِئَتْ جَورا وَظُلْما... فَقُلْتُ اِلهي وَسَيِّدي مَتي يَكُوُنُ ذاكَ؟ فَاَوْحَي اللّه‏ُ عَزَّوَجَلَّ اِلَيَّ: يَكُوُنُ ذالِكَ اِذا رُفِعَ الْعِلْمُ وَظَهَرَ الْجَهْلُ وَكَثُرَ القِراءَةُ وَقَلَّ الْعَمَلُ وَكَثُرَ الْقَتْلُ وَقَلَّ الْفُقَهاء وَالْهادُونَ وَكَثُرَ فُقَهاءُ الضَّلالةِ وَالْخَوْنَةِ... وَكَثُرَ الْجَورُ وَالْفَسادُ وَظَهَرَ الْمُنْكَرُ وَاَمَرَ اُمّتُكَ بِهِ وَنَهي عَنِ الْمَعْروُفِ...؛1
ابن عباس مي‏گويد: «در شب معراج، مطالبي به رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله وحي شد كه بايد به حضرت علي عليه‏السلام سفارش كند و به او در مورد ائمه بعد از آن حضرت كه از فرزندانش هستند خبر داد؛ تا آنجا كه فرمود: آخرين آنها [نشانه هايي دارد؛ از جمله اينكه [عيسي بن مريم پشت سرش نماز مي‏خواند؛ زمين را پر از عدل و داد مي‏كند، چنانچه پر از ظلم و جور شده باشد،... عرض كردم: خداوندا! آن كي خواهد شد؟ خداوند به من وحي كرد: هر گاه علم از ميان برداشته شود و جهل و ناداني ظاهر شود؛ قرائتهاي [قرآن [زياد امّا عمل كم شود؛ قتل و كشتار زياد شود، فقهاء و هدايت كنندگان واقعي كم شوند؛ علماي فاسق و خيانتكار زياد شوند،... جور و فساد زياد شود؛ منكر ظاهر شود؛ امت تو امر به منكر و نهي از معروف كنند،...»
«حضرت علي عليه‏السلام در جواب سؤال «صعصعة بن صوحان» ـ كه از ياران آن حضرت بود ـ در باب دجّال و خروجش، و پيرامون نشانه‏هايي از ظهور امام زمان عليه‏السلام ، چنين فرمودند:
«فَاِنَّ عَلامَةَ ذلِكَ اِذا اَماتَ النّاسُ الصَّلاةَ وَاَضاعُوا الاَمانَةَ وَاسْتَحَلُّوا الْكِذْبَ، وَاكَلُوا الرِّبا وَاَخَذُوا الرُّشا وَشَيَّدُوا البُنْيانَ وَباعُوا الدّين بِالدُّنْيا وَاسْتَعْمَلُوا السُّفَهاءَ وَشاوَرُوا النِّساءَ وَقَطَعُوا الاَرْحامَ وَاتَّبَعُوا الاَهْواءَ، وَاسْتَخَفُّوا بِالدِّماءِ...؛2 علامت خروج و قيام دجال زماني است كه مردم نماز را ترك كنند [و در ميان مردم بميرد]، امانتها را ضايع كنند؛ دروغ گفتن را حلال شمارند؛ ربا بخورند؛ رشوه بگيرند؛ ساختمانها را محكم سازند و دين را به دنيا فروشند؛ مردمان كم عقل را بر كارها گمارند؛ زنان را در كارهاي اجتماعي و شخصي طرف مشورت قرار دهند؛ قطع صله ارحام كنند؛ از هوا و هوس پيروي كنند و [كشتار و [خونريزي را كوچك شمارند،... .»
2. نشانه‏هاي خاص:
بعضي از نشانه‏ها و علايم ظهور، به صورت خاص و با شاخصهاي ويژه در افراد متعين، تبلور مي‏يابد؛ مثلاً در روايات بسياري ذكر شده است، كه ظهور امام زمان عليه‏السلام در سال فرد و در روز فرد تحقق پيدا خواهد كرد. ظهور و خروج افرادي به نام «دجال» و «سفياني» كه مظهر ضلالت و گمراهي و نيز قيام افرادي مثل يماني و سيد خراساني كه سنبل هدايت هستند جزء علايم خاص شمرده مي‏شود و در احاديث، با اسم و رسم و با ويژگيهاي مخصوصشان وارد شده است.
امام باقر عليه‏السلام فرمودند:
«تَنْزِلُ الرّاياتُ السُّودُ الَّتي تَخْرُجُ مِنْ خُراسان اِليَ الْكُوفَةِ، فَاِذا ظَهَرَ الْمَهديُّ بَعَثَ اِلَيه بِالْبَيْعَةِ؛3 پرچمهاي سياهي از ناحيه خراسان بيرون مي‏آيد و به جانب كوفه به حركت در مي‏آيد. پس چون مهدي ظاهر شود، اينان وي را دعوت به بيعت مي‏كنند.»
و نيز امام باقر عليه‏السلام فرمود:
«براي مهدي ما، دو نشانه است كه از هنگامي كه خداوند آسمانها و زمين را خلق فرمود، سابقه ندارد: خسوف در شب اوّل ماه رمضان و كسوف در نيمه همان ماه. و اين دو از زماني كه خداوند آسمانها و زمين را خلق كرده است، [اين چنين ] وجود نداشته است.»4
در روايات فوق نشانه‏ها و علايم خاصي براي ظهور امام زمان عليه‏السلام تعيين شده است.
ب) نشانه‏هاي حتمي و غير حتمي
1. نشانه‏هاي حتمي:
علايم و نشانه‏هايي كه به طور قطع قبل از ظهور حضرت، رخ خواهند داد و در واقع، هيچ گونه قيد و شرطي در ايجاد آنها لحاظ نشده است علايم حتمي ناميده مي‏شوند و شايد بتوان گفت كه ادعاي ظهور قبل از تحقق آنها كذب و دروغ است.
امام سجاد عليه‏السلام فرمود:
«اِنَّ اَمْرَالْقائِمِ حَتْمٌ مِنَ اللّه‏ِ وَاَمْرَ السُّفيانِي حَتْمٌ مِنَ اللّه‏ِ وَلايَكُونُ قائِمٌ اِلاّ بِسُفْيانِي5؛ ظهور قائم، از ناحيه خداوند، قطعي و خروج سفياني نيز، از جانب خداوند قطعي است و قائمي جز با سفياني وجود ندارد.»
امام صادق عليه‏السلام فرمود:
«وَالْيَمانِي مِنَ‏الْمَحْتُومِ؛ [قيام] يماني از نشانه‏هاي حتمي است.»
فضل بن شاذان از ابي حمزه ثمالي نقل مي‏كند:
«قُلْتُ لاَبيِ جَعْفَرٍ خُرُوجُ السُّفْيانِي مِنَ الْمَحْتُوم؟ قالَ نَعَمْ وَالنِّداءُ مِنَ الْمَحْتُومِ وَطُلُوعُ الشَّمْسِ مِنْ مَغْرِبِها مِنَ الْمَحتُومِ وَاخْتِلافُ بَنِي الْعَباسِ فِي الدَّوْلَةِ مِنَ الْمحْتُومِ وَقَتْلُ النَّفْسِ الزَّكِية مَحْتُومٌ وَخُرُوجُ الْقائِمِ مِنْ آلِ مُحَّمد مَحْتُومٌ...6؛ به امام باقر عليه‏السلام عرض كردم: آيا خروج سفياني حتمي است؟ فرمودند آري، صيحه آسماني نيز از علايم حتمي است و طلوع خورشيد از مغرب حتمي است. اختلاف بين بني عباس در رابطه با حكومت، حتمي است. كشته شدن نفس زكيّه حتمي است، قيام قائم آل محمد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله حتمي است،...»
2. نشانه‏هاي غير حتمي:
بعضي از نشانه‏هاي ظهور قبل از ظهور، بطور مشروط رخ مي‏دهند؛ يعني اگر مقتضي آنها موجود و موانع مفقود باشد، تحققشان حتمي خواهد بود. در ميان نشانه‏ها و علايم، آنچه حتمي شمرده شده، جزء محتوميات هستند و غير از آنها كه گروه بسياري از علايم را تشكيل مي‏دهند جزء علايم غير حتمي شمرده مي‏شوند.
ج: علايم با فاصله و بي‏فاصله
1. نشانه‏هاي نزديك به وقت ظهور:
در بعضي از روايات، تصريح شده كه بعضي از علايم در سال ظهور امام زمان عليه‏السلام ، رخ مي‏دهند؛ يعني قبل از ظهور و در آستانه قيام حضرت مهدي عليه‏السلام ، اين نشانه‏ها يكي پس از ديگري پديدار شده، به ظهور امام زمان منتهي مي‏شود.
امام صادق عليه‏السلام فرمود:
«خُرُوجُ الثَّلاثَةِ، اَلخُراسانِي وَالسُّفْيانِي وَاليَمانِي فِي سَنَةٍ واحِدَةٍ فِي شَهْرٍ واحِدِ، فِي يَوْمٍ واحِدٍ وَلَيْسَ فيها رايةً بِأَهْدي مِنْ رايةِ الْيَماني يَهدي اِلَي الْحَقِّ؛7
خروج سه كس: قيام خراساني و سفياني و يماني، در يك سال و در يك ماه و يك روز خواهد بود و در اين ميان، هيچ پرچمي به اندازه پرچم يماني، به حق و هدايت دعوت نمي‏كند.»
امام باقر عليه‏السلام فرمود:
«لَيْسَ بَيْنَ قِيامِ القائمِ وَقَتْلِ النَّفْسِ الزَّكيَّةِ اَكْثَرَ مِنْ خَمْسَ عَشَرَ لَيْلَة8؛ بين ظهور مهدي عليه‏السلام و كشته شدن نفس زكيه، بيش از پانزده شب فاصله نيست.»
2. علايمي كه با ظهور، فاصله زماني دارد:
بعضي از نشانه‏ها و علايم در بستر تاريخ با فاصله بسياري با وقت ظهور تحقق مي‏يابد؛ حتي بعضي از آنها قبل از تولد امام زمان رخ مي‏نمايند و بعضي بعد از تولد و قبل از ظهور با فاصله زياد، تحقق پيدا كرده و خواهند كرد؛ چنان كه شماري از آنها، همچون از هم گسستن بني اميه و بني عباس، خروج ابومسلم خراساني، اختلاف بين مسلمانان و... اتفاق افتاده است.
د) علايم زميني و آسماني
1. علايم طبيعي و زميني:
در ميان نشانه‏ها و علايم ظهور، غالب آنها نشانه‏هاي طبيعي و زميني‏اند و هر كدام در تثبيت حقانيت ظهور و قيام حضرت مهدي عليه‏السلام نقش اساسي دارند.
امام علي عليه‏السلام فرمود:
«وَيَخْرُجُ رَجُلٌ مِنْ اَهْلِ بَيْتي فِي الْحَرَمِ فَيَبْلُغُ السُّفْيانِي، فَيَبْعَثُ اِلَيه جُنْدا مِنْ جُنْدِهِ فَيهْزِمُهُمْ فَيَسيرُ اِلَيه السُّفْياني بِمَنْ مَعَهُ، حَتّي اِذا جاوَزوا بِبَيْداء مِنَ الاَرْضِ، خَسَفَ بِهِمْ، فَلايَنْجوا منْهُمْ اِلاّ المُخْبِرُ عَنْهُمْ؛ مردي از خاندان من، در سرزمين حرم قيام مي‏كند، پس خبر خروج وي به سفياني مي‏رسد.
وي، سپاهي از لشكريان خود رابراي جنگ، به سوي او مي‏فرستد و آنان را شكست مي‏دهد، آنگاه خود سفياني با همراهانش به جنگ وي مي‏روند و چون از سرزمين بيداء مي‏گذرند، زمين آنان را فرو مي‏برد و جز يك نفر، كه خبر آنان را مي‏آورد كسي از آنان نجات نمي‏يابد.»
نشانه هايي نظير فرو رفتن سفياني در بيداء، قيام يماني، خراساني، سفياني، دجّال، قتل نفس زكيّه، جنگهاي خونين و غيره ... از جمله علايم زميني و طبيعي هستند.
2. علايم آسماني:
به علت اهمّيت ظهور امام زمان، علاوه بر نشانه‏هاي زميني و طبيعي، برخي علايم آسماني نيز در زمان ظهور حضرت رخ خواهند داد، تا مردم بهتر رهبر و مصلح آسماني را شناخته و در راستاي تحققِ رسالت و اهداف او مشاركت كنند؛ مانند:
ـ صيحه آسماني:
امام صادق عليه‏السلام فرمود:
«اِذا نادي مُنادٍ مِنَ السَّماءِ اَنَّ الْحَقَّ فِي آل محمَدٍ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله فَعِنْدَ ذلِكَ يَظْهَرُ المَهديُّ عَلي اَفْواهِ النّاسِ وَيَشْربُونَ حُبَّهُ، وَلايَكُونُ لَهُمْ ذِكْرُ غَيْرِهِ؛ هر گاه گوينده‏اي از آسمان ندا دهد كه حق با اولاد محمد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله است، در آن هنگام، ظهور مهدي عليه‏السلام به سر زبانها مي‏افتد، و همه [شراب] دوستي او مي‏نوشند و غير او را ياد نمي‏كنند.»
ـ كسوف:
امام صادق عليه‏السلام فرمود:
«عَلامَةُ خُرُوجِ الْمَهْدي كُسُوفُ الشَّمسِ فِي شَهْرِ رَمَضانٍ في ثَلاثَ عَشَرَةَ وَاَرْبَعَ عَشَرَةَ مِنْهُ9؛
نشانه ظهور مهدي عليه‏السلام كسوف خورشيد در ماه مبارك رمضان است [و وقت كسوف] سيزدهم يا چهاردهم ماه رمضان خواهد بود.»

پاورقي‌ها:

1. اثباة الهداه، ج7، ص390.
2. بحار الانوار، ج 52، ص193.
3. بحار الانوار، ج 52، ص217.
4. منتخب الاثر، ص444.
5. بحارالانوار، ج52، ص82.
6. ارشاد مفيد، ج3، ص347.
7. كتاب غيبت نعماني، ص252.
8. ارشاد مفيد، ج2، ص374؛ اعلام الوري، ص427.
9. غيبت نعماني، ص270
ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 11:44 AM |
یکشنبه هفدهم تیر 1386

دليل عقلى محض بر ولايت فقيه

كتاب: ولايت فقيه، ص 151

نويسنده: آيت الله جوادى آملى

دليل عقلى محض همان برهان ضرورت نظم در جامعه اسلامى است كه در گذشته بيان گرديد و دانستن اين نكته درباره آن ضرورى است كه اين برهان، به دليل آنكه مقدماتى عقلى دارد و از اين جهت، دليلى عقلى است، هرگز ناظر به اشخاص نيست و داراى چهار خصوصيت «كليت» ، «ذاتيت» ، «دوام» ، و «ضرورت» مىباشد و به همين دليل، نتيجهاى كه از آن حاصل مىشود نيز كلى و ذاتى و دائمى و ضرورى خواهد بود. از اينرو، براهينى كه در باب نبوت و امامت اقامه مىشود، هيچ يك ناظر به نبوت و يا امامتشخص خاص نيست و امامت و نبوت شخصى را ثابت نمىكند و در مساله ولايت فقيه نيز آنچه طبق برهان عقلى محض اثبات مىشود، اصل ولايتبراى فقيه جامعالشرايط است و اما اينكه كدام يك از فقيهان جامعالشرايط بايد ولايت را به دست گيرد، امرى جزئى و شخصى است كه توسط خبرگان برگزيده مردم يا راههاى ديگر صورت مىگيرد.

در فصل نخست كتاب گفته شد كه حيات اجتماعى انسان و نيز كمال فردى و معنوى او، از سويى نيازمند قانون الهى در ابعاد فردى و اجتماعى است كه مصون و محفوظ از ضعف و نقص و خطا و نسيان باشد و از سوى ديگر، نيازمند حكومتى دينى و حاكمى عالم و عادل استبراى تحقق و اجراى آن قانون كامل. حيات انسانى در بعد فردى و اجتماعىاش، بدون اين دو و يا با يكى از اين دو، متحقق نمىشود و فقدان آن دو، در بعد اجتماعى، سبب هرج و مرج و فساد و تباهى جامعه مىشود كه هيچ انسان خردمندى به آن رضا نمىدهد.

اين برهان كه دليلى عقلى است و مختص به زمين يا زمان خاصى نيست، هم شامل زمان انبياء (عليهمالسلام) مىشود كه نتيجهاش ضرورت نبوت است، و هم شامل زمان پس از نبوت رسول خاتم صلى الله عليه و آله و سلم است كه ضرورت امامت را نتيجه مىدهد، و هم ناظر به عصر غيبت امام معصوم است كه حاصلش، ضرورت ولايت فقيه مىباشد.

تفاوت نتيجه اين برهان در اين سه عصر، آن است كه پس از رسالتختميه رسول اكرم، حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم، آمدن قانونى جديد از سوى خداوند ناممكن است; زيرا هر آنچه كه در سعادت انسان تا هنگام قيامت; از عقايد و اخلاق و احكام نقش دارد، به دست اعجاز، در كتاب بىپايان قرآن نگاشته شده است و از اينرو، يك نياز بشر كه همان نياز به قانون الهى است، براى هميشه برآورده گشته است و آنچه مهم مىباشد، تحقق بخشيدن به اين قانون در حيات فردى و اجتماعى و اجراى احكام دينى است.

در عصر امامت، علاوه بر تبيين قرآن كريم و سنت و تعليل معارف و مدعيات آن و دفاع از حريم مكتب، اجراى احكام اسلامى نيز بهقدر ممكن و ميسور و تحمل و خواست جامعه، توسط امامان معصوم (عليهمالسلام) صورت مىگرفت و اكنون سخن در اين است كه در عصر غيبت ولى عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف) نيز انسان و جامعه انسانى، نيازمند اجراى آن قانون جاويد است; زيرا بدون اجراى قانون الهى، همان مشكل و محذور بىنظمى و هرج و مرج، و بردهگيرى و ظلم و ستم و فساد و تباهى انسانها پيش خواهد آمد و بىشك، خداى سبحان در عصر غيبت امام زمان (عجلاللهتعالىفرجهالشريف)، انسان و جامعه را به حال خود رها نساخته و براى هدايت انسانها، ولايت جامعه بشرى را به دست كسانى سپرده است.

كسى كه در عصر غيبت ولايت را از سوى خداوند بر عهده دارد، بايد داراى سه ويژگى ضرورى باشد كه اين سه خصوصيت، از ويژگىهاى پيامبران و امامان سرچشمه مىگيرد و پرتويى از صفات متعالى آنان است و ما در گذشته از آنها سخن گفتيم (1) . ويژگى اول، شناخت قانون الهى بود; زيرا تا قانونى شناخته نشود، اجرايش ناممكن است. ويژگى دوم، استعداد و توانايى تشكيل كومتبراى تحقق دادن به قوانين فردى و اجتماعى اسلام بود و ويژگى سوم، امانتدارى و عدالت در اجراى دستورهاى اسلام و رعايتحقوق انسانى و دينى افراد جامعه. به دليل همين سه ويژگى ضرورى است كه گفته مىشود نيابت امام عصر (عج) و ولايت جامعه در عصر غيبت از سوى خداوند، بر عهده فقيهان جامع شرايط (سه شرط مذكور) مىباشد.

تذكر اين نكته نيز سودمند است كه سلسله جليله انبياء (عليهمالسلام) به نصاب نهايى خود رسيده و با انتصاب حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله و سلم از سوى خداى سبحان، محال است كه كسى به مقام شامخ نبوت راه يابد; چنانكه سلسله شريفه امامان (عليهمالسلام) نيز به نصاب نهايى خود بالغ شده و با انتصاب حضرت بقية الله (ارواح من سواه فداه)، ممكن نيست كه احدى به مقام والاى امامت معصوم راه يابد. ليكن برهان عقلى بر ضرورت زعيم و رهبر براى جامعه، امرى ضرورى و دائمى است و هر كس در زمان غيبت، مسؤوليت اداره امور مسليمن را داشته باشد، بايد به عنوان نيابت از طرف ولى عصر (عليهالسلام) باشد; زيرا آن حضرت، امام موجود و زنده است كه تنها حجتخدا مىباشد و همانگونه كه در عصر ظهور امامان گذشته، در خارج از اقليم خاص آنان، نائبانى از طرف ايشان منصوب مىشدند، در عصر غيبت ولى عصر (عليهالسلام) نيز چنين است و نيابت غيرمعصوم از معصوم، امرى ممكن است; زيرا امام معصوم داراى شؤون فراوانى است كه اگر چه برخى از آن شؤون مانند مقام شامخ ختم ولايت تكوينى، اختصاص به خود ايشان دارد و نائبپذير نيست و هيچ گاه به كس ديگرى انتقال نمىيابد، ولى برخى ديگر از شؤون آن حضرت كه جزء امور اعتبارى و قراردادى عقلاست و در زمره تشريع قرار دارد مانند افتاء و تعليم و تربيت و اداره امور مردم و اجراى احكام و حفظ نظام از تهاجم بيگانگان نيابتپذير است و اين نيابت، به فقيهى تعلق مىگيرد كه با داشتن آن سه ويژگى، بتواند در غيبت امام (عليهالسلام) تا حد ممكن و مقدور، شؤون والاى آن حضرت را عملى سازد.

چند نكته پيرامون دليل عقلى

اول: گرچه «برهان ضرورت وحى و نبوت» بر اساس اجتماعى بودن زندگى انسان و نيازمندى وى به قانون و عدم امكان تدوين قانون كامل و جامع بدون وحى و نيز عدم سودمندى قانون معصوم، بدون مبين و مجرى معصوم، اقامه مىشود و به همين صورت در كتابهاى كلامى و فلسفى رايج است، ليكن براهين برخى از مطالب، داراى مراتبى است كه طبق كارآمدى آنها، هر يك در جايگاه ويژه خود مطرح مىشود. آنچه براى اوحدى از انسانها مؤثر است، ارائه برهان وحى و نبوت از طريق نياز بشر به تكامل مادى و معنوى و رهنمود وى در سلوك الهى و نيل به لقاى خداى سبحان است. اصل اين برهان جامع و كامل، از دوده «طه» و نسل «ياسين» است; سپس راهيان كوى ولاء و سالكان سبيللقاء، چونان شيخالرئيس (رحمهالله) آن را در طى تبيين مقامات عارفين و تشريح منازل سائرين و تعليل ترتب مدارج و معارج سالكين و اصل بازگو كرد. آگاهان به متون فلسفى و كلامى مستحضرند كه طرح مبدا قابلى وحىيابى در اثناء «علمالنفس» است و ارائه مبدا فاعلى آن، در ثناياى مبحث الهى است.

اگر چه ابنسينا (ره) از ضرورت وحى و نبوت در پايان الهياتشفا سخن به ميان آورد و بر منهج مالوف حكيمان سخن گفت البته در آنجا نيز، در بحث از عبادات و منافع دنيوى و اخروى آنها، سخنى درباره خواص مردم و تزكيه نفس دارند كه علاوه بر صبغه تدين اجتماعى، صبغه تمدن فردى را نيز در اثبات نبوت آوردهاند (2) ليكن آنچه را كه از برهان امام صادق (عليهالسلام) در كتاب الحجةكافى (3) برمىآيد، ذخيره عارفان قرار داد و در نمطنهم اشارات وتنبيهات، نقاب از چهره آن برداشت تا روشن گردد كه هر انسانى، خواه تنها زندگى كند و خواه با جمع، خواه تنها خلق شده باشد و خواه ديگرى نيز آفريده شده باشد، نيازمند وحى و نبوت است; يعنى يا خودش پيامبر است و يا در تحت هدايتيك پيامبر قرار دارد; تا در ظل وحى، به معرفت نفس و شناختشؤون ادراكى و تحريكى روح و كيفيتبهرهبردارى از آنها و نحوه ارتباط با جهان خارج و سرانجام، كيفيت هماهنگ كردن بهرهورى از خود و جهان را در ارتباط با مبدا عالم و آدم فراگيرد و عمل كند: «لما لم يكن الانسان بحيثيستقل وحده بامر نفسه الا بمشاركة آخر من بنيجنسه وبمعارضة ومعاوضة تجريان بينهما يفرغ كل واحد منهما لصاحبه عن مهم لو تولاه بنفسه لازدحم على الواحد كثير وكان مما يتعسر ان امكن وجب ان يكون بين الناس معاملة وعدل يحفظه شرع يفرضه شارع متميز باستحقاق الطاعة لاختصاصه بايات تدل على انها من عند ربه ووجب ان يكون للمحسن والمسيء جزاء عند القدير الخبير. فوجب معرفة المجازى والشارع; ومع المعرفة سبب حافظ للمعرفة ففرضت عليهم العبادة المذكرة للمعبود وكررت عليهم ليستحفظ التذكير بالتكرير حتى استمرت الدعوة الى العدل المقيم لحياة النوع ثم زيد لمستعمليها بعد النفع العظيم في الدنيا الاجر الجزيل في الاخرى ثم زيد للعارفين من مستعمليها المنفعة التي خصوا بها فيما هم مولون وجوههم شطره. فانظر الى الحكمة ثم الى الرحمة والنعمة تلحظ جنابا تبهرك عجائبه ثم اقم واستقم» (4) .

دوم: تفاوت ميان دليل عقلى محض و دليل ملفق از عقل و نقل، اين است كه چون در برخى از استدلالها، براى دوام دين و جاودانگى مكتب، از آيه

«لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه» (5)

و مانند آن استعانتشد، لذا تمام مقدمات آن دليل مزبور، عقل محض نيست و چون پس از فراغ از استمداد به برخى از ادله نقلى، جريان ولايت فقيه با كمك عقلى بررسى شد، لذا چنين دليلى، ملفق از عقل و نقل محسوب شد اولا، و در قبال دليل عقلى محض قرار گرفت ثانيا، و سبب تعدد ادله، همانا اختلاف در برخى از مقدمات است; زيرا صرف اتحاد در برخى از مقدمات يا كبراى كلى، مايه وحدت دليل نخواهد شد ثالثا.

سوم: برهان عقلى محض، براساس تبيين عقلى صرف كه راجع به ملكه علم و ملكه عمل استوار مىباشد و عقل، هيچگونه خللى در مراحل سهگانه نبوت، امامت، و ولايت فقاهت و عدالت نمىيابد; و اگرچه برهان عقلى، بر شخص خارجى اقامه نخواهد شد، ليكن در مجراى خود كه عنوان «فقاهت و عدالت همراه با تدبير و سياست» است، هيچ قصورى ندارد تا نيازمند به دليل منقول باشد و از دليل نقلى استمداد كند كه به سبب آن، برهان عقلى محض، به صورت دليل ملفق از عقل و نقل تنزل نمايد و اگر آسيب موهوم يا گزند متوهمى، دليلنقلى را تهديد مىكند، دليلعقلى مزبور را نيز با تحديد خويشتهديد نمايد.

غرض آنكه; نصاب دليل عقلى محض، با استعانت از مقدمات عقلى صرف، محفوظ است; اگر چه محدوده دليل ملفق، جايگاه خود را داراست.

چهارم: چون عقل از منابع غنى و قوى دين است و بسيارى از مبانى كه سند استنباط احكام فقهى و فروع اخلاقى و حقوقى است از آن استخراج مىشود، پس اگر برهان عقلى، در مقطع سوم از مقاطع سهگانه طولى مزبور، بر ضرورت ولايت فقيه عادل اقامه شد، چنين دليلى، شرعى است و چنان مدلولى، حكم شارع خواهد بود كه از طريق عقل كشف شده است; زيرا مكررا اعلام شد كه عقل، در مقابل نقل است نه در برابر دين و شرع; يعنى معقول در قبال مسموع است نه در مقابل مشروع; و به تعبير بهتر، مشروع، گاهى از راه عقل كشف مىشود و زمانى از راه نقل. پس اگر ولايت فقيه عادل، با دليل عقلى صرف ثابتشد، چنان ولايتى، مشروع بوده و حكم شريعت الهى را به همراه دارد.

پنجم: ممكن است تحرير «قاعده لطف» بر مبناى اهل كلام، مشوب به نقدمقبول باشد; زيرا گروهى از آنان نظر اشاعره، قائل به تحسين و تقبيح عقلى نيستند و گروه ديگر آنان، نظير معتزله، گرچه قائل به حسن و قبح عقلىاند، ليكن ميان «واجب على الله» و «واجب عن الله» فرق نگذاشتند; چهاينكه برخى از اهلكلام، ميان امور جزئى و شؤون كلان و كلى فرق ننهادند و چنين پنداشتند كه هر امرى ظاهرا حسن باشد، انجام آن بر خداوند واجب است و هر امرى كه ظاهرا قبيح باشد، ترك آن بر خداوند لازم است. كفر كافران را نمىتوان مورد نقض قرار داد; زيرا لطف، به حسب نظام كلى است اولا و به حسب واقع است نه ظاهر ثانيا، كه تفصيل آن، از حوصله اين مقال و حوزه اين مقالتبيرون است. ليكن تبيين آن قاعده به صورت حكمت و عنايت الهى در مسائل كلانجهان، بر منهاج حكيمان و به عنوان «واجب عن الله» و نه «واجب على الله» معقول و مقبول است.

اگر حكومت عدل اسلامى، ضرورى است و اگر تاسيس چنين حكومتى ضرورى، بدون حاكم نخواهد بود و اگر حاكم اسلامى، مسؤول تبيين، تعليل، دفاع و حمايت، و اجراى قوانينى است كه اصلا مساسى با انديشه بشرى ندارد و اسقاط و اثبات و تخفيف و عفو حدود و مانند آن، در حوزه حقوق انسانى نبوده و نيست و منحصرا حصيل وحى الهى است، زمام چنين قانونى، فقط به دست صاحب شريعتخواهد بود و تنها اوست كه زمامدار را معين و نصب مىنمايد و تعيين زمامدار به عنوان حكمت و عنايت، «واجب عن الله» است و فتواى عقل مستقل، پس از كشف چنان حكمت و عنايت، چنين است كه حتما در عصر طولانى غيبت، والى و زمامدارى را تعيين كرده كه در دو ركن رصين علم و عمل (فقاهت و عدالت)، نزديكترين انسان به والى معصوم (عليهالسلام) باشد و اين، تنها راهى است كه وجوب تصدى وظيفه سرپرستى و ولايت را براى فقيه و وجوب تولى و پذيرش را براى جمهور مردم به همراه دارد; زيرا نه جمهور مردم در مدار تدوين قانون الهى و دين خداوند سهيم مىباشند تا از سوى خود وكيل تعيين نمايند و نه تفكيك وكيل جمهور از ناظر بر حسن جريان راهگشاست; به طورى كه ملت، مؤمن مدبرى را انتخاب نمايد و فقيه عادل، بر او نظارت كند; زيرا زمام چنين كار و توزيع چنين وظيفهاى، درخور حقوق جمهور كه در تدوين قانون الهى سهمى ندارد نيست تا در نتيجه، شركتسهامى سرپرستى تشكيل دهد و شخصى را وكيل و فقيهى را ناظر سازد.

از اينجا، طريق منحصر نظام اسلامى معلوم مىشود كه همان تصدى فقاهت عادلانه و سياست فقيهانه، به عنوان نيابت از معصوم (عليهالسلام) و سرپرستى حوزه اجراى قوانين الهى باشد خواهد بود. البته فقيه عادل كه والى امت اسلامى است، مىتواند وكيل معصوم باشد; زيرا وكالت از معصوم ولى، همراه با ولايتبر امت است; چون وكيلولى، ولايت را به همراه خود دارد; ليكن آنچه وكالت از معصوم را حائز است و در نتيجه، ولايتبر جمهور مردم را داراست، همانا شخصيتحقوقى فقيه عادل; يعنى مقام برين فقاهت و عدالت است كه شخصيتحقيقى فقيه عادل، همتاى شهروندان ديگر، «مولىعليه» چنان ولايتى خواهد بود.

ششم: مدار محورى هر برهان را «حدوسط» او تعيين مىكند و نتيجه برهان نيز در همان مدار دور مىزند و هرگز نتيجه برهان، از مدار فلكاوسط او بيرون نمىرود; هر چند كه از كبراى عالم استمداد شود و از عموم يا اطلاق اصل جامعى استعانتحاصل آيد. برهان عقلى بر ضرورت امامت، نتيجهاى وسيعتر از ضرورت وجود جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نمىدهد; زيرا عنصر محورى امامت، همان خلافت و جانشينى امام از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است نه وسيعتر از آن تا گفته شود: اگر جامعه با وجود امام معصوم (عليهالسلام) به تمدنى كه عين تدين او است مىرسد و با نبود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مقصد نائل مىشود، پس دليل بر ضرورت رسالت و نبوت نخواهد بود.

سر ناصواب بودن چنين گفتارى اين است كه مدار برهان امامت، جانشينى و خلافت از رسول است نه جابجايى امام و رسول; تا امام، بديل و عديل رسول شود; زيرا عنصر اصيل استدلال، همانا اثبات بدل اضطرارى است نه بديلى عديل. همچنين مدار محورى برهان عقلى بر ولايتفقيه و حدوسط آن كه تعيينكننده مسير اصلى استدلال است، همانا نيابت نزديكترين پيروان امام معصوم (عليهالسلام) و بدل اضطرارى واقع شدن وى در صورت اضطرار و دسترسى نداشتن به امام معصوم (عليهالسلام) كه «منوبعنه» مىباشد. بنابراين نمىتوان گفت: اگر نظم جامعه بدون رهبر معصوم حاصل مىشود، پس نيازى به امام معصوم (عليهالسلام) نيست و اگر بدون رهبر معصوم حاصل نمىشود، پس فقيه، ولايت امت را فاقد بوده، واجد سمت رهبرى نخواهد بود. سر ادرستبودن چنين برداشتى اين است كه عصمتوالى، شرط در حال امكان و اختيار است و عدالت آن، شرط در حال اضطرار و امتناع دسترسى به والى معصوم مىباشد. البته بركات فراوانى در حال اختيار و حضور ولايتمدارانه معصوم بهره امت مىشود كه در حال اضطرار، نصيب آنان نمىگردد.

براى روشن شدن اين مطلب كه از مسائل «فقهاكبر» به شمار مىآيد، نمودارى از «فقهاصغر» ارائه مىشود تا معلوم گردد كه ميان «بدل اضطرارى» و «بديل عديل» فرق وافر است. وظيفه زائرى كه حجتمتع بعهده اوست، تقديم هدى و قربانى در سرزمين منى است. اگر فاقد هدى باشد و قربانى مقدور او نيست و در حال اضطرار به سرمىبرد، روزه دهروز، به عنوان بدل اضطرارى از قربانى، وظيفه او خواهد بود:

«فمن تمتع بالعمرة الى الحج فما استيسر من الهدى فمن لم يجد فصيام ثلثة ايام فى الحج و سبعة اذا رجعتم تلك عشرة كاملة ذلك لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام و اتقوا الله و اعلموا ان الله شديد العقاب» (6) .

همانگونه كه در مثال فقهاصغر نمىتوان گفت: اگر روزه در حج تمتع كافى است، نيازى به قربانى نيست و اگر قربانى لازم باشد، روزه كافى نيست، در ممثل فقهاكبر نيز نمىتوان گفت: اگر عدالت فقيه رهبر كافى است، نيازى به رهبر معصوم نيست و اگر عصمت رهبر لازم است، رهبرى فقيه عادل كافى نيست; زيرا موطن اختيار غير از ممر اضطرار است. البته اختلاف راى فقهاء كه در زمان رهبرى فقيه عادل رخ مىدهد، غير قابل انكار است، ليكن حل آن به مقدار ميسور در حال اضطرار، در پرتو عدل او ممكن است و هرگز چنين اختلافى در زمان رهبرى امام معصوم (عليهالسلام) پديد نمىآيد. البته اختلاف ياغيانعنود و طاغيانلدود، خارج از بحث است; زيرا اين گروه هماره دربرابر هرگونه دادخواهى و عدلگسترى، به تطاول مبادرت كرده و مىكنند و شانى جز محاربتبا خدا و مخالفتبا دين او نداشته و ندارند.

با اين تحليل، معلوم مىشود كه تمايز امام معصوم و فقيه عادل، از سنخ تخصص است نه تخصيص; تا گفته شود: «عقلية الاحكام لا تخصص» ; يعنى در حال اختيار، عصمت رهبر لازم است و در حال اضطرار، عدالت وى كافى مىباشد و بر همين حدوسط، برهان عقلى اقامه شده است.

هفتم: گرچه عناصر ذهنى برهان حصولى را عناوين ماهوى يا مفهومى تشكيل مىدهند، ليكن افراد آن ماهيات يا مصاديق اين مفاهيم، همانا امور وجودىاند كه نهتنها اصالت ازآن آنهاست، بلكه تشكيك و تعدد مراتب و تعين حدود و احكام بر حسب مراتب وجودى، مطلبى است متقن و حكم مسلم هستى است. اگر قاعده لطف متكلمانه يا حكمت و عنايتحكيمانه ارائه مىشود و اگر قاعده نظم و عدل فقه سائسانه و مانند آن مطرح مىگردد، همراه با تشكيك و شدت و ضعف درجات وجودى است و اگر ملكه علم و عدل رهبران دينى بازگو مىشود، همتاى با تشكيك و تفاوت مراتب وجودى است و لذا، حفظ مراتب سهگانه نبوت، امامت، فقاهت و نيز صيانت درجات عصمت ويژه پيامبر از يكسو و عصمت امام معصوم (عليهالسلام) از سوى ديگر و عدالت فقيه كه مرحله ضعيف از ملكه صيانت نفس از هوس و حفظ روح از هواست از سوى سوم، لازم خواهد بود; به گونهاى كه ضرورت نبوت، عرصه را بر امامت امام معصوم تنگ نمىكند و ضرورت امامت معصوم نيز ساحت فقاهت را مسدود نمىسازد; چهاينكه برهان ولايت و رهبرى فقيه عادل، هرگز ضرورت نياز به امام معصوم (عليهالسلام) را پس از ارتحال رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم برطرف نمىنمايد ولذا، هيچگاه نمىتوان گفت: اگر رهبرى غير معصوم كافى است، پس بعد از ارتحال رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، نيازى به امام معصوم نيست و جريان غيبت امامعصر (عليهالسلام) مخدوش مىشود.

سر نارسائى چنين گفتارى آن است كه مراتب معقول و مقبول، حفظ نشد و تمايز اختيار و اضطرار، ملحوظ نگشت و تفاوت وحدت تشكيكى يا وحدت شخصى، منحفظ نماند; زيرا با درجه معين از لطف، حكمت، نظم، و قسط و عدل، نمىتوان نتائجسهگانه نبوت، امامت، و ولايت فقيه عادل را ثابت نمود، ليكن با درجات متعدد از اصول گذشته در طى سه برهان با سه حدوسط، كاملا ميسور خواهد بود.

هشتم: ويژگى زمان اختيار اين است كه به ترتيب، وجود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و سپس وجود امام معصوم (عليهالسلام) ضرورى خواهد بود و چون عصمت رهبر، شرط است و راهى براى شناخت عصمت نيست، لذا يا با معجزه و يا با نص و تعيين شخصى رهبر معصوم قبلى، رهبرى والى فعلى، معلوم مىشود; اما در زمان اضطرار كه به ولايت فقيه بسنده مىشود، براى آن است كه فقاهتشناسى و عدالتيابى، مقدور بشر است و لذا مىتوان آن اوصاف را از راه خبرگان شناخت; ليكن قدرت شناخت، تنها تاثيرى كه دارد اين است كه نياز به اعجاز و مانند آن را برطرف مىكند نه آنكه زمام تعيين رهبر را به دست جمهور و مردم بسپارد; زيرا رهبر اسلامى، متولى دين خدا و مكتب الهى است. دين الهى و مكتب خدا، حق جمهور نيست تا زمام آن را به ستشخص معين هر چند فقيه عادل باشد بسپارد; زيرا خود جمهور، «مورد حق» است نه «مصدر حق» ; و به اصطلاح، «مبداقابلى» اجراى حدود، احكام، عقائد، و اخلاق الهى است نه «مبدافاعلى» آن; و لذا زمام تبيين، تقليل، حمايت و دفاع، هدايت و تبليغ و دعوت، و بالاخره اجراى آن بايد از سوى صاحب دين و مالك مكتب و به اصطلاح، مبدافاعلى قانون سماوى تعيين شود; زيرا مكتب الهى، قانون مدون بشرى نبوده و عصاره انديشه انديشوران جامعه نخواهد بود و لذا هيچ يك از شؤون يادشده آن، در اختيار جمهور مردم نيست تا زمام حق خود را به ديگرى واگذار كنند و او را وكيل خويش قرار دهند; چهاينكه شخصيتحقيقى فقيه عادل نيز هيچ سهمى در امور مزبور ندارد; بلكه چونان شهروندان ديگر، تنها پذيراى ولايت فقاهت و عدالت است; بدون آنكه تافتهاىجدابافته از جمهور مردم باشد.

غرض آنكه; فرق معصوم و غيرمعصوم، گذشته از مقام معنوى، در سهولتشناخت و صعوبت آن است نه در ولايت و وكالت كه معصوم، ولى بر مردم باشد و فقيه عادل، وكيل جمهور.

ترس دشمنان از ولايت فقيه

بايد توجه داشت كه دشمنان اسلام و مسلمانان، بيش از خود قانون آسمانى، از قانونشناسى كه بتواند قانون الهى را بعد از وظائف سهگانه قبلى; يعنى تبيين، تعليل، و دفاع علمى، قاطعانه پياده كند هراسناكند و با انتخاب رهبر است كه بيگانگان آيس و نااميد مىشوند; چرا كه تنها با وجود رهبر قانونشناس و عادل و توانا است كه دين الهى به اجرا درمىآيد و ظهور مىكند.

دشمنان اسلام، در زمان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم، به اين اميد نشسته بودند كه لااقل پس از رحلت آن حضرت، كتاب قانون، بدون «مجرى» بماند و آنگاه، با اين قانون مكتوب و نوشته شده، به خوبى مىتوان كنار آمد وآن را به دلخواه خود تفسير كرد. اما وقتى براى اين كتاب، مجرى و مفسرى به نام علىبن ابىطالب (عليهالسلام) نصب شد و او، امير مؤمنان و رهبر جامعه اسلامى گشت، آن دشمنان به كمين نشسته، نااميد گشتند و آيه شريفه

«اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون» (7)

در همين باره نازل شد. خداى سبحان مىفرمايد: امروز كه روز نصب ولايت است، كافران از دين شما و از اضمحلال و به انحراف كشيدن آن نااميد گشتند; پس ديگر از آنان هراسى نداشته باشيد و از غضب خدا بترسيد كه در اثر سستى و كوتاهىتان شامل شما گردد. اگر دين خدا را يارى كنيد و پشتسر ولى خدا و رهبر خود حركت نمائيد، خدايى كه همه قدرتها از ناحيه اوست، حافظ و نگهدار و ناصر شما خواهد بود: «ان تنصروا الله ينصركم ويثبت اقدامكم» (8) .

توطئه انحلال مجلس خبرگان

وقتى كه در مجلس خبرگان قانون اساسى، نوبتبه اصل پنجم قانون اساسى رسيد كه در آن، ولايت امر و امامت امت در زمان غيبتبر عهده فقيه عادل و با تقوا، آگاه به زمان، شجاع، و مدير و مدبر نهاده شده است، ابرقدرتهاى شرق و غرب تلاشها و كوششها كردند كه مجلس خبرگان را منحل كنند. همزمان با تصويب اين اصل بود كه در زمان دولت موقت، سخن از انحلال اين مجلس به ميان آمد.

در اصل چهارم قانون اساسى چنين آمده است:

كليه قوانين و مقررات مدنى، جزايى، مالى، اقتصادى، ادارى، فرهنگى، نظامى، سياسى و غير اينها بايد بر اساس موازين اسلامى باشد. اين اصل بر اطلاق يا عموم همه اصول قانون اساسى و قوانين و مقررات ديگر حاكم است.

اين اصل، با آنكه تاكيد دارد كه همه قوانين و مقررات كشور، بايد مطابق با كتاب خدا و سنت معصومين (عليهمالسلام) باشد، كسى با اين اصل يا با مجلس خبرگان آنچنان مخالفت علنى و چشمگيرى نكرد، ولى وقتى نوبتبه تصويب اصل پنجم يعنى اصل ولايت فقيه رسيد و مساله رهبرى جامعه اسلامى توسط فقيه عالم و عادل و توانا مطرح شد، توطئههاى گوناگون براى انحلال مجلس خبرگان آغاز گشت و اين، به دليل هراسى بود كه بيگانگان از ولايت فقيه داشتند; زيرا همان گونه كه گفته شد، قانون، به تنهايى و بدون مسؤول اجراء، ترسى ندارد; آنچه براى دشمنان ترسآور است، اجراى قانون خدا توسط رهبر عادل و آگاه مىباشد.

كمال دين و تمام نعمت الهى، به داشتن يك ولى عالم و عادل و آگاه به زمان است كه دين و احكام دينى را خوب بفهمد، آن را تبيين كند، به اجرا درآورد، و با مهاجمان و دشمنان دين بستيزد. دين اسلام و رهآورد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، پس از اعلام ولايت علىبن ابىطالب (عليهالسلام) كامل شد:

«اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا» (9)

و اين نشانگر آن است كه دين و جامعه دينى، آنگاه مورد رضايتخداوند است كه ولى و رهبر داشته باشد. انقلاب و جامعهاى كه ولى شايسته نداشته باشد، ناقص و بىكمال است; همان گونه كه اسلام بىامام معصوم، كامل و تام نيست.

دشمنان، اگر شعار «اسلام منهاى روحانيت» را در آغاز انقلاب مطرح كردند، براى آن بود كه به تدريج رهبرى دينى را از ميان بردارند و با گذشت زمان، تنها يك سلسله قوانين مكتوب و بىروح بماند و آن را به دلخواه خود تفسير و تحريف كنند. زنده بودن اسلام و قوانين اسلامى، فقط با وجود رهبر قانونفهم و عادل و آگاه و قاطع و شجاع امكانپذير است; كه قانون را خوب بفهمد، آن را خوب اجرا كند، و در برابر تهاجمهاى بيگانه داخلى و خارجى، خوب از آن دفاع كند.

تلاشهايى كه در زمان حاضر و در جامعه ما مشاهده مىشود كه اسلام را بىحكومت و بىفقاهت معرفى مىكنند، دانسته يا ندانسته، آب در آسياب دشمن مىريزند و آنان را در اهداف استكبارى و دينستيزىشان يارى مىرسانند; زيرا همان گونه كه گفته شد، حيات دين، به اجراى آن است و اجراى آن، بدون حاكم و فقيه اسلامشناس عادل و آگاه به زمان و شجاع و مدير و مدبر ممكن نيست.

پىنوشتها:

1. ر ك: ص 137.

2. الهيات شفاء; مقاله دهم، فصل دوم و سوم، ص 441 و 446.

3. در فصل نخست كتاب، ص 57 و 58، متن روايت امام صادق (عليهالسلام) از كتاب كافى و نيز روايت ديگرى در اين باره آمده است.

4. اشارات و تنبيهات; ج 3، نمط نهم، ص 371.

5. سوره فصلت، آيه 42.

6. سوره بقره، آيه 196.

7. سوره مائده، آيه 3.

8. سوره محمد صلى الله عليه و آله و سلم، آيه 7.

9. سوره مائده، آيه 3.

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 11:41 AM |
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
 

آقا نمي آيي؟؟؟!!!

 

آقا نمي آيي؟؟؟

قربون صبر وطاقت شما برم كه چه قدر مصيبت ها رو تحمل كرديد....

آقاجون تا كي بايد بچه شيعه ها مظلوميت بكشن؟؟؟

تا كي مفتي هاي سعودي و متعصب تسنن بايد به مخالفت با ما برخيزند و ما رو محكوم كنند به امام پرستي و كار تروريست ها رو تاييد كنند؟؟؟

اما آقا يه چيز دلم رو بيشتر از هتك حرمت به سامرا مي سوزنه اون هم هتك حرمت به شهداست؛

اخه اگه به حرمين سامرا هتك حرمت شد دشمنان و كينه توزان بودند اما اونهايي كه به شهدا توهين مي كنند مديون شهدا هستند...

********

منبع خبر ومطلب زير سایت تاریک "آفتاب" مي باشد

براستی به کجا می رویم؟

*********

بحث دفن شهدای گمنام جنگ تحمیلی در سطح شهر‌ تاکنون چندین بار مطرح شده و هر بار با توجه به موج مخالفت‌هایی که برانگیخته، به نحوی به آینده موکول شده است. 

به تازگی بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس اعلام كرده قصد دارد همزمان با سالروز وفات حضرت فاطمه(س)، پيكرهای 51شهيد دفاع مقدس را در 12منطقه از کشور به خاك سپرده بسپارد.

به گزارش آفتاب و طبق اعلام روابط عمومي این بنیاد، قرار است اين شهدا ساعت 9صبح روز دوشنبه ‪ ۲۸‬خرداد ماه از مقابل در اصلی دانشگاه شهيد بهشتی در منطقه ولنجك واقع در شمال تهران و از مقابل مسجد جامع تهرانسر در منطقه‌ای به همين نام در جنوب تهران تشييع می‌شود.

این در حالی است که با انتشار خبر دفن احتمالی پیکر پاک سه تن از این شهدا در منطقه ولنجک، ساکنین این محل چند روزی است که دست به اعتراضی زده‌اند. 

یکی از اهالی بلوار دانشجو، واقع در منطقه ولنجک در توضیح اعتراضات اهالی محل به خبرنگار آفتاب گفت: «مدتی است که عده‌ای در یک فضای خالی که در این منطقه قرار دارد حسینیه‌ای تشکیل داده‌اند و گاه و بی‌گاه اقدام به برگزاری مراسم در داخل آن می‌نمایند».

وی ادامه داد: «پس از مدتی خبر رسید که قرار است به زودی در این محل پیکر سه تن از شهدای دفاع مقدس دفن شود که این خبر با واکنش اهالی محل رو به رو شد به نحوی که در چند نوبت تا کنون تجمعات اعتراض‌آمیز با جمعیتی حدودا 100نفره شکل گرفته است که حتی در یک مورد درگیری لفظی شدیدی هم میان اهالی و نیروهای انتظامی شکل گرفت». 

وی با بیان این که حرمت و جایگاه شهدای جنگ تحمیلی هرگز مورد مناقشه نیست و مخالفت با دفن این شهدا نباید به مخالفت با شهدا و ارزش‌ها تعبیر شود تصریح کرد: ما اساساً معتقدیم که دفن این شهدا در گوشه و کنار شهر باعث وهن شهدای عزیز خواهد شد ضمن آن که در صورت گسترش این تصمیمات، تهران ممکن است به یک گورستان بزرگ تبدیل شود.

این در حالی است که بر اساس استفتاء صورت گرفته از برخی مراجع تقلید، در صورت مخالفت اهالی محل و ساکنین منطقه، تدفین شهدا دارای مشکل شرعی خواهد بود.

********

 چشمی به سامرا ...

چشمی به ولنجک...

هوای گریه دارم...

هوای گریه دارم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی یه لینک برای دست یابی به عکس های هتک حرمت حرمین عسکریین

http://www.farsnews.net/plarg.php?nn=M248917.jpg 

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 1:12 AM |
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

عكاسي بهتر با تلفن همراه‌

اشاره :

اين روزها كاربران ترجيح مي‌دهند به جاي خريد دوربين‌هاي ديجيتال ارزان‌قيمت و سطح پايين، يك تلفن همراه سطح بالا بخرند تا هم از دوربين و هم از ديگر قابليت‌هاي آن به طور همزمان استفاده كنند. متأسفانه بسياري از عكس‌هايي كه توسط دوربين‌هاي تلفن‌هاي همراه گرفته مي‌شود، داراي كيفيت پاييني هستند. بخشي از اين مسئله به كيفيت پايين حسگر‌هاي اين دوربين‌ها باز مي‌گردد، اما بخشي از آن نيز به آگاهي خود كاربران مربوط مي‌شود كه هنوز تصور مي‌كنند در حال عكاسي با يك دوربين نگاتيو قديمي هستند. در اينجا يك سري نكات مهم براي عكاسي با تلفن‌هاي همراه را بررسي مي‌كنيم.

 

1- نورپردازي مناسب سوژه:

هر چه نور تابيده شده روي سوژه بهتر باشد، عكس شفاف‌تري از آن سوژه ثبت مي‌گردد. در صورتي كه ممكن است در زير نور خورشيد عكس بگيريد يا اگر در خانه هستيد، تمام چراغ‌ها را روشن كنيد. پس به خاطر داشته باشيد كه عكاسي در محيط‌هاي با نور متفاوت، منجر به عكس‌هايي با كيفيت‌هاي متفاوت مي‌شود.

براي از بين بردن تن‌مايه‌هاي رنگي بايد تنظيمات تراز سفيدي (WHITE BALANCE) دوربين را تغيير دهيد (اين موضوع در ادامه توضيح داده شده است). برخي از دوربين‌هاي تلفن‌هاي همراه جديد داراي يك فلاش سرخود هستند. استفاده از اين فلاش، حتي در زماني كه احساس مي‌كنيد نور محيط كافي است، باز هم موجب بهبود كيفيت عكس مي‌شود. در صورتي كه دوربينتان فلاش ندارد، هرگز در حالي كه رو به نور هستيد و سوژه در سايه قرار دارد، عكاسي نكنيد.

 

 

2- نزديك‌تر برويد:

يكي از مهم‌ترين ايرادات عكاسي با دوربين‌هاي تلفن همراه، هنگامي به ‌وجود مي‌آيد كه سوژه در فاصله‌اي دور قرار دارد و عكس بسيار ناواضح است. بنابراين بهتر است همان وقتي كه عكس مي‌گيريد، به سوژه نزديك شويد. دقت كنيد كه اين كار را دقيقاً به صورت فيزيكي انجام دهيد و هرگز از زوم ديجيتال دوربين استفاده نكنيد. قبلاً هم گفته‌ايم كه نزديك شدن زياد به سوژه گاهي منجر به ايجاد اعوجاج در تصوير مي‌شود. در برخي مدل‌ها كه داراي قابليت‌هاي ضعيفي در عكاسي ماكرو هستند، ممكن است تصويري تار و فوكوس نشده را ثبت كنيد.

 

3- دوربين را ثابت نگهداريد:

به ويژه در هنگام عكاسي با دوربين‌هاي ديجيتال خودكار، و خصوصاً در مورد تلفن‌هاي همراه كه امكان لرزش زيادتري دارند (چون در يك دست نگهداشته مي‌شوند). اين مسئله خصوصاً در هنگام عكسبرداري در نور كم بسيار با اهميت‌تر مي‌شود؛ زيرا دوربين‌تان به صورت خودكار سرعت شاتر را كاهش مي‌دهد. شخصاً در چنين شرايطي ترجيح مي‌دهم به يك تكيه‌گاه محكم تكيه بدهم. شما هم مي‌توانيد از يك درخت، يك ديوار، ديوار كوتاه آشپزخانه يا هر چيز ديگري به عنوان تكيه‌گاه استفاده كنيد. به خاطر داشته باشيد كه وقفه شاتر (SHUTTER LAG) برخي از دوربين‌هاي تلفن‌هاي همراه بسيار طولاني و در حد چند ثانيه است (فاصله بين زمان فشردن شاتر و ثبت شدن عكس توسط دوربين). بنابراين هنگامي كه دكمه شاتر را فشار مي‌دهيد، به قدري صبر كنيد تا يك‌بار عكس گرفته شده را روي صفحه نمايشگر تلفن ببينيد، بعد حركت كنيد.

 

4- بعداً عكس‌ها را ويرايش كنيد:

يكي از سرگرمي‌هاي جالب تلفن‌هاي همراه جديد، امكان ويرايش عكس‌ها روي خود تلفن است. نرم‌افزارهاي ويرايشگر اين تلفن‌ها كيفيت چندان بالايي ندارند و حالا كه شما مي‌توانيد در ايران بهترين برنامه‌هاي كامپيوتري را بدون هيچ هزينه‌اي روي كامپيوترتان داشته باشيد، بهتر است عمل ويرايش را بعداً در كامپيوتر انجام دهيد. اگر هم كامپيوتر نداريد، حداقل به ياد داشته باشيد كه چنانچه يك عكس را سياه و سفيد كرديد يا روي آن چيزي نوشتيد، ديگر نمي‌توانيد رنگ يا عكس اصلي را بازگردانيد!.

 

5- به خاطر داشته باشيد كه عكس‌هاي گرفته شده روي نمايشگر خود تلفن همراه، كيفيتي به مراتب بالاتر از آنچه واقعاً گرفته شده دارند؛

زيرا اندازه كوچك‌تري دارند و عكس‌ها هرچه كوچك‌تر باشند، كيفيت بهتري دارند. بنابراين اگر از عکس گرفته شده راضي نيستيد و روش‌هاي حرفه‌اي ويرايش عكس را نمي‌دانيد (كه البته اين روش‌ها هم تا حد ناچيزي مي‌توانند كيفيت عكس را تغيير دهند) بهتر است در همان لحظه عكسبرداري آن‌ها را حذف كنيد و مجدداً عكس بگيريد. حداقل فضاي كمتري را روي حافظه محدود دوربين‌تان اشغال مي‌كند.

 

6- زوم ديجيتال ممنوع!:

برخي از دوربين‌هاي تلفن‌هاي همراه، زوم ديجيتال 2X ،4X ،6X و ... دارند. زوم ديجيتال دقيقاً مثل اين است كه يك عكس بدون زوم بگيريد و با نرم‌افزار‌هاي ويرايش عكس (آن هم در حد موبايلي آن‌ها) بخش مياني تصوير را بزرگ كنيد! بنابراين، اين كار با اين‌كه عكس معمولي بگيريد و بعداً بخش مياني آن را در كامپيوترتان برش بزنيد و بزرگ كنيد هيچ فرقي ندارد. حداقل بعداً مي‌توانيد به جاي نرم‌افزار ساده تلفن همراهتان اين كار را با فتوشاپ يا نرم‌افزارهاي حرفه‌اي ديگر با كيفيتي به مراتب بالاتر انجام دهيد. ضمن اين‌كه باقي عكس‌هايتان را هم دور نريخته‌ايد!

 

7- از تراز سفيدي دوربين استفاده كنيد:

برخي از دوربين‌هاي تلفن‌هاي جديد امكان استفاده از WHITE BALANCE يا تراز سفيدي را نيز در اختيارتان قرار مي‌دهند. اين قابليت به شما امكان مي‌دهد تن‌مايه‌هاي رنگي اضافي را از نور محيط بگيريد و عكس‌هايتان را تماماً با رنگ‌هاي طبيعي بگيريد. در صورتي كه دوربين‌ همراهتان چنين قابليتي را دارد، راهنماي آن را بخوانيد و حتماً از آن استفاده كنيد.

 

8- قوانين عكاسي را فراموش كنيد:

نه، فراموش نكنيد! قانون يك سوم طلايي و... عكس‌هايي كه با قوانين عكاسي گرفته مي‌شوند، زيبايي خاصي دارند. اين قوانين كه كاملاً تجربي نوشته شده‌اند، باعث بالا رفتن كيفيت كار شما مي‌شوند. اما زماني كه اين قوانين را مي‌نوشتند، هنوز دوربين‌هاي عكاسي روي پخش‌كننده‌هاي MP3 و تلفن‌هاي بي‌سيم قرار نگرفته بودند! بنابراين هيچ دليلي ندارد كه به تناسب وسيله جديدي كه در دست داريد، قوانين نوين خودتان را پايه‌ريزي نكنيد. دوربينتان را روي كف زمين بگذاريد، پشت شيشه، از پايين به بالا، بالا به پايين و ... هيچ خرجي ندارد. فيلم كه مصرف نمي‌كنيد. بنابراين هر جهتي را كه مي‌خواهيد، امتحان كنيد.

 

9- لنز دوربينتان را تميز كنيد:

اين مشكل يكي از دردسر‌هاي هميشگي دوربين‌هاي تلفن همراه است. لنز گوشي‌هاي همراه معمولاً كثيف هستند؛ زيرا شما هيچ‌وقت موقع پاسخ دادن به يك تماس به فكر تميزي لنز دوربين روي تلفنتان نيستيد! اثر انگشت يكي از معمول‌ترين انواع كثيفي لنز اين دوربين‌هاست. گوشي‌هاي تلفن ممكن است ساعت‌ها در جيب لباستان كنار خرده‌ريز‌هاي ته جيب قرار داشته باشند و معمولاً كثيف مي‌شوند. خصوصاً اگر لنز دوربين تلفنتان داراي درپوش مخصوص نباشد، بهتر است از يك عينك‌‌فروشي، يك دستمال مخصوص پاك كردن شيشه عينك تهيه كنيد كه بسيار ارزان و مناسب است.

 

10 - عكس‌هايتان را نام‌گذاري كنيد:

يكي از مشكلات عمومي كاربراني كه دوربين‌هاي ديجيتال آن‌ها داراي كارت‌هاي حافظه پرحجم هستند، اين است كه پس از مدتي با تعداد بسيار زيادي عكس روبه‌رو هستند كه نه مي‌دانند چه وقت آن‌ها را عكسبرداري كرده‌اند و نه مي‌توانند عكس‌هاي مورد نظرشان را از بين آن‌ها پيدا كنند.

برخي تلفن‌هاي همراه به صورت خودكار تاريخ عكسبرداري را به عنوان نام پيش‌فرض تصاوير انتخاب مي‌كنند كه در مورد كاربران ايراني معمولاً تاريخ صحيحي نيست؛ زيرا يا اصلاً تاريخ ميلادي را تنظيم نكرده‌اند يا معمولا‌ً نمي‌دانند كه مثلاً ماه شش ميلادي برابر با كدام ماه شمسي است. خوشبختانه تمام تلفن‌هاي همراه با صفحه كليدي كه دارند امكان تغيير نام عكس‌ها را به شما مي‌دهند. از آنجا كه عكس‌هاي دوربين‌هاي تلفن‌هاي همراه معمولاً ماه‌ها و گاهي سال‌ها روي حافظه گوشي باقي مي‌مانند و به كامپيوتر منتقل نمي‌شوند، بهتر است هر بار كه عكس مي‌گيريد، همان چند عكس جديد را نامگذاري كنيد. ممكن است كمي وقت بگيرد، اما قطعاً پس از مدتي متوجه مزيت‌هاي آن خواهيد شد.

 

 

11 - بالاترين وضوح را به كار گيريد:

برخي از تلفن‌هاي همراه به شما اجازه مي‌دهند وضوح عكس‌هايي را كه مي‌خواهيد بگيريد، انتخاب كنيد. نيازي به گفتن نيست كه هرچه وضوح عكس‌ها بالاتر باشد، كيفيت آن‌ها نيز بهتر است؛ البته در مقايسه با وضوح‌هاي پايين‌تر همان دوربين. اين مسئله خصوصاً در مورد تلفن‌هاي همراه كه وضوح حسگر آن‌ها معمولاً در حد يك مگاپيكسل است، بسيار مهم است. البته بايد حواستان به حجم فايل‌ها باشد و در صورتي كه فايل‌هاي عكس حجم زيادي مي‌طلبد، آن‌ها را منتقل كنيد.

 

12 - عكس‌هايتان را چاپ نكنيد:

تصور مگاپيكسل را از ذهنتان خارج كنيد. كيفيت چاپ عكس‌هاي تلفن همراه بسيار پايين‌تر از آن چيزي است كه روي نمايشگر گوشيتان مي‌بينيد. دوربين‌هاي تلفن‌هاي همراه، به دليل فاصله كانوني كم و حساسيت بالاي حسگرهايشان معمولاً داراي نويز بسيار زيادي هستند و هنگامي كه آن‌ها را چاپ مي‌كنيد، اصلاً نبايد انتظار داشته باشيد كيفيت آن‌ها با يك دوربين نگاتيوي سطح متوسط (كه يك دهم قيمت گوشيتان و حدود بيست تا چهل هزار تومان قيمت دارند) برابري كند. ضمن اين‌كه، هزينه چاپ عكس‌هاي ديجيتال تقريباً بين 5/1 تا 2 برابر چاپ آنالوگ است. بنابر اين بهتر است عكس‌هايتان را چاپ نكنيد، بلكه آن‌ها را با نرم‌افزارهاي ساخت آلبوم عكس به سي‌دي‌هاي تصويري تبديل كنيد و در يك آلبوم جديد نگهداريد. يكي از بهترين برنامه‌هاي ساخت آلبوم تصويري MEMORIES ON TV است كه نحوه كار با آن در شماره‌هاي قبل عصر‌‌شبكه در بخش آموزش‌هاي پنج دقيقه‌اي معرفي شده است.

 

13- به هر كسي اعتماد نكنيد:

افراد سودجو اين روز‌ها به دنبال خصوصي‌ترين عكس‌ها و فيلم‌هاي شخصيت‌هاي مهم هستند تا از توزيع آن‌ها در اينترنت يا سي‌دي‌هاي غيراخلاقي كسب درآمد كنند. ممكن است تصور كنيد شخصيت چندان مهمي نيستيد، اما فراموش نكنيد كه هرگز كارت حافظه دوربينتان را به افرادي ندهيد كه آن‌ها را نمي‌شناسيد. حتي كارت‌هاي فرمت شده هم قابل بازيابي هستند. باور نمي‌كنيد؟ مراقب باشيد!

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 1:11 AM |
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 1:9 AM |
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

« سپه سالار عشق »
نگاهى معرفت‏ آموز به زندگانى
سپه سالار كربلا، حضرت ابوالفضل عليه السلام
مقاله از: احمد لقمانى

بسم الله الرحمن الرحيم
سخن نخست


زندگانى حضرت ابوالفضل(ع) دائرة‏المعارفى است كه چگونه زيستن و آگاهانه رفتن را به ما مى‏آموزد و فرصت دستيابى به مقام آدميت را هموار مى‏سازد.

در اين نوشتار، از رهگذر تربيت عباس(ع)، پرتوى از فروغ معنويت امام على(ع) و جلوه‏اى از روشنى ولايت ام ‏البنين(عليها السلام) در پرورش فرزند نصيب انسان مى‏شود و آينه‏ اى از روشنايى فضايل ابوالفضل(ع) ديدگان آدمى را نورانى مى‏كند.

با هم به مدينه مى‏رويم تا از كوچه ‏هاى بنى‏هاشم به سراى اميرمؤمنان(ع) پاى دل گذاريم و از آغازين لحظه ‏هاى زندگانى پور دلبندش عباس(ع) با او همراه شويم.


طلوع ماه در مدينه


زمين مدينه با نيم ‏نگاه خورشيد روشنايى مى‏گرفت و تابش طلايى آفتاب، جمعه، چهارمين روز شعبان سال‏26 هجرى را نورى ديگر مى‏بخشيد. بلور دلهاى شيفتگان اميرالمؤمنين على(ع) لبريز از شور و عشق شده بود و آغوش كوچه ‏هاى بنى‏هاشم به روى زائران خانه حضرت گشاده مى‏نمود. چهره علاقه ‏مندان اهل بيت (عليهم السلام) را شبنم شادى فرا گرفته بود و براى ديدار نو رسيده مولاى خويش بر يكديگر پيشى مى‏گرفتند. شور و هلهله خانه على(ع) و «فاطمه كلابيه‏» را فرا گرفته بود و نگاه همگان به سخاوت لبان مولا بود تا انتخاب نام طفل را نظاره كنند و شيرينى اولين كلام او را بيابند.

در اين هنگام گويى مام كودك، ام ‏البنين (عليها السلام) نوزاد را به على(ع) تقديم كرد. امام فرزند دلبند خود را به سينه چسباند، با صدايى آسمانى در گوش راست فرزند اذان و در گوش چپش اقامه گفت تا در گلستان وجود او شاخسار ايمان و عشق به «توحيد» و «نبوت‏» نمايان شود; تا از بلنداى همتش آبشار شوق به «امامت‏» جارى شود و تا هميشه ايام در سايه ‏سار «ولايت‏» سروى سبز باشد.

چون نسيم اذان و اقامه بر روان پاك و سپيد طفل وزيد، امام(ع) با واژه‏اى مهرآفرين و روح ‏افزا، نام فرزند را بيان فرمود: «عباس‏» يعنى شير بيشه شجاعت و قهرمان ميدان نبرد. دلاورى از شجاعان اسلام و قهرمانى كه در برابر باطل و ستم عبوس و خشمگين است و در مقابل خير و نيكى شادان و متبسم.

رواق چشمان اطرافيان را هاله ‏اى از عشق و اميد فرا گرفته بود. فاطمه كلابيه بيش از ديگران از خشنودى امام على(ع) شادمان و خرسند بود.

در اين لحظه، الماس بوسه على(ع) بر بلور وجود طفل نشست و پيكر كوچك عباس با اولين نوازش و عاطفه آشنا شد; اما اين شادمانى لحظاتى بعد با توفان غم درهم پيچيده شد. ناگهان گوهر اشك از ديدگان اميرمؤمنان(ع) بر سينه سيمايش پديدار شد، صداى گريه آن حضرت دلها را مالامال از اندوه ساخت و فرمود: گويا مى‏بينم اين دستها يوم الطف در كنار نهر فرات در يارى برادرش حسين از بدن جدا خواهد شد.



هفتمين روز ميلاد


على(ع) در هفتمين روز ميلاد، فرزند دلبند خود را خواست. طبق سنت پسنديده اسلام، موهاى زيبايش را تراشيد و هم وزن آنها، طلا يا نقره به مستمندان داد. سپس گوسفندى، به عنوان عقيقه، ذبح كرد تا به بركت آن صدقات و اين قربانى پيكر پاك عباس عزيز پا برجا و سالم ماند و ايام زندگانى‏اش طوباى بركاتى جاودان شود.

گفتار امام(ع) و نام حماسى نوزاد دفتر طلايى خاطرات او را در مقابل ديدگان آشنايان مى‏گشود. از اين‏رو بر بينش على(ع) آفرين مى‏گفتند و انتخاب عقيل را مى‏ستودند.

آنها از روزى ياد مى‏كردند كه اميرمؤمنان(ع) برادرش عقيل را طلبيد تا از بلنداى «علم انساب‏» نگاهى به قبايل مختلف بيفكند، خانواده ‏اى شجاع را انتخاب كند و انگشت اشاره بر بانويى پاك و عفيف ‏نهد تا فرزندانى دلاور، سرآمد و شيردل به دنيا آورد.

پس از مدتى تحقيق و ژرف‏نگرى، عقيل «فاطمه كلابيه‏» (ام ‏البنين) را برگزيد.



دوران كودكي عباس عليه السلام


در روزهاى كودكى عباس، پدر گرانقدرش چون آيينه معرفت، ايمان، دانايى و كمال در مقابل او قرار داشت و گفتار الهى و رفتار آسمانى‏اش بر وى تاثير مى‏نهاد. او از دانش و بينش على(ع) بهره مى‏برد. حضرت در باره تكامل و پويايى فرزندش فرمود: ان ولدى العباس زق العلم زقا; همانا فرزندم عباس در كودكى علم آموخت و به سان نوزاد كبوتر، كه از مادرش آب و غذا مى‏گيرد، از من معارف فرا گرفت.

در آغازين روزهايى كه الفاظ بر زبان وى جارى شد، امام(ع) به فرزندش فرمود: بگو يك.

عباس گفت: يك

حضرت ادامه داد: بگو دو

عباس خوددارى كرد و گفت: شرم مى‏كنم با زبانى كه خدا را به يگانگى خوانده ‏ام، دو بگويم. (10)

پرورش در آغوش امامت و دامان عصمت، شالوده ‏اى پاك و مبارك براى ايام نوجوانى و جوانى عباس فراهم كرد تا در آينده نخل بلند قامت استقامت و سنگربان حماسه و مردانگى باشد. گاه كه على(ع) با نگاه بصيرت‏ آميز خود آينده عباس را نظاره مى‏كرد، با لبختدى رضايت ‏آميز، سرشك غم از ديدگان جارى مى‏كرد و چون همسر مهربانش از علت گريه مى‏پرسيد، مى‏فرمود: دستان عباس در راه يارى حسين(ع) قطع خواهد شد.

آنگاه از مقام و عظمت پور دلبندش نزد خداوند چنين خبر مى‏داد: پروردگار متعال دو بال به او خواهد داد تا به سان عمويش جعفر بن ‏ابى‏طالب در بهشت پرواز كند. (11)



ايام نوجواني و جواني


محبت پدرى گاه على(ع) را بر آن مى‏داشت تا پاره پيكرش را ببوسد (12) ، ببويد و با آداب و اخلاق اسلامى آشنا سازد. از اينرو لحظه‏اى عباس را از خود دور نمى‏ساخت. فرزند پاكدل على(ع) در مدت 14 سال و چهل و هفت روز، كه با پدر زيست، هميشه در حرب و محراب و غربت و وطن (13) در كنار او حضور داشت.

در ايام دشوار خلافت، لحظه ‏اى از وى جدا نشد (14) و آنگاه كه در سال‏37 هجرى قمرى جنگ صفين پيش آمد، با آن كه حدود دوازده سال داشت، حماسه‏اى جاويد آفريد. (15)



كنيه هاي مهر افروز


ديباچه صفات اخلاقى افراد و فهرست فضايل معنوى انسانها در كنيه آنان نمايان است. عباس(ع) انسانى آسمانى بود كه بلنداى عظمتش كنيه‏ هاى بسيارى براى او پديد آورد. «ابوالفضل‏» مشهورترين كنيه اوست. اين كنيه برخى از صاحب‏نظران را بر آن داشت تا شعاع چشمگير شخصيت عباس را بستر اين واژه بدانند. ويژگيهاى دوران كودكى و شكوهمندى روح‏ افزاى نوجوانى او نشان از بزرگى مقام وى داشت. بسيارى از فرهيختگان و شعرا بهره ‏مندى از فضايل فراوان را علت اين لقب دانسته ‏اند. (17)

از سوى ديگر، پاره ‏اى از محقان و انديشمندان بهره‏ مندى از نعمت وجود فرزندى به نام «فضل‏» را دليل اين كنيه شمرده‏ اند.

«ابوالقاسم‏» كنيه اى ديگر است. مورخان، با ژرف‏نگرى در واژه‏هاى معرفت ‏آفرين زيارت اربعين، اين كلمه را كنيه آن حضرت دانسته ‏اند. آنجا كه جابر انصارى خطاب به اين رادمرد الهى مى‏گويد:

السلام عليك يا اباالقاسم، السلام عليك يا عباس بن‏ على

سلام بر تو، اى پدر قاسم; سلام بر تو، اى عباس بن‏ على. (18)



القاب تابناك


1. قمر بنى‏هاشم (19)

بهره‏ مندى بسيار عباس از جمال و جلال و سيماى سپيد و زيبا و سيرت سبز و نورانى، زمينه ‏ساز اين لقب است.

2. باب الحوائج (20)

كريمى از دودمان كريمان كه چون حاجتمندى سوى او روى كند، خواسته‏ هايش را برآورده مى‏سازد.

3. طيار (21)

بيانگر مقام و عظمت‏ حضرت عباس(ع) در فضاى عالم قدس و بهشت جاودان است.

4. الشهيد (22)

شهادت، كه نشان نمايان ابوالفضل(ع) است و در چهره حيات او درخشندگى بسيار دارد، زمينه ‏ساز اين لقب است.

5. سقا (23)

دلاورى عباس در صحنه هاى حيرت‏ آور آب‏رسانى به تشنگان، سبب اين لقب شد.

6. عبد صالح (24)

لقبى كه حضرت صادق(ع) در زيارت عموى گرانقدرش بدان اشاره دارد:

السلام عليك ايها العبد الصالح.»

سلام بر تو، اى بنده صالح خدا.

7. سپه سالار

صاحب لواء يا سپه سالار لقب بزرگترين شخصيت نظامى است و عباس در روز عاشورا اين لقب را از آن خود ساخت.

8. پرچمدار و علمدار

يادآور دلاوى و حفظ لشكر در برابر دشمن است. علمدارى عباس(ع) اين لقب را برايش به ارمغان آورد.

9. ابوقربه (صاحب مشك)، عميد (ياور دين خدا)، سفير (نماينده حجت ‏خدا)، صابر (شكيبا)، محتسب (به حساب خدا گذارنده تلاشها)، مواسى (جانباز و مدافع حق)، مستعجل (تلاشگرى مهربان در برآوردن حاجات ديگران) و ... از ديگر لقبهاى ابوالفضل است.



آفتار آمد دليل آفتاب


كلام معصومان (عليهم السلام) در باره شخصيت‏ حضرت ابوالفضل(ع) طلوعى ديگر از معرفت در آسمان دلها مى‏آفريند. نخست در محضر دخت آفتاب حضرت زهرا(س) مى‏نشينيم و از آن هنگام مى‏گوييم كه در هنگامه قيامت، رسول اكرم اسلام(ص)، على(ع) را مى‏طلبد و مى‏فرمايد: نزد فاطمه برو و به او بگو آنچه براى شفاعت [گناهكاران] در اين روز بزرگ فراهم ساخته، حاضر كند.

پاك بانوى آفرينش در جواب حضرت مى‏فرمايد:

اى اميرمؤمنان، دو دست ‏بريده پسرم عباس براى مقام شفاعت من كافى است. (25)

امام سجاد(ع) در سخنى كوتاه بلنداى عظمت مقام عمويش ابوالفضل(ع) را چنين بيان مى‏كند:

خداوند عمويم عباس بن‏ على را رحمت كند; به تحقيق كه ايثار و جانبازى كرد; جنگ ‏نمايانى كرد و خود را فداى برادرش ساخت تا دستانش قطع شد. خداوند در برابر اين فداكارى - به سان عمويش جعفر طيار - دو بال به او عنايت كرد تا به يارى آنها همراه فرشتگان در بهشت پرواز كند. همانا عباس نزد خداوند تبارك و تعالى مقامى دارد كه تمامى شهيدان، در روز قيامت، بر او غبطه مى‏خورند و رسيدن به آن مقام را آرزو مى‏كنند. (26)

امام صادق(ع) در عباراتى روشن و معرفت‏ آموز عمويش عباس بن‏ على(ع) را صاحب صفات زير مى‏شمرد:

1. بصيرت نافذ; 2. بينش عظيم;3. ايمان بسيار و شديد; 4. جهاد در محضر امام حسين(ع); 5. جانبازى و ايثار;6. شهادت در راه امام خود;7. تسليم در برابر جانشين رسول خدا(ص); 8. تصديق امام حسين(ع);9. وفادارى; 10. خيرخواهى امام; 11. تلاش تا آخرين حد و ... (27)

در آخرين فراز از اين نوشتار، در تابش آفتاب كلام حضرت مهدى(ع) قرار مى‏گيريم و با ديدگاه آن حضرت در باره سپه سالار عشق آشنا مى‏شويم:

سلام بر ابوالفضل، عباس، پور اميرمؤمنان(ع); آن كه جان خود را نثار برادرش كرد، دنيا را وسيله آخرت خود قرار داد و فداى برادرش شد. او كه نگهبان بود و بسيار كوشيد تا آب را به لب تشنگان برساند و دو دستش در جهاد فى سبيل‏الله قطع شد. خداوند قاتلان او يزيد بن ‏رقاد و حكيم بن ‏طفيل طائى را از رحمت‏ خويش دور سازد. (28)



قبر در وسط آب


آيت ‏الله حاج سيد عباس كاشانى حائرى نقل مى‏كرد: «روزى در خانه آيت‏ الله العظمى حكيم (29) بودم كه كليد دار آستان مقدس حضرت ابوالفضل، عليه ‏السلام، تلفن كرد و گفت: سرداب مقدس ابوالفضل، عليه‏ السلام، را آب گرفته و بيم آن مى‏رود كه ويران گردد و به حرم مطهر و گنبد و مناره‏ ها نيز آسيب كلى وارد شود، شما كارى بكنيد.

آيت‏الله حكيم فرمودند: من جمعه خواهم آمد و هرآنچه در توان دارم انجام خواهم داد. آنگاه گروهى از علماى نجف از جمله اينجانب به همراه ايشان به كربلا و به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس، عليه ‏السلام، رفتيم، آن مرجع بزرگ براى بازديد به‏ طرف سرداب مقدس رفت و ما نيز از پى او آمديم، اما همين‏كه چند پله پايين رفتند، ديدم نشستند و با صداى بسيار بلند كه تا آن روز نديده بودم، شروع به گريه كردند. همه شگفت ‏زده و هراسان شديم كه چه شده است؟ من گردن كشيدم ديدم شگفتا منظره عجيبى است كه مرا هم گريان ساخت.

قبر شريف حضرت ابوالفضل، عليه‏ السلام، در ميان آب مثل جايى كه از هر سو به وسيله ديوار بتنى بسيار محكم حفاظت‏ شود، در وسط آب قرار داشت، اما آب آن را نمى‏گرفت. درست همانند قبر سالارش حسين، عليه‏السلام، كه متوكل عباسى بر آن آب بست اما آب به سوى قبر پيشروى نكرد. (30)



سرداب مطهر حضرت ابالفضل العباس عليه السلام هنگاميكه اطراف قبر شريقش را آب فرات، فرا گرفته است.


قبر مطهر حضرت عباس عليه السلام بدون آب گرفتگي


1- بطل العلقمى، عبدالواحد المظفر، ج 2، ص‏6; اعيان الشيعه، سيد محسن امين، (ده جلدى)، ج‏7، ص‏429.

2- مولد العباس بن‏ على(ع)، محمدعلى الناصرى، ص‏46; قمرى بنى‏هاشم، عبدالرزاق المقرم، ص‏17.

3- العباس بن ‏على، ص 25; زندگانى قمر بنى‏هاشم، ص‏53 - 54.

4- همان.

5- روز كربلا (عاشورا).

6- خصائص العباسيه، ص‏119; زندگانى قمر بنى‏هاشم، ص‏53.

7- العباس بن‏ على، ص 25.

8- برخى از مورخان ازدواج اميرمؤمنان على(ع) با ام ‏البنين را پس از وفات فاطمه زهرا(س) مى‏دانند و بعضى ديگر معتقدند اين وصلت‏ خجسته پس از ازدواج على(ع) با امامه صورت گرفته است.

9- ثمرات الاعواد، ج 10، ص 105; مولد العباس بن‏ على(ع)، ص 62.

10- فرسان الهيجاء، ج 1، ص 190; مستدرك وسائل الشيعه، ج‏3، ص 815.

11- قمر بنى‏هاشم، ص‏19; مولد العباس بن‏ على(ع)، ص 60.

12- مولد العباس بن‏ على(ع)، ص 60.

13- همان، ص‏63.

14- بطل العلقمى، ج 2، ص‏6.

15- وسيلة الدارين، ص‏269; مولد العباس بن‏ على(ع)، ص 64.

16- مولد العباس بن‏ على(ع)، ص‏56; مقاتل الطالبين، ص‏89.

17- سر السلسله و عمدة الطالب، ص‏356; العباس، ص 80 - 81.

18- العباس، ص 80; بحارالانوار، ج 101، ص 330.

19- سپهسالار عشق، احمد لقمانى، ص 32.

20- العباس بن‏على(ع)، ص 30.

21- بطل العلقمى، ج 2، ص 108 -109.

22- همان.

23- العباس بن‏ على(ع)، ص 35.

24- همان، ص 124.

25- مولود العباس بن‏ على(ع)، ص 88.

26- خصال صدوق، ج 1، ص 68; بحارالانوار، ج 22، ص 274.

27- مولد العباس بن‏ على(ع)، ص‏97; العباس بن‏ على، ص‏36 و 42.

28- بطل العلقمى، ج 2، ص 311; مولد العباس بن ‏على(ع)، ص 98; العباس بن‏ على(ع)، ص 41 و 42.

29- از مراجع تقليد در نجف اشرف.

30- كرامات الصالحين، ص‏286، به نقل از: كرامات العباسيه (معجزات حضرت اباالفضل، عليه ‏السلام)، على ميرخلف‏زاده، ص‏92.

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 1:8 AM |
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
انتظار حق

یابن زهرا

غم جدایی

سرآغاز

شب هجران

طلب یار

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 1:4 AM |
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
Track 1

Track 2

Track 3

Track 4

Track 5

 

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 0:58 AM |
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
Track 1

Track 2

Track 3

Track 4

Track 5

 

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 0:58 AM |
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

اثبات دروغ‌ هولوکاست‌, خلع‌ سلا‌ح ‌صهیونیست

هانری راک مورخ و تجدید نظر طلب فرانسوی با تاکید بر دروغین بودن هولوکاست گفت : اثبات این دروغ تاریخی موجب می شود , تا لا‌بی های صهیونیستی در اروپا و امریکا , خلع سلا‌ح شوند .
هانری راک با اشاره به افزایش فشار روزافزون اروپا و امریکا علیه تجدید نظر طلبان افزود: طرفداران هولوکاست قدرت و توانایی پاسخگویی به دلایل ارائه شده از طرف منتقدان را ندارند.
وی گفت : حامیان هولوکاست تا آنجا پیش رفته اند که حتی طرح هرسوالی را درباره چگونگی وقوع کشتار یهودیان در اتاق های گاز مردود می دانند , زیرا معتقدند که این حادثه واقعا اتفاق افتاده است .
این مورخ فرانسوی تاکید کرد : چنین ادعایی گواه روشنی بر ناتوانایی طرفداران هولوکاست و شکست آنان در بیان دلایلی قاطع برای رد دیدگاههای منتقدان هولوکاست است.
هانری راک درباره اظهارات یک افسر آلمانی به نام کورت گخشتین گفت : گخشتین یک عضو وابسته به اس اس آلمان بود , که به علت بیماری دیابت هیچ گاه در دوران جنگ جهانی دوم به کار گرفته نشد و همواره به عنوان نیرویی کمکی از وی استفاده می‌شد .



وی در جنگ به دست ارتش فرانسه افتاد و به علت رفتارهای عجیب به عنوان یک بیمار روانی به آسایشگاه فرستاده شد .

راک در ادامه افزود : در پایان آوریل سال 1945 این افسر آلمانی اقدام به نوشتن گزارشی درباره کشتار یهودیان در اتاقهای گاز به دست نیروهای آلمانی کرد و نکته جالب این بود که او این گزارش را در شش نسخه متفاوت ارائه داد .

این مورخ فرانسوی با اشاره به اینکه از سخنان این افسر آلمانی به عنوان سندی جدی و قطعی در تایید کشتار یهودیان بهره برداری شده است , تصریح کرد : چگونه می توان سخنان فردی را که بیمار روانی بوده و به راحتی دروغ می گفته است , مورد استناد قرار داد.

راک گفت : گخشتین مدعی شده بود که آلمانی ها 700 تا 800 یهودی را در اتاقهای گاز به مساحت 25 متر مربع و حجم 45 متر مکعب قرار می داده اند تا با گاز سیکلون بی از بین ببرند اما چنین چیزی غیر ممکن است چون که نمی توان 30 نفر انسان را در یک متر جای داد .

وی افزود : این افسر آلمانی همچنین در گزارش خود مدعی شده بود , شمار یهودیان کشته شده در جنگ جهانی دوم 25 میلیون نفر است , که این دروغی واضح و روشن است زیرا در کشور های تحت اشغال آلمان فقط سه میلیون یهودی وجود داشت , بنابراین چگونه می‌توان مدعی کشتار 25 میلیون یهودی شد.

وی در ادامه به وضع کنونی تجدید نظر طلبان در دنیا اشاره کرد , و گفت : تعداد زیادی از هواداران و منتقدان هولوکاست در کشورهای مختلف اروپایی , امریکا و کانادا زندانی هستند و بقیه نیز که آزادند حق بیان افکار خود را ندارند , زیرا در غیر این صورت محکوم به زندان خواهند شد .
ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 0:48 AM |
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

هيچ مريد و عاشقي را ديده ايد كه درست برخلاف مسير مراد و معشوق خود گام بردارد؟
يكي از ويژگي هاي مهم حكومت حضرت مهدي(عج) عدالت است.
«
يملا الارض قسطاً و عدلا بعد ما ملئت ظلماً و جوراً» اين منشور حكومت امام مهدي(عج) است كه مي فرمايد به يمن حكومت آن حضرت زمين از عدل و داد پرخواهد شد، پس از آنكه از ظلم و جور پر شده باشد.
آنها كه ديروز در جشن ميلاد امام عصر(عج) به شادماني پرداختند و نقل و شيريني پخش كردند، امروز تنها به شرطي مي توانند در زمره منتظران آن حضرت قرار گيرند كه در روابط خانوادگي و اجتماعي خويش، به ديگران ظلم روا ندارند.
ستم ستيزي كه براساس عقايد ما مسلمانان، جلوه نهايي آن در قيام حضرت حجت(عج) متبلور خواهد شد، امري است كه اسلام بر آن تاكيدي فراوان دارد. قرآن كريم در سوره مباركه هود آيه 113 مي فرمايد: «به ستمكاران مگراييد» و در آيه 18 همين سوره مباركه به مومنان دستور مي دهد كه از ستمكاران بيزاري جوييد.
مولاي عدالت پيشگان، علي(ع) نيز در گفتار گهربارشان تاكيدهاي بسياري بر ستم ستيزي دارند. از جمله مي فرمايند: «همواره دشمن ستمگر باشيد
«
همچنين در جايي ديگر فرموده اند: كسي كه ستم مي كند و آن كس كه ياري گر اوست و آنكه راضي بر ستمكاري است، هر سه در ظلم شريكند
ستم پيشگان منتظر نيستند
نمي شود در روابط اجتماعي به ديگران ستم كرد و خود را در زمره منتظران امام عصر(عج) هم بحساب آورد، امامي كه بزرگترين نشانه حكومتش، عدالت است.
عدالت اجتماعي از جمله مهمترين، حساس ترين و فراگيرترين مصاديق و جلوه هاي قانون عام عدل اسلامي است.
عدالت اجتماعي به معناي اعطاي حقوق و مطالبات منطقي هر شخص به تناسب صلاحيت، شايستگي و نيازمندي هاي واقعي، فطري و اجتماعي اوست.
«
محمد صالحي»، دانشجوي دوره دكتراي الهيات كه تز دكتري اش در باره «جلوه هاي عدالت در فرهنگ اسلامي» است، در اين مورد مي گويد: «ظلم و ستم به ديگران فقط اين نيست كه كسي آشكارا از مردم كلاهبرداري كند يا اموالشان را بدزدد يا به ناتوان آسيب بزند. اينها جلوه هاي كاملاً آشكار ظالم هستند، اما بخصوص در جامعه ما، ظلم جلوه هايش بگونه اي است كه گاه نمي توان ظالم را بدرستي تشخيص داد. آيا ظلمي بالاتر از اين هست كه كسي با وجود آنكه كار مي كند و تمام توان و قدرتش را هم براي انجام كار به خرج مي دهد، اما با اين وجود، عائله اش از جهت خورد و خوراك در مضيقه باشند؟ آيا ظلمي بالاتر از اين هست كه عده اي ندانند پولشان را چطور خرج كنند و چپ و راست سفرهاي خارجي پرهزينه بروند و عده اي ديگر خرج درمان فرزند بيمارشان را نداشته باشند؟
متاسفانه وقتي جامعه در فشار ظلم قرار مي گيرد و افراد احساس مي كنند به آنها ستم شده است، در رفتار و كردارشان اين ظلم را نسبت به ديگران آشكار مي كنند. كسي كه خودش در فشار است، ديگران را هم در فشار قرار مي دهد.
البته نمي توان هيچ جامعه اي را پيدا كرد كه در آن ظلم و ستم نباشد. طبع روابط اجتماعي اين است كه ستم در آن وارد مي شود. حتي در كشورهايي كه ادعاي توسعه يافتگي دارند، شما معضلي به نام بي خانمان ها را داريد، خيابان خواب ها، در آمريكا كه ادعاي قدرت اول جهاني را دارد، تعدادشان بسيار زياد است. ولي بحث ما، بحث درباره جامعه اي است كه افتخارش به انتظار است، انتظار براي فرج امامي كه «عدالت» سرلوحه حركت هاي اوست و منتظران عادل، نمي توانند خود ظالم باشند
مصداق هاي بي عدالتي
اهميت عدالت در اسلام تا حدي است كه هيچ موضوع ديگري به پاي آن نمي رسد. براساس تعاليم اسلام اگر انساني به نفس خويش ستم كند يا در اداي برخي از تكاليف و حقوق الهي سستي ورزد، اين اشتباه او تنها با استغفار بخشوده خواهد شد، درحالي كه اگر فردي با تجاوز به حقوق انسان ها، قوانين عدالت اجتماعي را نقض كند، در حقيقت معصيتي غيرقابل بخشش انجام داده و بنا به تعبير اميرالمومنين علي(ع) به ورطه گناه غيرقابل بخشايش سقوط كرده است.
در حال حاضر، مواردي از تجاوز به حقوق ديگران در جامعه ما كم نيست. خيلي از افرادي كه در مراسم جشن حضرت صاحب الزمان(عج) هم با جديت شركت كردند، در روابط اجتماعي شان با ديگران، جانب عدالت را رعايت نمي كنند. «حجت الاسلام حسيني نيا»، از صاحبنظران حقوق اسلامي، معتقد است:
«
امروز به هر گوشه اي از جامعه كه نگاه كنيد، عده اي از نبود عدالت، صدايشان بلند است. در ادارات، در راهروهاي دادگاه ها، در كارخانجات، در دانشگاه ها، همه جا صحبت از اين است كه به فلاني فلان ستم شده است. اين ها جلوه هاي حكومتي بي عدالت نيستند. هرچند كه حكومت هم بايد ساز و كاري را طراحي كند كه رفتارها و منش هاي ظالمانه، زمينه اجرايي پيدا نكنند، اما قدرت حكومت در سطح جامعه، قدرت مطلق نيست. اگر وجدان مردم در اين عرصه فعال نشود، اگر نيروي بازدارنده دروني آنها به درستي عمل نكند، نمي توان بي عدالتي ها را كنترل كرد. اين وظيفه رسانه هاست كه به مشتاقان مهدي(عج) به عاشقان ظهور پيام آن حضرت را در باب عدالتخواهي ابلاغ كنند. اگر عموم مردم انگيزه هاي عدالتخواهي پيدا كنند، ظلم و ستم خود به خود محدود و مهار مي شود. رسانه هاي ما متاسفانه در اين زمينه اطلاع رساني درستي ندارند. مثلا مولاي متقيان علي(ع) در مورد عدالت جمله اي دارد كه واقعا تكان دهنده است، اما من كمتر جايي ديدم كه اين جمله را نقل كنند. آن حضرت مي فرمايند:
«
بارها و بارها از رسول خدا(ص) شنيدم كه مي فرمودند مردمي كه در ميان آنها، حق ضعيف از قوي با قاطعيت گرفته نشود، سعادتمند نمي شوند
يعني رسول گرامي اسلام -صلوات الله عليه- شرط سعادتمندي را در تلاش همه مردم براي تحقق عدالت دانسته اند و اين خود تكليفي است بر عهده مسلمانان كه براي تحقق عدالت، تلاش كنند. بي عدالتي، جلوه هاي مختلفي دارد. حتي از يك خلف وعده براي رسيدن به يك قرار دوستانه هم، مي توان به بي عدالتي تعبير كرد.
اساساً هر چيزي كه باعث وارد آوردن فشار ناحق بر ديگران شود، ستم تلقي مي شود. بي عدالتي يك خواربار فروش اين است كه شير يارانه اي را براي دوستان و آشنايان نگه دارد و يا آنها را به مصرف خودش برساند. بي عدالتي يك كارخانه دار اين است كه مواد اوليه اي را كه با نرخ رسمي براي توليد در اختيار او گذاشته مي شود، در بازار آزاد بفروشد. بي عدالتي يك ثروتمند اين است كه در ميان بستگان دورش، كساني باشند كه به نان شب نيازمند باشند و او پولش از پاروبالا برود، بي عدالتي يك مدير اين است كه به دوستان و نزديكان خودش در پرداخت مزايا عنايت خاص داشته باشد، بي عدالتي يك معلم آن است كه حق درس را در كلاس - به دليل خستگي يا هر دليل ديگري- ادا نكند و بي عدالتي يك مسئول مملكتي هم اين است كه از طريق سياستها و تصميم گيري هاي او مردم در فشار قرار بگيرند
حمايت از مظلومان
معمولاً هدف ظلم ظالمان، كساني هستند كه ضعيف نگه داشته شده اند و ضعفا و به تعبير زيباتر آن، مستضعفان قربانيان ظلم و ستم هستند. به همين دليل است كه بيشترين منتظران حضرت موعود، مستضعفان اند كه به فر دولت آن يگانه روزگار، دادشان را از ستم پيشگان بازستانند.
«
محمد صادقي» مرد 68 ساله اي كه از بنيان گذاران يكي از هيئت هاي مذهبي تهران به نام امام زمان(عج) است، مي گويد: «عشق به امام زمان (عج)، عشق به عدالت است. من پنجاه سال است كه نوكري آستان اين امام را در هيئت امام زمان(عج) مي كنم. در اين پنجاه سال، هميشه مي دانستم اگر بخواهم آقا به من نظر داشته باشند، نبايد به كسي ستم كنم و بعكس بايد تا جايي كه قدرتش را دارم، جلوي ستم كردن گردن كلفت ها را بگيرم. الان در جامعه طوري شده كه هر كس قدرت داشته باشد، به ديگران زور مي گويد. البته نمي خواهم بگويم اين يك قاعده است آدمهاي قدرتمندي هم هستند كه خيلي با انصاف اند، اما زورگوها هم كم نيستند. حالا اين زور يا زور بازو است و مثلاً كسي كه اندام درشت تري دارد به كساني كه بنيه ضعيف تري دارند، زور مي گويد، يا قدرت پول است، يا قدرت پارتي است، يا قدرت مقام است. دادگاهها پر است از آدمهايي كه صاحبان ثروت يا پارتي يا مقام به آنها ستم كرده اند و حرف آنها هم به جايي نمي رسد. حتي مواردي هست كه يك اداره حق يك عده را ضايع كرده و آنها حرفشان به جايي نمي رسد. اينها همه نشان مي دهد كه ما چقدر از امام عصر (عج) دوريم و اگر دوستدار واقعي آن حضرت هستيم، بايد به اين مسائل توجه كنيم و خودمان از ستم كردن برحذر باشيم و تا جايي كه زورمان مي رسد، نگذاريم به ضعفا ستم شود

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 0:48 AM |
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

نحوه کاهش حجم تصاوير در فتوشاپ

منبع:
www.persianblog.com احتمالا براي شما هم پيش آمده كه بخواهيد عكسي را كه اسكن كرده ايد يا با دوربين هاي ديجيتال گرفته ايد، روي فلاپي ديسك كپي كنيد يا از طريق اي ميل براي آشنايان ارسال كنيد. در اين مواقع يكي از مشكلاتي كه اغلب به آن بر مي خوريم، حجم بالاي عكسها است. در اين جا ميخواهيم روش كم كردن حجم عكسها را بررسي كنيم. به صورتي كه حجم آنها به حد اقل برسد و از كيفيت آنها نيز حتي الامكان كاسته نشود. براي مثال ما عكسي با فرمت Tif داريم كه با دقت 300 نقطه در اينچ اسكن شده است. اولين نكته اي كه در حجم تصاوير اهميت زيادي دارد ، فرمت آنهاست، براي مثال فرمت ها Tiff و Psd حجم بسيار بالائي دارند ولي فرمت هائي مثل Gif و Jpg كمترين حجم را دارند.پس مهم ترين كار تغير فرمت تصاوير است. نكته دوم، دقت تصوير مي باشد.براي اين كه كيفيت عكس هنگام چاپ مناسب باشد، دقت آن حد اقل بايد برابر 300 نقطه در اينچ باشد، ولي براي مشاهده تصوير روي مانيتور دقت 72 نقطه در اينچ كافي است . تصوير را در فتوشاپ باز مي كنيم. اولين كار اين است كه دقت تصوير را پائين بياوريد. براي اين كار از منوي Image گزينه Image size را انتخاب كنيد. در اين كادر در بخش Resolution در پائين كادر عدد 300 را تبديل به 72 كنيد و Ok را كليك كنيد. با اين كار دقت تصوير به 72 نقطه در اينچ كاهش مي يابد. قدم بعدي اين است كه ابعاد عكس را كاهش دهيد. اين كار به ميزان زيادي از حجم آن كم مي كند. باز هم از منوي Image گزينه Image size را انتخاب كنيد. اين بار در بخش Document size طول و عرص عكس را كم كنيد. براي مثال، چنين عكسي با ابعاد ۶ در ۸ مناسب به نظر مي رسد. سپس ok را كليك كنيد. قدم آخر تغير فرمت عكس است از منوي File گزينه Save for web را انتخاب كنيد. در بخش Settings فرمت Jpg را انتخاب كنيد و در زير آن ، كيفيت را روي Medium تنظيم كنيد. ميتوانيد كيفيت عكس را در كادر سمت چپ ببينيد. در بخش پائين نيز حجم عكس با كيفيت كنوني نشان داده مي شود. دكمه Save را كليك كنيد، مكان ذخيره سازي و نام عكس را مشخص كرده و باز هم Save را كليك كنيد. ميبينيد كه حجم عكس نهائي، اختلاف زيادي با عكس اصلي دارد. عكس اوليه با فرمت Tiff حدود 10 مگابايت و عكس نهائي حدود 5 كيلوبايت حجم دارد. يعني يك دو هزارم.

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 0:43 AM |
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

در اين آموزش شما يكي ديگر از افكتهاي بر روي عكس رو ياد خواهيد گرفت. در اين آموزش به شما گقته خواهد شد كه چگونه عكس خود را به شكل يك عكس قديمي و فرسوده تبديل كنيد. اين كار راههاي بسيار زيادي دارد كه يكي از آن راهها در اين آموزش گفته شده است. سطح اين آموزش مقدماتي است و تمام كاربران فتوشاپ با كمي دقت ميتوانند اين افكت را بر روي عكس خود پياده سازي نمايند.

در ابتدا فايل عكس خود را در فتوشاپ باز كنيد.

در اولين قدم بايد عكس را از حالت رنگي خارج كنيم. براي اينكار ميتوانيد عكس را تبديل به
Grayscale كنيم ولي با اين كار كل عكس به حالت سياه و سفيد تبديل ميشود و براي اينكه بر روي عكس كار كنيم مجبوريم دوباره آنرا به RGB تغيير دهيم. براي ابنكه اين كارها را انجام ندهيم از يك امكان ديگر فتوشاپ به نام Desaturate استفاده ميكنيم. براي اينكار از منوي Image گزينه Adjustment > Desaturate را انتخاب كنيد يا كليدهاي Shift+Ctrl+U
را بفشاريد.

سپس به منوي فيلتر برويد و گزينه
Noise > Add Noise را انتخاب كنيد. براي مقدار Amount عدد 30 را وارد نماييدو گزينه Monochromatic را تيك بزنيد و اطمينان حاصل كنيد كه Distribution بر روي Uniform تيك خورده باشد.

حالا كليد هاي
Ctrl+L را بفشاريد و يا اينكه از منوي Image گزينه Adjustment > Levels را انتخاب كنيد. در پنجره اي كه باز ميشود در خانه اول Output Levels عدد 80 را وارد كنيد.

سپس كليد
Ctrl+U را بفشاريد و يا اينكه از منوي Image گزينه Adjustment > Hue/Saturation را انتخاب كنيد. در پنجره اي كه باز ميشود گزينه Colorize را تيك بزنيد. سپس براي HUE مقدار 35 و براي Saturation مقدار 25 و براي Lightness مقدار 30- را وارد نمايد.

حالا طرح ما آماده شد. فقط براي اينكه كمي عكس از حالت خشني خود بيرون آيد يك بار افكت
Blur را از منوي Filter > Blur اجرا كنيد. طرح ما تكميل شد از كار خود لذت ببريد .

ارسال شده توسط وحید منتظر در ساعت 0:42 AM |
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

بسم الله الرحمن الرحيم

موضوع مرجعيت از اعظم مسائلى است كه نمى تواند از مصالح مسلمين و استقلال و عظمت آنان جدا و منفك باشد و يا بدون توجه به دسيسه ها و توطئه هاى كفر و استكبار بر ضد اسلام مورد بررسى و امعان نظر قرار گيرد.

لذا جامعه مدرسين حوزه علميه قم در جلسات متعدد اين موضوع را مورد بحث و تبادل نظر قرار داد تا اينكه در جلسه مورخ جمعه 11/9/73 به اين نتيجه رسيد كه حضرات آيات آقايانى كه ذيلا نامشان ياد مى شود واجد شرايط مرجعيت مى باشند و تقليد از هر كدام آنان جايز است. (والله العالم)

1. حضرت آيت الله حاج شيخ محمد فاضل لنكرانى

2. حضرت آيت الله حاج شيخ محمد تقى بهجت

3. حضرت آيت الله حاج سيد على خامنه اى (مقام معظم رهبرى)

4. حضرت آيت الله حاج شيخ حسين وحيد خراسانى

5. حضرت آيت الله حاج شيخ جواد تبريزى

6. حضرت آيت الله حاج سيد موسى شبيرى زنجانى

7. حضرت آيت الله حاج شيخ ناصر مكارم شيرازى (دامت بركاتهم)

ديدگاه بزرگان و برجستگان حوزه هاى علميه درباره جايگاه علمى معظم له

1 ـ مرحوم آية الله العظمى بروجردى بعد از اينكه كتاب نهاية التقرير كه تقريرات بحث صلاه ايشان است توسط آية الله العظمى فاضل لنكرانی نوشته شد، تصريح به اجتهاد ايشان در سن 25 سالگى  نمودند.

2 ـ مرحوم آية الله العظمى سيد مصطفى خوانسارى كه خود از اكابر و بزرگان حوزه بودند در اواخر حيات آية الله العظمى گلپايگانى  تصريح به اعلميت معظم له نموده و به بسيارى از بزرگان در مسأله تقليد فرمودند كه به ايشان مراجعه نماييد.

3 ـ مرحوم آية الله تقديرى كه از مدرسين بحث خارج در حوزه علميه ولى عصر خوانسار بودند معتقد به اعلميت ايشان بودند.</