![]()
×××سخنرانی دکتر سید رضا میر معینی در هیئت
![]()
قرآن
![]()
دانلود
![]()
دانلود ××مداحی×× هیئت
![]()
زندگی نامه
![]()
عکس
![]()
مهدویت
![]()
موبایل مذهبی
![]()
دفاع مقدس
![]()
سایر
![]()
اسلام
![]()
هفته نامه آل یاسین
![]()
پیامبر اسلام(ص)
![]()
دانلود مداحی
![]()
اشعار
![]()
کامپیوتر
![]()
ولایت فقیه
![]()
فتوشاپ
![]()
××عکس طراحی شده××
![]()
وهابیت غده سرطانی اسلام
![]()
نهج البلاغه
![]()
وقایع کربلا
![]()
برنامه نویسی
![]()
متافیزیک و عالم غیب
![]()
ائمه اطهار
![]()
دعا
![]()
××عکس طراحی شده(2)××
![]()
محرم
![]()
جاوا اسکریپت
![]()
اذکار
![]()
نماز ها
![]()
آیات قرآن
![]()
تم ×××طراحی شده×××
![]()
لینک های جالب
![]()
سخنرانی
![]()
داستان و تمثیل
![]()
نمایش زنده تلویزیونی از اماکن مقدسه
![]()
کسب درآمد
![]()
در محضر شیخ
![]()
غرب شناسی

اين هيئت در استان همدان واقع مي باشد و در هر شب چهارشنبه برگزار ميباشد
(((**آدرس کوتاه وبلاگ www.zohor12.coo.ir می باشد شما می توانید از این آدرس م وارد شوید**)))

لينک مطلب
نوشته:وحید الوندی
تاریخ:دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
جوانی از دیدگاه مختلف:
جواني
جواني، دوره طوفاني عمر است. جوان اگر چه از مرحله نوجواني كه دوره آشوب شديد است بيرون آمده و به دنياي آرامش نسبي وارد شده است، اما همچنان مثل آتش، برافروخته و شعله ور است. جواني، دنياي تحول است؛ دنياي بحران و دنياي تغيير و تحولات جسمي و غريزي كه سبب بروز حالات روحي و دگرگوني عواطف مي شود. جواني سن توقعات جديد و حتي از نگاهي مي توان گفت: سن پرتوقعي ها، طغيان و اميال و رغبتهاست؛ از اين رو بايد به جواني و جوانان با نگاهي خاص و ژرف نگريست.
سازندگي كشور در نشاط جواني
جوان، كانون شور و هيجان، مركز نشاط و سلامت، قلب تپنده و سرمايه آينده يك ملت است؛ از اين رو در برنامه ريزيها و سياستهاي فرهنگي و اجتماعي توجه ويژه اي به اين نسل مي شود و دولتها براي بهره برداري صحيح و استفاده مطلوب از نيروها و استعدادهاي جوانان در امور مختلف سازندگي و اداره كشور، تمام تلاش خود را به كار مي گيرند كه شور و نشاط و تواناييهاي جوانان را، سالم و سازنده براي رفع نيازها و رفاه و آسايش حال و آينده جامعه هدايت كنند.
جوان سرمايه ملي هر كشور
نسل جوان، از آسيب پذيرترين و حساس ترين نيروهاي هر کشور است. جوانان، از گذشته هاي دور همچنان شكار خوبي براي دشمنان اسلام و انقلاب بوده اند. دشمنان انقلاب، امروز به خوبي دريافته اند كه غارت و چپاول منابع مادي و معنوي ملل جهان سوم خصوصاً كشورهاي اسلامي، منوط به تحريف فرهنگ و ارزشهاي ملي و مذهبي و از سوي ديگر تحميل نگرش غربي و سرانجام اشاعه فساد و بي تفاوتي ميان مردم به ويژه نسل جوان است. از اين روست كه ژرف نگري و دقت در امور جوانان و رفع نيازمنديهاي فكري و معنوي آنان اهميت بيشتري مي يابد.
الگوي نسل جوان
نسل جوان هميشه به دنبال الگوي مناسب خود بوده و براي يافتن آن، دو شعار گفتار و عمل را پيش رو قرار داده و به دنبال الگويي است كه به گفته هاي خودش جامه عمل بپوشاند. اگر نسل جوان بين گفتار و كردار الگوي خود تضاد و تعارض ببيند نمي تواند به او اعتماد كرده و از انديشه هاي او پيروي كند.
همچنان كه راز استقبال و روي آوردن جوانان به امام خميني (ره) را بايد در اهل عمل بودن ايشان جست و جو كرد؛ چرا كه جوانان مي ديدند كه امام (ره) تنها سخن نمي گويد بلكه قبل از سخن گفتن خود به آن عمل مي كند.
رشد يا انحراف
پيدايش سوالات جديد و نيازهاي تازه، نشانه انحراف و انحطاط فكري و زائيده هوسهاي نسل جوان نيست، بلكه نشانه رشد و حيات يك جامعه زنده است؛ البته به شرط آن كه انديشمندان و فرهنگ گستران به وظيفه خود در پاسخگويي و رفع نيازهاي اين نسل به خوبي عمل كنند، چون تنها پيدايش سؤال، علت رشد فكري در جوان نيست، بلكه مي بايست به سؤالاتشان جواب صحيح نيز داده شود تا رشد فكري جوان در خط پوچي و گمراهي نباشد. همانطور كه حضرت علي (ع) مي فرمايد: «ذهن جوان اگر با مطالب حق پر نشود، با مطالب ناحق و پوچ پر مي شود؛ از اين رو شايسته است اندنيشه و تفكر جوانان را با مطالب منطقي و صحيح غني سازيم تا نتيجه آن رشد صحيح فكري جوان باشد.»
درمان دغدغه هاي جوان
شناخت دردها و دغدغه هاي فكري نسل جوان ضروري است. بايد دانست كه دردها هميشه نشانه بيماري نيست، بلكه گاه نشانه بيداري نيز هست. براي درمان، بايد اين نسل نوخواسته را بشناسيم و مزايا و عيبهايش را بدانيم، چه آن كه چاره كردن اين مشكلات بدون در نظر گرفتن مزايا و بدون احترام گذاشتن به آنها ميسر نيست. با بي اعتنايي به اين امر محال است كه بتوانيم با نسل جوان ارتباط چاره جويانه، مناسب و منطقي برقرار كنيم. عدم برخورد منطقي و آگاهانه، نسل جوان را به انحراف كشانده و آنها را به مكاتب و انديشه هاي منحرف سوق مي دهد.
جوان و نياز
بدون ترديد در بين همه مراحل عمر آدمي، هيچ مرحله اي به اهميت مرحله جواني نيست. واژه جوان يادآور حياتي پر از نشاط و همراه آن تلاش و كوششي در عرصه هاي حيات سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي است. جوان مجموعه اي از استعدادهاي شكوفا شده و فشرده از نيروهاي ذخيره شده آماده به كار و نام و عنوانش يادآور اميدها و آرزوهاست. دامنه و نوع نيازهاي جوان ممكن است فطري يا اكتسابي، طبيعي يا غيرطبيعي باشد. به هر حال انواع نيازها و پيدايش آن در جوانان، عامل تحرك و جنبش و سببي براي دستيابي به رشد، تامين سلامت جسم و روان و شادابي و نشاط آنان است و بايد مورد توجه همه برنامه ريزان فرهنگي كشور قرار گيرد.
نياز اجتماعي و فرهنگي
جوان، خود را عنصري از جامعه و نيازمند معاشرت و همدلي مي داند و مي خواهد به خانواده، كانون يا گروهي وصل باشد. جوان، نيازمند زندگي در اجتماع و مشاركت در فعاليتهاي جمعي است. خود را نيازمند به ادب و اخلاق در روابط اجتماعي مي شناسد و به محيطي امن، جامعه اي سالم، افرادي وفادار و پاي بند به حق محتاج است. او دوستدار قداست هاست، خواهان ظرافت و هنرورزي در كارها و داشتن زمينه اي جهت ابداع و اختراع و در سايه آن نام و آوازه است. از اين رو براي شناخت جوان، بايد نيازهايش را شناخت و تواناييهايش را كشف كرد.
ستايش خواهي جوان
جوان شيفته تحسين و تمجيد است. به ستايش ها دل مي بندد و حاضر است خود را فداي كسي كند كه صلاحيت و شايستگي او را تاييد كرده و يا به تعريفش پرداخته است؛ به همين دليل جوان براي كسي كه او را ستايش مي كند بيشتر از ديگران سرمايه گذاري مي كند؛ از اين رو، شايسته است با ستايش هاي تشويق كننده و به جا در هدايت فكري و روحي جوانان بكوشيم.
جوان و اشتغال
جوان، خواستار شغلي است كه در سايه آن بتواند استقلال خود را در عرصه اقتصادي تامين كند و اين براي او يك نياز و در عين حال يك درخواست است. چه بسيارند مشكلات و نابساماني هايي كه از بيكاري و تنبلي ناشي مي شوند. جوان خواستار شغل است ولي نه هر شغلي، بلكه آن كار و شغل كه در سايه آن حرمت و آبروي او محفوظ بماند. او نمي تواند با امر و نهي ديگران زندگي كند و نمي تواند سليقه خود را در خريد اسباب و مايحتاجش ناديده بگيرد و همه اين موارد وقتي براي او محقق مي شود و وقتي جوان را قانع مي كند كه او از نظر اشتغال، مشكلي نداشته باشد. امروز مساله اشتغال جوانان، از دغدغه هاي فكري مسؤلان سياسي و فرهنگي هر كشور است.
دانشگاه، هدف يا وسيله
بسياري از جوانان، آينده خود را از دريچه دانشگاه مي نگرند. در نظر آنان دانشگاه كانوني است كه اميدها، آرزوها و آرمان هايشان بدان جا ختم مي شود. چنان چه جوان به دانشگاه راه يابد و پيوند او با دانشگاه برقرار شود. گويي بخش ديگري از هويت اجتماعي اش تكوين مي يابد، در اين صورت براي مدت كوتاهي، دغدغه اي از جهت هدف زندگي و جايگاه اجتماعي خود ندارد؛ اما پس از گذشت مدتي از ورود به دانشگاه، همه چيز برايش عادي شده و اين سؤال مطرح ميشود كه من به عنوان يك جوان، غير از دانشجو چه چيزي هستم؟بدون جواب ماندن پرسشهاي اساسي، احساس بي هويتي او را رنج ميدهد؛ اما اگر دانشگاه نه به عنوان يك هدف، بلكه به منزلة وسيلهاي براي جوان، مطرح باشد خطر فقدان هويت او را آزار نخواهد داد.
زندگي مشترك
از مراحل مهم زندگي، اقدام به تشكيل خانواده است كه غالباً در آغاز جواني تحقق مييابد. اگرچه ريشه ازدواج، يك نياز روحي و رواني است اما اين رويداد همچون يك منشور، ابعاد مختلفي دارد،كه از جمله ميتوان به يافتن هويت اجتماعي اشاره كرد. جوان، زماني مي تواند به يك ازدواج موفق و پايدار اقدام كند كه ابتدا درك صحيحي از خويشتن و هويت فردي خود داشته باشد و علاوه بر آن، برداشت منطقي و استواري از معنا و مفهوم زندگي، ازدواج و شريك زندگياش، كسب كند. در اين صورت، ازدواج مي تواند در تكوين و تكامل هويت اجتماعي جوان مؤثر باشد.
هويت ديني
فرهنگ اسلام، جوان را در جايگاهي ارزشمند و بلند قرار داده و تعابير والايي را در شأن او آورده است. دين اسلام، جوان را به ملكوت نزديكتر از ديگران مي داند و معتقد به تكريم و بزرگداشت اوست. در حديثي از رسول اكرم (ص) آمده كه فرمودهاند:
فضيلت جوان عابد كه از آغاز جواني عبادت كند بر پيري كه وقت كهولت به عبادت بپردازد، همانند فضيلت پيغمبران بر ديگر مردمان است.
جوان در نگاه احاديث و بزرگان
حضرت رسول (ص) ميفرمايند: خداوند بر وجود جوان عبادت پيشه بر ملائكه مي نازد و مباهات مي كند. پيامبر خدا (ص) همچنین ميفرمايند: خداوند جواني را كه جوانيش را در بندگي خدا بگذراند دوست مي دارد.
لينک مطلب
نوشته:وحید الوندی
تاریخ:دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
وجود مقدس حضرت بقيةاللهالاعظم ، اروحنالهالفداء، در معارف به عنوان «خونخواه كشته كربلا» (1) شناخته شده و شيعيان همراهى با آن امام منصور براى گرفتن انتقام خون حسين(ع) و يارانش را يكى از آرزوهاى بزرگ خود مىدانند، (2) تا جايى كه در هر عاشورا به يكديگر اينگونه سر سلامتى مىدهند:
«اعظمالله اجورنا بمصابنا بالحسين(ع)و جعلنا و اياكم منالطالبين بثاره مع وليهالامامالمهدى من آل محمد:» (3)
خداوند پاداش ما را در عزاى مصيبتحسين(ع) بزرگ گرداند و او شما را از جمله كسانى كه به همراه ولىاش امام مهدى از آل محمد: به خونخواهى او برمىخيزند قرار دهد.
در يك كلام نام حسين(ع) و مهدى(ع) براى شيعيان يادآور يك حكايت ناتمام است، حكايتى كه آغازگر آن حضرت اباعبدالله الحسين(ع) و پايان بخش آن حضرت بقيةاللهالاعظم (ع) است.
در هر حال از آنجا كه در اذهان شيعيان اين دو وجود مقدس از قرابت و ارتباطى جدايىناپذير برخوردارند. از همين رو مناسب ديديم كه در ايام عزاى سرور آزادگان به بخشى از معارف ارزشمندى كه از آن حضرت در ارتباط با فرزند ارجمندش حضرت مهدى(ع) رسيده است اشاره كنيم:
1.نسب مهدى(ع)
حضرت اباعبداللهالحسين(ع) در روايتهاى متعددى به اين موضوع كه حضرت مهدى(ع) از فرزندان و نوادگان ايشان است اشاره كردهاند كه از جمله آنها روايتى است كه در زير آمده است:
«دخلت على جدى رسولالله (ص) فاجلسنى علىفخذه و قاللى: اناللهاختار من صلبك يا حسين تسعة ائمة، تاسعهم قائمهم، و كلهم فىالفضل والمنزلة عندالله سواء» (4)
بر جدم رسول خدا، كه درود و سلام خدا بر او باد، وارد شدم، پس ايشان مرا بر زانوى خود نشانده و فرمود: اى حسين! خداوند از نسل تو نه امام را برگزيده است كه نهمين نفر از ايشان قيامكننده آنهاست و همه آنان در پيشگاه خداوند از نظر فضيلت و جايگاه برابر هستند.
ين موضوع كه قائم آل محمد(ص) از نسل حسين(ع) و نهمين نواده اوست در روايات بسيارى ، كه از طريق شيعه و اهل سنت روايتشده، آمده است و هر گونه شك و ترديد نسبتبه نام و نشان و مشخصات موعود آخرالزمان وآخرين ذخيره الهى را برطرف مىسازد.
«دخلتعلىالنبى (ص)فاذاالحسين على فخذه و هو يقبل عينيه وفاه و يقول: انتسيدابن سيدانت، امامابنامام، نتحجةابن حجة، ابوحجج تسعة من صلبك تاسعهم قائمهم.» (5)
بر پيامبر خدا وارد شدم و ديدم كه آن حضرت در حالى كه حسين را بر زانوى خود نشانده بر چشمها و دهان او بوسه مىزند و مىفرمايد: تو آقايى فرزند آقايى ، تو امامى فرزند امامى، تو حجتى فرزند حجتى ، تو پدر حجتهاى نهگانهاى، از نسل تو نهمين حجت و قيامكننده آنان بر خواهد خاست.
2. عدالتگسترى مهدى(ع)
عدالت و تشكيل جامعهاى بر اساس عدل از آرمانهاى هميشگى بشر بوده و در طول هزاران سالى كه از زندگى انسان بر كره خاك مىگذرد و صدها و هزاران نفر در پى تحقق اين آرمان، بشريتخسته از ظلم و ستم را به دنبال خود كشيدهاند، اما جز در مقاطع كوتاهى از زندگى بشر و آن هم در سرزمينهاى محدود هرگز اين آرمان بدرستى تحقق نيافته و هنوز هم عدالت آرزويى دست نيافتنى براى انسان عصر حاضر است.
با توجه به همين موضوع در روايتهايى كه از پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم شيعه: وارد شده، گسترش عدالت و از بين بردن ظلم را يكى از بزرگترين رسالتهاى امام مهدى(ع) بر شمرده و تحقق عدالت واقعى را تنها در سايه حكومت او امكانپذير دانستهاند.
از جمله اين روايتها روايتى است كه از حضرت اباعبداللهالحسين(ع) نقل شده و در آن آمده است:
«لولم يبق منالدنياالا يوم واحد، لطولالله عزوجل ذلك اليوم حتى يخرج رجل منولدى، فيملاها عدلا و قسطا كما ملئت جورا و ظلما، كذلك سمعت رسولالله (ص) يقول» (6)
اگر از عمر دنيا تنها يك روز باقى مانده باشد و خداوند آن روز را چنان طولانى مىگرداند كه مردى از فرزندان من قيام كند و دنيا را پس از آنكه از ظلم و ستم پر شده بود پر از عدل و داد نمايد، من اين سخن را از رسول خدا، كه درود و سلام خداوند بر او باد، شنيدم.
پيامبر گرامى اسلامى (ص) نيز قيام عدالت گستر نهمين فرزند امام حسين(ع) را چنين بيان مىكنند:
«... و جعل من صلبالحسين(ع) ائمة يقومون بامرى ...التاسع منهم قائم اهل بيتى، مهدىامتى، اشبهالناس بى فى، شمائله واقواله و افعاله، يظهر بعد غيبتة طويلة و حيرة مظلة ، فيعلن امرالله و يظهر دينالله ...فيملاالارض قسطا و عدلا ، كما ملئت جورا و ظلما.» (7)
... خداوند از فرزندان امام حسين ، امامانى قرار داده است كه امر (راه و روش آيين) مرا بر پا مىدارند. نهم آنان قائم خاندان من مهدى امتم مىباشد. او شبيهترين مردمان استبه من در سيما و گفتار و كردار . پس از غيبتى طولانى و سرگردانى و سردرگمى مردم ، ظاهر مىشود ، آنگاه امر (آيين) خدا را آشكار مىسازد... پس زمين را از عدل و داد لبريز مىكند پس از آنكه از ستم و بيداد لبريز شده باشد.
3. صابران در غيبت مهدى(ع)
يكى از اركان انتظار فرج صبر و پايدارى است و انسان منتظر در واقع كسى است كه همه سختيها و ناملايمات را به اميد رسيدن به آرمان بلند خويش تحمل مىكند و از فشار و تهديد زورگويان و طعنه و تكذيب نابخردان هراس به دل راه نمىدهد، از همين رو در روايات صبر و انتظار همواره قرين يكديگر بوده و فضيلتبسيارى براى صبرپيشگان در زمان غيبتبر شمرده شده است.
حضرت سيدالشهداء (ع) كه خود والاترين مظهر صبر و مقاومت در راه اداى تكليف الهى است در بيان مقام منتظرانى كه صبر و شكيبايى پيشه ساخته و بر آرمان خويش پايدارى مىورزند مىفرمايد:
«منا اثنا عشر مهديا، اولهم اميرالمؤمنين على بن ابىطالب، و آخرهم التاسع منولدى، و هوالقائم بالحق، يحيىالله بهالارض بعد موتها، و يظهر به دينالحق علىالدين كله، ولو كرهالمشركون. له غيبة يرتد فيهااقوام و يثبت فيها علىالدينآخرون، فيؤذون و يقال لهم: «متى هذاالوعد ان كنتم صادقين»،اما انالصابر فى غيبتهعلىالاذى و التكذيب بمنزلةالمجاهدبالسيف بين يدى رسولالله (ص)» (8)
در ميان ما اهل بيت دوازده مهدى وجود دارد كه اولين آنها اميرمؤمنان علىبنابىطالب(ع) و آخرين آنها نهمين فرزند من است. و اوست قيام كننده به حق ، خداوند به وسيله او زمين را پس از آنكه مرده است زنده مىكند و دين حق را به دست او بر همه اديان غلبه مىدهد، اگر چه مشركان نپسندند. براى او غيبتى است كه گروهى در آن از دين خدا بر مىگردند و گروهى ديگر بر دين خود ثابت مىمانند، كه اين گروه را اذيت كرده و به آنها مىگويند:
«پس اين وعده چه شد اگر راست مىگوييد؟» آگاه باشيد آنكه در زمان غيبت او بر آزار و اذيت و تكذيب صبر كند همانند كسى است كه در مقابل رسول خدا(ص) با شمشير به جهاد برخاسته است.
شايد بتوان گفت فضيلتهاى بىشمارى در روايات ما كه براى منتظران فرج بر شمردهاند به اعتبار همين صبر و شكيبايى و تحمل مشكلاتى است كه منتظران واقعى فرج بر خود هموار مىكنند. چنانكه در روايتى كه از امام صادق(ع) وارد شده، آمده است:
«...فلا يستفرنكالشيطان، فانالعزةللهولرسوله وللمؤمنين، و لكن المنافقين لايعلمون ، الا تعلم ان من انتظر امرنا و صبر على ، يرى منالاذى والخوف، هو غدا فى زمرتنا...» (9)
شيطان تو را تحريك نكند. زيرا كه عزت از آن خدا و پيامبر و مؤمنان است ليكن منافقان نمىدانند ، آيا نمىدانى كسى كه منتظر امر ما (حاكميت اجتماعى آرمانى ما) باشد، و بر بيمها و آزارهايى كه مىبيند شكيبايى ورزد، در روز بازپسين در كنار ما خواهد بود...
4. خصال مهدى(ع)
حضرت مهدى(ع) عصار و فشرده عالم هستى (10) و وارث همه انبياء اولياء الهى است، و خداوند متعال همه خصال نيكويى را كه در بندگان صالح پيش از او وجود داشته، در آن حضرت جمع كرده است. به بيان ديگر آنچه خوبان همه دارند او به تنهايى دارد.
در زمينه آنچه گفته شد روايتهاى بسيارى وارد شده كه از جمله آنها مىتوان به روايت زير كه از حضرت اباعبداللهالحسين(ع) نقل شده اشاره كرد:
«فىالقائم منا سنن منالانبياء: سنة من نوح، و سنة من ابراهيم ، و سنة منموسى و سنة منعيسى ، و سنة من ايوب و سنة من محمد(ص) . فاما من نوح: فطولالعمر; واما من ابراهيم: فخفاءالولادة و اعتزال الناس; واما من موسى: فالخوف والغيبة; و اما من عيسى: فاختلافالناس فيه، واما منايوب: فالفرج بعدالبلوى; واما من محمد(ص) فالخروج بالسيف.» (11)
در قائم ما (اهل بيت) سنتهايى از پيامبران الهى وجود دارد; سنتى از نوح ، سنتى از ابراهيم ، سنتى از عيسى ، سنتى از ايوب: و سنتى از محمد(ص) از نوح طول عمر، از ابراهيم پوشيدهماندن ولادت و كنارهگيرى از مردم ، از موسى، ترس و غيبت از جامعه ، از عيسى اختلاف مردم درباره او، از ايوب گشايش بعد از سختيها و بلايا، و از محمد(ص) قيام با شمشير را .
پىنوشتها:
1. ر. ك: قمى ، شيخ عباس ، مفاتيح الجنان ، دعاى ندبه ، اصل عبارتى كه در دعاى مزبور آمده چنين است: «اين الطالب بدم المقتول بكربلاء»
2. ر. ك: همان ، زيارت امام حسين(ع) در روز عاشورا. در بخشى از زيارت يادشده چنين آمده است: «فاسئلالله الذى اكرم مقامك و اكرمنى ان يرزقنى طلب ثارك مع امام منصور من اهل بيت محمد:»
3. همان جا
4. القندوزى، سليمان بن ابراهيم ، ينابيع المودة ، نجف ، مكتبةالحيدرية، 1411 ق ، ص 590 ، به نقل از: موسوعة كلماتالامام الحسين(ع)، قم ، دارالمعروف ، 1415 ق ، ص659 ، ح 688 .
5. حسينى ترمذى ، محمد صالح ، مناقب مرتضوى ، ص139 ، به نقل از: قرشى،على اكبر، اتفاق در مهدى موعود7، ص 35
6.الشيخالصدوق،ابوجعفرمحمدبنعلىبنالحسين، كمالالدين و تمامالنعمة، تهران، دارالكتب الاسلامية،1359 ق، ج 1 ، ص317 ، ح 4; به نقل از موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 661، ح693 .
7. همان ، ج 1، ص257 ، به نقل از: حكيمى، محمد ، عصر زندگى و چگونگى آينده انسان و اسلام، قم ، دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم ، 1374 ، صص36-35.
8 . همان ، ج 1، ص317 ، به نقل از موسوعة كلماتالامامالحسين، صص666- 655، ح703.
9. الكلينى ، محمدبنيعقوب، الكافى ، ج 8 ، ص37، به نقل از حكيمى،محمد، همان، ص293 .
10. در برخى از تفاسير كلمه «والعصر» به وجود حضرت مهدى(ع) تفسير شده است.
11. علماليقين ، ج 2 ، ص793 ، به نقل از موسوعة كلمات الامام الحسين(ع) ، صص669- 668، ح 710 .
لينک مطلب
نوشته:وحید الوندی
تاریخ:شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
سپاس خدایی را که بندگانش را از شناختن آئین سپاسگزاریش بر عطایای متواری که به ایشان داده و نعمتهای پیوسته ای که بر ایشان کامل ساخته محروم می ساخت . در نعمتهایش تصرف می کردند و سپاس نمی گزاردند و در روزیش دست می گشودند و شکر نمی کردند و اگر چنین نمی بودند از حدود انسانیت به مرز بهیمیت می رفتند .
سپاس خدای را بر آنچه از خدایی خود به ما شناسانده و بر آنچه از شکر خود به ما الهام کرده و بر آن درها که از علم ربوبیتش بر ما گشوده وبر اخلاص در توحیدش که ما را بر آن رهبری کرده .
سپاس خدای را که زیباییهای آفرینش را برای ما برگزید و روزیهای پاکیزه را بر ما روان ساخت و ما را به تسلط بر همه آفریدگان برتری داد و از اینجهت همه مخلوقاتش ما را به قدرت او فرمانبردار و به نیرویش از اطاعت ما ناچارند .
سپاس خدای را بهر آن آیین که نزدیکترین فرشتگان به او و گرامیترین آفریدگان او و پسندیده ترین ستایش کنندگان در پیشگاه او، وی را پساتس گذاردند . سپاسی که از دیگر سپاسها برتر باشد . مانند برتری پروردگار ما بر همه آفریدگانش .
سپاس خدایی را که ما را به توبه راهنمایی کرد و ؟آنرا جز از فضل او نیافتیم . پس اگر جز این یک نعمت از فضل او را به شمار نیاوریم هر آیینه عطای او در حق ما بزرگ و احسانش در باره ما جلیل و فضلش بر ما عظیم خواهد بود .
سپاس خدای را سپاسی که به آن در میان نیکبختان از دوستانش نیکبخت شویم و به وسیله آن در سلک شهیدان شمشیرهای دشمنانش در آییم.
سپاس خدای را سپاسی که که موجب رسیدن به طاعت و عفو او ، و سبب خشنودی و وسیله آمرزش و راه به سوی بهشت و پناه از انتقام و ایمنی از خشم و پشتیبان طاعت و مانع از نافرمانی و مددکار بر اداء حق و وظایف او باشد .
سپاس خدای را همانا که یاری دهنده و ستوده است .
لينک مطلب
نوشته:وحید الوندی
تاریخ:شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
لينک مطلب
نوشته:وحید الوندی
تاریخ:شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
این کتابچه با این هدف نوشته شده که به شما اعتماد به نفس کافی برای برخورد کردن با شرایط دشواری را بدهد که در تربیت فرزند تان با آنها ممکن است مواجه شوید. هدف دیگر این نوشته این است که شما را راهنمایی کند که بتوانید درباره راه های مختلفی که در بهبود رابطه تان با فرزندان تان می توانند موثر واقع شوند فکر کنید. و بالاخره این جزوه سعی می کند به شما اطلاعاتی بدهد که بر اساس آن می توانید قضاوت کنید که چه زمان رفتار فرزند تان ممکن است مغایر با آنچه باشد که از نظر شما قابل قبول است.
لينک مطلب
نوشته:وحید الوندی
تاریخ:شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
ادامه ي مطلب ...
تفسير سوره قدر
سوره قدر مكى است و پنج آيه دارد
سوره قدر آيات 1 - 5
بسم الله الرحمن الرحيم انا انزلناه فى ليلة القدر (1) و ما ادراك ما ليلة القدر (2) ليلة القدر خير من الف شهر (3) تنزل الملئكة و الروح فيها باذن ربهم من كل امر (4) سلام هى حتى مطلع الفجر (5).
ترجمه آيات
به نام خداوند رحمان و رحيم.ما اين قرآن عظيم الشان را(كه رحمت واسع و حكمت جامع است) در شب قدر نازل كرديم(1).
و تو چه مىدانى شب قدر چيست؟(2).
شب قدر(در مقام و مرتبه)از هزار ماه بهتر و بالاتر است(3).
در اين شب فرشتگان و روح(يعنى جبرئيل)به اذن خدا از هر فرمان(و دستور الهى و سرنوشتخلق) نازل مىشوند(4).
اين شب رحمت و سلامت و تهنيت است تا صبحگاه(5).
بيان آيات
اين سوره نزول قرآن در شب قدر را بيان مىكند، و آن شب را تعظيم نموده از هزار ماه بالاتر مىداند، چون در آن شب ملائكه و روح نازل مىشوند، و اين سوره، هم احتمال مكى بودن را دارد، و هم مىتواند مدنى باشد، و رواياتى كه درباره سبب نزول آن از امامان اهل بيت (عليهم السلام) و از ديگران رسيده خالى از تاييد مدنى بودن آن نيست، و آن رواياتى است كه دلالت دارد بر اينكه اين سوره بعد از خوابى بود كه رسول خدا(ص)ديد، و آن خواب اين بود كه ديد بنى اميه بر منبر او بالا مىروند، و سخت اندوهناك شد، و خداى تعالى براى تسليتش اين سوره را نازل كرد(و در آن فرمود شب قدر بهتر از هزار ماه حكومتبنى اميه است).
"انا انزلناه فى ليلة القدر"
ضمير در"انزلناه"به قرآن برمىگردد، و ظاهرش اين است كه: مىخواهد بفرمايد همه قرآن را در شب قدر نازل كرده، نه بعضى از آيات آن را، مؤيدش هم اين است كه تعبير به انزال كرده، كه ظاهر در اعتبار يكپارچگى است، نه تنزيل كه ظاهر در نازل كردن تدريجى است.
و در معناى آيه مورد بحث آيه زير است كه مىفرمايد: "و الكتاب المبين انا انزلناه فى ليلة مباركة" (1) ، كه صريحا فرموده همه كتاب را در آن شب نازل كرده، چون ظاهرش اين است كه نخستسوگند به همه كتاب خورده، بعد فرموده اين كتاب را كه به حرمتش سوگند خورديم، در يك شب و يكپارچه نازل كرديم.
پس مدلول آيات اين مىشود كه قرآن كريم دو جور نازل شده، يكى يكپارچه در يك شب معين، و يكى هم به تدريج در طول بيست و سه سال نبوت كه آيه شريفه"و قرآنا فرقناه لتقراه على الناس على مكث و نزلناه تنزيلا" (2) ، نزول تدريجى آن را بيان مىكند، و همچنين آيه زير كه مىفرمايد: "و قال الذين كفروا لو لا نزل عليه القرآن جملة واحدة كذلك لنثبتبه فؤادك و رتلناه ترتيلا" (3) .
و بنا بر اين، ديگر نبايد به گفته بعضى (4) اعتنا كرد كه گفتهاند: معناى آيه"انزلناه" اين است كه شروع به انزال آن كرديم، و منظور از انزال هم انزال چند آيه از قرآن است، كه در آن شب يكباره نازل شد نه همه آن.
و در كلام خداى تعالى آيهاى كه بيان كند ليله مذكور چه شبى بوده ديده نمىشود بجز آيه"شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن" (5) كه مىفرمايد: قرآن يكپارچه در ماه رمضان نازل شده، و با انضمام آن به آيه مورد بحث معلوم مىشود شب قدر يكى از شبهاى ماه رمضان است، و اما اينكه كداميك از شبهاى آن است در قرآن چيزى كه بر آن دلالت كند نيامده، تنها از اخبار استفاده مىشود، كه ان شاء الله در بحث روايتى آينده بعضى از آنها از نظر خواننده مىگذرد.
در اين سوره آن شبى كه قرآن نازل شده را شب قدر ناميده، و ظاهرا مراد از قدر تقدير و اندازهگيرى است، پس شب قدر شب اندازهگيرى است، خداى تعالى در آن شب حوادث يك سال را يعنى از آن شب تا شب قدر سال آينده را تقدير مىكند، زندگى، مرگ، رزق، سعادت، شقاوت و چيزهايى ديگر از اين قبيل را مقدر مىسازد، آيه سوره دخان هم كه در وصف شب قدر استبر اين معنا دلالت دارد: "فيها يفرق كل امر حكيم امرا من عندنا انا كنا مرسلين رحمة من ربك" (6) ، چون"فرق"، به معناى جدا سازى و مشخص كردن دو چيز از يكديگر است، و فرق هر امر حكيم جز اين معنا ندارد كه آن امر و آن واقعهاى كه بايد رخ دهد را با تقدير و اندازهگيرى مشخص سازند.
و از اين استفاده مىشود كه شب قدر منحصر در شب نزول قرآن و آن سالى كه قرآن در آن شبش نازل شد نيست، بلكه با تكرر سنوات، آن شب هم مكرر مىشود، پس در هر ماه رمضان از هر سال قمرى شب قدرى هست، كه در آن شب امور سال آينده تا شب قدر سال بعد اندازه گيرى و مقدر مىشود.
براى اينكه اين فرض امكان دارد كه در يكى از شبهاى قدر چهارده قرن گذشته قرآن يكپارچه نازل شده باشد، ولى اين فرض معنا ندارد كه در آن شب حوادث تمامى قرون گذشته و آينده تعيين گردد. علاوه بر اين، كلمه"يفرق"به خاطر اينكه فعل مضارع است استمرار را مىرساند، در سوره مورد بحث هم كه فرموده: "شب قدر از هزار ماه بهتر است"و نيز فرموده: "ملائكه در آن شب نازل مىشوند"مؤيد اين معنا است.
پس وجهى براى تفسير زير نيست كه بعضى (7) كرده و گفتهاند: شب قدر در تمام دهر فقط يك شب بود، و آن شبى بود كه قرآن در آن نازل گرديد، و ديگر تكرار نمىشود.و همچنين تفسير ديگرى كه بعضى (8) كرده و گفتهاند: تا رسول خدا(ص) زنده بود شب قدر در هر سال تكرار مىشد، و بعد از رحلت آن جناب خدا شب قدر را هم از بين برد.و نيز سخن آن مفسر (9) ديگر كه گفته: شب قدر تنها يك شب معين در تمام سال است نه در ماه رمضان.و نيز سخن آن مفسر (10) ديگر كه گفته: شب قدر شبى است در تمام سال، ولى در هر سال يك شب نامعلومى است، در سال بعثت در ماه رمضان بوده در سالهاى ديگر در ماههاى ديگر، مثلا شعبان يا ذى القعده واقع مىشود، هيچ يك از اين اقوال درست نيست.
بعضى (11) ديگر گفتهاند: كلمه"قدر"به معناى منزلت است، و اگر شب نزول قرآن را شب قدر خوانده به خاطر اهتمامى بوده كه به مقام و منزلت آن شب داشته، و يا عنايتى كه به عبادت متعبدين در آن شب داشته.
بعضى (12) ديگر گفتهاند: كلمه"قدر"به معناى ضيق و تنگى است، و شب قدر را بدان جهت قدر خواندهاند كه زمين با نزول ملائكه تنگ مىگردد.و اين دو وجه به طورى كه ملاحظه مىكنيد چنگى به دل نمىزند.
پس حاصل آيات مورد بحثبه طورى كه ملاحظه كرديد اين شد كه شب قدر بعينه يكى از شبهاى ماه مبارك رمضان از هر سال است، و در هر سال در آن شب همه امور احكام مىشود، البته منظورمان" احكام"از جهت اندازهگيرى است، خواهيد گفت پس هيچ امرى از آن صورت كه در شب قدر تقدير شده باشد در جاى خودش با هيچ عاملى دگرگون نمىشود؟ در پاسخ مىگوييم: نه، هيچ منافاتى ندارد كه در شب قدر مقدر بشود ولى در ظرف تحققش طورى ديگر محقق شود، چون كيفيت موجود شدن مقدر، امرى است، و دگرگونى در تقدير، امرى ديگر است، همچنان كه هيچ منافاتى ندارد كه حوادث در لوح محفوظ معين شده باشد، ولى مشيت الهى آن را تغيير دهد، همچنان كه در قرآن كريم آمده: " يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب" (13) .
علاوه بر اين، استحكام امور به حسب تحققش مراتبى دارد، بعضى از امور شرايط تحققش موجود است، و بعضىها ناقص است، و احتمال دارد كه در شب قدر بعضى از مراتب احكام تقدير بشود، و بعضى ديگرش به وقت ديگر موكول گردد، اما آنچه از روايات بر مىآيد و به زودى رواياتش از نظر خواننده خواهد گذشتبا اين وجه سازگار نيست.
"و ما ادريك ما ليلة القدر"
اين جمله كنايه است از جلالت قدر آن شب و عظمت منزلتش، چون با اينكه ممكن بود در نوبت دوم ضمير ليلة القدر را بياورد، خود آن را تكرار كرد.واضحتر بگويم، با اينكه مىتوانستبفرمايد: "و ما ادريك ما هى، هى خير من الف شهر"براى بار دوم و بار سوم خود كلمه را آورد و فرمود: "و ما ادريك ما ليلة القدر ليلة القدر خير من الف شهر".
"ليلة القدر خير من الف شهر"
اين جمله به طور اجمال آنچه را كه در جمله"و ما ادريك ما ليلة القدر"بدان اشاره شده بود، يعنى عظمت آن شب را بيان مىكند، و مىفرمايد: بدين جهت گفتيم آن شب مقامى ارجمند دارد كه از هزار شب بهتر است.
و منظور از بهتر بودنش از هزار شب به طورى كه مفسرين تفسير كردهاند بهتر بودنش از حيث فضيلت عبادت است، و مناسب با غرض قرآن هم همين معنا است، چون همه عنايت قرآن در اين است كه مردم را به سوى خدا نزديك، و به وسيله عبادت زنده كند، و زندهدارى آن شب با عبادت بهتر است از عبادت هزار شب.و ممكن است همين معنا را از آيه سوره دخان نيز استفاده كرد، چون در آنجا شب قدر را پر بركتخوانده، و فرموده: "انا انزلناه فى ليلة مباركة" (14) .البته در اين ميان معناى ديگرى نيز هست، كه ان شاء الله در بحث روايتى آينده خواهد آمد.
"تنزل الملئكة و الروح فيها باذن ربهم من كل امر"
كلمه"تنزل"در اصل تتنزل بوده، و ظاهرا مراد از روح آن روحى است كه از عالم امر است و خداى تعالى در بارهاش فرموده: "قل الروح من امر ربى" (15) ، و اذن در هر چيز به معناى رخصت دادن در آن است، و يا به عبارت ديگر اعلام اين معنا است كه مانعى از اين كار نيست.
و كلمه"من"در جمله"من كل امر"به گفته بعضى (16) از مفسرين به معناى باء است.
بعضى (17) ديگر گفتهاند: به معناى خودش است، يعنى ابتداى غايت، ولى سببيت را هم مىرساند، و آيه را چنين معنا مىدهد: "ملائكه و روح در آن شب به اذن پروردگارشان و به سبب هر امرى الهى نازل مىشوند".
بعضى (18) ديگر گفتهاند: باء براى تعليل به غايت است، و معنايش اين است"ملائكه و روح در آن شب به اذن پروردگارشان نازل مىشوند، براى خاطر اينكه هر امرى را تدبير كنند".
ليكن حق مطلب اين است كه: مراد از امر، اگر آن امر الهى باشد كه آيه"انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون" (19) تفسيرش كرده، حرف"من"براى ابتدا خواهد بود، و در عين حال سببيت را هم مىرساند، و به آيه چنين معنا مىدهد: "ملائكه و روح در شب قدر به اذن پروردگارشان نازل مىشوند، در حالى كه نزولشان را ابتدا مىكنند و هر امر الهى را صادر مىنمايند".
و اگر منظور از امر مذكور هر امر كونى و حادثهاى باشد كه بايد واقع گردد، در اين صورت حرف"من" به معناى لام تعليل خواهد بود، و آيه را چنين معنا مىدهد: ملائكه و روح در آن شب به اذن پروردگارشان نازل مىشوند براى خاطر تدبير امرى از امور عالم.
"سلام هى حتى مطلع الفجر"
در مفردات گفته: كلمه"سلام"و"سلامت"به معناى عارى بودن از آفات ظاهرى و باطنى است (20) .
پس جمله"سلام هى"اشاره استبه اينكه عنايت الهى تعلق گرفته استبه اينكه رحمتش شامل همه آن بندگانى بشود كه به سوى او روى مىآورند، و نيز به اينكه در خصوص شب قدر باب نقمتش و عذابش بسته باشد، به اين معنا كه عذابى جديد نفرستد.و لازمه اين معنا آن است كه طبعا در آن شب كيد شيطانها هم مؤثر واقع نشود، همچنان كه در بعضى از روايات هم به اين معنا اشاره رفته است.
ولى بعضى (21) از مفسرين گفتهاند: مراد از كلمه"سلام"اين است كه: در آن شب ملائكه از هر مؤمن مشغول به عبادت بگذرند سلام مىدهند.برگشت اين معنا هم به همان معناى اول است و اين دو آيه يعنى آيه"تنزل الملئكة و الروح"تا آخر سوره در معناى تفسيرى استبراى آيه قبلى كه مىفرمود"ليلة القدر خير من الف شهر".
بحث روايتى
در تفسير برهان از شيخ طوسى از ابوذر روايت آورده كه گفت: به رسول خدا(ص) عرضه داشتم يا رسول الله آيا شب قدر شبى است كه در عهد انبياء بوده و امر بر آنان نازل مىشده و چون از دنيا مىرفتند نزول امر در آن شب تعطيل مىشده است؟فرمود: نه بلكه شب قدر تا قيامت هست (22) .
مؤلف: در اين معنا روايات زيادى از طرق اهل سنت نيز آمده (23) .
و در مجمع البيان است كه از حماد بن عثمان از حسان ابن ابى على نقل شده كه گفت: از امام صادق(ع)از شب قدر پرسيدم، فرمود در نوزدهم رمضان و بيست و يكم و بيست و سوم جستجويش كن (24) .
مؤلف: در معناى اين روايات ، رواياتى ديگر نيز هست، و در بعضى از اخبار ترديد بين دو شب شده، يكى بيست و يكم و ديگرى بيست و سوم، مانند روايتى كه عياشى از عبد الواحد از امام باقر(ع)روايت كرده (25) . و از رواياتى ديگر استفاده مىشود كه شب قدر خصوص بيست و سوم است، و اگر معينش نكردهاند به منظور تعظيم امر آن بوده، تا بندگان خدا با گناهان خود به امر آن اهانت نكنند (26) .
و نيز در تفسير عياشى در روايت عبد الله بن بكير از زراره از يكى از دو امام باقر و صادق(ع)آمده كه فرمود: شب بيست و سوم همان شب جهنى است، و حديث جهنى اين است كه گفت: به رسول خدا(ص) عرضه داشتم: منزل من از مدينه دور است، دستورم بده در شب معينى داخل مدينه شوم فرمود: شب بيست و سوم داخل شو (27) .
مؤلف: حديث جهنى كه نامش عبد الله بن انيس انصارى بود، از طرق اهل سنت نيز روايتشده، و سيوطى آن را در الدر المنثور از مالك و بيهقى نقل كرده (28) .
و در كافى به سند خود از زراره روايت كرده كه گفت: امام صادق(ع) فرمود: تقدير در نوزدهم و ابرام در شب بيست و يكم و امضا در شب بيست و سوم است (29) .
مؤلف: در اين معنا هم روايات ديگرى هست (30) .
پس معلوم شد آنچه همه روايات مختلفى كه از ائمه اهل بيت(ع)وارد شده در آن اتفاق دارند اين است كه: شب قدر تا روز قيامتباقى است، و همهساله تكرار مىشود، و نيز ليلة القدر شبى از شبهاى رمضان، و نيز يكى از سه شب نوزده و بيست و يك و بيست و سه است.
و اما از طرق اهل سنت روايات به طور عجيبى اختلاف دارند كه به هيچ وجه نمىشود بين آنها را جمع كرد، ولى معروف بين اهل سنت اين است كه شب بيست و هفتم است، و در آن شب بوده كه قرآن نازل شده.از خوانندگان محترم هر كه بخواهد آن روايات را ببيند بايد به تفسير الدر المنثور و ساير جوامع حديث مراجعه كند.
و در الدر المنثور است كه خطيب از ابن مسيب روايت كرده كه گفت: رسول خدا (ص)فرمود: در خواب به من نشان دادند كه بنى اميه بر منبرم بالا مىروند، و اين معنا بر من سخت گران آمد و خداى تعالى در اين مناسبتسوره"انا انزلناه فى ليلة القدر"را نازل كرد (31) .
مؤلف: نظير اين روايت را خطيب هم در تاريخ خود از ابن عباس آورده.و ترمذى و ابن جرير، طبرانى، ابن مردويه و بيهقى هم روايتى در معناى آن از حسن بن على نقل كردهاند (32) .و در اين ميان روايات بسيارى در اين معنا از طرق شيعه از ائمه اهل بيت(ع) نقل شده، و در آنها آمده كه خداى تعالى ليلة القدر را كه بهتر از هزار ماه سلطنتبنى اميه استبه عنوان تسليتبه رسول خدا(ص)عطا فرمود (33) .
و در كافى به سند خود از ابن ابى عمير از عدهاى راويان از امام صادق(ع) روايت آورده كه گفت: بعضى از اصحاب ما اماميه كه به نظرم مىآيد سعيد بن سمان بود از آن جناب پرسيد: چگونه شب قدر از هزار ماه بهتر است؟(با اينكه در آن هزار ماه در هر دوازده ماهش يك شب قدر است)، فرمود عبادت در شب قدر بهتر است از عبادت در هزار ماهى كه در آن شب قدر نباشد (34) .
و در همان كتاب به سند خود از فضيل، زراره و محمد بن مسلم از حمران روايت كرده كه از امام باقر(ع)از معناى آيه"انا انزلناه فى ليلة مباركة"سؤال كرد، فرمود بله شب قدر كه همهساله در ماه رمضان در دهه آخرش تجديد مىشود شبى است كه قرآن جز در آن شب نازل نشده، و آن شبى است كه خداى تعالى در بارهاش فرموده: "فيها يفرق كل امر حكيم".
آنگاه فرمود: در آن شب هر حادثهاى كه بايد در طول آن سال واقع گردد تقدير مىشود، چه خير و چه شر، چه طاعت و چه معصيت، و چه فرزندى كه قرار است متولد شود، و يا اجلى كه بنا است فرا رسد، و يا رزقى كه قرار است(تنگ و يا وسيع)برسد، پس آنچه در اين شب مقدر شود، و قضايش رانده شود قضايى استحتمى، ولى در عين حال مشيتخداى تعالى در آنها محفوظ است(و خدا با حتمى كردن مقدرات، العياذ بالله به دستخود دستبند نمىزند).
حمران مىگويد: پرسيدم منظور خداى تعالى از اينكه فرمود"شب قدر بهتر است از هزار شب"چيست؟ فرمود عمل صالح از نماز و زكات و انواع خيرات در آن شب بهتر است از همان اعمال در هزار ماهى كه در آن شب قدر نباشد، و اگر خداى تعالى جزاى اعمال خير مؤمنين را مضاعف نمىكرد، مؤمنين بجايى نمىرسيدند، ولى خدا پاداش حسنات ايشان را مضاعف مىكند (35) .
مؤلف: منظور امام از اينكه فرمود: "ولى در عين حال مشيتخداى تعالى در آنها محفوظ است"، اين است كه قدرت خداى تعالى هميشه مطلق است، او هر زمان هر كارى را بخواهد مىكند، هر چند قبلا خلاف آن را حتمى كرده باشد، و خلاصه حتمى كردن يك مقدر قدرت مطلقه او را مقيد نمىكند، او مىتواند قضاى حتمى خود را هم نقض نمايد هر چند كه هيچ وقت چنين كارى را نمىكند.
و در مجمع است كه از ابن عباس از رسول خدا(ص)روايت شده كه فرمود: وقتى شب قدر مىشود ملائكهاى كه ساكن در سدرة المنتهى هستند و جبرئيل يكى از ايشان است نازل مىشوند، در حالى كه جبرئيل به اتفاق ساير سكان نامبرده پرچمهايى را به همراه دارند، يك پرچم بالاى قبر من، و يكى بر بالاى بيت المقدس، و پرچمى در مسجد الحرام و پرچمى بر طور سينا نصب مىكنند، و هيچ مؤمن و مؤمنهاى در اين نقاط نمىماند مگر آنكه جبرئيل به او سلام مىكند، مگر كسى كه دائم الخمر و يا معتاد به خوردن گوشتخوك و يا زعفران ماليدن به بدن خود باشد (36) .
و در تفسير برهان از سعد بن عبد الله روايت كرده كه به سند خود از ابى بصير روايت كرده كه گفت: با امام صادق(ع)بودم كه سخن از پارهاى خصائص امام در هنگام ولادت به ميان آمد، فرمود: وقتى شب قدر مىشود امام مستوجب روح بيشترى مىگردد.عرضه داشتم فدايتشوم مگر روح همان جبرئيل نيست؟فرمود: روح از جبرئيل بزرگتر است، و جبرئيل از سنخ ملائكه است، و روح از آن سنخ نيست، مگر نمىبينى خداى تعالى فرموده: "تنزل الملئكة و الروح"پس معلوم مىشود روح غير از ملائكه است (37) .
مؤلف: روايات در معنا و خصائص و فضائل شب قدر بسيار زياد است، (كه ما در اينجا مختصرى از آن را آورديم)، و در بعضى از آن روايات علامتهايى براى شب قدر ذكر شده، از قبيل اين كه: صبح شب قدر آفتاب بدون شعاع طلوع مىكند، هوا در صبح آن شب معتدل است، و ليكن چون اين علامتها نه دائمى است و نه اغلب چنين است، لذا از ذكر آن روايات خوددارى نموديم.
پىنوشتها:
1- سوگند به كتاب مبين، ما آن را در شبى مبارك نازل كرديم.سوره دخان، آيه 3.
2- ما قرآنى بر تو نازل كرديم كه به صورت آيات جدا از هم مىباشد، تا آن را تدريجا و با آرامش بر مردم بخوانى.و به طور قطع اين قرآن را ما نازل كرديم.سوره اسراء، آيه 106.
3- آنانكه كافر شدند گفتند: چرا قرآن يكباره بر او نازل نشد، بله يكباره نازل نكرديم، تا قلب تو را ثبات و آرامش بخشيم، و بدين منظور آيه آيهاش كرديم.سوره فرقان، آيه 32.
4- مجمع البيان، ج 10، ص 518.
5- سوره بقره، آيه 185.
6- در آن شب هر حادثهاى كه بايد واقع شود خصوصياتش مشخص و محدود مىگردد، اين امرى ستخلف ناپذير، امرى است از ناحيه ما كه اين ماييم فرستنده رحمتى از ناحيه پروردگارت.سوره دخان، آيه 6.
7- تفسير قرطبى، ج 20، ص 135.
8- مجمع البيان، ج 10، ص 518.
9- تفسير قرطبى، ج 20، ص 135.
10- روح المعانى، ج 30، ص 190.
11 و 12- مجمع البيان، ج 10، ص 518.
13- خدا هر چه را كه از مقدرات بخواهد محو، و هر چه را بخواهد اثبات مىكند، و كتاب تغيير ناپذير نزد او است.سوره رعد، آيه 39.
14- ما آن را در شب مباركى نازل كرديم.سوره دخان، آيه 3.
15- بگو روح از امر پروردگار من است.سوره اسراء، آيه 85.
16 و 17 و 18- روح المعانى، ج 30، ص 196.
19- فرمان نافذ خدا(در عالم)چنين است كه وقتى اراده خلقت چيزى را بكند به محض اينكه بگويد باش، موجود مىشود.سوره يس، آيه 82.
20- مفردات راغب، ماده"سلم".
21- روح المعانى، ج 30، ص 197.
22- تفسير البرهان، ج 4، ص 488، ح 26.
23- الدر المنثور، ج 6، ص 371.
24 و 25 و 26 و 27- مجمع البيان، ج 10، ص 519.
28- الدر المنثور، ج 6، ص 373.
29- فروع كافى، ج 4، ص 159، ح 9.
30- نور الثقلين، ج 5، ص 627.
31- الدر المنثور، ج 6، ص 371.
32- الدر المنثور، ج 6، ص 371.
33- نور الثقلين، ج 5، ص 621 - 623.
34- فروع كافى، ج 4، ص 157، ح 4.
35- فروع كافى، ج 4، ص 157، ح 6.
36- مجمع البيان، ج 10، ص 520.
37- تفسير برهان، ج 4، ص 481، ح 1.
تفسير الميزان جلد 20 صفحه 559
علامه سيد محمد حسين طباطبائى
علائم و منزلت ليلة القدر
الحديث: قال الباقران عليهما السلام: سالته عن علامة ليلة القدر، فقال: علامتها ان يطيب ريحها، و ان كانت فى برد دفئت، و ان كانت فى حر بردت فطابت. (1)
ترجمه: (محمد بن مسلم) از علامت ليلة القدر پرسيد؟ پس امام (ع) فرمود: علامت ليلة القدر اين است كه بوى خوشى از آن پخش مىشود، اگر در سرماى (زمستان) باشد گرم و ملايم مىگردد، و اگر ليلة القدر در گرماى (تابستان) باشد خنگ و معتدل و نيكو مىگردد.
توضيح: علامه طباطبائى در علايم شب قدر مىگويد: روايات در معنى و خصايص و فضايل شب قدر بسيار است، در بعضى از آن روايات علامتهايى براى شب قدر ذكر كرده از قبيل اينكه شب قدر، صبح آن شب آفتاب بدون شعاع طلوع مىكند و هواى آن روز معتدل است. (الميزان، ج 40، ص 332)
الحديث: قال ابو عبد الله عليه السلام: ليلة القدر فى كل سنة و يومها مثل ليلتها. (2)
ترجمه: شب قدر در هر سال است و روز آن مثل شب آن مىباشد.
الحديث : قال النبى (صلى الله عليه و آله): ان انا ادركت ليلة القدر فما اسال ربى؟ قال (ص): «العافية». (3)
ترجمه: به پيامبر(ص) گفته شد: اگر شب قدر را دريابم از خدا چه چيزى را مسئلت كنم؟ فرمود: «عافيت را».
الحديث: قال موسى (عليه السلام):
الهى اريد قربك، قال: قربى لمن استيقظ ليلة القدر، قال:
الهى اريد رحمتك، قال: رحمتى لمن رحم المساكين ليلة القدر، قال:
الهى اريد الجواز على الصراط، قال: ذلك لمن تصدق بصدقة فى ليلة القدر، قال:
الهى اريد من اشجار الجنة و ثمارها، قال: ذلك لمن سبح تسبيحه فى ليلة القدر، قال:
الهى اريد النجاة من النار، قال: ذلك لمن استغفر فى ليلة القدر، قال:
الهى اريد رضاك، قال: رضاى لمن صلى ركعتين فى لية القدر. (4)
ترجمه: خداوندا! مىخواهم به تو نزديك شوم، فرمود: قرب من از آن كسى است كه شب قدر بيدار شود، گفت: خداوندا! رحمتت را مىخواهم، فرمود: رحمتم از آن كسى است كه در شب قدر به مسكينان رحمت كند: گفت: خداوندا! جواز گذشتن از صراط را از تو مىخواهم فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر صدقهاى بدهد. گفتخداوندا! از درختان بهشت و از ميوههايش مىخواهم، فرمود: آنها از آن كسى است كه در شب قدر تسبيحش را انجام دهد گفت: خداوندا! رهايى از جهنم را مىخواهم، فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر استغفار كند: گفتخداوندا خشنودى تو را مىخواهم، فرمود: خشنودى من از آن كسى است كه در شب قدر دو ركعت نماز بگذارد.
توضيح: ليلة القدر شبى است كه قرآن نازل شده است و ظاهرا مراد به قدر، تقدير و اندازهگيرى است، خداى تعالى در آن شب حوادث يكسال را يعنى از آن شب تا شب قدر سال آينده را تقدير مىنمايد، زندگى و مرگ، رزق، سعادت، و شقاوت و چيزهايى از اين قبيل را مقدر مىسازد.
رمضان، تجلى معبود (ره توشه راهيان نور) ص 95 / جمعى از نويسندگان
پى نوشتها:
1- وسائل الشيعه، ج 7 صفحه 256.
2- وسائل الشيعه، ج 7 صفحه 262.
3- مستدرك الوسائل، ج 7 صفحه 458.
4- مستدرك الوسائل، ج 7 صفحه 456.
لينک مطلب
نوشته:وحید الوندی
تاریخ:جمعه بیست و سوم شهریور 1386
--------------------------------------------------------------------------------
عقايد اهل حديث
كتاب: فرهنگ عقايد و مذاهب اسلام، ج 1، ص 158
نويسنده: استاد جعفر سبحانى
اصول عقائد اهل حديث از زبان «اشعرى»:
1 ـ ما به خدا و فرشتگان و كتابها و رسولان او و آنچه كه از جانب او آمده است و راويان مورد اعتماد، از پيامبر (ص) نقل كردهاند، اقرار مىكنيم، و چيزى از آن را رد نمىكنيم .
2 ـ خدا، خدا يگانه است، جز او خدايى نيست، بزرگوار و بىنياز است، نه همسرى دارد و نه فرزندى.
3 ـ محمد (ص) بنده او و رسول اوست، كه او را با هدايت و آيين استوار فرستاده است.
4 ـ بهشت و دوزخ بر حق هستند.
5 ـ رستاخيز مىآيد و در آن شكى نيست و خدا مردگان قبور را بر مىانگيزد.
6 ـ خداوند بر عرش خود استقرار دارد (1) چنانكه فرموده است:
«الرحمن على العرش استوى» (سوره طه / 5) .
7 ـ خدا چهرهاى دارد، ولى بدون كيفيت (بلا كيف) . چنانكه فرموده است:
«و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام» (سوره رحمن / 26) .
«روى پروردگارت باقى مىماند كه صاحب جلال و احترام است» .
8 ـ خدا داراى «دو دست» است بدون كيفيت. چنانكه مىفرمايد:
«خلقت بيدى» (سوره ص / 75) «آدم را با دو دستم آفريدم» .
و نيز مىفرمايد:
«بل يداه مبسوطتان» (سوره مائده / 64) «بلكه دستهاى او باز هستند» .
9 ـ خدا چشم دارد اما بدون كيفيت () . چنانكه فرمود:
«تجرى بأعيننا» (سوره قمر / 14) «زير نظر ما (چشم ما) حركت مىكرد» .
10 ـ آن كس كه گمان كند نامهاى خدا غير خدا است، او گمراه است. (اسم با مسمى يكى است) .
11 ـ خدا داراى علم است (علم او غير ذات او است) . چنانكه مىفرمايد:
انزله بعلمه» (سوره نساء / 166) .
«كتاب خود را با علم خويش فرو فرستاد» . و نيز فرموده است:
«و ما تحمل من أنثى و لا تضع إلا بعلمه» (سوره فاطر / 11):
«هيچ مادهاى آبستن نمىشود و نمىزايد مگر با علم او» .
12 ـ ما براى خدا، گوش و چشم ثابت مىكنيم و هرگز آنها را نفى نمىكنيم، آن گونه كه معتزله و جهميه و خوارج نفى كردند.
13 ـ ما براى خدا قوه و نيرو ثابت مىكنيم. چنانكه فرموده است:
«اولم يرو ان الله الذى خلقهم هو أشد منهم قوة» (سوره فصلت / 15) .
«آيا نمىبينيد خدايى كه آنان را آفريده، از ايشان نيرومندتر است؟» .
14 ـ ما مىگوييم: كلام خدا مخلوق نيست و خدا چيزى را خلق نكرده است مگر اين كه به او گفت: «كن» ، پس آن هم وجود پذيرفت «فيكون» . چنان كه مىگويد:
«انما قولنا لشىء اذا اردناه ان نقول له كن فيكون» سوره نحل / 40) .
«گفتار ما به چيزى آنگاه كه هستى او را بخواهيم. اين است كه «باش» ، پس آن چيز محقق مىشود» .
15 ـ در زمين چيزى از خير و شر نيست، مگر آن كه خدا، آن را خواسته است و هر چيزى در جهان، با خواست خدا پديد مىآيد و كسى نمىتواند كارى را انجام دهد قبل از آن كه خدا آن كار را انجام دهد.
16 ـ ما از خدا بىنياز نمىشويم و نمىتوانيم از قلمرو علم او بيرون بياييم.
17 ـ آفريدگارى جز خدا نيست و اعمال بندگان، مخلوق خدا است. چنانكه مىفرمايد:
«و الله خلقكم و ما تعلمون» (سوره صافات / 96) .
«خدا شما را و آنچه را انجام مىدهيد، آفريده است» .
بندگان خدا، توانايى بر آفريدن چيزى ندارند، در حالى كه آنان مخلوقند. چنان كه مىفرمايد :
«هل من خالق غير الله» (سوره فاطر / 3) .
«آيا آفريدگارى جز خدا هست؟» (3) .
18 ـ خداوند، به مؤمنان توفيق اطاعت داده و آنان را مشمول لطف خود قرار داده و اصلاح و هدايت كرده است و نيز، او، كافران را گمراه كرده و آنان را از هدايت خود محروم ساخته و نعمت ايمان را به آنان عطا نفرموده است و اگر چنين لطف و اصلاحى در حق آنان انجام مىداد، آنان از صالحان بودند و اگر هدايتشان مىكرد هدايت يافته بودند. چنانكه مىفرمايد :
«من يهد الله فهو المهتدى و من يضلل فأولئك هم الخاسرون» (سوره اعراف / 178) .
«هر كس را كه خدا هدايت كند، او هدايت يافته و هر كس را گمراه كند، زيانكار است» .
خدا مىتواند كافران را اصلاح كند و ايمان را به آنان لطف بفرمايد تا از مؤمنان گردند، ولى او خواسته است كه آنان كافر باشند، چنان كه دانسته و آنان را كمك نكرده و بر دلهاى آنان مهر زده است (تا نور هدايت در آن وارد نشود) .
19 ـ خير و شر و قضا و قدر، همه از خداست و ما به قضا و قدر و خير و شر، و شيرين و تلخ، هر دو ايمان مىآوريم و مىدانيم، آنچه كه به ما نرسيده، مقدر نبوده كه برسد و آنچه به ما رسيده، ممكن نبوده كه خطا برود و بندگان خدا براى خود زيان و سودى جز آنچه او بخواهد مالك نيستند. چنان كه مىفرمايد:
«قل لا املك لنفسى نفعا و لا ضرا الا ما شاء الله» (سوره اعراف / 188) .
«بگو، من براى خود سود و زيانى را مالك نمىشوم، جز آنچه را كه خدا خواهد» .
ما در كارهاى خود به خدا پناه مىبريم و نياز و فقدان را براى خود در هر زمان، ثابت مىدانيم.
20 ـ ما مىگوييم: قرآن كلام خداست و آفريده نشده است و آن كس كه قرآن را مخلوق بشمارد، كافر است.
عقيده داريم كه خدا در آخرت، با چشمها ديده مىشود، چنان كه ماه در شب چهاردهم رؤيت مىگردد. مؤمنان، خدا را مىبينند، چنان كه در روايات رسول خدا آمده است، كافران از رؤيت خدا ممنوعند، تا آنگاه كه مؤمنان، خدا را در بهشت مىبينند. چنانكه مىفرمايد:
«كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون» (سوره مطففين / 15) .
«چنين نيست، آنان در روز رستاخيز از (ديدن) پروردگار خود مستورند» .
موسى ـ عليه السلام ـ از خدا خواست كه در دنيا او را ببيند و خدا بر كوه تجلى كرد و آن را ويران گردانيد، از اين طريق به موسى تفهيم كرد كه او در دنيا ديده نمىشود.
22 ـ عقيده داريم كه نبايد يك نفر از اهل قبه را به گناهى كه مرتكب مىشود تكفير كنيم، مانند دزدى و مىگسارى، برخلاف خوارج كه آنان مرتكب كبيره را كافر مىدانند.
23 ـ مىگوييم: اسلام وسيعتر از ايمان است و هر اسلامى ايمان نيست.
24 ـ معتقديم، خدا دلها را دگرگون مىكند و دلهاى بندگان ميان دو انگشت از انگشتان خدا است و خداوند، آسمانها و زمين را روى يك انگشت خود بر مىدارد. چنان كه در روايت از رسول خدا آمده است، (البته بدون اعتقاد به كيفيت) .
25 ـ معتقديم، هيچ كس از اهل توحيد و ايمان را نبايد به بهشت و دوزخ محكوم كرد مگر كسى را كه رسول خدا، به بهشتى بودن او گواهى داده است و نيز براى گنهكاران بهشت را اميدواريم و در عين حال مىترسيم آنان در آتش معذب باشند. ما مىگوييم: خداوند گروهى را پس از آن در آتش سوختند، به شفاعت پيامبر، بيرون آورد و اين عقيده، نتيجه رواياتى است كه از پيامبر آمده است.
26 ـ ما به عذاب قبر و حوض ايمان داريم. ميزان، صراط و برانگيخته شدن پس از مرگ، حق است. و خدا بندگان را در قيامت نگه مىدارد و به حساب مؤمنان مىرسد.
27 ـ ايمان، گفتار و كردار، افزايش و كاهش مىپذيرد و روايات صحيحه را در اين مورد كه افراد مورد اعتماد از رسول خدا نقل كردهاند، مىپذيريم.
28 ـ پيشينيان را دوست داريم، آنان را كه خداوند به شرف مصاحبت پيامبر برگزيده است و آنان را مىستاييم، چنان كه خدا ستوده است و همه آنان را دوست داريم.
29 ـ معتقديم، پيشواى برتر پس از پيامبر، ابوبكر صديق كه رضوان خدا بر او باد، مىباشد . خدا به وسيله او به اسلام عزت بخشيد و او را بر مرتدان پيروز كرد و مسلمانان، او را براى امامت و پيشوايى برگزيدند، چنان كه رسول خدا، او را براى نماز، مقدم داشت و همگى، او را خليفه رسول خدا ناميدند. پس از او، عمر بن خطاب كه رضوان خدا بر او باد و از آن پس، عثمان بن عفان كه رضوان خدا بر او باد، خليفهاند. و كسانى كه او را كشتند، او رابه ظلم و عداوت كشتند. سپس على بن ابىطالب، كه رضوان خدا بر او باد، خليفه رسول خداست . آنان، پيشوايان پس از پيامبر خدا هستند و جانشينى آنان، جانشينى از مقام نبوت است. گواهى مىدهيم، به بهشتى بودن ده نفرى كه رسول خدا بر بهشتى بودن آنان، گواهى داده است و ديگر ياران رسول خدا را دوست داريم و زبان را از بازگويى اختلافاتى كه در ميان آنان رخ داده است، باز مىداريم و معتقديم كه خلفاى چهار گانه، خليفههاى راشد (هدايت يافته) و برتر بودند و كسى در فضيلت، با آنان برابرى نمىكند.
30 ـ همه رواياتى را كه مىگويد: خدا به آسمان نخست فرود مىآيد، تصديق مىكنيم. و نيز اين كه او پس از فرود آمدن مىگويد: «آيا سؤال كننده و يا استغفار كنندهاى هست؟» و همچنين ديگر چيزهايى را كه آنان (راويان) نقل كردهاند، تصديق مىكنيم.
31 ـ در مسائل اختلافى، به كتاب خدا و سنت پيامبر و اجماع مسلمين و آنچه كه به اينها باز مىگردد، اعتماد مىكنيم. هرگز در دين خدا چيزى را كه خدا به آن اذن نداده است، بدعت نمىگذاريم، و چيزى را كه نمىدانيم به خدا نسبت نمىدهيم.
32 ـ معتقديم كه خدا روز رستاخيز مىآيد. چنانكه مىفرمايد:
«و جاء ربك و الملك صفا صفا» (سوره فجر / 22) .
«پروردگارت با فرشتگان صف كشان مىآيند» .
معتقديم كه خدا به بندگانش نزديك است، هرگونه كه بخواهد. چنانكه مىفرمايد:
«و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» (سوره ق / 16) .
«ما از رگ گردن به او نزديكتريم» .
و چنان كه مىفرمايد:
«ثم دنا فتدلى فكان قاب قوسين او ادنى» سوره نجم / 8 ـ 9) .
«نزديك شد و سپس در آويخت، آنگاه به مقدار دو كمان يا كمتر، فاصله يافت» .
33 ـ نماز جمعه و نماز ديگر اعياد و ديگر نمازها، از آيين ماست، چنان كه نماز خواندن پشت سر هر نيكوكار و يا بدكارى جزء آيين ماست، زيرا روايت شده است كه عبدالرحمن بن عمر، پشت سر حجاج بن يوسف نماز مىخواند.
34 ـ مسح بر چكمه و جوراب در حضر و سفر جايز است.
35 ـ لازم مىدانيم كه براى رستگارى پيشوايان اسلام دعا كنيم و به پيشوايى آنان اقرار كنيم و كسانى كه هنگام انحراف رهبران، شورش بر ضد آنان را لازم مىدانند، گمراهند، و پيوسته خروج بر آنان (راهبران) را با قوه و قدرت انكار مىكنيم و ترك قتال و نبرد را در فتنهها لازم مىدانيم.
36 ـ معتقديم كه روزى دجال، خروج خواهد كرد، چنان كه در روايات از رسول خدا آمده است .
37 ـ به عذاب قبر و سؤال منكر و نكير ايمان داريم، اين دو نفر از به خاك سپردگان سؤال مىكنند.
38 ـ حديث معراج را مىپذيريم.
39 ـ بسيارى از رؤياها را صحيح مىدانيم و معتقديم كه آنها تعبيرى دارند.
40 ـ دادن صدقه از طرف مردگان و دعا براى آنان را صحيح مىدانيم و معتقديم كه عمل ما به آنان سود مىرساند.
41 ـ تأثير سحر و ساحر در اين دنيا را مىپذيريم و مىگوييم، سحر واقعيت دارد.
42 ـ معتقديم، هر كس از اهل قبله مرد، بايد بر او نماز گزارد، خواه نيكو كار باشد يا بدكار. چنانچه به قانون ارث ايمان داريم.
43 ـ معتقديم كه بهشت و دوزخ آفريده شدهاند.
44 ـ مىگوييم هر كس بميرد يا كشته شود، به اجل خود مرده و كشته شده است.
45 ـ روزى افراد از جانب خدا است كه به بندگان خود روزى مىدهد، حلال باشد يا حرام.
46 ـ ما بر خلاف معتزله و جهميه، معتقديم كه شيطان، انسان را وسوسه مىكند و در دل او شك ايجاد مىكند و به او آسيب مىرساند. چنانكه مىفرمايد:
«الذين يأكلون الربا لا يقومون الا كما يقوم الذين يتخبطه الشيطان من المس» (سوره بقره / 275) .
«كسانى كه ربا مىخورند، از جاى بر نمىخيزند، مگر مانند كسى كه شيطان او را آسيب رسانده است» . و نيز مىفرمايد:
«من شر الوسواس الخناس الذى يوسوس فى صدور الناس من الجنة و الناس» (سوره ناس / 4 ـ 6) .
«بگو از شر هر وسوسهگر فريبكار كه در سينههاى مردم وسوسه مىكند، از جن و انس (به خدا پناه مىبرم)» .
47 ـ معتقديم، خدا صالحان را به آياتى كه براى آنان آشكار مىسازد، اختصاص مىدهد.
48 ـ عقيده ما درباره كودكان مشركان، اين است كه خدا در سراى ديگر آتشى را براى آنان بر مىافروزد، سپس به آنان مىگويد: داخل آتش شويد. هر كس از آنان داخل شود، آتش براى او سرد و سلامت مىگردد. و هر كس ابا ورزد، معذب مىشود.
49 ـ معتقديم، خدا مىداند كه بندگان، چه كارهايى را انجام مىدهند و به كجا مىروند، آنچه را واقع شده و واقع مىشود مىداند و نيز مىداند آنچه واقع نشده اگر واقع مىشد چگونه بود، اينها براى او معلوم است.
50 ـ معتقديم كه بايد از پيشوايان اطاعت كرد. و براى مسلمانان خيرخواه بود.
51 ـ لازم مىدانيم كه از بدعتگزاران و هواپرستان جدا شويم.
پىنوشتها:
.1 اهل حديث، در اين آيه، «استواء» را به معناى استقرار مىگيرند، نه بمعناى استيلاء و تسلط. چيزى كه هست، برخى از آنان براى پرهيز از تشبيه و تجسيم مىگويند: خدا بر عرش استقرار دارد ولى كيفيت آن براى ما معلوم نيست.
.2 اين واژه (بدون كيفيت)، در كتابهاى كلامى اشاعره، پس از طرح صفات خبرى مانند «وجه» و «يد» ، زياد بكار مىرود و گاهى از آن با كلمه «البلكفه» كه مصدر جعلى بلا كيف است، تعبير مىكنند و اين براى فرار از تشبيه است. و حاصل اين كه مىگويند: خدا چهره و دست و پا دارد ولى نه با كيفيتى كه بشر دارد. ولى هرگز در توصيف خدا به اين صفات را تأويل و مجاز را نمىپيمايند بلكه اين الفاظ را بابيان معانى لغوى آن بكار مىبرند؛ فقط مدعى هستند كه كيفيت آن براى ما معلوم نيست.
.3 در اينجا به آيات ديگرى كه از نظر مضمون، با آيه وارده در متن، يكى است، استدلال كرده است، مانند آيههاى 17 و 20 سوره نحل و 35 طور.
لينک مطلب
نوشته:وحید الوندی
تاریخ:جمعه بیست و سوم شهریور 1386
نتائج ناگوار منع تدوين حديث
با تاريخ منع تدوين حديث نبوي، و همچنين با تاريخ شکسته شدن منع قانوني آن، و شکوفايي مجدد بازار حديث، آشنا شديم. آنچه مهم است، آشنايي با نتائج ناگوار اين بازداري است که منجر به پيدايش مذاهب فراواني درباره اصول و عقائد، و تفسير و تاريخ و فضائل و مناقب، گرديد. تصوير نيم رخي روشن، از تراژدي، در گرو نگارش رساله مستقلي است که با هدف ما چندان سازگار نيست؛ از اين جهت به صورت فشرده و گذرا، اين بحث را به پايان ميرسانيم . کساني که بخواهند در اين موضوع به صورت گسترده مطالعه کنند، لازم است به کتابهايي که در زير نام ميبريم مراجعه کنند. (2)
الف ـ نابودي جوامع نخستين حديثي
نخستين خسارتي که از رهگذر منع تدوين حديث، متوجه جامعه مسلمين گرديد، نابودي جوامع اوليه حديث بود که به وسيله ياران رسول گرامي نوشته شده بود و همگي به وسيله خليفه دوم، طعمه آتش گرديد. تاريخ، هر چند اسامي همه نويسندگان آنها را معين نکرده، و اگر هم معين کرده ما از آن اطلاع نداريم، ولي چون هنوز معنويت و تربيت پيامبر، سايه افکن بود، و علائق دنيوي، دامنگير صحابه رسول خدا نشده بود، قطعا نويسندگان احاديث، با اخلاص کاملي، دست به ضبط سخنان پيامبر زده بودند و همه را از خود پيامبر و يا به وسيله يک شخص، از آن حضرت شنيده بودند. اضاعه اين همه اسناد و دلائل هدايت را، جز خسارت، نميتوان چيز ديگري ناميد.
ب ـ بازداري ديگران از اقدام به ضبط
زمزمه منع تدوين حديث نبوي، پس از درگذشت پيامبر (ص) آغاز گرديد، و در عصر خليفه دوم به صورت بخش نامه درآمد. اين کار سبب شد، آن گروه از صحابه که در پرتو حافظههاي قوي، سخنان وحي گونه پيامبر را به خاطر داشتند، همه را به دست فراموشي بسپارند و با مرگ خود، آنها را به ديار فنا ببرند؛ زيرا ترويج و تشويق به آن، مايه تکامل، و منع و بازداري، مايه افول و خاموشي چراغ علم و دانش است.
ج ـ ترک مذاکره احاديث
در اثر بخش نامه خليفه، حديث نبوي متجاوز از يک قرن و ربع، مورد مذاکره قرار نگرفت. زيرا خليفه دوم، اصرار بر کاستن نقل حديث از پيامبر داشت، و خليفه سوم و معاويه، بر احاديثي صحه مينهادند که در عصر دو خليفه نخست، مجاز و حالت قانوني پيدا کرده بود، اين گونه بي اعتنائي به حديث، در اين مدت، مايه فراموشي بسياري از احاديث، و يا پيدايش کاستي و فزوني در آنها گرديد که خود کمتر از فراموشي نيست.
د ـ زمينه ساز وضع آشفته بازار حديث
روزي که محدثان اسلامي، گويا به تشويق منصور، دست به نگارش حديث زدند، به تصريح سيوطي، جز يک رشته دفاتر نامنظم، چيزي در اختيار محدثان نبود، عشق و علاقه حکومت و مردم به شنيدن آثار رسالت، سبب شد که رندان دنيا پرست از طريق جعل و وضع حديث، براي خود مقام و موقعيتي کسب کنند و بر کرسي مقدس استادي حديث تکيه زده و گروهي را دور خود گردآورند . اگر آن جوامع نخستين در دست بود، و احاديث رسول گرامي پيوسته دست به دست ميگشت، ديگر شيادان، از آب گل آلود، موفق به صيد ماهي نميشدند، ولي متأسفانه آشفتگي بازار حديث، مايه عظمت و موجب موفقيت آنان گرديد.
کتب رجال، کذابان و وضاعاني را معرفي ميکند که براي دست يابي به مقام و منصب، يا ثروت و مال، و يا اعمال تعصب و لجاجت بر ضد گروهي، دست به وضع حديث زدند. تنها علامه اميني (1) ، اسامي هفت صد نفر را به ترتيب حروف الفبا، در کتاب «الغدير» ، گرد آورده است، و اگر اين کار مجددا به صورت گروهي انجام گيرد، آمار وضاعان، از اين هم تجاوز ميکند.
انسان، در آغاز کار تصور ميکند که واضعان حديث، به جعل يک و دو حديث اکتفا ميورزيدند و دست از شيطنت بر ميداشتند، در حالي که جريان بر خلاف اين انديشه ابتدائي است. آنان در ارتکاب اين گناه، بر يکديگر سبقت ميجستند، و هزاران دروغ، از لسان پيامبر گرامي (ص) نقل ميکردند. کافي است بدانيم:
1 ـ عثمان بن مقسم، سازنده بيست و پنج هزار حديث بود.
2 ـ صالح بن احمد قيراطي، به ده هزار حديث دست درازي کرد.
3 ـ تنها موضوعات و مقلوبات چهل تن از وضاعان که اسامي آنان در تاريخ آمده است به 684/408 هزار حديث ميرسد. (1) تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. در اين صورت ديگر از گفتار يحيي بن معين، راوي شناس معروف، در شگفت نخواهي بود، آنجا که ميگويد: «از کذابان، آن قدر حديث نوشتيم که تنور را به وسيله همان نوشتهها روشن و داغ کرديم تا آنجا که توانستيم نان بپزيم» (2).
و يا بخاري ميگويد: «من دويست هزار حديث غير صحيح را حفظ هستم» (3).
ه ـ صالحان و جعل حديث
شگفتي اين جا است که برخي از صالحان و زاهدان و معروفان به تقوي و پرهيزکاري، به عنوان يک عمل عبادي، دست به وضع احاديث ميزدند تا از اين طريق، مردم را به تلاوت قرآن و انجام يک رشته اعمال خير، راغب سازند. يک قسمت از اين روايات جعلي، مربوط به فضائل سور است که تفاسير را پر کرده است.
«يحيي بن سعيد قطان» ، از رجال معروف اهل سنت، ميگويد: چيزي در ميان صالحان رايجتر از دروغ نديدم (4).
قرطبي، در اين مورد سخن جالبي دارد، وي ميگويد: گروهي، وضع حديث را وظيفه ديني انديشيده تا از اين طريق مردم را به کارهاي نيک دعوت کنند، مانند ابو عصمت مروزي، و محمد عکاشه کرماني، و احمد بن عبد الله جويباري. مثلا به ابو عصمت گفتند: اين همه احاديث را پيرامون فضائل سور قرآن چگونه از «عکرمه» از ابن عباس، نقل ميکني؟ وي در پاسخ گفت: من ديدم مردم از قرآن روي بر گردانيدهاند و به فقه ابي حنيفه و مغازي ابن اسحاق، روي آوردهاند، از باب وظيفه، به وضع حديث، پيرامون اين سورهها دست زدم (1).
و ـ وضع حديث درباره خلفاء و پيشوايان
مشکل ديگر در اين باره، احاديث فضائل است که کتابهاي حديث و سيره و تاريخ را پر کرده است. تو گويي، پيامبر براي تجليل شخصيتهايي آمده که بعدها ديده به جهان خواهند گشود و پستهاي سياسي و مذهبي را اشغال خواهند کرد. هر فرقهاي براي پيشواي خود دست به جعل حديث زده، و کمتر شخصيت سياسي و مذهبي است که براي او فضيلتي از پيامبر نقل نکرده باشند .
کتابهاي مناقب و تراجم، رواياتي درباره فضائل ائمه چهارگانه اهل سنت، ابو حنيفه و شافعي و مالک و احمد بن حنبل، نقل کردهاند و تنها مراجعه به تاريخ بغداد، در ترجمه ابو حنيفه، در اين مورد کافي است (2). گروهي که دستشان از وضع حديث کوتاه بود، و موقعيت آن چناني نداشتند تا در شمار بازي گران حديث در آيند، به فکر نقل خواب ـ در حجمي گسترده ـ افتادند. و ناقلان رؤياهايي در مورد شخصيتها شدند.
ز ـ پي ريزي مذاهب در بازار آشفته حديث
بازار آشفته حديث که متجاوز از يک قرن و ربع در گردونه منع تدوين و مذاکره بود، آنگاه که به دست افراد فرصت طلب و دنيا خواه و گاهي، زاهدان و صالحان نادان افتاد، آنچنان آشفتگي در معارف و مسائل مربوط به اصول، عقائد، تفسير، تاريخ، و مناقب و فضائل پديد آورد که همه اصحاب مذاهب، براي عقايد و اصول آراء خود، مدارکي از حديث پيامبر به دست آوردند. زير بناي عقائد تمام فرق اسلامي را احاديثي تشکيل ميدهد که محدثان، آنها را در کتابهاي خود آوردهاند.
آيا با اين وضع، ميتوان شک کرد که باز داري از تدوين حديث پيامبر، زمينه ساز پيدايش مذاهب مختلف اسلامي، در قلمروهاي عقائد و تفسير و فقه، بوده است؟
عامل چهارم:
احبار يهود و راهبان مسيحيان يا قهرمانان ميدان اساطير
منع و جلوگيري از نگارش و انتشار حديث نبوي، خسارات زيادي در جامعه اسلامي پديد آورد، و از خسارتهاي بارز آن، اين بود که به علماء يهود و نصاري که در سلک مسلمانان در آمده بودند، فرصت داد که اساطير و افسانهها را به عنوان سخنان پيامبران پيشين در ميان مسلمانان منتشر سازند، مضامين عهد عتيق و جديد را که وسيله گروهي از علماء دين فروش، تحريف و نسخ شده بود، به صورت وحي الهي که بر قلوب پيامبران پيشين نازل شده است، در اختيار پير و برناي جهان اسلام قرار دهند، و در نتيجه، يک رشته عقائد و اصول که ارتباطي به اسلام نداشت، پي ريزي شد و کلام الهي و قصص قرآن و حالات پيامبران از طريق اين گروه تفسير گرديد.
حس کنجکاوي انسان، هرگز ساکت و آرام نمينشيند و پيوسته انسان را به کشف مجهولات، تحريک ميکند. هر گاه حس ياد شده، از طريق صحيح اشباع گردد، نتايج درخشندهاي به بار ميآورد و در غير اين صورت به افسانهها، روي ميآورد، و با چنين مايههاي بيپايه، خود را راضي ميسازد.
آيات معارف قرآن، بينياز از بيان و تفسير نيست. علاقه انسان به شناخت حالات پيامبران گذشته، از علاقه انسان به تاريخ جهان و بشر، سرچشمه ميگيرد. و تکامل جامعه در هر تاريخ، حکومت و ملت را با حوادث و مسائل جديدتري روبرو ميسازد. درست است که وظيفه امت اسلامي اين بود که پاسخ اين نيازها را در کتاب خدا و گفتار وارثان علوم او، جستجو کند، ليکن هرگاه، سنت که نقش بزرگي در رفع اين مشکلات دارد، در بند «منع» قرار گيرد و وارثان علوم پيامبر (ص) از بيان گفتار آن حضرت ممنوع باشند، طبعا خفاشان جامعه، غيبت خورشيد را مغتنم ميشمرند، و يکه تاز ميدان حديث و تفسير و تاريخ ميشوند، و حس کنجکاوي انسانها را با يک رشته اوهام، اشباع ميسازند.
جالب توجه است، در شرايطي که شخصيتهايي مانند ابوذر و عبد الله بن مسعود، و ابو درداء، توبيخ ميشوند، و به آنان گفته ميشود: چرا پيوسته از پيامبر، حديث منتشر ميکنيد، به «تميم اوسي داري» ، که عمري را در مسيحيت گذرانده بود و در سال نهم هجرت، اسلام آورد، در عصر عمر (عصر منع حديث نگاري)، اجازه داده ميشود که در مسجد پيامبر به داستان سرايي بپردازد. و او در اين مقام، تا پايان خلافت عمر و عثمان، باقي ميماند و پس از قتل عثمان، راهي شام ميشود. (1)
ناگفته پيداست، در حالي که مردم تشنه شنيدن اخبار گذشتگانند، دشمنان قسم خورده اسلام، در لباس دين، آنان را با چه معارف و علومي آشنا ميسازند؟
روي اين اصل، ميبينيم از عصر خليفه دوم به بعد، احبار يهود و راهبان مسيحيان، با کسب مجوز قانوني، بدون هيچ واهمه و پروايي به صورت بيانگر تاريخ و قصص پيامبران، و ناشران معارف برگرفته از «عهدين» ، در ميآيند، و آنقدر به خلفاء، نزديک ميشوند که آنان مشکلات ديني خود را با چنين افرادي در ميان ميگذارند، و حکم الهي را از ايشان ميپرسند. در نتيجه، آنچنان چهره تاريخ و حديث را با افسانههاي کهن، و پندارهاي بياساس، مشوش ميسازند که خامه از تشريح آن عاجز و ناتوان است. تلاشهاي احبار در پخش اوهام، به ضميمه فعاليتهاي مرموزانه زنديقهايي مانند «عبد الکريم بن ابي العوجاء» که به هنگام اعدام، از وضع چهار هزار حديث و پخش آن در ميان احاديث اسلامي پرده برداشت (1) ، صفحاتي از تاريخ را به خود اختصاص داده است.
اين عامل، گذشته از اينکه چهره معارف و تاريخ و تفسير و حديث را پس پرده مجهولات و موضوعات زيادي مستور داشت، مايه پيدايش بسياري از مذاهب و نحلهها، گرديد که «قارچ» گونه در سرزمينهاي اسلامي روييدند، و در حقيقت، عامل چهارم (احبار و راهبان) براي پيدايش مذاهب از عامل سوم که در گذشته پيرامون آن سخن گفتيم (منع تدوين حديث)، سرچشمه گرفت.
در ميان گذشتگان، دانشمند معروف تونسي، ابن خلدون، بهتر از همه اين حقيقت را درک کرده است.
داوري ابن خلدون درباره کتب تفسير
«در کتابهاي تفسير سخنان بي سر و ته زياد است. و علت آن اين است که جامعه اسلامي در آن روز، دور از کتاب و علم بودند، و چادر نشيني و بيسوادي، بر آنان غالب بود و اگر به شناخت چيزي راجع به آغاز آفرينش، علل اشياء و راز هستي، علاقه پيدا ميکردند، از اهل کتاب ميپرسيدند و افرادي مانند «کعب احبار» و وهب منبه، و عبد الله بن سلام، مرجع اين پرسشها بودند. از اين روي، ميبينيم، کتابهاي تفسير، از سخنان آنان پر است. نويسندگان تفسير، در شرح سخنان آنان راه مسامحه را در پيش گرفتند، در حالي که ريشه اين گفتار، يا تورات و يا مجعولات آنان است» (1).
در قرن چهاردهم اسلامي که مسلمانان به فريبکاريهاي «مستشرقان» ، پي بردند، کمي جرأت يافتند تا در مراکز علمي، پردهها را بالا بزنند، بگونهاي که شيخ محمد عبده (م ـ 1322)، به روشني از حماد بن زيد، نقل ميکند که زنديقان چهار هزار حديث، جعل و در ميان مسلمانان پخش کردند. آنگاه «عبده» ميافزايد، اين ارقام، مربوط به مقدار اطلاع «حماد» است و گرنه تعداد احاديث مجعول، بيش از اينهاست؛ زيرا تنها «ابن ابي العوجاء، به هنگام اعدام گفت : در ميان احاديث شما، چهار هزار حديث جعل کردم که به وسيله آن، حلال را حرام و حرام را حلال کردم (2).
ابن ابي العوجاء (ربيب)، محدث معروف حماد بن سلمه بود و در خانه او بزرگ شد. وي در کتابهاي «حماد» ، دخل و تصرف کرده است.
در اين مورد، کافي است بدانيم که محدثان، از «حماد بن سلمه» نقل ميکنند که وي از قتاده، او از «عکرمه» و او از ابن عباس، نقل ميکند که پيامبر، خدا را به صورت انسان امرد، با موي «مجعد» که لباس سبزي بر تن داشت، ديده است. و در حديث ديگري آمده که او را به صورت جواني امرد، فاقد هر نوع پوششي مشاهده کرده است (3).
وجود چنين احاديثي در کتابهاي «حماد» ، نتيجه دخل و تصرف ابن ابي العوجاء است که در خانه او پرورش يافته بود.
محقق معاصر، ابوريه، مينويسد: آنگاه که دعوت اسلام قوي و نيرومند گرديد و بازوي آن توانا گشت، و قدرتهاي مخالف شکسته شد، مخالفان ديرينه اسلام که پيوسته سد راه انتشار آن بودند، وقتي از نبرد رويارو با آن، مأيوس گشتند، از طريق حيله و مکر، به فکر خيانت افتادند و از آنجا که قوم يهود از سر سختترين گروههاي مخالف اسلام بودند، تصميم گرفتند که به اسلام تظاهر کنند ولي دين خود را در دل نگاه دارند که بتوانند حيلههاي مؤثري را به کار ببرند. (1)
سالوس بازي احبار و راهبان، گروهي از محدثان اسلامي را شيفته خود ساخت؛ از اين جهت در تفسير آيات قرآن که مربوط به آفرينش آسمان و زمين و انسان، سرگذشت امم پيشين و حالات پيامبران است، به آنان مراجعه کردند و افرادي به نامهاي «عکرمه» و «مجاهد» و «عطار» و «ضحاک» ، ريزه خوار علم و دانش آنان بودند. متأسفانه کتابهاي تفسير، از اقوال اين گروهها مالامال است و کافي است بدانيد، مجاهد آيه مربوط به شفاعت پيامبر را (عسي ان يبعثک ربک مقاما محمودا)، ـ که مفاد آن اين است، «شايد پروردگارت مقام پسنديدهاي براي تو برگزيند» ـ چنين تفسير کرده است: خدا پيامبر را در کنار خود در عرش مينشاند. وقتي به «اعمش» ، گفته شد که مجاهد اين تفسير را از چه کسي گرفته است؟ گفت: از اهل کتاب (2).
کتابهايي که اخيرا به عنوان «سنت گرايي» ، به کمک مالي «آل سعود» ، چاپ و منتشر ميشود، همگي متأثر از احاديث تشبيه و تجسيم، و جبر و حاکميت قدر بر افعال انسان است و يادگار انديشههاي احبار و رهبان ميباشد. به عنوان نمونه کتابهاي زير را مطالعه فرماييد:
1 ـ «الاستقامة» ، نگارش حشيش اصرم،
2 ـ «التوحيد» ، نگارش ابن خزيمه،
3 ـ «النقض» ، نگارش عثمان بن سعيد دارمي،
4 ـ «السنة» ، نگارش عبد الله فرزند احمد بن حنبل.
در همه اين کتابها، اصول اسلام و عقائد اصيل آن، در جسم بودن خدا، جلوس او بر عرش جسماني که بالاي آسمانها است، حاکميت تقدير الهي بر تمام جهان و انسان و حتي بر اراده خود خدا، و منزه نبودن پيامبران از خلاف و گناه، خلاصه ميشود. اکنون پس از گذشت چهارده قرن از بعثت پيامبر گرامي، کتابهاي ياد شده، به عنوان بازگشت به اسلام واقعي که همان اسلام صحابه و تابعان است، تحت شعار «سلفي گري» ، چاپ و منتشر ميشود و «ابن تيميه» ، فريادگر اين بازگشت در تاريکيهاي قرن هشتم، و محمد بن عبد الوهاب، مجدد راه و رسم او است.
اکنون ما برخي از متظاهران به اسلام را که متأسفانه در دستگاه خلفاء نفوذ مؤثري داشتند، معرفي ميکنيم و نمونهاي از احاديث آنان را نيز يادآور ميشويم:
1 ـ کعب الاحبار
نام او «کعب» ، فرزند «ماتع» و از قبيله «حمير» بود. به قولي، وي در خلافت ابي بکر، اسلام آورد، و به قولي در خلافت عمر. سرانجام از «يمن» ، به مدينه منتقل شد و گروهي از صحابه، مانند «ابو هريره» و غيره، از او اخذ حديث کردند. او در زمان خلافت عثمان درگذشت. وي توانست در مدت کمي، افکار مسلمانان «عاصمه» را به خود جلب کند. تا آنجا که «ذهبي» درباره او ميگويد:
«او از منابع علم و دانش، و از بزرگان علماء اهل کتاب بود، گروهي از تابعان از او نقل حديث کردهاند، و در صحيح بخاري و غيره، از او رواياتي نقل شده است» (1).
او در پوشش «آگاهي از کتب عهدين» خصوصا «تورات» ، توانست عقائد يهود را در ميان مسلمانان، پخش و به عنوان وحي اهلي در عهدين، جا زند، از اين جهت، در روايات او مساله «جسم بودن خدا» و «رؤيت او» کاملا مشاهده ميشود و اين دو مساله که بعدا از وي در شمار عقائد الهي حديث درآمد، جزء اساسيترين عقائد او به شمار رفت. هم اکنون انکار رؤيت خدا در آخرت از ديدگاه سلفيها، مايه الحاد و انکار يک اصل ضروري اسلام است.
کعب و مساله «تجسم خدا»
کعب ميگويد: «خدا به زمين نگريست و گفت من به برخي از نقاط تو گام خواهم نهاد. در اين موقع کوهها اوج گرفتند (کبر ورزيدند)، ولي صخره (بيت المقدس)، اظهار تواضع کرد، خدا گام بر روي آن صخره نهاد، و گفت: اين مقام من، و نقطهاي است که در آن محشر بر پا ميشود، و جاي بهشت و آتش من است و جايگاه ميزان من است و من پاداش دهنده اطاعت کنندگان هستم» (2).
کعب، در اين گفتار، گذشته از اينکه «جسم بودن خدا» را مطرح ميکند، اصرار بر قداست «صخره» بيت المقدس دارد که آنجا را مرکز همه چيز معرفي کند و از اين طريق عقائد يهود را ميان مسلمانان، منتشر سازد.
اصرار بر رؤيت خدا
از سخنان او است که خداوند، تکلم و رؤيت خود را ميان موسي و محمد تقسيم کرد، تکلم را به کليم و دومي را از آن پيامبر اسلام قرار داد. (1)
در پرتو اين گونه احاديث، مساله، «رؤيت خدا» در دنيا و آخرت و يا خصوص روز رستاخيز، از اساسيترين عقائد اهل حديث به شمار آمده است، به گونهاي که شيخ اشعري با تعديلي که در عقيده اهل حديث پديد آورد، نتوانست آن را از پيکر عقيده اين گروه جدا سازد و سرانجام بر آن صحه نهاد.
ابو هريره، بازگو کننده افکار «کعب»
در زندگي کعب، آمده است که «گروهي از صحابه از او نقل روايت کردهاند» ، يکي از آن افراد، ابو هريره است که افکار او را به نوعي در ميان مسلمين منتشر ساخته است. در اينجا بذکر نمونهاي از اين قسمت ميپردازيم تا دريابيم چگونه «حبري» يهودي، عقل و خرد يک صحابي را ربوده است تا بازگو کننده افکار او باشد.
«عکرمة» ميگويد: «روزي ابن عباس نشسته بود. مردي وارد شد و به او گفت: سخن شگفت آوري را از کعب شنيدم. او درباره خورشيد و ماه سخن ميگفت» عکرمة ميگويد: «ابن عباس که تکيه کرده بود راست نشست و گفت: آن سخن چيست؟ آن مرد از قول کعب گفت: روز قيامت، خورشيد و ماه را به صورت دو گاو نر ساق بريده ميآورند و در ميان آتش مياندازند» .
عکرمة ميگويد: «ابن عباس با شنيدن اين سخن، در حالي که لبهايش از خشم ميلرزيد، گفت : کعب دروغ گفته! کعب دروغ گفته! کعب دروغ گفته است! اين مرد يهودي است و ميخواهد انديشههاي يهودي گري را وارد اسلام کند. خدا برتر از آن است که مخلوق مطيع و رام خود را عذاب کند . مگر سخن خدا را نشنيدهايد که ميگويد: (و سخر الشمس و القمر دائبين) (ابراهيم / 33) .
«ماه و خورشيد را که دو مخلوق فرمانبردار هستند، به کار گرفت» .
چگونه خدا، دو موجودي را که خود، آنها را به عنوان «فرمانبر» ميستايد، عذاب ميکند؟ خدا اين «حبر» يهودي را بکشد. در دروغ گفتن چه بيباک است! چه دروغ بزرگي بر اين دو مخلوق فرمانبردار خدا بسته است! آنگاه، ابن عباس کلمه «استرجاع» را بر زبان جاري ساخت، و چوبي به دست گرفت و با آن، بر زمين ميزد، و به همين حالت بود تا اينکه سربلند کرد و آن چوب را انداخت. تو گويي سخني به خاطرش آمد که از رسول خدا شنيده است، گفت: مايليد من آنچه از رسول خدا درباره آفتاب و ماه و سرانجام آنها شنيدهام، نقل کنم؟ همگي گفتند : بلي. گفت: از رسول خدا درباره خورشيد و ماه سئوال کردم. او چنين فرمود: ...» (1).
اکنون ببينيم، چگونه ابو هريره نحن کعب را بازگو ميکند و آن را به پيامبر نسبت ميدهد .
ابو هريره ميگويد: «پيامبر فرمود: خورشيد و ماه، در روز رستاخيز به صورت دو گاو نر ساق بريده در جهنم هستند. يکي از حاضران به ابو هريره گفت: مگر اين دو موجود چه گناهي کردهاند، که به چنين سرنوشتي دچار شوند؟ ! ابو هريره گفت: من از پيامبر براي تو حديث ميآورم، تو ميگويي اين دو موجود چه گناهي مرتکب شدهاند؟» (1).
در اين جا از تقارن اين دو حديث به دست ميآيد که مضمون حديث، يک انديشه اسرائيلي بيش نبوده است، ولي چون کعب، پيامبر اکرم را درک نکرده بود، نميتوانست به پيامبر نسبت بدهد . ليکن شاگردان او که عصر پيامبر را درک کرده بودند، به آساني ميتوانستند زبان خود را به دروغ بيالايند و اين انديشه را به رسول گرامي اسلام نسبت دهند.
تنها ابو هريره نيست که اين حديث را نقل ميکند، بلکه انس ابن مالک نيز آن را نقل کرده است. (2)
مجامله با خليفه دوم
جاي تأسف است که اين فرد يهودي با مکر و خدعه مخصوص تبار خود، توانست علاقه خليفه دوم را به خود جلب کند. ابن کثير شامي مينويسد: «او در خلافت عمر اسلام آورد، و پيوسته از کتابهاي گذشتگان براي وي سخن ميگفت، و عمر نيز ميپذيرفت، تا اينکه به مردم اجازه داد که به سخنان او گوش دهند، سرانجام، آنچه نزد او از استوار و نا استوار بود، نقل کرد، در حالي که امت اسلامي به يک سخن از سخنان او نياز نداشت» (3).
کعب، به عناوين مختلف، توجه خليفه دوم و نيز عثمان را به خود جلب ميکرد.
1 ـ روزي کعب به خليفه گفت: کتابهاي پيشينيان، تو را شهيد و پيشواي دادگر معرفي ميکند، و اينکه در اجراء حق و عدالت از ملامت کنندگان، هراسي نداري.
خليفه، روي حسن ظني که به «کعب» داشت، گفت: سخن اخير درست است، ولي من کجا و شهادت کجا .
2 ـ روزي خليفه، مجرمي را ميزد، کعب الاحبار، جريان را ديد و به او گفت، خليفه دست نگهدار، به خدايي که جانم در دست او است، در تورات نوشته است، واي بر حاکم زمين از دست حاکم آسمان. عمر فورا پاسخ داد: «الا من حاسب نفسه» ، (مگر حاکمي که به حساب خود برسد) . کعب گفت: به خدايي که جان من در دست او است، عين اين گفتار در کتاب نازل از جانب خدا، بدون کم و زياد وارد شده است. (1)
3 ـ روزي جلاد به امر خليفه، مجرمي را تازيانه ميزد، ناگهان مجرم، زير تازيانه گفت : «سبحان الله» . خليفه دستور داد که جلاد او را رها سازد. در اين موقع «کعب» خنديد. وقتي خليفه علت آن را پرسيد، او فورا عمل خليفه را توجيه کرد و گفت: «سبحان الله» ، مايه تخفيف از عذاب است، يعني عمل تو اي خليفه يک اصل الهي دارد (2).
اين يهودي روباه صفت، با کردار و گفتار خويش، عواطف خليفه را بسوي خود جلب کرد، بگونهاي که خليفهاي که از نشر و تدوين حديث رسول گرامي، جلوگيري ميکرد، به او اجازه نقل قصص و داستان و حديث و روايت داد و سرانجام آنچه نبايد انجام بگيرد، تحقق پذيرفت.
کعب در خلافت عثمان
پس از قتل عمر، او به انواع حيله و مکر توانست در قلب خليفه بعدي، براي خود جاي باز کند، به گونهاي که خليفه، مشکلات فقهي را با او در ميان ميگذارد.
4 ـ مورخ معروف، مسعودي مينويسد: «روزي عثمان از کعب سئوال کرد، اگر کسي زکات مال خود را بپردازد آيا در آن مال باز براي ديگران حقي هست؟ کعب گفت: خير. ابوذر در مجلس بود، از شنيدن گفتار کعب خشمگين شد، و با عصا بر سر و سينه کعب کوبيد و گفت دروغ ميگويي اي فرزند يهودي. آنگاه آيه 177 سوره بقره را خواند که در آن علاوه بر پرداخت زکات، کمک به بستگان و يتيمان و بينوايان و ديگران نيز سفارش شده است» . (1)
5 ـ مسعودي مينويسد: «خليفه از کعب سئوال کرد، آيا صحيح است ما مقداري از بيت المال را در رفع مشکلات خود برداريم و به تو نيز بدهيم؟ کعب پاسخ مثبت داد. اين بار نيز «ابوذر» عصاي خود را بر سينه کعب کوبيد و گفت اي فرزند يهودي، چقدر در مسائل ديني جري هستي. خليفه از کار ابوذر ناراحت شد، و گفت ترا ديگر نبينم» (2).
6 ـ وي مينويسد: «عبد الرحمان بن عوف، دوست ديرينه خليفه (سوم)، در زمان حيات او در گذشت. ثروت نقدينه او را در برابر عثمان چيدند، ديگر خليفه نتوانست طرف مقابل خود را ببيند. عثمان گفت: اميدوارم که خدا عبد الرحمن را پاداش نيک دهد، زيرا زکات ميپرداخت، و مهمان نواز بود، و يک چنين ثروتي را نيز پس از خود به جاي گذارد. کعب خليفه را تصديق کرد. در اين موقع عصاي ابوذر به جاي سينه کعب، سر او را نشانه گرفت و بر آن فرود آمد و گفت: اي فرزند يهود، مردي ميميرد و چنين ثروت کلاني از خود ميگذارد، باز ميگويي : خدا به او خير دنيا و آخرت بدهد. من از پيامبر خدا شنيدم که فرمود خوش ندارم بميرم و به اندازه يک «قيراط» از خود بگذارم. عثمان از گفتار ابوذر ناراحت شد و گفت: روي خود را دور کن» (1).
پيش گويي از سلطنت معاويه
کعب الاحبار در سال 34 هجري، يک سال پيش از قتل خليفه سوم، درگذشت، ولي از تبديل خلافت به سلطنت، و اينکه براي امت مايه رحمت است، گزارش ميداد. وي ميگفت: «زادگاه پيامبر مکه و هجرت او به «طيبه» ، و سلطنت او در شام خواهد بود» (2).
و نيز از گفتار او است: «آغاز اين امت نبوت و رحمت است، و سپس خلافت و رحمت است، آنگاه سلطنت و رحمت است، بعد از آن پادشاهي و جباريت خواهد بود، در اين حالت دل زمين بهتر از روي آن است» (3).
مقصود از مقطع سوم، حکومت معاويه است که آن را سلطنت و رحمت ميخواند. گفتار کعب به صورت کمرنگ در صحاح و مسانيد وارد شده است. ترمذي ميگويد: «پيامبر فرمود: سي سال خلافت است، سپس پادشاهي» (4). و ابو داوود نقل ميکند که فرمود: «سي سال جانشيني از نبوت است، آنگاه خدا به هر کس بخواهد قدرت و ملک ميبخشد» (1).
از ميان صحابه، گروهي مانند ابو هريره از کعب اخذ حديث کردهاند. همين گفتار کعب در روايات ابو هريره نيز وارد شده که: «الخلافة بالمدينة و الملک بالشام» (2).
اين احاديث و گزارشها، شالوده خلافت معاويه را ريخت و دلها را متوجه او کرد.
رمز نفوذ فرهنگ بيگانه
نفوذ فرهنگ بيگانه در ميان يک ملت در گروه دو مطلب است:
1 ـ ناشران فرهنگ بيگانه خود را عالم و دانشمند، معرفي ميکنند و به قدري سخن ميگويند که ساده لوحان، آنان را «اوعية العلم» و منابع دانش ميپندارند.
2 ـ آنان پيوسته با مراکز قدرت ارتباط برقرار ميکنند و از قدرت آنان در تعقيب اهداف خود بهره ميگيرند.
اتفاقا هر دو شرط درباره کعب، کاملا فراهم شد. او به عنوان عالم و دانشمند و آگاه از عهدين، وارد مدينه شد، و به قدري سخن گفت که اذهان صحابه پيامبر را به خود جلب، و براي اخذ حديث آماده کرد. سپس با مرکز قدرت، آنچنان مربوط شد که عثمان، مشکلات خود را با او در ميان ميگذاشت. و مثل ابوذر غفاري را به علت مخالفت با او توبيخ ميکرد.
اين بررسي اجمالي از زندگي يک فرد يهودي است که با مکر و حيله، در ميان مسلمين براي خود جا باز کرد و به تشويش احاديث پرداخت. کساني که بخواهند از سخنان و انديشههاي او آگاه شوند، به کتابهاي ياد شده در پاورقي، مراجعه فرمايند (1).
وهب منبه يمني، مروج حکومت تقدير بر افعال انسان
کعب احبار در سال 34 هجري درگذشت و رواياتي بياساس را که همگي اسرائيليات است، در ميان مسلمانان پخش کرد. پس از مرگ او مسلمانان به يک اسرائيلي ديگر، گرفتار شدند که بسان سلف خويش در پخش روايات اسرائيلي سعي بليغ داشت و آن «وهب بن منبه» است.
ذهبي مينويسد: «او در آخر خلافت عثمان چشم به جهان گشود، مطالب زيادي از کتب يهود نقل کرد، و در سال 114 درگذشت» و نيز مينويسد: «او دانشمندي بود از اهل يمن، که در سال 34 متولد شد، اطلاع وسيعي از عهدين داشت و در اين مورد زحمت زياد کشيده بود» . بخاري و مسلم در صحيحهاي خود، از او به وسيله برادرش «همام» نقل حديث کردهاند (2). «کتاب زندگي پيامبران به نام «قصص الابرار و قصص الاخيار» از او به جا مانده است» (3).
اي کاش او در مرز داستان سرايي توقف ميکرد و با عقائد مسلمين بازي نميکرد. او در کشمکش مساله جبر و اختيار، از طرفداران حکومت تقدير بر همه چيز است. حماد بن سلمه از ابو سنان نقل ميکند، از «وهب بن منبه» شنيدم که ميگفت: من مدتها، معتقد به تأثير قدرت و مشيت انسان بودم تا اينکه هفتاد و اندي کتاب از کتابهاي پيامبران خواندم که همگي با هماهنگي خاصي ميگويند: هر کس براي خود اختيار قائل باشد، کافر شده است، از اين جهت اين نظريه را ترک گفتم.
طرفداري از جبر و نفي مشيت و اختيار، و انکار هر نوع «قدرت» (مقصود قدرت و مشيت انسان است)، آتشي بود که در اواخر قرن اول هجرت، در ميان مسلمين بر افروخته شد و آنان را به دو فرقه ممتاز درآورد. آتش بيار اين معرکه وهب بن منبه بود، و گرنه چگونه ميتوان به صحت بعثت پيامبران و صحت تکليف معتقد بود، ولي براي انسان اختيار و آزادي قائل نشد (البته اختيار غير از تفويض امور به خود انسان است) .
تميم بن اوس داري، افسانه سراي عصر خلافت
اگر کعب احبار و وهب منبه، در پوشش دانشمندان يهودي وارد حوزه اسلام شدند، «تميم اوسي» به عنوان شخصي آگاه از عهد جديد، در ميان مسلمانان به فعاليت پرداخت. وي در خانوادهاي مسيحي چشم به جهان گشود و در سال نهم هجرت، اسلام آورد، او نخستين کسي است که به اجازه عمر، در مسجد پيامبر به صورت ايستاده داستان گفت.
فرصت طلبي اين گروه و سادهانديشي مسلمانان، سبب شد که قسمت اعظم مطالب عهدين، به صورت قصص انبياء و تفسير آيات مربوط به خلقت انسان و جهان، وارد حوزههاي حديثي و تفسيري گردد، در حالي که پيامبر گرامي، مسلمانان را به شدت از سئوال و پرسش از اهل کتاب باز داشته بود.
خود ابو هريره «شاگرد کعب» ، ميگويد: «اهل کتاب، تورات را به زبان عبري ميخواندند و به عربي ترجمه ميکردند. پيامبر دستور داد که مسلمانان، آنان را نه تصديق کنند و نه تکذيب و به آنان بگويند ما به خدا و به آنچه بر شما نازل کرده است ايمان داريم» (1).
ابن عباس بر ريزه خواران دانش علماء اهل کتاب نهيب ميزند، و ميگويد: «چگونه از اهل کتاب سئوال ميکنيد، کتاب شما که بر پيامبر خدا فرستاده شده، تازهترين کتاب، و هنوز جوان است و پير نشده است و به شما خبر داده است که علماء اهل کتاب، کتاب خدا را دگرگون کردهاند و کتابي را شخصا نوشته و گفتهاند که اين کتاب خدا است، تا آن را به بهاي کمي بفروشند. آيا پيامبر، شماها را از سئوال و پرسش از آنان نهي نکرده است؟ به خدا سوگند، از آنان کسي را نديدم، از آنچه که بر شما نازل شده است، بپرسد» .
اين روايات حاکي است که پيامبر، مسلمانان را از اين نوع آميزشهاي علمي باز داشته است و علت آن نيز روشن است.
بنابراين، حديثي که ابو هريره از پيامبر نقل ميکند ـ که از بني اسرائيل سخن نقل کنيد (2) ، يا دروغ است يا مربوط به مواردي است که از خارج بر صحت آن آگاه باشيم.
انگشت شيطان با پهلوي پيامبران بازي ميکند
خوش بيني مسلمانان، به قهرمانان اساطير از احبار و رهبان، سبب شد که بافتههاي آنان هر چند به قيمت اهانت به پيامبران تمام شود، در کتب حديث به عنوان روايات منتخب از شش صد هزار حديث، وارد شود. اگر باور نميکنيد، به حديث زير توجه فرماييد که بخاري آن را در صحيح خود، و احمد در مسند، از ابوهريره، تلميذ کعب، نقل کردهاند.
«کل نبي يطعن الشيطان في جنبه باصبعه حين يولد، غير عيسي بن مريم ذهب يطعن فطعن في الحجاب» (1).
«هنگام تولد هر پيامبري، شيطان با انگشت خود به پهلوي او ميزند، جز عيسي بن مريم ـ آنگاه که متولد شد ـ شيطان به سراغ او رفت که همين کار را انجام دهد، ـ حجابي ميان او و مسيح پديد آمد ـ انگشت شيطان ـ به جاي پهلوي عيسي ـ به حجاب اصابت کرد» .
مس شيطان با بدن پيامبران ـ به فرض محال ـ اگر انجام بگيرد، يک مس سادهاي نخواهد بود، بلکه تصرف در نفوس و ارواح آنان است تا زمينه گناه را در آنان فراهم سازد.
در حالي که قرآن، اين نوع سلطه را نسبت به پيامبران محکوم ميکند و خطاب به شيطان، ميفرمايد :
(ان عبادي ليس لک عليهم سلطان الا من اتبعک من الغاوين) (سوره حجر / 42)
«بر بندگان من سلطه و راهي نداري مگر بر گروه گمراه» .
اتفاقا خود شيطان بر نوميدي خود از بندگان مخلص خدا تصريح ميکند و قرآن سخن او را چنين نقل ميفرمايد:
(فبعزتک لأغوينهم اجمعين الا عبادک منهم المخلصين) (سوره ص / 83)
«به عزتت سوگند، همگان را اغوا ميکنم، جز بندگان مخلصت را» .
در اين روايت که مسلما زاييده انديشه احبار و رهبان است، حضرت مسيح از قلمرو تصرف شيطان استثناء شده و در نتيجه، محدثان اسلامي ناخودآگاه، بر برتري حضرت مسيح نسبت به خاتم پيامبران صحه گذاردهاند.
تميم داري، و داستان جساسه
مسلم در صحيح خود، راجع به تميم داري، داستاني نقل ميکند که در لسان محدثان، به داستان جساسه معروف است. ناقل داستان فاطمه دختر قيس، و خواهر ضحاک بن قيس است. بر اساس اين داستان، پيامبر مردم را در مسجد خود گرد ميآورد که به سخنان اين راهب تازه مسلمان گوش فرا دهند، تا ببينند آنچه که پيامبر، درباره دجال مسيح گفته است، اين تازه مسلمان، آن را به رأي العين ديده و لمس کرده است.
فاطمه ميگويد: «به فرمان پيامبر، دستور «الصلاة جامعة» سر داده شد، و مردم براي اقامه نماز به مسجد ريختند، پس از اقامه نماز، پيامبر، روي منبر قرار گرفت و رو به مردم کرد و گفت: ميدانيد چرا شما را به مسجد دعوت کردم؟ گفتند: خدا و رسول او آگاه است. پيامبر فرمود: نويد و بيمي در کار نيست، دعوت کردم که بدانيد «تميم داري» ، نصراني بود و الان اسلام آورده است. او داستاني را نقل ميکند که با آنچه من درباره مسيح دجال گفتهام، کاملا مطابق است. آنگاه پيامبر به تميم، اجازه سخن گفتن ميدهد و او سخنان خود را چنين آغاز ميکند:
من با گروهي که تعداد آنها به سي نفر ميرسيد و همگي از قبيلههاي «لخم» و «جذام» بودند، سوار کشتي شديم:
امواج دريا با کشتي ما، يک ماه تمام بازي کرد و سرانجام در کنار جزيرهاي پهلو گرفت و ما به آنجا وارد شديم، ناگهان جنبندهاي پر مو با ما روبرو شد، به حدي که جلو و عقب او تميز داده نميشد. از او پرسيديم، تو کيستي؟ گفت، من جساسهام، گفتيم، «جساسه» چيست؟ او از شناسايي خويش خودداري کرد، ولي گفت، وارد اين دير شويد، کسي در آنجا است که به ملاقات شما علاقمند است: ـ او نام مردي را برد، که گمان کرديم که وي از شياطين است ـ از اين جهت وارد دير شديم. در آنجا انسان بزرگي را ديديم که تا کنون انسان به آن بزرگي نديده بوديم، دستهاي او به گردن، سپس به زانوها، آنگاه به پاها، با زنجير، بسته شده بود. پس از نقل يک رشته گفتگو ميان واردين و آن شخص، وي خود را چنين معرفي کرد:
من مسيح (دجالم) . نزديک است به من اذن دهند تا بيرون بيايم و در روي زمين به سير و سياحت بپردازم. به من اجازه داده خواهد شد که به همه جا بروم جز مکه و مدينه، هر موقع بخواهم به يکي از اين دو شهر وارد شوم، فرشتگان دست به شمشير، مرا از ورود به آن دو شهر باز ميدارند، و هر گوشهاي از آن دو شهر را فرشتگان حراست ميکنند:
در اين موقع، پيامبر، با عصاي چوبي که در دست داشت، به مدينه اشاره کرد و گفت: مردم اين جا «طيبه» است. آيا من به شما از اين مسيح سخن نگفته بودم؟ مردم گفتند: آري:
سپس پيامبر فرمود: گفتار «تميم داري» مرا به شگفت واداشت، زيرا با آنچه که گفته بودم موافق بود» (1).
اين گفتار، گزيدهاي از داستان نسبتا مفصلي است، که براي رعايت اختصار به اين صورت نقل شد.
ما درباره اين حديث سخن نميگوييم؛ ولي شايسته است نيروي دريايي کشورهاي بزرگ جهان با تلاش پيگير از وجود چنين جزيره که «مسيح دجال» در آن جا گرفته و در بند است تحقيق کنند . خواه چنين جزيرهاي وجود داشته باشد يا نه، ولي ميدانيم پيامبر عظيم الشأن اسلام که خدا درباره او ميفرمايد:
(و علمک ما لم تکن تعلم و کان فضل الله عليک عظيما) (سوره نساء / 113) .
«آنچه را که تو نميدانستي به تو بياموخت، همانا فضل خدا درباره تو بزرگ است» ، هرگز براي جلب نظر مردم، به گفتار يک مسيحي تازه مسلمان، استشهاد نميکند و او را به داوري نميطلبد. ولي چه ميتوان کرد...
بنابراين، تعجب نخواهيد کرد وقتي بدانيد داستان خلقت آدم و حوا، در تفسير طبري، کپيه تورات محرف است. و قهرمان اين نوع تفسيرها، وهب بن منبه ميباشد.
همچنين است وضع و حال داستانهاي ديگري که ريشههاي اسرائيلي و مسيحي دارند.
پينوشتها:
.1 مانند حديث غدير، و حديث منزلت که در کتابهاي کلامي به طور گسترده پيرامون سند و دلالت آنها بحث شده است.
.2 تاريخ طبري، ج 3، ص .218
3 و .4 تاريخ طبري، ج 3، ص .220
.5 يا معشر الانصار، املکوا عليکم امرکم، فان الناس في فيئکم و في ظلکم، انتم اهل العز و الثروة و اولو العدد و المنعة... تاريخ طبري، ج 3، ص .220
.6 سوره آل عمران، آيه .144
.7 طبقات ابن سعد، ج 3، ص .468
.8 اشعري در ابانه، ص 18، ميگويد: «و ان له يدين بلا کيف، کما قال بل يداه مبسوطتان» . اين سخن را در «وجه» و «عين» نيز تکرار ميکند.
.9 مانند کعب الاحبار.
.10 مانند وهب بن منبه.
.11 اين جمله، شعار خوارج در طول مبارزههاي خود با امام بود، و به گونهاي متخذ از آيات قرآن که ميفرمايد: (ان الحکم الا لله) انعام، 57 و يوسف، 40 و 67، ميباشد.
.12 نهج البلاغه، خطبه .35
.13 نوع احاديث پيامبر، مربوط به دوران هجرت او است و اختناق در مکه مانع از تبليغ بود .
.14 درايه شهيد ثاني، ص .17 ميگويد: «صح من الاحاديث سبعمائة الف و کسر» .
.15 حياة محمد صلي الله عليه و آله و سلم، ص .49
.16 سنن ترمذي، ج 5، ص 34، حديث .2657
.17 نامهها و اسناد تاريخي و مواثيق آنحضرت اخيرا در دو کتاب گردآوري شده است:
1 ـ الوثائق السياسية، 2 ـ مکاتيب الرسول.
.18 صحيح بخاري، ج 1، باب کتابة الحديث، ص .30
19 و .20 صحيح بخاري، ج 1، باب کتابة العلم، ص .30
.21 مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص .12
.22 خطيب، در کتاب «تقييد العلم» ، در صفحات 48 ـ 29، گفتار آنان را نقل کرده است.
.23 تقييد العلم، ص .49
.24 تاريخ طبري، ط اعلمي، ج 3، ص .273
.25 طبقات ابن سعد، ج 9، ص 7، ط بيروت، کنز العمال، ج 10، ص 393، شماره .29482
.26 کنزل العمال، ج 1، ص 292، شماره .29479
.27 تقييد العلم، ص .52
.28 تقييد العلم، ص .57
.29 سوره حج، آيه .46 و آيات ديگر.
.30 کنز العمال، ج 10، ص 295، شماره .29490
.31 کنز العمال، ج 10، ص 291، شماره .29473
.32 فرقة السلفية، ص 14، به نقل از مسند احمد.
.33 تلخيص المستدرک، حاکم، در حاشيه مستدرک، ج 1، ص .104
.34 مستدرک حاکم، ج 1، ص 102 و .104
.35 مسند احمد، ج 3، ص 12 ـ .13 سنن درمي، ج 1، ص .119
.36 تاريخ الخلفاء، ص .115
.37 احاديث امام که به املاء پيامبر بود، در کتب حديثي پخش است و در کتاب «مکاتيب الرسول» ، ج 1، گرد آمده است.
.38 تاريخ الخلفاء سيوطي .261
.39 ابو هريره، (تأليف شرف الدين عاملي) . شيخ المضيره، (تأليف ابوريه مصري) . اضواء علي السنة المحمدية، (تأليف ابوريه) . الغدير، جلد ششم، ص 208 ـ .378
.40 الغدير، ج 6، ص 209 ـ .275
.41 الغدير، ج 6، ص 289 ـ .290
.42 تاريخ خطيب، ج 14، ص .184 متن عبارت او چنين است: «کتبنا عن الکذابين و سجرنا به التنور و اخرجنا به خبزا نضيجا» .
.43 ارشاد الساري، ج 1، ص .33
.44 تاريخ بغداد، ج 2، ص .98
.45 الغدير، ج 6، ص 275، به نقل از «التذکار قرطبي» ص .155
.46 تاريخ بغداد، ج 2، ص .289 و نيز کتابهايي که به عنوان مناقب براي ائمه چهارگانه اهل سنت، نوشته شده است.
.47 کنز العمال، ج 10، ص 281، به شماره .29448 اصابه، ج 1، ص .1801
.48 الموضوعات، ص 37، ط مدينه. تهذيب التهذيب، ج 3، ص .19 امالي مرتضي، ج 1، ص .128
.49 مقدمه ابن خلدون، ص .439
.50 المنار، ص .545
.51 ميزان الاعتدال، ج 1، ص 594، .593
.52 اضواء علي السنة المحمدية .137
.53 آلاء الرحمان، علامه بلاغي، ص .46
.54 تذکرة الحفاظ، ج 1، ص .52 «هو من أوعية العلم و من کبار علماء اهل الکتاب و روي عنه جماعة من التابعين و له شيء في صحيح البخاري و غيره» .
.55 حلية الاولياء، ج 6، ص .20 «ان الله نظر الي الارض فقال اني واطيء علي بعضک فاستعلت اليه الجبال و تضعضعت له الصخرة فشکر لها ذلک فوضع عليها قدمه فقال هذا مقامي و محشر خلقي و هذه جنتي و هذه ناري و هذا موضع ميزاني و انا ديان الدين» .
.56 «ان الله قسم کلامه و رؤيته بين موسي و محمد (ص)» . شرح نهج البلاغة حديدي، ج 3 ص .237
.57 تاريخ طبري، ج 1، ص 44، ط اعلمي. دنباله حديث را در آنجا مطالعه فرماييد.
.58 تفسير ابن کثير، ج 4، ص 475، طبع دار احياء الکتب العربية.
.59 همان مدرک. و منتخب کنز العمال، ج 6، ص .101
.60 تفسير ابن کثير، ج 4، ص .17 (تفسير اينکه ذبيح کيست آيا اسماعيل است يا اسحاق؟) .
.61 حلية الاولياء، ج 5، ص .389
.62 همان مدرک.
.63 مروج الذهب، ج 2، .339
.64 همان مدرک.
.65 مروج الذهب، ج 3، ص .340
.66 سنن دارمي، ج 1، ص .5
.67 حلية الاولياء، ج 6، ص .25
.68 سنن ترمذي، ج 4، کتاب فتن، ص 503، به شماره .2226
.69 سنن ابو داود، ج 4، ص .211
.70 کنز العمال، ج 6، ص .88
.71 حلية الاولياء، ج 5، ص .364 و ج 6، ص .48 تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 52، الاصابة، ج 1، ص 186، الکامل، ج 3، ص 177، النجوم الزاهرة، ج 1، ص .9 و شرح ابن ابي الحديد، ج 3، ص 54، و ج 4، ص 177، 147، 77، و ج 8، ص 156، و ج 10، ص 22، و ج 12، ص 193، 191، 181، و ج 18، ص .36
.72 تذکرة الحفاظ ج 1، ص 100 ـ .101
.73 کشف الظنون، ج 2، ص 223، ماده قصص.
.74 صحيح بخاري، باب اعتصام به کتاب و سنت، ج 9، ص .111
.75 مسند احمد، ج 3، ص .46
.76 صحيح بخاري، ج 4، «بدء الخلق، باب قول الله» ، «و اذکر في الکتاب مريم» ص .164 مسند احمد، ج 2، ص .523
.77 صحيح مسلم، ج 8، باب «دجال» ، ص 205 ـ .203 در کتابهاي حديثي اين نوع احاديث فراوان است.
.78 کامل ابن اثير، ج 5، ص 294، و رخدادهاي سال .240
.79 فهرست ابن النديم، ص .303
.80 عصر المأمون، احمد فريد رفاعي، ص 370 با تلخيص.
.81 اصول المنطق و الکلام جلال الدين سيوطي، ص 7 و .8
.82 مروج الذهب، ج 3، ص .325
.83 نهضت ترجمه، به نقل از البخلاء جاحظ، قاهره، دار المعارف، ص .109
.84 به تاريخ طبري، ج 7، ص 198، ط اعلمي، مراجعه شود.
.85 در علم اصول فقه، اوايل مباحث عقليه، بحثي است به نام «التزام قلبي به احکام خدا» و اين که آيا چنين التزامي لازم است، يا تنها عمل به احکام کافي است، هر چند در قلب به آن ملتزم نباشيم. آيه ياد شده، ميتواند دليل روشني بر لزوم آن باشد.
.86 سيره ابن هشام، ج 2، ص 316 ـ .317
.87 سوره آل عمران، آيه .159
.88 صحيح بخاري، کتاب علم، باب کتابة العلم، ج 1، ص .30
.89 مصدر پيش ج.
.90 النص و الاجتهاد، ص 20 ـ .21
.91 سوره انفال، آيه .41
لينک مطلب
نوشته:وحید الوندی
تاریخ:جمعه بیست و سوم شهریور 1386
فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامي، ج 1، سبحاني، جعفر؛
صفحه: 1
اگر مسلمانان در زمان پيامبر گرامي صلي الله عليه و آله و سلم از وحدت خاصي برخوردار بودند، و عظمت مقام رسالت و مرجعيت مسلم او براي پيروانش، مانع از بروز دوگانگي بود، ولي پس از درگذشت او، شکاف عجيبي در ميان آنان پديد آمد، و آن وحدت و ايثار، جاي خود را به جدال و نزاع کلامي، و احيانا به نبردهاي خونين، آنهم بر سر عقائد، داد.
مهمترين مساله در اين مورد، بررسي علل پيدايش اختلافها و پيريزي مذاهب است که در کتابهاي مربوط به تاريخ عقائد، پيرامون آن کمتر گفتگو شده و حق آن ادا نشده است. از آنجا که تاريخ نگاري در ميان مسلمانان به صورت نقلي بود، کمتر به تحليل تاريخ ميپرداختند. بالطبع، چنين روشي در بحثهاي مربوط به ملل و نحل که يک نوع تاريخ نگاري ـ تاريخ عقائد ـ است، نيز سايه افکند و جداي از نقل حوادث، کمتر به تحليل آن پرداختند. در نتيجه، فلسفه اين همه اختلاف، بعد از رسول خدا در بين امت اسلامي روشن نشد.
پس از درگذشت پيامبر (ص)، براي گروهي از مسلمانان، مسائل کلامي، مطرح نبود و آنان، جز به جهاد و نشر اسلام در جهان، به چيزي نميانديشيدند، و در مسائل مربوط به توحيد و شناخت صفات خدا و مانند آن، از آنچه از کتاب و سنت فرا گرفته بودند، پا فراتر نمينهادند. زيرا آنان اسلام را با دو امتياز شناخته بودند:
1 ـ عقائدي واضح و روشن،
2 ـ تکاليفي سهل و وظايفي آسان.
اسلام، با اين دو امتياز، در شبه جزيره و سپس در سائر نقاط، اسلامي گسترش يافت. اگر مشکلي پيش ميآمد به کتاب خدا و سنت پيامبر (ص) مراجعه ميکردند. شيعيان نيز که سخن عترت را قرين قرآن ميدانستند، مشکلات فکري را با آنان در ميان ميگذاشتند. براي اين گروه وارسته و عاشق جهاد و ايثار، و پيرو عترت، آيات زير، در زمينههاي گوناگون، الهام بخش و عقيده ساز بود.
الف: اثبات صانع
1 ـ (افي الله شک فاطر السماوات و الارض) (سوره ابراهيم / 10)
«آيا در وجود خدا شک و ترديدي هست، در حالي که آفريننده آسمانها و زمين است؟» .
2 ـ (ام خلقوا من غير شيء ام هم الخالقون) (سوره طور / 35) .
«آيا آنان از هيچ آفريده شدهاند يا خود آفريننده خود هستند؟» . (مسأله توحيد و نفي و دوگانگي در خلقت) .
3 ـ (لو کان فيهما آلهة الا الله لفسدتا) (سوره انبياء / 22) .
«اگر در ميان آسمانها و زمين خداي ديگري بود، نظام گيتي بهم ميريخت» .
ب: شناخت صفات خدا
4 ـ (هو الله الذي لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمن الرحيم* هو الله الذي لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتکبر سبحان الله عما يشرکون* هو الله الخالق الباري المصور له الاسماء الحسني يسبح له ما في السموات و الارض و هو العزيز الحکيم). (سوره حشر / 22 ـ 24) .
«او خدايي است که جز او خدايي نيست. آگاه از درون و برون و رحمان و رحيم، اوست. حاکم، مالک، منزه از عيب، سلامت بخش، ايمن ساز، مراقب، قدرتمند، پيروز، شايسته بزرگي. و او منزه است از آنچه براي او شريک قرار ميدهند. او خداي آفريننده و صورتگر است، براي او است نامهاي نيک. آنچه در آسمانها و زمين است، بر او تسبيح ميگويد. او است عزيز و حکيم» .
ج: تنزيه خدا از تشبيه به خلق
5 ـ (ليس کمثله شيء و هو السميع البصير) (سوره شوري / 11) .
«براي او مثل و مانندي نيست و او است شنوا و بينا» .
د: گسترش عظمت الهي
6 ـ (و ما قدروا الله حق قدره) (سوره انعام / 91) .
«خدا را آنچنانکه شايسته او است، نشناختهاند» .
همچنين، در ديگر مسائل مربوط به مبدأ و معاد، آيات قرآن، مرجع و مصدر آنان بود. البته اين مطلب نه به آن معني است که همه افراد اين گروه از مسلمانان بر مفاهيم عالي اين آيات آگاه بودند، بلکه مقصود اين است که متفکران اين گروه از طريق تدبير در اين آيات، حس کنجکاوي خود را قانع کرده، و بعدي از ابعاد اين آيات را درک مينمودند.
در برابر، گروهي فرصت طلب به گردآوري مال و ثروت و کسب قدرت و سلطه، اشتغال جسته و از اين نوع مسائل غافل بودند و در برابر اين دو گروه (1 ـ ايثارگر و جهادگر 2 ـ دنيا طلبان و ثروت اندوزان)، دسته سومي بودند که به مسائل عقيدتي ميانديشيدند و تفکر در آن، کار رسمي و شغل مهم آنان بود.
اين حالت عمومي مسلمانان بود، يا به فکر جهاد و نبرد بودند و در مسائل عقيدتي به آنچه از قرآن و احيانا سنت آموخته بودند، اکتفا ميورزيدند، و يا در فکر مال و مقام و زر و زور بودند که اين نوع از مسائل براي آنان مطرح نبود، تنها گروه سومي، فارغ از ديگر مسائل، به امور عقيدتي عنايت بيشتري مبذول داشتند.
سرانجام، اين گروه عقيدتي نيز در سايه يک رشته عوامل، پديد آورنده اختلاف و دو دستگي شدند. اين عوامل به طور مطلق عبارتست از:
1 ـ تعصبهاي کور قبيلهاي و گرايشهاي حزبي،
2 ـ بدفهمي و کج انديشي در تفسير حقايق ديني،
3 ـ منع از تدوين حديث پيامبر (ص) و نشر آن،
4 ـ آزادي احبار و رهبان در نشر اساطير عهدين،
5 ـ برخورد مسلمانان با ملتهاي متمدن که براي خود کلام مستقل و عقائد ديگري داشتند.
6 ـ اجتهاد در برابر نص
اينک ما هر يک از اين عوامل را به صورت فشرده مطرح ميکنيم:
عامل نخست:
تعصبهاي کور قبيلهاي و گرايشهاي حزبي
نخستين اختلاف در ميان مسلمانان، پس از درگذشت پيامبر گرامي (ص) در مساله خلافت و تعيين جانشين بود. کساني که مساله خلافت را يک مقام تنصيصي ميانديشيدند، با تکيه بر احاديث پيامبر (ص) (1) خلافت را از آن امام علي (ع) ميدانستند. در منطق اين گروه، هرگز تعصبات قبيلهاي مطرح نبود و اين عقيده، از سخنان رسول گرامي، برخاسته بود. ولي منطق مخالفان علي عليه السلام در سقيفه، چه انصار و چه مهاجر، بر محورهاي ديگري دور ميزد که قدر مشترک آن را گرايشهاي قبيلهاي و تعصبات حزبي و در باطن، خودخواهي تشکيل ميداد. ما، در اين جا، نخست منطق انصار، سپس مهاجر را، که مدعي اولويت در مساله امامت و خلافت بودند، منعکس ميسازيم، تا روشن گردد که هر دو گروه، معيار عصر جاهليت را مطرح ميکردند و ميخواستند از اين طريق، صاحب مقام و منصب گردند، در حالي که شايسته هر دو گروه اين بود که ـ بر فرض انتخابي بودن مقام امامت ـ فرد يا گروهي را انتخاب کنند که با ديگر موازين اسلام منطبق باشد . زيرا مساله تقوي و پرهيزکاري، قدرت بر اراده، داشتن بينش صحيح، و اطلاع از اصول و فروع، چيزي نبود که در گزينش خليفه، به دست فراموشي سپرده شود، ولي متاسفانه، هيچ يک از دو گروه بر اين معيارها تکيه نکردند، بلکه هر کدام، خدمات قبيله خود را نسبت به صاحب رسالت مطرح ساختند.
منطق جبهه انصار
رئيس حزب انصار، سعد بن عباده که خود تشکيل دهنده انجمن، در سقيفه بني ساعده بود و گروه انصار را سزاوار بر خلافت، ميدانست، در اين مورد چنين استدلال ميکند:
«اي گروه انصار شما بيش از ديگران به آيين اسلام گرويديد، از اين جهت براي شما فضيلتي است که براي ديگران نيست. پيامبر اسلام متجاوز از ده سال قوم خود را به خداپرستي و مبارزه با شرک و بت پرستي دعوت کرد، جز جمعيت بسيار کمي از آنان کسي به او ايمان نياورد، و همان افراد کم، قادر به دفاع از پيامبر و گسترش آيين او نبودند، حتي اگر حادثهاي ناگوار متوجه خود آنان ميشد، توان دفاع از خود را نداشتند. هنگامي که سعادت متوجه شما شد و به خدا و پيامبر او ايمان آورديد، دفاع از پيامبر و ياران او را به عهده گرفتيد، و براي گسترش اسلام و مبارزه با دشمنان، جهاد کرديد و در تمام دورهها، سنگيني کار بر دوش شما بود، روي زمين را شمشيرهاي شما رنگين کرد و عرب در پرتو قدرت شما گردن نهاد. تا آنجا که رسول خدا از دنيا رفت در حالي که از همه شما راضي بود... بنابراين، هرچه زودتر زمام کار را به دست بگيريد که جز شما کسي لياقت اين کار را ندارد» .
در پايان سخن، بدون اينکه نامي از خود ببرد، رو به آنان کرد و گفت:
«برخيزيد، زمان امور را خودتان به دست بگيريد، يعني زمامداري و رهبري من مطرح نيست و زمامدار واقعي، خود شما هستيد و من مجري نظرات شما هستم و اگر غير از من، ديگري را براي اينکار لائق و شايسته ديديد، او را انتخاب نماييد» (1).
اکنون بايد ديد که با چنين سخنراني جامع و پر تحرک، چگونه سعد، از صحنه سياست و انتخاب، طرد شد و ديگري به جاي او انتخاب گرديد، شناسايي عوامل اين طرد و پيروزي فردي که جز پنج نفر، در آن اجتماع طرفدار نداشت، در مقام ارزيابي، بسيار حائز اهميت است.
سخنراني ابوبکر به طرفداري از مهاجرين
وقتي سخنان «سعد» به پايان رسيد، پس از گفتگويي، ابوبکر، اينگونه به سخن گفتن پرداخت :
«خداوند، محمد را براي پيامبري به سوي مردم اعزام کرد، تا او را بپرستند و شريک و انبازي براي او قرار ندهند، در حاليکه براي عرب ترک آيين شرک سنگين و گران بود.
گروهي از مهاجران، به تصديق و ايمان و ياري او در لحظات سخت، بر ديگران سبقت گرفتند، و از کمي جمعيت نهراسيدند؛ آنان نخستين کساني بودند که به او ايمان آوردند و خدا را عبادت کردند، آنان خويشاوندان پيامبر هستند و به زمامداري و خلافت، از ديگران شايستهتر ميباشند» .
سپس وي براي ايجاد اختلاف بين «خزرج» و «اوس» به تجديد خاطرات تلخ و ديرينه آنان پرداخت و چنين ادامه داد:
«فضيلت و موقعيت و سوابق شما (انصار) در اسلام، براي همه روشن است. کافي است که پيامبر شما را براي دين خود کمک و يار اتخاذ کرد، و بيشتر ياران و همسران پيامبر از خاندان شما است. اگر از گروه سابقين در هجرت بگذريم، هيچ کس به مقام و موقعيت شما نميرسد، بنابراين، چه بهتر، رياست و خلافت را گروه سابق در هجرت به دست بگيرند، و وزارت و مشاوره را به شما واگذار کنند و آنان هيچ کاري را بدون تصويب شما انجام ندهند» . (1)
هر گاه خلافت و زمامداري را قبيله، خزرج به دست بگيرند، اوسيان از آنها کمتر نيستند، و اگر اوسيان گردن به سوي او دراز کنند، خزرجيان از آنها دست برندارند.
گذشته از اين، ميان اين دو قبيله خونهايي ريخته و افرادي کشته شده و زخمهايي غير قابل جبران پديد آمده است که هرگز فراموش شدني نيست، هر گاه يک نفر از شما، خود را براي خلافت آماده کند و انتخاب گردد، بسان اين است که خود را در ميان «فک شير» افکنده و سرانجام ميان دو فک مهاجر و انصار خرد ميشود» . (2)
وي در سخنان خود، گذشته از اينکه خواست هر دو گروه را از خود راضي سازد و قلوب همه را به دست آورد، کوشش کرد که به طور غير مستقيم به آتش اختلاف دامن زند و وحدت کلمه و نظر انصار را از بين ببرد و در برابر تز نامعقول آنان، که ميگفتند اجتماع مسلمانان بايد به صورت دو رئيسي اداره شود، يک تز نسبتا معقول که همان تقسيم «خلافت» و «وزارت» و «معاونت» ، ميان مهاجر و انصار باشد، در اختيار آنان گذارد.
سخنان حباب بن منذر
در اين ميان «حباب بن منذر» که نسبت به ديگران مرد مصممتري بود، برخاست و انصار را براي قبضه کردن امر خلافت تحريک کرد. وي گفت: «مردم، برخيزيد زمام خلافت را به دست بگيريد، مخالفان شما در سرزمين شما و در زير سايه شما زندگي ميکنند، و عزت و ثروت و کثرت افراد از آن شما است و هرگز جرأت آن را ندارند که با شما مخالفت کنند، راي راي شما است... و اگر مهاجر اصرار دارند که امير از آنان باشد، چه بهتر، اميري از مهاجر و اميري از انصار برگزيده گردد» .
سخنراني عمر
گوينده پيشين تا آنجا که توانست حس برتري جويي را در خلافت انصار زنده کرد، جز اينکه در پايان، روي سادگي، تز نامعقول «دو رئيسي» را پيشنهاد داد. از اين جهت، عمر فرصت را مغتنم شمرده، برخاست و با شديدترين لحن بر او اعتراض کرد و گفت: «هرگز دو شتر را نميتوان با يک ريسمان بست، هرگز عرب زير بار شما نميروند، و شما را براي خلافت نميپذيرند، در صورتي که پيامبر آنان از غير شماست؛ کساني بايد زمام خلافت را به دست بگيرند که نبوت در خاندان آنان بوده است» .
نقدي بر اين معيارها
علم به اصول و احکام و آشنايي به نيازهاي جامعه از نظر سياسي، اجتماعي و اقتصادي و نيز مديريت، شرط اساسي جانشيني از صاحب رسالت است. چيزي که در سقيفه از آن سخن به ميان نيامد، همين شرائط بود.
آيا شايسته و لازم نبود که اين افراد به جاي اينکه بر قوميت و ديگري ملاکهاي واهي تکيه کنند، موضوع علم و دانش را ملاک قرار داده و در ميان ياران رسول خدا (ص) فردي را که به اصول و فروع اسلام آشنايي کامل داشت و از آغاز زندگي تا آن روز لغزشي از او ديده نشده بود، براي زعامت انتخاب کنند و به جاي خودبيني، مصالح اسلام و مسلمانان را در نظر بگيرند؟
اصولا بايد ميان علت و معلول و به عبارت بهتر، ميان دليل و مدلول، ارتباطي وجود داشته باشد، و تصديق يکي، موجب تصديق ديگري گردد، در صورتي که در دلائل مهاجر و انصار، چنين ارتباطي موجود نيست.
درست است که مهاجرين، نخستين کساني بودند که به پيامبر ايمان آوردند، و يا با پيامبر پيوند خويشاوندي داشتند، ولي اين دو جهت سبب نميشود که مقام رهبري از آن آنان باشد؛ زيرا رهبري، شرطي جز اين دو لازم دارد، و آن آگاهي از کتاب و سنت و قدرت روحي بر اداره امور مملکت است و چه بسا اين دو شرط در افرادي پيدا شود که بعدها به پيامبر ايمان آورده و يا با پيامبر خويشاوندي نداشته باشند.
آنان به جاي اينکه ببينند در چه شخصيتي شرائط رهبري فراهم است، سراغ فضائلي رفتند که ارتباطي به مقام رهبري نداشت. همين انتقاد، به استدلال انصار نيز متوجه است؛ بر فرض اينکه اسلام با خون و ايثارگري آنان انتشار يافت، ولي اين دليل نميشود که مقام رهبري نيز از آن آنان باشد، زيرا چه بسا واجد شرائط مقام رهبري نباشند.
دقت در استدلال دو طرف ميرساند که آنان ميخواستند مقام زعامت را به طور وراثت از پيامبر به ارث ببرند، و هر يک از طرفين براي وراثت خود، دليلي ميتراشيدند.
جز حکومت ظاهري، چيز ديگري مطرح نبود
شيوه استدلال هر دو گروه نشان ميدهد که آنان از خلافت و جانشيني پيامبر، جز همان حکومت ظاهري و فرمانروايي بر مردم؛ هدف ديگري نداشتند و از ديگر مناصب پيامبر گرامي (ص) چشم پوشيده و به آن توجهي نميکردند.
از همين روي، انصار در سخنراني، بر افزوني افراد و قدرت قبيلهاي خود باليده و خود را سزاوارتر از ديگران ميدانستند. (1)
درست است که پيامبر گرامي فرمانرواي مسلمانان بود ولي علاوه بر اين مقام، داراي مقامات و فضائلي ديگر نيز بود که در کانديداهاي مهاجر و انصار اصلا وجود نداشت، زيرا پيامبر بازگو کننده شريعت و مبين اصول و فروع، و در برابر گناه و لغزش مصون و بيمه بود. چگونه اين افراد در مقام انتخاب جانشين، به اين رشته از امور که جهات روحاني و معنوي پيامبر و علت برتري و فرمانروايي او بر جامعه انساني بود، توجه نکردند و موضوع را تنها از دريچه حکومت ظاهري و فرمانروايي آن هم بر اساس فزوني افراد و پيوندهاي قبيلهاي، مينگريستند .
علت اين تغافل، روشن است، زيرا اگر خلافت اسلامي را از اين ديدگاه بررسي ميکردند، جز سلب صلاحيت از خود، نتيجه ديگري نميگرفتند، چه، آشنايي آنان به اصول و فروع، بسيار ناچيز بود، تا آنجا که کانديداي ابوبکر، «عمر» ، چند لحظه پيش از اجتماع سقيفه، منکر مرگ پيامبر بود و با شنيدن آيهاي از دوست خويش (2) ، سخن خود را پس گرفت و گفت مثل اينکه من اين آيه را نشنيده بودم (3).
گذشته از اين، اشتباهات و لغزشهاي فراوان آنان پيش از فرمانروايي، بر همه روشن بود. با اين وضع چگونه ميتوانستند حکومتي را پيريزي کنند که بايد پايه آن را علم و دانش و تقوي و پرهيزکاري و کمالات روحي و معنوي و مصونيت الهي تشکيل دهد؟
عامل دوم:
جمود فکري و کج انديشي در فهم معارف کتاب و سنت
اگر گرايشهاي حزبي و تعصبهاي قبيلهاي، نخستين عامل پيدايش مذاهب و فرق بود، جمود فکري و کج انديشي در فهم حقايق ديني، عامل دومي براي پيدايش طوائفي مانند «خوارج» و «مرجئه» و... به شمار ميرود. در واقع قسمت مهمي از مذاهب، زاييده جمود و کج فکري، و تنگ نظري سران آنها است تا آنجا که در تقديس ظواهر «کتاب خدا» و «سنت» پيامبر، آن قدر از خود جمود و خشکي نشان دادهاند که عقل و خرد و داوري فطرت و وجدان را، فداي ظاهر ابتدائي آيه و روايت ساخته، و در نتيجه مذاهبي را پيريزي کردهاند.
شکي نيست که کتاب خدا و گفتار پيامبر گرامي، بر همه مسلمانان، حجت است و بر همه لازم است که از آن پيروي کنند و هرگز روا نيست کسي در برابر حکم خدا و دستور پيامبر، اظهار نظر کند، يا ـ نعوذ بالله ـ با آنها مخالفت بورزد. ولي در بهرهگيري از قرآن بايد دقت بيشتري کرد و معاني تصوري را، از مقاصد تصديقي و ظهور نا پايدار را از ظهور پايدار، جدا ساخت. زيرا قرآن کلام فصيح و بليغ است و چنين سخني از انواع مجاز و استعاره و تشبيه و کنايه مالامال ميباشد، جمود بر ظواهر تصوري، جز پايين آوردن مقام بلند قرآن، و به ابتذال کشيدن معاني عالي آن، نتيجه ديگري ندارد.
طوائفي در اسلام به نام «مجسمه» و «مشبهه» و «خارجي» و «مرجئي» پديد آمدند، و همه اين گروهها کتاب و سنت را مدرک انديشههاي خود شمرده و بر آن تکيه جستهاند و مخالفان خود را به مخالفت با کتاب و سخنان پيامبر متهم کردهاند. دو گروه نخست به آيات و رواياتي استناد جستهاند که در آنها الفاظ «يد» ، «عين» و «وجه» وارد شده، و در مقام تفسير، به ظاهر ابتدائي و به تعبير ديگر «تصوري» ، اکتفا نمودهاند و از ظاهر استمراري و تصديقي آن، کاملا غفلت نموده و به سادگي از کنار آن گذشتهاند.
از باب نمونه به تفسير اين آيه از جانب اهل حديث توجه بفرماييد:
قرآن در مقام انتقاد از انديشه يهود که خدا را به بخل و عجز متهم کردهاند، ميفرمايد :
(بل يداه مبسوطتان ينفق کيف يشاء) (سوره مائده / 64) .
«بلکه هر دو دست او باز است، هر گونه بخواهد انفاق مينمايد» .
سطحي نگرها، فورا براي خدا دو دست ثابت کردهاند که با آن انفاق ميکند. خيلي اگر بخواهند، اظهار قداست کنند، بسان «اشعري» ميگويند: «خدا دو دست دارد، ولي کيفيت آن براي ما روشن نيست» (1).
اين بهرهگيري از قرآن مانند بهره گيري کودکانه کودکي است که از سخن مادرش، بهانه بادام گرفت.
مسلمانان پس از درگذشت پيامبر، گرفتار گروهي شدند که در لباس تقيد به دين و التزام به ظواهر، چنين افکاري را وارد حوزه اسلام کردند، و هر نوع تعقل و جهش فکري را کفر و زندقه خواندند.
گذشته از سطحي نگري بر آيات معارف، ساده لوحاني بودند که گرفتار هر ناقل حديثي را پذيرفتند، هر چند در گذشته «حبر» يهوديان (1) و «راهب» مسيحيان (2) به شمار ميرفت.
جمود فکري و تمسک به ظواهر «تصوري» و گزينش معاني مفردات آيه و روايت، آفتي بود که دامن گير جهان اسلام گرديد، و به جاي اينکه معاني مفردات و ظاهر تصوري را فداي مفاد جملي آيه و ظهور تصديقي آن سازند، بر خلاف آن رفتار کردند. بخواست خداوند، در فصل نقل عقائد اهل حديث که نخستين فرقه اسلامي به شمار ميروند، به تشريح اين مطلب خواهيم پرداخت.
خوارج و مرجئه هر دو از اين نقطه منشعب ميشوند. زيرا پيدايش اين دو گروه، جز انحراف فکري و کج انديشي در معارف کتاب و سنت علت ديگري نداشته است.
در اينجا نخست به فلسفه پيدايش گروه خوارج، و سپس به بيان علت پيدايش مرجئه ميپردازيم .
عثمان بن عفان، پس از درگذشت عمر، زمام امور را به تصويب شورائي که خليفه پيشين، اعضاء آن را تعيين کرده بود به دست گرفت. وي استانداران و فرمانداران را از اعضاء بيت اموي که خود نيز شاخهاي از آن بود، برگزيد. بد رفتاري آنان با امت اسلامي از يک طرف، و اعتراض و انتقاد ياران پيامبر و ديگر شخصيتهاي اسلامي، از طرف ديگر، و سماجت و مقاومت خليفه، بر روش خود، از ناحيه سوم، سرانجام به قتل او منجر گرديد. سپس با اکثريت قريب به اتفاق مسلمين، امام علي ـ عليه السلام ـ براي سرپرستي مسلمين بر گزيده شد.
تقوي و پارسايي امام و اصرار انقلابيون که امام را روي کار آورده بودند، به وي اجازه نداد که عمال خليفه پيشين را بر جاي خود باقي بگذارد. حتي بيم آن ميرفت که در صورت ابقاء، همان گروهي که بر خليفه سوم شوريدند، و مقدمات قتل او را فراهم کردند، بر امام نيز بشورند.
امام، چه از نظر کسب رضاي خدا و احياء سنت پيامبر، و پيروي از مقتضاي تقوا و پارسايي، و چه از نظر حفظ افکار عمومي که خواهان ايجاد دگرگوني در نظام بودند، ناچار بود که به شخصيتهائي مانند «زبير بن عوام» ، «طلحة بن عبيد الله» که آن روز ثروت عظيم و سرسام آوري را به هم زده بودند، مقام و مسؤوليتي ندهد و يا امثال معاويه را که بسان قيصر در قصور رؤيايي شام حکومت ميکردند از کار بر کنار کند، در غير اين صورت نه تنها تحت فشار وجدان خود قرار ميگرفت، بلکه با مخالفت انقلابيون عراق و مصر که خليفه سوم را از عرش قدرت به زمين کشيدند، روبرو ميشد.
نتيجه پيروي از چنين روش، اين شد که طلحه و زبير با پول سرشار امويها، جنگ جمل را به راه انداختند، و جان خود را در راه دنيا طلبي و مقام خواهي (استانداري بصره و کوفه)، از دست دادند. در اين شرايط معاويه، از امام خواست که استانداري شام را به او واگذار کند، چنين درخواستي، با توجه به اصولي که امام بر آن ايمان داشت و شرايطي که بر او حکومت ميکرد، مورد موافقت قرار نگرفت او براي ابقاء خود پرچم مخالفت برافراشت و ياغي گري را آغاز کرد. امام پس از اتمام حجت، با سپاهي گران به سوي شام حرکت کرد تا با قدرت نظامي، ريشه مخالفت را براندازد سرانجام، سپاه امام با لشگر معاويه (که با خدعه و حيله او را متهم به قتل عثمان کرده و خود را «ولي دم» معرفي کرده بود)، در سرزمين صفين روبرو شد، پس از نبرد سنگيني که ماهها به طول انجاميد شکست دشمن قطعي گرديد؛ حاکم شام پس از مشورت با پير سياست (عمرو عاص)، دستور داد که «قاريان» شام، قرآنها را بر سر نيزه کنند، و خواستار حکومت قرآن ميان دو گروه شوند؛ چنين حيله عوام فريبانه، طوفاني از اختلاف در ميان سپاه امام ـ عليه السلام ـ برانگيخت. مقدس نماها نبرد با گروه مسلح به قرآن، و داعيان به حکومت کتاب خدا را تحريم کردند و خواستار توقف نبرد و بازگشت به حکومت قرآن شدند، در حالي که امام و ياران عاقل و خردمند و دور نگر او، اين کردار را فريبي بيش ندانستند و بر ادامه نبرد اصرار ورزيدند، سرانجام فريب خوردگان سپاه امام، بر افکار عمومي ارتش غلبه کرده و صلح موقت را بر امام تحميل کردند. قرار شد، طرفين به جايگاه اصلي خود بازگردند، و نمايندگاني از دو گروه به عنوان «حکم» در نقطهاي بيطرف، اختلاف را بر کتاب خدا و سنت پيامبر، عرضه بدارند و نتيجه را اعلام کنند، که بر هر دو گروه لازم است از آن پيروي کنند. در اين زمينه قراردادي ميان امام و معاويه تنظيم گرديد و شخصيتهايي از هر دو طرف آن را امضاء کردند. هنوز مرکب قرارداد خشک نشده بود که گروهي از مصران بر ترک نبرد و ارجاع اختلاف به دو حکم، از نظر خود بازگشتند و آن را مخالف اصل «لا حکم الا لله» (1) پنداشتند و خواستار نقض عهد و پيمان شدند. ولي محال بود که امام ـ عليه السلام ـ تحت فشار آنان قرار گيرد، و دست به پيمان شکني بزند. از اين جهت، اين گروه، پس از بازگشت امام به کوفه، وارد مرکز خلافت اسلامي نشدند و براي خود در منطقهاي بنام «حرورا» پايگاهي برگزيده و ايذاء و آزار امام و ياران او و سردادن شعار بر ضد او را آغاز کردند و به کشتن افراد معصوم و بيگناه، به جرم علاقه به حضرت پرداختند. امام پس از بردباريهاي زياد، نصيحتهاي فراوان و ارسال پيامهاي متعدد، حجت را بر آنان تمام کرد. وقتي احساس کرد که آنان بر باطل خويش سماجت دارند، ناچار شد، دست به قبضه شمشير ببرد و با قدرت، ريشه فساد را برکند، از اين روي در منطقهاي (اطراف کوفه) به نام نهروان، درگيري سختي ميان سربازان امام و ياغيگران رخ داد؛ امام در آن شرايط، قبل از آغاز نبرد، مخالفان را چنين مورد خطاب قرار داد و گفت: «فانا نذير لکم...» .
«من شما را بيم ميدهم از اينکه در کنار اين نهر و در اين سرزمين گود و پست کشته شويد؛ در حالي که نزد پروردگار خود دليلي بر مخالفت با من نداشته باشيد. دنيا شما را در گمراهي پرتاب کرده و تقدير (که نتيجه شوم تدبير شما است) شما را براي مرگ آماده ساخته است، من شما را از اين حکميت نهي کردم ولي با سر سختي مخالفت نموديد و فرمان مرا پشت سر انداختيد، تا به دلخواه شما تن دادم، اي گروه کم عقل، و اي کم فکرها، من کار خلافي انجام ندادهام و نميخواستم به شما زياني برسانم» (1).
تنها مستمسک آنان، اين بود که ميگفتند، تو چرا بر خلاف تصريح قرآن که ميفرمايد: (لا حکم الا لله)، به «حکميت» دو انساني مانند عمرو عاص و ابو موساي اشعري، تن دادي.
جمود و کم فکري آنان به حدي بود که نميتوانستند، اين حقيقت را درک کنند که:
اولا، امام پس از اصرار آنان تن به «حکميت قرآن» داد و در متن صلح نامه نوشته شد که هر دو نفر به کتاب خدا و سنت پيامبر مراجعه و بر طبق آن حکم کنند. ناگفته پيداست، کتاب خدا صامت و ساکت است، انسان عالمي بايد آن را به سخن گفتن وادارد، و نتيجه را اعلام کند. پس تن به چنين حکميتي عقلا و شرعا ممنوع نيست.
ثانيا، اگر پذيرش حکميت افراد به هنگام بروز نزاع در ميان يک اجتماع بزرگ مخالف قرآن است، چرا قرآن به هنگام بروز اختلاف در يک اجتماع کوچک مثل خانواده، دستور ميدهد که دو حکم يکي از جانب خانواده مرد، ديگري از جانب خانواده زن، برگزيده شوند و در اين ميان داوري کنند:
(و ان خفتم شقاق بينهما فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها ان يريدا اصلاحا يوفق الله بينهما) (سوره نساء / 35) .
«اگر از اختلاف ميان آن دو بيم داشتيد، داوري از جانب مرد، و داور ديگري از طرف زن اعزام کنيد، اگر خواهان اصلاح باشند، خدا آنان را به برقراري صلح موفق ميفرمايد» .
چنين برداشتي از آيه (ان الحکم الا لله) که هيچ کس نبايد در موارد اختلاف، رجوع به «حکميت» کند؛ جز به هم ريختن نظام زندگي و نفي حکومت اثر ديگري ندارد و براي هر انساني، اعم از پاک و ناپاک، نتيجه ديگري ندارد، و منشأ آن، کوردلي، و کم فکري است. بهترين معرف آنان همان سخن امام است که فرمود: «اخفاء الهام و سفهاء الاحلام» .
مخالفت اين گروه با امام مانند مخالفت ديگران با آن حضرت نبود، بلکه ميان اين دو مخالفت تفاوت بارزي وجود داشت، آنان جاهل و نادان بودند، نه معاند و دشمن حقيقت. درست نقطه مقابل شاميان و معاويه خواهان، که با آگاهي کامل، با حقيقت مبارزه ميکردند. از اين جهت، امام درباره خوارج دستور ميدهد که پس از وي با آنان مدارا شود:
«لا تقتلوا الخوارج بعدي فليس من طلب الحق فأخطأ کمن طلب الباطل فاصاب» .
«پس از من، خوارج را نکشيد، زيرا کسي که خواهان حق باشد، آنگاه خطا رود، بسان کسي نيست که از لحظه نخست، خواهان باطل باشد، و به آن برسد» .
ما به خواست خدا، در بخش عقايد خوارج، به تحليل مفاد آيه، خواهيم پرداخت. و تاريخ زندگي خوارج را اجمالا خواهيم نگاشت.
فرقه مرجئه
گروه مرجئه، پس از خوارج در جامعه اسلامي پديد آمد. واژه «مرجئه» از «ارجاء» به معني تاخير گرفته شده است. آنان چون مشاهده کردند که مردم درباره عثمان و علي بحث و گفتگوي زيادي ميکنند و گروهي به تنزيه هر دو پرداخته و گروهي تحت تأثير تبليغات خوارج قرار گرفته هر دو را تفسيق و تکفير ميکردند، بر آن شدند که در مورد علي ـ عليه السلام ـ و عثمان داوري نکنند، زيرا قدرت داوري نداشتند. بنابراين، تمجيد شيخين (ابوبکر و عمر) را پيش گرفتند و قضاوت در مورد علي ـ عليه السلام ـ و عثمان را به تاخير انداختند.
تا مدتي محور گفتار مرجئه، اين دو مطلب بود؛ ولي چيزي نگذشت که مساله عثمان و علي به دست فراموشي سپرده شد و روي مناسبت خاصي، مساله مرتکب گناه کبيره مطرح گرديد، و اين مساله پس از مساله قدم و يا حدوث قرآن، بحث انگيزترين مساله در ميان مسلمين به شمار رفت و آنان را به گروههاي مختلف، تقسيم کرد. برخي مرتکب گناه کبيره را مؤمن و برخي، مانند خوارج، آنان را کافر شمردند و گروه سومي، مانند معتزله، به حد وسط ميان مؤمن و کافر انديشيدند. تفصيل دلايل هر يک از اين انديشهها در جاي خود خواهد آمد.
در چنين شرايطي، عقيده مرجئه به شکل ديگري تکامل يافت. آنان اصرار ورزيدند که اساس نجات، همان ايمان قلبي و شهادت لفظي است و عمل به وظايف، ارتباطي به ايمان انسان ندارد. و از اين روي که ايمان را مقدم داشتند و عمل را به تأخير افکندند، «مرجئه» ناميده شدند .
اين گروه، در بي ارزش جلوه دادن عمل، به اندازهاي بيش رفتند که، گفتند ايمان يک انسان گنهکار، با ايمان فرشتگان و پيامبران، برابري ميکند. پي آمد اين پندار بياساس، زنده شدن ميل به گناه در دل افراد، بويژه جوانان بود. اينان، به اصطلاح طرفدار «صلح کلي» شدند و ميگفتند، قلب بايد پاک باشد، عمل چندان مهم نيست و مغفرت حق در انتظار همه عاصيان و گنه کاران است.
اين نحو برداشت از ايمان، چيزي جز کج فهمي، و سطحي نگري، نيست. چگونه ميتوان همه ارزشها را از آن ايمان قلبي و شهادت لفظي دانست؟ و عمل را که ميوه ايمان است، کم ارزش خواند .
چنين تفسيري از ايمان، جز ايجاد جرأت در بدکاران و احياء روح عصيان در تبه کاران، خصوصا مستکبران و طاغوتيان ندارد، و گرنه همه جباران جهان، و زورمندان و قلدران، تحت پوشش مغفرت حق قرار ميگيرند، آنگاه که در دل معرفت و بر زبان شهادت داشته باشند.
عامل سوم:
جلوگيري از تدوين احاديث پيامبر (ص)
اگر گرايشهاي قومي و تعصبات خشک قبيلهگرايي، و يا جمود ذهن و اعوجاج انديشه، دو عامل مؤثر براي پيدايش مذاهب و اختلاف بودند، تأثير عامل سومي به نام «منع تدوين حديث نبوي» و جلوگيري از مذاکره و نشر آن نيز، در شکستن وحدت کلمه و ايجاد تشتت در اصول و فروع کمتر از آن دو، نبود. در سايه اين ممنوعيت که تا عهد خليفه اموي، عمر بن عبد العزيز (10199)، به صورت جدي تعقيب ميشد و تا عصر خلافت منصور عباسي (139 ـ 158)، به صورت کم رنگ باقي ماند، اخبار و روايات صحيح رسول گرامي از اذهان و انديشهها محو گرديد و دومين حجت پس از قرآن مجيد، دستخوش نسيان و فراموشي شد.
اي کاش اثر منفي جلوگيري از تدوين احاديث پيامبر، منحصر به همين بود، ولي از آنجا که اين نوع باز داري، در آن زمان رنگ تقدس به خود گرفته بود، پي آمد بدتري به دنبال داشت، و آن اينکه پس از شکستن منع قانوني و دعوت به تدوين حديث از جانب خلفا، ناگهان موجي از احاديث، اقطار اسلامي را فرا گرفت و تعداد و آمار احاديث، آنچنان بالا رفت که هرگز عقل و خرد، باور نميکند که فردي مانند پيامبر، هر چه هم سخنران و سخنگو باشد، با آن همه مشاغل و گرفتاريها، بتواند در مدت ده سال (1) ، اين همه سخن بگويد.
حديث نبوي، در قرن دوم و سوم، چهره خود را به صورت مخروطي شکل، نشان داد، که راس مخروط در عصر پيامبر، و قاعده آن در اعصار بعدي، قرار داشت، هر چه به عصر پيامبر که منبع حديث است، باز گرديم تعداد احاديث را کمتر، و هر چه از عصر او دورتر شويم، شماره آنرا رو به افزايش ميبينيم، تا آنجا که احمد بن حنبل (242 ه ـ )، تنها متجاوز از هفت صد هزار حديث صحيح (1) را شمارش کرده است؛ خدا ميداند که تعداد مجموع احاديث منسوب به آن حضرت اعم از «حسن» ، «موثق» و «ضعيف» ، در چه پايه ميباشد. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
داغي بازار جعل حديث، معلول فقدان جوامع حديثي است که شايسته بود به دست تواناي صحابه پيامبر که از زبان او شنيده بودند، تاليف گردد و به عنوان سند رسمي در ميان مسلمانان باقي بماند. ولي وقتي يک گفتگوي زباني به مدت يک قرن و نيم، نوشته نشود، و ترک نگارش حديث رنگ تقدس به خود بگيرد و تدوين آن موجب اتهام به باز داري مردم از قرآن و تفسير شود، طبعا نوشتن احاديث، بهتر از اين نخواهد بود.
اگر احمد بن حنبل، به ديده خوش بيني به احاديث موجود در عصر خود مينگرد و تعداد صحيح را متجاوز از هفت صد هزار، ميانديشد، محدث معاصر او، بخاري، احاديث صحيح خود را که تعداد آن از چهار هزار تجاوز نميکند، از شش صد هزار حديث بر ميگزيند، يعني از هر صد و پنجاه حديث، فقط يک حديث، نزد او صحيح بوده و آن را در صحيح خود آورده است. (3)
ببين تفاوت ره از کجا است تا به کجا.
ابو داوود، صحيح خود را از ميان پانصد هزار حديث، برگزيد و فقط چهار هزار و هشت صد حديث را صحيح دانست و صحيح خود را بر آن اساس تنظيم کرد.
حتي احاديثي را که بخاري و ابو داوود، صحيح انگاشتهاند، بعدها مورد نقادي قرار گرفت و بسياري از آنها مشکوک و يا مردود تلقي شد. کافي است، بدانيم احاديث مربوط به تجسيم و تشبيه، و جبر و رؤيت خدا با ديدگان مادي در روز رستاخيز، در همين صحيح بخاري و امثال آن گرد آمده است.
قسمت اعظم اين پي آمد (جعل حديث)، معلول باز داري صحابه از تدوين حديث پيامبر، و منع از مذاکره و آموزش آنست. در اين جا براي روشن شدن بحث، ناچاريم پيرامون موضوعات زير، به صورت فشرده سخن گوييم:
1 ـ عظمت و ارزش سخنان پيامبر (ص) .
2 ـ از چه زماني و به وسيله چه اشخاصي کتابت حديث ممنوع گرديد؟
3 ـ هدف از اين منع چه بود و عللي که براي آن تراشيده شده است چيست؟
4 ـ اسامي حديث پردازان و تعداد احاديث ساخته شده.
5 ـ تأثير احاديث موضوعه، در فرقه گرايي.
الف ـ ارزيابي احاديث پيامبر (ص)
در عظمت سخنان پيامبر، همين قدر کافي است که قرآن مجيد آن را بيانگر مجمل قرآن، و مقيد و مخصص مطلقات و عمومات آن ميداند، آنجا که ميفرمايد: (و انزلنا اليک الذکر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم يتفکرون) (سوره نحل / 44)
«قرآن را براي تو فرو فرستاديم تا آنچه را که براي مردم نازل شده است، بيان کني و شايد آنان بينديشند» . در اين آيه به جاي کلمه «تقرء» ، واژه «تبين» به کار رفته تا روشن شود که مبهمات قرآن بايد به وسيله پيامبر بيان گردد.
در آيه ديگر، سخنان او را پيرامون دين، مربوط به خود او ندانسته است. چنانکه ميفرمايد : (و النجم اذا هوي ما ضل صاحبکم و ما غوي و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي) (سوره نجم / 1 ـ 4) .
«سوگند به ستاره، آنگاه که افتاد، يار شما گمراه نشد، و بي راهه نرفت، از روي هواي نفس سخن نميگويد، بلکه وحي است که بر او فرو فرستاده ميشود» .
جمله (ما ينطق عن الهوي)، در ارزش بخشي بر سخنان او کافي است، خواه «ضمير» ، در جمله (ان هو)، به قرآن باز گردد، يا به اعم از قرآن و گفتار او، در هر حال، سخنان او، سرچشمه هوي و هوس ندارد، و چنين گفتاري، دور از خطا و لغزش خواهد بود.
هرگاه پيامبران در دعوت خود، دچار اشتباه و لغزش و يا ـ نعوذ بالله ـ آلوده به خلاف و گزاف شوند، به خاطر زوال اعتماد، هدف از بعثت که گرايش و هدايت مردم است، از ميان ميرود.
از اين جهت، متکلمان اسلامي بر عصمت پيامبران، اتفاق نظر دارند و همگي ميگويند که پيامبران، در رابطه با بيان اصول و احکام دين، مصون از گناه و خطا ميباشند.
به دليل ارزشمند بودن سخنان او است که پيوسته حاملان احاديث ستوده شده و پيامبر درباره آنان ميگويد:
«نضر الله امرء سمع مقالتي فوعاه، و حفظها و بلغها» (1).
«خدا چهره آن کس را زيبا سازد که سخن مرا بشنود، آن را بفهمد، حفظ کند و به ديگران برساند» .
ارزش کتابت و ضبط از ديدگاه قرآن
قرآن مجيد، با اصرار کم نظيري دستور ميدهد که مشخصات ديون، وسيله نويسنده عادلي نوشته شود، و از نوشتن ريز و درشت خسته نشوند: (يا ايها الذين آمنوا اذا تداينتم بدين الي اجل مسمي فاکتبوه و ليکتب بينکم کاتب بالعدل و لا يأب کاتب ان يکتب کما علمه الله فليکتب و ليملل الذي عليه الحق... و لا تسأموا ان تکتبوه صغيرا او کبيرا الي اجله) (سوره بقره / 282) .
«اي افراد با ايمان، هر گاه به يکديگر وامي به مدت معيني داديد، بنويسيد، و حتما کاتب عادلي ميان شما، آن را بنويسد، و نويسنده از نوشتن ابا نورزد، آنچنان که خدا تعليم کرده است. و آن کس که بدهکار است، املاء کند، هرگز از نوشتن وام کوچک و بزرگ به مدت مشخص، خسته نشويد» .
جايي که نوشتن درهم و دينار، تا اين حد از اهميت برخوردار باشد و اين همه تاکيد درباره آن به عمل آيد، آيا سخنان پيامبر گرامي، ـ نعوذ بالله ـ به اندازه درهم و دينار ارزش ندارد. شگفتا، کساني که پس از درگذشت پيامبر، از تدوين احاديث رسالت جلوگيري کردند، براي گفتار پيامبر ارزشي به مقدار يک کالا قائل نبودند!
شکي نيست که علم و دانش، فرار و گريزپا است و کتابت و تحرير، مايه ثبات و بقاء آنست . از زمان ديرينه گفتهاند: «العلم صيد و الکتابة قيد، قيدوه بالکتابة» . اسلامي که به دانش، آن همه اهميت داده است، چطور ميتواند تالي تلو قرآن را ناديده بگيرد و از تدوين آن بلکه از مذاکره و آموزش آن جلوگيري کند.
رسول گرامي، اسناد فراواني براي سران قبائل نوشته است که صورت بخش اعظم آنها، در کتابهاي تاريخ و حديث و سيره محفوظ است. اگر تدوين و کتابت حديث ممنوع بود، چرا در حال حيات خود، دست به نوشتن اين آثار زد و وسيله بقاء آثار خود را فراهم آورد. (1)
احاديثي از پيامبر در ضبط حديث
محدثاني مانند بخاري، ترمذي، ابو داوود، احمد و دارمي، احاديثي از پيامبر گرامي نقل کردهاند که همگي حاکي از اجازه وي به ظبط احاديث است و ما بخشي از اين احاديث را در کتاب «بحوث في الملل و النحل» از مدارک ياد شده نقل کردهايم، و خطيب بغدادي، همه را در کتاب «تقييد العلم» آورده است.
نقل همه آنها در اينجا مايه گستردگي سخن ميباشد، ما فقط به نقل آنچه بخاري که اصح صحاح به شمار ميرود، در اين مورد آورده است، اکتفاء ميورزيم:
1 ـ ابو هريره ميگويد: در سالي که پيامبر اسلام، مکه را فتح کرد، قبيله خزاعه، به عنوان انتقام، مردي از بني ليث را کشتند، خبر به پيامبر رسيد، بر مرکب خود سوار شد و خطبهاي ايراد فرمود (خطبه را يادآور ميشود)، آنگاه ميافزايد: مردي از اهل يمن حضور رسول خدا رسيد و گفت اي پيامبر خدا، اين خطبه را براي من بنويس. پيامبر دستور داد که براي او بنويسند. (2)
2 ـ ابو هريره ميگويد: هيچ کس از ياران خدا، بيش از من از پيامبر نقل حديث نميکند، جز عبد الله بن عمر. زيرا او حديث را مينوشت و من نمينوشتم. (1)
3 ـ ابن عباس ميگويد: وقتي بيماري پيامبر شدت يافت، فرمود: «کاغذي بياوريد تا چيزي بنويسم که پس از من گمراه نشويد» . عمر گفت: بيماري بر او غلبه کرده، کتاب خدا نزد ما است، براي ما کافي است. حاضران در مجلس، در آوردن و نياوردن کاغذ، اختلاف نظر پيدا کردند؛ وقتي پيامبر، اختلاف آنان را مشاهده کرد، فرمود: «برخيزيد برويد، نزد من نزاع نکنيد» . ابن عباس ميگفت: مصيبت بزرگ روزي بود که ميان پيامبر و نگارش نامه، ممانعت کردند (2).
اين متون سه گانه را که از صحيح بخاري گرفته و نقل کرديم، به روشني ميرساند که ضبط حديث نبوي امر مکروهي نبود، وگرنه پيامبر، امر به ضبط خطبه نميکرد، و دستور به نوشتن نامه تاريخي خود نميداد، و عبد الله بن عمر، با نهي پيامبر، دست به نگارش حديث نميزد .
افسانه نهي از تدوين حديث
در برابر چنين دلائل روشني بر لزوم ضبط حديث نبوي، امام حنابله از رسول گرامي نقل ميکند که پيامبر فرمود: «لا تکتبوا عني و من کتب عني غير القرآن فليمحه» (3).
«از من چيزي ننويسيد، و هر کس هر چه جز قرآن، نگاشته است نابود کند» .
در مسأله بازداري از تدوين حديث به اين مقدار اکتفاء نشده است، بلکه از شخصيتهايي مانند : ابو سعيد خدري، ابو موسي اشعري، عبد الله بن مسعود، ابو هريره و عبد الله بن عباس، عبد الله بن عروة، عمر بن عبد العزيز، و مغيرة بن ابراهيم، سخناني نقل شده که همگي حاکي از آنست که آنان با جمع آوري احاديث مخالف بودند.
ولي انسان در حيرت است که اگر تدوين حديث نبوي، ممنوع و يا مکروه بود و سيره سلف بر ترک آن بود، پس چرا در نيمه قرن دوم، نهضت عظيم و بيسابقهاي براي نقل و نشر و نگارش حديث نبوي پديد آمد، چرا نهي رسول خدا ناديده گرفته شد؟
اگر بر ما لازم است از سلف صالح پيروي کنيم، پس لازم است برخيزيم، تمام صحاح و مسانيد را آتش بزنيم، و اثري از گفتار رسول گرامي باقي نگذاريم، همچنانکه خليفه دوم اين کار را ـ به نحوي که ميآيد ـ انجام داد.
ب ـ تاريخ منع تدوين حديث
قهرمان نهي از کتابت، خليفه دوم است، سخناني که از او نقل خواهيم کرد، حاکي از آن است که هرگز از پيامبر در اين مورد، نهي و منعي نرسيده بود و خليفه، روي يک رشته اجتهاد و مصلحت انديشيهاي شخصي، کتابت و نقل حديث را ممنوع کرد. اينک برخي از گفتار و رفتارهاي او:
1 ـ عروة بن زبير ميگويد: عمر بن خطاب، خواست سنن پيامبر بنويسد، در اين مورد با ياران پيامبر مشورت کرد، آنان کتابت آن را تصويب کردند. (1) ولي خليفه، پيوسته در حال ترديد و طلب خير از خدا بود که ناگهان به خاطرش آمد، پيروان شرايع پيشين، از پيامبران خود، چيزهايي را نوشتند و بر آنها روي آوردند، و در نتيجه کتاب خدا را ترک کردند. (پس گفت) : به خدا سوگند، من هرگز کتاب خدا را با چيزي نميپوشانم . (1)
2 ـ طبري، در تاريخ خود يادآور است که هر موقع عمر بن خطاب کسي را براي اداره امور به نقطهاي اعزام ميکرد، سفارش ميکرد که از محمد، کمتر سخن نقل کنيد، و من همکار شما هستم (2).
3 ـ ابن سعد، در طبقات خود نقل ميکند، وقتي عمر، «قرظة بن کعب» را به نقطهاي اعزام ميکرد، تا چند ميلي مدينه به مشايعت او رفت و يادآور شد، علت مشايعت اين است که ترا تذکر دهم تا از محمد کمتر روايت کنند. (3)
4 ـ ابوذر و عبد الله بن مسعود و ابو درداء، سرگرم نقل حديث از پيامبر بودند، عمر آنان را مورد مؤاخذه قرار داد، و گفت، اين چيست که پيوسته از محمد حديث پخش ميکنيد. (4)
5 ـ به خليفه گزارش دادند که در دست مردم يک رشته کتابها است (که در آنها سنن و احاديث رسول گرامي ضبط شده است) . او از مردم خواست که همه را بياورند تا وي درباره آنها نظر دهد. هر کس نوشتهاي داشت آورد، به گمان اينکه او مينگرد و ميخواند و اختلاف آنها را رفع ميکند. وقتي نزد او آوردند، همه را با آتش سوزانيد. آنگاه گفت آرزويي است مانند آرزوي اهل کتاب. (5)
سخنان ياد شده، حاکي است که بازداري در تدوين و نشر حديث نبوي، نظريهاي بود که پس از درگذشت رسول گرامي پديد آمد. هرگز پيامبر خدا، امت خود را از نوشتن حديث خود که تالي تلو قرآن است، باز نداشته بود، و فکر «حسبنا کتاب الله» و چيزي مشابه آن، چنين سوک نامهاي را پديد آورده است.
ج ـ فلسفه منع تدوين حديث
خطيب بغدادي که گستردهتر از همه، پيرامون اين موضوع سخن گفته است، به يک رشته فلسفه تراشي، دست زده که ريشه آنها در سخنان خليفه و ديگران نيز به چشم ميخورد. مانند:
1 ـ نهي به خاطر اين بود که مردم از تلاوت قرآن باز نمانند.
2 ـ نهي به خاطر اين بود که حديث، به وحي الهي، مخلوط نشود، زيرا در آن عصر، عالم و دانشمند کم بود که وحي را از حديث جدا سازد، و بيم آن ميرفت که حديث در قرآنها راه يابد.
3 ـ نهي مربوط به نگارش احاديث پيشينيان بود، تا مشابهي براي قرآن نباشد.
چنين پوزشهاي نا استواري در سخنان خطيب (1) و ديگران، همگي از قبيل علل پس از وقوع است و مرور زمان بيپايگي اين فلسفه تراشيها را ثابت کرد.
چون، اولا اشتغال به حديث، مايه گرايش به قرآن است نه اعراض از آن. زيرا گفتار و رفتار پيامبر، رافع مبهمات قرآن، و بيانگر مجملات آن است، سخنان پيامبر، روح ايمان و تقوي را در انسان زنده ميسازد و براي مرد متقي، چيزي گواراتر از قرآن نيست. از اين روي، وقتي نهضت نگارش حديث آغاز گرديد، هرگز مسلمانان از قرآن اعراض نکردند.
ثانيا اگر گرايش به حديث، مانع از اشتغال به قرآن باشد، بايد مسلمانان گرد هيچ دانشي مانند علم رياضي، طبيعي، انساني و... نروند و هميشه در درياي جهل و ناداني غوطهور باشند .
زيرا اشتغال به علوم، مانع از اشتغال به قرآن ميگردد، در حالي که قرآن، همه را دعوت به مطالعه در کتاب آفرينش ميکند، و ميفرمايد: (قل انظروا ما ذا في السماوات و لارض) (سوره يونس / 101) «بگو بنگريد، در آسمانها و زمين چه خبر است» .
اگر انديشه ياد شده، صحيح باشد، بايد سير در زمين و مطالعه حال گذشتگان که مايه عبرت است، ممنوع باشد، در حالي که قرآن بر آن تاکيد خاصي دارد. (1)
بدتر از آن، اينکه بگوييم، فلسفه باز داري از کتابت حديث، بيم از اختلاط قرآن به حديث بود. اين پوزش، از قبيل «عذر بدتر از گناه» است و معني و مفاد آن، انکار اعجاز قرآن و تمايز ذاتي آن از سخنان بشري است، در حالي که عرب جاهلي، تا چه رسد به مسلمانان تربيت يافته در مکتب پيامبر، تمايز جوهري قرآن را از غير آن به روشني درک ميکردند و از شنيدن آيات، آنچنان لذت ميبردند که مدتها محو و مست جذبه و شيريني آن بودند، اين حالت در شنيدن هيچ سخني از سخنان بشر، حتي پيامبر گرامي، به آنان دست نميداد.
منع کتابت، فلسفه سياسي داشت
بدعتي که پس از رسول خدا (ص) به عنوان منع تدوين و نشر حديث پيامبر پي ريزي گرديد، پس از درگذشت دو خليفه نخست نيز، به صورت محدودي تعقيب شد. در عصر عثمان، تنها به رواياتي اجازه نشر داده شد که در زمان دو خليفه اول شنيده شده بود (1). معاويه نيز، به نشر احاديثي اجازه ميداد که در عصر خليفه دوم شنيده شده بود. (2)
عبيد الله بن زياد، زيد بن ارقم (صحابه پيامبر) را از مذاکره حديث نبوي جلوگيري ميکرد (3). سرانجام، اين بدعت تا عصر عمر بن عبد العزيز، نشانه تقدس و احترام به قرآن شناخته شد . نويسندگان حديث، مجبور به ترک کتابت ميشدند. برخي جسارت را به پايهاي ميرساندند که پيامبر را بشري قلمداد ميکردند که گاهي گفتارش دستخوش خشم ميگردد (و از حالت عادي بيرون ميرود و سخناني ميگويد) (4). قدرت منع به حدي بود که ابوبکر، پانصد حديث، از پيامبر نوشته بود، همه را سوزاند (5) و عمر در خلافت خود بخشنامه کرد: «ان من کتب حديثا فليمحه» (6).
اکنون سئوال ميشود:
اگر آنچه که خطيب و ديگران گفتهاند فلسفه تراشي است و فلسفه واقعي آن نبوده است، پس هدف از منع تدوين و مذاکره حديث چه بوده است؟
ما در پاسخ اين پرسش يک جواب اجمالي داريم که تحليل آن را به عهده خواننده محترم واگذار ميکنيم و آن اينکه انگيزه منع تدوين حديث با انگيزه منع نگارش وصيت پيامبر (ص)، در آخرين لحظات زندگي پيامبر، يکي بود، اگر فلسفه اين منع، براي اهل تحقيق روشن است، فلسفه آن بخش نامهها نيز روشن ميباشد.
حاضران مجلس پيامبر، احساس کردند که هدف نگارش، چيزي است که مربوط به خلافت و وصايت ميباشد و ممکن است در آن نامه، کسي براي خلافت تعيين شود و اين، با آن انگيزه شخصي شورائي بودن خلافت، سازگار نخواهد بود، از اين جهت مساله «حسبنا کتاب الله» را پيش کشيدند و از نگارش نامه، جلوگيري کردند. همين نکته در نقل احاديث رسول خدا نيز وجود داشت، نقل احاديثي که در آن فضائل اهل بيت، و وصايت بزرگ آن خاندان وارد شده بود، با خلافت شورائي که شالوده خلافت خلفاء را تشکيل ميداد، سازگار نبود. از اين جهت با يک رشته ظاهر سازي و تقدس مآبي از تدوين و نشر بزرگترين گنجينه معنوي جلوگيري شد و جهان اسلام را از آنچه که درباره اصول و فروع از پيامبر بزرگوار وارد شده بود محروم ساختند.
در اين جا هدف ديگري نيز در کار بود، زيرا در ميان ياران رسول خدا، امام علي ـ عليه السلام ـ ملتزم به ضبط احاديث پيامبر بود. مقام و موقعيت او نسبت به پيامبر در کلام خود او آمده است. آنجا که ميگويد: «اني اذا کنت سألته انبأني، و اذا سکت ابتدأني (1). هر گاه ميپرسيدم، مرا آگاه ميساخت و هر موقع خاموش ميشدم، او آغاز به سخن ميکرد» . او نخستين کسي بود که امالي پيامبر را ضبط کرد، و نامههاي او را تدوين فرمود. و به دليل همين احاطه به سخنان پيامبر، او مرجع بزرگ در حل مشکلات پس از پيامبر بود.
منع از تدوين حديث پيامبر، يک نوع بياعتنايي به نوشتههاي امام تلقي ميشد و در عصر اموي هدف از وضع حديث «لا تکتبوا عني سوي القرآن و من کتب فليمحه غير از قرآن از من چيزي ننويسيد و هر کس هر چه نوشته است محو کند» ، محو آثار علوي بود که در ميان فرزندانش دست به دست ميگشت و با محتويات آن بر بسياري از احکام، استدلال ميشد.
هم اکنون قسمتي از احاديث امام که پيامبر (ص) املاء فرموده و علي ـ عليه السلام ـ نوشته، در کتب حديثي شيعه موجود است. (1)
نقض بخش نامه
مرور زمان ثابت کرد که منع از تدوين آثار رسالت، به قيمت نابودي حديث و در حقيقت احکام دين تمام ميشد، از اين جهت عمر بن عبد العزيز، به «ابي بکر بن حزم» ، فقيه مدينه نوشت : به حديث پيامبر بنگر و آن را بنويس. زيرا من از فرسودگي دانش و رفتن دانشمندان خائفم؛ جز احاديث پيامبر، حديث کسي را نپذير. در دانش (حديث) تحقيق کنيد و بنشينيد تا ناآگاهان را آگاه سازيد، علم نابود نميشود مگر اينکه حالت خفاء و سري به خود بگيرد.
با اين اصرار، باز نهضت چشم گيري براي تدوين حديث، شکل نگرفت، جز اينکه برخي به نوشتن چند دفتر آن هم به صورت نا منظم دست زدند. وقتي دولت اموي سقوط کرد، و عباسيها زمام امور را به دست گرفتند، در سال 143، دوران خلافت منصور، نهضتي عظيم براي تدوين و نشر حديث، پيريزي گرديد و افرادي مانند «ابن جريج» ، در مکه و «مالک» ، در مدينه، و «اوزاعي» ، در شام و «ابن ابي عروه» ، و «حماد بن سلمه» ، در بصره و «معمر» در يمن و «سفيان ثوري» ، در کوفه، پديد آمدند، و در کنار آنان، «ابن اسحاق» ، به نگارش «مغازي» دست يازيد و «ابو حنيفه» ، به تأليف فقه، پرداخت. پيش از اين زمان، پيشوايان، از حفظ، سخن ميگفتند و يا از ذخائر نامنظم و نامرتب، نقل ميکردند. (1)
لينک مطلب
نوشته:وحید الوندی
تاریخ:جمعه بیست و سوم شهریور 1386
در پرتو اين گونه احاديث، مساله، «رؤيت خدا» در دنيا و آخرت و يا خصوص روز رستاخيز، از اساسيترين عقائد اهل حديث به شمار آمده است، به گونهاي که شيخ اشعري با تعديلي که در عقيده اهل حديث پديد آورد، نتوانست آن را از پيکر عقيده اين گروه جدا سازد و سرانجام بر آن صحه نهاد.
ابو هريره، بازگو کننده افکار «کعب»
در زندگي کعب، آمده است که «گروهي از صحابه از او نقل روايت کردهاند» ، يکي از آن افراد، ابو هريره است که افکار او را به نوعي در ميان مسلمين منتشر ساخته است. در اينجا بذکر نمونهاي از اين قسمت ميپردازيم تا دريابيم چگونه «حبري» يهودي، عقل و خرد يک صحابي را ربوده است تا بازگو کننده افکار او باشد.
«عکرمة» ميگويد: «روزي ابن عباس نشسته بود. مردي وارد شد و به او گفت: سخن شگفت آوري را از کعب شنيدم. او درباره خورشيد و ماه سخن ميگفت» عکرمة ميگويد: «ابن عباس که تکيه کرده بود راست نشست و گفت: آن سخن چيست؟ آن مرد از قول کعب گفت: روز قيامت، خورشيد و ماه را به صورت دو گاو نر ساق بريده ميآورند و در ميان آتش مياندازند» .
عکرمة ميگويد: «ابن عباس با شنيدن اين سخن، در حالي که لبهايش از خشم ميلرزيد، گفت : کعب دروغ گفته! کعب دروغ گفته! کعب دروغ گفته است! اين مرد يهودي است و ميخواهد انديشههاي يهودي گري را وارد اسلام کند. خدا برتر از آن است که مخلوق مطيع و رام خود را عذاب کند . مگر سخن خدا را نشنيدهايد که ميگويد: (و سخر الشمس و القمر دائبين) (ابراهيم / 33) .
«ماه و خورشيد را که دو مخلوق فرمانبردار هستند، به کار گرفت» .
چگونه خدا، دو موجودي را که خود، آنها را به عنوان «فرمانبر» ميستايد، عذاب ميکند؟ خدا اين «حبر» يهودي را بکشد. در دروغ گفتن چه بيباک است! چه دروغ بزرگي بر اين دو مخلوق فرمانبردار خدا بسته است! آنگاه، ابن عباس کلمه «استرجاع» را بر زبان جاري ساخت، و چوبي به دست گرفت و با آن، بر زمين ميزد، و به همين حالت بود تا اينکه سربلند کرد و آن چوب را انداخت. تو گويي سخني به خاطرش آمد که از رسول خدا شنيده است، گفت: مايليد من آنچه از رسول خدا درباره آفتاب و ماه و سرانجام آنها شنيدهام، نقل کنم؟ همگي گفتند : بلي. گفت: از رسول خدا درباره خورشيد و ماه سئوال کردم. او چنين فرمود: ...» (1).
اکنون ببينيم، چگونه ابو هريره نحن کعب را بازگو ميکند و آن را به پيامبر نسبت ميدهد .
ابو هريره ميگويد: «پيامبر فرمود: خورشيد و ماه، در روز رستاخيز به صورت دو گاو نر ساق بريده در جهنم هستند. يکي از حاضران به ابو هريره گفت: مگر اين دو موجود چه گناهي کردهاند، که به چنين سرنوشتي دچار شوند؟ ! ابو هريره گفت: من از پيامبر براي تو حديث ميآورم، تو ميگويي اين دو موجود چه گناهي مرتکب شدهاند؟» (1).
در اين جا از تقارن اين دو حديث به دست ميآيد که مضمون حديث، يک انديشه اسرائيلي بيش نبوده است، ولي چون کعب، پيامبر اکرم را درک نکرده بود، نميتوانست به پيامبر نسبت بدهد . ليکن شاگردان او که عصر پيامبر را درک کرده بودند، به آساني ميتوانستند زبان خود را به دروغ بيالايند و اين انديشه را به رسول گرامي اسلام نسبت دهند.
تنها ابو هريره نيست که اين حديث را نقل ميکند، بلکه انس ابن مالک نيز آن را نقل کرده است. (2)
مجامله با خليفه دوم
جاي تأسف است که اين فرد يهودي با مکر و خدعه مخصوص تبار خود، توانست علاقه خليفه دوم را به خود جلب کند. ابن کثير شامي مينويسد: «او در خلافت عمر اسلام آورد، و پيوسته از کتابهاي گذشتگان براي وي سخن ميگفت، و عمر نيز ميپذيرفت، تا اينکه به مردم اجازه داد که به سخنان او گوش دهند، سرانجام، آنچه نزد او از استوار و نا استوار بود، نقل کرد، در حالي که امت اسلامي به يک سخن از سخنان او نياز نداشت» (3).
کعب، به عناوين مختلف، توجه خليفه دوم و نيز عثمان را به خود جلب ميکرد.
1 ـ روزي کعب به خليفه گفت: کتابهاي پيشينيان، تو را شهيد و پيشواي دادگر معرفي ميکند، و اينکه در اجراء حق و عدالت از ملامت کنندگان، هراسي نداري.
خليفه، روي حسن ظني که به «کعب» داشت، گفت: سخن اخير درست است، ولي من کجا و شهادت کجا .
2 ـ روزي خليفه، مجرمي را ميزد، کعب الاحبار، جريان را ديد و به او گفت، خليفه دست نگهدار، به خدايي که جانم در دست او است، در تورات نوشته است، واي بر حاکم زمين از دست حاکم آسمان. عمر فورا پاسخ داد: «الا من حاسب نفسه» ، (مگر حاکمي که به حساب خود برسد) . کعب گفت: به خدايي که جان من در دست او است، عين اين گفتار در کتاب نازل از جانب خدا، بدون کم و زياد وارد شده است. (1)
3 ـ روزي جلاد به امر خليفه، مجرمي را تازيانه ميزد، ناگهان مجرم، زير تازيانه گفت : «سبحان الله» . خليفه دستور داد که جلاد او را رها سازد. در اين موقع «کعب» خنديد. وقتي خليفه علت آن را پرسيد، او فورا عمل خليفه را توجيه کرد و گفت: «سبحان الله» ، مايه تخفيف از عذاب است، يعني عمل تو اي خليفه يک اصل الهي دارد (2).
اين يهودي روباه صفت، با کردار و گفتار خويش، عواطف خليفه را بسوي خود جلب کرد، بگونهاي که خليفهاي که از نشر و تدوين حديث رسول گرامي، جلوگيري ميکرد، به او اجازه نقل قصص و داستان و حديث و روايت داد و سرانجام آنچه نبايد انجام بگيرد، تحقق پذيرفت.
کعب در خلافت عثمان
پس از قتل عمر، او به انواع حيله و مکر توانست در قلب خليفه بعدي، براي خود جاي باز کند، به گونهاي که خليفه، مشکلات فقهي را با او در ميان ميگذارد.
4 ـ مورخ معروف، مسعودي مينويسد: «روزي عثمان از کعب سئوال کرد، اگر کسي زکات مال خود را بپردازد آيا در آن مال باز براي ديگران حقي هست؟ کعب گفت: خير. ابوذر در مجلس بود، از شنيدن گفتار کعب خشمگين شد، و با عصا بر سر و سينه کعب کوبيد و گفت دروغ ميگويي اي فرزند يهودي. آنگاه آيه 177 سوره بقره را خواند که در آن علاوه بر پرداخت زکات، کمک به بستگان و يتيمان و بينوايان و ديگران نيز سفارش شده است» . (1)
5 ـ مسعودي مينويسد: «خليفه از کعب سئوال کرد، آيا صحيح است ما مقداري از بيت المال را در رفع مشکلات خود برداريم و به تو نيز بدهيم؟ کعب پاسخ مثبت داد. اين بار نيز «ابوذر» عصاي خود را بر سينه کعب کوبيد و گفت اي فرزند يهودي، چقدر در مسائل ديني جري هستي. خليفه از کار ابوذر ناراحت شد، و گفت ترا ديگر نبينم» (2).
6 ـ وي مينويسد: «عبد الرحمان بن عوف، دوست ديرينه خليفه (سوم)، در زمان حيات او در گذشت. ثروت نقدينه او را در برابر عثمان چيدند، ديگر خليفه نتوانست طرف مقابل خود را ببيند. عثمان گفت: اميدوارم که خدا عبد الرحمن را پاداش نيک دهد، زيرا زکات ميپرداخت، و مهمان نواز بود، و يک چنين ثروتي را نيز پس از خود به جاي گذارد. کعب خليفه را تصديق کرد. در اين موقع عصاي ابوذر به جاي سينه کعب، سر او را نشانه گرفت و بر آن فرود آمد و گفت: اي فرزند يهود، مردي ميميرد و چنين ثروت کلاني از خود ميگذارد، باز ميگويي : خدا به او خير دنيا و آخرت بدهد. من از پيامبر خدا شنيدم که فرمود خوش ندارم بميرم و به اندازه يک «قيراط» از خود بگذارم. عثمان از گفتار ابوذر ناراحت شد و گفت: روي خود را دور کن» (1).
پيش گويي از سلطنت معاويه
کعب الاحبار در سال 34 هجري، يک سال پيش از قتل خليفه سوم، درگذشت، ولي از تبديل خلافت به سلطنت، و اينکه براي امت مايه رحمت است، گزارش ميداد. وي ميگفت: «زادگاه پيامبر مکه و هجرت او به «طيبه» ، و سلطنت او در شام خواهد بود» (2).
و نيز از گفتار او است: «آغاز اين امت نبوت و رحمت است، و سپس خلافت و رحمت است، آنگاه سلطنت و رحمت است، بعد از آن پادشاهي و جباريت خواهد بود، در اين حالت دل زمين بهتر از روي آن است» (3).
مقصود از مقطع سوم، حکومت معاويه است که آن را سلطنت و رحمت ميخواند. گفتار کعب به صورت کمرنگ در صحاح و مسانيد وارد شده است. ترمذي ميگويد: «پيامبر فرمود: سي سال خلافت است، سپس پادشاهي» (4). و ابو داوود نقل ميکند که فرمود: «سي سال جانشيني از نبوت است، آنگاه خدا به هر کس بخواهد قدرت و ملک ميبخشد» (1).
از ميان صحابه، گروهي مانند ابو هريره از کعب اخذ حديث کردهاند. همين گفتار کعب در روايات ابو هريره نيز وارد شده که: «الخلافة بالمدينة و الملک بالشام» (2).
اين احاديث و گزارشها، شالوده خلافت معاويه را ريخت و دلها را متوجه او کرد.
رمز نفوذ فرهنگ بيگانه
نفوذ فرهنگ بيگانه در ميان يک ملت در گروه دو مطلب است:
1 ـ ناشران فرهنگ بيگانه خود را عالم و دانشمند، معرفي ميکنند و به قدري سخن ميگويند که ساده لوحان، آنان را «اوعية العلم» و منابع دانش ميپندارند.
2 ـ آنان پيوسته با مراکز قدرت ارتباط برقرار ميکنند و از قدرت آنان در تعقيب اهداف خود بهره ميگيرند.
اتفاقا هر دو شرط درباره کعب، کاملا فراهم شد. او به عنوان عالم و دانشمند و آگاه از عهدين، وارد مدينه شد، و به قدري سخن گفت که اذهان صحابه پيامبر را به خود جلب، و براي اخذ حديث آماده کرد. سپس با مرکز قدرت، آنچنان مربوط شد که عثمان، مشکلات خود را با او در ميان ميگذاشت. و مثل ابوذر غفاري را به علت مخالفت با او توبيخ ميکرد.
اين بررسي اجمالي از زندگي يک فرد يهودي است که با مکر و حيله، در ميان مسلمين براي خود جا باز کرد و به تشويش احاديث پرداخت. کساني که بخواهند از سخنان و انديشههاي او آگاه شوند، به کتابهاي ياد شده در پاورقي، مراجعه فرمايند (1).
وهب منبه يمني، مروج حکومت تقدير بر افعال انسان
کعب احبار در سال 34 هجري درگذشت و رواياتي بياساس را که همگي اسرائيليات است، در ميان مسلمانان پخش کرد. پس از مرگ او مسلمانان به يک اسرائيلي ديگر، گرفتار شدند که بسان سلف خويش در پخش روايات اسرائيلي سعي بليغ داشت و آن «وهب بن منبه» است.
ذهبي مينويسد: «او در آخر خلافت عثمان چشم به جهان گشود، مطالب زيادي از کتب يهود نقل کرد، و در سال 114 درگذشت» و نيز مينويسد: «او دانشمندي بود از اهل يمن، که در سال 34 متولد شد، اطلاع وسيعي از عهدين داشت و در اين مورد زحمت زياد کشيده بود» . بخاري و مسلم در صحيحهاي خود، از او به وسيله برادرش «همام» نقل حديث کردهاند (2). «کتاب زندگي پيامبران به نام «قصص الابرار و قصص الاخيار» از او به جا مانده است» (3).
اي کاش او در مرز داستان سرايي توقف ميکرد و با عقائد مسلمين بازي نميکرد. او در کشمکش مساله جبر و اختيار، از طرفداران حکومت تقدير بر همه چيز است. حماد بن سلمه از ابو سنان نقل ميکند، از «وهب بن منبه» شنيدم که ميگفت: من مدتها، معتقد به تأثير قدرت و مشيت انسان بودم تا اينکه هفتاد و اندي کتاب از کتابهاي پيامبران خواندم که همگي با هماهنگي خاصي ميگويند: هر کس براي خود اختيار قائل باشد، کافر شده است، از اين جهت اين نظريه را ترک گفتم.
طرفداري از جبر و نفي مشيت و اختيار، و انکار هر نوع «قدرت» (مقصود قدرت و مشيت انسان است)، آتشي بود که در اواخر قرن اول هجرت، در ميان مسلمين بر افروخته شد و آنان را به دو فرقه ممتاز درآورد. آتش بيار اين معرکه وهب بن منبه بود، و گرنه چگونه ميتوان به صحت بعثت پيامبران و صحت تکليف معتقد بود، ولي براي انسان اختيار و آزادي قائل نشد (البته اختيار غير از تفويض امور به خود انسان است) .
تميم بن اوس داري، افسانه سراي عصر خلافت
اگر کعب احبار و وهب منبه، در پوشش دانشمندان يهودي وارد حوزه اسلام شدند، «تميم اوسي» به عنوان شخصي آگاه از عهد جديد، در ميان مسلمانان به فعاليت پرداخت. وي در خانوادهاي مسيحي چشم به جهان گشود و در سال نهم هجرت، اسلام آورد، او نخستين کسي است که به اجازه عمر، در مسجد پيامبر به صورت ايستاده داستان گفت.
فرصت طلبي اين گروه و سادهانديشي مسلمانان، سبب شد که قسمت اعظم مطالب عهدين، به صورت قصص انبياء و تفسير آيات مربوط به خلقت انسان و جهان، وارد حوزههاي حديثي و تفسيري گردد، در حالي که پيامبر گرامي، مسلمانان را به شدت از سئوال و پرسش از اهل کتاب باز داشته بود.
خود ابو هريره «شاگرد کعب» ، ميگويد: «اهل کتاب، تورات را به زبان عبري ميخواندند و به عربي ترجمه ميکردند. پيامبر دستور داد که مسلمانان، آنان را نه تصديق کنند و نه تکذيب و به آنان بگويند ما به خدا و به آنچه بر شما نازل کرده است ايمان داريم» (1).
ابن عباس بر ريزه خواران دانش علماء اهل کتاب نهيب ميزند، و ميگويد: «چگونه از اهل کتاب سئوال ميکنيد، کتاب شما که بر پيامبر خدا فرستاده شده، تازهترين کتاب، و هنوز جوان است و پير نشده است و به شما خبر داده است که علماء اهل کتاب، کتاب خدا را دگرگون کردهاند و کتابي را شخصا نوشته و گفتهاند که اين کتاب خدا است، تا آن را به بهاي کمي بفروشند. آيا پيامبر، شماها را از سئوال و پرسش از آنان نهي نکرده است؟ به خدا سوگند، از آنان کسي را نديدم، از آنچه که بر شما نازل شده است، بپرسد» .
اين روايات حاکي است که پيامبر، مسلمانان را از اين نوع آميزشهاي علمي باز داشته است و علت آن نيز روشن است.
بنابراين، حديثي که ابو هريره از پيامبر نقل ميکند ـ که از بني اسرائيل سخن نقل کنيد (2) ، يا دروغ است يا مربوط به مواردي است که از خارج بر صحت آن آگاه باشيم.
انگشت شيطان با پهلوي پيامبران بازي ميکند
خوش بيني مسلمانان، به قهرمانان اساطير از احبار و رهبان، سبب شد که بافتههاي آنان هر چند به قيمت اهانت به پيامبران تمام شود، در کتب حديث به عنوان روايات منتخب از شش صد هزار حديث، وارد شود. اگر باور نميکنيد، به حديث زير توجه فرماييد که بخاري آن را در صحيح خود، و احمد در مسند، از ابوهريره، تلميذ کعب، نقل کردهاند.
«کل نبي يطعن الشيطان في جنبه باصبعه حين يولد، غير عيسي بن مريم ذهب يطعن فطعن في الحجاب» (1).
«هنگام تولد هر پيامبري، شيطان با انگشت خود به پهلوي او ميزند، جز عيسي بن مريم ـ آنگاه که متولد شد ـ شيطان به سراغ او رفت که همين کار را انجام دهد، ـ حجابي ميان او و مسيح پديد آمد ـ انگشت شيطان ـ به جاي پهلوي عيسي ـ به حجاب اصابت کرد» .
مس شيطان با بدن پيامبران ـ به فرض محال ـ اگر انجام بگيرد، يک مس سادهاي نخواهد بود، بلکه تصرف در نفوس و ارواح آنان است تا زمينه گناه را در آنان فراهم سازد.
در حالي که قرآن، اين نوع سلطه را نسبت به پيامبران محکوم ميکند و خطاب به شيطان، ميفرمايد :
(ان عبادي ليس لک عليهم سلطان الا من اتبعک من الغاوين) (سوره حجر / 42)
«بر بندگان من سلطه و راهي نداري مگر بر گروه گمراه» .
اتفاقا خود شيطان بر نوميدي خود از بندگان مخلص خدا تصريح ميکند و قرآن سخن او را چنين نقل ميفرمايد:
(فبعزتک لأغوينهم اجمعين الا عبادک منهم المخلصين) (سوره ص / 83)
«به عزتت سوگند، همگان را اغوا ميکنم، جز بندگان مخلصت را» .
در اين روايت که مسلما زاييده انديشه احبار و رهبان است، حضرت مسيح از قلمرو تصرف شيطان استثناء شده و در نتيجه، محدثان اسلامي ناخودآگاه، بر برتري حضرت مسيح نسبت به خاتم پيامبران صحه گذاردهاند.
تميم داري، و داستان جساسه
مسلم در صحيح خود، راجع به تميم داري، داستاني نقل ميکند که در لسان محدثان، به داستان جساسه معروف است. ناقل داستان فاطمه دختر قيس، و خواهر ضحاک بن قيس است. بر اساس اين داستان، پيامبر مردم را در مسجد خود گرد ميآورد که به سخنان اين راهب تازه مسلمان گوش فرا دهند، تا ببينند آنچه که پيامبر، درباره دجال مسيح گفته است، اين تازه مسلمان، آن را به رأي العين ديده و لمس کرده است.
فاطمه ميگويد: «به فرمان پيامبر، دستور «الصلاة جامعة» سر داده شد، و مردم براي اقامه نماز به مسجد ريختند، پس از اقامه نماز، پيامبر، روي منبر قرار گرفت و رو به مردم کرد و گفت: ميدانيد چرا شما را به مسجد دعوت کردم؟ گفتند: خدا و رسول او آگاه است. پيامبر فرمود: نويد و بيمي در کار نيست، دعوت کردم که بدانيد «تميم داري» ، نصراني بود و الان اسلام آورده است. او داستاني را نقل ميکند که با آنچه من درباره مسيح دجال گفتهام، کاملا مطابق است. آنگاه پيامبر به تميم، اجازه سخن گفتن ميدهد و او سخنان خود را چنين آغاز ميکند:
من با گروهي که تعداد آنها به سي نفر ميرسيد و همگي از قبيلههاي «لخم» و «جذام» بودند، سوار کشتي شديم:
امواج دريا با کشتي ما، يک ماه تمام بازي کرد و سرانجام در کنار جزيرهاي پهلو گرفت و ما به آنجا وارد شديم، ناگهان جنبندهاي پر مو با ما روبرو شد، به حدي که جلو و عقب او تميز داده نميشد. از او پرسيديم، تو کيستي؟ گفت، من جساسهام، گفتيم، «جساسه» چيست؟ او از شناسايي خويش خودداري کرد، ولي گفت، وارد اين دير شويد، کسي در آنجا است که به ملاقات شما علاقمند است: ـ او نام مردي را برد، که گمان کرديم که وي از شياطين است ـ از اين جهت وارد دير شديم. در آنجا انسان بزرگي را ديديم که تا کنون انسان به آن بزرگي نديده بوديم، دستهاي او به گردن، سپس به زانوها، آنگاه به پاها، با زنجير، بسته شده بود. پس از نقل يک رشته گفتگو ميان واردين و آن شخص، وي خود را چنين معرفي کرد:
من مسيح (دجالم) . نزديک است به من اذن دهند تا بيرون بيايم و در روي زمين به سير و سياحت بپردازم. به من اجازه داده خواهد شد که به همه جا بروم جز مکه و مدينه، هر موقع بخواهم به يکي از اين دو شهر وارد شوم، فرشتگان دست به شمشير، مرا از ورود به آن دو شهر باز ميدارند، و هر گوشهاي از آن دو شهر را فرشتگان حراست ميکنند:
در اين موقع، پيامبر، با عصاي چوبي که در دست داشت، به مدينه اشاره کرد و گفت: مردم اين جا «طيبه» است. آيا من به شما از اين مسيح سخن نگفته بودم؟ مردم گفتند: آري:
سپس پيامبر فرمود: گفتار «تميم داري» مرا به شگفت واداشت، زيرا با آنچه که گفته بودم موافق بود» (1).
اين گفتار، گزيدهاي از داستان نسبتا مفصلي است، که براي رعايت اختصار به اين صورت نقل شد.
ما درباره اين حديث سخن نميگوييم؛ ولي شايسته است نيروي دريايي کشورهاي بزرگ جهان با تلاش پيگير از وجود چنين جزيره که «مسيح دجال» در آن جا گرفته و در بند است تحقيق کنند . خواه چنين جزيرهاي وجود داشته باشد يا نه، ولي ميدانيم پيامبر عظيم الشأن اسلام که خدا درباره او ميفرمايد:
(و علمک ما لم تکن تعلم و کان فضل الله عليک عظيما) (سوره نساء / 113) .
«آنچه را که تو نميدانستي به تو بياموخت، همانا فضل خدا درباره تو بزرگ است» ، هرگز براي جلب نظر مردم، به گفتار يک مسيحي تازه مسلمان، استشهاد نميکند و او را به داوري نميطلبد. ولي چه ميتوان کرد...
بنابراين، تعجب نخواهيد کرد وقتي بدانيد داستان خلقت آدم و حوا، در تفسير طبري، کپيه تورات محرف است. و قهرمان اين نوع تفسيرها، وهب بن منبه ميباشد.
همچنين است وضع و حال داستانهاي ديگري که ريشههاي اسرائيلي و مسيحي دارند.
پينوشتها:
.1 مانند حديث غدير، و حديث منزلت که در کتابهاي کلامي به طور گسترده پيرامون سند و دلالت آنها بحث شده است.
.2 تاريخ طبري، ج 3، ص .218
3 و .4 تاريخ طبري، ج 3، ص .220
.5 يا معشر الانصار، املکوا عليکم امرکم، فان الناس في فيئکم و في ظلکم، انتم اهل العز و الثروة و اولو العدد و المنعة... تاريخ طبري، ج 3، ص .220
.6 سوره آل عمران، آيه .144
.7 طبقات ابن سعد، ج 3، ص .468
.8 اشعري در ابانه، ص 18، ميگويد: «و ان له يدين بلا کيف، کما قال بل يداه مبسوطتان» . اين سخن را در «وجه» و «عين» نيز تکرار ميکند.
.9 مانند کعب الاحبار.
.10 مانند وهب بن منبه.
.11 اين جمله، شعار خوارج در طول مبارزههاي خود با امام بود، و به گونهاي متخذ از آيات قرآن که ميفرمايد: (ان الحکم الا لله) انعام، 57 و يوسف، 40 و 67، ميباشد.
.12 نهج البلاغه، خطبه .35
.13 نوع احاديث پيامبر، مربوط به دوران هجرت او است و اختناق در مکه مانع از تبليغ بود .
.14 درايه شهيد ثاني، ص .17 ميگويد: «صح من الاحاديث سبعمائة الف و کسر» .
.15 حياة محمد صلي الله عليه و آله و سلم، ص .49
.16 سنن ترمذي، ج 5، ص 34، حديث .2657
.17 نامهها و اسناد تاريخي و مواثيق آنحضرت اخيرا در دو کتاب گردآوري شده است:
1 ـ الوثائق السياسية، 2 ـ مکاتيب الرسول.
.18 صحيح بخاري، ج 1، باب کتابة الحديث، ص .30
19 و .20 صحيح بخاري، ج 1، باب کتابة العلم، ص .30
.21 مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص .12
.22 خطيب، در کتاب «تقييد العلم» ، در صفحات 48 ـ 29، گفتار آنان را نقل کرده است.
.23 تقييد العلم، ص .49
.24 تاريخ طبري، ط اعلمي، ج 3، ص .273
.25 طبقات ابن سعد، ج 9، ص 7، ط بيروت، کنز العمال، ج 10، ص 393، شماره .29482
.26 کنزل العمال، ج 1، ص 292، شماره .29479
.27 تقييد العلم، ص .52
.28 تقييد العلم، ص .57
.29 سوره حج، آيه .46 و آيات ديگر.
.30 کنز العمال، ج 10، ص 295، شماره .29490
.31 کنز العمال، ج 10، ص 291، شماره .29473
.32 فرقة السلفية، ص 14، به نقل از مسند احمد.
.33 تلخيص المستدرک، حاکم، در حاشيه مستدرک، ج 1، ص .104
.34 مستدرک حاکم، ج 1، ص 102 و .104
.35 مسند احمد، ج 3، ص 12 ـ .13 سنن درمي، ج 1، ص .119
.36 تاريخ الخلفاء، ص .115
.37 احاديث امام که به املاء پيامبر بود، در کتب حديثي پخش است و در کتاب «مکاتيب الرسول» ، ج 1، گرد آمده است.
.38 تاريخ الخلفاء سيوطي .261
.39 ابو هريره، (تأليف شرف الدين عاملي) . شيخ المضيره، (تأليف ابوريه مصري) . اضواء علي السنة المحمدية، (تأليف ابوريه) . الغدير، جلد ششم، ص 208 ـ .378
.40 الغدير، ج 6، ص 209 ـ .275
.41 الغدير، ج 6، ص 289 ـ .290
.42 تاريخ خطيب، ج 14، ص .184 متن عبارت او چنين است: «کتبنا عن الکذابين و سجرنا به التنور و اخرجنا به خبزا نضيجا» .
.43 ارشاد الساري، ج 1، ص .33
.44 تاريخ بغداد، ج 2، ص .98
.45 الغدير، ج 6، ص 275، به نقل از «التذکار قرطبي» ص .155
.46 تاريخ بغداد، ج 2، ص .289 و نيز کتابهايي که به عنوان مناقب براي ائمه چهارگانه اهل سنت، نوشته شده است.
.47 کنز العمال، ج 10، ص 281، به شماره .29448 اصابه، ج 1، ص .1801
.48 الموضوعات، ص 37، ط مدينه. تهذيب التهذيب، ج 3، ص .19 امالي مرتضي، ج 1، ص .128
.49 مقدمه ابن خلدون، ص .439
.50 المنار، ص .545
.51 ميزان الاعتدال، ج 1، ص 594، .593
.52 اضواء علي السنة المحمدية .137
.53 آلاء الرحمان، علامه بلاغي، ص .46
.54 تذکرة الحفاظ، ج 1، ص .52 «هو من أوعية العلم و من کبار علماء اهل الکتاب و روي عنه جماعة من التابعين و له شيء في صحيح البخاري و غيره» .
.55 حلية الاولياء، ج 6، ص .20 «ان الله نظر الي الارض فقال اني واطيء علي بعضک فاستعلت اليه الجبال و تضعضعت له الصخرة فشکر لها ذلک فوضع عليها قدمه فقال هذا مقامي و محشر خلقي و هذه جنتي و هذه ناري و هذا موضع ميزاني و انا ديان الدين» .
.56 «ان الله قسم کلامه و رؤيته بين موسي و محمد (ص)» . شرح نهج البلاغة حديدي، ج 3 ص .237
.57 تاريخ طبري، ج 1، ص 44، ط اعلمي. دنباله حديث را در آنجا مطالعه فرماييد.
.58 تفسير ابن کثير، ج 4، ص 475، طبع دار احياء الکتب العربية.
.59 همان مدرک. و منتخب کنز العمال، ج 6، ص .101
.60 تفسير ابن کثير، ج 4، ص .17 (تفسير اينکه ذبيح کيست آيا اسماعيل است يا اسحاق؟) .
.61 حلية الاولياء، ج 5، ص .389
.62 همان مدرک.
.63 مروج الذهب، ج 2، .339
.64 همان مدرک.
.65 مروج الذهب، ج 3، ص .340
.66 سنن دارمي، ج 1، ص .5
.67 حلية الاولياء، ج 6، ص .25
.68 سنن ترمذي، ج 4، کتاب فتن، ص 503، به شماره .2226
.69 سنن ابو داود، ج 4، ص .211
.70 کنز العمال، ج 6، ص .88
.71 حلية الاولياء، ج 5، ص .364 و ج 6، ص .48 تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 52، الاصابة، ج 1، ص 186، الکامل، ج 3، ص 177، النجوم الزاهرة، ج 1، ص .9 و شرح ابن ابي الحديد، ج 3، ص 54، و ج 4، ص 177، 147، 77، و ج 8، ص 156، و ج 10، ص 22، و ج 12، ص 193، 191، 181، و ج 18، ص .36
.72 تذکرة الحفاظ ج 1، ص 100 ـ .101
.73 کشف الظنون، ج 2، ص 223، ماده قصص.
.74 صحيح بخاري، باب اعتصام به کتاب و سنت، ج 9، ص .111
.75 مسند احمد، ج 3، ص .46
.76 صحيح بخاري، ج 4، «بدء الخلق، باب قول الله» ، «و اذکر في الکتاب مريم» ص .164 مسند احمد، ج 2، ص .523
.77 صحيح مسلم، ج 8، باب «دجال» ، ص 205 ـ .203 در کتابهاي حديثي اين نوع احاديث فراوان است.
.78 کامل ابن اثير، ج 5، ص 294، و رخدادهاي سال .240
.79 فهرست ابن النديم، ص .303
.80 عصر المأمون، احمد فريد رفاعي، ص 370 با تلخيص.
.81 اصول المنطق و الکلام جلال الدين سيوطي، ص 7 و .8
.82 مروج الذهب، ج 3، ص .325
.83 نهضت ترجمه، به نقل از البخلاء جاحظ، قاهره، دار المعارف، ص .109
.84 به تاريخ طبري، ج 7، ص 198، ط اعلمي، مراجعه شود.
.85 در علم اصول فقه، اوايل مباحث عقليه، بحثي است به نام «التزام قلبي به احکام خدا» و اين که آيا چنين التزامي لازم است، يا تنها عمل به احکام کافي است، هر چند در قلب به آن ملتزم نباشيم. آيه ياد شده، ميتواند دليل روشني بر لزوم آن باشد.
.86 سيره ابن هشام، ج 2، ص 316 ـ .317
.87 سوره آل عمران، آيه .159
.88 صحيح بخاري، کتاب علم، باب کتابة العلم، ج 1، ص .30
.89 مصدر پيش ج.
.90 النص و الاجتهاد، ص 20 ـ .21
.91 سوره انفال، آيه .41
لينک مطلب
نوشته:وحید الوندی
تاریخ:جمعه بیست و سوم شهریور 1386
«اي افراد با ايمان، هر گاه به يکديگر وامي به مدت معيني داديد، بنويسيد، و حتما کاتب عادلي ميان شما، آن را بنويسد، و نويسنده از نوشتن ابا نورزد، آنچنان که خدا تعليم کرده است. و آن کس که بدهکار است، املاء کند، هرگز از نوشتن وام کوچک و بزرگ به مدت مشخص، خسته نشويد» .
جايي که نوشتن درهم و دينار، تا اين حد از اهميت برخوردار باشد و اين همه تاکيد درباره آن به عمل آيد، آيا سخنان پيامبر گرامي، ـ نعوذ بالله ـ به اندازه درهم و دينار ارزش ندارد. شگفتا، کساني که پس از درگذشت پيامبر، از تدوين احاديث رسالت جلوگيري کردند، براي گفتار پيامبر ارزشي به مقدار يک کالا قائل نبودند!
شکي نيست که علم و دانش، فرار و گريزپا است و کتابت و تحرير، مايه ثبات و بقاء آنست . از زمان ديرينه گفتهاند: «العلم صيد و الکتابة قيد، قيدوه بالکتابة» . اسلامي که به دانش، آن همه اهميت داده است، چطور ميتواند تالي تلو قرآن را ناديده بگيرد و از تدوين آن بلکه از مذاکره و آموزش آن جلوگيري کند.
رسول گرامي، اسناد فراواني براي سران قبائل نوشته است که صورت بخش اعظم آنها، در کتابهاي تاريخ و حديث و سيره محفوظ است. اگر تدوين و کتابت حديث ممنوع بود، چرا در حال حيات خود، دست به نوشتن اين آثار زد و وسيله بقاء آثار خود را فراهم آورد. (1)
احاديثي از پيامبر در ضبط حديث
محدثاني مانند بخاري، ترمذي، ابو داوود، احمد و دارمي، احاديثي از پيامبر گرامي نقل کردهاند که همگي حاکي از اجازه وي به ظبط احاديث است و ما بخشي از اين احاديث را در کتاب «بحوث في الملل و النحل» از مدارک ياد شده نقل کردهايم، و خطيب بغدادي، همه را در کتاب «تقييد العلم» آورده است.
نقل همه آنها در اينجا مايه گستردگي سخن ميباشد، ما فقط به نقل آنچه بخاري که اصح صحاح به شمار ميرود، در اين مورد آورده است، اکتفاء ميورزيم:
1 ـ ابو هريره ميگويد: در سالي که پيامبر اسلام، مکه را فتح کرد، قبيله خزاعه، به عنوان انتقام، مردي از بني ليث را کشتند، خبر به پيامبر رسيد، بر مرکب خود سوار شد و خطبهاي ايراد فرمود (خطبه را يادآور ميشود)، آنگاه ميافزايد: مردي از اهل يمن حضور رسول خدا رسيد و گفت اي پيامبر خدا، اين خطبه را براي من بنويس. پيامبر دستور داد که براي او بنويسند. (2)
2 ـ ابو هريره ميگويد: هيچ کس از ياران خدا، بيش از من از پيامبر نقل حديث نميکند، جز عبد الله بن عمر. زيرا او حديث را مينوشت و من نمينوشتم. (1)
3 ـ ابن عباس ميگويد: وقتي بيماري پيامبر شدت يافت، فرمود: «کاغذي بياوريد تا چيزي بنويسم که پس از من گمراه نشويد» . عمر گفت: بيماري بر او غلبه کرده، کتاب خدا نزد ما است، براي ما کافي است. حاضران در مجلس، در آوردن و نياوردن کاغذ، اختلاف نظر پيدا کردند؛ وقتي پيامبر، اختلاف آنان را مشاهده کرد، فرمود: «برخيزيد برويد، نزد من نزاع نکنيد» . ابن عباس ميگفت: مصيبت بزرگ روزي بود که ميان پيامبر و نگارش نامه، ممانعت کردند (2).
اين متون سه گانه را که از صحيح بخاري گرفته و نقل کرديم، به روشني ميرساند که ضبط حديث نبوي امر مکروهي نبود، وگرنه پيامبر، امر به ضبط خطبه نميکرد، و دستور به نوشتن نامه تاريخي خود نميداد، و عبد الله بن عمر، با نهي پيامبر، دست به نگارش حديث نميزد .
افسانه نهي از تدوين حديث
در برابر چنين دلائل روشني بر لزوم ضبط حديث نبوي، امام حنابله از رسول گرامي نقل ميکند که پيامبر فرمود: «لا تکتبوا عني و من کتب عني غير القرآن فليمحه» (3).
«از من چيزي ننويسيد، و هر کس هر چه جز قرآن، نگاشته است نابود کند» .
در مسأله بازداري از تدوين حديث به اين مقدار اکتفاء نشده است، بلکه از شخصيتهايي مانند : ابو سعيد خدري، ابو موسي اشعري، عبد الله بن مسعود، ابو هريره و عبد الله بن عباس، عبد الله بن عروة، عمر بن عبد العزيز، و مغيرة بن ابراهيم، سخناني نقل شده که همگي حاکي از آنست که آنان با جمع آوري احاديث مخالف بودند.
ولي انسان در حيرت است که اگر تدوين حديث نبوي، ممنوع و يا مکروه بود و سيره سلف بر ترک آن بود، پس چرا در نيمه قرن دوم، نهضت عظيم و بيسابقهاي براي نقل و نشر و نگارش حديث نبوي پديد آمد، چرا نهي رسول خدا ناديده گرفته شد؟
اگر بر ما لازم است از سلف صالح پيروي کنيم، پس لازم است برخيزيم، تمام صحاح و مسانيد را آتش بزنيم، و اثري از گفتار رسول گرامي باقي نگذاريم، همچنانکه خليفه دوم اين کار را ـ به نحوي که ميآيد ـ انجام داد.
ب ـ تاريخ منع تدوين حديث
قهرمان نهي از کتابت، خليفه دوم است، سخناني که از او نقل خواهيم کرد، حاکي از آن است که هرگز از پيامبر در اين مورد، نهي و منعي نرسيده بود و خليفه، روي يک رشته اجتهاد و مصلحت انديشيهاي شخصي، کتابت و نقل حديث را ممنوع کرد. اينک برخي از گفتار و رفتارهاي او:
1 ـ عروة بن زبير ميگويد: عمر بن خطاب، خواست سنن پيامبر بنويسد، در اين مورد با ياران پيامبر مشورت کرد، آنان کتابت آن را تصويب کردند. (1) ولي خليفه، پيوسته در حال ترديد و طلب خير از خدا بود که ناگهان به خاطرش آمد، پيروان شرايع پيشين، از پيامبران خود، چيزهايي را نوشتند و بر آنها روي آوردند، و در نتيجه کتاب خدا را ترک کردند. (پس گفت) : به خدا سوگند، من هرگز کتاب خدا را با چيزي نميپوشانم . (1)
2 ـ طبري، در تاريخ خود يادآور است که هر موقع عمر بن خطاب کسي را براي اداره امور به نقطهاي اعزام ميکرد، سفارش ميکرد که از محمد، کمتر سخن نقل کنيد، و من همکار شما هستم (2).
3 ـ ابن سعد، در طبقات خود نقل ميکند، وقتي عمر، «قرظة بن کعب» را به نقطهاي اعزام ميکرد، تا چند ميلي مدينه به مشايعت او رفت و يادآور شد، علت مشايعت اين است که ترا تذکر دهم تا از محمد کمتر روايت کنند. (3)
4 ـ ابوذر و عبد الله بن مسعود و ابو درداء، سرگرم نقل حديث از پيامبر بودند، عمر آنان را مورد مؤاخذه قرار داد، و گفت، اين چيست که پيوسته از محمد حديث پخش ميکنيد. (4)
5 ـ به خليفه گزارش دادند که در دست مردم يک رشته کتابها است (که در آنها سنن و احاديث رسول گرامي ضبط شده است) . او از مردم خواست که همه را بياورند تا وي درباره آنها نظر دهد. هر کس نوشتهاي داشت آورد، به گمان اينکه او مينگرد و ميخواند و اختلاف آنها را رفع ميکند. وقتي نزد او آوردند، همه را با آتش سوزانيد. آنگاه گفت آرزويي است مانند آرزوي اهل کتاب. (5)
سخنان ياد شده، حاکي است که بازداري در تدوين و نشر حديث نبوي، نظريهاي بود که پس از درگذشت رسول گرامي پديد آمد. هرگز پيامبر خدا، امت خود را از نوشتن حديث خود که تالي تلو قرآن است، باز نداشته بود، و فکر «حسبنا کتاب الله» و چيزي مشابه آن، چنين سوک نامهاي را پديد آورده است.
ج ـ فلسفه منع تدوين حديث
خطيب بغدادي که گستردهتر از همه، پيرامون اين موضوع سخن گفته است، به يک رشته فلسفه تراشي، دست زده که ريشه آنها در سخنان خليفه و ديگران نيز به چشم ميخورد. مانند:
1 ـ نهي به خاطر اين بود که مردم از تلاوت قرآن باز نمانند.
2 ـ نهي به خاطر اين بود که حديث، به وحي الهي، مخلوط نشود، زيرا در آن عصر، عالم و دانشمند کم بود که وحي را از حديث جدا سازد، و بيم آن ميرفت که حديث در قرآنها راه يابد.
3 ـ نهي مربوط به نگارش احاديث پيشينيان بود، تا مشابهي براي قرآن نباشد.
چنين پوزشهاي نا استواري در سخنان خطيب (1) و ديگران، همگي از قبيل علل پس از وقوع است و مرور زمان بيپايگي اين فلسفه تراشيها را ثابت کرد.
چون، اولا اشتغال به حديث، مايه گرايش به قرآن است نه اعراض از آن. زيرا گفتار و رفتار پيامبر، رافع مبهمات قرآن، و بيانگر مجملات آن است، سخنان پيامبر، روح ايمان و تقوي را در انسان زنده ميسازد و براي مرد متقي، چيزي گواراتر از قرآن نيست. از اين روي، وقتي نهضت نگارش حديث آغاز گرديد، هرگز مسلمانان از قرآن اعراض نکردند.
ثانيا اگر گرايش به حديث، مانع از اشتغال به قرآن باشد، بايد مسلمانان گرد هيچ دانشي مانند علم رياضي، طبيعي، انساني و... نروند و هميشه در درياي جهل و ناداني غوطهور باشند .
زيرا اشتغال به علوم، مانع از اشتغال به قرآن ميگردد، در حالي که قرآن، همه را دعوت به مطالعه در کتاب آفرينش ميکند، و ميفرمايد: (قل انظروا ما ذا في السماوات و لارض) (سوره يونس / 101) «بگو بنگريد، در آسمانها و زمين چه خبر است» .
اگر انديشه ياد شده، صحيح باشد، بايد سير در زمين و مطالعه حال گذشتگان که مايه عبرت است، ممنوع باشد، در حالي که قرآن بر آن تاکيد خاصي دارد. (1)
بدتر از آن، اينکه بگوييم، فلسفه باز داري از کتابت حديث، بيم از اختلاط قرآن به حديث بود. اين پوزش، از قبيل «عذر بدتر از گناه» است و معني و مفاد آن، انکار اعجاز قرآن و تمايز ذاتي آن از سخنان بشري است، در حالي که عرب جاهلي، تا چه رسد به مسلمانان تربيت يافته در مکتب پيامبر، تمايز جوهري قرآن را از غير آن به روشني درک ميکردند و از شنيدن آيات، آنچنان لذت ميبردند که مدتها محو و مست جذبه و شيريني آن بودند، اين حالت در شنيدن هيچ سخني از سخنان بشر، حتي پيامبر گرامي، به آنان دست نميداد.
منع کتابت، فلسفه سياسي داشت
بدعتي که پس از رسول خدا (ص) به عنوان منع تدوين و نشر حديث پيامبر پي ريزي گرديد، پس از درگذشت دو خليفه نخست نيز، به صورت محدودي تعقيب شد. در عصر عثمان، تنها به رواياتي اجازه نشر داده شد که در زمان دو خليفه اول شنيده شده بود (1). معاويه نيز، به نشر احاديثي اجازه ميداد که در عصر خليفه دوم شنيده شده بود. (2)
عبيد الله بن زياد، زيد بن ارقم (صحابه پيامبر) را از مذاکره حديث نبوي جلوگيري ميکرد (3). سرانجام، اين بدعت تا عصر عمر بن عبد العزيز، نشانه تقدس و احترام به قرآن شناخته شد . نويسندگان حديث، مجبور به ترک کتابت ميشدند. برخي جسارت را به پايهاي ميرساندند که پيامبر را بشري قلمداد ميکردند که گاهي گفتارش دستخوش خشم ميگردد (و از حالت عادي بيرون ميرود و سخناني ميگويد) (4). قدرت منع به حدي بود که ابوبکر، پانصد حديث، از پيامبر نوشته بود، همه را سوزاند (5) و عمر در خلافت خود بخشنامه کرد: «ان من کتب حديثا فليمحه» (6).
اکنون سئوال ميشود:
اگر آنچه که خطيب و ديگران گفتهاند فلسفه تراشي است و فلسفه واقعي آن نبوده است، پس هدف از منع تدوين و مذاکره حديث چه بوده است؟
ما در پاسخ اين پرسش يک جواب اجمالي داريم که تحليل آن را به عهده خواننده محترم واگذار ميکنيم و آن اينکه انگيزه منع تدوين حديث با انگيزه منع نگارش وصيت پيامبر (ص)، در آخرين لحظات زندگي پيامبر، يکي بود، اگر فلسفه اين منع، براي اهل تحقيق روشن است، فلسفه آن بخش نامهها نيز روشن ميباشد.
حاضران مجلس پيامبر، احساس کردند که هدف نگارش، چيزي است که مربوط به خلافت و وصايت ميباشد و ممکن است در آن نامه، کسي براي خلافت تعيين شود و اين، با آن انگيزه شخصي شورائي بودن خلافت، سازگار نخواهد بود، از اين جهت مساله «حسبنا کتاب الله» را پيش کشيدند و از نگارش نامه، جلوگيري کردند. همين نکته در نقل احاديث رسول خدا نيز وجود داشت، نقل احاديثي که در آن فضائل اهل بيت، و وصايت بزرگ آن خاندان وارد شده بود، با خلافت شورائي که شالوده خلافت خلفاء را تشکيل ميداد، سازگار نبود. از اين جهت با يک رشته ظاهر سازي و تقدس مآبي از تدوين و نشر بزرگترين گنجينه معنوي جلوگيري شد و جهان اسلام را از آنچه که درباره اصول و فروع از پيامبر بزرگوار وارد شده بود محروم ساختند.
در اين جا هدف ديگري نيز در کار بود، زيرا در ميان ياران رسول خدا، امام علي ـ عليه السلام ـ ملتزم به ضبط احاديث پيامبر بود. مقام و موقعيت او نسبت به پيامبر در کلام خود او آمده است. آنجا که ميگويد: «اني اذا کنت سألته انبأني، و اذا سکت ابتدأني (1). هر گاه ميپرسيدم، مرا آگاه ميساخت و هر موقع خاموش ميشدم، او آغاز به سخن ميکرد» . او نخستين کسي بود که امالي پيامبر را ضبط کرد، و نامههاي او را تدوين فرمود. و به دليل همين احاطه به سخنان پيامبر، او مرجع بزرگ در حل مشکلات پس از پيامبر بود.
منع از تدوين حديث پيامبر، يک نوع بياعتنايي به نوشتههاي امام تلقي ميشد و در عصر اموي هدف از وضع حديث «لا تکتبوا عني سوي القرآن و من کتب فليمحه غير از قرآن از من چيزي ننويسيد و هر کس هر چه نوشته است محو کند» ، محو آثار علوي بود که در ميان فرزندانش دست به دست ميگشت و با محتويات آن بر بسياري از احکام، استدلال ميشد.
هم اکنون قسمتي از احاديث امام که پيامبر (ص) املاء فرموده و علي ـ عليه السلام ـ نوشته، در کتب حديثي شيعه موجود است. (1)
نقض بخش نامه
مرور زمان ثابت کرد که منع از تدوين آثار رسالت، به قيمت نابودي حديث و در حقيقت احکام دين تمام ميشد، از اين جهت عمر بن عبد العزيز، به «ابي بکر بن حزم» ، فقيه مدينه نوشت : به حديث پيامبر بنگر و آن را بنويس. زيرا من از فرسودگي دانش و رفتن دانشمندان خائفم؛ جز احاديث پيامبر، حديث کسي را نپذير. در دانش (حديث) تحقيق کنيد و بنشينيد تا ناآگاهان را آگاه سازيد، علم نابود نميشود مگر اينکه حالت خفاء و سري به خود بگيرد.
با اين اصرار، باز نهضت چشم گيري براي تدوين حديث، شکل نگرفت، جز اينکه برخي به نوشتن چند دفتر آن هم به صورت نا منظم دست زدند. وقتي دولت اموي سقوط کرد، و عباسيها زمام امور را به دست گرفتند، در سال 143، دوران خلافت منصور، نهضتي عظيم براي تدوين و نشر حديث، پيريزي گرديد و افرادي مانند «ابن جريج» ، در مکه و «مالک» ، در مدينه، و «اوزاعي» ، در شام و «ابن ابي عروه» ، و «حماد بن سلمه» ، در بصره و «معمر» در يمن و «سفيان ثوري» ، در کوفه، پديد آمدند، و در کنار آنان، «ابن اسحاق» ، به نگارش «مغازي» دست يازيد و «ابو حنيفه» ، به تأليف فقه، پرداخت. پيش از اين زمان، پيشوايان، از حفظ، سخن ميگفتند و يا از ذخائر نامنظم و نامرتب، نقل ميکردند. (1)
ما در عين ستايش اين عمل، به حکم اينکه «جلو ضرر را از هر کجا بگيري نفع است» ، يادآور ميشويم، هرگز با اين اقدام، پيامدهاي نامطلوب بخش نامه، از بين نرفت، و حديث نبوي، سرنوشت بسيار دردآوري پيدا کرد که اکنون پيرامون آن بحث ميکنيم.
نتائج ناگوار منع تدوين حديث
با تاريخ منع تدوين حديث نبوي، و همچنين با تاريخ شکسته شدن منع قانوني آن، و شکوفايي مجدد بازار حديث، آشنا شديم. آنچه مهم است، آشنايي با نتائج ناگوار اين بازداري است که منجر به پيدايش مذاهب فراواني درباره اصول و عقائد، و تفسير و تاريخ و فضائل و مناقب، گرديد. تصوير نيم رخي روشن، از تراژدي، در گرو نگارش رساله مستقلي است که با هدف ما چندان سازگار نيست؛ از اين جهت به صورت فشرده و گذرا، اين بحث را به پايان ميرسانيم . کساني که بخواهند در اين موضوع به صورت گسترده مطالعه کنند، لازم است به کتابهايي که در زير نام ميبريم مراجعه کنند. (2)
الف ـ نابودي جوامع نخستين حديثي
نخستين خسارتي که از رهگذر منع تدوين حديث، متوجه جامعه مسلمين گرديد، نابودي جوامع اوليه حديث بود که به وسيله ياران رسول گرامي نوشته شده بود و همگي به وسيله خليفه دوم، طعمه آتش گرديد. تاريخ، هر چند اسامي همه نويسندگان آنها را معين نکرده، و اگر هم معين کرده ما از آن اطلاع نداريم، ولي چون هنوز معنويت و تربيت پيامبر، سايه افکن بود، و علائق دنيوي، دامنگير صحابه رسول خدا نشده بود، قطعا نويسندگان احاديث، با اخلاص کاملي، دست به ضبط سخنان پيامبر زده بودند و همه را از خود پيامبر و يا به وسيله يک شخص، از آن حضرت شنيده بودند. اضاعه اين همه اسناد و دلائل هدايت را، جز خسارت، نميتوان چيز ديگري ناميد.
ب ـ بازداري ديگران از اقدام به ضبط
زمزمه منع تدوين حديث نبوي، پس از درگذشت پيامبر (ص) آغاز گرديد، و در عصر خليفه دوم به صورت بخش نامه درآمد. اين کار سبب شد، آن گروه از صحابه که در پرتو حافظههاي قوي، سخنان وحي گونه پيامبر را به خاطر داشتند، همه را به دست فراموشي بسپارند و با مرگ خود، آنها را به ديار فنا ببرند؛ زيرا ترويج و تشويق به آن، مايه تکامل، و منع و بازداري، مايه افول و خاموشي چراغ علم و دانش است.
ج ـ ترک مذاکره احاديث
در اثر بخش نامه خليفه، حديث نبوي متجاوز از يک قرن و ربع، مورد مذاکره قرار نگرفت. زيرا خليفه دوم، اصرار بر کاستن نقل حديث از پيامبر داشت، و خليفه سوم و معاويه، بر احاديثي صحه مينهادند که در عصر دو خليفه نخست، مجاز و حالت قانوني پيدا کرده بود، اين گونه بي اعتنائي به حديث، در اين مدت، مايه فراموشي بسياري از احاديث، و يا پيدايش کاستي و فزوني در آنها گرديد که خود کمتر از فراموشي نيست.
د ـ زمينه ساز وضع آشفته بازار حديث
روزي که محدثان اسلامي، گويا به تشويق منصور، دست به نگارش حديث زدند، به تصريح سيوطي، جز يک رشته دفاتر نامنظم، چيزي در اختيار محدثان نبود، عشق و علاقه حکومت و مردم به شنيدن آثار رسالت، سبب شد که رندان دنيا پرست از طريق جعل و وضع حديث، براي خود مقام و موقعيتي کسب کنند و بر کرسي مقدس استادي حديث تکيه زده و گروهي را دور خود گردآورند . اگر آن جوامع نخستين در دست بود، و احاديث رسول گرامي پيوسته دست به دست ميگشت، ديگر شيادان، از آب گل آلود، موفق به صيد ماهي نميشدند، ولي متأسفانه آشفتگي بازار حديث، مايه عظمت و موجب موفقيت آنان گرديد.
کتب رجال، کذابان و وضاعاني را معرفي ميکند که براي دست يابي به مقام و منصب، يا ثروت و مال، و يا اعمال تعصب و لجاجت بر ضد گروهي، دست به وضع حديث زدند. تنها علامه اميني (1) ، اسامي هفت صد نفر را به ترتيب حروف الفبا، در کتاب «الغدير» ، گرد آورده است، و اگر اين کار مجددا به صورت گروهي انجام گيرد، آمار وضاعان، از اين هم تجاوز ميکند.
انسان، در آغاز کار تصور ميکند که واضعان حديث، به جعل يک و دو حديث اکتفا ميورزيدند و دست از شيطنت بر ميداشتند، در حالي که جريان بر خلاف اين انديشه ابتدائي است. آنان در ارتکاب اين گناه، بر يکديگر سبقت ميجستند، و هزاران دروغ، از لسان پيامبر گرامي (ص) نقل ميکردند. کافي است بدانيم:
1 ـ عثمان بن مقسم، سازنده بيست و پنج هزار حديث بود.
2 ـ صالح بن احمد قيراطي، به ده هزار حديث دست درازي کرد.
3 ـ تنها موضوعات و مقلوبات چهل تن از وضاعان که اسامي آنان در تاريخ آمده است به 684/408 هزار حديث ميرسد. (1) تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. در اين صورت ديگر از گفتار يحيي بن معين، راوي شناس معروف، در شگفت نخواهي بود، آنجا که ميگويد: «از کذابان، آن قدر حديث نوشتيم که تنور را به وسيله همان نوشتهها روشن و داغ کرديم تا آنجا که توانستيم نان بپزيم» (2).
و يا بخاري ميگويد: «من دويست هزار حديث غير صحيح را حفظ هستم» (3).
ه ـ صالحان و جعل حديث
شگفتي اين جا است که برخي از صالحان و زاهدان و معروفان به تقوي و پرهيزکاري، به عنوان يک عمل عبادي، دست به وضع احاديث ميزدند تا از اين طريق، مردم را به تلاوت قرآن و انجام يک رشته اعمال خير، راغب سازند. يک قسمت از اين روايات جعلي، مربوط به فضائل سور است که تفاسير را پر کرده است.
«يحيي بن سعيد قطان» ، از رجال معروف اهل سنت، ميگويد: چيزي در ميان صالحان رايجتر از دروغ نديدم (4).
قرطبي، در اين مورد سخن جالبي دارد، وي ميگويد: گروهي، وضع حديث را وظيفه ديني انديشيده تا از اين طريق مردم را به کارهاي نيک دعوت کنند، مانند ابو عصمت مروزي، و محمد عکاشه کرماني، و احمد بن عبد الله جويباري. مثلا به ابو عصمت گفتند: اين همه احاديث را پيرامون فضائل سور قرآن چگونه از «عکرمه» از ابن عباس، نقل ميکني؟ وي در پاسخ گفت: من ديدم مردم از قرآن روي بر گردانيدهاند و به فقه ابي حنيفه و مغازي ابن اسحاق، روي آوردهاند، از باب وظيفه، به وضع حديث، پيرامون اين سورهها دست زدم (1).
و ـ وضع حديث درباره خلفاء و پيشوايان
مشکل ديگر در اين باره، احاديث فضائل است که کتابهاي حديث و سيره و تاريخ را پر کرده است. تو گويي، پيامبر براي تجليل شخصيتهايي آمده که بعدها ديده به جهان خواهند گشود و پستهاي سياسي و مذهبي را اشغال خواهند کرد. هر فرقهاي براي پيشواي خود دست به جعل حديث زده، و کمتر شخصيت سياسي و مذهبي است که براي او فضيلتي از پيامبر نقل نکرده باشند .
کتابهاي مناقب و تراجم، رواياتي درباره فضائل ائمه چهارگانه اهل سنت، ابو حنيفه و شافعي و مالک و احمد بن حنبل، نقل کردهاند و تنها مراجعه به تاريخ بغداد، در ترجمه ابو حنيفه، در اين مورد کافي است (2). گروهي که دستشان از وضع حديث کوتاه بود، و موقعيت آن چناني نداشتند تا در شمار بازي گران حديث در آيند، به فکر نقل خواب ـ در حجمي گسترده ـ افتادند. و ناقلان رؤياهايي در مورد شخصيتها شدند.
ز ـ پي ريزي مذاهب در بازار آشفته حديث
بازار آشفته حديث که متجاوز از يک قرن و ربع در گردونه منع تدوين و مذاکره بود، آنگاه که به دست افراد فرصت طلب و دنيا خواه و گاهي، زاهدان و صالحان نادان افتاد، آنچنان آشفتگي در معارف و مسائل مربوط به اصول، عقائد، تفسير، تاريخ، و مناقب و فضائل پديد آورد که همه اصحاب مذاهب، براي عقايد و اصول آراء خود، مدارکي از حديث پيامبر به دست آوردند. زير بناي عقائد تمام فرق اسلامي را احاديثي تشکيل ميدهد که محدثان، آنها را در کتابهاي خود آوردهاند.
آيا با اين وضع، ميتوان شک کرد که باز داري از تدوين حديث پيامبر، زمينه ساز پيدايش مذاهب مختلف اسلامي، در قلمروهاي عقائد و تفسير و فقه، بوده است؟
عامل چهارم:
احبار يهود و راهبان مسيحيان يا قهرمانان ميدان اساطير
منع و جلوگيري از نگارش و انتشار حديث نبوي، خسارات زيادي در جامعه اسلامي پديد آورد، و از خسارتهاي بارز آن، اين بود که به علماء يهود و نصاري که در سلک مسلمانان در آمده بودند، فرصت داد که اساطير و افسانهها را به عنوان سخنان پيامبران پيشين در ميان مسلمانان منتشر سازند، مضامين عهد عتيق و جديد را که وسيله گروهي از علماء دين فروش، تحريف و نسخ شده بود، به صورت وحي الهي که بر قلوب پيامبران پيشين نازل شده است، در اختيار پير و برناي جهان اسلام قرار دهند، و در نتيجه، يک رشته عقائد و اصول که ارتباطي به اسلام نداشت، پي ريزي شد و کلام الهي و قصص قرآن و حالات پيامبران از طريق اين گروه تفسير گرديد.
حس کنجکاوي انسان، هرگز ساکت و آرام نمينشيند و پيوسته انسان را به کشف مجهولات، تحريک ميکند. هر گاه حس ياد شده، از طريق صحيح اشباع گردد، نتايج درخشندهاي به بار ميآورد و در غير اين صورت به افسانهها، روي ميآورد، و با چنين مايههاي بيپايه، خود را راضي ميسازد.
آيات معارف قرآن، بينياز از بيان و تفسير نيست. علاقه انسان به شناخت حالات پيامبران گذشته، از علاقه انسان به تاريخ جهان و بشر، سرچشمه ميگيرد. و تکامل جامعه در هر تاريخ، حکومت و ملت را با حوادث و مسائل جديدتري روبرو ميسازد. درست است که وظيفه امت اسلامي اين بود که پاسخ اين نيازها را در کتاب خدا و گفتار وارثان علوم او، جستجو کند، ليکن هرگاه، سنت که نقش بزرگي در رفع اين مشکلات دارد، در بند «منع» قرار گيرد و وارثان علوم پيامبر (ص) از بيان گفتار آن حضرت ممنوع باشند، طبعا خفاشان جامعه، غيبت خورشيد را مغتنم ميشمرند، و يکه تاز ميدان حديث و تفسير و تاريخ ميشوند، و حس کنجکاوي انسانها را با يک رشته اوهام، اشباع ميسازند.
جالب توجه است، در شرايطي که شخصيتهايي مانند ابوذر و عبد الله بن مسعود، و ابو درداء، توبيخ ميشوند، و به آنان گفته ميشود: چرا پيوسته از پيامبر، حديث منتشر ميکنيد، به «تميم اوسي داري» ، که عمري را در مسيحيت گذرانده بود و در سال نهم هجرت، اسلام آورد، در عصر عمر (عصر منع حديث نگاري)، اجازه داده ميشود که در مسجد پيامبر به داستان سرايي بپردازد. و او در اين مقام، تا پايان خلافت عمر و عثمان، باقي ميماند و پس از قتل عثمان، راهي شام ميشود. (1)
ناگفته پيداست، در حالي که مردم تشنه شنيدن اخبار گذشتگانند، دشمنان قسم خورده اسلام، در لباس دين، آنان را با چه معارف و علومي آشنا ميسازند؟
روي اين اصل، ميبينيم از عصر خليفه دوم به بعد، احبار يهود و راهبان مسيحيان، با کسب مجوز قانوني، بدون هيچ واهمه و پروايي به صورت بيانگر تاريخ و قصص پيامبران، و ناشران معارف برگرفته از «عهدين» ، در ميآيند، و آنقدر به خلفاء، نزديک ميشوند که آنان مشکلات ديني خود را با چنين افرادي در ميان ميگذارند، و حکم الهي را از ايشان ميپرسند. در نتيجه، آنچنان چهره تاريخ و حديث را با افسانههاي کهن، و پندارهاي بياساس، مشوش ميسازند که خامه از تشريح آن عاجز و ناتوان است. تلاشهاي احبار در پخش اوهام، به ضميمه فعاليتهاي مرموزانه زنديقهايي مانند «عبد الکريم بن ابي العوجاء» که به هنگام اعدام، از وضع چهار هزار حديث و پخش آن در ميان احاديث اسلامي پرده برداشت (1) ، صفحاتي از تاريخ را به خود اختصاص داده است.
اين عامل، گذشته از اينکه چهره معارف و تاريخ و تفسير و حديث را پس پرده مجهولات و موضوعات زيادي مستور داشت، مايه پيدايش بسياري از مذاهب و نحلهها، گرديد که «قارچ» گونه در سرزمينهاي اسلامي روييدند، و در حقيقت، عامل چهارم (احبار و راهبان) براي پيدايش مذاهب از عامل سوم که در گذشته پيرامون آن سخن گفتيم (منع تدوين حديث)، سرچشمه گرفت.
در ميان گذشتگان، دانشمند معروف تونسي، ابن خلدون، بهتر از همه اين حقيقت را درک کرده است.
داوري ابن خلدون درباره کتب تفسير
«در کتابهاي تفسير سخنان بي سر و ته زياد است. و علت آن اين است که جامعه اسلامي در آن روز، دور از کتاب و علم بودند، و چادر نشيني و بيسوادي، بر آنان غالب بود و اگر به شناخت چيزي راجع به آغاز آفرينش، علل اشياء و راز هستي، علاقه پيدا ميکردند، از اهل کتاب ميپرسيدند و افرادي مانند «کعب احبار» و وهب منبه، و عبد الله بن سلام، مرجع اين پرسشها بودند. از اين روي، ميبينيم، کتابهاي تفسير، از سخنان آنان پر است. نويسندگان تفسير، در شرح سخنان آنان راه مسامحه را در پيش گرفتند، در حالي که ريشه اين گفتار، يا تورات و يا مجعولات آنان است» (1).
در قرن چهاردهم اسلامي که مسلمانان به فريبکاريهاي «مستشرقان» ، پي بردند، کمي جرأت يافتند تا در مراکز علمي، پردهها را بالا بزنند، بگونهاي که شيخ محمد عبده (م ـ 1322)، به روشني از حماد بن زيد، نقل ميکند که زنديقان چهار هزار حديث، جعل و در ميان مسلمانان پخش کردند. آنگاه «عبده» ميافزايد، اين ارقام، مربوط به مقدار اطلاع «حماد» است و گرنه تعداد احاديث مجعول، بيش از اينهاست؛ زيرا تنها «ابن ابي العوجاء، به هنگام اعدام گفت : در ميان احاديث شما، چهار هزار حديث جعل کردم که به وسيله آن، حلال را حرام و حرام را حلال کردم (2).
ابن ابي العوجاء (ربيب)، محدث معروف حماد بن سلمه بود و در خانه او بزرگ شد. وي در کتابهاي «حماد» ، دخل و تصرف کرده است.
در اين مورد، کافي است بدانيم که محدثان، از «حماد بن سلمه» نقل ميکنند که وي از قتاده، او از «عکرمه» و او از ابن عباس، نقل ميکند که پيامبر، خدا را به صورت انسان امرد، با موي «مجعد» که لباس سبزي بر تن داشت، ديده است. و در حديث ديگري آمده که او را به صورت جواني امرد، فاقد هر نوع پوششي مشاهده کرده است (3).
وجود چنين احاديثي در کتابهاي «حماد» ، نتيجه دخل و تصرف ابن ابي العوجاء است که در خانه او پرورش يافته بود.
محقق معاصر، ابوريه، مينويسد: آنگاه که دعوت اسلام قوي و نيرومند گرديد و بازوي آن توانا گشت، و قدرتهاي مخالف شکسته شد، مخالفان ديرينه اسلام که پيوسته سد راه انتشار آن بودند، وقتي از نبرد رويارو با آن، مأيوس گشتند، از طريق حيله و مکر، به فکر خيانت افتادند و از آنجا که قوم يهود از سر سختترين گروههاي مخالف اسلام بودند، تصميم گرفتند که به اسلام تظاهر کنند ولي دين خود را در دل نگاه دارند که بتوانند حيلههاي مؤثري را به کار ببرند. (1)
سالوس بازي احبار و راهبان، گروهي از محدثان اسلامي را شيفته خود ساخت؛ از اين جهت در تفسير آيات قرآن که مربوط به آفرينش آسمان و زمين و انسان، سرگذشت امم پيشين و حالات پيامبران است، به آنان مراجعه کردند و افرادي به نامهاي «عکرمه» و «مجاهد» و «عطار» و «ضحاک» ، ريزه خوار علم و دانش آنان بودند. متأسفانه کتابهاي تفسير، از اقوال اين گروهها مالامال است و کافي است بدانيد، مجاهد آيه مربوط به شفاعت پيامبر را (عسي ان يبعثک ربک مقاما محمودا)، ـ که مفاد آن اين است، «شايد پروردگارت مقام پسنديدهاي براي تو برگزيند» ـ چنين تفسير کرده است: خدا پيامبر را در کنار خود در عرش مينشاند. وقتي به «اعمش» ، گفته شد که مجاهد اين تفسير را از چه کسي گرفته است؟ گفت: از اهل کتاب (2).
کتابهايي که اخيرا به عنوان «سنت گرايي» ، به کمک مالي «آل سعود» ، چاپ و منتشر ميشود، همگي متأثر از احاديث تشبيه و تجسيم، و جبر و حاکميت قدر بر افعال انسان است و يادگار انديشههاي احبار و رهبان ميباشد. به عنوان نمونه کتابهاي زير را مطالعه فرماييد:
1 ـ «الاستقامة» ، نگارش حشيش اصرم،
2 ـ «التوحيد» ، نگارش ابن خزيمه،
3 ـ «النقض» ، نگارش عثمان بن سعيد دارمي،
4 ـ «السنة» ، نگارش عبد الله فرزند احمد بن حنبل.
در همه اين کتابها، اصول اسلام و عقائد اصيل آن، در جسم بودن خدا، جلوس او بر عرش جسماني که بالاي آسمانها است، حاکميت تقدير الهي بر تمام جهان و انسان و حتي بر اراده خود خدا، و منزه نبودن پيامبران از خلاف و گناه، خلاصه ميشود. اکنون پس از گذشت چهارده قرن از بعثت پيامبر گرامي، کتابهاي ياد شده، به عنوان بازگشت به اسلام واقعي که همان اسلام صحابه و تابعان است، تحت شعار «سلفي گري» ، چاپ و منتشر ميشود و «ابن تيميه» ، فريادگر اين بازگشت در تاريکيهاي قرن هشتم، و محمد بن عبد الوهاب، مجدد راه و رسم او است.
اکنون ما برخي از متظاهران به اسلام را که متأسفانه در دستگاه خلفاء نفوذ مؤثري داشتند، معرفي ميکنيم و نمونهاي از احاديث آنان را نيز يادآور ميشويم:
1 ـ کعب الاحبار
نام او «کعب» ، فرزند «ماتع» و از قبيله «حمير» بود. به قولي، وي در خلافت ابي بکر، اسلام آورد، و به قولي در خلافت عمر. سرانجام از «يمن» ، به مدينه منتقل شد و گروهي از صحابه، مانند «ابو هريره» و غيره، از او اخذ حديث کردند. او در زمان خلافت عثمان درگذشت. وي توانست در مدت کمي، افکار مسلمانان «عاصمه» را به خود جلب کند. تا آنجا که «ذهبي» درباره او ميگويد:
«او از منابع علم و دانش، و از بزرگان علماء اهل کتاب بود، گروهي از تابعان از او نقل حديث کردهاند، و در صحيح بخاري و غيره، از او رواياتي نقل شده است» (1).
او در پوشش «آگاهي از کتب عهدين» خصوصا «تورات» ، توانست عقائد يهود را در ميان مسلمانان، پخش و به عنوان وحي اهلي در عهدين، جا زند، از اين جهت، در روايات او مساله «جسم بودن خدا» و «رؤيت او» کاملا مشاهده ميشود و اين دو مساله که بعدا از وي در شمار عقائد الهي حديث درآمد، جزء اساسيترين عقائد او به شمار رفت. هم اکنون انکار رؤيت خدا در آخرت از ديدگاه سلفيها، مايه الحاد و انکار يک اصل ضروري اسلام است.
کعب و مساله «تجسم خدا»
کعب ميگويد: «خدا به زمين نگريست و گفت من به برخي از نقاط تو گام خواهم نهاد. در اين موقع کوهها اوج گرفتند (کبر ورزيدند)، ولي صخره (بيت المقدس)، اظهار تواضع کرد، خدا گام بر روي آن صخره نهاد، و گفت: اين مقام من، و نقطهاي است که در آن محشر بر پا ميشود، و جاي بهشت و آتش من است و جايگاه ميزان من است و من پاداش دهنده اطاعت کنندگان هستم» (2).
کعب، در اين گفتار، گذشته از اينکه «جسم بودن خدا» را مطرح ميکند، اصرار بر قداست «صخره» بيت المقدس دارد که آنجا را مرکز همه چيز معرفي کند و از اين طريق عقائد يهود را ميان مسلمانان، منتشر سازد.
لينک مطلب
نوشته:وحید الوندی
تاریخ:جمعه بیست و سوم شهریور 1386
فرق و مذاهب کلامی، ربانی گلپایگانی، علی؛
صفحه: 1
در زمان حیات پیامبر گرامی اختلافاتی در پارهای مسایل میان مسلمانان رخ داد. (1) ولی وجود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مانع از پیدایش فرق و مذاهب بود. پس از رحلت آن حضرت از سرای فانی به دیار باقی چند اختلاف جزئی پدید آمد که به زودی مرتفع گردید، یکی اختلاف درباره موت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود. چنانکه عمر بن خطاب مرگ او را انکار کرده میگفت: «هر کس بگوید پیامبر از دنیا رفته است، او را خواهم کشت، بلکه او، به سان عیسی علیهالسلام به آسمان رفته است» . ولی ابو بکر با خواندن آیه 143 آل عمران (2) او را از اشتباه خود آگاه ساخت و عمر گفت: «گویا تاکنون این آیه را نشنیده بودم» . (3)
اختلاف دیگر درباره مکان دفن پیامبر اکرم بود. عدهای میگفتند باید در زادگاهش مکه مدفون گردد و عدهای مدینه را پیشنهاد میکردند، و جمعی دیگر بیت المقدس را که مدفن عدهای از پیامبران الهی است. ولی سرانجام بر دفن او در مدینه توافق کردند، چون این حدیث از پیامبر را به یاد آوردند که فرمود:
«الانبیاء یدفنون حیثیموتون».
اختلاف در مسئله امامت
مهمترین اختلافی که در آن زمان رخ داد و ادامه یافت، اختلاف درباره امامت و خلافتبود.
شهرستانی در این باره چنین میگوید:
«بزرگترین خلاف میان امت درباره امامت پدید آمد، زیرا هیچگاه در اسلام درباره هیچ قاعده و اصل دینی نزاعی همانند نزاع درباره امامت واقع نشده است» .
اختلاف، نخست میان مهاجرین و انصار واقع شد، و انصار پیشنهاد دادند که هر یک از دو گروه امیر و رهبری داشته باشد، و خود سعد بن عباده را برگزیدند. ولی در این هنگام ابو بکر و عمر وارد سقیفه بنی ساعده شدند و عمر تصمیم گرفته بود که در آن جمع مطالبی را بیان کند، ولی قبل از وی ابو بکر لب به سخن گشود و مطالبی را گفت که مورد قبول عمر نیز بود. پس از پایان کلام ابو بکر، قبل از آنکه انصار سخنی بگویند، عمر با ابو بکر به عنوان خلیفه پیامبر بیعت کرد، و دیگران نیز با او بیعت کردند، و آتش فتنه خاموش شد. ولی عمر این بیعت را کاری حساب نشده و بدون مطالعه قبلی دانست که خداوند مسلمانان را از شر آن حفظ کرد. (4) و گفت پس از این نباید تکرار شود، و اگر فردی بدون مشورت با مسلمانان با دیگری به عنوان خلیفه بیعت کند، هر دو کاری نادرست کرده و قتل آنها واجب است.
و علت اینکه انصار از ادعای خود دستبرداشتند، روایتی بود که ابو بکر از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرد که «الائمة من قریش» . بدین صورت کار بیعت در سقیفه پایان پذیرفت. و هنگامی که ابو بکر به مسجد بازگشتسایر مسلمانان مدینه نیز با او بیعت کردند. جز ابو سفیان و عدهای از بنی هاشم و امیر امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیهالسلام که طبق دستور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به تجهیز و تدفین او مشغول بود. (5)
کلامی از امام علی علیهالسلام
سید رضی در نهج البلاغة نقل کرده است: آنگاه که خبر سقیفه به امام علی علیهالسلام رسید، از نظریه و سخن انصار جویا شد، به او گفته شد: انصار گفتند: «منا امیر و منکم امیر» . امام فرمود: چرا با وصیت پیامبر در حق آنها با آنها احتجاج نکردید که دستور داد تا در حق نیکوکارانشان احسان شود، و از خطای خطاکارانشان عفو گردد. پرسیدند: در این سفارش پیامبر چه احتجاجی علیه آنهاست؟امام علیهالسلام فرمود: «لو کانت الامارة فیهم، لم تکن الوصیة بهم» ، اگر امارت و رهبری حق آنان بود، به چنین سفارشی در مورد آنان نیاز نبود. زیرا معمولا سفارش رعیت را به رهبر میکنند که با آنان از روی احسان و گذشت عمل کند.
آنگاه امام علیهالسلام از نظریه و سخن قریش (مهاجرین) جویا شد. به او گفته شد: آنان به اینکه همانند پیامبر از شاخههای یک درختند احتجاج کردند. امام فرمود: «احتجوا بالشجرة و اضاعوا الثمرة» (6) ، به درخت احتجاج کردند و میوه آن را تباه ساختند.
کنایه از اینکه ثمره نبوت که آیین اسلام استبا امامت تکمیل میشود، چنانکه در جریان غدیر خم آیه «اکمال دین» نازل گردید.
در هر حال از این جا امت اسلامی به دو دسته تقسیم شد، یک دسته با استناد به آیات قرآن و احادیث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم معتقد بودند که خلیفه پیامبر و امام مسلمین از جانب خداوند تعیین شده و او امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیهالسلام است. شیخ صدوق در کتاب خصال نام دوازده تن از بزرگان مهاجرین و انصار و احتجاجات آنان را با ابو بکر در این باره نقل کرده است. (7)
و دسته دوم (به دلایلی که در جای خود ذکر شده است) (8) آیات و احادیث مربوط به امامت را نادیده گرفته، راه تعیین خلیفه پیامبر و امام مسلمین را انتخاب و بیعت مردم دانستند، گرچه آغاز بیعت در مورد اولین خلیفه پیامبر و امام مسلمین را انتخاب و بیعت مردم
دانستند گرچه آغاز بیعت در مورد اولین خلیفه، همان گونه که بیان گردید، از طریق مشورت و انتخاب مسلمانان نبود. و در هر حال همین عمل مبنای نظریه و اعتقاد اهل سنت در باب امامت گردید، چنانکه در کتب کلامی بیان شده است. (9)
در پایان یادآور میشویم که امام به خاطر حفظ مصالح کلی اسلام و مسلمین، از توسل به خشونت و زور برای احقاق حق خود در باب امامتخودداری کرد. چنانکه فرمود:
«لقد علمت انی احق الناس بها من غیری و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمین، و لم یکن فیها جور الا علی خاصة، التماسا لاجر ذلک و فضله، و زهدا فیما تنافستموه و زهدا فیما من زخرفه و زبرجه» . (10)
من خود را برای خلافتسزاوارتر از دیگران میدانم، و به خدا سوگند تا وقتی امور مسلمانان سالم بماند و جز بر من ستم نشود، تسلیم خواهم بود، تا اجر و فضیلت این کار را دست آورم و زهد و بیرغبتی خود را در زر و زیور دنیا، که شما در ستیافتن به آن به مسابقه برخاستهاید، ثابت کنم.
پینوشتها:
1- ر. ک: ملل و نحل شهرستانی، ج 1، ص 21- 22، بحوث فی الملل و النحل، ج 1، ص 42- 43.
2- «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم. . . » .
3- ملل و نحل شهرستانی، ج 1، ص 23.
4- «ان بیعة ابی بکر کانت فلتة وقی الله المسلمین شرها» .
5- ملل و نحل، ج 1، ص 24.
6- نهج البلاغة، خطبه 64.
7- مهاجرین عبارتند از: 1- خالد بن سعید بن عاص، 2- مقداد بن اسود، 3- عمار بن یاسر، 4- ابو ذر غفاری، 5- سلمان فارسی، 6- عبد الله بن مسعود، 7- بریده اسلمی. و انصار عبارتند از: 1- خزیمة بن ثابت، 2- سهل بن حنیف، 3- ابو ایوب انصاری، 4- ابو الهیثم بن تیهان.
8- ر. ک: المراجعات، شماره 84، ص 267- 271.
9- شرح المواقف، ج 8، ص 352.
10- نهج البلاغة، خطبه 74.
لينک مطلب
نوشته:وحید الوندی
تاریخ:جمعه بیست و سوم شهریور 1386
--------------------------------------------------------------------------------
معيار اسلامى بودن فرق چيست؟
كتاب: فرق و مذاهب كلامى، ص 19
نويسنده: على ربانى گلپايگانى
معيار اسلامى بودن يك فرقه يا مذهب كلامى اين است كه اسلام را قبول داشته باشد، و به عبارت ديگر مسلمان باشد. حال سؤال اين است كه اسلام چيست؟و مسلمان كيست؟
اسلام در لغت مشتق از «سلم» و به معنى داخل شدن در سلامتى و آرامش و انقياد است. (1) و معنى اصطلاحى و شرعى آن عبارت است از تدين به دين اسلام. (2) حال اگر كسى به وجود خداوند و يگانگى او و نبوت پيامبر اكرم و آنچه او از جانب خداوند آورده است اقرار نمايد، مسلمان خواهد بود و اين نخستين مرتبه از اسلام و ايمان است كه آثار شرعى اسلام كه در كتب فقه بيان شده، بر آن مترتب مىگردد، يعنى جان و مال او حرمت پيدا مىكند، ارث مىبرد، در قبرستان مسلمين دفن مىشود و. . .
اينك عبارتهايى را از عدهاى از بزرگان علماى شيعه و اهل سنتيادآور مىشويم:
1- صاحب عروة الوثقى گفته است:
«يكفى فى الحكم باسلام الكافر اظهاره الشهادتين و ان لم يعلم موافقة قلبه للسانه، لا مع العلم بالمخالفة» . (3)
در حكم به اسلام كسى كه كافر بوده همين مقدار كه شهادتين را اظهار كند، كافى است، هر چند موافقت قلب او با زبانش معلوم نباشد، ولى اگر علم به عدم موافقت قلب او با زبانش داشته باشيم، اظهار شهادتين، در حكم به اسلام او كافى نيست.
در مورد قيد اخير (علم به مخالفت) را از سوى مجتهدين و فقهاى معاصر آراى مختلفى ابراز شده است: امام خمينى آن را مطابق احتياط دانسته، ولى آيات عظام: خويى، گلپايگانى و خوانسارى، اظهار شهادتين را، هر گاه طبق موازين بوده و با شك و ترديد يا قرينهاى كه بر عدم اعتقاد قلبى او دلالت مىكند همراه نباشد، كافى دانستهاند.
2- علامه مجلسى در تعريف اسلام چنين گفته است:
«الاسلام هو الاذعان الظاهر بالله و برسوله و عدم انكار ما علم ضرورة من دين الاسلام، فلا يشترط فيه ولاية الائمة عليهم السلام و لا الاقرار القلبى، فيدخل فيه المنافقون و جميع المسلمين ممن يظهر الشهادتين، عدا النواصب و الغلاة. . . » . (4)
اسلام عبارت است از اذعان ظاهرى به وجود خدا و رسالت پيامبر اكرم و انكار كردن آنچه از ضروريات دين اسلام است، بنابر اين ولايت ائمه طاهرين در حكم به مسلمانى افراد شرط نيست، چنانكه اقرار قلبى نيز شرط نيست. در اين صورت منافقين و همه فرقههاى مسلمين كه شهادتين را اظهار كردهاند، جز نواصب و غلات، داخل در اسلام خواهند بود.
3- ملا على قارى در شرح فقه اكبر از ابو حنيفه نقل كرده كه گفته است:
«لا نكفر احدا من اهل القبلة» .
آنگاه افزوده است: اين عقيده اكثر فقهاست. (5)
4- فخر الدين رازى گفته است:
«الكفر عبارة عن انكار ما علم بالضرورة مجىء الرسول به، فعلى هذا لا يكفر احد من اهل القبلة» .
كفر عبارت است از انكار آنچه بالضرورة معلوم است كه پيامبر اكرم از جانب خداوند آورده است. بنابر اين هيچ يك از اهل قبله تكفير نمىشود. (6)
5- مؤلف «المواقف فى علم الكلام» گفته است:
«اكثريت متكلمين و فقهاء بر اين عقيدهاند كه هيچ يك از اهل قبله تكفير نمىشود» . (7)
در اين جا يادآورى اين نكته لازم است كه گاهى در احاديثى كه از ائمه طاهرين عليهم السلام در باب عقايد روايتشده، برخى از عقايد نادرست از پارهاى فرق به عنوان عقيدهاى كفر آميز يا شرك آلود به شمار آمده است، مانند اعتقاد به زيادت صفات خداوند بر ذات او و نظاير آن. كفر و شرك در اين گونه روايات ناظر به مراتب دقيق و عميق اسلام و ايمان است، نه مرتبه ظاهرى آن، چنانكه از ريا به عنوان شرك ياد شده است، و مقصود شرك خفى است. بدين جهت امام على عليهالسلام نفى صفات زايد بر ذات را كمال اخلاص در توحيد دانسته، مىفرمايد:
«و كمال توحيده الاخلاص له، و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه» . (8)
پىنوشتها:
1- مجمع البيان، ج 1، ص 420، مفردات راغب، كلمه «سلم» .
2- اسلم فلان، اى تدين بالاسلام. اقرب الموارد، ج 1، كلمه «سلم» .
3- عروة الوثقى، مبحث نجاسات.
4- بحار الانوار، ج 68، ص 244.
5- شرح فقه اكبر، ص 189.
6- تلخيص المحصل، ص 405.
7- شرح المواقف، ج 8، ص 339.
8- نهج البلاغة، خطبه اول.
اسلام> فرقههاى اسلامى> كليات
--------------------------------------------------------------------------------
حديث هفتاد و سه فرقه
كتاب: فرق و مذاهب كلامى، ص 13
نويسنده: على ربانى گلپايگانى
در كتب حديث از طريق شيعه و اهل سنت روايتشده است كه امت موسى پس از او به هفتاد و يك فرقه و امت عيسى پس از وى به هفتاد و دو فرقه تقسيم شدند، و پس از من امتم به هفتاد و سه فرقه تقسيم خواهد شد كه تنها يك فرقه اهل نجات خواهد بود، چنانكه از فرقههاى هر يك از دو امت موسى و عيسى نيز تنها يك فرقه اهل نجات بود. (1)
1- سند حديث
عدهاى از محققان اسلامى حديث مزبور را از نظر سند قابل اعتماد ندانسته و آن را نپذيرفتهاند، كه ابن حزم از آن جمله است. عدهاى از آنان نيز آن را مسكوت گذاشته و
نفيا و اثباتا درباره آن سخنى نگفتهاند كه ابو الحسن اشعرى و فخر الدين رازى از اين دستهاند. و گروه سوم كسانىاند كه آن را پذيرفته و در صدد شمارش فرقههاى هفتاد و سهگانه و تعيين فرقه ناجيه برآمدهاند. (2)
با اين حال شايد بتوان كثرت نقل و استفاضه حديث در كتب شيعه و اهل سنت را دليل بر درستى حديث از نظر سند دانست. (3) بدين جهتبايد به بررسى مفاد و مدلول آن پرداخت كه با دو بحثبعدى روشن خواهد شد.
2- كدام فرقهها و در چه وقت؟
نخستين سؤالى كه در مورد مدلول حديث مزبور مطرح مىشود اين است كه مقصود از فرق هفتاد و سهگانه كدام يك از فرقههاى اسلامى است؟اگر مقصود فرق اصلى و محورى است، تعداد آنها كمتر از هفتاد و سه فرقه است، و اگر مقصود انشعابات و شاخههايى است كه از هر يك از فرق محورى پديد آمده است، تعداد آنها بيش از هفتاد و سه فرقه است.
به اين سؤال، پاسخهاى گوناگونى داده شده است كه دو نمونه را يادآور مىشويم: الف- مقصود از رقم هفتاد و سه تعداد حقيقى فرق اسلامى نيست، بلكه اين رقم كنايه از فزونى فرقههايى است كه پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در جهان اسلام پديد آمده است. همان گونه كه مقصود از رقم هفتاد در آيه 80 سوره توبه (4) اين است كه منافقين هرگز مورد مغفرت الهى قرار نخواهند گرفت، و معنى حقيقى آن مقصود نيست.
ولى سياق روايت كه نخست تعداد فرقههاى يهود و نصارى را با رقمهاى 71 و 72 نام مىبرد، آنگاه رقم 73 را درباره فرقههاى امت اسلامى يادآور مىشود، با چنين توجيهى سازگار نيست. (5)
ب- آنچه مؤلفان ملل و نحل را در تطبيق اين حديثبر فرق اسلامى دچار اشكال كرده اين است كه از آنان خواستهاند حديث را بر فرقههايى كه قبل از آنان، يعنى حدود سه قرن اول اسلامى، پديد آمده است منطبق سازند، در حالى كه حديث از پيدايش افتراق در امت اسلامى سخن مىگويد، و زمان آن را تعيين نكرده است. بنابر اين ممكن است رقم ياد شده در حديث در طول حيات امت اسلامى تحقق يابد، بدين صورت كه در هر قرن يا عصرى فرقهاى ظاهر گردد، آنگاه در همان فرقه دستهبندىها و انشعاباتى پديد آيد، و در نتيجه 73 فرقه اصلى و محورى پديدار گردد، و هر يك داراى شاخههايى باشد، زيرا هر گاه حديث از نظر سند پذيرفته شود و از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله صادر شده باشد، قطعا واقع خواهد شد و فرضيه مزبور مىتواند توجيه معقولى براى آن به شمار آيد، هر چند تعيين مصداق و بازشناسى فرقههاى اصلى از متفرعات و شاخههاى آنها به صورت قطعى امكانپذير نباشد. (6)
3- فرقه ناجيه كدام است؟
در اكثر نقلهاى حديث هفتاد و سه فرقه، يك فرقه اهل نجات و بقيه اهل دوزخ شناخته شده است. اين مطلب سبب طرح بحث ديگرى درباره مفاد حديثشده و آن اينكه فرقه ناجيه كدام است؟در پارهاى احاديثبراى فرقه ناجيه دو نشانه زير بيان شده است:
الف: الجماعة: مقصود از كلمه جماعت، يا جميع مسلمانان است (7) در مقابل يهود و نصارى و مذاهب غير اسلامى، و يا اكثريت مسلمانان است در مقابل اقليت. ولى هيچ يك از آن دو پذيرفتنى نيست، زيرا لازمه فرض نخست اين است كه همه مسلمانان اهل نجاتند، و اين مطلب با متن حديث تعارض دارد. و فرض دوم نيز صحيح نيست، زيرا اكثريتبه خودى خود دليل بر حقانيت نخواهد بود، بلكه در طول تاريخ پيوسته جريان برعكس بوده است. يعنى مخالفان پيامبران اكثريت را تشكيل مىدادهاند. چنانكه قرآن كريم نيز اكثريت افراد را گرفتار انحراف مىداند و خطاب به پيامبر اكرم مىفرمايد:
«و ما اكثر الناس و لو حرصتبمؤمنين» . (8)
و باز مىفرمايد:
«و ما يؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون» . (9)
و عبارتهاى «و لكن اكثر الناس لا يعلمون» (10)
و
«قليل من عبادى الشكور» (11)
و نظاير آن نيز گوياى اين مدعاست.
گذشته از اين مقياس اكثريت، در عمل نيز با مشكل مواجه خواهد بود، زيرا در طول تاريخ مذاهب و فرق، اكثريت و اقليت داراى نوسان بوده است.
ب: ما انا عليه و اصحابى (روش من و يارانم) : اين تعبير بر چيزى جز آيين و شريعت اسلامى دلالت نمىكند، در اين صورت نمىتواند مقياس شناخت فرقه ناجيه باشد، زيرا هر فرقهاى روش خود را مطابق شريعت اسلام و سنت پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم مىداند. چنانكه صاحب المنار مىگويد:
«تاكنون فرقه ناجيه، يعنى فرقهاى كه بر روش پيامبر و اصحاب او عمل كند، روشن نشده است، زيرا هر يك از فرقههاى اسلامى روش خود را مطابق روش پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و اصحاب مىداند» . (12)
حديثسفينه و راه نجات
در احاديثى كه از طريق شيعه و اهل سنت از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روايتشده، اهل بيت آن حضرت به عنوان كشتى نجات شناخته شده است، چنانكه حاكم در كتاب مستدرك از ابو ذر روايت كرده است كه در حالى كه دست در خانه كعبه آويخته بود مىگفت از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مىفرمود:
«ان مثل اهل بيتى فيكم، مثل سفينة نوح من قومه، من ركبها نجا و من تخلف عنها غرق» . (13)
موقعيت اهل بيت من در ميان شما همانند موقعيت كشتى نوح در ميان قوم او است، كه هر كس بر آن سوار شد نجات يافت، و هر كس از آن روى برتافت، غرق گرديد.
ابن حجر در معناى حديث چنين گفته است:
«وجه تشبيه اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به كشتى نوح اين است كه هركس آنان را دوستبدارد و آنان را بزرگ بشمارد و از هدايت دانشمندان اهل يتبهرهمند گردد، از تاريكى مخالفتبا حق نجات خواهد يافت، و هر كس از آنان روى برتابد، در درياى كفران نعمت الهى غرق و در ورطه طغيان هلاك مىشود» . (14)
حديث ثقلين و طريق نجات
گذشته از حديثسفينه، حديث ثقلين نيز كه از روايات متواتر اسلامى است، طريق نجات را روشن مىسازد، و آن پيروى از عترت و اهل بيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است. و جالب اين است كه يكى از علماى اهل سنتبه نام الحافظ حسن بن محمد صمغانى (متوفاى 650 ه ق) در كتاب خود به نام «الشمس المنيرة» پس از نقل حديث افتراق امت نقل كرده است كه مسلمانان از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خواستند تا فرقه ناجيه را به آنان معرفى كند تا از آنها پيروى كنند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«انى تارك فيكم الثقلين ما ان تمسكتم به لن تضلوا من بعدى ابدا، كتاب الله و عترتى اهل بيتي، ان اللطيف الخبير نبانى انهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض» . (15)
پىنوشتها:
1- جهت آگاهى از مصادر حديثبه كتاب بحوث فى الملل و النحل، ج 1، ص 21- 24 و 38- 39 رجوع شود.
2- الفرق بين الفرق، ص 6، مقدمه محمد محى الدين محقق كتاب.
3- بحوث فى الملل و النحل، ج 1، ص 23.
4- «ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم. »
5- بحوث فى الملل و النحل، ج 1، ص 35.
6- مقدمه الفرق بين الفرق، ص 7.
7- چنانكه شهرستانى جماعت را به اتفاق مردم بر شريعت و سنت تفسير كرده است. (ملل و نحل، ج 1، ص 38- 39) .
8- يوسف / 103.
9- همان، 106.
10- همان، 21.
11- سبا / 13.
12- المنار، ج 8، ص 221- 222.
13- المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 151.
14- بحوث فى الملل و النحل، ج 1، ص 32.
15- همان، ص 32 - 33.
اسلام> فرقههاى اسلامى> كليات
--------------------------------------------------------------------------------
نخستين اختلافات در اسلام
كتاب: فرق و مذاهب كلامى، ص 25
نويسنده: على ربانى گلپايگانى
در زمان حيات پيامبر گرامى اختلافاتى در پارهاى مسايل ميان مسلمانان رخ داد. (1) ولى وجود رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مانع از پيدايش فرق و مذاهب بود. پس از رحلت آن حضرت از سراى فانى به ديار باقى چند اختلاف جزئى پديد آمد كه به زودى مرتفع گرديد، يكى اختلاف درباره موت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود. چنانكه عمر بن خطاب مرگ او را انكار كرده مىگفت: «هر كس بگويد پيامبر از دنيا رفته است، او را خواهم كشت، بلكه او، به سان عيسى عليهالسلام به آسمان رفته است» . ولى ابو بكر با خواندن آيه 143 آل عمران (2) او را از اشتباه خود آگاه ساخت و عمر گفت: «گويا تاكنون اين آيه را نشنيده بودم» . (3)
اختلاف ديگر درباره مكان دفن پيامبر اكرم بود. عدهاى مىگفتند بايد در زادگاهش مكه مدفون گردد و عدهاى مدينه را پيشنهاد مىكردند، و جمعى ديگر بيت المقدس را كه مدفن عدهاى از پيامبران الهى است. ولى سرانجام بر دفن او در مدينه توافق كردند، چون اين حديث از پيامبر را به ياد آوردند كه فرمود:
«الانبياء يدفنون حيثيموتون».
اختلاف در مسئله امامت
مهمترين اختلافى كه در آن زمان رخ داد و ادامه يافت، اختلاف درباره امامت و خلافتبود.
شهرستانى در اين باره چنين مىگويد:
«بزرگترين خلاف ميان امت درباره امامت پديد آمد، زيرا هيچگاه در اسلام درباره هيچ قاعده و اصل دينى نزاعى همانند نزاع درباره امامت واقع نشده است» .
اختلاف، نخست ميان مهاجرين و انصار واقع شد، و انصار پيشنهاد دادند كه هر يك از دو گروه امير و رهبرى داشته باشد، و خود سعد بن عباده را برگزيدند. ولى در اين هنگام ابو بكر و عمر وارد سقيفه بنى ساعده شدند و عمر تصميم گرفته بود كه در آن جمع مطالبى را بيان كند، ولى قبل از وى ابو بكر لب به سخن گشود و مطالبى را گفت كه مورد قبول عمر نيز بود. پس از پايان كلام ابو بكر، قبل از آنكه انصار سخنى بگويند، عمر با ابو بكر به عنوان خليفه پيامبر بيعت كرد، و ديگران نيز با او بيعت كردند، و آتش فتنه خاموش شد. ولى عمر اين بيعت را كارى حساب نشده و بدون مطالعه قبلى دانست كه خداوند مسلمانان را از شر آن حفظ كرد. (4) و گفت پس از اين نبايد تكرار شود، و اگر فردى بدون مشورت با مسلمانان با ديگرى به عنوان خليفه بيعت كند، هر دو كارى نادرست كرده و قتل آنها واجب است.
و علت اينكه انصار از ادعاى خود دستبرداشتند، روايتى بود كه ابو بكر از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرد كه «الائمة من قريش» . بدين صورت كار بيعت در سقيفه پايان پذيرفت. و هنگامى كه ابو بكر به مسجد بازگشتساير مسلمانان مدينه نيز با او بيعت كردند. جز ابو سفيان و عدهاى از بنى هاشم و امير امير المؤمنين على بن ابى طالب عليهالسلام كه طبق دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به تجهيز و تدفين او مشغول بود. (5)
كلامى از امام على عليهالسلام
سيد رضى در نهج البلاغة نقل كرده است: آنگاه كه خبر سقيفه به امام على عليهالسلام رسيد، از نظريه و سخن انصار جويا شد، به او گفته شد: انصار گفتند: «منا امير و منكم امير» . امام فرمود: چرا با وصيت پيامبر در حق آنها با آنها احتجاج نكرديد كه دستور داد تا در حق نيكوكارانشان احسان شود، و از خطاى خطاكارانشان عفو گردد. پرسيدند: در اين سفارش پيامبر چه احتجاجى عليه آنهاست؟امام عليهالسلام فرمود: «لو كانت الامارة فيهم، لم تكن الوصية بهم» ، اگر امارت و رهبرى حق آنان بود، به چنين سفارشى در مورد آنان نياز نبود. زيرا معمولا سفارش رعيت را به رهبر مىكنند كه با آنان از روى احسان و گذشت عمل كند.
آنگاه امام عليهالسلام از نظريه و سخن قريش (مهاجرين) جويا شد. به او گفته شد: آنان به اينكه همانند پيامبر از شاخههاى يك درختند احتجاج كردند. امام فرمود: «احتجوا بالشجرة و اضاعوا الثمرة» (6) ، به درخت احتجاج كردند و ميوه آن را تباه ساختند.
كنايه از اينكه ثمره نبوت كه آيين اسلام استبا امامت تكميل مىشود، چنانكه در جريان غدير خم آيه «اكمال دين» نازل گرديد.
در هر حال از اين جا امت اسلامى به دو دسته تقسيم شد، يك دسته با استناد به آيات قرآن و احاديث پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم معتقد بودند كه خليفه پيامبر و امام مسلمين از جانب خداوند تعيين شده و او امير المؤمنين على بن ابى طالب عليهالسلام است. شيخ صدوق در كتاب خصال نام دوازده تن از بزرگان مهاجرين و انصار و احتجاجات آنان را با ابو بكر در اين باره نقل كرده است. (7)
و دسته دوم (به دلايلى كه در جاى خود ذكر شده است) (8) آيات و احاديث مربوط به امامت را ناديده گرفته، راه تعيين خليفه پيامبر و امام مسلمين را انتخاب و بيعت مردم دانستند، گرچه آغاز بيعت در مورد اولين خليفه پيامبر و امام مسلمين را انتخاب و بيعت مردم
دانستند گرچه آغاز بيعت در مورد اولين خليفه، همان گونه كه بيان گرديد، از طريق مشورت و انتخاب مسلمانان نبود. و در هر حال همين عمل مبناى نظريه و اعتقاد اهل سنت در باب امامت گرديد، چنانكه در كتب كلامى بيان شده است. (9)
در پايان يادآور مىشويم كه امام به خاطر حفظ مصالح كلى اسلام و مسلمين، از توسل به خشونت و زور براى احقاق حق خود در باب امامتخوددارى كرد. چنانكه فرمود:
«لقد علمت انى احق الناس بها من غيرى و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين، و لم يكن فيها جور الا على خاصة، التماسا لاجر ذلك و فضله، و زهدا فيما تنافستموه و زهدا فيما من زخرفه و زبرجه» . (10)
من خود را براى خلافتسزاوارتر از ديگران مىدانم، و به خدا سوگند تا وقتى امور مسلمانان سالم بماند و جز بر من ستم نشود، تسليم خواهم بود، تا اجر و فضيلت اين كار را دست آورم و زهد و بىرغبتى خود را در زر و زيور دنيا، كه شما در ستيافتن به آن به مسابقه برخاستهايد، ثابت كنم.
پىنوشتها:
1- ر. ك: ملل و نحل شهرستانى، ج 1، ص 21- 22، بحوث فى الملل و النحل، ج 1، ص 42- 43.
2- «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم. . . » .
3- ملل و نحل شهرستانى، ج 1، ص 23.
4- «ان بيعة ابى بكر كانت فلتة وقى الله المسلمين شرها» .
5- ملل و نحل، ج 1، ص 24.
6- نهج البلاغة، خطبه 64.
7- مهاجرين عبارتند از: 1- خالد بن سعيد بن عاص، 2- مقداد بن اسود، 3- عمار بن ياسر، 4- ابو ذر غفارى، 5- سلمان فارسى، 6- عبد الله بن مسعود، 7- بريده اسلمى. و انصار عبارتند از: 1- خزيمة بن ثابت، 2- سهل بن حنيف، 3- ابو ايوب انصارى، 4- ابو الهيثم بن تيهان.
8- ر. ك: المراجعات، شماره 84، ص 267- 271.
9- شرح المواقف، ج 8، ص 352.
10- نهج البلاغة، خطبه 74.
اسلام> فرقههاى اسلامى> كليات
--------------------------------------------------------------------------------
علل پيدايش مذاهب در اسلام
فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى، ج 1، ص 57
نويسنده: جعفر سبحانى
اگر مسلمانان در زمان پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم از وحدت خاصى برخوردار بودند، و عظمت مقام رسالت و مرجعيت مسلم او براى پيروانش، مانع از بروز دوگانگى بود، ولى پس از درگذشت او، شكاف عجيبى در ميان آنان پديد آمد، و آن وحدت و ايثار، جاى خود را به جدال و نزاع كلامى، و احيانا به نبردهاى خونين، آنهم بر سر عقائد، داد.
مهمترين مساله در اين مورد، بررسى علل پيدايش اختلافها و پىريزى مذاهب است كه در كتابهاى مربوط به تاريخ عقائد، پيرامون آن كمتر گفتگو شده و حق آن ادا نشده است. از آنجا كه تاريخ نگارى در ميان مسلمانان به صورت نقلى بود، كمتر به تحليل تاريخ مىپرداختند. بالطبع، چنين روشى در بحثهاى مربوط به ملل و نحل كه يك نوع تاريخ نگارى ـ تاريخ عقائد ـ است، نيز سايه افكند و جداى از نقل حوادث، كمتر به تحليل آن پرداختند. در نتيجه، فلسفه اين همه اختلاف، بعد از رسول خدا در بين امت اسلامى روشن نشد.
پس از درگذشت پيامبر (ص)، براى گروهى از مسلمانان، مسائل كلامى، مطرح نبود و آنان، جز به جهاد و نشر اسلام در جهان، به چيزى نمىانديشيدند، و در مسائل مربوط به توحيد و شناخت صفات خدا و مانند آن، از آنچه از كتاب و سنت فرا گرفته بودند، پا فراتر نمىنهادند. زيرا آنان اسلام را با دو امتياز شناخته بودند:
1 ـ عقائدى واضح و روشن،
2 ـ تكاليفى سهل و وظايفى آسان.
اسلام، با اين دو امتياز، در شبه جزيره و سپس در سائر نقاط، اسلامى گسترش يافت. اگر مشكلى پيش مىآمد به كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) مراجعه مىكردند. شيعيان نيز كه سخن عترت را قرين قرآن مىدانستند، مشكلات فكرى را با آنان در ميان مىگذاشتند. براى اين گروه وارسته و عاشق جهاد و ايثار، و پيرو عترت، آيات زير، در زمينههاى گوناگون، الهام بخش و عقيده ساز بود.
الف: اثبات صانع
1 ـ (افى الله شك فاطر السماوات و الارض) (سوره ابراهيم / 10)
«آيا در وجود خدا شك و ترديدى هست، در حالى كه آفريننده آسمانها و زمين است؟» .
2 ـ (ام خلقوا من غير شىء ام هم الخالقون) (سوره طور / 35) .
«آيا آنان از هيچ آفريده شدهاند يا خود آفريننده خود هستند؟» . (مسأله توحيد و نفى و دوگانگى در خلقت) .
3 ـ (لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا) (سوره انبياء / 22) .
«اگر در ميان آسمانها و زمين خداى ديگرى بود، نظام گيتى بهم مىريخت» .
ب: شناخت صفات خدا
4 ـ (هو الله الذى لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمن الرحيم* هو الله الذى لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبر سبحان الله عما يشركون* هو الله الخالق البارى المصور له الاسماء الحسنى يسبح له ما فى السموات و الارض و هو العزيز الحكيم). (سوره حشر / 22 ـ 24) .
«او خدايى است كه جز او خدايى نيست. آگاه از درون و برون و رحمان و رحيم، اوست. حاكم، مالك، منزه از عيب، سلامت بخش، ايمن ساز، مراقب، قدرتمند، پيروز، شايسته بزرگى. و او منزه است از آنچه براى او شريك قرار مىدهند. او خداى آفريننده و صورتگر است، براى او است نامهاى نيك. آنچه در آسمانها و زمين است، بر او تسبيح مىگويد. او است عزيز و حكيم» .
ج: تنزيه خدا از تشبيه به خلق
5 ـ (ليس كمثله شىء و هو السميع البصير) (سوره شورى / 11) .
«براى او مثل و مانندى نيست و او است شنوا و بينا» .
د: گسترش عظمت الهى
6 ـ (و ما قدروا الله حق قدره) (سوره انعام / 91) .
«خدا را آنچنانكه شايسته او است، نشناختهاند» .
همچنين، در ديگر مسائل مربوط به مبدأ و معاد، آيات قرآن، مرجع و مصدر آنان بود. البته اين مطلب نه به آن معنى است كه همه افراد اين گروه از مسلمانان بر مفاهيم عالى اين آيات آگاه بودند، بلكه مقصود اين است كه متفكران اين گروه از طريق تدبير در اين آيات، حس كنجكاوى خود را قانع كرده، و بعدى از ابعاد اين آيات را درك مىنمودند.
در برابر، گروهى فرصت طلب به گردآورى مال و ثروت و كسب قدرت و سلطه، اشتغال جسته و از اين نوع مسائل غافل بودند و در برابر اين دو گروه (1 ـ ايثارگر و جهادگر 2 ـ دنيا طلبان و ثروت اندوزان)، دسته سومى بودند كه به مسائل عقيدتى مىانديشيدند و تفكر در آن، كار رسمى و شغل مهم آنان بود.
اين حالت عمومى مسلمانان بود، يا به فكر جهاد و نبرد بودند و در مسائل عقيدتى به آنچه از قرآن و احيانا سنت آموخته بودند، اكتفا مىورزيدند، و يا در فكر مال و مقام و زر و زور بودند كه اين نوع از مسائل براى آنان مطرح نبود، تنها گروه سومى، فارغ از ديگر مسائل، به امور عقيدتى عنايت بيشترى مبذول داشتند.
سرانجام، اين گروه عقيدتى نيز در سايه يك رشته عوامل، پديد آورنده اختلاف و دو دستگى شدند. اين عوامل به طور مطلق عبارتست از:
1 ـ تعصبهاى كور قبيلهاى و گرايشهاى حزبى،
2 ـ بدفهمى و كج انديشى در تفسير حقايق دينى،
3 ـ منع از تدوين حديث پيامبر (ص) و نشر آن،
4 ـ آزادى احبار و رهبان در نشر اساطير عهدين،
5 ـ برخورد مسلمانان با ملتهاى متمدن كه براى خود كلام مستقل و عقائد ديگرى داشتند.
6 ـ اجتهاد در برابر نص
اينك ما هر يك از اين عوامل را به صورت فشرده مطرح مىكنيم:
عامل نخست:
تعصبهاى كور قبيلهاى و گرايشهاى حزبى
نخستين اختلاف در ميان مسلمانان، پس از درگذشت پيامبر گرامى (ص) در مساله خلافت و تعيين جانشين بود. كسانى كه مساله خلافت را يك مقام تنصيصى مىانديشيدند، با تكيه بر احاديث پيامبر (ص) (1) خلافت را از آن امام على (ع) مىدانستند. در منطق اين گروه، هرگز تعصبات قبيلهاى مطرح نبود و اين عقيده، از سخنان رسول گرامى، برخاسته بود. ولى منطق مخالفان على عليه السلام در سقيفه، چه انصار و چه مهاجر، بر محورهاى ديگرى دور مىزد كه قدر مشترك آن را گرايشهاى قبيلهاى و تعصبات حزبى و در باطن، خودخواهى تشكيل مىداد. ما، در اين جا، نخست منطق انصار، سپس مهاجر را، كه مدعى اولويت در مساله امامت و خلافت بودند، منعكس مىسازيم، تا روشن گردد كه هر دو گروه، معيار عصر جاهليت را مطرح مىكردند و مىخواستند از اين طريق، صاحب مقام و منصب گردند، در حالى كه شايسته هر دو گروه اين بود كه ـ بر فرض انتخابى بودن مقام امامت ـ فرد يا گروهى را انتخاب كنند كه با ديگر موازين اسلام منطبق باشد . زيرا مساله تقوى و پرهيزكارى، قدرت بر اراده، داشتن بينش صحيح، و اطلاع از اصول و فروع، چيزى نبود كه در گزينش خليفه، به دست فراموشى سپرده شود، ولى متاسفانه، هيچ يك از دو گروه بر اين معيارها تكيه نكردند، بلكه هر كدام، خدمات قبيله خود را نسبت به صاحب رسالت مطرح ساختند.
منطق جبهه انصار
رئيس حزب انصار، سعد بن عباده كه خود تشكيل دهنده انجمن، در سقيفه بنى ساعده بود و گروه انصار را سزاوار بر خلافت، مىدانست، در اين مورد چنين استدلال مىكند:
«اى گروه انصار شما بيش از ديگران به آيين اسلام گرويديد، از اين جهت براى شما فضيلتى است كه براى ديگران نيست. پيامبر اسلام متجاوز از ده سال قوم خود را به خداپرستى و مبارزه با شرك و بت پرستى دعوت كرد، جز جمعيت بسيار كمى از آنان كسى به او ايمان نياورد، و همان افراد كم، قادر به دفاع از پيامبر و گسترش آيين او نبودند، حتى اگر حادثهاى ناگوار متوجه خود آنان مىشد، توان دفاع از خود را نداشتند. هنگامى كه سعادت متوجه شما شد و به خدا و پيامبر او ايمان آورديد، دفاع از پيامبر و ياران او را به عهده گرفتيد، و براى گسترش اسلام و مبارزه با دشمنان، جهاد كرديد و در تمام دورهها، سنگينى كار بر دوش شما بود، روى زمين را شمشيرهاى شما رنگين كرد و عرب در پرتو قدرت شما گردن نهاد. تا آنجا كه رسول خدا از دنيا رفت در حالى كه از همه شما راضى بود... بنابراين، هرچه زودتر زمام كار را به دست بگيريد كه جز شما كسى لياقت اين كار را ندارد» .
در پايان سخن، بدون اينكه نامى از خود ببرد، رو به آنان كرد و گفت:
«برخيزيد، زمان امور را خودتان به دست بگيريد، يعنى زمامدارى و رهبرى من مطرح نيست و زمامدار واقعى، خود شما هستيد و من مجرى نظرات شما هستم و اگر غير از من، ديگرى را براى اينكار لائق و شايسته ديديد، او را انتخاب نماييد» (1) .
اكنون بايد ديد كه با چنين سخنرانى جامع و پر تحرك، چگونه سعد، از صحنه سياست و انتخاب، طرد شد و ديگرى به جاى او انتخاب گرديد، شناسايى عوامل اين طرد و پيروزى فردى كه جز پنج نفر، در آن اجتماع طرفدار نداشت، در مقام ارزيابى، بسيار حائز اهميت است.
سخنرانى ابوبكر به طرفدارى از مهاجرين
وقتى سخنان «سعد» به پايان رسيد، پس از گفتگويى، ابوبكر، اينگونه به سخن گفتن پرداخت :
«خداوند، محمد را براى پيامبرى به سوى مردم اعزام كرد، تا او را بپرستند و شريك و انبازى براى او قرار ندهند، در حاليكه براى عرب ترك آيين شرك سنگين و گران بود.
گروهى از مهاجران، به تصديق و ايمان و يارى او در لحظات سخت، بر ديگران سبقت گرفتند، و از كمى جمعيت نهراسيدند؛ آنان نخستين كسانى بودند كه به او ايمان آوردند و خدا را عبادت كردند، آنان خويشاوندان پيامبر هستند و به زمامدارى و خلافت، از ديگران شايستهتر مىباشند» .
سپس وى براى ايجاد اختلاف بين «خزرج» و «اوس» به تجديد خاطرات تلخ و ديرينه آنان پرداخت و چنين ادامه داد:
«فضيلت و موقعيت و سوابق شما (انصار) در اسلام، براى همه روشن است. كافى است كه پيامبر شما را براى دين خود كمك و يار اتخاذ كرد، و بيشتر ياران و همسران پيامبر از خاندان شما است. اگر از گروه سابقين در هجرت بگذريم، هيچ كس به مقام و موقعيت شما نمىرسد، بنابراين، چه بهتر، رياست و خلافت را گروه سابق در هجرت به دست بگيرند، و وزارت و مشاوره را به شما واگذار كنند و آنان هيچ كارى را بدون تصويب شما انجام ندهند» . (1)
هر گاه خلافت و زمامدارى را قبيله، خزرج به دست بگيرند، اوسيان از آنها كمتر نيستند، و اگر اوسيان گردن به سوى او دراز كنند، خزرجيان از آنها دست برندارند.
گذشته از اين، ميان اين دو قبيله خونهايى ريخته و افرادى كشته شده و زخمهايى غير قابل جبران پديد آمده است كه هرگز فراموش شدنى نيست، هر گاه يك نفر از شما، خود را براى خلافت آماده كند و انتخاب گردد، بسان اين است كه خود را در ميان «فك شير» افكنده و سرانجام ميان دو فك مهاجر و انصار خرد مىشود» . (2)
وى در سخنان خود، گذشته از اينكه خواست هر دو گروه را از خود راضى سازد و قلوب همه را به دست آورد، كوشش كرد كه به طور غير مستقيم به آتش اختلاف دامن زند و وحدت كلمه و نظر انصار را از بين ببرد و در برابر تز نامعقول آنان، كه مىگفتند اجتماع مسلمانان بايد به صورت دو رئيسى اداره شود، يك تز نسبتا معقول كه همان تقسيم «خلافت» و «وزارت» و «معاونت» ، ميان مهاجر و انصار باشد، در اختيار آنان گذارد.
سخنان حباب بن منذر
در اين ميان «حباب بن منذر» كه نسبت به ديگران مرد مصممترى بود، برخاست و انصار را براى قبضه كردن امر خلافت تحريك كرد. وى گفت: «مردم، برخيزيد زمام خلافت را به دست بگيريد، مخالفان شما در سرزمين شما و در زير سايه شما زندگى مىكنند، و عزت و ثروت و كثرت افراد از آن شما است و هرگز جرأت آن را ندارند كه با شما مخالفت كنند، راى راى شما است... و اگر مهاجر اصرار دارند كه امير از آنان باشد، چه بهتر، اميرى از مهاجر و اميرى از انصار برگزيده گردد» .
سخنرانى عمر
گوينده پيشين تا آنجا كه توانست حس برترى جويى را در خلافت انصار زنده كرد، جز اينكه در پايان، روى سادگى، تز نامعقول «دو رئيسى» را پيشنهاد داد. از اين جهت، عمر فرصت را مغتنم شمرده، برخاست و با شديدترين لحن بر او اعتراض كرد و گفت: «هرگز دو شتر را نمىتوان با يك ريسمان بست، هرگز عرب زير بار شما نمىروند، و شما را براى خلافت نمىپذيرند، در صورتى كه پيامبر آنان از غير شماست؛ كسانى بايد زمام خلافت را به دست بگيرند كه نبوت در خاندان آنان بوده است» .
نقدى بر اين معيارها
علم به اصول و احكام و آشنايى به نيازهاى جامعه از نظر سياسى، اجتماعى و اقتصادى و نيز مديريت، شرط اساسى جانشينى از صاحب رسالت است. چيزى كه در سقيفه از آن سخن به ميان نيامد، همين شرائط بود.
آيا شايسته و لازم نبود كه اين افراد به جاى اينكه بر قوميت و ديگرى ملاكهاى واهى تكيه كنند، موضوع علم و دانش را ملاك قرار داده و در ميان ياران رسول خدا (ص) فردى را كه به اصول و فروع اسلام آشنايى كامل داشت و از آغاز زندگى تا آن روز لغزشى از او ديده نشده بود، براى زعامت انتخاب كنند و به جاى خودبينى، مصالح اسلام و مسلمانان را در نظر بگيرند؟
اصولا بايد ميان علت و معلول و به عبارت بهتر، ميان دليل و مدلول، ارتباطى وجود داشته باشد، و تصديق يكى، موجب تصديق ديگرى گردد، در صورتى كه در دلائل مهاجر و انصار، چنين ارتباطى موجود نيست.
درست است كه مهاجرين، نخستين كسانى بودند كه به پيامبر ايمان آوردند، و يا با پيامبر پيوند خويشاوندى داشتند، ولى اين دو جهت سبب نمىشود كه مقام رهبرى از آن آنان باشد؛ زيرا رهبرى، شرطى جز اين دو لازم دارد، و آن آگاهى از كتاب و سنت و قدرت روحى بر اداره امور مملكت است و چه بسا اين دو شرط در افرادى پيدا شود كه بعدها به پيامبر ايمان آورده و يا با پيامبر خويشاوندى نداشته باشند.
آنان به جاى اينكه ببينند در چه شخصيتى شرائط رهبرى فراهم است، سراغ فضائلى رفتند كه ارتباطى به مقام رهبرى نداشت. همين انتقاد، به استدلال انصار نيز متوجه است؛ بر فرض اينكه اسلام با خون و ايثارگرى آنان انتشار يافت، ولى اين دليل نمىشود كه مقام رهبرى نيز از آن آنان باشد، زيرا چه بسا واجد شرائط مقام رهبرى نباشند.
دقت در استدلال دو طرف مىرساند كه آنان مىخواستند مقام زعامت را به طور وراثت از پيامبر به ارث ببرند، و هر يك از طرفين براى وراثت خود، دليلى مىتراشيدند.
جز حكومت ظاهرى، چيز ديگرى مطرح نبود
شيوه استدلال هر دو گروه نشان مىدهد كه آنان از خلافت و جانشينى پيامبر، جز همان حكومت ظاهرى و فرمانروايى بر مردم؛ هدف ديگرى نداشتند و از ديگر مناصب پيامبر گرامى (ص) چشم پوشيده و به آن توجهى نمىكردند.
از همين روى، انصار در سخنرانى، بر افزونى افراد و قدرت قبيلهاى خود باليده و خود را سزاوارتر از ديگران مىدانستند. (1)
درست است كه پيامبر گرامى فرمانرواى مسلمانان بود ولى علاوه بر اين مقام، داراى مقامات و فضائلى ديگر نيز بود كه در كانديداهاى مهاجر و انصار اصلا وجود نداشت، زيرا پيامبر بازگو كننده شريعت و مبين اصول و فروع، و در برابر گناه و لغزش مصون و بيمه بود. چگونه اين افراد در مقام انتخاب جانشين، به اين رشته از امور كه جهات روحانى و معنوى پيامبر و علت برترى و فرمانروايى او بر جامعه انسانى بود، توجه نكردند و موضوع را تنها از دريچه حكومت ظاهرى و فرمانروايى آن هم بر اساس فزونى افراد و پيوندهاى قبيلهاى، مىنگريستند .
علت اين تغافل، روشن است، زيرا اگر خلافت اسلامى را از اين ديدگاه بررسى مىكردند، جز سلب صلاحيت از خود، نتيجه ديگرى نمىگرفتند، چه، آشنايى آنان به اصول و فروع، بسيار ناچيز بود، تا آنجا كه كانديداى ابوبكر، «عمر» ، چند لحظه پيش از اجتماع سقيفه، منكر مرگ پيامبر بود و با شنيدن آيهاى از دوست خويش (2) ، سخن خود را پس گرفت و گفت مثل اينكه من اين آيه را نشنيده بودم (3) .
گذشته از اين، اشتباهات و لغزشهاى فراوان آنان پيش از فرمانروايى، بر همه روشن بود. با اين وضع چگونه مىتوانستند حكومتى را پىريزى كنند كه بايد پايه آن را علم و دانش و تقوى و پرهيزكارى و كمالات روحى و معنوى و مصونيت الهى تشكيل دهد؟
عامل دوم:
جمود فكرى و كج انديشى در فهم معارف كتاب و سنت
اگر گرايشهاى حزبى و تعصبهاى قبيلهاى، نخستين عامل پيدايش مذاهب و فرق بود، جمود فكرى و كج انديشى در فهم حقايق دينى، عامل دومى براى پيدايش طوائفى مانند «خوارج» و «مرجئه» و... به شمار مىرود. در واقع قسمت مهمى از مذاهب، زاييده جمود و كج فكرى، و تنگ نظرى سران آنها است تا آنجا كه در تقديس ظواهر «كتاب خدا» و «سنت» پيامبر، آن قدر از خود جمود و خشكى نشان دادهاند كه عقل و خرد و داورى فطرت و وجدان را، فداى ظاهر ابتدائى آيه و روايت ساخته، و در نتيجه مذاهبى را پىريزى كردهاند.
شكى نيست كه كتاب خدا و گفتار پيامبر گرامى، بر همه مسلمانان، حجت است و بر همه لازم است كه از آن پيروى كنند و هرگز روا نيست كسى در برابر حكم خدا و دستور پيامبر، اظهار نظر كند، يا ـ نعوذ بالله ـ با آنها مخالفت بورزد. ولى در بهرهگيرى از قرآن بايد دقت بيشترى كرد و معانى تصورى را، از مقاصد تصديقى و ظهور نا پايدار را از ظهور پايدار، جدا ساخت. زيرا قرآن كلام فصيح و بليغ است و چنين سخنى از انواع مجاز و استعاره و تشبيه و كنايه مالامال مىباشد، جمود بر ظواهر تصورى، جز پايين آوردن مقام بلند قرآن، و به ابتذال كشيدن معانى عالى آن، نتيجه ديگرى ندارد.
طوائفى در اسلام به نام «مجسمه» و «مشبهه» و «خارجى» و «مرجئى» پديد آمدند، و همه اين گروهها كتاب و سنت را مدرك انديشههاى خود شمرده و بر آن تكيه جستهاند و مخالفان خود را به مخالفت با كتاب و سخنان پيامبر متهم كردهاند. دو گروه نخست به آيات و رواياتى استناد جستهاند كه در آنها الفاظ «يد» ، «عين» و «وجه» وارد شده، و در مقام تفسير، به ظاهر ابتدائى و به تعبير ديگر «تصورى» ، اكتفا نمودهاند و از ظاهر استمرارى و تصديقى آن، كاملا غفلت نموده و به سادگى از كنار آن گذشتهاند.
از باب نمونه به تفسير اين آيه از جانب اهل حديث توجه بفرماييد:
قرآن در مقام انتقاد از انديشه يهود كه خدا را به بخل و عجز متهم كردهاند، مىفرمايد :
(بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء) (سوره مائده / 64) .
«بلكه هر دو دست او باز است، هر گونه بخواهد انفاق مىنمايد» .
سطحى نگرها، فورا براى خدا دو دست ثابت كردهاند كه با آن انفاق مىكند. خيلى اگر بخواهند، اظهار قداست كنند، بسان «اشعرى» مىگويند: «خدا دو دست دارد، ولى كيفيت آن براى ما روشن نيست» (1) .
اين بهرهگيرى از قرآن مانند بهره گيرى كودكانه كودكى است كه از سخن مادرش، بهانه بادام گرفت.
مسلمانان پس از درگذشت پيامبر، گرفتار گروهى شدند كه در لباس تقيد به دين و التزام به ظواهر، چنين افكارى را وارد حوزه اسلام كردند، و هر نوع تعقل و جهش فكرى را كفر و زندقه خواندند.
گذشته از سطحى نگرى بر آيات معارف، ساده لوحانى بودند كه گرفتار هر ناقل حديثى را پذيرفتند، هر چند در گذشته «حبر» يهوديان (1) و «راهب» مسيحيان (2) به شمار مىرفت.
جمود فكرى و تمسك به ظواهر «تصورى» و گزينش معانى مفردات آيه و روايت، آفتى بود كه دامن گير جهان اسلام گرديد، و به جاى اينكه معانى مفردات و ظاهر تصورى را فداى مفاد جملى آيه و ظهور تصديقى آن سازند، بر خلاف آن رفتار كردند. بخواست خداوند، در فصل نقل عقائد اهل حديث كه نخستين فرقه اسلامى به شمار مىروند، به تشريح اين مطلب خواهيم پرداخت.
خوارج و مرجئه هر دو از اين نقطه منشعب مىشوند. زيرا پيدايش اين دو گروه، جز انحراف فكرى و كج انديشى در معارف كتاب و سنت علت ديگرى نداشته است.
در اينجا نخست به فلسفه پيدايش گروه خوارج، و سپس به بيان علت پيدايش مرجئه مىپردازيم .
عثمان بن عفان، پس از درگذشت عمر، زمام امور را به تصويب شورائى كه خليفه پيشين، اعضاء آن را تعيين كرده بود به دست گرفت. وى استانداران و فرمانداران را از اعضاء بيت اموى كه خود نيز شاخهاى از آن بود، برگزيد. بد رفتارى آنان با امت اسلامى از يك طرف، و اعتراض و انتقاد ياران پيامبر و ديگر شخصيتهاى اسلامى، از طرف ديگر، و سماجت و مقاومت خليفه، بر روش خود، از ناحيه سوم، سرانجام به قتل او منجر گرديد. سپس با اكثريت قريب به اتفاق مسلمين، امام على ـ عليه السلام ـ براى سرپرستى مسلمين بر گزيده شد.
تقوى و پارسايى امام و اصرار انقلابيون كه امام را روى كار آورده بودند، به وى اجازه نداد كه عمال خليفه پيشين را بر جاى خود باقى بگذارد. حتى بيم آن مىرفت كه در صورت ابقاء، همان گروهى كه بر خليفه سوم شوريدند، و مقدمات قتل او را فراهم كردند، بر امام نيز بشورند.
امام، چه از نظر كسب رضاى خدا و احياء سنت پيامبر، و پيروى از مقتضاى تقوا و پارسايى، و چه از نظر حفظ افكار عمومى كه خواهان ايجاد دگرگونى در نظام بودند، ناچار بود كه به شخصيتهائى مانند «زبير بن عوام» ، «طلحة بن عبيد الله» كه آن روز ثروت عظيم و سرسام آورى را به هم زده بودند، مقام و مسؤوليتى ندهد و يا امثال معاويه را كه بسان قيصر در قصور رؤيايى شام حكومت مىكردند از كار بر كنار كند، در غير اين صورت نه تنها تحت فشار وجدان خود قرار مىگرفت، بلكه با مخالفت انقلابيون عراق و مصر كه خليفه سوم را از عرش قدرت به زمين كشيدند، روبرو مىشد.
نتيجه پيروى از چنين روش، اين شد كه طلحه و زبير با پول سرشار امويها، جنگ جمل را به راه انداختند، و جان خود را در راه دنيا طلبى و مقام خواهى (استاندارى بصره و كوفه)، از دست دادند. در اين شرايط معاويه، از امام خواست كه استاندارى شام را به او واگذار كند، چنين درخواستى، با توجه به اصولى كه امام بر آن ايمان داشت و شرايطى كه بر او حكومت مىكرد، مورد موافقت قرار نگرفت او براى ابقاء خود پرچم مخالفت برافراشت و ياغى گرى را آغاز كرد. امام پس از اتمام حجت، با سپاهى گران به سوى شام حركت كرد تا با قدرت نظامى، ريشه مخالفت را براندازد سرانجام، سپاه امام با لشگر معاويه (كه با خدعه و حيله او را متهم به قتل عثمان كرده و خود را «ولى دم» معرفى كرده بود)، در سرزمين صفين روبرو شد، پس از نبرد سنگينى كه ماهها به طول انجاميد شكست دشمن قطعى گرديد؛ حاكم شام پس از مشورت با پير سياست (عمرو عاص)، دستور داد كه «قاريان» شام، قرآنها را بر سر نيزه كنند، و خواستار حكومت قرآن ميان دو گروه شوند؛ چنين حيله عوام فريبانه، طوفانى از اختلاف در ميان سپاه امام ـ عليه السلام ـ برانگيخت. مقدس نماها نبرد با گروه مسلح به قرآن، و داعيان به حكومت كتاب خدا را تحريم كردند و خواستار توقف نبرد و بازگشت به حكومت قرآن شدند، در حالى كه امام و ياران عاقل و خردمند و دور نگر او، اين كردار را فريبى بيش ندانستند و بر ادامه نبرد اصرار ورزيدند، سرانجام فريب خوردگان سپاه امام، بر افكار عمومى ارتش غلبه كرده و صلح موقت را بر امام تحميل كردند. قرار شد، طرفين به جايگاه اصلى خود بازگردند، و نمايندگانى از دو گروه به عنوان «حكم» در نقطهاى بىطرف، اختلاف را بر كتاب خدا و سنت پيامبر، عرضه بدارند و نتيجه را اعلام كنند، كه بر هر دو گروه لازم است از آن پيروى كنند. در اين زمينه قراردادى ميان امام و معاويه تنظيم گرديد و شخصيتهايى از هر دو طرف آن را امضاء كردند. هنوز مركب قرارداد خشك نشده بود كه گروهى از مصران بر ترك نبرد و ارجاع اختلاف به دو حكم، از نظر خود بازگشتند و آن را مخالف اصل «لا حكم الا لله» (1) پنداشتند و خواستار نقض عهد و پيمان شدند. ولى محال بود كه امام ـ عليه السلام ـ تحت فشار آنان قرار گيرد، و دست به پيمان شكنى بزند. از اين جهت، اين گروه، پس از بازگشت امام به كوفه، وارد مركز خلافت اسلامى نشدند و براى خود در منطقهاى بنام «حرورا» پايگاهى برگزيده و ايذاء و آزار امام و ياران او و سردادن شعار بر ضد او را آغاز كردند و به كشتن افراد معصوم و بىگناه، به جرم علاقه به حضرت پرداختند. امام پس از بردبارىهاى زياد، نصيحتهاى فراوان و ارسال پيامهاى متعدد، حجت را بر آنان تمام كرد. وقتى احساس كرد كه آنان بر باطل خويش سماجت دارند، ناچار شد، دست به قبضه شمشير ببرد و با قدرت، ريشه فساد را بركند، از اين روى در منطقهاى (اطراف كوفه) به نام نهروان، درگيرى سختى ميان سربازان امام و ياغىگران رخ داد؛ امام در آن شرايط، قبل از آغاز نبرد، مخالفان را چنين مورد خطاب قرار داد و گفت: «فانا نذير لكم...» .
«من شما را بيم مىدهم از اينكه در كنار اين نهر و در اين سرزمين گود و پست كشته شويد؛ در حالى كه نزد پروردگار خود دليلى بر مخالفت با من نداشته باشيد. دنيا شما را در گمراهى پرتاب كرده و تقدير (كه نتيجه شوم تدبير شما است) شما را براى مرگ آماده ساخته است، من شما را از اين حكميت نهى كردم ولى با سر سختى مخالفت نموديد و فرمان مرا پشت سر انداختيد، تا به دلخواه شما تن دادم، اى گروه كم عقل، و اى كم فكرها، من كار خلافى انجام ندادهام و نمىخواستم به شما زيانى برسانم» (1) .
تنها مستمسك آنان، اين بود كه مىگفتند، تو چرا بر خلاف تصريح قرآن كه مىفرمايد: (لا حكم الا لله)، به «حكميت» دو انسانى مانند عمرو عاص و ابو موساى اشعرى، تن دادى.
جمود و كم فكرى آنان به حدى بود كه نمىتوانستند، اين حقيقت را درك كنند كه:
اولا، امام پس از اصرار آنان تن به «حكميت قرآن» داد و در متن صلح نامه نوشته شد كه هر دو نفر به كتاب خدا و سنت پيامبر مراجعه و بر طبق آن حكم كنند. ناگفته پيداست، كتاب خدا صامت و ساكت است، انسان عالمى بايد آن را به سخن گفتن وادارد، و نتيجه را اعلام كند. پس تن به چنين حكميتى عقلا و شرعا ممنوع نيست.
ثانيا، اگر پذيرش حكميت افراد به هنگام بروز نزاع در ميان يك اجتماع بزرگ مخالف قرآن است، چرا قرآن به هنگام بروز اختلاف در يك اجتماع كوچك مثل خانواده، دستور مىدهد كه دو حكم يكى از جانب خانواده مرد، ديگرى از جانب خانواده زن، برگزيده شوند و در اين ميان داورى كنند:
(و ان خفتم شقاق بينهما فابعثوا حكما من اهله و حكما من اهلها ان يريدا اصلاحا يوفق الله بينهما) (سوره نساء / 35) .
«اگر از اختلاف ميان آن دو بيم داشتيد، داورى از جانب مرد، و داور ديگرى از طرف زن اعزام كنيد، اگر خواهان اصلاح باشند، خدا آنان را به برقرارى صلح موفق مىفرمايد» .
چنين برداشتى از آيه (ان الحكم الا لله) كه هيچ كس نبايد در موارد اختلاف، رجوع به «حكميت» كند؛ جز به هم ريختن نظام زندگى و نفى حكومت اثر ديگرى ندارد و براى هر انسانى، اعم از پاك و ناپاك، نتيجه ديگرى ندارد، و منشأ آن، كوردلى، و كم فكرى است. بهترين معرف آنان همان سخن امام است كه فرمود: «اخفاء الهام و سفهاء الاحلام» .
مخالفت اين گروه با امام مانند مخالفت ديگران با آن حضرت نبود، بلكه ميان اين دو مخالفت تفاوت بارزى وجود داشت، آنان جاهل و نادان بودند، نه معاند و دشمن حقيقت. درست نقطه مقابل شاميان و معاويه خواهان، كه با آگاهى كامل، با حقيقت مبارزه مىكردند. از اين جهت، امام درباره خوارج دستور مىدهد كه پس از وى با آنان مدارا شود:
«لا تقتلوا الخوارج بعدى فليس من طلب الحق فأخطأ كمن طلب الباطل فاصاب» .
«پس از من، خوارج را نكشيد، زيرا كسى كه خواهان حق باشد، آنگاه خطا رود، بسان كسى نيست كه از لحظه نخست، خواهان باطل باشد، و به آن برسد» .
ما به خواست خدا، در بخش عقايد خوارج، به تحليل مفاد آيه، خواهيم پرداخت. و تاريخ زندگى خوارج را اجمالا خواهيم نگاشت.
فرقه مرجئه
گروه مرجئه، پس از خوارج در جام
اسلام> فرقههاى اسلامى> كليات
--------------------------------------------------------------------------------
عثمانيه
اقتباس از مقدمه كتاب «العثمانيه» ابى عثمان عمرو بن بحر الجاحظ، ص 5
نويسنده: عبدالسلام محمد هارون
يكى از قديمىترين فرق اسلامى كه نقطه آغاز آن به نيمه اول قرن اول هجرى باز مىگردد، فرقه عثمانيه است، عنوان عثمانيه بر ياوران و پيروان عثمان بن عفان (خليفه سوم) اطلاق مىشود. كسانيكه در مقابل بدگويىها و خردهگيرىهاى مخالفين عثمان ايستادند، اين گروه شاخهاى از اصحاب عمر بن خطاب (خليفه دوم) كه به «عمريه» مشهورند، مىباشند.
عثمانيه در مقابل كسانى كه بر عثمان خرده مىگرفتند و از پيشينيان او بالاخص ابوبكر انتقاد مىنمودند بر آن شدند تا مقام او را بالا ببرند و در اين راستا فضايلى را براى او برشمردند تا بتوانند مخالفين او را محكوم و سركوب نمايند.
عثمانيه در مرحله اول اسلام آوردن ابوبكر را، اسلام آوردنى بىنظير نشان دادند ـ و بتبع چنين مقامى شايسته چنان فضايلى ـ در مرحله بعد بين فضايل او و على عليه السلام سنجشى انجام دادند و مواردى را همانند:
ـ همراهى ابوبكر با پيامبر در غار ثور
ـ مفتخر شدن به لقب صديق از جانب رسول الله
ـ همراهى ابوبكر با پيامبر در فتح مكه
ـ امامت جماعت مسلمين در بيمارى و رحلت پيامبر اسلام از فضايل مختص ابوبكر برشمردند .
در مقابل پيروان و دوستداران على عليه السلام، اسلام على عليه السلام را برتر از اسلام ابوبكر مىدانند و مىگويند:
ـ على فقيهتر از ابوبكر بود.
ـ على در نماز صدقه داد.
ـ سوره كاملى در شأن او و اهل بيتش نازل شد.
ـ پيامبر به او فرمود: «انت منى كهارون من موسى و. . .».
شيعيان فضايل ادعايى ابوبكر را نمىپذيرند و عيب جويىهاى عثمانيه بر على عليه السلام را سخنانى بىپايه مىدانند.
نكته مهم و اساسى در اين بحث آن است كه بايد توجه داشت نقطه محورى تمامى اين مباحث مسأله امامت هست. پس مىتوان گفت اين نزاع بيش از آنكه يك اختلاف اعتقادى و دينى باشد يك موضعگيرى سياسى اجتماعى است.
فرق اسلامى> فرق كلامى > سلفى
--------------------------------------------------------------------------------
تاريخچه سلفى (اهل حديث و حنابله)
اقتباس از فرق و مذاهب كلامى با اضافات
نويسنده: على ربانى گلپايگانى
سلف در لغت به معنى متقدم و سابق است. و در اصطلاح علماى علم كلام و ملل و نحل بر صحابه و تابعين و نيز تابعين تابعين اطلاق مىشود، بلكه به علماى اسلامى در سه قرن نخست هجرى سلف گفته مىشود و گاهى از نخستين تابعيان به سلف صالح تعبير مىشود. (1)
شهرستانى از مالك بن انس (متوفاى 179 ه ق) ، سفيان ثورى (متوفاى 161 ه ق) ، احمد بن حنبل (متوفاى 241 ه ق) و داود بن على اصفهانى (متوفاى 270 ه ق) به عنوان سلف ياد كرده است. (2)
اكثريت از سلف در زمينه آيات و احاديث مربوط به صفات الهى به ويژه صفات خبرى (3) راه تفويض (4) را برگزيدند؛ و ضمن ايمان به همه آنچه در كتاب و سنت درباره صفات خداوند آمده است از حمل آنها به معانى ظاهرى كه مستلزم تشبيه است اجتناب كردهاند. از اين گروه معمولا با عنوان اهل الحديث ياد مىشود. احمد بن حنبل (161ـ241) در ضبط و نقل احاديث و اينكه ايمان به همه آنچه در احاديث درباره صفات خداوند آمده لازم است، سعى بليغى نمود، و با استناد به احاديث، اصول عقايد اسلامى را تدوين كرد.
لذا از او به عنوان «امام اهل الحديث» ياد مىشود. چنانكه گاهى تعبير حنبليه معادل اصطلاح اهل الحديث به شمار مىرود. (5)
احمد بن حنبل كه اسم كامل او احمد بن محمد بن حنبل ابو عبدالله شيبانى دائلى است، ايرانى الاصل از شهر مرو و پدرش فرماندار سرخس بود. او در بغداد زاده شد و در طلب علم به كوفه و بصره و مكه و مدينه و يمن و شام و مغرب و الجزاير و عراق و فارس و خراسان سفر كرد . كتابى به نام مسند ابن حنبل در شش جلد بنوشت كه محتوى بيش از سى هزار حديث است و كتابهاى ديگرى درباره ناسخ و منسوخ و تفسير قرآن و غيره بنوشت.
وى مردى گندمگون و نيكو روى و بلند قامت بود و جامه سپيد مىپوشيد و سر و ريشش را با حنا خضاب مىكرد.
در زمان مأمون قائل به «قدم قرآن» شد؛ پس از مأمون جانشينش معتصم، او را به محنه دچار ساخت و به زندان افكند. وى بيست و هشت ماه در زندان بماند و در 220 هجرى آزاد شد. متوكل عباسى جبران اين اهانت را كرد و ابن حنبل را بر ديگر علما مقدم داشت، و جز به مشورت او كار نمىكرد.
ابن قيم فتاوى او را در بيست جلد گردآورى نموده است. چون ابن حنبل از اهل حديث بود توجهى به «رأى» نداشت بالطبع از مخالفان ابو حنيفه به شمار مىرفت. او گاهى در بين احاديث خود، حديثهاى «ضعيف» را هم آورده و در مسائل دينى و فقهى بيشتر توجه به سلف صالح و صدر اول اسلام داشت.
حنابله، امروزه گروه كثيرى نيستند ولى مذهب ايشان تا قرن هشتم در بلاد اسلام رواج فراوان داشت. ابن حنبل از شاگردان شافعى بود سپس از وى جدا شد و مذهب جديدى ابداع كرد. (6)
نكته جالب توجه در زندگى احمد بن حنبل اين است كه، تا پيش از او خليفه راشد بودن امام على عليه السلام در ميان محدثان اهل سنت جا نيفتاده بود و در اين قضيه موافق و مخالف وجود داشت، او بود كه على را رسما خليفه چهارم از خلفاى راشد اعلام كرد و با زحمات فراوان توانست مسأله تربيع خلافت را تثبيت كند، و از اين طريق با ناصبىگرى سخت مبارزه نمود و كتاب مناقب الصحابه او بهترين گواه بر اين مطلب است.
«حمصى» مىگويد: وقتى مسأله تربيع از جانب احمد بن حنبل اعلام شد به حضور او رفته و گفتم كار شما طعن بر طلحه و زبير است، او صورت در هم كشيد و گفت: من چه كار با آنان دارم؟ و آنگاه سخنى از عبدالله بن عمر نقل كردم، او در پاسخ گفت: عمر بهتر از فرزندش است، او على را عضو شوراى شش نفره قرار داد، و على نيز خود را امير مؤمنان معرفى كرد حالا من بگويم على امير مؤمنان نيست؟ (7)
جهت آشنايى بيشتر با منهج فكرى اهل حديث مطالبى را يادآور مىشويم:
1ـاز مالك بن انس (93ـ179) پيشواى مذهب مالكيه درباره استواء خداوند و عرش سؤال شد وى در پاسخ گفت: «الاستواء معلوم، و الكيفية مجهوله و الايمان به واجب، و السؤال عنه بدعة» (8) يعنى كسى حق ندارد از معنى استواء خداوند بر عرش سئوال كند و از چگونگى آن آگاه شود گرچه ايمان به آن واجب است.
2ـاز محمد بن ادريس شافعى (150ـ204 ه) پيشواى مذهب شافعيه درباره علم كلام نقل شده كه گفته: «اگر انسان به هر كار خلافىـجز شركـدست بزند بهتر از آن است كه به علم كلام بپردازد . من از اصحاب كلام مطالبى شنيدهام كه گمان نمىبرم هيچ مسلمانى مثل آنها بگويد». (9)
3ـاحمد بن حنبل نيز پس از بيان اينكه ايمان به قدر و رواياتى كه در اين باره وارد شده واجب است، و هيچ گونه پرسشى در اين باره جايز نيست، توصيه مىكند كه نبايد درباره چنين مسائلى با كسى به مناظره پرداخت، و نبايد علم جدال را آموخت. (10)
و به همين دليل است كه از نظر اهل الحديث علم كلام مذموم و نارواست.
تأمل و تحقيق:
1ـروش تفويض در باب متشابهات قران و سنت و صفات خبرى، روش اكثريت صحابه و تابعين بوده، نه اينكه مورد اتفاق همه بوده است؛ چون همانطورى كه علامه طباطبائى در الميزان گفته : «روش اهل بيت پيامبر در اين باره اثبات و نفى با هم است يعنى تنها به نفى تشبيه اكتفا نكرده، در معناى آيات صفات، تدبر و اعمال نظر كردهاند (11)
2ـنكوهش مطلق علم كلام و بستن راه خرد و عقل، با آيات قرآن كه دعوت به تدبر و تعقل مىكند در تنافى است و سازگار نيست. آنجا كه مىفرمايد «ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون» (12) بدترين جنبندگان كسانىاند كه چشم و گوش خود را بر حقايق مىبندند و از عقل و خرد خويش بهره نمىگيرند.
و نيز آيه «افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها» (13)
و چگونه مىتوان جدال در دين راـ به طور مطلقـ مذموم دانست، در حالى كه خداوند به پيامبر گرامى خود دستور مىدهد تا در كنار روش حكمت و موعظه نيكو از روش جدال احسن نيز استفاده كند: «ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن (14) »
پىنوشتها:
1) النهاية فى غريب الحديث، ج 2، ص 390
2) ملل و نحل، ج 1، ص 93
3) آن صفات خداوند كه قرآن و حديث از آن گزارش مىدهد و هرگز عقل به آن راه ندارد مانند «وجه» ، «يد» و «عين»، صورت و دست و چشم و. . .
4) يعنى معانى اين آيات را به خداوند واگذار نمودن، چون توان درك حقيقت آن را نداريم
5) اقتباس از فرق و مذاهب كلامى، ص 29، 30 و 169
6) فرهنگ فرق اسلامى، ص 168ـ 169
7) فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى، ج 3، ص 24، به نقل از طبقات الحنابله، 1/ 393
8) ملل و نحل، ج 1، ص 93
9) همان، ص 38ـ 51
10) اصول السنة، ص 51ـ 52
11) الميزان، ج 14، ص 130
12) انفال/ 22
13) محمد/ 24
14) نحل/ 125
فرق اسلامى> فرق كلامى> سلفى> عقايد
--------------------------------------------------------------------------------
عقايد اهل حديث
كتاب: فرهنگ عقايد و مذاهب اسلام، ج 1، ص 158
نويسنده: استاد جعفر سبحانى
اصول عقائد اهل حديث از زبان «اشعرى»:
1 ـ ما به خدا و فرشتگان و كتابها و رسولان او و آنچه كه از جانب او آمده است و راويان مورد اعتماد، از پيامبر (ص) نقل كردهاند، اقرار مىكنيم، و چيزى از آن را رد نمىكنيم .
2 ـ خدا، خدا يگانه است، جز او خدايى نيست، بزرگوار و بىنياز است، نه همسرى دارد و نه فرزندى.
3 ـ محمد (ص) بنده او و رسول اوست، كه او را با هدايت و آيين استوار فرستاده است.
4 ـ بهشت و دوزخ بر حق هستند.
5 ـ رستاخيز مىآيد و در آن شكى نيست و خدا مردگان قبور را بر مىانگيزد.
6 ـ خداوند بر عرش خود استقرار دارد (1) چنانكه فرموده است:
«الرحمن على العرش استوى» (سوره طه / 5) .
7 ـ خدا چهرهاى دارد، ولى بدون كيفيت (بلا كيف) . چنانكه فرموده است:
«و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام» (سوره رحمن / 26) .
«روى پروردگارت باقى مىماند كه صاحب جلال و احترام است» .
8 ـ خدا داراى «دو دست» است بدون كيفيت. چنانكه مىفرمايد:
«خلقت بيدى» (سوره ص / 75) «آدم را با دو دستم آفريدم» .
و نيز مىفرمايد:
«بل يداه مبسوطتان» (سوره مائده / 64) «بلكه دستهاى او باز هستند» .
9 ـ خدا چشم دارد اما بدون كيفيت () . چنانكه فرمود:
«تجرى بأعيننا» (سوره قمر / 14) «زير نظر ما (چشم ما) حركت مىكرد» .
10 ـ آن كس كه گمان كند نامهاى خدا غير خدا است، او گمراه است. (اسم با مسمى يكى است) .
11 ـ خدا داراى علم است (علم او غير ذات او است) . چنانكه مىفرمايد:
انزله بعلمه» (سوره نساء / 166) .
«كتاب خود را با علم خويش فرو فرستاد» . و نيز فرموده است:
«و ما تحمل من أنثى و لا تضع إلا بعلمه» (سوره فاطر / 11):
«هيچ مادهاى آبستن نمىشود و نمىزايد مگر با علم او» .
12 ـ ما براى خدا، گوش و چشم ثابت مىكنيم و هرگز آنها را نفى نمىكنيم، آن گونه كه معتزله و جهميه و خوارج نفى كردند.
13 ـ ما براى خدا قوه و نيرو ثابت مىكنيم. چنانكه فرموده است:
«اولم يرو ان الله الذى خلقهم هو أشد منهم قوة» (سوره فصلت / 15) .
«آيا نمىبينيد خدايى كه آنان را آفريده، از ايشان نيرومندتر است؟» .
14 ـ ما مىگوييم: كلام خدا مخلوق نيست و خدا چيزى را خلق نكرده است مگر اين كه به او گفت: «كن» ، پس آن هم وجود پذيرفت «فيكون» . چنان كه مىگويد:
«انما قولنا لشىء اذا اردناه ان نقول له كن فيكون» سوره نحل / 40) .
«گفتار ما به چيزى آنگاه كه هستى او را بخواهيم. اين است كه «باش» ، پس آن چيز محقق مىشود» .
15 ـ در زمين چيزى از خير و شر نيست، مگر آن كه خدا، آن را خواسته است و هر چيزى در جهان، با خواست خدا پديد مىآيد و كسى نمىتواند كارى را انجام دهد قبل از آن كه خدا آن كار را انجام دهد.
16 ـ ما از خدا بىنياز نمىشويم و نمىتوانيم از قلمرو علم او بيرون بياييم.
17 ـ آفريدگارى جز خدا نيست و اعمال بندگان، مخلوق خدا است. چنانكه مىفرمايد:
«و الله خلقكم و ما تعلمون» (سوره صافات / 96) .
«خدا شما را و آنچه را انجام مىدهيد، آفريده است» .
بندگان خدا، توانايى بر آفريدن چيزى ندارند، در حالى كه آنان مخلوقند. چنان كه مىفرمايد :
«هل من خالق غير الله» (سوره فاطر / 3) .
«آيا آفريدگارى جز خدا هست؟» (3) .
18 ـ خداوند، به مؤمنان توفيق اطاعت داده و آنان را مشمول لطف خود قرار داده و اصلاح و هدايت كرده است و نيز، او، كافران را گمراه كرده و آنان را از هدايت خود محروم ساخته و نعمت ايمان را به آنان عطا نفرموده است و اگر چنين لطف و اصلاحى در حق آنان انجام مىداد، آنان از صالحان بودند و اگر هدايتشان مىكرد هدايت يافته بودند. چنانكه مىفرمايد :
«من يهد الله فهو المهتدى و من يضلل فأولئك هم الخاسرون» (سوره اعراف / 178) .
«هر كس را كه خدا هدايت كند، او هدايت يافته و هر كس را گمراه كند، زيانكار است» .
خدا مىتواند كافران را اصلاح كند و ايمان را به آنان لطف بفرمايد تا از مؤمنان گردند، ولى او خواسته است كه آنان كافر باشند، چنان كه دانسته و آنان را كمك نكرده و بر دلهاى آنان مهر زده است (تا نور هدايت در آن وارد نشود) .
19 ـ خير و شر و قضا و قدر، همه از خداست و ما به قضا و قدر و خير و شر، و شيرين و تلخ، هر دو ايمان مىآوريم و مىدانيم، آنچه كه به ما نرسيده، مقدر نبوده كه برسد و آنچه به ما رسيده، ممكن نبوده كه خطا برود و بندگان خدا براى خود زيان و سودى جز آنچه او بخواهد مالك نيستند. چنان كه مىفرمايد:
«قل لا املك لنفسى نفعا و لا ضرا الا ما شاء الله» (سوره اعراف / 188) .
«بگو، من براى خود سود و زيانى را مالك نمىشوم، جز آنچه را كه خدا خواهد» .
ما در كارهاى خود به خدا پناه مىبريم و نياز و فقدان را براى خود در هر زمان، ثابت مىدانيم.
20 ـ ما مىگوييم: قرآن كلام خداست و آفريده نشده است و آن كس كه قرآن را مخلوق بشمارد، كافر است.
عقيده داريم كه خدا در آخرت، با چشمها ديده مىشود، چنان كه ماه در شب چهاردهم رؤيت مىگردد. مؤمنان، خدا را مىبينند، چنان كه در روايات رسول خدا آمده است، كافران از رؤيت خدا ممنوعند، تا آنگاه كه مؤمنان، خدا را در بهشت مىبينند. چنانكه مىفرمايد:
«كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون» (سوره مطففين / 15) .
«چنين نيست، آنان در روز رستاخيز از (ديدن) پروردگار خود مستورند» .
موسى ـ عليه السلام ـ از خدا خواست كه در دنيا او را ببيند و خدا بر كوه تجلى كرد و آن را ويران گردانيد، از اين طريق به موسى تفهيم كرد كه او در دنيا ديده نمىشود.
22 ـ عقيده داريم كه نبايد يك نفر از اهل قبه را به گناهى كه مرتكب مىشود تكفير كنيم، مانند دزدى و مىگسارى، برخلاف خوارج كه آنان مرتكب كبيره را كافر مىدانند.
23 ـ مىگوييم: اسلام وسيعتر از ايمان است و هر اسلامى ايمان نيست.
24 ـ معتقديم، خدا دلها را دگرگون مىكند و دلهاى بندگان ميان دو انگشت از انگشتان خدا است و خداوند، آسمانها و زمين را روى يك انگشت خود بر مىدارد. چنان كه در روايت از رسول خدا آمده است، (البته بدون اعتقاد به كيفيت) .
25 ـ معتقديم، هيچ كس از اهل توحيد و ايمان را نبايد به بهشت و دوزخ محكوم كرد مگر كسى را كه رسول خدا، به بهشتى بودن او گواهى داده است و نيز براى گنهكاران بهشت را اميدواريم و در عين حال مىترسيم آنان در آتش معذب باشند. ما مىگوييم: خداوند گروهى را پس از آن در آتش سوختند، به شفاعت پيامبر، بيرون آورد و اين عقيده، نتيجه رواياتى است كه از پيامبر آمده است.
26 ـ ما به عذاب قبر و حوض ايمان داريم. ميزان، صراط و برانگيخته شدن پس از مرگ، حق است. و خدا بندگان را در قيامت نگه مىدارد و به حساب مؤمنان مىرسد.
27 ـ ايمان، گفتار و كردار، افزايش و كاهش مىپذيرد و روايات صحيحه را در اين مورد كه افراد مورد اعتماد از رسول خدا نقل كردهاند، مىپذيريم.
28 ـ پيشينيان را دوست داريم، آنان را كه خداوند به شرف مصاحبت پيامبر برگزيده است و آنان را مىستاييم، چنان كه خدا ستوده است و همه آنان را دوست داريم.
29 ـ معتقديم، پيشواى برتر پس از پيامبر، ابوبكر صديق كه رضوان خدا بر او باد، مىباشد . خدا به وسيله او به اسلام عزت بخشيد و او را بر مرتدان پيروز كرد و مسلمانان، او را براى امامت و پيشوايى برگزيدند، چنان كه رسول خدا، او را براى نماز، مقدم داشت و همگى، او را خليفه رسول خدا ناميدند. پس از او، عمر بن خطاب كه رضوان خدا بر او باد و از آن پس، عثمان بن عفان كه رضوان خدا بر او باد، خليفهاند. و كسانى كه او را كشتند، او رابه ظلم و عداوت كشتند. سپس على بن ابىطالب، كه رضوان خدا بر او باد، خليفه رسول خداست . آنان، پيشوايان پس از پيامبر خدا هستند و جانشينى آنان، جانشينى از مقام نبوت است. گواهى مىدهيم، به بهشتى بودن ده نفرى كه رسول خدا بر بهشتى بودن آنان، گواهى داده است و ديگر ياران رسول خدا را دوست داريم و زبان را از بازگويى اختلافاتى كه در ميان آنان رخ داده است، باز مىداريم و معتقديم كه خلفاى چهار گانه، خليفههاى راشد (هدايت يافته) و برتر بودند و كسى در فضيلت، با آنان برابرى نمىكند.
30 ـ همه رواياتى را كه مىگويد: خدا به آسمان نخست فرود مىآيد، تصديق مىكنيم. و نيز اين كه او پس از فرود آمدن مىگويد: «آيا سؤال كننده و يا استغفار كنندهاى هست؟» و همچنين ديگر چيزهايى را كه آنان (راويان) نقل كردهاند، تصديق مىكنيم.
31 ـ در مسائل اختلافى، به كتاب خدا و سنت پيامبر و اجماع مسلمين و آنچه كه به اينها باز مىگردد، اعتماد مىكنيم. هرگز در دين خدا چيزى را كه خدا به آن اذن نداده است، بدعت نمىگذاريم، و چيزى را كه نمىدانيم به خدا نسبت نمىدهيم.
32 ـ معتقديم كه خدا روز رستاخيز مىآيد. چنانكه مىفرمايد:
«و جاء ربك و الملك صفا صفا» (سوره فجر / 22) .
«پروردگارت با فرشتگان صف كشان مىآيند» .
معتقديم كه خدا به بندگانش نزديك است، هرگونه كه بخواهد. چنانكه مىفرمايد:
«و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» (سوره ق / 16) .
«ما از رگ گردن به او نزديكتريم» .
و چنان كه مىفرمايد:
«ثم دنا فتدلى فكان قاب قوسين او ادنى» سوره نجم / 8 ـ 9) .
«نزديك شد و سپس در آويخت، آنگاه به مقدار دو كمان يا كمتر، فاصله يافت» .
33 ـ نماز جمعه و نماز ديگر اعياد و ديگر نمازها، از آيين ماست، چنان كه نماز خواندن پشت سر هر نيكوكار و يا بدكارى جزء آيين ماست، زيرا روايت شده است كه عبدالرحمن بن عمر، پشت سر حجاج بن يوسف نماز مىخواند.
34 ـ مسح بر چكمه و جوراب در حضر و سفر جايز است.
35 ـ لازم مىدانيم كه براى رستگارى پيشوايان اسلام دعا كنيم و به پيشوايى آنان اقرار كنيم و كسانى كه هنگام انحراف رهبران، شورش بر ضد آنان را لازم مىدانند، گمراهند، و پيوسته خروج بر آنان (راهبران) را با قوه و قدرت انكار مىكنيم و ترك قتال و نبرد را در فتنهها لازم مىدانيم.
36 ـ معتقديم كه روزى دجال، خروج خواهد كرد، چنان كه در روايات از رسول خدا آمده است .
37 ـ به عذاب قبر و سؤال منكر و نكير ايمان داريم، اين دو نفر از به خاك سپردگان سؤال مىكنند.
38 ـ حديث معراج را مىپذيريم.
39 ـ بسيارى از رؤياها را صحيح مىدانيم و معتقديم كه آنها تعبيرى دارند.
40 ـ دادن صدقه از طرف مردگان و دعا براى آنان را صحيح مىدانيم و معتقديم كه عمل ما به آنان سود مىرساند.
41 ـ تأثير سحر و ساحر در اين دنيا را مىپذيريم و مىگوييم، سحر واقعيت دارد.
42 ـ معتقديم، هر كس از اهل قبله مرد، بايد بر او نماز گزارد، خواه نيكو كار باشد يا بدكار. چنانچه به قانون ارث ايمان داريم.
43 ـ معتقديم كه بهشت و دوزخ آفريده شدهاند.
44 ـ مىگوييم هر كس بميرد يا كشته شود، به اجل خود مرده و كشته شده است.
45 ـ روزى افراد از جانب خدا است كه به بندگان خود روزى مىدهد، حلال باشد يا حرام.
46 ـ ما بر خلاف معتزله و جهميه، معتقديم كه شيطان، انسان را وسوسه مىكند و در دل او شك ايجاد مىكند و به او آسيب مىرساند. چنانكه مىفرمايد:
«الذين يأكلون الربا لا يقومون الا كما يقوم الذين يتخبطه الشيطان من المس» (سوره بقره / 275) .
«كسانى كه ربا مىخورند، از جاى بر نمىخيزند، مگر مانند كسى كه شيطان او را آسيب رسانده است» . و نيز مىفرمايد:
«من شر الوسواس الخناس الذى يوسوس فى صدور الناس من الجنة و الناس» (سوره ناس / 4 ـ 6) .
«بگو از شر هر وسوسهگر فريبكار كه در سينههاى مردم وسوسه مىكند، از جن و انس (به خدا پناه مىبرم)» .
47 ـ معتقديم، خدا صالحان را به آياتى كه براى آنان آشكار مىسازد، اختصاص مىدهد.
48 ـ عقيده ما درباره كودكان مشركان، اين است كه خدا در سراى ديگر آتشى را براى آنان بر مىافروزد، سپس به آنان مىگويد: داخل آتش شويد. هر كس از آنان داخل شود، آتش براى او سرد و سلامت مىگردد. و هر كس ابا ورزد، معذب مىشود.
49 ـ معتقديم، خدا مىداند كه بندگان، چه كارهايى را انجام مىدهند و به كجا مىروند، آنچه را واقع شده و واقع مىشود مىداند و نيز مىداند آنچه واقع نشده اگر واقع مىشد چگونه بود، اينها براى او معلوم است.
50 ـ معتقديم كه بايد از پيشوايان اطاعت كرد. و براى مسلمانان خيرخواه بود.
51 ـ لازم مىدانيم كه از بدعتگزاران و هواپرستان جدا شويم.
پىنوشتها:
.1 اهل حديث، در اين آيه، «استواء» را به معناى استقرار مىگيرند، نه بمعناى استيلاء و تسلط. چيزى كه هست، برخى از آنان براى پرهيز از تشبيه و تجسيم مىگويند: خدا بر عرش استقرار دارد ولى كيفيت آن براى ما معلوم نيست.
.2 اين واژه (بدون كيفيت)، در كتابهاى كلامى اشاعره، پس از طرح صفات خبرى مانند «وجه» و «يد» ، زياد بكار مىرود و گاهى از آن با كلمه «البلكفه» كه مصدر جعلى بلا كيف است، تعبير مىكنند و اين براى فرار از تشبيه است. و حاصل اين كه مىگويند: خدا چهره و دست و پا دارد ولى نه با كيفيتى كه بشر دارد. ولى هرگز در توصيف خدا به اين صفات را تأويل و مجاز را نمىپيمايند بلكه اين الفاظ را بابيان معانى لغوى آن بكار مىبرند؛ فقط مدعى هستند كه كيفيت آن براى ما معلوم نيست.
.3 در اينجا به آيات ديگرى كه از نظر مضمون، با آيه وارده در متن، يكى است، استدلال كرده است، مانند آيههاى 17 و 20 سوره نحل و 35 طور.
لينک مطلب
نوشته:وحید الوندی
تاریخ:جمعه بیست و سوم شهریور 1386
بعد از نماز مغرب دستها را بلند كند و بخواند اين دعاء وارده از حضرت جواد عليه السلام را كه در اقبالست :
اَللّهُمَّ يا مَنْ يَمْلِكُ التَّدْبيرَ وَهُوَ عَلى كُلِّشَىْءٍ قَديرٌ يا مَنْ
خدايا اى كه تدبير امور بدست او است و او بر هر چيز قادر است اى كه
يَعْلَمُ خائِنَةَ الاْعْيُنِ وَما تُخْفِى الصُّدُورُ وَتُجِنُّ الضَّميرُ وَهُوَ
مى داند خيانت چشمها را و آنچه را سينه ها پنهان كنند و دلها در خويش مستور دارند و او است
اللَّطيفُ الْخَبيرُ اَللّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ نَوى فَعَمِلَ وَلاتَجْعَلْنا مِمَّنْ شَقِىَ
دقيق آگاه خدايا قرار ده ما را از كسانى كه نيت كنند و بدنبالش عمل كنند و قرارمان مده از كسانى كه بدبخت شده
فَكَسِلَ وَلا مِمَّنْ هُوَ عَلى غَيْرِ عَمَلٍ يَتَّكِلُ اَللّهُمَّ صَحِّحْ اَبْدانَنا مِنَ
و تنبلى كرد و نه از كسانى كه بر غير كار و كوشش اعتماد كنند خدايا سالم گردان بدنهامان را از
الْعِلَلِ وَاَعِنّا عَلى مَا افْتَرَضْتَ عَلَيْنا مِنَ الْعَمَلِ حَتّى يَنْقَضِىَ عَنّا
بيماريها و كمكمان ده بر آنچه واجب كرده اى بر ما از عمل تا بگذرد از ما اين ماه تو در حاليكه
شَهْرُكَ هذا وَقَدْ اَدَّيْنا مَفْرُوضَكَ فيهِ عَلَيْنا اَللّهُمَّ اَعِنّا عَلى صِيامِهِ
آنچه را بر ما واجب فرموده بودى انجام داده باشيم خدايا ما را بر روزه اين ماه كمك ده
وَوَفِّقْنا لِقِيامِهِ وَنَشِّطْنا فيهِ لِلصَّلاةِ وَلا تَحْجُبْنا مِنَ الْقِراَّئَةِ وَسَهِّلْ
و به شب زنده داريش موفقمان دار و براى خواندن نماز در اين ماه نشاطى بما بده و از قرائت قرآن محروممان مدار و آسان
لَنا فيهِ ايتاَّءَ الزَّكوةِ اَللّهُمَّ لا تُسَلِّطْ عَلَيْنا وَصَباً وَلا تَعَباً وَلا سَقَماً
گردان بر ما پرداختن زكوة را خدايا چيره مگردان بر ما خستگى و سستى و نه رنج و نه بيمارى
وَلا عَطَباً اَللّهُمَّ ارْزُقْنا الاِْفْطارَ مِنْ رِزْقِكَ الْحَلالِ اَللّهُمَّ سَهِّلْ لَنا
و نه هلاكت را خدايا روزى ما كن افطار كردن از روزى حلال خدايا سهل كن بر ما
فيهِ ما قَسَمْتَهُ مِنْ رِزْقِكَ وَيَسِّرْ ما قَدَّرْتَهُ مِنْ اَمْرِكَ وَاجْعَلْهُ حَلالاً
در اين ماه آن سهمى را كه از روزيت نصيب ما كرده اى و آسان گردان آنچه را طبق فرمانت مقرر داشته اى و قرارش ده حلال
طَيِّباً نَقِيّاً مِنَ الاْثامِ خالِصاً مِنَ الاْصارِ وَالاْجْرامِ اَللّهُمَّ لا تُطْعِمْنا
و پاك و پاكيزه از گناهان و خالص از معاصى و جنايات خدايا بر ما مخوران
اِلاّ طَيِّباً غَيْرَ خَبيثٍ وَلا حَرامٍ وَاجْعَلْ رِزْقَكَ لَنا حَلالاً لا يَشُوبُهُ
جز خوراكى پاك كه نه پليد باشد و نه حرام و قرار ده روزيت را براى ما حلال كه آلوده به چركى
دَنَسٌ وَلا اَسْقامٌ يا مَنْ عِلْمُهُ بِالسِّرِّ كَعِلْمِهِ باِلاْعْلانِ يا مُتَفَضِّلاً عَلى
و بيماريها نباشد اى كه دانائيش به نهان همانند دانائيش به آشكار است اى كه
عِبادِهِ بِالاِْحْسانِ يا مَنْ هُوَ عَلى كُلِّشَىْءٍ قَديرٌ وَبِكُلِّشَىْءٍ عَليمٌ
بر بندگانش به احسان تفضل فرمود اى كه او بر هر چيز توانا است و به هر چيز دانا
خَبيرٌ اَلْهِمْنا ذِكْرَكَ وَجَنِّبْنا عُسْرَكَ وَاَنِلْنا يُسْرَكَ وَاهْدِنا لِلرَّشادِ
و آگاه است ذكر خود را به ما الهام كن واز دشواريت ما را بركنار دار و به دستورات آسانت برسانمان و به كارهاى صواب راهنمائيمان كن
وَوَفِّقْنا لِلسَّدادِ وَاعْصِمْنا مِنَ الْبَلايا وَصُنّا مِنَ الاْوْزارِ وَالْخَطايا
و به كارهاى محكم و درست موفقمان بدار و از بلاها محفوظمان دار و از گناهان و خطاها نگاهمان دار
يا مَنْ لا يَغْفِرُ عَظيمَ الذُّنُوبِ غَيْرُهُ وَلا يَكْشِفُ السُّوَّءَ اِلاّ هُوَ يا
اى كه نيامرزد گناهان بزرگ را جز او و برطرف نكند بديها را جز او اى
اَرْحَمَ الرّاحِمينَ وَاَكْرَمَ الاْكْرَمينَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَاَهْلِ بَيْتِهِ
مهربانترين مهربانان و كريمترين كريمان درود فرست بر محمد و خاندان
الطَّيِّبينَ وَاجْعَلْ صِيامَنا مَقْبُولاً وَبِالْبِرِّ وَالتَّقْوى مَوْصُولاً وَكَذلِكَ
پاكش و روزه ما را مقبول درگاهت فرما و به نيكى و پرهيزكارى پيوندش ده و هم چنين
فَاجْعَلْ سَعْيَنا مَشْكُوراً وَقِيامَنا مَبْرُوراً وَقُرْانَنا مَرْفُوعاً وَدُعاَّئَنا
كوشش ما را مورد تقدير و شب زنده داريمان را نيك پذيرفته و قرآن ما را (كه خوانده ايم ) بالا رفته و دعامان را
مَسْمُوعاً وَاهْدِنا لِلْحُسْنى وَجَنِّبْنَا الْعُسْرى وَيَسِّرْنا لِلْيُسْرى وَاَعْلِ
مقرون به اجابت فرما و ما را به كار نيك هدايت فرما و از دشواريها بركنارمان دار و مهيامان بدار براى آسانها
لَنَا الدَّرَجاتِ وَضاعِفْ لَنا الْحَسَناتِ وَاقْبَلْ مِنَّا الصَّوْمَ وَالصَّلاةَ
و درجات ما را بالابر و حسنات ما را دو چندان كن و روزه و نماز ما را بپذير
وَاسْمَعْ مِنَّا الدَّعَواتِ وَاغْفِرْ لَنَا الْخَطيئاتِ وَتَجاوَزْ عَنَّا السَّيِّئاتِ
و دعاهاى ما را بشنو و خطاهاى ما را بيامرز و از گناهان ما درگذر
وَاجْعَلْنا مِنَ الْعامِلينَ الْفائِزينَ وَلا تَجْعَلْنا مِنَ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ
و قرار ده ما را از عمل كنندگان كامياب و قرارمان مده از غضب شدگان و نه از
وَلاَ الضّاَّلّينَ حَتّى يَنْقَضِىَ شَهْرُ رَمَضانَ عَنّا وَقَدْ قَبِلْتَ فيهِ صِيامَنا
گمراهان تا بگذرد از ما ماه رمضان و تو روزه و شب زنده داريمان را پذيرفته باشى
وَقِيامَنا وَزَكَّيْتَ فيهِ اَعْمالَنا وَغَفَرْتَ فيهِ ذُنوبَنا وَاَجْزَلْتَ فيهِ مِنْ
و اعمال ما را پاك و پاكيزه كرده و گناهانمان را آمرزيده باشى و بهره ما را در اين
كُلِّ خَيْرٍ نَصيبَنا فَاِنَّكَ الاِْلهُ الْمُجيبُ وَالرَّبُّ الْقَريبُ وَاَنْتَ بِكُلِّ شَىْءٍ مُحيطٌ
ماه از هر خير و نيكى به حد كامل داده باشى كه براستى توئى معبود اجابت كننده و پروردگار نزديك و تو بر هر چيز احاطه دارى
بازگشت به بالا
دعاي ماء ثور از حضرت صادق (ع)
اين دعاى ماءثور از حضرت صادق عليه السلام را كه در اقبال است :
اَللّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضانَ مُنَزِّلَ الْقُرْآنِ هذا شَهْرُ رَمَضانَ
خدايا اى پروردگار ماه رمضان و فرو فرستنده قرآن اين ماه رمضان است
الَّذى اَنْزَلْتَ فيهِ الْقُرْآنَ وَاَنْزَلْتَ فيهِ آياتٍ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى
كه در آن قرآن را نازل فرموده اى و در آن آيه هائى است كه آنها حجتهاى هدايت
وَالْفُرْقانِ اَللّهُمَّ ارْزُقْنا صِيامَهُ وَاَعِنّا عَلى قِيامِهِ اَللّهُمَّ سَلِّمْهُ لَنا
و تميز حق و باطل است خدايا روزه اش را روزى ما گردان و بر شب زنده داريش به ما كمك كن خدايا اين ماه را براى ما سالم
وَسَلِّمْنا فيهِ وَتَسَلَّمْهُ مِنّا فى يُسْرٍ مِنْكَ وَمُعافاةٍ وَاجْعَلْ فيما
بدار و ما را در آن به سلامت دارو آن را در آسانى و تندرستى كاملى از جانب خود از ما
تَقْضى وَتُقَدِّرُ مِنَ الاْمْرِ الْمَحْتُومِ وَفيما تَفْرُقُ مِنَ الاْمْرِ الْحَكيمِ
دريافتش كن و قرار ده در آن قضا و قدر حتمى خود و در آن دستور حكيمانه كه جدا كنى
فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ مِنَ الْقَضاَّءِ الَّذى لا يُرَدُّ وَلا يُبَدَّلُ اَنْ تَكْتُبَنى مِنْ
در شب قدر از آن قضا و قدر حتمى و مسلّمى كه برگشت ندارد و تغييرپذير نيست كه نام ما را بنويسى در
حُجّاجِ بَيْتِكَ الْحَرامِ الْمَبْرُورِ حَجُّهُمُ الْمَشْكُورِ سَعْيُهُمُ الْمَغْفُورِ
زمره حاجيان خانه محترمت (كعبه ) آنانكه حجشان پذيرفته و سعيشان مورد تقدير
ذُنُوبُهُمُ الْمُكَفَّرِ عَنْهُمْ سَيِّئاتُهُمْ وَاجْعَلْ فيما تَقْضى وَتُقَدِّرُ اَنْ
و گناهانشان آمرزيده و بديهاشان جبران شده است و قرار ده در آنچه مقدر فرمائى كه
تُطيلَ عُمْرى وَتُوَسِّعَ عَلىَّ مِنَ الرِّزْقِ الْحَلالِ
عمرم را طولانى فرموده و از روزى حلال خود بر من توسعه دهى
بازگشت به بالا
دعاي پيامبر (ص) در شب اول ماه رمضان
روايت است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله در شب اوّل ماه رمضان اين دعا را مى خواندند
اَلْحَمْدَ لِلّهِ الَّذى اَكْرَمَنا بِكَ اَيُّهَا الشَّهرُ
سپاس خدائى را كه ما را بوسيله تو گرامى داشت اى ماه
الْمُبارَكُ اَللّهُمَّ فَقَوِّنا عَلى صِيامِنا وَقِيامِنا وَثبِّتْ اَقْدامَنا وَانْصُرْنا
مبارك خدايا به ما نيرو ده بر روزه مان و شب زنده داريمان و گامهاى ما را پابرجا كن
عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرينَ اَللّهُمَّ اَنْتَ الْواحِدُ فَلا وَلَدَ لَكَ وَاَنْتَ الصَّمَدُ
و بر مردمان كافر ياريمان ده خدايا توئى يگانه كه فرزند ندارى و توئى بى نيازى
فلا شِبْهَ لَكَ وَاَنْتَ الْعَزيزُ فَلا يُعِزُّكَ شَىْءٌ وَاَنْتَ الْغَنِىُّ وَاَنَا الْفَقيرُ
كه شبيه ندارى و توئى عزيزى كه چيزى به تو عزت نبخشد و توئى بى نياز و منم نيازمند
وَاَنْتَ الْمَوْلى وَاَنَا الْعَبْدُ وَاَنْتَ الْغَفُورُ وَاَنَا الْمُذْنِبُ وَاَنْتَ الرَّحيمُ
و توئى سرور و منم بنده و توئى آمرزنده و منم گنهكار و توئى مهربان
وَاَنَا الْمُخْطِئُ وَاَنْتَ الْخالِقُ وَاَنَا الْمَخْلُوقُ وَاَنْتَ الْحَىُّ وَاَنَا الْمَيِّتُ
و منم خطاكار و توئى آفريننده و منم آفريده و توئى زنده و منم مرده
اَسْئَلُكَ بِرَحْمَتِكَ اَنْ تَغْفِرَ لى وَتَرْحَمَنى وَتَجاوَزَ عَنّى اِنَّكَ عَلى كُلِّشَىْءٍ قَديرٌ
از تو خواهم به رحمتت كه مرا بيامرزى و از من درگذرى كه براستى تو بر هر چيز توانائي
بازگشت به بالا
دعاي دهه آخر ماه مبارک
ابن ابى عمير از صادق آل محمد صلوات الله عليهم اجمعين روايت مىكند كه حضرت فرمود: «تقول فى العشر الاواخر من شهر رمضان كل ليلة: «اعوذ بجلال وجهك الكريم ان ينقضى عنى شهر رمضان او يطلع الفجر من ليلتى هذه و لك قبلى تبعة او ذنب تعذبنى عليه يا رحمن يا رحيم»
در دهه آخر از ماه مبارك رمضان هر شب مىگويى، پناه مىآورم به جلال و جمال كريمت، از اينكه سپرى شود ماه رمضان از من، يا صبح امشبم بدمد، در حالى كه تراست از ناحيه من گناهى يا بدى و دينى كه عذابم كنى بر آن، اى رحمان و رحيم. اين دعا در كتاب شريف من لا يحضره الفقيه و مفاتيح الجنان، قسمت اعمال شبهاى دهه آخر ماه رمضان، آمده است.
بازگشت به بالا
دعاي وداع ماه مبارک رمضان
شيخ صدوق رحمة الله عليه براى وداع ماه مبارك رمضان دعائى ذكر كرده كه مىگويد: ابو بصير از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه حضرت فرمود: «تقول فى وداع شهر رمضان «اللهم انك قلت فى كتابك المنزل على نبيك المرسل و قولك الحق شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن هدى للناس و بينات من الهدى و الفرقان، و هذا شهر رمضان قد انصرم فاسالك بوجهك الكريم، و كلماتك التامات ان كان بقى على ذنب لم تغفره و تريد ان تحاسبنى به او تعذبنى عليه او تقايسنى به ان يطلع فجر هذه الليلة، او ينصرم هذا الشهر الا و قد غفرته لى يا ارحم الراحمين» (1)
در وداع ماه مبارك بگوئيد، بار پروردگارا تو خود گفتى در كتاب مقدس كه بر نبى مرسلت نازل فرمودهاى و قول تو حق است كه ماه رمضان كه در او قرآن نازل شده و مايه هدايت و رستگارى مردم و دلائل آشكار از هدايت و وسيله تشخيص حق از باطل مىباشد، اينك ماه رمضان به پايان رسيد «و فيوضاتش تا سال آينده از ما قطع شد» پس تقاضا مىنمايم از تو به آبروى گراميت، و كلمات تام و تمامت، اينكه اگر بر من گناهى باقى مانده ( و پاك نشدم) كه هنوز آن گناهم را نيامرزيدى، و اراده حسابرسى او را دارى، يا مىخواهى به آن گناه باقيمانده عذابم كنى، و يا به اندازه گناهم عقوبت نمائى، تا اينكه طلوع كند فجر اين شب، يا پايان پذيرد اين ماه مبارك، مگر آنكه آن گناهانم را بيامرزى و از تقصيرم در گذرى، اى مهربانترين مهربانان. (2)
پىنوشتها:
1- من لا يحضره الفقيه، جلد 2، ص 164.
2- مفصل اين دعا را در جلد 2 من لا يحضره الفقيه، ص 165، بخوانيد كه بسيار دعاى پر محتوى و ارزشمندى است.
بازگشت به بالا
نکاتي پيرامون دعا
تاملي در مسئله دعا
شناخت انسان بدون شناخت جنبههاى مختلف روحى او ممكن نخواهد بود و يكى از مهمترين و پيچيدهترين حالات روحى انسان كه هم در حوزه انسان شناسى و هم در حوزه حكمت و عرفان الهى بطور بسيار دقيق و گستردهاى مورد مطالعه و بررسى قرار مىگيرد وجود حالات عرفانى او و از آن جمله دعا و راز و نيازهاى او با خدايش است و همين حالت است كه مىتوان آن را نقطه اتصال وجود آدمى با متافيزيك (ماوراء الطبيعه) دانست. زيرا دعا جدىترين و پاكترين و قوىترين نحوه برقرارى ارتباط انسان با خالق حكيم و مهربانش است.
فرق اساسى انسان نيز با موجودات ديگر در سه چيز استيكى تفكر متعالى و قدرتمند اوست و ديگرى اختيار و اراده او براى رسيدن به آرزوهاى گوناگونش و ديگرى عشقى همراه با معرفتبه خداوند و يكى از تجليات اين عشق و شيفتگى دعا و مناجات و رازگوئى با خداوند است.
با ذكر اين مطلب آشكار مىشود كه دعا علاوه بر اينكه در معارف الهى خصوصا در عرفان اسلامى از اهميت ويژهاى برخوردار است تا حدى كه عرفاء آن را يكى از ابواب كشف و شهود حقايق براى اولياء الهى دانستهاند همچنين در نزد طبقات ديگرى از انسانها هم داراى اهميت مخصوصى است و لذا در اين فرصت اندك و لزوم بحث از دعا ما به مهمترين اصول و بنيادهاى آن اكتفاء نموده و مقاله را با ارائه مطالبى پيرامون تعريف دعا، عوامل و زمينههاى توجه نمودن به دعا، اهميت دعا، فوايد دعا، و آداب دعا، به پايان مىرسانيم.
تعريف دعا
در فرهنگ اصطلاحات و تعريفات نفايس الفنون چنين آمده است كه «دعا طلب كردن حاجت است از بارى تعالى به تضرع و اخلاص و گاه بود كه غرض از دعا مجرد مدح و ثنا بود و بيشتر ادعيه خواص و اولياء كه از ما سوى الله اعراض نمودهاند از اين قبيل تواند بود و جمعى گفتند دعا آن است كه مروى باشد از شارع به تصريح يا به تعريض و هر آنچه مروى نباشد آن را مناجاة خوانند و دعا هم به قول باشد و آن صريح بود چنانكه رب ارحم واعط و يا به تعريض چنانكه رب انى ضعيف و هم به فعل.» (1)
دكتر آلكسيس كارل نيز بيان زيبايى در تعريف دعا دارد. وى مىگويد: نيايش اصولا كشش روح به سوى كانون غير مادى جهان است. به طور معمول نيايش عبارت است از تضرع و ناله مضطربانه و طلب يارى و استعانت و گاهى يك حالت كشف و شهود روشن و آرام درونى و مستمر و دور تر از اقليم همه محسوسات است. به عبارت ديگر مىتوان گفت كه نيايش پرواز روح به سوى خداست و يا حالت پرستش عاشقانهاى نسبتبه آن مبدئى است كه معجزه حيات از او سر زده است و بالاخره نيايش نمودار كوشش انسان استبراى ارتباط با آن وجود نامرئى آفريدگار همه هستى عقل كل، قدرت مطلق، خير مطلق» (2)
دعا توجه و سخن آگاهانه وجدى فطرت پاك انسانى با خالق دانا و مهربانش در تمامى حالات و بخصوص در تنهاترين و غريبانهترين حالاتش است كه از سر آگاهى به جنبههاى گوناگون نيازهاى خود و يا اعتراف به پليدى گناهان خود و اظهار توبه به درگاه او بوجود مىآيد و مىتواند شامل اظهار نيازها و يا مدح و ثناى او بوده باشد و اين حالتى عرفانى است كه به صورت مناجات و ذكر قلبى و يا زبانى در افراد آشكار مىشود.
عوامل توجه به دعا
در نظر اهل معرفت و عارفان حقيقى وجود خداوند به قدرى مقدس و محترم و داراى محبوبيت است كه او را با هيچ چيز نمىتوان برابر دانست زيرا تمامى خيرات و زيبائىها و نيز تمامى آنچه را كه آرزوهاى متعالى انسان و هر موجود ديگرى را بوجود مىآورد و محقق مىسازد از خداوند است. خداوند هم خلق كردنش حكيمانه و بى مانند است و هم محبتش بيكران و وصف ناپذير و روح نواز و هم تنبيه و ادب كردنش عين عدالت و محبت است. با اين وصف تمامى موجودات كه ساخته ستحكمت و محبتخداوند هستند تا زمانى كه موجود هستند و نيز تا زمانى كه از خود و فطرت حقيقى شان غافل نشدهاند همواره رو به سوى آن كمال مطلق و زيبايى مطلق و خير مطلق دارند و به سوى او نيز در حركتخواهند بود. منتها در مسير زندگى علل و شرايطى مانع توجه و ارادت قلبى آنها به خالق شان مىشود كه با رفع اين موانع دوباره آن توجه و ارادت حقيقى موجود شده و ادامه مىيابد.
استاد آيت الله جوادى آملى پيرامون اين مسئله گفتهاند كه: «چيزى در جهان نيست كه به ياد حق و خداى سبحان نباشد اين انسان مىباشد كه گاهى غافل است و گاهى غير غافل» (3)
استاد مرتضى مطهرى پيرامون علل توجه به خداوند گفتهاند: «انسان در دو حال ممكن استخدا را بخواند يكى وقتى كه اسباب و علل از او منقطع شود و دچار سختى و اضطرار گردد و يكى وقتى كه روح خودش اوج بگيرد و خود خويشتن را از اسباب و علل منقطع كند در حال اضطرار و انقطاع اسباب انسان خود به خود بطرف خدا مىرود احتياج به دعوت ندارد و البته اين كمالى براى نفس انسان نيست كمال نفس در اين است كه خودش خود را منقطع سازد و اوج بگيرد.» (4)
آن زمان كه آدمى به بلاها و سختىهاى بزرگ مبتلا مىشود و يا در زمانى كه مسئله مرگ كسى و يا كارگشائى و معجزه بزرگى در زندگىاش مطرح مىشود. همان موقع است كه اصل مهم خداجويى بوجود آمده و كم كم رشد مىكند.
همچنين آدمى اگر مراحل وجود يافتن و سير تحولات زندگى خود را از آغاز تا زمان حاضر به دقت و با ديده بينا و منصف مورد مطالعه و بررسى قرار دهد به طور طبيعى توجهاش به خداوند و الطاف كريمانه او معطوف خواهد شد و اين خود مىتواند عامل بسيار قوى براى دعا و مناجات و ذكر الهى باشد.
عامل مهم ديگر اين است كه روح انسان وقتى از اين عالم دنيا و حوادث آن خسته و دلتنگ شده باشد اگر ذرهاى در دلش نور معرفت و ايمان الهى باشد خدايش را با زبان فقر و نيازمندى و شكر مىخواند.
اهميت دعا
اهميت نيايش را در اين كتاب مقدس آسمانى (قرآن كريم) مىتوان از سه نظر استفاده كرد:
1- از آياتى كه خداى تعالى در آن بندگان مومن خود را ترغيب و تاكيد فرموده كه او را نيايش كنند. مانند اين آيات «اجابت مىنمايم دعاى نيايشگر را هرگاه مرا بخواند در هر حال و هر جا كه باشد (بقره 186)، بخوانيد پروردگار خود را با حالت زارى كه نشانه نياز است و در حال پنهانى كه دليل اخلاص (اعراف 53 و 54) بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را (مومن 62)
2- از آيات و قصههاى برخى از پيامبران كه هرگاه نيازى داشتهاند و يا به شدائدى گرفتار شدهاند تنها مشكل گشاى آنان نيايش بوده استحضرت آدم(ع) پس از ترك اولى در مقام اعتراف به تقصير چنين استغاثه كرد اى پروردگار ما بر نفسهاى خود ستم كرديم اگر نيامرزى ما را بو بر ما رحم نياورى هر آينه از زيانكاران باشيم (اعراف 22) و حضرت نوح پس از صدها سال تحمل شدايد نجات خود را از چنگال قوم بى انصاف به وسيله دعا به دست آورد و نوحا اذنادى من قبل فاستجبناله (انبياء 76)
3- اهميت نيايش را مىتوان از آياتى فهميد كه خود به صورت دعا آمده است... پروردگارا عطا فرما ما را در اين سراى توفيق بندگى و در آن سراى جزاى نيك و نگه دار ما را از عذاب دوزخ (بقره 197) (5) و نيز در بحار الانوار جلد 93 ص 291 چنين آمده است كه «بگو خداوند من، اگر دعاى شما نبود به شما اعتناء نمىكرد (6) و همچنين امام رضا(ع) از پيامبر نقل مىكند كه فرمودند «دعا سلاح مومن، ستون دين و روشنائى آسمانها و زمين است» (7)
مرد شامى از امام على(ع) پرسيد كدام سخن به نزد خداوند بهتر و برتر است؟ امام(ع) پاسخ داد ذكر بسيار، تضرع به خدا و دعا (8)
حضرت امام خمينى(ره) پيرامون اهميت دعا چنين فرمودهاند كه: «همه خيرات و بركات از همان دعا خوانهاستحتى آنها كه به طور ضعيف دعا مىخوانند و ذكر الله مىگويند به همان اندازه كه طوطى وار در آنها تاثير كرده بهتر از آنهايى هستند كه ترك دعا كردهاند. نماز خوان ولو اينكه مرتبه نازلهاى داشته باشد از نماز نخوان بهتر است آرى همين دعا خوانها و همين كسانى كه به ظواهر اسلام عمل مىكنند يا پرونده جنايت ندارند يا پرونده جنايتشان نسبتبه ديگران كمتر است همين دعا خوانها در نظم اين عالم دخالت دارند دعا را نبايد از بين اين جمعيتبيرون برد جوانهاى ما را نبايد از دعا منصرف كرد» (9)
استاد مرتضى مطهرى(ره) نيز پيرامون اهميت دعا از ديدگاه اولياء الهى گويند «اولياء خدا هيچ چيزى را به اندازه دعا خوش نداشتند همه خواهشها و آرزوهاى دل خود را با محبوب واقعى در ميان مىگذاشتند و بيش از آن اندازه كه به مطلوبهاى خود اهميت مىدادند بخود طلب و راز و نياز اهميت مىدادند، هيچ گونه احساس خستگى و ملامت نمىكردند.» (10)
از ديدگاه اهل معرفت و عابدان حقيقى سر آمد تمامى زيبايىها و خيرات همانا توجه و نجواى حقيقى با خداوند است آنان ياد و ذكر خداوند را جزو زيباترين و شريفترين حالات در عالم هستى مىدانند. توجه و عشق به خداوند بزرگترين قدرت دهنده روح است و راز خستگى ناپذيرى و شكست ناپذيرى مردان بزرگ الهى نيز در همين نكته است كه روح آنان در حالتبالائى از شيفتگى و اميد و توكل و مناجات با خداوند قرار دارد آنها جسم خود را با يك تكه نان مشغول مىدارند و روح شان رهبر جسم شان شده است ولى هرگز روح شان را سرگرم دنيا پرستىها و ظواهر دلفريب و گمراه كننده آن نمىكنند تا بتوانند به مقامات عاليه روحانى برسند و اندكى بيشتر لذت قرب و انس با خداوند را درك كنند.
دنيا بدون ياد و ذكر خدا كفرستانى بزرگ خواهد بود كه زندگى در آن هر لحظه لحظهاش زندگى جهنمى است زيرا همان گونه كه موجودات به اتكاء به لطف الهى موجود شدهاند همينطور هم زندگى مطلوب انسانها بدون توجه جدى و عملى به خداوند هرگز بوجود نخواهد آمد. دلهاى انسانها نيز همچون درختان بهار و زمستانى دارد بهار آنها عشقهاى پاك و سازنده و اميد به خداوند است و زمستان شان گناهان خود و غفلت از ياد خداوند و مبتلا شد به ظلم و جفا كارىهاى ديگران است.
جدىترين و پاكترين حالاتش را آدمى فقط در مناجات و دعا با خداوند پيدا مىكند زيرا انسان به يقين مىداند كه نمىتواند چيزى را از او مخفى كند پس او همه افكار كوچك و بزرگش و زشت و زيبايش را به خوبى مىداند. و اين بدين علت نيز مىباشد كه آدمى خودش را در مقابل فهيمترين و مهربانترين موجودات احساس مىكند.
دكتر آلكسيس كارل نيز بيان بسيار زيبايى پيرامون اهميت و لزوم دعا دارد. ايشان گويند «انسان هم چنانك به آب و اكسيژن نيازمند استبخدا نيز محتاج است احساسى عرفانى در رديف قدرت مكاشفه، احساس اخلاقى احساس جمال و نور عقل به شخصيتبشرى شكفتگى و انبساط پر معنا و كاملى مىبخشند ... روح نيمىاش عقل است و نيم ديگرش احساس ما بايد هم زيبايى دانش را دوستبداريم و هم زيبايى خدا را» (11)
«اجتماعاتى كه احتياج به نيايش را در خود كشتهاند معمولا از فساد و زوال مصون نخواهند بود. اين از آن جهت است كه متمدنين بى ايمان نيز همچون مردم ديندار وظيفه دارند كه به مسئله رشد همه فعاليتهاى باطنى و درونى خود كه لازمه يك وجود انسانى است دلبستگى پيدا كنند» (12)
اين حقيقتى استبزرگ كه عقل گرائى و علم مدارى محض هرگز منجر به تكامل و سعادت انسانها نخواهند شد. بلكه توجه و شيفتگى و فداكارى در راه خداوند است كه زندگى و آخرت او را سر و سامان خواهد داد. زيرا كه عقل جز احتياط كارىهايش و توجيه و تفسيرهاى شخصى و منفعتى و بعضا غلط خود به چيز ديگرى توجه نمىكند ولى دل آگاه و بيدار همه چيزش را مخلصانه در راه خداوند و اوامر حكيمانه و بر حق او فدا مىكند و البته خداوند نيز دلى را كه اينگونه باشد به مهر و خير عظيم خودش واصل خواهد نمود.
اصلا چگونه ممكن استبه خداوند و اوامر او توجه نكنيم در حالى كه سراسر وجودمان آه نيازمندىاش به سوى آن خالق يكتا و مهربان همواره بلند است و نيز جز با عشق آگاهانه به خداوند و فراهم كردن توشه عبادات و طاعات و وفادارى در راهش با كدام جرئت و اميد مىتوان به طرف او حركت كرد. اساسا هرگاه آدمى نسبتبه وظايف و توجهات مهم زندگى خود چه مادى و چه معنوى غفلت ورزد به همان ميزان از چيزهاى باارزش و مفيد بسيارى محروم خواهد شد مثلا آن كسانى كه به تربيت فرزندان خود توجهى نداشته باشند بدون شك از داشتن فرزندان خوب و با ادب محروم خواهند شد.
اگر اندكى بيشتر مطالعه و دقت كنيم ريشه همه نابسامانىها و گرفتارىهاى زندگى فردى - اجتماعى خود را در ضعف توجه به معنويات الهى و ضعف در پرورش استعدادهاى مثبت روحى خود خواهيم يافت و البته براى بوجود آمدن اين ضعفها و نقائص نيز علل بسيارى مىتوان ذكر نمود كه شايسته استبراى رفع آنها بطور جدى از طرف دانشمندان علوم انسانى و عالمان و مبلغين دينى و نيز مسئولين حكومتى در اين امر تدبيرات سودمندى در نظر گرفته شود و گامهاى مثبتى بر داشته شود.
فوايد دعا
دكتر آلكسيس كارل پيرامون اين حقيقت كه دعا داراى اثرات مثبت و سازندهاى است چنين گفته است «آنچه تا كنون بطور مطمئنى مىدانيم اين است كه نيايش ثمرات مخصوص و لمس شدنى بسيار ببار مىآورد نيايش هر چقدر به نظر عجيب بنمايد ما ناچاريم آن را همچون واقعيتى بنگريم كه هر چه بخواهد مىيابد و هر درى را كه بكوبد در برابرش گشوده مىشود.» (13)
ايشان باز چنين گفتهاند كه «حتى وقتى كه دعا تا سطح بسيار پائينى تنزل مىكند و به صورت بيان طوطى وار فرمولهاى معينى در مىآيد تمرينى براى پيدايش يك زمينه كاملا لازم روحى به شمار مىرود. و احساس عرفانى و احساس اخلاقى را همراه با هم تقويت مىكند در چهره كسانى كه به نيايش مىپردازند تا حدود تقريبا ثابتى حس وظيفهشناسى، كمى حسد و شرارت و تا اندازهاى حس نيكى و خير خواهى نسبتبه ديگران خوانده مىشود.
مسلم به نظر مىرسد كه در صورت تساوى قدرت مغزى و علمى ميان دو نفر سجايا و خصايص اخلاقى آنكه حتى به صورت بسيار معمولى و متوسطى نيايش مىكند تكامل يافتهتر از آن ديگرى است نيايش هنگامى كه مدام و پرشور و حرارت است تاثيرش بهتر آشكار مىشود.» (14)
حضرت امام خمينى(ره) در جواب به آن دسته از افراد كه مىگويند ادعيه انسان را از كار و سازندگى باز مىدارد و دعا خوانى امرى بى ثمر و بيهوده است. چنين گفتهاند: دعا نقش سازندگى دارد آنهايى كه به خيال خودشان مردم را از دعا و ذكر پرهيز مىدهند تا مردم به دنيا بپردازند نمىدانند كه همين دعا آدم را مىسازد اقامه عدل را در دنيا همين انبيايى كردند كه اهل ذكر و فكر و دعا بودند قيام ضد ستمگرها را همينها كردند همان حضرت حسين بن على(ع) كه دعاى روز عرفهاش را مىبينيد همين دعاها همين توجهات به خدا انسان را به مبداء غيبى متوجه مىكند كه اگر انسان درستبخواند اين توجه به مبداء موجب مىشود كه انسان علاقهاش به خود كم شود و نه تنها مانع فعاليت نمىشود، بلكه فعاليت هم مىآورد. فعاليتى كه براى خودش نيستبراى بندگان خداست و مىفهمد كه فعاليتبراى بندگان خدا خدمتبه خداست.
كسانى كه از كتب ادعيه انتقاد مىكنند، براى اين است كه جاهلند و نمىدانند كه اين كتب ادعيه چطور انسان مىسازد، نمىدانند اين دعاهايى كه از ائمه ما وارد شده است مثل مناجات شعبانيه، دعاى كميل، دعاى عرفه حضرت سيد الشهداء، دعاى سمات و ... چه جور انسان را درست مىكند همان كسى كه دعاى شعبانيه را مىخواند شمشير هم مىكشد و با كفار جنگ مىكند.
دعا فعاليت و نور مىآورد. ادعيه انسان را از ظلمت نجات مىدهد وقتى از ظلمت رها گردد انسانى مىشود كه براى خدا كار مىكند براى خدا شمشير مىزند، براى خدا جنگ مىكند قيامش براى خداست نه اين كه ادعيه انسان را از كار باز خواهد داشت...
همين كتابهاى ادعيه انسان را آدم مىسازد وقتى يك انسانى آدم شد و به همه مسائل اسلامى و انسانى عمل مىكند و براى خود يا زراعت مىكند يا تجارت و يا كار ديگر و براى خدا جنگ، همه جنگهائى كه در مقابل كفار و ستمگرها شده از اصحاب توحيد و از اين دعا خوانها بوده است آنهايى كه در ركاب رسول خدا(ص) و در ركاب امير المؤمنين(ع) بودند اكثرا اهل دعا و عبادت زياد بودند.» (15)
حضرت امام خمينى سپس سخن خود را چنين ادامه مىدهند كه «دعا اثر اقتصادى دارد آيا آنها كه اهل حديث و اهل ذكر و اهل دعا بودهاند به اين جامعه بيشتر خدمت كردهاند يا آنهائى كه اهل اينها نبوده و مىگفتند ما اهل قرآنيم؟!
تمام اين خيرات و مبرات كه مىبينيد از اين مؤمنين است تمام اين موقوفات از اهل ذكر و اهل نماز است نه از غير اينها، در ميان اشراف و متمولين، سابق آنهائى كه نماز خوان بودند مدرسه و مريض خانه و امثال آن درست كردند اين يك مطلبى است كه نبايد از بين مردم بيرونش برد. بلكه بايد ترويجش كرد بايد مردم را وادار كرد به اينكه اين توجهات را به خدا داشته باشند.
دعا اثر سياسى و تربيتى دارد قطع نظر از اثر دعا براى رسيدن انسان به كمال مطلق براى اداره كشور هم كمك مىكند براى كمك كردن يك وقت انسان مىرود. دزد را مىگيرد يك وقت دزدى نمىكند آنهائى كه اهل مسجد و دعا هستند اخلال نمىكنند اين خودش كمكى به جامعه است.
آنهايى كه سر گردنه مىروند و آدم مىكشند اهل اين معانى نيستند اگر بودند اين جنايات را نمىكردند. تربيت جامعه به همين چيزهاستبه همين ادعيه است كه از خدا و پيغمبر (صلى الله عليه و آله) و ائمه وارد شده است.» (16)
آيت الله محمد تقى مدرسى نيز اثرات دعا را اينگونه بيان نمودهاند:
«ذكر: ذكر خداى متعال امرى است كه قرآن در بسيارى از آيات خود بر آن تاكيد مىورزد. اى كسانى كه ايمان آورديد! خدا را بسيار ذكر كنيد. (41 احزاب) حكمت ذكر از آنجاست كه ذكر دانه دوستى خدا را در دل انسان مىكارد و به آن اكتفا نمىكند كه انسان خدا را فقط بشناسد بلكه بايد او را دوستبدارد و زمانى كه بنده به مرحله دوستى خدا رسيد و دلش را به محبت او آباد كرد طاعات داراى محتواى حقيقى خواهند شد و نيز طاعات به شكل طبيعى از اعضاء انسان جارى مىشود. همان گونه كه سيل از بلندى سپس دعا به درود فرستان به پيامبر و ذكر ثناى او و بيان صفات پسنديده و ستوده آن حضرت مىرسد اين كار ايمان تو را به پيامبر عميقتر از قبل مىكند. همچنين بر اهل بيت(ع) نيز در دعا ثنا و ستايش مىشود.
عقايد: دعا عقايد را در قلب انسان تثبيت مىكند هر مسلمانى مؤمن شمرده نمىشود زيرا ايمان مرحلهاى از اسلام به حساب مىآيد و قرآن شرطهائى براى آن قرار داده است. مؤمنان كسانى هستند كه هرگاه ذكر خدا شود دلهاى اينان بيمناك مىگردد. هرگاه آيات او بر آنان خوانده شود. ايمانشان مىافزايد و بر خداوند توكل مىكنند (انفال 12).
تزكيه و پاكسازى نفس: دعا همچنين عامل تزكيه و تكامل آگاهى و نگرش انسان و اصلاح اهداف او در زندگى نيز هست هر انسانى در زندگى هدفهاى مشخصى دارد. خواه كوچك و خواه بزرگ چه خوب و چه بد و دعا در جهت تبديل آنها به بهترين و كاملترين اهداف مىكوشد يا به تعبير ديگر در جهت دگرگون ساختن چارچوب كلى زندگى انسان تلاش مىكند.
اخلاص: دعا به پاكسازى نفس در جهت اصلاح اخلاق و آداب انسان بر مىخيزد بناى اخلاق بر اصلاح نفس و آرزوهاى انسان است.
عمل صالح: دعا به طور خلاصه دعوت انسان استبه اعمال صالح همچون نماز، روزه، حج، زكات، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر، اصلاح ذات بين، انفاق و ...»#(17)
دكتر آلكسيس كارل همچنين به اثرات طبى دعا اينگونه اشاره مىكند كه: «امروز نيز در جاهايى كه به نيايش مىپردازند از شفاهايى كه با تضرع و توسل به خدا و اولياء خدا نصيب شده استبسيار سخن به ميان مىآيد.
اما وقتى كه مسئله شفا يافتن امراض مشكوك به طور خود به خودى و يا به كمك داروهاى معمولى پيش مىآيد بسيار مشكل است كه بدانيم عامل واقعى اين شفا چه بوده است.
تنها در مواردى نتايج نيايش مىتواند مطمئنا به تحقق برسد كه همه راههاى درمانى غير عملى و يا مردود باشد. در اين خصوص سازمان «طبى لورد» خدمتبزرگى به علم كرده و واقعيت اينگونه شفاها را به اثبات رسانده است.
نيايش گاهى تاثيرات شگفت آورى دارد. بيمارانى بودهاند كه تقريبا به طور آنى از دردهايى چون خوره، سرطان، و عفونت كليه و زخمهاى مزمن و سل ريوى و استخوانى پريتونئال شفا يافتهاند. چگونگى اينگونه شفا يافتنها تقريبا همواره يكسان است.
يك درد بسيار شديد و بعد احساس شفا يافتن در چند دقيقه و حداكثر تا چند ساعت آثار بيمارى محو مىشود و جراحات و صدمات جسمى آن نيز التيام مىيابد.
اين معجزه با چنان سرعتى سلامت را به بيمار باز مىدهد كه هرگز حتى امروز جراحان و نيز فيزيولوژيستها در طول تجربياتشان مشاهده نكردهاند.
براى اينكه اين پديدهها بروز كند نيازى نيست كه حتما خود بيمار نيايش كند اطفال كوچكى كه هنوز قدرت حرف زدن نداشتهاند و همچنين مردم بى عقيده نيز در لورد شفا يافتهاند ليكن در كنار آنها كسى نيايش كرده است.
يايشى كه به خاطر ديگرى انجام شود همواره اثر بخش تر است.» (18)
در روايتى نيز امام كاظم (ع) به اين حقيقت اشاره مىكنند كه: «هر دردى دعايى دارد پس اگر دعا به بيمار الهام شد اجازه شفايش داده شده است» (19)
آيت الله ميرزا جواد ملكى تبريزى كه خود جزو عابدان حقيقى و زاهدان بلند مرتبه است و در عرفان الهى داراى مقامات عاليهاى استيكى ديگر از فوايد دعا را گشوده شدن درهاى مكاشفه و مشاهده و تحصيل معارف و حقايق عاليه در نزد عارفين و عابدان حقيقى مىداند آنجا كه مىگويد «در بيشتر مردم قدر نعمت مناجات را نمىدانند مناجات شامل معارف بالائى است كه به جز اهلش كه همان اولياى خدا هستند و از طريق كشف و شهود به آن رسيدهاند كسى از آن آگاهى ندارد. و رسيدن به اين معارف از راه مكاشفه از بهترين نعمتهاى آخرت است كه قابل مقايسه با هيچكدام از نعمتهاى دنيا نيست.» (20)
ياد خداوند و مناجات با او يكى از بهترين وسايل انسان سازى است. عبادات و اطاعات خداوند و ديگر كارهاى نيك افراد همچون آب و غذا و گرما براى گياه است كه موجب شكوفا شدن و نشاط و در آخر ثمر دادن آن گياه مىشود. همچنين گلهاى زيباى معنويت در فصل بهار دل انگيز و روح پرور ذكر خداوند شكوفا مىشوند.
وقتى كسى سعى كند رابطه آگاهانه و صميمى بين خود و خدايش ايجاد كند و در اين راه مشغول به خودشناسى و تهذيب نفس و كسب فضايل اخلاقى شود بدون شك خداوند او را قرين الطاف خاصه خود خواهد نمود و از طرق مختلف او را مورد حمايت و يارى قرار خواهد داد.
آرى ياد خداوند كار گشاى قدرتمند مشكلات و خواستههاى آدميان است البته به شرط آنكه خوب او را بشناسيم و به او وفادار باشيم و به خوبى اظهار بندگى كنيم.
تنها در دعا است كه آدمى در خواستها و پرسشهاى بزرگش را با خدايش مطرح مىكند كه در جاى ديگرى چنين امكانى و با اين همه عظمت وجود ندارد.
يكى از فوايد بسيار بزرگ دعا و مناجات با خداوند اين است كه از آن براحتى مىتوان براى اثبات وجود خداوند و يگانگى او و ديگر صفات كماليه او استفاده نمود زيرا طبق برهان فطرت آدمى در نيازمندترين و عارفانهترين حالاتش توجه خود را بسوى وجود كامل و بلند مرتبهاى مىكند كه نيازهاى او را هر چند هم كه بزرگ و متعدد باشد مى تواند براحتى برآورده كند و بى شك چنين موجودى بايد حتما وجود داشته باشد. زيرا انسان هرگز به عدم محض و يا موجودى خيالى نمىتواند چنين توجهى عميق و راستين داشته باشد و نيز در چنين حالتى مخاطب سخنان و دعاى قلبى بسوى كدام موجود غير از خداوند متعال مىتواند باشد؟ يعنى حتما يك نيروى فهيم و قدرتمند و مهربان بايد باشد كه روح آدمى با همه خلوص خود به سوى او توجه كند و با او سخن بگويد زيرا فرد از آن جهت كه خود گوينده است نمىتواند علت و بهانهاى براى بيان كردن سخنها و راز و نيازهاى خودش بوده باشد. لذا اين فرضيه كه ممكن است فرد براى خودش سخنى بگويد و راز و نيازى كند امرى بطلان پذير و نا صحيح است. همچنين از طريق اين دليل آشكار مىشود كه خداوند متعال يكى است زيرا آدمى در تمامى اين حالات فقط رو به سوى يك موجود كامل و غنى با لذات ازلى و ابدى مىكند و نه چندين موجود مفروض خدايى.
و در اينجاست كه خداوند متعال با استجابت دعاها و بر آورده ساختن نيازهاى كوچك و بزرگ آدميان از طريق دعا اين برهان را نيز ثمر بخش نموده و از اين طريق صحت و اعتبار اين برهان را بخوبى تائيد نموده است.
هنر فوق العاده بزرگ مردان الهى اين بود كه گر چه در اين دنيا سالهاى سال زندگى كردند و رنجهاى فراوانى را بر خود تحمل نمودند و ليكن هرگز خودشان را بنده دنيا نكردند و سر گرم فريبهاى دنيا و دنيا پرستان نشدند و لذا هم در علم و هم در عمل الگوى نيكان و مؤمنين قرار گرفتند و رسم و آئينالهى شان جاودانى شد. و اين همه بدليل اين بود كه در مكتب قرآن و اهل بيت(ع) و عرفان و ذكر و دعاى حقيقى پرورش يافته و تعليم گرفته بودند. و چه بسيار انسانهاى گرفتار و دردمندى بودند كه با آه و ناله مداوم خود در دعاهايشان و نيز توكل شان بر خداوند و اظهار نيازمنديشان به او. حاجاتشان بر آورده شد به گونهاى كه بعد از استجابت دعاى خود شيرنى اين توجه و لطف خداوند را در حق خودشان همواره آنها را