تبليغاتX
هیئت منتظران مهدی (عج)


اين هيئت در استان همدان واقع مي باشد و در هر شب چهارشنبه برگزار ميباشد

(((**آدرس کوتاه وبلاگ www.zohor12.coo.ir می باشد شما می توانید از این آدرس م وارد شوید**)))

دانلود2
فارسی موبایل
رایگان های اینترنت
سیستم وبلاگ شناور
قالب وبلاگ
»شهر دانلود :: صفا سی تی
»هفته نامه دانلود برترین ها
»نشريه الكترونيكي ساعت صفر
»موعود
»گروه اينترنتي مشكان
»سایت رسمی مسجد مقدس جمکران
»سایت درباره امام زمان (عج)
»تابلو گفتمان محبين مهدي
»اینترنت رایگان
»متن کامل کتاب «آرماگدون: تدارک جنگ بزرگ»
»عصـرظهـور
»پخش مستقیم حرم امام حسین
»پخش مستقیم حرم امام رضا
»مداحی
»مثل خدا
»دانلود مداحی
» ماهیگیری و طبیعت
»گل نرگس
»حقایق ناب
»متن قرآن کریم
»دانلود مداحی
»حوزه
»تفسیر المیزان
»آپلود فایل
»براش فتوشاپ
»قالب رایگان میهن بلاگ
»عکس های زیبا
»آموزش 3d max
»ارسال sms رایگان
»سایت امام حسین (ع)
»نقد وهابیت
»طراحی وب
»پـــادشاه امــنــیـت و ترفند در وب
»ارتباط مستقیم با حرم امام رضا
»طراحی
»قرآن شناسی
»برسی قرآن
»یا مهدی (عج)
»ماه من
»منتظران مهدی (عج)
»ساخت هواپیما و هلیکوپتر مدل
»سایت جواد مقدم
»حاج آقا حق
»شگفتکی از اسرار بندگی
»آموزش مایا
»یا مهدی ظهور کن
»هیئت منتظران مقائم سرکان
»آموزش فوتبال
»گالري عكس-تويسركان

راه شناخت حضرت مهدى(عج) براى شناخت حضرت مهدى (عليه السلام) و ويژگىهاى شخصى و كيفيت غيبت و ظهور او هيچ وسيلهاى بهتر از آيات شريفه قرآن كريم و روايات معصومين (عليهم السلام)نيست. با اينكه در اين زمينه و با اتكاى به همين آيات و روايات، بيش از هزار كتاب و رساله نوشته شده است بازهم به طور يقين مىتوان گفت كه در تمامى آنها، جز بخش كوچكى از معارف مربوط به اين آخرين ذخيره الهى، تبيين نشده است. زيرا ابعاد وجودى او را ـ همچنان كه در باره اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمودهاند ـ كسى جز خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)به تمام و كمال نشناسد. و باز كلام خدا و پيامبر و اهلبيت را هركسى به درستى فهم نتواند كرد. علاوه بر اين، خاصيت دوران غيبت است كه نمىتوان مطمئن بود كه همه فرمايشات آنان به ما رسيده باشد. با اين همه، آنچه در پى مىآيد تنها مرورى بر پارهاى عناوين و ذكر نمونههايى در هر باب است. بسان بر گرفتن قطرههايى از دريايى بىكرانه، كه گفتهاند: آب دريا را اگر نتوان كشيد***هم به قدر تشنگى بايد چشيد

لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386

جوانی از دیدگاه مختلف:

جواني
جواني، دوره طوفاني عمر است. جوان اگر چه از مرحله نوجواني كه دوره آشوب شديد است بيرون آمده و به دنياي آرامش نسبي وارد شده است، اما همچنان مثل آتش،‌ برافروخته و شعله ور است. جواني، دنياي تحول است؛ دنياي بحران و دنياي تغيير و تحولات جسمي و غريزي كه سبب بروز حالات روحي و دگرگوني عواطف مي شود. جواني سن توقعات جديد و حتي از نگاهي مي توان گفت: سن پرتوقعي ها، طغيان و اميال و رغبت‌هاست؛ از اين رو بايد به جواني و جوانان با نگاهي خاص و ژرف نگريست.

سازندگي كشور در نشاط جواني
جوان، كانون شور و هيجان، مركز نشاط و سلامت، قلب تپنده و سرمايه آينده يك ملت است؛ از اين رو در برنامه ريزيها و سياستهاي فرهنگي و اجتماعي توجه ويژه اي به اين نسل مي شود و دولتها براي بهره برداري صحيح و استفاده مطلوب از نيروها و استعدادهاي جوانان در امور مختلف سازندگي و اداره كشور،‌ تمام تلاش خود را به كار مي گيرند كه شور و نشاط و تواناييهاي جوانان را، سالم و سازنده براي رفع نيازها و رفاه و آسايش حال و آينده جامعه هدايت كنند.

جوان سرمايه ملي هر كشور
نسل جوان، از آسيب پذيرترين و حساس ترين نيروهاي هر کشور است. جوانان، از گذشته هاي دور همچنان شكار خوبي براي دشمنان اسلام و انقلاب بوده اند. دشمنان انقلاب،‌ امروز به خوبي دريافته اند كه غارت و چپاول منابع مادي و معنوي ملل جهان سوم خصوصاً كشورهاي اسلامي، منوط به تحريف فرهنگ و ارزشهاي ملي و مذهبي و از سوي ديگر تحميل نگرش غربي و سرانجام اشاعه فساد و بي تفاوتي ميان مردم به ويژه نسل جوان است. از اين روست كه ژرف نگري و دقت در امور جوانان و رفع نيازمنديهاي فكري و معنوي آنان اهميت بيشتري مي يابد.

الگوي نسل جوان
نسل جوان هميشه به دنبال الگوي مناسب خود بوده و براي يافتن آن، دو شعار گفتار و عمل را پيش رو قرار داده و به دنبال الگويي است كه به گفته هاي خودش جامه عمل بپوشاند. اگر نسل جوان بين گفتار و كردار الگوي خود تضاد و تعارض ببيند نمي تواند به او اعتماد كرده و از انديشه هاي او پيروي كند.
همچنان كه راز استقبال و روي آوردن جوانان به امام خميني (ره) را بايد در اهل عمل بودن ايشان جست و جو كرد؛ ‌چرا كه جوانان مي ديدند كه امام (ره) تنها سخن نمي گويد بلكه قبل از سخن گفتن خود به آن عمل مي كند.

رشد يا انحراف
پيدايش سوالات جديد و نيازهاي تازه، نشانه انحراف و انحطاط فكري و زائيده هوسهاي نسل جوان نيست، بلكه نشانه رشد و حيات يك جامعه زنده است؛ البته به شرط آن كه انديشمندان و فرهنگ گستران به وظيفه خود در پاسخگويي و رفع نيازهاي اين نسل به خوبي عمل كنند، چون تنها پيدايش سؤال، علت رشد فكري در جوان نيست،‌ بلكه مي بايست به سؤالاتشان جواب صحيح نيز داده شود تا رشد فكري جوان در خط پوچي و گمراهي نباشد. همانطور كه حضرت علي (ع) مي فرمايد: «ذهن جوان اگر با مطالب حق پر نشود، ‌با مطالب ناحق و پوچ پر مي شود؛ از اين رو شايسته است اندنيشه و تفكر جوانان را با مطالب منطقي و صحيح غني سازيم تا نتيجه آن رشد صحيح فكري جوان باشد.»

درمان دغدغه هاي جوان
شناخت دردها و دغدغه هاي فكري نسل جوان ضروري است. بايد دانست كه دردها هميشه نشانه بيماري نيست، بلكه گاه نشانه بيداري نيز هست. براي درمان، بايد اين نسل نوخواسته را بشناسيم و مزايا و عيبهايش را بدانيم، چه آن كه چاره كردن اين مشكلات بدون در نظر گرفتن مزايا و بدون احترام گذاشتن به آنها ميسر نيست. با بي اعتنايي به اين امر محال است كه بتوانيم با نسل جوان ارتباط چاره جويانه، مناسب و منطقي برقرار كنيم. عدم برخورد منطقي و آگاهانه، نسل جوان را به انحراف كشانده و آنها را به مكاتب و انديشه هاي منحرف سوق مي دهد.

جوان و نياز
بدون ترديد در بين همه مراحل عمر آدمي، هيچ مرحله اي به اهميت مرحله جواني نيست. واژه جوان يادآور حياتي پر از نشاط و همراه آن تلاش و كوششي در عرصه هاي حيات سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي است. جوان مجموعه اي از استعدادهاي شكوفا شده و فشرده از نيروهاي ذخيره شده آماده به كار و نام و عنوانش يادآور اميدها و آرزوهاست. دامنه و نوع نيازهاي جوان ممكن است فطري يا اكتسابي، طبيعي يا غيرطبيعي باشد. به هر حال انواع نيازها و پيدايش آن در جوانان، عامل تحرك و جنبش و سببي براي دستيابي به رشد، تامين سلامت جسم و روان و شادابي و نشاط آنان است و بايد مورد توجه همه برنامه ريزان فرهنگي كشور قرار گيرد.

نياز اجتماعي و فرهنگي
جوان، خود را عنصري از جامعه و نيازمند معاشرت و همدلي مي داند و مي خواهد به خانواده، كانون يا گروهي وصل باشد. جوان، نيازمند زندگي در اجتماع و مشاركت در فعاليتهاي جمعي است. خود را نيازمند به ادب و اخلاق در روابط اجتماعي مي شناسد و به محيطي امن، جامعه اي سالم، ‌افرادي وفادار و پاي بند به حق محتاج است. او دوستدار قداست هاست، خواهان ظرافت و هنرورزي در كارها و داشتن زمينه اي جهت ابداع و اختراع و در سايه آن نام و آوازه است. از اين رو براي شناخت جوان، بايد نيازهايش را شناخت و تواناييهايش را كشف كرد.

ستايش خواهي جوان
جوان شيفته تحسين و تمجيد است. به ستايش ها دل مي بندد و حاضر است خود را فداي كسي كند كه صلاحيت و شايستگي او را تاييد كرده و يا به تعريفش پرداخته است؛ به همين دليل جوان براي كسي كه او را ستايش مي كند بيشتر از ديگران سرمايه گذاري مي كند؛‌ از اين رو،‌ شايسته است با ستايش هاي تشويق كننده و به جا در هدايت فكري و روحي جوانان بكوشيم.

جوان و اشتغال
جوان، خواستار شغلي است كه در سايه آن بتواند استقلال خود را در عرصه اقتصادي تامين كند و اين براي او يك نياز و در عين حال يك درخواست است. چه بسيارند مشكلات و نابساماني هايي كه از بيكاري و تنبلي ناشي مي شوند. جوان خواستار شغل است ولي نه هر شغلي، بلكه آن كار و شغل كه در سايه آن حرمت و آبروي او محفوظ بماند. او نمي تواند با امر و نهي ديگران زندگي كند و نمي تواند سليقه خود را در خريد اسباب و مايحتاجش ناديده بگيرد و همه اين موارد وقتي براي او محقق مي شود و وقتي جوان را قانع مي كند كه او از نظر اشتغال، مشكلي نداشته باشد. امروز مساله اشتغال جوانان، از دغدغه هاي فكري مسؤلان سياسي و فرهنگي هر كشور است.

دانشگاه، هدف يا وسيله
بسياري از جوانان، آينده خود را از دريچه دانشگاه مي نگرند. در نظر آنان دانشگاه كانوني است كه اميدها،‌ آرزوها و آرمان هايشان بدان جا ختم مي شود. چنان چه جوان به دانشگاه راه يابد و پيوند او با دانشگاه برقرار شود. گويي بخش ديگري از هويت اجتماعي اش تكوين مي يابد، در اين صورت براي مدت كوتاهي، دغدغه اي از جهت هدف زندگي و جايگاه اجتماعي خود ندارد؛ اما پس از گذشت مدتي از ورود به دانشگاه، همه چيز برايش عادي شده و اين سؤال مطرح مي‌‍شود كه من به عنوان يك جوان، غير از دانشجو چه چيزي هستم؟‌بدون جواب ماندن پرسش‌هاي اساسي، احساس بي هويتي او را رنج مي‌دهد؛ اما اگر دانشگاه نه به عنوان يك هدف، بلكه به منزلة وسيله‌اي براي جوان، مطرح باشد خطر فقدان هويت او را آزار نخواهد داد.

زندگي مشترك
از مراحل مهم زندگي، اقدام به تشكيل خانواده است كه غالباً در آغاز جواني تحقق مي‌يابد. اگرچه ريشه ازدواج، يك نياز روحي و رواني است اما اين رويداد همچون يك منشور، ابعاد مختلفي دارد،‌كه از جمله مي‌توان به يافتن هويت اجتماعي اشاره كرد. جوان،‌ زماني مي تواند به يك ازدواج موفق و پايدار اقدام كند كه ابتدا درك صحيحي از خويشتن و هويت فردي خود داشته باشد و علاوه بر آن،‌ برداشت منطقي و استواري از معنا و مفهوم زندگي، ازدواج و شريك زندگي‌اش، كسب كند. در اين صورت،‌ ازدواج مي تواند در تكوين و تكامل هويت اجتماعي جوان مؤثر باشد.

هويت ديني
فرهنگ اسلام، جوان را در جايگاهي ارزشمند و بلند قرار داده و تعابير والايي را در شأن او آورده است. دين اسلام، جوان را به ملكوت نزديكتر از ديگران مي داند و معتقد به تكريم و بزرگداشت اوست. در حديثي از رسول اكرم (ص) آمده كه فرموده‌اند:
فضيلت جوان عابد كه از آغاز جواني عبادت كند بر پيري كه وقت كهولت به عبادت بپردازد، همانند فضيلت پيغمبران بر ديگر مردمان است.

جوان در نگاه احاديث و بزرگان
حضرت رسول (ص) مي‌فرمايند: خداوند بر وجود جوان عبادت پيشه بر ملائكه مي نازد و مباهات مي كند. پيامبر خدا (ص) همچنین مي‌فرمايند: خداوند جواني را كه جوانيش را در بندگي خدا بگذراند دوست مي دارد.

 


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386

امام مهدى(ع) در كلام امام حسين(ع)     

وجود مقدس حضرت بقية‏الله‏الاعظم ، اروحناله‏الفداء، در معارف به عنوان «خونخواه كشته كربلا» (1) شناخته شده و شيعيان همراهى با آن امام منصور براى گرفتن انتقام خون حسين(ع) و يارانش را يكى از آرزوهاى بزرگ خود مى‏دانند، (2) تا جايى كه در هر عاشورا به يكديگر اينگونه سر سلامتى مى‏دهند:
«اعظم‏الله اجورنا بمصابنا بالحسين(ع)و جعلنا و اياكم من‏الطالبين بثاره مع وليه‏الامام‏المهدى من آل محمد:» (3)
خداوند پاداش ما را در عزاى مصيبت‏حسين(ع) بزرگ گرداند و او شما را از جمله كسانى كه به همراه ولى‏اش امام مهدى از آل محمد: به خونخواهى او برمى‏خيزند قرار دهد. 

در يك كلام نام حسين(ع) و مهدى(ع) براى شيعيان يادآور يك حكايت ناتمام است، حكايتى كه آغازگر آن حضرت اباعبدالله الحسين(ع) و پايان بخش آن حضرت بقية‏الله‏الاعظم (ع) است.
در هر حال از آنجا كه در اذهان شيعيان اين دو وجود مقدس از قرابت و ارتباطى جدايى‏ناپذير برخوردارند. از همين رو مناسب ديديم كه در ايام عزاى سرور آزادگان به بخشى از معارف ارزشمندى كه از آن حضرت در ارتباط با فرزند ارجمندش حضرت مهدى(ع) رسيده است اشاره كنيم:


1.نسب مهدى(ع)
حضرت اباعبدالله‏الحسين(ع) در روايتهاى متعددى به اين موضوع كه حضرت مهدى(ع) از فرزندان و نوادگان ايشان است اشاره كرده‏اند كه از جمله آنها روايتى است كه در زير آمده است:
«دخلت على جدى رسول‏الله (ص) فاجلسنى على‏فخذه و قال‏لى: ان‏الله‏اختار من صلبك يا حسين تسعة ائمة، تاسعهم قائمهم، و كلهم فى‏الفضل والمنزلة عندالله سواء» (4)
بر جدم رسول خدا، كه درود و سلام خدا بر او باد، وارد شدم، پس ايشان مرا بر زانوى خود نشانده و فرمود: اى حسين! خداوند از نسل تو نه امام را برگزيده است كه نهمين نفر از ايشان قيام‏كننده آنهاست و همه آنان در پيشگاه خداوند از نظر فضيلت و جايگاه برابر هستند.
ين موضوع كه قائم آل محمد(ص) از نسل حسين(ع) و نهمين نواده اوست در روايات بسيارى ، كه از طريق شيعه و اهل سنت روايت‏شده، آمده است و هر گونه شك و ترديد نسبت‏به نام و نشان و مشخصات موعود آخرالزمان وآخرين ذخيره الهى را برطرف مى‏سازد.
«دخلت‏على‏النبى (ص)فاذاالحسين على فخذه و هو يقبل عينيه وفاه و يقول: انت‏سيدابن سيدانت، امام‏ابن‏امام، نت‏حجة‏ابن حجة، ابوحجج تسعة من صلبك تاسعهم قائمهم.» (5)
بر پيامبر خدا وارد شدم و ديدم كه آن حضرت در حالى كه حسين را بر زانوى خود نشانده بر چشمها و دهان او بوسه مى‏زند و مى‏فرمايد: تو آقايى فرزند آقايى ، تو امامى فرزند امامى، تو حجتى فرزند حجتى ، تو پدر حجتهاى نه‏گانه‏اى، از نسل تو نهمين حجت و قيام‏كننده آنان بر خواهد خاست.

2. عدالت‏گسترى مهدى(ع)
عدالت و تشكيل جامعه‏اى بر اساس عدل از آرمانهاى هميشگى بشر بوده و در طول هزاران سالى كه از زندگى انسان بر كره خاك مى‏گذرد و صدها و هزاران نفر در پى تحقق اين آرمان، بشريت‏خسته از ظلم و ستم را به دنبال خود كشيده‏اند، اما جز در مقاطع كوتاهى از زندگى بشر و آن هم در سرزمينهاى محدود هرگز اين آرمان بدرستى تحقق نيافته و هنوز هم عدالت آرزويى دست نيافتنى براى انسان عصر حاضر است.
با توجه به همين موضوع در روايتهايى كه از پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم شيعه: وارد شده، گسترش عدالت و از بين بردن ظلم را يكى از بزرگترين رسالتهاى امام مهدى(ع) بر شمرده و تحقق عدالت واقعى را تنها در سايه حكومت او امكان‏پذير دانسته‏اند.
از جمله اين روايتها روايتى است كه از حضرت اباعبدالله‏الحسين(ع) نقل شده و در آن آمده است:
«لولم يبق من‏الدنياالا يوم واحد، لطول‏الله عزوجل ذلك اليوم حتى يخرج رجل من‏ولدى، فيملاها عدلا و قسطا كما ملئت جورا و ظلما، كذلك سمعت رسول‏الله (ص) يقول‏» (6)
اگر از عمر دنيا تنها يك روز باقى مانده باشد و خداوند آن روز را چنان طولانى مى‏گرداند كه مردى از فرزندان من قيام كند و دنيا را پس از آنكه از ظلم و ستم پر شده بود پر از عدل و داد نمايد، من اين سخن را از رسول خدا، كه درود و سلام خداوند بر او باد، شنيدم.
پيامبر گرامى اسلامى (ص) نيز قيام عدالت گستر نهمين فرزند امام حسين(ع) را چنين بيان مى‏كنند:
«... و جعل من صلب‏الحسين(ع) ائمة يقومون بامرى ...التاسع منهم قائم اهل بيتى، مهدى‏امتى، اشبه‏الناس بى فى، شمائله واقواله و افعاله، يظهر بعد غيبتة طويلة و حيرة مظلة ، فيعلن امرالله و يظهر دين‏الله ...فيملاالارض قسطا و عدلا ، كما ملئت جورا و ظلما.» (7)
... خداوند از فرزندان امام حسين ، امامانى قرار داده است كه امر (راه و روش آيين) مرا بر پا مى‏دارند. نهم آنان قائم خاندان من مهدى امتم مى‏باشد. او شبيه‏ترين مردمان است‏به من در سيما و گفتار و كردار . پس از غيبتى طولانى و سرگردانى و سردرگمى مردم ، ظاهر مى‏شود ، آنگاه امر (آيين) خدا را آشكار مى‏سازد... پس زمين را از عدل و داد لبريز مى‏كند پس از آنكه از ستم و بيداد لبريز شده باشد.

3. صابران در غيبت مهدى(ع)
يكى از اركان انتظار فرج صبر و پايدارى است و انسان منتظر در واقع كسى است كه همه سختيها و ناملايمات را به اميد رسيدن به آرمان بلند خويش تحمل مى‏كند و از فشار و تهديد زورگويان و طعنه و تكذيب نابخردان هراس به دل راه نمى‏دهد، از همين رو در روايات صبر و انتظار همواره قرين يكديگر بوده و فضيلت‏بسيارى براى صبرپيشگان در زمان غيبت‏بر شمرده شده است.
حضرت سيدالشهداء (ع) كه خود والاترين مظهر صبر و مقاومت در راه اداى تكليف الهى است در بيان مقام منتظرانى كه صبر و شكيبايى پيشه ساخته و بر آرمان خويش پايدارى مى‏ورزند مى‏فرمايد:
«منا اثنا عشر مهديا، اولهم اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب، و آخرهم التاسع من‏ولدى، و هوالقائم بالحق، يحيى‏الله به‏الارض بعد موتها، و يظهر به دين‏الحق على‏الدين كله، ولو كره‏المشركون. له غيبة يرتد فيهااقوام و يثبت فيها على‏الدين‏آخرون، فيؤذون و يقال لهم: «متى هذاالوعد ان كنتم صادقين‏»،اما ان‏الصابر فى غيبته‏على‏الاذى و التكذيب بمنزلة‏المجاهدبالسيف بين يدى رسول‏الله (ص)» (8)
در ميان ما اهل بيت دوازده مهدى وجود دارد كه اولين آنها اميرمؤمنان على‏بن‏ابى‏طالب(ع) و آخرين آنها نهمين فرزند من است. و اوست قيام كننده به حق ، خداوند به وسيله او زمين را پس از آنكه مرده است زنده مى‏كند و دين حق را به دست او بر همه اديان غلبه مى‏دهد، اگر چه مشركان نپسندند. براى او غيبتى است كه گروهى در آن از دين خدا بر مى‏گردند و گروهى ديگر بر دين خود ثابت مى‏مانند، كه اين گروه را اذيت كرده و به آنها مى‏گويند:
«پس اين وعده چه شد اگر راست مى‏گوييد؟» آگاه باشيد آنكه در زمان غيبت او بر آزار و اذيت و تكذيب صبر كند همانند كسى است كه در مقابل رسول خدا(ص) با شمشير به جهاد برخاسته است.
شايد بتوان گفت فضيلتهاى بى‏شمارى در روايات ما كه براى منتظران فرج بر شمرده‏اند به اعتبار همين صبر و شكيبايى و تحمل مشكلاتى است كه منتظران واقعى فرج بر خود هموار مى‏كنند. چنانكه در روايتى كه از امام صادق(ع) وارد شده، آمده است:
«...فلا يستفرنك‏الشيطان، فان‏العزة‏لله‏ولرسوله وللمؤمنين، و لكن المنافقين لايعلمون ، الا تعلم ان من انتظر امرنا و صبر على ، يرى من‏الاذى والخوف، هو غدا فى زمرتنا...» (9)
شيطان تو را تحريك نكند. زيرا كه عزت از آن خدا و پيامبر و مؤمنان است ليكن منافقان نمى‏دانند ، آيا نمى‏دانى كسى كه منتظر امر ما (حاكميت اجتماعى آرمانى ما) باشد، و بر بيمها و آزارهايى كه مى‏بيند شكيبايى ورزد، در روز بازپسين در كنار ما خواهد بود...

4. خصال مهدى(ع)
حضرت مهدى(ع) عصار و فشرده عالم هستى (10) و وارث همه انبياء اولياء الهى است، و خداوند متعال همه خصال نيكويى را كه در بندگان صالح پيش از او وجود داشته، در آن حضرت جمع كرده است. به بيان ديگر آنچه خوبان همه دارند او به تنهايى دارد.
در زمينه آنچه گفته شد روايتهاى بسيارى وارد شده كه از جمله آنها مى‏توان به روايت زير كه از حضرت اباعبدالله‏الحسين(ع) نقل شده اشاره كرد:
«فى‏القائم منا سنن من‏الانبياء: سنة من نوح، و سنة من ابراهيم ، و سنة من‏موسى و سنة من‏عيسى ، و سنة من ايوب و سنة من محمد(ص) . فاما من نوح: فطول‏العمر; واما من ابراهيم: فخفاءالولادة و اعتزال الناس; واما من موسى: فالخوف والغيبة; و اما من عيسى: فاختلاف‏الناس فيه، واما من‏ايوب: فالفرج بعدالبلوى; واما من محمد(ص) فالخروج بالسيف.» (11)
در قائم ما (اهل بيت) سنتهايى از پيامبران الهى وجود دارد; سنتى از نوح ، سنتى از ابراهيم ، سنتى از عيسى ، سنتى از ايوب: و سنتى از محمد(ص) از نوح طول عمر، از ابراهيم پوشيده‏ماندن ولادت و كناره‏گيرى از مردم ، از موسى، ترس و غيبت از جامعه ، از عيسى اختلاف مردم درباره او، از ايوب گشايش بعد از سختيها و بلايا، و از محمد(ص) قيام با شمشير را .

 

 

پى‏نوشتها:

1. ر. ك: قمى ، شيخ عباس ، مفاتيح الجنان ، دعاى ندبه ، اصل عبارتى كه در دعاى مزبور آمده چنين است: «اين الطالب بدم المقتول بكربلاء»

2. ر. ك: همان ، زيارت امام حسين(ع) در روز عاشورا. در بخشى از زيارت يادشده چنين آمده است: «فاسئل‏الله الذى اكرم مقامك و اكرمنى ان يرزقنى طلب ثارك مع امام منصور من اهل بيت محمد:»

3. همان جا

4. القندوزى، سليمان بن ابراهيم ، ينابيع المودة ، نجف ، مكتبة‏الحيدرية، 1411 ق ، ص 590 ، به نقل از: موسوعة كلمات‏الامام الحسين(ع)، قم ، دارالمعروف ، 1415 ق ، ص‏659 ، ح 688 .

5. حسينى ترمذى ، محمد صالح ، مناقب مرتضوى ، ص‏139 ، به نقل از: قرشى،على اكبر، اتفاق در مهدى موعود7، ص 35

6.الشيخ‏الصدوق،ابوجعفرمحمدبن‏على‏بن‏الحسين، كمال‏الدين و تمام‏النعمة، تهران، دارالكتب الاسلامية،1359 ق، ج 1 ، ص‏317 ، ح 4; به نقل از موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 661، ح‏693 .

7. همان ، ج 1، ص‏257 ، به نقل از: حكيمى، محمد ، عصر زندگى و چگونگى آينده انسان و اسلام، قم ، دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم ، 1374 ، صص‏36-35.

8 . همان ، ج 1، ص‏317 ، به نقل از موسوعة كلمات‏الامام‏الحسين، صص‏666- 655، ح‏703.

9. الكلينى ، محمدبن‏يعقوب، الكافى ، ج 8 ، ص‏37، به نقل از حكيمى،محمد، همان، ص‏293 .

10. در برخى از تفاسير كلمه «والعصر» به وجود حضرت مهدى(ع) تفسير شده است.

11. علم‏اليقين ، ج 2 ، ص‏793 ، به نقل از موسوعة كلمات الامام الحسين(ع) ، صص‏669- 668، ح 710 .

 


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

 گزیده ای از مناجات امام سجاد(صحیفه سجادیه)
سپاس خدایی را که اول است بی آنکه پیش از او اولی باشد و آخر است بی آنکه پس از او آخری باشد . خداییکه دیده های بینندگان از دیدش فرو مانده و اندیشه های توصیف کنندگان از وصفش عاجز شده اند . منزه است نامهای او و پیاپی است نعمتهای او. از کرده خود مسئول نیست و دیگران مسئولند .

 

سپاس خدایی را که بندگانش را از شناختن آئین سپاسگزاریش بر عطایای متواری که به ایشان داده و نعمتهای پیوسته ای که بر ایشان کامل ساخته محروم می ساخت . در نعمتهایش تصرف می کردند و سپاس نمی گزاردند و در روزیش دست می گشودند و شکر نمی کردند و اگر چنین نمی بودند از حدود انسانیت به مرز بهیمیت می رفتند .

 

سپاس خدای را بر آنچه از خدایی خود به ما شناسانده و بر آنچه از شکر خود به ما الهام کرده و بر آن درها که از علم ربوبیتش بر ما گشوده وبر اخلاص در توحیدش که ما را بر آن رهبری کرده .

 

سپاس خدای را که زیباییهای آفرینش را برای ما برگزید و روزیهای پاکیزه را بر ما روان ساخت  و ما را به تسلط بر همه آفریدگان برتری داد و از اینجهت همه مخلوقاتش ما را به قدرت او فرمانبردار و به نیرویش از اطاعت ما ناچارند .

 

سپاس خدای را بهر آن آیین که نزدیکترین فرشتگان به او و گرامیترین آفریدگان او و پسندیده ترین ستایش کنندگان در پیشگاه او، وی را پساتس گذاردند . سپاسی که از دیگر سپاسها برتر باشد . مانند برتری پروردگار ما بر همه آفریدگانش .

 

سپاس خدایی را که ما را به توبه راهنمایی کرد و ؟آنرا جز از فضل او نیافتیم . پس اگر جز این یک نعمت از فضل او را به شمار نیاوریم هر آیینه عطای او در حق ما بزرگ و احسانش در باره ما جلیل و فضلش بر ما عظیم خواهد بود .

 

 

سپاس خدای را سپاسی که به آن در میان نیکبختان از دوستانش نیکبخت شویم و به وسیله آن در سلک شهیدان شمشیرهای دشمنانش در آییم.

 

سپاس خدای را سپاسی که که موجب رسیدن به طاعت و عفو او ، و سبب خشنودی و وسیله آمرزش و راه به سوی بهشت و پناه از انتقام و ایمنی از خشم و پشتیبان طاعت و مانع از نافرمانی و مددکار بر اداء حق و وظایف او باشد .

 

سپاس خدای را همانا که یاری دهنده و ستوده است .


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

متن عربي ، فارسي و انگليسي دعا و مناجات استاد شجريان ويژه ماه رمضان، همرا با دانلود فايل صوتي
ربناي اول، سوره آل عمران از سوره هاي مدني - آيه شماره 8
متن عربي :
رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ
ترجمه فارسي :
بارالها ، دل هاي ما را به باطل ميل مده پس از آنكه به حق هدايت فرمودي ، و به ما از لطف خويش اجر كامل عطا فرما كه همانا تويي بخشنده بي عوض و منت .
ترجمه انگليسي:
lord, do not cause our hearts to swerve after you have guided us. grant us your mercy. you are the embracing giver.
 
ربناي دوم، سوره مومنون از سوره هاي مكي - آيه شماره 109
متن عربي :
إِنَّهُ كَانَ فَرِيقٌ مِّنْ عِبَادِي يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ
ترجمه فارسي:
زيرا شماييد كه چون طايفه اي از بندگان صالح من روي به من آورده و عرض مي كردند بارالها ما به تو ايمان آورديم ، تو از گناهان ما درگذر و در حق ما لطف و مهرباني فرما كه تو بهترين مهربانان هستي .
ترجمه انگليسي:
among my worshipers there were a party who said: "lord, we believed. forgive us and have mercy on us: you are the best of the merciful."
 ربناي سوم، سوره كهف از سوره هاي مكي - آيه شماره 10
متن عربي :
إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا
ترجمه فارسي :
آنگاه‌ كه آن جوانان كهف ( از بيم دشمن ) در غار كوه پنهان شدند از درگاه خدا مسئلت كردند بارالها تو در حق ما به لطف خاص خود رحمتي عطا فرما و بر ما وسيله رشد و هدايتي كامل مهيا ساز .
ترجمه انگليسي :
when the youths sought refuge in the cave, they said: 'lord give us from your mercy and furnish us with rectitude in our affair
ربناي چهارم ، سوره بقره از سوره هاي مدني - آيه 250
 متن عربي :
وَلَمَّا بَرَزُواْ لِجَالُوتَ وَجُنُودِهِ قَالُواْ رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ
ترجمه فارسي :
چون آنها در ميدان مبارزه جالوت و لشكريان او آمدند از خدا خواستند كه بار پروردگارا به ما صبر و استواري بخش و ما را ثابت قدم دار و ما را بر شكست كافران ياري فرما .
ترجمه انگليسي:
when they appeared to goliath and his soldiers, they said: 'lord, pour upon us patience. make us firm of foot and give us victory against the nation of unbelievers
مناجات در مثنوی افشاری... 
و اما مناجاتي كه استاد شجريان در مثنوي افشاري مي خوانند نيز براي گوش هاي روزه دار در هنگام افطار كاملا آشنا و صميمي است . اين قطعه با اشعار محمدجلال الدين رومي ( مولانا ) و از مثنوي معنوي مي باشد .
اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد
كـو خـورنده‌ي لــقمـه هاي راز شـــد 
لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب 
گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني
پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني
 طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن 
چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام
امـــتحـــان كــن چـــند روزي با صــيام
 چــند شــب ها خواب را گشتي اسير
يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير 
مثنوي معنوي - مولوي

لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:شنبه بیست و چهارم شهریور 1386


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

ناهنجاری های رفتاری کودکان
childrens "challenging" behaviour


این کتابچه با این هدف نوشته شده که به شما اعتماد به نفس کافی برای برخورد کردن با شرایط دشواری را بدهد که در تربیت فرزند تان با آنها ممکن است مواجه شوید. هدف دیگر این نوشته این است که شما را راهنمایی کند که بتوانید درباره راه های مختلفی که در بهبود رابطه تان با فرزندان تان می توانند موثر واقع شوند فکر کنید. و بالاخره این جزوه سعی می کند به شما اطلاعاتی بدهد که بر اساس آن می توانید قضاوت کنید که چه زمان رفتار فرزند تان ممکن است مغایر با آنچه باشد که از نظر شما قابل قبول است.



 


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ادامه ي مطلب ...

ليله القدر شب سر نوشت ساز

 تفسير سوره قدر

سوره قدر مكى است و پنج آيه دارد

سوره قدر آيات 1 - 5

بسم الله الرحمن الرحيم انا انزلناه فى ليلة القدر (1) و ما ادراك ما ليلة القدر (2) ليلة القدر خير من الف شهر (3) تنزل الملئكة و الروح فيها باذن ربهم من كل امر (4) سلام هى حتى مطلع الفجر (5).

ترجمه آيات

به نام خداوند رحمان و رحيم.ما اين قرآن عظيم الشان را(كه رحمت واسع و حكمت جامع است) در شب قدر نازل كرديم(1).

و تو چه مى‏دانى شب قدر چيست؟(2).

شب قدر(در مقام و مرتبه)از هزار ماه بهتر و بالاتر است(3).

در اين شب فرشتگان و روح(يعنى جبرئيل)به اذن خدا از هر فرمان(و دستور الهى و سرنوشت‏خلق) نازل مى‏شوند(4).

اين شب رحمت و سلامت و تهنيت است تا صبحگاه(5).

بيان آيات

اين سوره نزول قرآن در شب قدر را بيان مى‏كند، و آن شب را تعظيم نموده از هزار ماه بالاتر مى‏داند، چون در آن شب ملائكه و روح نازل مى‏شوند، و اين سوره، هم احتمال مكى بودن را دارد، و هم مى‏تواند مدنى باشد، و رواياتى كه درباره سبب نزول آن از امامان اهل بيت (عليهم السلام) و از ديگران رسيده خالى از تاييد مدنى بودن آن نيست، و آن رواياتى است كه دلالت دارد بر اينكه اين سوره بعد از خوابى بود كه رسول خدا(ص)ديد، و آن خواب اين بود كه ديد بنى اميه بر منبر او بالا مى‏روند، و سخت اندوهناك شد، و خداى تعالى براى تسليتش اين سوره را نازل كرد(و در آن فرمود شب قدر بهتر از هزار ماه حكومت‏بنى اميه است).

"انا انزلناه فى ليلة القدر"

ضمير در"انزلناه"به قرآن برمى‏گردد، و ظاهرش اين است كه: مى‏خواهد بفرمايد همه قرآن را در شب قدر نازل كرده، نه بعضى از آيات آن را، مؤيدش هم اين است كه تعبير به انزال كرده، كه ظاهر در اعتبار يكپارچگى است، نه تنزيل كه ظاهر در نازل كردن تدريجى است.

و در معناى آيه مورد بحث آيه زير است كه مى‏فرمايد: "و الكتاب المبين انا انزلناه فى ليلة مباركة" (1) ، كه صريحا فرموده همه كتاب را در آن شب نازل كرده، چون ظاهرش اين است كه نخست‏سوگند به همه كتاب خورده، بعد فرموده اين كتاب را كه به حرمتش سوگند خورديم، در يك شب و يكپارچه نازل كرديم.

پس مدلول آيات اين مى‏شود كه قرآن كريم دو جور نازل شده، يكى يكپارچه در يك شب معين، و يكى هم به تدريج در طول بيست و سه سال نبوت كه آيه شريفه"و قرآنا فرقناه لتقراه على الناس على مكث و نزلناه تنزيلا" (2) ، نزول تدريجى آن را بيان مى‏كند، و همچنين آيه زير كه مى‏فرمايد: "و قال الذين كفروا لو لا نزل عليه القرآن جملة واحدة كذلك لنثبت‏به فؤادك و رتلناه ترتيلا" (3) .

و بنا بر اين، ديگر نبايد به گفته بعضى (4) اعتنا كرد كه گفته‏اند: معناى آيه"انزلناه" اين است كه شروع به انزال آن كرديم، و منظور از انزال هم انزال چند آيه از قرآن است، كه در آن شب يكباره نازل شد نه همه آن.

و در كلام خداى تعالى آيه‏اى كه بيان كند ليله مذكور چه شبى بوده ديده نمى‏شود بجز آيه"شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن" (5) كه مى‏فرمايد: قرآن يكپارچه در ماه رمضان نازل شده، و با انضمام آن به آيه مورد بحث معلوم مى‏شود شب قدر يكى از شبهاى ماه رمضان است، و اما اينكه كداميك از شب‏هاى آن است در قرآن چيزى كه بر آن دلالت كند نيامده، تنها از اخبار استفاده مى‏شود، كه ان شاء الله در بحث روايتى آينده بعضى از آنها از نظر خواننده مى‏گذرد.

در اين سوره آن شبى كه قرآن نازل شده را شب قدر ناميده، و ظاهرا مراد از قدر تقدير و اندازه‏گيرى است، پس شب قدر شب اندازه‏گيرى است، خداى تعالى در آن شب حوادث يك سال را يعنى از آن شب تا شب قدر سال آينده را تقدير مى‏كند، زندگى، مرگ، رزق، سعادت، شقاوت و چيزهايى ديگر از اين قبيل را مقدر مى‏سازد، آيه سوره دخان هم كه در وصف شب قدر است‏بر اين معنا دلالت دارد: "فيها يفرق كل امر حكيم امرا من عندنا انا كنا مرسلين رحمة من ربك" (6) ، چون"فرق"، به معناى جدا سازى و مشخص كردن دو چيز از يكديگر است، و فرق هر امر حكيم جز اين معنا ندارد كه آن امر و آن واقعه‏اى كه بايد رخ دهد را با تقدير و اندازه‏گيرى مشخص سازند.

و از اين استفاده مى‏شود كه شب قدر منحصر در شب نزول قرآن و آن سالى كه قرآن در آن شبش نازل شد نيست، بلكه با تكرر سنوات، آن شب هم مكرر مى‏شود، پس در هر ماه رمضان از هر سال قمرى شب قدرى هست، كه در آن شب امور سال آينده تا شب قدر سال بعد اندازه گيرى و مقدر مى‏شود.

براى اينكه اين فرض امكان دارد كه در يكى از شبهاى قدر چهارده قرن گذشته قرآن يكپارچه نازل شده باشد، ولى اين فرض معنا ندارد كه در آن شب حوادث تمامى قرون گذشته و آينده تعيين گردد. علاوه بر اين، كلمه"يفرق"به خاطر اينكه فعل مضارع است استمرار را مى‏رساند، در سوره مورد بحث هم كه فرموده: "شب قدر از هزار ماه بهتر است"و نيز فرموده: "ملائكه در آن شب نازل مى‏شوند"مؤيد اين معنا است.

پس وجهى براى تفسير زير نيست كه بعضى (7) كرده و گفته‏اند: شب قدر در تمام دهر فقط يك شب بود، و آن شبى بود كه قرآن در آن نازل گرديد، و ديگر تكرار نمى‏شود.و همچنين تفسير ديگرى كه بعضى (8) كرده و گفته‏اند: تا رسول خدا(ص) زنده بود شب قدر در هر سال تكرار مى‏شد، و بعد از رحلت آن جناب خدا شب قدر را هم از بين برد.و نيز سخن آن مفسر (9) ديگر كه گفته: شب قدر تنها يك شب معين در تمام سال است نه در ماه رمضان.و نيز سخن آن مفسر (10) ديگر كه گفته: شب قدر شبى است در تمام سال، ولى در هر سال يك شب نامعلومى است، در سال بعثت در ماه رمضان بوده در سال‏هاى ديگر در ماههاى ديگر، مثلا شعبان يا ذى القعده واقع مى‏شود، هيچ يك از اين اقوال درست نيست.

بعضى (11) ديگر گفته‏اند: كلمه"قدر"به معناى منزلت است، و اگر شب نزول قرآن را شب قدر خوانده به خاطر اهتمامى بوده كه به مقام و منزلت آن شب داشته، و يا عنايتى كه به عبادت متعبدين در آن شب داشته.

بعضى (12) ديگر گفته‏اند: كلمه"قدر"به معناى ضيق و تنگى است، و شب قدر را بدان جهت قدر خوانده‏اند كه زمين با نزول ملائكه تنگ مى‏گردد.و اين دو وجه به طورى كه ملاحظه مى‏كنيد چنگى به دل نمى‏زند.

پس حاصل آيات مورد بحث‏به طورى كه ملاحظه كرديد اين شد كه شب قدر بعينه يكى از شبهاى ماه مبارك رمضان از هر سال است، و در هر سال در آن شب همه امور احكام مى‏شود، البته منظورمان" احكام"از جهت اندازه‏گيرى است، خواهيد گفت پس هيچ امرى از آن صورت كه در شب قدر تقدير شده باشد در جاى خودش با هيچ عاملى دگرگون نمى‏شود؟ در پاسخ مى‏گوييم: نه، هيچ منافاتى ندارد كه در شب قدر مقدر بشود ولى در ظرف تحققش طورى ديگر محقق شود، چون كيفيت موجود شدن مقدر، امرى است، و دگرگونى در تقدير، امرى ديگر است، همچنان كه هيچ منافاتى ندارد كه حوادث در لوح محفوظ معين شده باشد، ولى مشيت الهى آن را تغيير دهد، همچنان كه در قرآن كريم آمده: " يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب" (13) .
علاوه بر اين، استحكام امور به حسب تحققش مراتبى دارد، بعضى از امور شرايط تحققش موجود است، و بعضى‏ها ناقص است، و احتمال دارد كه در شب قدر بعضى از مراتب احكام تقدير بشود، و بعضى ديگرش به وقت ديگر موكول گردد، اما آنچه از روايات بر مى‏آيد و به زودى رواياتش از نظر خواننده خواهد گذشت‏با اين وجه سازگار نيست.

"و ما ادريك ما ليلة القدر"

اين جمله كنايه است از جلالت قدر آن شب و عظمت منزلتش، چون با اينكه ممكن بود در نوبت دوم ضمير ليلة القدر را بياورد، خود آن را تكرار كرد.واضح‏تر بگويم، با اينكه مى‏توانست‏بفرمايد: "و ما ادريك ما هى، هى خير من الف شهر"براى بار دوم و بار سوم خود كلمه را آورد و فرمود: "و ما ادريك ما ليلة القدر ليلة القدر خير من الف شهر".

"ليلة القدر خير من الف شهر"

اين جمله به طور اجمال آنچه را كه در جمله"و ما ادريك ما ليلة القدر"بدان اشاره شده بود، يعنى عظمت آن شب را بيان مى‏كند، و مى‏فرمايد: بدين جهت گفتيم آن شب مقامى ارجمند دارد كه از هزار شب بهتر است.
و منظور از بهتر بودنش از هزار شب به طورى كه مفسرين تفسير كرده‏اند بهتر بودنش از حيث فضيلت عبادت است، و مناسب با غرض قرآن هم همين معنا است، چون همه عنايت قرآن در اين است كه مردم را به سوى خدا نزديك، و به وسيله عبادت زنده كند، و زنده‏دارى آن شب با عبادت بهتر است از عبادت هزار شب.و ممكن است همين معنا را از آيه سوره دخان نيز استفاده كرد، چون در آنجا شب قدر را پر بركت‏خوانده، و فرموده: "انا انزلناه فى ليلة مباركة" (14) .البته در اين ميان معناى ديگرى نيز هست، كه ان شاء الله در بحث روايتى آينده خواهد آمد.

"تنزل الملئكة و الروح فيها باذن ربهم من كل امر"

كلمه"تنزل"در اصل تتنزل بوده، و ظاهرا مراد از روح آن روحى است كه از عالم امر است و خداى تعالى در باره‏اش فرموده: "قل الروح من امر ربى" (15) ، و اذن در هر چيز به معناى رخصت دادن در آن است، و يا به عبارت ديگر اعلام اين معنا است كه مانعى از اين كار نيست.

و كلمه"من"در جمله"من كل امر"به گفته بعضى (16) از مفسرين به معناى باء است.

بعضى (17) ديگر گفته‏اند: به معناى خودش است، يعنى ابتداى غايت، ولى سببيت را هم مى‏رساند، و آيه را چنين معنا مى‏دهد: "ملائكه و روح در آن شب به اذن پروردگارشان و به سبب هر امرى الهى نازل مى‏شوند".

بعضى (18) ديگر گفته‏اند: باء براى تعليل به غايت است، و معنايش اين است"ملائكه و روح در آن شب به اذن پروردگارشان نازل مى‏شوند، براى خاطر اينكه هر امرى را تدبير كنند".

ليكن حق مطلب اين است كه: مراد از امر، اگر آن امر الهى باشد كه آيه"انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون" (19) تفسيرش كرده، حرف"من"براى ابتدا خواهد بود، و در عين حال سببيت را هم مى‏رساند، و به آيه چنين معنا مى‏دهد: "ملائكه و روح در شب قدر به اذن پروردگارشان نازل مى‏شوند، در حالى كه نزولشان را ابتدا مى‏كنند و هر امر الهى را صادر مى‏نمايند".

و اگر منظور از امر مذكور هر امر كونى و حادثه‏اى باشد كه بايد واقع گردد، در اين صورت حرف"من" به معناى لام تعليل خواهد بود، و آيه را چنين معنا مى‏دهد: ملائكه و روح در آن شب به اذن پروردگارشان نازل مى‏شوند براى خاطر تدبير امرى از امور عالم.

"سلام هى حتى مطلع الفجر"

در مفردات گفته: كلمه"سلام"و"سلامت"به معناى عارى بودن از آفات ظاهرى و باطنى است (20) .
پس جمله"سلام هى"اشاره است‏به اينكه عنايت الهى تعلق گرفته است‏به اينكه رحمتش شامل همه آن بندگانى بشود كه به سوى او روى مى‏آورند، و نيز به اينكه در خصوص شب قدر باب نقمتش و عذابش بسته باشد، به اين معنا كه عذابى جديد نفرستد.و لازمه اين معنا آن است كه طبعا در آن شب كيد شيطان‏ها هم مؤثر واقع نشود، همچنان كه در بعضى از روايات هم به اين معنا اشاره رفته است.

ولى بعضى (21) از مفسرين گفته‏اند: مراد از كلمه"سلام"اين است كه: در آن شب ملائكه از هر مؤمن مشغول به عبادت بگذرند سلام مى‏دهند.برگشت اين معنا هم به همان معناى اول است و اين دو آيه يعنى آيه"تنزل الملئكة و الروح"تا آخر سوره در معناى تفسيرى است‏براى آيه قبلى كه مى‏فرمود"ليلة القدر خير من الف شهر".

بحث روايتى

در تفسير برهان از شيخ طوسى از ابوذر روايت آورده كه گفت: به رسول خدا(ص) عرضه داشتم يا رسول الله آيا شب قدر شبى است كه در عهد انبياء بوده و امر بر آنان نازل مى‏شده و چون از دنيا مى‏رفتند نزول امر در آن شب تعطيل مى‏شده است؟فرمود: نه بلكه شب قدر تا قيامت هست (22) .

مؤلف: در اين معنا روايات زيادى از طرق اهل سنت نيز آمده (23) .

و در مجمع البيان است كه از حماد بن عثمان از حسان ابن ابى على نقل شده كه گفت: از امام صادق(ع)از شب قدر پرسيدم، فرمود در نوزدهم رمضان و بيست و يكم و بيست و سوم جستجويش كن (24) .

مؤلف: در معناى اين روايات ، رواياتى ديگر نيز هست، و در بعضى از اخبار ترديد بين دو شب شده، يكى بيست و يكم و ديگرى بيست و سوم، مانند روايتى كه عياشى از عبد الواحد از امام باقر(ع)روايت كرده (25) . و از رواياتى ديگر استفاده مى‏شود كه شب قدر خصوص بيست و سوم است، و اگر معينش نكرده‏اند به منظور تعظيم امر آن بوده، تا بندگان خدا با گناهان خود به امر آن اهانت نكنند (26) .

و نيز در تفسير عياشى در روايت عبد الله بن بكير از زراره از يكى از دو امام باقر و صادق(ع)آمده كه فرمود: شب بيست و سوم همان شب جهنى است، و حديث جهنى اين است كه گفت: به رسول خدا(ص) عرضه داشتم: منزل من از مدينه دور است، دستورم بده در شب معينى داخل مدينه شوم فرمود: شب بيست و سوم داخل شو (27) .

مؤلف: حديث جهنى كه نامش عبد الله بن انيس انصارى بود، از طرق اهل سنت نيز روايت‏شده، و سيوطى آن را در الدر المنثور از مالك و بيهقى نقل كرده (28) .

و در كافى به سند خود از زراره روايت كرده كه گفت: امام صادق(ع) فرمود: تقدير در نوزدهم و ابرام در شب بيست و يكم و امضا در شب بيست و سوم است (29) .

مؤلف: در اين معنا هم روايات ديگرى هست (30) .

پس معلوم شد آنچه همه روايات مختلفى كه از ائمه اهل بيت(ع)وارد شده در آن اتفاق دارند اين است كه: شب قدر تا روز قيامت‏باقى است، و همه‏ساله تكرار مى‏شود، و نيز ليلة القدر شبى از شبهاى رمضان، و نيز يكى از سه شب نوزده و بيست و يك و بيست و سه است.

و اما از طرق اهل سنت روايات به طور عجيبى اختلاف دارند كه به هيچ وجه نمى‏شود بين آنها را جمع كرد، ولى معروف بين اهل سنت اين است كه شب بيست و هفتم است، و در آن شب بوده كه قرآن نازل شده.از خوانندگان محترم هر كه بخواهد آن روايات را ببيند بايد به تفسير الدر المنثور و ساير جوامع حديث مراجعه كند.

و در الدر المنثور است كه خطيب از ابن مسيب روايت كرده كه گفت: رسول خدا (ص)فرمود: در خواب به من نشان دادند كه بنى اميه بر منبرم بالا مى‏روند، و اين معنا بر من سخت گران آمد و خداى تعالى در اين مناسبت‏سوره"انا انزلناه فى ليلة القدر"را نازل كرد (31) .

مؤلف: نظير اين روايت را خطيب هم در تاريخ خود از ابن عباس آورده.و ترمذى و ابن جرير، طبرانى، ابن مردويه و بيهقى هم روايتى در معناى آن از حسن بن على نقل كرده‏اند (32) .و در اين ميان روايات بسيارى در اين معنا از طرق شيعه از ائمه اهل بيت(ع) نقل شده، و در آنها آمده كه خداى تعالى ليلة القدر را كه بهتر از هزار ماه سلطنت‏بنى اميه است‏به عنوان تسليت‏به رسول خدا(ص)عطا فرمود (33) .

و در كافى به سند خود از ابن ابى عمير از عده‏اى راويان از امام صادق(ع) روايت آورده كه گفت: بعضى از اصحاب ما اماميه كه به نظرم مى‏آيد سعيد بن سمان بود از آن جناب پرسيد: چگونه شب قدر از هزار ماه بهتر است؟(با اينكه در آن هزار ماه در هر دوازده ماهش يك شب قدر است)، فرمود عبادت در شب قدر بهتر است از عبادت در هزار ماهى كه در آن شب قدر نباشد (34) .

و در همان كتاب به سند خود از فضيل، زراره و محمد بن مسلم از حمران روايت كرده كه از امام باقر(ع)از معناى آيه"انا انزلناه فى ليلة مباركة"سؤال كرد، فرمود بله شب قدر كه همه‏ساله در ماه رمضان در دهه آخرش تجديد مى‏شود شبى است كه قرآن جز در آن شب نازل نشده، و آن شبى است كه خداى تعالى در باره‏اش فرموده: "فيها يفرق كل امر حكيم".

آنگاه فرمود: در آن شب هر حادثه‏اى كه بايد در طول آن سال واقع گردد تقدير مى‏شود، چه خير و چه شر، چه طاعت و چه معصيت، و چه فرزندى كه قرار است متولد شود، و يا اجلى كه بنا است فرا رسد، و يا رزقى كه قرار است(تنگ و يا وسيع)برسد، پس آنچه در اين شب مقدر شود، و قضايش رانده شود قضايى است‏حتمى، ولى در عين حال مشيت‏خداى تعالى در آنها محفوظ است(و خدا با حتمى كردن مقدرات، العياذ بالله به دست‏خود دست‏بند نمى‏زند).

حمران مى‏گويد: پرسيدم منظور خداى تعالى از اينكه فرمود"شب قدر بهتر است از هزار شب"چيست؟ فرمود عمل صالح از نماز و زكات و انواع خيرات در آن شب بهتر است از همان اعمال در هزار ماهى كه در آن شب قدر نباشد، و اگر خداى تعالى جزاى اعمال خير مؤمنين را مضاعف نمى‏كرد، مؤمنين بجايى نمى‏رسيدند، ولى خدا پاداش حسنات ايشان را مضاعف مى‏كند (35) .

مؤلف: منظور امام از اينكه فرمود: "ولى در عين حال مشيت‏خداى تعالى در آنها محفوظ است"، اين است كه قدرت خداى تعالى هميشه مطلق است، او هر زمان هر كارى را بخواهد مى‏كند، هر چند قبلا خلاف آن را حتمى كرده باشد، و خلاصه حتمى كردن يك مقدر قدرت مطلقه او را مقيد نمى‏كند، او مى‏تواند قضاى حتمى خود را هم نقض نمايد هر چند كه هيچ وقت چنين كارى را نمى‏كند.

و در مجمع است كه از ابن عباس از رسول خدا(ص)روايت شده كه فرمود: وقتى شب قدر مى‏شود ملائكه‏اى كه ساكن در سدرة المنتهى هستند و جبرئيل يكى از ايشان است نازل مى‏شوند، در حالى كه جبرئيل به اتفاق ساير سكان نامبرده پرچم‏هايى را به همراه دارند، يك پرچم بالاى قبر من، و يكى بر بالاى بيت المقدس، و پرچمى در مسجد الحرام و پرچمى بر طور سينا نصب مى‏كنند، و هيچ مؤمن و مؤمنه‏اى در اين نقاط نمى‏ماند مگر آنكه جبرئيل به او سلام مى‏كند، مگر كسى كه دائم الخمر و يا معتاد به خوردن گوشت‏خوك و يا زعفران ماليدن به بدن خود باشد (36) .

و در تفسير برهان از سعد بن عبد الله روايت كرده كه به سند خود از ابى بصير روايت كرده كه گفت: با امام صادق(ع)بودم كه سخن از پاره‏اى خصائص امام در هنگام ولادت به ميان آمد، فرمود: وقتى شب قدر مى‏شود امام مستوجب روح بيشترى مى‏گردد.عرضه داشتم فدايت‏شوم مگر روح همان جبرئيل نيست؟فرمود: روح از جبرئيل بزرگتر است، و جبرئيل از سنخ ملائكه است، و روح از آن سنخ نيست، مگر نمى‏بينى خداى تعالى فرموده: "تنزل الملئكة و الروح"پس معلوم مى‏شود روح غير از ملائكه است (37) .

مؤلف: روايات در معنا و خصائص و فضائل شب قدر بسيار زياد است، (كه ما در اينجا مختصرى از آن را آورديم)، و در بعضى از آن روايات علامتهايى براى شب قدر ذكر شده، از قبيل اين كه: صبح شب قدر آفتاب بدون شعاع طلوع مى‏كند، هوا در صبح آن شب معتدل است، و ليكن چون اين علامتها نه دائمى است و نه اغلب چنين است، لذا از ذكر آن روايات خوددارى نموديم.

پى‏نوشت‏ها:

1- سوگند به كتاب مبين، ما آن را در شبى مبارك نازل كرديم.سوره دخان، آيه 3.
2- ما قرآنى بر تو نازل كرديم كه به صورت آيات جدا از هم مى‏باشد، تا آن را تدريجا و با آرامش بر مردم بخوانى.و به طور قطع اين قرآن را ما نازل كرديم.سوره اسراء، آيه 106.
3- آنانكه كافر شدند گفتند: چرا قرآن يكباره بر او نازل نشد، بله يكباره نازل نكرديم، تا قلب تو را ثبات و آرامش بخشيم، و بدين منظور آيه آيه‏اش كرديم.سوره فرقان، آيه 32.
4- مجمع البيان، ج 10، ص 518.
5- سوره بقره، آيه 185.
6- در آن شب هر حادثه‏اى كه بايد واقع شود خصوصياتش مشخص و محدود مى‏گردد، اين امرى ست‏خلف ناپذير، امرى است از ناحيه ما كه اين ماييم فرستنده رحمتى از ناحيه پروردگارت.سوره دخان، آيه 6.
7- تفسير قرطبى، ج 20، ص 135.
8- مجمع البيان، ج 10، ص 518.
9- تفسير قرطبى، ج 20، ص 135.
10- روح المعانى، ج 30، ص 190.
11 و 12- مجمع البيان، ج 10، ص 518.
13- خدا هر چه را كه از مقدرات بخواهد محو، و هر چه را بخواهد اثبات مى‏كند، و كتاب تغيير ناپذير نزد او است.سوره رعد، آيه 39.
14- ما آن را در شب مباركى نازل كرديم.سوره دخان، آيه 3.
15- بگو روح از امر پروردگار من است.سوره اسراء، آيه 85.
16 و 17 و 18- روح المعانى، ج 30، ص 196.
19- فرمان نافذ خدا(در عالم)چنين است كه وقتى اراده خلقت چيزى را بكند به محض اينكه بگويد باش، موجود مى‏شود.سوره يس، آيه 82.
20- مفردات راغب، ماده"سلم".
21- روح المعانى، ج 30، ص 197.
22- تفسير البرهان، ج 4، ص 488، ح 26.
23- الدر المنثور، ج 6، ص 371.
24 و 25 و 26 و 27- مجمع البيان، ج 10، ص 519.
28- الدر المنثور، ج 6، ص 373.
29- فروع كافى، ج 4، ص 159، ح 9.
30- نور الثقلين، ج 5، ص 627.
31- الدر المنثور، ج 6، ص 371.
32- الدر المنثور، ج 6، ص 371.
33- نور الثقلين، ج 5، ص 621 - 623.
34- فروع كافى، ج 4، ص 157، ح 4.
35- فروع كافى، ج 4، ص 157، ح 6.
36- مجمع البيان، ج 10، ص 520.
37- تفسير برهان، ج 4، ص 481، ح 1.
تفسير الميزان جلد 20 صفحه 559
علامه سيد محمد حسين طباطبائى
 

علائم و منزلت ليلة القدر
الحديث: قال الباقران عليهما السلام: سالته عن علامة ليلة القدر، فقال: علامتها ان يطيب ريحها، و ان كانت فى برد دفئت، و ان كانت فى حر بردت فطابت. (1)

ترجمه: (محمد بن مسلم) از علامت ليلة القدر پرسيد؟ پس امام (ع) فرمود: علامت ليلة القدر اين است كه بوى خوشى از آن پخش مى‏شود، اگر در سرماى (زمستان) باشد گرم و ملايم مى‏گردد، و اگر ليلة القدر در گرماى (تابستان) باشد خنگ و معتدل و نيكو مى‏گردد.

توضيح: علامه طباطبائى در علايم شب قدر مى‏گويد: روايات در معنى و خصايص و فضايل شب قدر بسيار است، در بعضى از آن روايات علامتهايى براى شب قدر ذكر كرده از قبيل اينكه شب قدر، صبح آن شب آفتاب بدون شعاع طلوع مى‏كند و هواى آن روز معتدل است. (الميزان، ج 40، ص 332)

الحديث: قال ابو عبد الله عليه السلام: ليلة القدر فى كل سنة و يومها مثل ليلتها. (2)

ترجمه: شب قدر در هر سال است و روز آن مثل شب آن مى‏باشد.

الحديث : قال النبى (صلى الله عليه و آله): ان انا ادركت ليلة القدر فما اسال ربى؟ قال (ص): «العافية‏». (3)

ترجمه: به پيامبر(ص) گفته شد: اگر شب قدر را دريابم از خدا چه چيزى را مسئلت كنم؟ فرمود: «عافيت را».

الحديث: قال موسى (عليه السلام):

الهى اريد قربك، قال: قربى لمن استيقظ ليلة القدر، قال:

الهى اريد رحمتك، قال: رحمتى لمن رحم المساكين ليلة القدر، قال:

الهى اريد الجواز على الصراط، قال: ذلك لمن تصدق بصدقة فى ليلة القدر، قال:

الهى اريد من اشجار الجنة و ثمارها، قال: ذلك لمن سبح تسبيحه فى ليلة القدر، قال:

الهى اريد النجاة من النار، قال: ذلك لمن استغفر فى ليلة القدر، قال:

الهى اريد رضاك، قال: رضاى لمن صلى ركعتين فى لية القدر. (4)

ترجمه: خداوندا! مى‏خواهم به تو نزديك شوم، فرمود: قرب من از آن كسى است كه شب قدر بيدار شود، گفت: خداوندا! رحمتت را مى‏خواهم، فرمود: رحمتم از آن كسى است كه در شب قدر به مسكينان رحمت كند: گفت: خداوندا! جواز گذشتن از صراط را از تو مى‏خواهم فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر صدقه‏اى بدهد. گفت‏خداوندا! از درختان بهشت و از ميوه‏هايش مى‏خواهم، فرمود: آنها از آن كسى است كه در شب قدر تسبيحش را انجام دهد گفت: خداوندا! رهايى از جهنم را مى‏خواهم، فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر استغفار كند: گفت‏خداوندا خشنودى تو را مى‏خواهم، فرمود: خشنودى من از آن كسى است كه در شب قدر دو ركعت نماز بگذارد.

توضيح: ليلة القدر شبى است كه قرآن نازل شده است و ظاهرا مراد به قدر، تقدير و اندازه‏گيرى است، خداى تعالى در آن شب حوادث يكسال را يعنى از آن شب تا شب قدر سال آينده را تقدير مى‏نمايد، زندگى و مرگ، رزق، سعادت، و شقاوت و چيزهايى از اين قبيل را مقدر مى‏سازد.

رمضان، تجلى معبود (ره توشه راهيان نور) ص 95 / جمعى از نويسندگان

پى نوشتها:
1- وسائل الشيعه، ج 7 صفحه 256.
2- وسائل الشيعه، ج 7 صفحه 262.
3- مستدرك الوسائل، ج 7 صفحه 458.
4- مستدرك الوسائل، ج 7 صفحه 456.
 

 

 


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:جمعه بیست و سوم شهریور 1386

فرق اسلامى> فرق كلامى> سلفى> عقايد

--------------------------------------------------------------------------------

عقايد اهل حديث
كتاب: فرهنگ عقايد و مذاهب اسلام، ج 1، ص 158

نويسنده: استاد جعفر سبحانى

اصول عقائد اهل حديث از زبان «اشعرى»:
1 ـ ما به خدا و فرشتگان و كتابها و رسولان او و آنچه كه از جانب او آمده است و راويان مورد اعتماد، از پيامبر (ص) نقل كرده‏اند، اقرار مى‏كنيم، و چيزى از آن را رد نمى‏كنيم .

2 ـ خدا، خدا يگانه است، جز او خدايى نيست، بزرگوار و بى‏نياز است، نه همسرى دارد و نه فرزندى.

3 ـ محمد (ص) بنده او و رسول اوست، كه او را با هدايت و آيين استوار فرستاده است.

4 ـ بهشت و دوزخ بر حق هستند.

5 ـ رستاخيز مى‏آيد و در آن شكى نيست و خدا مردگان قبور را بر مى‏انگيزد.

6 ـ خداوند بر عرش خود استقرار دارد (1) چنانكه فرموده است:

«الرحمن على العرش استوى» (سوره طه / 5) .

7 ـ خدا چهره‏اى دارد، ولى بدون كيفيت (بلا كيف) . چنانكه فرموده است:

«و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام» (سوره رحمن / 26) .

«روى پروردگارت باقى مى‏ماند كه صاحب جلال و احترام است» .

8 ـ خدا داراى «دو دست» است بدون كيفيت. چنانكه مى‏فرمايد:

«خلقت بيدى» (سوره ص / 75) «آدم را با دو دستم آفريدم» .

و نيز مى‏فرمايد:

«بل يداه مبسوطتان» (سوره مائده / 64) «بلكه دست‏هاى او باز هستند» .

9 ـ خدا چشم دارد اما بدون كيفيت () . چنانكه فرمود:

«تجرى بأعيننا» (سوره قمر / 14) «زير نظر ما (چشم ما) حركت مى‏كرد» .

10 ـ آن كس كه گمان كند نام‏هاى خدا غير خدا است، او گمراه است. (اسم با مسمى يكى است) .

11 ـ خدا داراى علم است (علم او غير ذات او است) . چنانكه مى‏فرمايد:

انزله بعلمه» (سوره نساء / 166) .

«كتاب خود را با علم خويش فرو فرستاد» . و نيز فرموده است:

«و ما تحمل من أنثى و لا تضع إلا بعلمه» (سوره فاطر / 11):

«هيچ ماده‏اى آبستن نمى‏شود و نمى‏زايد مگر با علم او» .

12 ـ ما براى خدا، گوش و چشم ثابت مى‏كنيم و هرگز آن‏ها را نفى نمى‏كنيم، آن گونه كه معتزله و جهميه و خوارج نفى كردند.

13 ـ ما براى خدا قوه و نيرو ثابت مى‏كنيم. چنانكه فرموده است:

«اولم يرو ان الله الذى خلقهم هو أشد منهم قوة» (سوره فصلت / 15) .

«آيا نمى‏بينيد خدايى كه آنان را آفريده، از ايشان نيرومندتر است؟» .

14 ـ ما مى‏گوييم: كلام خدا مخلوق نيست و خدا چيزى را خلق نكرده است مگر اين كه به او گفت: «كن» ، پس آن هم وجود پذيرفت «فيكون» . چنان كه مى‏گويد:

«انما قولنا لشى‏ء اذا اردناه ان نقول له كن فيكون» سوره نحل / 40) .

«گفتار ما به چيزى آنگاه كه هستى او را بخواهيم. اين است كه «باش» ، پس آن چيز محقق مى‏شود» .

15 ـ در زمين چيزى از خير و شر نيست، مگر آن كه خدا، آن را خواسته است و هر چيزى در جهان، با خواست خدا پديد مى‏آيد و كسى نمى‏تواند كارى را انجام دهد قبل از آن كه خدا آن كار را انجام دهد.

16 ـ ما از خدا بى‏نياز نمى‏شويم و نمى‏توانيم از قلمرو علم او بيرون بياييم.

17 ـ آفريدگارى جز خدا نيست و اعمال بندگان، مخلوق خدا است. چنانكه مى‏فرمايد:

«و الله خلقكم و ما تعلمون» (سوره صافات / 96) .

«خدا شما را و آنچه را انجام مى‏دهيد، آفريده است» .

بندگان خدا، توانايى بر آفريدن چيزى ندارند، در حالى كه آنان مخلوقند. چنان كه مى‏فرمايد :

«هل من خالق غير الله» (سوره فاطر / 3) .

«آيا آفريدگارى جز خدا هست؟» (3) .

18 ـ خداوند، به مؤمنان توفيق اطاعت داده و آنان را مشمول لطف خود قرار داده و اصلاح و هدايت كرده است و نيز، او، كافران را گمراه كرده و آنان را از هدايت خود محروم ساخته و نعمت ايمان را به آنان عطا نفرموده است و اگر چنين لطف و اصلاحى در حق آنان انجام مى‏داد، آنان از صالحان بودند و اگر هدايتشان مى‏كرد هدايت يافته بودند. چنانكه مى‏فرمايد :

«من يهد الله فهو المهتدى و من يضلل فأولئك هم الخاسرون» (سوره اعراف / 178) .

«هر كس را كه خدا هدايت كند، او هدايت يافته و هر كس را گمراه كند، زيان‏كار است» .

خدا مى‏تواند كافران را اصلاح كند و ايمان را به آنان لطف بفرمايد تا از مؤمنان گردند، ولى او خواسته است كه آنان كافر باشند، چنان كه دانسته و آنان را كمك نكرده و بر دل‏هاى آنان مهر زده است (تا نور هدايت در آن وارد نشود) .

19 ـ خير و شر و قضا و قدر، همه از خداست و ما به قضا و قدر و خير و شر، و شيرين و تلخ، هر دو ايمان مى‏آوريم و مى‏دانيم، آنچه كه به ما نرسيده، مقدر نبوده كه برسد و آنچه به ما رسيده، ممكن نبوده كه خطا برود و بندگان خدا براى خود زيان و سودى جز آنچه او بخواهد مالك نيستند. چنان كه مى‏فرمايد:

«قل لا املك لنفسى نفعا و لا ضرا الا ما شاء الله» (سوره اعراف / 188) .

«بگو، من براى خود سود و زيانى را مالك نمى‏شوم، جز آنچه را كه خدا خواهد» .

ما در كارهاى خود به خدا پناه مى‏بريم و نياز و فقدان را براى خود در هر زمان، ثابت مى‏دانيم.

20 ـ ما مى‏گوييم: قرآن كلام خداست و آفريده نشده است و آن كس كه قرآن را مخلوق بشمارد، كافر است.

عقيده داريم كه خدا در آخرت، با چشم‏ها ديده مى‏شود، چنان كه ماه در شب چهاردهم رؤيت مى‏گردد. مؤمنان، خدا را مى‏بينند، چنان كه در روايات رسول خدا آمده است، كافران از رؤيت خدا ممنوعند، تا آنگاه كه مؤمنان، خدا را در بهشت مى‏بينند. چنانكه مى‏فرمايد:

«كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون» (سوره مطففين / 15) .

«چنين نيست، آنان در روز رستاخيز از (ديدن) پروردگار خود مستورند» .

موسى ـ عليه السلام ـ از خدا خواست كه در دنيا او را ببيند و خدا بر كوه تجلى كرد و آن را ويران گردانيد، از اين طريق به موسى تفهيم كرد كه او در دنيا ديده نمى‏شود.

22 ـ عقيده داريم كه نبايد يك نفر از اهل قبه را به گناهى كه مرتكب مى‏شود تكفير كنيم، مانند دزدى و مى‏گسارى، برخلاف خوارج كه آنان مرتكب كبيره را كافر مى‏دانند.

23 ـ مى‏گوييم: اسلام وسيع‏تر از ايمان است و هر اسلامى ايمان نيست.

24 ـ معتقديم، خدا دل‏ها را دگرگون مى‏كند و دل‏هاى بندگان ميان دو انگشت از انگشتان خدا است و خداوند، آسمان‏ها و زمين را روى يك انگشت خود بر مى‏دارد. چنان كه در روايت از رسول خدا آمده است، (البته بدون اعتقاد به كيفيت) .

25 ـ معتقديم، هيچ كس از اهل توحيد و ايمان را نبايد به بهشت و دوزخ محكوم كرد مگر كسى را كه رسول خدا، به بهشتى بودن او گواهى داده است و نيز براى گنه‏كاران بهشت را اميدواريم و در عين حال مى‏ترسيم آنان در آتش معذب باشند. ما مى‏گوييم: خداوند گروهى را پس از آن در آتش سوختند، به شفاعت پيامبر، بيرون آورد و اين عقيده، نتيجه رواياتى است كه از پيامبر آمده است.

26 ـ ما به عذاب قبر و حوض ايمان داريم. ميزان، صراط و برانگيخته شدن پس از مرگ، حق است. و خدا بندگان را در قيامت نگه مى‏دارد و به حساب مؤمنان مى‏رسد.

27 ـ ايمان، گفتار و كردار، افزايش و كاهش مى‏پذيرد و روايات صحيحه را در اين مورد كه افراد مورد اعتماد از رسول خدا نقل كرده‏اند، مى‏پذيريم.

28 ـ پيشينيان را دوست داريم، آنان را كه خداوند به شرف مصاحبت پيامبر برگزيده است و آنان را مى‏ستاييم، چنان كه خدا ستوده است و همه آنان را دوست داريم.

29 ـ معتقديم، پيشواى برتر پس از پيامبر، ابوبكر صديق كه رضوان خدا بر او باد، مى‏باشد . خدا به وسيله او به اسلام عزت بخشيد و او را بر مرتدان پيروز كرد و مسلمانان، او را براى امامت و پيشوايى برگزيدند، چنان كه رسول خدا، او را براى نماز، مقدم داشت و همگى، او را خليفه رسول خدا ناميدند. پس از او، عمر بن خطاب كه رضوان خدا بر او باد و از آن پس، عثمان بن عفان كه رضوان خدا بر او باد، خليفه‏اند. و كسانى كه او را كشتند، او رابه ظلم و عداوت كشتند. سپس على بن ابى‏طالب، كه رضوان خدا بر او باد، خليفه رسول خداست . آنان، پيشوايان پس از پيامبر خدا هستند و جانشينى آنان، جانشينى از مقام نبوت است. گواهى مى‏دهيم، به بهشتى بودن ده نفرى كه رسول خدا بر بهشتى بودن آنان، گواهى داده است و ديگر ياران رسول خدا را دوست داريم و زبان را از بازگويى اختلافاتى كه در ميان آنان رخ داده است، باز مى‏داريم و معتقديم كه خلفاى چهار گانه، خليفه‏هاى راشد (هدايت يافته) و برتر بودند و كسى در فضيلت، با آنان برابرى نمى‏كند.

30 ـ همه رواياتى را كه مى‏گويد: خدا به آسمان نخست فرود مى‏آيد، تصديق مى‏كنيم. و نيز اين كه او پس از فرود آمدن مى‏گويد: «آيا سؤال كننده و يا استغفار كننده‏اى هست؟» و همچنين ديگر چيزهايى را كه آنان (راويان) نقل كرده‏اند، تصديق مى‏كنيم.

31 ـ در مسائل اختلافى، به كتاب خدا و سنت پيامبر و اجماع مسلمين و آنچه كه به اين‏ها باز مى‏گردد، اعتماد مى‏كنيم. هرگز در دين خدا چيزى را كه خدا به آن اذن نداده است، بدعت نمى‏گذاريم، و چيزى را كه نمى‏دانيم به خدا نسبت نمى‏دهيم.

32 ـ معتقديم كه خدا روز رستاخيز مى‏آيد. چنانكه مى‏فرمايد:

«و جاء ربك و الملك صفا صفا» (سوره فجر / 22) .

«پروردگارت با فرشتگان صف كشان مى‏آيند» .

معتقديم كه خدا به بندگانش نزديك است، هرگونه كه بخواهد. چنانكه مى‏فرمايد:

«و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» (سوره ق / 16) .

«ما از رگ گردن به او نزديك‏تريم» .

و چنان كه مى‏فرمايد:

«ثم دنا فتدلى فكان قاب قوسين او ادنى» سوره نجم / 8 ـ 9) .

«نزديك شد و سپس در آويخت، آنگاه به مقدار دو كمان يا كمتر، فاصله يافت» .

33 ـ نماز جمعه و نماز ديگر اعياد و ديگر نمازها، از آيين ماست، چنان كه نماز خواندن پشت سر هر نيكوكار و يا بدكارى جزء آيين ماست، زيرا روايت شده است كه عبدالرحمن بن عمر، پشت سر حجاج بن يوسف نماز مى‏خواند.

34 ـ مسح بر چكمه و جوراب در حضر و سفر جايز است.

35 ـ لازم مى‏دانيم كه براى رستگارى پيشوايان اسلام دعا كنيم و به پيشوايى آنان اقرار كنيم و كسانى كه هنگام انحراف رهبران، شورش بر ضد آنان را لازم مى‏دانند، گمراهند، و پيوسته خروج بر آنان (راهبران) را با قوه و قدرت انكار مى‏كنيم و ترك قتال و نبرد را در فتنه‏ها لازم مى‏دانيم.

36 ـ معتقديم كه روزى دجال، خروج خواهد كرد، چنان كه در روايات از رسول خدا آمده است .

37 ـ به عذاب قبر و سؤال منكر و نكير ايمان داريم، اين دو نفر از به خاك سپردگان سؤال مى‏كنند.

38 ـ حديث معراج را مى‏پذيريم.

39 ـ بسيارى از رؤياها را صحيح مى‏دانيم و معتقديم كه آن‏ها تعبيرى دارند.

40 ـ دادن صدقه از طرف مردگان و دعا براى آنان را صحيح مى‏دانيم و معتقديم كه عمل ما به آنان سود مى‏رساند.

41 ـ تأثير سحر و ساحر در اين دنيا را مى‏پذيريم و مى‏گوييم، سحر واقعيت دارد.

42 ـ معتقديم، هر كس از اهل قبله مرد، بايد بر او نماز گزارد، خواه نيكو كار باشد يا بدكار. چنانچه به قانون ارث ايمان داريم.

43 ـ معتقديم كه بهشت و دوزخ آفريده شده‏اند.

44 ـ مى‏گوييم هر كس بميرد يا كشته شود، به اجل خود مرده و كشته شده است.

45 ـ روزى افراد از جانب خدا است كه به بندگان خود روزى مى‏دهد، حلال باشد يا حرام.

46 ـ ما بر خلاف معتزله و جهميه، معتقديم كه شيطان، انسان را وسوسه مى‏كند و در دل او شك ايجاد مى‏كند و به او آسيب مى‏رساند. چنانكه مى‏فرمايد:

«الذين يأكلون الربا لا يقومون الا كما يقوم الذين يتخبطه الشيطان من المس» (سوره بقره / 275) .

«كسانى كه ربا مى‏خورند، از جاى بر نمى‏خيزند، مگر مانند كسى كه شيطان او را آسيب رسانده است» . و نيز مى‏فرمايد:

«من شر الوسواس الخناس الذى يوسوس فى صدور الناس من الجنة و الناس» (سوره ناس / 4 ـ 6) .

«بگو از شر هر وسوسه‏گر فريبكار كه در سينه‏هاى مردم وسوسه مى‏كند، از جن و انس (به خدا پناه مى‏برم)» .

47 ـ معتقديم، خدا صالحان را به آياتى كه براى آنان آشكار مى‏سازد، اختصاص مى‏دهد.

48 ـ عقيده ما درباره كودكان مشركان، اين است كه خدا در سراى ديگر آتشى را براى آنان بر مى‏افروزد، سپس به آنان مى‏گويد: داخل آتش شويد. هر كس از آنان داخل شود، آتش براى او سرد و سلامت مى‏گردد. و هر كس ابا ورزد، معذب مى‏شود.

49 ـ معتقديم، خدا مى‏داند كه بندگان، چه كارهايى را انجام مى‏دهند و به كجا مى‏روند، آنچه را واقع شده و واقع مى‏شود مى‏داند و نيز مى‏داند آنچه واقع نشده اگر واقع مى‏شد چگونه بود، اين‏ها براى او معلوم است.

50 ـ معتقديم كه بايد از پيشوايان اطاعت كرد. و براى مسلمانان خيرخواه بود.

51 ـ لازم مى‏دانيم كه از بدعت‏گزاران و هواپرستان جدا شويم.

پى‏نوشتها:

.1 اهل حديث، در اين آيه، «استواء» را به معناى استقرار مى‏گيرند، نه بمعناى استيلاء و تسلط. چيزى كه هست، برخى از آنان براى پرهيز از تشبيه و تجسيم مى‏گويند: خدا بر عرش استقرار دارد ولى كيفيت آن براى ما معلوم نيست.

.2 اين واژه (بدون كيفيت)، در كتاب‏هاى كلامى اشاعره، پس از طرح صفات خبرى مانند «وجه» و «يد» ، زياد بكار مى‏رود و گاهى از آن با كلمه «البلكفه» كه مصدر جعلى بلا كيف است، تعبير مى‏كنند و اين براى فرار از تشبيه است. و حاصل اين كه مى‏گويند: خدا چهره و دست و پا دارد ولى نه با كيفيتى كه بشر دارد. ولى هرگز در توصيف خدا به اين صفات را تأويل و مجاز را نمى‏پيمايند بلكه اين الفاظ را بابيان معانى لغوى آن بكار مى‏برند؛ فقط مدعى هستند كه كيفيت آن براى ما معلوم نيست.

.3 در اينجا به آيات ديگرى كه از نظر مضمون، با آيه وارده در متن، يكى است، استدلال كرده است، مانند آيه‏هاى 17 و 20 سوره نحل و 35 طور.


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:جمعه بیست و سوم شهریور 1386

ما در عين ستايش اين عمل، به حکم اينکه «جلو ضرر را از هر کجا بگيري نفع است» ، يادآور مي‏شويم، هرگز با اين اقدام، پيامدهاي نامطلوب بخش نامه، از بين نرفت، و حديث نبوي، سرنوشت بسيار دردآوري پيدا کرد که اکنون پيرامون آن بحث مي‏کنيم.

نتائج ناگوار منع تدوين حديث
با تاريخ منع تدوين حديث نبوي، و همچنين با تاريخ شکسته شدن منع قانوني آن، و شکوفايي مجدد بازار حديث، آشنا شديم. آنچه مهم است، آشنايي با نتائج ناگوار اين بازداري است که منجر به پيدايش مذاهب فراواني درباره اصول و عقائد، و تفسير و تاريخ و فضائل و مناقب، گرديد. تصوير نيم رخي روشن، از تراژدي، در گرو نگارش رساله مستقلي است که با هدف ما چندان سازگار نيست؛ از اين جهت به صورت فشرده و گذرا، اين بحث را به پايان مي‏رسانيم . کساني که بخواهند در اين موضوع به صورت گسترده مطالعه کنند، لازم است به کتابهايي که در زير نام مي‏بريم مراجعه کنند. (2)

الف ـ نابودي جوامع نخستين حديثي
نخستين خسارتي که از رهگذر منع تدوين حديث، متوجه جامعه مسلمين گرديد، نابودي جوامع اوليه حديث بود که به وسيله ياران رسول گرامي نوشته شده بود و همگي به وسيله خليفه دوم، طعمه آتش گرديد. تاريخ، هر چند اسامي همه نويسندگان آن‏ها را معين نکرده، و اگر هم معين کرده ما از آن اطلاع نداريم، ولي چون هنوز معنويت و تربيت پيامبر، سايه افکن بود، و علائق دنيوي، دامنگير صحابه رسول خدا نشده بود، قطعا نويسندگان احاديث، با اخلاص کاملي، دست به ضبط سخنان پيامبر زده بودند و همه را از خود پيامبر و يا به وسيله يک شخص، از آن حضرت شنيده بودند. اضاعه اين همه اسناد و دلائل هدايت را، جز خسارت، نمي‏توان چيز ديگري ناميد.

ب ـ بازداري ديگران از اقدام به ضبط
زمزمه منع تدوين حديث نبوي، پس از درگذشت پيامبر (ص) آغاز گرديد، و در عصر خليفه دوم به صورت بخش نامه درآمد. اين کار سبب شد، آن گروه از صحابه که در پرتو حافظه‏هاي قوي، سخنان وحي گونه پيامبر را به خاطر داشتند، همه را به دست فراموشي بسپارند و با مرگ خود، آن‏ها را به ديار فنا ببرند؛ زيرا ترويج و تشويق به آن، مايه تکامل، و منع و بازداري، مايه افول و خاموشي چراغ علم و دانش است.

ج ـ ترک مذاکره احاديث
در اثر بخش نامه خليفه، حديث نبوي متجاوز از يک قرن و ربع، مورد مذاکره قرار نگرفت. زيرا خليفه دوم، اصرار بر کاستن نقل حديث از پيامبر داشت، و خليفه سوم و معاويه، بر احاديثي صحه مي‏نهادند که در عصر دو خليفه نخست، مجاز و حالت قانوني پيدا کرده بود، اين گونه بي اعتنائي به حديث، در اين مدت، مايه فراموشي بسياري از احاديث، و يا پيدايش کاستي و فزوني در آن‏ها گرديد که خود کمتر از فراموشي نيست.

د ـ زمينه ساز وضع آشفته بازار حديث
روزي که محدثان اسلامي، گويا به تشويق منصور، دست به نگارش حديث زدند، به تصريح سيوطي، جز يک رشته دفاتر نامنظم، چيزي در اختيار محدثان نبود، عشق و علاقه حکومت و مردم به شنيدن آثار رسالت، سبب شد که رندان دنيا پرست از طريق جعل و وضع حديث، براي خود مقام و موقعيتي کسب کنند و بر کرسي مقدس استادي حديث تکيه زده و گروهي را دور خود گردآورند . اگر آن جوامع نخستين در دست بود، و احاديث رسول گرامي پيوسته دست به دست مي‏گشت، ديگر شيادان، از آب گل آلود، موفق به صيد ماهي نمي‏شدند، ولي متأسفانه آشفتگي بازار حديث، مايه عظمت و موجب موفقيت آنان گرديد.

کتب رجال، کذابان و وضاعاني را معرفي مي‏کند که براي دست يابي به مقام و منصب، يا ثروت و مال، و يا اعمال تعصب و لجاجت بر ضد گروهي، دست به وضع حديث زدند. تنها علامه اميني (1) ، اسامي هفت صد نفر را به ترتيب حروف الفبا، در کتاب «الغدير» ، گرد آورده است، و اگر اين کار مجددا به صورت گروهي انجام گيرد، آمار وضاعان، از اين هم تجاوز مي‏کند.

انسان، در آغاز کار تصور مي‏کند که واضعان حديث، به جعل يک و دو حديث اکتفا مي‏ورزيدند و دست از شيطنت بر مي‏داشتند، در حالي که جريان بر خلاف اين انديشه ابتدائي است. آنان در ارتکاب اين گناه، بر يکديگر سبقت مي‏جستند، و هزاران دروغ، از لسان پيامبر گرامي (ص) نقل مي‏کردند. کافي است بدانيم:

1 ـ عثمان بن مقسم، سازنده بيست و پنج هزار حديث بود.

2 ـ صالح بن احمد قيراطي، به ده هزار حديث دست درازي کرد.

3 ـ تنها موضوعات و مقلوبات چهل تن از وضاعان که اسامي آنان در تاريخ آمده است به 684/408 هزار حديث مي‏رسد. (1) تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. در اين صورت ديگر از گفتار يحيي بن معين، راوي شناس معروف، در شگفت نخواهي بود، آنجا که مي‏گويد: «از کذابان، آن قدر حديث نوشتيم که تنور را به وسيله همان نوشته‏ها روشن و داغ کرديم تا آنجا که توانستيم نان بپزيم» (2).

و يا بخاري مي‏گويد: «من دويست هزار حديث غير صحيح را حفظ هستم» (3).

ه ـ صالحان و جعل حديث
شگفتي اين جا است که برخي از صالحان و زاهدان و معروفان به تقوي و پرهيزکاري، به عنوان يک عمل عبادي، دست به وضع احاديث مي‏زدند تا از اين طريق، مردم را به تلاوت قرآن و انجام يک رشته اعمال خير، راغب سازند. يک قسمت از اين روايات جعلي، مربوط به فضائل سور است که تفاسير را پر کرده است.

«يحيي بن سعيد قطان» ، از رجال معروف اهل سنت، مي‏گويد: چيزي در ميان صالحان رايج‏تر از دروغ نديدم (4).

قرطبي، در اين مورد سخن جالبي دارد، وي مي‏گويد: گروهي، وضع حديث را وظيفه ديني انديشيده تا از اين طريق مردم را به کارهاي نيک دعوت کنند، مانند ابو عصمت مروزي، و محمد عکاشه کرماني، و احمد بن عبد الله جويباري. مثلا به ابو عصمت گفتند: اين همه احاديث را پيرامون فضائل سور قرآن چگونه از «عکرمه» از ابن عباس، نقل مي‏کني؟ وي در پاسخ گفت: من ديدم مردم از قرآن روي بر گردانيده‏اند و به فقه ابي حنيفه و مغازي ابن اسحاق، روي آورده‏اند، از باب وظيفه، به وضع حديث، پيرامون اين سوره‏ها دست زدم (1).

و ـ وضع حديث درباره خلفاء و پيشوايان
مشکل ديگر در اين باره، احاديث فضائل است که کتابهاي حديث و سيره و تاريخ را پر کرده است. تو گويي، پيامبر براي تجليل شخصيتهايي آمده که بعدها ديده به جهان خواهند گشود و پست‏هاي سياسي و مذهبي را اشغال خواهند کرد. هر فرقه‏اي براي پيشواي خود دست به جعل حديث زده، و کمتر شخصيت سياسي و مذهبي است که براي او فضيلتي از پيامبر نقل نکرده باشند .

کتابهاي مناقب و تراجم، رواياتي درباره فضائل ائمه چهارگانه اهل سنت، ابو حنيفه و شافعي و مالک و احمد بن حنبل، نقل کرده‏اند و تنها مراجعه به تاريخ بغداد، در ترجمه ابو حنيفه، در اين مورد کافي است (2). گروهي که دستشان از وضع حديث کوتاه بود، و موقعيت آن چناني نداشتند تا در شمار بازي گران حديث در آيند، به فکر نقل خواب ـ در حجمي گسترده ـ افتادند. و ناقلان رؤياهايي در مورد شخصيتها شدند.

ز ـ پي ريزي مذاهب در بازار آشفته حديث
بازار آشفته حديث که متجاوز از يک قرن و ربع در گردونه منع تدوين و مذاکره بود، آنگاه که به دست افراد فرصت طلب و دنيا خواه و گاهي، زاهدان و صالحان نادان افتاد، آنچنان آشفتگي در معارف و مسائل مربوط به اصول، عقائد، تفسير، تاريخ، و مناقب و فضائل پديد آورد که همه اصحاب مذاهب، براي عقايد و اصول آراء خود، مدارکي از حديث پيامبر به دست آوردند. زير بناي عقائد تمام فرق اسلامي را احاديثي تشکيل مي‏دهد که محدثان، آن‏ها را در کتابهاي خود آورده‏اند.

آيا با اين وضع، مي‏توان شک کرد که باز داري از تدوين حديث پيامبر، زمينه ساز پيدايش مذاهب مختلف اسلامي، در قلمروهاي عقائد و تفسير و فقه، بوده است؟

عامل چهارم:
احبار يهود و راهبان مسيحيان يا قهرمانان ميدان اساطير
منع و جلوگيري از نگارش و انتشار حديث نبوي، خسارات زيادي در جامعه اسلامي پديد آورد، و از خسارتهاي بارز آن، اين بود که به علماء يهود و نصاري که در سلک مسلمانان در آمده بودند، فرصت داد که اساطير و افسانه‏ها را به عنوان سخنان پيامبران پيشين در ميان مسلمانان منتشر سازند، مضامين عهد عتيق و جديد را که وسيله گروهي از علماء دين فروش، تحريف و نسخ شده بود، به صورت وحي الهي که بر قلوب پيامبران پيشين نازل شده است، در اختيار پير و برناي جهان اسلام قرار دهند، و در نتيجه، يک رشته عقائد و اصول که ارتباطي به اسلام نداشت، پي ريزي شد و کلام الهي و قصص قرآن و حالات پيامبران از طريق اين گروه تفسير گرديد.

حس کنجکاوي انسان، هرگز ساکت و آرام نمي‏نشيند و پيوسته انسان را به کشف مجهولات، تحريک مي‏کند. هر گاه حس ياد شده، از طريق صحيح اشباع گردد، نتايج درخشنده‏اي به بار مي‏آورد و در غير اين صورت به افسانه‏ها، روي مي‏آورد، و با چنين مايه‏هاي بي‏پايه، خود را راضي مي‏سازد.

آيات معارف قرآن، بي‏نياز از بيان و تفسير نيست. علاقه انسان به شناخت حالات پيامبران گذشته، از علاقه انسان به تاريخ جهان و بشر، سرچشمه مي‏گيرد. و تکامل جامعه در هر تاريخ، حکومت و ملت را با حوادث و مسائل جديدتري روبرو مي‏سازد. درست است که وظيفه امت اسلامي اين بود که پاسخ اين نيازها را در کتاب خدا و گفتار وارثان علوم او، جستجو کند، ليکن هرگاه، سنت که نقش بزرگي در رفع اين مشکلات دارد، در بند «منع» قرار گيرد و وارثان علوم پيامبر (ص) از بيان گفتار آن حضرت ممنوع باشند، طبعا خفاشان جامعه، غيبت خورشيد را مغتنم مي‏شمرند، و يکه تاز ميدان حديث و تفسير و تاريخ مي‏شوند، و حس کنجکاوي انسانها را با يک رشته اوهام، اشباع مي‏سازند.

جالب توجه است، در شرايطي که شخصيتهايي مانند ابوذر و عبد الله بن مسعود، و ابو درداء، توبيخ مي‏شوند، و به آنان گفته مي‏شود: چرا پيوسته از پيامبر، حديث منتشر مي‏کنيد، به «تميم اوسي داري» ، که عمري را در مسيحيت گذرانده بود و در سال نهم هجرت، اسلام آورد، در عصر عمر (عصر منع حديث نگاري)، اجازه داده مي‏شود که در مسجد پيامبر به داستان سرايي بپردازد. و او در اين مقام، تا پايان خلافت عمر و عثمان، باقي مي‏ماند و پس از قتل عثمان، راهي شام مي‏شود. (1)

ناگفته پيداست، در حالي که مردم تشنه شنيدن اخبار گذشتگانند، دشمنان قسم خورده اسلام، در لباس دين، آنان را با چه معارف و علومي آشنا مي‏سازند؟

روي اين اصل، مي‏بينيم از عصر خليفه دوم به بعد، احبار يهود و راهبان مسيحيان، با کسب مجوز قانوني، بدون هيچ واهمه و پروايي به صورت بيانگر تاريخ و قصص پيامبران، و ناشران معارف برگرفته از «عهدين» ، در مي‏آيند، و آنقدر به خلفاء، نزديک مي‏شوند که آنان مشکلات ديني خود را با چنين افرادي در ميان مي‏گذارند، و حکم الهي را از ايشان مي‏پرسند. در نتيجه، آنچنان چهره تاريخ و حديث را با افسانه‏هاي کهن، و پندارهاي بي‏اساس، مشوش مي‏سازند که خامه از تشريح آن عاجز و ناتوان است. تلاش‏هاي احبار در پخش اوهام، به ضميمه فعاليتهاي مرموزانه زنديقهايي مانند «عبد الکريم بن ابي العوجاء» که به هنگام اعدام، از وضع چهار هزار حديث و پخش آن در ميان احاديث اسلامي پرده برداشت (1) ، صفحاتي از تاريخ را به خود اختصاص داده است.

اين عامل، گذشته از اينکه چهره معارف و تاريخ و تفسير و حديث را پس پرده مجهولات و موضوعات زيادي مستور داشت، مايه پيدايش بسياري از مذاهب و نحله‏ها، گرديد که «قارچ» گونه در سرزمين‏هاي اسلامي روييدند، و در حقيقت، عامل چهارم (احبار و راهبان) براي پيدايش مذاهب از عامل سوم که در گذشته پيرامون آن سخن گفتيم (منع تدوين حديث)، سرچشمه گرفت.

در ميان گذشتگان، دانشمند معروف تونسي، ابن خلدون، بهتر از همه اين حقيقت را درک کرده است.

داوري ابن خلدون درباره کتب تفسير
«در کتابهاي تفسير سخنان بي سر و ته زياد است. و علت آن اين است که جامعه اسلامي در آن روز، دور از کتاب و علم بودند، و چادر نشيني و بي‏سوادي، بر آنان غالب بود و اگر به شناخت چيزي راجع به آغاز آفرينش، علل اشياء و راز هستي، علاقه پيدا مي‏کردند، از اهل کتاب مي‏پرسيدند و افرادي مانند «کعب احبار» و وهب منبه، و عبد الله بن سلام، مرجع اين پرسش‏ها بودند. از اين روي، مي‏بينيم، کتابهاي تفسير، از سخنان آنان پر است. نويسندگان تفسير، در شرح سخنان آنان راه مسامحه را در پيش گرفتند، در حالي که ريشه اين گفتار، يا تورات و يا مجعولات آنان است» (1).

در قرن چهاردهم اسلامي که مسلمانان به فريبکاري‏هاي «مستشرقان» ، پي بردند، کمي جرأت يافتند تا در مراکز علمي، پرده‏ها را بالا بزنند، بگونه‏اي که شيخ محمد عبده (م ـ 1322)، به روشني از حماد بن زيد، نقل مي‏کند که زنديقان چهار هزار حديث، جعل و در ميان مسلمانان پخش کردند. آنگاه «عبده» مي‏افزايد، اين ارقام، مربوط به مقدار اطلاع «حماد» است و گرنه تعداد احاديث مجعول، بيش از اينهاست؛ زيرا تنها «ابن ابي العوجاء، به هنگام اعدام گفت : در ميان احاديث شما، چهار هزار حديث جعل کردم که به وسيله آن، حلال را حرام و حرام را حلال کردم (2).

ابن ابي العوجاء (ربيب)، محدث معروف حماد بن سلمه بود و در خانه او بزرگ شد. وي در کتاب‏هاي «حماد» ، دخل و تصرف کرده است.

در اين مورد، کافي است بدانيم که محدثان، از «حماد بن سلمه» نقل مي‏کنند که وي از قتاده، او از «عکرمه» و او از ابن عباس، نقل مي‏کند که پيامبر، خدا را به صورت انسان امرد، با موي «مجعد» که لباس سبزي بر تن داشت، ديده است. و در حديث ديگري آمده که او را به صورت جواني امرد، فاقد هر نوع پوششي مشاهده کرده است (3).

وجود چنين احاديثي در کتابهاي «حماد» ، نتيجه دخل و تصرف ابن ابي العوجاء است که در خانه او پرورش يافته بود.

محقق معاصر، ابوريه، مي‏نويسد: آنگاه که دعوت اسلام قوي و نيرومند گرديد و بازوي آن توانا گشت، و قدرتهاي مخالف شکسته شد، مخالفان ديرينه اسلام که پيوسته سد راه انتشار آن بودند، وقتي از نبرد رويارو با آن، مأيوس گشتند، از طريق حيله و مکر، به فکر خيانت افتادند و از آنجا که قوم يهود از سر سخت‏ترين گروه‏هاي مخالف اسلام بودند، تصميم گرفتند که به اسلام تظاهر کنند ولي دين خود را در دل نگاه دارند که بتوانند حيله‏هاي مؤثري را به کار ببرند. (1)

سالوس بازي احبار و راهبان، گروهي از محدثان اسلامي را شيفته خود ساخت؛ از اين جهت در تفسير آيات قرآن که مربوط به آفرينش آسمان و زمين و انسان، سرگذشت امم پيشين و حالات پيامبران است، به آنان مراجعه کردند و افرادي به نام‏هاي «عکرمه» و «مجاهد» و «عطار» و «ضحاک» ، ريزه خوار علم و دانش آنان بودند. متأسفانه کتاب‏هاي تفسير، از اقوال اين گروه‏ها مالامال است و کافي است بدانيد، مجاهد آيه مربوط به شفاعت پيامبر را (عسي ان يبعثک ربک مقاما محمودا)، ـ که مفاد آن اين است، «شايد پروردگارت مقام پسنديده‏اي براي تو برگزيند» ـ چنين تفسير کرده است: خدا پيامبر را در کنار خود در عرش مي‏نشاند. وقتي به «اعمش» ، گفته شد که مجاهد اين تفسير را از چه کسي گرفته است؟ گفت: از اهل کتاب (2).

کتاب‏هايي که اخيرا به عنوان «سنت گرايي» ، به کمک مالي «آل سعود» ، چاپ و منتشر مي‏شود، همگي متأثر از احاديث تشبيه و تجسيم، و جبر و حاکميت قدر بر افعال انسان است و يادگار انديشه‏هاي احبار و رهبان مي‏باشد. به عنوان نمونه کتاب‏هاي زير را مطالعه فرماييد:

1 ـ «الاستقامة» ، نگارش حشيش اصرم،

2 ـ «التوحيد» ، نگارش ابن خزيمه،

3 ـ «النقض» ، نگارش عثمان بن سعيد دارمي،

4 ـ «السنة» ، نگارش عبد الله فرزند احمد بن حنبل.

در همه اين کتابها، اصول اسلام و عقائد اصيل آن، در جسم بودن خدا، جلوس او بر عرش جسماني که بالاي آسمان‏ها است، حاکميت تقدير الهي بر تمام جهان و انسان و حتي بر اراده خود خدا، و منزه نبودن پيامبران از خلاف و گناه، خلاصه مي‏شود. اکنون پس از گذشت چهارده قرن از بعثت پيامبر گرامي، کتابهاي ياد شده، به عنوان بازگشت به اسلام واقعي که همان اسلام صحابه و تابعان است، تحت شعار «سلفي گري» ، چاپ و منتشر مي‏شود و «ابن تيميه» ، فريادگر اين بازگشت در تاريکي‏هاي قرن هشتم، و محمد بن عبد الوهاب، مجدد راه و رسم او است.

اکنون ما برخي از متظاهران به اسلام را که متأسفانه در دستگاه خلفاء نفوذ مؤثري داشتند، معرفي مي‏کنيم و نمونه‏اي از احاديث آنان را نيز يادآور مي‏شويم:

1 ـ کعب الاحبار
نام او «کعب» ، فرزند «ماتع» و از قبيله «حمير» بود. به قولي، وي در خلافت ابي بکر، اسلام آورد، و به قولي در خلافت عمر. سرانجام از «يمن» ، به مدينه منتقل شد و گروهي از صحابه، مانند «ابو هريره» و غيره، از او اخذ حديث کردند. او در زمان خلافت عثمان درگذشت. وي توانست در مدت کمي، افکار مسلمانان «عاصمه» را به خود جلب کند. تا آنجا که «ذهبي» درباره او مي‏گويد:

«او از منابع علم و دانش، و از بزرگان علماء اهل کتاب بود، گروهي از تابعان از او نقل حديث کرده‏اند، و در صحيح بخاري و غيره، از او رواياتي نقل شده است» (1).

او در پوشش «آگاهي از کتب عهدين» خصوصا «تورات» ، توانست عقائد يهود را در ميان مسلمانان، پخش و به عنوان وحي اهلي در عهدين، جا زند، از اين جهت، در روايات او مساله «جسم بودن خدا» و «رؤيت او» کاملا مشاهده مي‏شود و اين دو مساله که بعدا از وي در شمار عقائد الهي حديث درآمد، جزء اساسي‏ترين عقائد او به شمار رفت. هم اکنون انکار رؤيت خدا در آخرت از ديدگاه سلفي‏ها، مايه الحاد و انکار يک اصل ضروري اسلام است.

کعب و مساله «تجسم خدا»
کعب مي‏گويد: «خدا به زمين نگريست و گفت من به برخي از نقاط تو گام خواهم نهاد. در اين موقع کوه‏ها اوج گرفتند (کبر ورزيدند)، ولي صخره (بيت المقدس)، اظهار تواضع کرد، خدا گام بر روي آن صخره نهاد، و گفت: اين مقام من، و نقطه‏اي است که در آن محشر بر پا مي‏شود، و جاي بهشت و آتش من است و جايگاه ميزان من است و من پاداش دهنده اطاعت کنندگان هستم» (2).

کعب، در اين گفتار، گذشته از اينکه «جسم بودن خدا» را مطرح مي‏کند، اصرار بر قداست «صخره» بيت المقدس دارد که آنجا را مرکز همه چيز معرفي کند و از اين طريق عقائد يهود را ميان مسلمانان، منتشر سازد.

اصرار بر رؤيت خدا
از سخنان او است که خداوند، تکلم و رؤيت خود را ميان موسي و محمد تقسيم کرد، تکلم را به کليم و دومي را از آن پيامبر اسلام قرار داد. (1)

در پرتو اين گونه احاديث، مساله، «رؤيت خدا» در دنيا و آخرت و يا خصوص روز رستاخيز، از اساسي‏ترين عقائد اهل حديث به شمار آمده است، به گونه‏اي که شيخ اشعري با تعديلي که در عقيده اهل حديث پديد آورد، نتوانست آن را از پيکر عقيده اين گروه جدا سازد و سرانجام بر آن صحه نهاد.

ابو هريره، بازگو کننده افکار «کعب»
در زندگي کعب، آمده است که «گروهي از صحابه از او نقل روايت کرده‏اند» ، يکي از آن افراد، ابو هريره است که افکار او را به نوعي در ميان مسلمين منتشر ساخته است. در اينجا بذکر نمونه‏اي از اين قسمت مي‏پردازيم تا دريابيم چگونه «حبري» يهودي، عقل و خرد يک صحابي را ربوده است تا بازگو کننده افکار او باشد.

«عکرمة» مي‏گويد: «روزي ابن عباس نشسته بود. مردي وارد شد و به او گفت: سخن شگفت آوري را از کعب شنيدم. او درباره خورشيد و ماه سخن مي‏گفت» عکرمة مي‏گويد: «ابن عباس که تکيه کرده بود راست نشست و گفت: آن سخن چيست؟ آن مرد از قول کعب گفت: روز قيامت، خورشيد و ماه را به صورت دو گاو نر ساق بريده مي‏آورند و در ميان آتش مي‏اندازند» .

عکرمة مي‏گويد: «ابن عباس با شنيدن اين سخن، در حالي که لب‏هايش از خشم مي‏لرزيد، گفت : کعب دروغ گفته! کعب دروغ گفته! کعب دروغ گفته است! اين مرد يهودي است و مي‏خواهد انديشه‏هاي يهودي گري را وارد اسلام کند. خدا برتر از آن است که مخلوق مطيع و رام خود را عذاب کند . مگر سخن خدا را نشنيده‏ايد که مي‏گويد: (و سخر الشمس و القمر دائبين) (ابراهيم / 33) .

«ماه و خورشيد را که دو مخلوق فرمانبردار هستند، به کار گرفت» .

چگونه خدا، دو موجودي را که خود، آن‏ها را به عنوان «فرمان‏بر» مي‏ستايد، عذاب مي‏کند؟ خدا اين «حبر» يهودي را بکشد. در دروغ گفتن چه بي‏باک است! چه دروغ بزرگي بر اين دو مخلوق فرمانبردار خدا بسته است! آنگاه، ابن عباس کلمه «استرجاع» را بر زبان جاري ساخت، و چوبي به دست گرفت و با آن، بر زمين مي‏زد، و به همين حالت بود تا اينکه سربلند کرد و آن چوب را انداخت. تو گويي سخني به خاطرش آمد که از رسول خدا شنيده است، گفت: مايليد من آنچه از رسول خدا درباره آفتاب و ماه و سرانجام آن‏ها شنيده‏ام، نقل کنم؟ همگي گفتند : بلي. گفت: از رسول خدا درباره خورشيد و ماه سئوال کردم. او چنين فرمود: ...» (1).

اکنون ببينيم، چگونه ابو هريره نحن کعب را بازگو مي‏کند و آن را به پيامبر نسبت مي‏دهد .

ابو هريره مي‏گويد: «پيامبر فرمود: خورشيد و ماه، در روز رستاخيز به صورت دو گاو نر ساق بريده در جهنم هستند. يکي از حاضران به ابو هريره گفت: مگر اين دو موجود چه گناهي کرده‏اند، که به چنين سرنوشتي دچار شوند؟ ! ابو هريره گفت: من از پيامبر براي تو حديث مي‏آورم، تو مي‏گويي اين دو موجود چه گناهي مرتکب شده‏اند؟» (1).

در اين جا از تقارن اين دو حديث به دست مي‏آيد که مضمون حديث، يک انديشه اسرائيلي بيش نبوده است، ولي چون کعب، پيامبر اکرم را درک نکرده بود، نمي‏توانست به پيامبر نسبت بدهد . ليکن شاگردان او که عصر پيامبر را درک کرده بودند، به آساني مي‏توانستند زبان خود را به دروغ بيالايند و اين انديشه را به رسول گرامي اسلام نسبت دهند.

تنها ابو هريره نيست که اين حديث را نقل مي‏کند، بلکه انس ابن مالک نيز آن را نقل کرده است. (2)

مجامله با خليفه دوم
جاي تأسف است که اين فرد يهودي با مکر و خدعه مخصوص تبار خود، توانست علاقه خليفه دوم را به خود جلب کند. ابن کثير شامي مي‏نويسد: «او در خلافت عمر اسلام آورد، و پيوسته از کتاب‏هاي گذشتگان براي وي سخن مي‏گفت، و عمر نيز مي‏پذيرفت، تا اينکه به مردم اجازه داد که به سخنان او گوش دهند، سرانجام، آنچه نزد او از استوار و نا استوار بود، نقل کرد، در حالي که امت اسلامي به يک سخن از سخنان او نياز نداشت» (3).

کعب، به عناوين مختلف، توجه خليفه دوم و نيز عثمان را به خود جلب مي‏کرد.

1 ـ روزي کعب به خليفه گفت: کتاب‏هاي پيشينيان، تو را شهيد و پيشواي دادگر معرفي مي‏کند، و اينکه در اجراء حق و عدالت از ملامت کنندگان، هراسي نداري.

خليفه، روي حسن ظني که به «کعب» داشت، گفت: سخن اخير درست است، ولي من کجا و شهادت کجا .

2 ـ روزي خليفه، مجرمي را مي‏زد، کعب الاحبار، جريان را ديد و به او گفت، خليفه دست نگهدار، به خدايي که جانم در دست او است، در تورات نوشته است، واي بر حاکم زمين از دست حاکم آسمان. عمر فورا پاسخ داد: «الا من حاسب نفسه» ، (مگر حاکمي که به حساب خود برسد) . کعب گفت: به خدايي که جان من در دست او است، عين اين گفتار در کتاب نازل از جانب خدا، بدون کم و زياد وارد شده است. (1)

3 ـ روزي جلاد به امر خليفه، مجرمي را تازيانه مي‏زد، ناگهان مجرم، زير تازيانه گفت : «سبحان الله» . خليفه دستور داد که جلاد او را رها سازد. در اين موقع «کعب» خنديد. وقتي خليفه علت آن را پرسيد، او فورا عمل خليفه را توجيه کرد و گفت: «سبحان الله» ، مايه تخفيف از عذاب است، يعني عمل تو اي خليفه يک اصل الهي دارد (2).

اين يهودي روباه صفت، با کردار و گفتار خويش، عواطف خليفه را بسوي خود جلب کرد، بگونه‏اي که خليفه‏اي که از نشر و تدوين حديث رسول گرامي، جلوگيري مي‏کرد، به او اجازه نقل قصص و داستان و حديث و روايت داد و سرانجام آنچه نبايد انجام بگيرد، تحقق پذيرفت.

کعب در خلافت عثمان
پس از قتل عمر، او به انواع حيله و مکر توانست در قلب خليفه بعدي، براي خود جاي باز کند، به گونه‏اي که خليفه، مشکلات فقهي را با او در ميان مي‏گذارد.

4 ـ مورخ معروف، مسعودي مي‏نويسد: «روزي عثمان از کعب سئوال کرد، اگر کسي زکات مال خود را بپردازد آيا در آن مال باز براي ديگران حقي هست؟ کعب گفت: خير. ابوذر در مجلس بود، از شنيدن گفتار کعب خشمگين شد، و با عصا بر سر و سينه کعب کوبيد و گفت دروغ مي‏گويي اي فرزند يهودي. آنگاه آيه 177 سوره بقره را خواند که در آن علاوه بر پرداخت زکات، کمک به بستگان و يتيمان و بينوايان و ديگران نيز سفارش شده است» . (1)

5 ـ مسعودي مي‏نويسد: «خليفه از کعب سئوال کرد، آيا صحيح است ما مقداري از بيت المال را در رفع مشکلات خود برداريم و به تو نيز بدهيم؟ کعب پاسخ مثبت داد. اين بار نيز «ابوذر» عصاي خود را بر سينه کعب کوبيد و گفت اي فرزند يهودي، چقدر در مسائل ديني جري هستي. خليفه از کار ابوذر ناراحت شد، و گفت ترا ديگر نبينم» (2).

6 ـ وي مي‏نويسد: «عبد الرحمان بن عوف، دوست ديرينه خليفه (سوم)، در زمان حيات او در گذشت. ثروت نقدينه او را در برابر عثمان چيدند، ديگر خليفه نتوانست طرف مقابل خود را ببيند. عثمان گفت: اميدوارم که خدا عبد الرحمن را پاداش نيک دهد، زيرا زکات مي‏پرداخت، و مهمان نواز بود، و يک چنين ثروتي را نيز پس از خود به جاي گذارد. کعب خليفه را تصديق کرد. در اين موقع عصاي ابوذر به جاي سينه کعب، سر او را نشانه گرفت و بر آن فرود آمد و گفت: اي فرزند يهود، مردي مي‏ميرد و چنين ثروت کلاني از خود مي‏گذارد، باز مي‏گويي : خدا به او خير دنيا و آخرت بدهد. من از پيامبر خدا شنيدم که فرمود خوش ندارم بميرم و به اندازه يک «قيراط» از خود بگذارم. عثمان از گفتار ابوذر ناراحت شد و گفت: روي خود را دور کن» (1).

پيش گويي از سلطنت معاويه
کعب الاحبار در سال 34 هجري، يک سال پيش از قتل خليفه سوم، درگذشت، ولي از تبديل خلافت به سلطنت، و اينکه براي امت مايه رحمت است، گزارش مي‏داد. وي مي‏گفت: «زادگاه پيامبر مکه و هجرت او به «طيبه» ، و سلطنت او در شام خواهد بود» (2).

و نيز از گفتار او است: «آغاز اين امت نبوت و رحمت است، و سپس خلافت و رحمت است، آنگاه سلطنت و رحمت است، بعد از آن پادشاهي و جباريت خواهد بود، در اين حالت دل زمين بهتر از روي آن است» (3).

مقصود از مقطع سوم، حکومت معاويه است که آن را سلطنت و رحمت مي‏خواند. گفتار کعب به صورت کمرنگ در صحاح و مسانيد وارد شده است. ترمذي مي‏گويد: «پيامبر فرمود: سي سال خلافت است، سپس پادشاهي» (4). و ابو داوود نقل مي‏کند که فرمود: «سي سال جانشيني از نبوت است، آنگاه خدا به هر کس بخواهد قدرت و ملک مي‏بخشد» (1).

از ميان صحابه، گروهي مانند ابو هريره از کعب اخذ حديث کرده‏اند. همين گفتار کعب در روايات ابو هريره نيز وارد شده که: «الخلافة بالمدينة و الملک بالشام» (2).

اين احاديث و گزارشها، شالوده خلافت معاويه را ريخت و دلها را متوجه او کرد.

رمز نفوذ فرهنگ بيگانه
نفوذ فرهنگ بيگانه در ميان يک ملت در گروه دو مطلب است:

1 ـ ناشران فرهنگ بيگانه خود را عالم و دانشمند، معرفي مي‏کنند و به قدري سخن مي‏گويند که ساده لوحان، آنان را «اوعية العلم» و منابع دانش مي‏پندارند.

2 ـ آنان پيوسته با مراکز قدرت ارتباط برقرار مي‏کنند و از قدرت آنان در تعقيب اهداف خود بهره مي‏گيرند.

اتفاقا هر دو شرط درباره کعب، کاملا فراهم شد. او به عنوان عالم و دانشمند و آگاه از عهدين، وارد مدينه شد، و به قدري سخن گفت که اذهان صحابه پيامبر را به خود جلب، و براي اخذ حديث آماده کرد. سپس با مرکز قدرت، آنچنان مربوط شد که عثمان، مشکلات خود را با او در ميان مي‏گذاشت. و مثل ابوذر غفاري را به علت مخالفت با او توبيخ مي‏کرد.

اين بررسي اجمالي از زندگي يک فرد يهودي است که با مکر و حيله، در ميان مسلمين براي خود جا باز کرد و به تشويش احاديث پرداخت. کساني که بخواهند از سخنان و انديشه‏هاي او آگاه شوند، به کتابهاي ياد شده در پاورقي، مراجعه فرمايند (1).

وهب منبه يمني، مروج حکومت تقدير بر افعال انسان
کعب احبار در سال 34 هجري درگذشت و رواياتي بي‏اساس را که همگي اسرائيليات است، در ميان مسلمانان پخش کرد. پس از مرگ او مسلمانان به يک اسرائيلي ديگر، گرفتار شدند که بسان سلف خويش در پخش روايات اسرائيلي سعي بليغ داشت و آن «وهب بن منبه» است.

ذهبي مي‏نويسد: «او در آخر خلافت عثمان چشم به جهان گشود، مطالب زيادي از کتب يهود نقل کرد، و در سال 114 درگذشت» و نيز مي‏نويسد: «او دانشمندي بود از اهل يمن، که در سال 34 متولد شد، اطلاع وسيعي از عهدين داشت و در اين مورد زحمت زياد کشيده بود» . بخاري و مسلم در صحيح‏هاي خود، از او به وسيله برادرش «همام» نقل حديث کرده‏اند (2). «کتاب زندگي پيامبران به نام «قصص الابرار و قصص الاخيار» از او به جا مانده است» (3).

اي کاش او در مرز داستان سرايي توقف مي‏کرد و با عقائد مسلمين بازي نمي‏کرد. او در کشمکش مساله جبر و اختيار، از طرفداران حکومت تقدير بر همه چيز است. حماد بن سلمه از ابو سنان نقل مي‏کند، از «وهب بن منبه» شنيدم که مي‏گفت: من مدتها، معتقد به تأثير قدرت و مشيت انسان بودم تا اينکه هفتاد و اندي کتاب از کتابهاي پيامبران خواندم که همگي با هماهنگي خاصي مي‏گويند: هر کس براي خود اختيار قائل باشد، کافر شده است، از اين جهت اين نظريه را ترک گفتم.

طرفداري از جبر و نفي مشيت و اختيار، و انکار هر نوع «قدرت» (مقصود قدرت و مشيت انسان است)، آتشي بود که در اواخر قرن اول هجرت، در ميان مسلمين بر افروخته شد و آنان را به دو فرقه ممتاز درآورد. آتش بيار اين معرکه وهب بن منبه بود، و گرنه چگونه مي‏توان به صحت بعثت پيامبران و صحت تکليف معتقد بود، ولي براي انسان اختيار و آزادي قائل نشد (البته اختيار غير از تفويض امور به خود انسان است) .

تميم بن اوس داري، افسانه سراي عصر خلافت
اگر کعب احبار و وهب منبه، در پوشش دانشمندان يهودي وارد حوزه اسلام شدند، «تميم اوسي» به عنوان شخصي آگاه از عهد جديد، در ميان مسلمانان به فعاليت پرداخت. وي در خانواده‏اي مسيحي چشم به جهان گشود و در سال نهم هجرت، اسلام آورد، او نخستين کسي است که به اجازه عمر، در مسجد پيامبر به صورت ايستاده داستان گفت.

فرصت طلبي اين گروه و ساده‏انديشي مسلمانان، سبب شد که قسمت اعظم مطالب عهدين، به صورت قصص انبياء و تفسير آيات مربوط به خلقت انسان و جهان، وارد حوزه‏هاي حديثي و تفسيري گردد، در حالي که پيامبر گرامي، مسلمانان را به شدت از سئوال و پرسش از اهل کتاب باز داشته بود.

خود ابو هريره «شاگرد کعب» ، مي‏گويد: «اهل کتاب، تورات را به زبان عبري مي‏خواندند و به عربي ترجمه مي‏کردند. پيامبر دستور داد که مسلمانان، آنان را نه تصديق کنند و نه تکذيب و به آنان بگويند ما به خدا و به آنچه بر شما نازل کرده است ايمان داريم» (1).

ابن عباس بر ريزه خواران دانش علماء اهل کتاب نهيب مي‏زند، و مي‏گويد: «چگونه از اهل کتاب سئوال مي‏کنيد، کتاب شما که بر پيامبر خدا فرستاده شده، تازه‏ترين کتاب، و هنوز جوان است و پير نشده است و به شما خبر داده است که علماء اهل کتاب، کتاب خدا را دگرگون کرده‏اند و کتابي را شخصا نوشته و گفته‏اند که اين کتاب خدا است، تا آن را به بهاي کمي بفروشند. آيا پيامبر، شماها را از سئوال و پرسش از آنان نهي نکرده است؟ به خدا سوگند، از آنان کسي را نديدم، از آنچه که بر شما نازل شده است، بپرسد» .

اين روايات حاکي است که پيامبر، مسلمانان را از اين نوع آميزش‏هاي علمي باز داشته است و علت آن نيز روشن است.

بنابراين، حديثي که ابو هريره از پيامبر نقل مي‏کند ـ که از بني اسرائيل سخن نقل کنيد (2) ، يا دروغ است يا مربوط به مواردي است که از خارج بر صحت آن آگاه باشيم.

انگشت شيطان با پهلوي پيامبران بازي مي‏کند
خوش بيني مسلمانان، به قهرمانان اساطير از احبار و رهبان، سبب شد که بافته‏هاي آنان هر چند به قيمت اهانت به پيامبران تمام شود، در کتب حديث به عنوان روايات منتخب از شش صد هزار حديث، وارد شود. اگر باور نمي‏کنيد، به حديث زير توجه فرماييد که بخاري آن را در صحيح خود، و احمد در مسند، از ابوهريره، تلميذ کعب، نقل کرده‏اند.

«کل نبي يطعن الشيطان في جنبه باصبعه حين يولد، غير عيسي بن مريم ذهب يطعن فطعن في الحجاب» (1).

«هنگام تولد هر پيامبري، شيطان با انگشت خود به پهلوي او مي‏زند، جز عيسي بن مريم ـ آنگاه که متولد شد ـ شيطان به سراغ او رفت که همين کار را انجام دهد، ـ حجابي ميان او و مسيح پديد آمد ـ انگشت شيطان ـ به جاي پهلوي عيسي ـ به حجاب اصابت کرد» .

مس شيطان با بدن پيامبران ـ به فرض محال ـ اگر انجام بگيرد، يک مس ساده‏اي نخواهد بود، بلکه تصرف در نفوس و ارواح آنان است تا زمينه گناه را در آنان فراهم سازد.

در حالي که قرآن، اين نوع سلطه را نسبت به پيامبران محکوم مي‏کند و خطاب به شيطان، مي‏فرمايد :

(ان عبادي ليس لک عليهم سلطان الا من اتبعک من الغاوين) (سوره حجر / 42)

«بر بندگان من سلطه و راهي نداري مگر بر گروه گمراه» .

اتفاقا خود شيطان بر نوميدي خود از بندگان مخلص خدا تصريح مي‏کند و قرآن سخن او را چنين نقل مي‏فرمايد:

(فبعزتک لأغوينهم اجمعين الا عبادک منهم المخلصين) (سوره ص / 83)

«به عزتت سوگند، همگان را اغوا مي‏کنم، جز بندگان مخلصت را» .

در اين روايت که مسلما زاييده انديشه احبار و رهبان است، حضرت مسيح از قلمرو تصرف شيطان استثناء شده و در نتيجه، محدثان اسلامي ناخودآگاه، بر برتري حضرت مسيح نسبت به خاتم پيامبران صحه گذارده‏اند.

تميم داري، و داستان جساسه
مسلم در صحيح خود، راجع به تميم داري، داستاني نقل مي‏کند که در لسان محدثان، به داستان جساسه معروف است. ناقل داستان فاطمه دختر قيس، و خواهر ضحاک بن قيس است. بر اساس اين داستان، پيامبر مردم را در مسجد خود گرد مي‏آورد که به سخنان اين راهب تازه مسلمان گوش فرا دهند، تا ببينند آنچه که پيامبر، درباره دجال مسيح گفته است، اين تازه مسلمان، آن را به رأي العين ديده و لمس کرده است.

فاطمه مي‏گويد: «به فرمان پيامبر، دستور «الصلاة جامعة» سر داده شد، و مردم براي اقامه نماز به مسجد ريختند، پس از اقامه نماز، پيامبر، روي منبر قرار گرفت و رو به مردم کرد و گفت: مي‏دانيد چرا شما را به مسجد دعوت کردم؟ گفتند: خدا و رسول او آگاه است. پيامبر فرمود: نويد و بيمي در کار نيست، دعوت کردم که بدانيد «تميم داري» ، نصراني بود و الان اسلام آورده است. او داستاني را نقل مي‏کند که با آنچه من درباره مسيح دجال گفته‏ام، کاملا مطابق است. آنگاه پيامبر به تميم، اجازه سخن گفتن مي‏دهد و او سخنان خود را چنين آغاز مي‏کند:

من با گروهي که تعداد آن‏ها به سي نفر مي‏رسيد و همگي از قبيله‏هاي «لخم» و «جذام» بودند، سوار کشتي شديم:

امواج دريا با کشتي ما، يک ماه تمام بازي کرد و سرانجام در کنار جزيره‏اي پهلو گرفت و ما به آنجا وارد شديم، ناگهان جنبنده‏اي پر مو با ما روبرو شد، به حدي که جلو و عقب او تميز داده نمي‏شد. از او پرسيديم، تو کيستي؟ گفت، من جساسه‏ام، گفتيم، «جساسه» چيست؟ او از شناسايي خويش خودداري کرد، ولي گفت، وارد اين دير شويد، کسي در آنجا است که به ملاقات شما علاقمند است: ـ او نام مردي را برد، که گمان کرديم که وي از شياطين است ـ از اين جهت وارد دير شديم. در آنجا انسان بزرگي را ديديم که تا کنون انسان به آن بزرگي نديده بوديم، دست‏هاي او به گردن، سپس به زانوها، آنگاه به پاها، با زنجير، بسته شده بود. پس از نقل يک رشته گفتگو ميان واردين و آن شخص، وي خود را چنين معرفي کرد:

من مسيح (دجالم) . نزديک است به من اذن دهند تا بيرون بيايم و در روي زمين به سير و سياحت بپردازم. به من اجازه داده خواهد شد که به همه جا بروم جز مکه و مدينه، هر موقع بخواهم به يکي از اين دو شهر وارد شوم، فرشتگان دست به شمشير، مرا از ورود به آن دو شهر باز مي‏دارند، و هر گوشه‏اي از آن دو شهر را فرشتگان حراست مي‏کنند:

در اين موقع، پيامبر، با عصاي چوبي که در دست داشت، به مدينه اشاره کرد و گفت: مردم اين جا «طيبه» است. آيا من به شما از اين مسيح سخن نگفته بودم؟ مردم گفتند: آري:

سپس پيامبر فرمود: گفتار «تميم داري» مرا به شگفت واداشت، زيرا با آنچه که گفته بودم موافق بود» (1).

اين گفتار، گزيده‏اي از داستان نسبتا مفصلي است، که براي رعايت اختصار به اين صورت نقل شد.

ما درباره اين حديث سخن نمي‏گوييم؛ ولي شايسته است نيروي دريايي کشورهاي بزرگ جهان با تلاش پي‏گير از وجود چنين جزيره که «مسيح دجال» در آن جا گرفته و در بند است تحقيق کنند . خواه چنين جزيره‏اي وجود داشته باشد يا نه، ولي مي‏دانيم پيامبر عظيم الشأن اسلام که خدا درباره او مي‏فرمايد:

(و علمک ما لم تکن تعلم و کان فضل الله عليک عظيما) (سوره نساء / 113) .

«آنچه را که تو نمي‏دانستي به تو بياموخت، همانا فضل خدا درباره تو بزرگ است» ، هرگز براي جلب نظر مردم، به گفتار يک مسيحي تازه مسلمان، استشهاد نمي‏کند و او را به داوري نمي‏طلبد. ولي چه مي‏توان کرد...

بنابراين، تعجب نخواهيد کرد وقتي بدانيد داستان خلقت آدم و حوا، در تفسير طبري، کپيه تورات محرف است. و قهرمان اين نوع تفسيرها، وهب بن منبه مي‏باشد.

همچنين است وضع و حال داستان‏هاي ديگري که ريشه‏هاي اسرائيلي و مسيحي دارند.

پي‏نوشت‏ها:

.1 مانند حديث غدير، و حديث منزلت که در کتابهاي کلامي به طور گسترده پيرامون سند و دلالت آن‏ها بحث شده است.

.2 تاريخ طبري، ج 3، ص .218

3 و .4 تاريخ طبري، ج 3، ص .220

.5 يا معشر الانصار، املکوا عليکم امرکم، فان الناس في فيئکم و في ظلکم، انتم اهل العز و الثروة و اولو العدد و المنعة... تاريخ طبري، ج 3، ص .220

.6 سوره آل عمران، آيه .144

.7 طبقات ابن سعد، ج 3، ص .468

.8 اشعري در ابانه، ص 18، مي‏گويد: «و ان له يدين بلا کيف، کما قال بل يداه مبسوطتان» . اين سخن را در «وجه» و «عين» نيز تکرار مي‏کند.

.9 مانند کعب الاحبار.

.10 مانند وهب بن منبه.

.11 اين جمله، شعار خوارج در طول مبارزه‏هاي خود با امام بود، و به گونه‏اي متخذ از آيات قرآن که مي‏فرمايد: (ان الحکم الا لله) انعام، 57 و يوسف، 40 و 67، مي‏باشد.

.12 نهج البلاغه، خطبه .35

.13 نوع احاديث پيامبر، مربوط به دوران هجرت او است و اختناق در مکه مانع از تبليغ بود .

.14 درايه شهيد ثاني، ص .17 مي‏گويد: «صح من الاحاديث سبعمائة الف و کسر» .

.15 حياة محمد صلي الله عليه و آله و سلم، ص .49

.16 سنن ترمذي، ج 5، ص 34، حديث .2657

.17 نامه‏ها و اسناد تاريخي و مواثيق آنحضرت اخيرا در دو کتاب گردآوري شده است:

1 ـ الوثائق السياسية، 2 ـ مکاتيب الرسول.

.18 صحيح بخاري، ج 1، باب کتابة الحديث، ص .30

19 و .20 صحيح بخاري، ج 1، باب کتابة العلم، ص .30

.21 مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص .12

.22 خطيب، در کتاب «تقييد العلم» ، در صفحات 48 ـ 29، گفتار آنان را نقل کرده است.

.23 تقييد العلم، ص .49

.24 تاريخ طبري، ط اعلمي، ج 3، ص .273

.25 طبقات ابن سعد، ج 9، ص 7، ط بيروت، کنز العمال، ج 10، ص 393، شماره .29482

.26 کنزل العمال، ج 1، ص 292، شماره .29479

.27 تقييد العلم، ص .52

.28 تقييد العلم، ص .57

.29 سوره حج، آيه .46 و آيات ديگر.

.30 کنز العمال، ج 10، ص 295، شماره .29490

.31 کنز العمال، ج 10، ص 291، شماره .29473

.32 فرقة السلفية، ص 14، به نقل از مسند احمد.

.33 تلخيص المستدرک، حاکم، در حاشيه مستدرک، ج 1، ص .104

.34 مستدرک حاکم، ج 1، ص 102 و .104

.35 مسند احمد، ج 3، ص 12 ـ .13 سنن درمي، ج 1، ص .119

.36 تاريخ الخلفاء، ص .115

.37 احاديث امام که به املاء پيامبر بود، در کتب حديثي پخش است و در کتاب «مکاتيب الرسول» ، ج 1، گرد آمده است.

.38 تاريخ الخلفاء سيوطي .261

.39 ابو هريره، (تأليف شرف الدين عاملي) . شيخ المضيره، (تأليف ابوريه مصري) . اضواء علي السنة المحمدية، (تأليف ابوريه) . الغدير، جلد ششم، ص 208 ـ .378

.40 الغدير، ج 6، ص 209 ـ .275

.41 الغدير، ج 6، ص 289 ـ .290

.42 تاريخ خطيب، ج 14، ص .184 متن عبارت او چنين است: «کتبنا عن الکذابين و سجرنا به التنور و اخرجنا به خبزا نضيجا» .

.43 ارشاد الساري، ج 1، ص .33

.44 تاريخ بغداد، ج 2، ص .98

.45 الغدير، ج 6، ص 275، به نقل از «التذکار قرطبي» ص .155

.46 تاريخ بغداد، ج 2، ص .289 و نيز کتاب‏هايي که به عنوان مناقب براي ائمه چهارگانه اهل سنت، نوشته شده است.

.47 کنز العمال، ج 10، ص 281، به شماره .29448 اصابه، ج 1، ص .1801

.48 الموضوعات، ص 37، ط مدينه. تهذيب التهذيب، ج 3، ص .19 امالي مرتضي، ج 1، ص .128

.49 مقدمه ابن خلدون، ص .439

.50 المنار، ص .545

.51 ميزان الاعتدال، ج 1، ص 594، .593

.52 اضواء علي السنة المحمدية .137

.53 آلاء الرحمان، علامه بلاغي، ص .46

.54 تذکرة الحفاظ، ج 1، ص .52 «هو من أوعية العلم و من کبار علماء اهل الکتاب و روي عنه جماعة من التابعين و له شي‏ء في صحيح البخاري و غيره» .

.55 حلية الاولياء، ج 6، ص .20 «ان الله نظر الي الارض فقال اني واطي‏ء علي بعضک فاستعلت اليه الجبال و تضعضعت له الصخرة فشکر لها ذلک فوضع عليها قدمه فقال هذا مقامي و محشر خلقي و هذه جنتي و هذه ناري و هذا موضع ميزاني و انا ديان الدين» .

.56 «ان الله قسم کلامه و رؤيته بين موسي و محمد (ص)» . شرح نهج البلاغة حديدي، ج 3 ص .237

.57 تاريخ طبري، ج 1، ص 44، ط اعلمي. دنباله حديث را در آنجا مطالعه فرماييد.

.58 تفسير ابن کثير، ج 4، ص 475، طبع دار احياء الکتب العربية.

.59 همان مدرک. و منتخب کنز العمال، ج 6، ص .101

.60 تفسير ابن کثير، ج 4، ص .17 (تفسير اينکه ذبيح کيست آيا اسماعيل است يا اسحاق؟) .

.61 حلية الاولياء، ج 5، ص .389

.62 همان مدرک.

.63 مروج الذهب، ج 2، .339

.64 همان مدرک.

.65 مروج الذهب، ج 3، ص .340

.66 سنن دارمي، ج 1، ص .5

.67 حلية الاولياء، ج 6، ص .25

.68 سنن ترمذي، ج 4، کتاب فتن، ص 503، به شماره .2226

.69 سنن ابو داود، ج 4، ص .211

.70 کنز العمال، ج 6، ص .88

.71 حلية الاولياء، ج 5، ص .364 و ج 6، ص .48 تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 52، الاصابة، ج 1، ص 186، الکامل، ج 3، ص 177، النجوم الزاهرة، ج 1، ص .9 و شرح ابن ابي الحديد، ج 3، ص 54، و ج 4، ص 177، 147، 77، و ج 8، ص 156، و ج 10، ص 22، و ج 12، ص 193، 191، 181، و ج 18، ص .36

.72 تذکرة الحفاظ ج 1، ص 100 ـ .101

.73 کشف الظنون، ج 2، ص 223، ماده قصص.

.74 صحيح بخاري، باب اعتصام به کتاب و سنت، ج 9، ص .111

.75 مسند احمد، ج 3، ص .46

.76 صحيح بخاري، ج 4، «بدء الخلق، باب قول الله» ، «و اذکر في الکتاب مريم» ص .164 مسند احمد، ج 2، ص .523

.77 صحيح مسلم، ج 8، باب «دجال» ، ص 205 ـ .203 در کتاب‏هاي حديثي اين نوع احاديث فراوان است.

.78 کامل ابن اثير، ج 5، ص 294، و رخدادهاي سال .240

.79 فهرست ابن النديم، ص .303

.80 عصر المأمون، احمد فريد رفاعي، ص 370 با تلخيص.

.81 اصول المنطق و الکلام جلال الدين سيوطي، ص 7 و .8

.82 مروج الذهب، ج 3، ص .325

.83 نهضت ترجمه، به نقل از البخلاء جاحظ، قاهره، دار المعارف، ص .109

.84 به تاريخ طبري، ج 7، ص 198، ط اعلمي، مراجعه شود.

.85 در علم اصول فقه، اوايل مباحث عقليه، بحثي است به نام «التزام قلبي به احکام خدا» و اين که آيا چنين التزامي لازم است، يا تنها عمل به احکام کافي است، هر چند در قلب به آن ملتزم نباشيم. آيه ياد شده، مي‏تواند دليل روشني بر لزوم آن باشد.

.86 سيره ابن هشام، ج 2، ص 316 ـ .317

.87 سوره آل عمران، آيه .159

.88 صحيح بخاري، کتاب علم، باب کتابة العلم، ج 1، ص .30

.89 مصدر پيش ج.

.90 النص و الاجتهاد، ص 20 ـ .21

.91 سوره انفال، آيه .41


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:جمعه بیست و سوم شهریور 1386

علل پيدايش مذاهب در اسلام
  
  منابع مقاله:


فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامي، ج 1، سبحاني، جعفر؛
 صفحه: 1
 
  
 


اگر مسلمانان در زمان پيامبر گرامي صلي الله عليه و آله و سلم از وحدت خاصي برخوردار بودند، و عظمت مقام رسالت و مرجعيت مسلم او براي پيروانش، مانع از بروز دوگانگي بود، ولي پس از درگذشت او، شکاف عجيبي در ميان آنان پديد آمد، و آن وحدت و ايثار، جاي خود را به جدال و نزاع کلامي، و احيانا به نبردهاي خونين، آنهم بر سر عقائد، داد.

مهمترين مساله در اين مورد، بررسي علل پيدايش اختلافها و پي‏ريزي مذاهب است که در کتابهاي مربوط به تاريخ عقائد، پيرامون آن کمتر گفتگو شده و حق آن ادا نشده است. از آنجا که تاريخ نگاري در ميان مسلمانان به صورت نقلي بود، کمتر به تحليل تاريخ مي‏پرداختند. بالطبع، چنين روشي در بحثهاي مربوط به ملل و نحل که يک نوع تاريخ نگاري ـ تاريخ عقائد ـ است، نيز سايه افکند و جداي از نقل حوادث، کمتر به تحليل آن پرداختند. در نتيجه، فلسفه اين همه اختلاف، بعد از رسول خدا در بين امت اسلامي روشن نشد.

پس از درگذشت پيامبر (ص)، براي گروهي از مسلمانان، مسائل کلامي، مطرح نبود و آنان، جز به جهاد و نشر اسلام در جهان، به چيزي نمي‏انديشيدند، و در مسائل مربوط به توحيد و شناخت صفات خدا و مانند آن، از آنچه از کتاب و سنت فرا گرفته بودند، پا فراتر نمي‏نهادند. زيرا آنان اسلام را با دو امتياز شناخته بودند:

1 ـ عقائدي واضح و روشن،

2 ـ تکاليفي سهل و وظايفي آسان.

اسلام، با اين دو امتياز، در شبه جزيره و سپس در سائر نقاط، اسلامي گسترش يافت. اگر مشکلي پيش مي‏آمد به کتاب خدا و سنت پيامبر (ص) مراجعه مي‏کردند. شيعيان نيز که سخن عترت را قرين قرآن مي‏دانستند، مشکلات فکري را با آنان در ميان مي‏گذاشتند. براي اين گروه وارسته و عاشق جهاد و ايثار، و پيرو عترت، آيات زير، در زمينه‏هاي گوناگون، الهام بخش و عقيده ساز بود.

الف: اثبات صانع
1 ـ (افي الله شک فاطر السماوات و الارض) (سوره ابراهيم / 10)

«آيا در وجود خدا شک و ترديدي هست، در حالي که آفريننده آسمانها و زمين است؟» .

2 ـ (ام خلقوا من غير شي‏ء ام هم الخالقون) (سوره طور / 35) .

«آيا آنان از هيچ آفريده شده‏اند يا خود آفريننده خود هستند؟» . (مسأله توحيد و نفي و دوگانگي در خلقت) .

3 ـ (لو کان فيهما آلهة الا الله لفسدتا) (سوره انبياء / 22) .

«اگر در ميان آسمانها و زمين خداي ديگري بود، نظام گيتي بهم مي‏ريخت» .

ب: شناخت صفات خدا
4 ـ (هو الله الذي لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمن الرحيم* هو الله الذي لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتکبر سبحان الله عما يشرکون* هو الله الخالق الباري المصور له الاسماء الحسني يسبح له ما في السموات و الارض و هو العزيز الحکيم). (سوره حشر / 22 ـ 24) .

«او خدايي است که جز او خدايي نيست. آگاه از درون و برون و رحمان و رحيم، اوست. حاکم، مالک، منزه از عيب، سلامت بخش، ايمن ساز، مراقب، قدرتمند، پيروز، شايسته بزرگي. و او منزه است از آنچه براي او شريک قرار مي‏دهند. او خداي آفريننده و صورتگر است، براي او است نامهاي نيک. آنچه در آسمانها و زمين است، بر او تسبيح مي‏گويد. او است عزيز و حکيم» .

ج: تنزيه خدا از تشبيه به خلق
5 ـ (ليس کمثله شي‏ء و هو السميع البصير) (سوره شوري / 11) .

«براي او مثل و مانندي نيست و او است شنوا و بينا» .

د: گسترش عظمت الهي
6 ـ (و ما قدروا الله حق قدره) (سوره انعام / 91) .

«خدا را آنچنانکه شايسته او است، نشناخته‏اند» .

همچنين، در ديگر مسائل مربوط به مبدأ و معاد، آيات قرآن، مرجع و مصدر آنان بود. البته اين مطلب نه به آن معني است که همه افراد اين گروه از مسلمانان بر مفاهيم عالي اين آيات آگاه بودند، بلکه مقصود اين است که متفکران اين گروه از طريق تدبير در اين آيات، حس کنجکاوي خود را قانع کرده، و بعدي از ابعاد اين آيات را درک مي‏نمودند.

در برابر، گروهي فرصت طلب به گردآوري مال و ثروت و کسب قدرت و سلطه، اشتغال جسته و از اين نوع مسائل غافل بودند و در برابر اين دو گروه (1 ـ ايثارگر و جهادگر 2 ـ دنيا طلبان و ثروت اندوزان)، دسته سومي بودند که به مسائل عقيدتي مي‏انديشيدند و تفکر در آن، کار رسمي و شغل مهم آنان بود.

اين حالت عمومي مسلمانان بود، يا به فکر جهاد و نبرد بودند و در مسائل عقيدتي به آنچه از قرآن و احيانا سنت آموخته بودند، اکتفا مي‏ورزيدند، و يا در فکر مال و مقام و زر و زور بودند که اين نوع از مسائل براي آنان مطرح نبود، تنها گروه سومي، فارغ از ديگر مسائل، به امور عقيدتي عنايت بيشتري مبذول داشتند.

سرانجام، اين گروه عقيدتي نيز در سايه يک رشته عوامل، پديد آورنده اختلاف و دو دستگي شدند. اين عوامل به طور مطلق عبارتست از:

1 ـ تعصبهاي کور قبيله‏اي و گرايش‏هاي حزبي،

2 ـ بدفهمي و کج انديشي در تفسير حقايق ديني،

3 ـ منع از تدوين حديث پيامبر (ص) و نشر آن،

4 ـ آزادي احبار و رهبان در نشر اساطير عهدين،

5 ـ برخورد مسلمانان با ملتهاي متمدن که براي خود کلام مستقل و عقائد ديگري داشتند.

6 ـ اجتهاد در برابر نص

اينک ما هر يک از اين عوامل را به صورت فشرده مطرح مي‏کنيم:

عامل نخست:
تعصبهاي کور قبيله‏اي و گرايش‏هاي حزبي
نخستين اختلاف در ميان مسلمانان، پس از درگذشت پيامبر گرامي (ص) در مساله خلافت و تعيين جانشين بود. کساني که مساله خلافت را يک مقام تنصيصي مي‏انديشيدند، با تکيه بر احاديث پيامبر (ص) (1) خلافت را از آن امام علي (ع) مي‏دانستند. در منطق اين گروه، هرگز تعصبات قبيله‏اي مطرح نبود و اين عقيده، از سخنان رسول گرامي، برخاسته بود. ولي منطق مخالفان علي عليه السلام در سقيفه، چه انصار و چه مهاجر، بر محورهاي ديگري دور مي‏زد که قدر مشترک آن را گرايشهاي قبيله‏اي و تعصبات حزبي و در باطن، خودخواهي تشکيل مي‏داد. ما، در اين جا، نخست منطق انصار، سپس مهاجر را، که مدعي اولويت در مساله امامت و خلافت بودند، منعکس مي‏سازيم، تا روشن گردد که هر دو گروه، معيار عصر جاهليت را مطرح مي‏کردند و مي‏خواستند از اين طريق، صاحب مقام و منصب گردند، در حالي که شايسته هر دو گروه اين بود که ـ بر فرض انتخابي بودن مقام امامت ـ فرد يا گروهي را انتخاب کنند که با ديگر موازين اسلام منطبق باشد . زيرا مساله تقوي و پرهيزکاري، قدرت بر اراده، داشتن بينش صحيح، و اطلاع از اصول و فروع، چيزي نبود که در گزينش خليفه، به دست فراموشي سپرده شود، ولي متاسفانه، هيچ يک از دو گروه بر اين معيارها تکيه نکردند، بلکه هر کدام، خدمات قبيله خود را نسبت به صاحب رسالت مطرح ساختند.

منطق جبهه انصار
رئيس حزب انصار، سعد بن عباده که خود تشکيل دهنده انجمن، در سقيفه بني ساعده بود و گروه انصار را سزاوار بر خلافت، مي‏دانست، در اين مورد چنين استدلال مي‏کند:

«اي گروه انصار شما بيش از ديگران به آيين اسلام گرويديد، از اين جهت براي شما فضيلتي است که براي ديگران نيست. پيامبر اسلام متجاوز از ده سال قوم خود را به خداپرستي و مبارزه با شرک و بت پرستي دعوت کرد، جز جمعيت بسيار کمي از آنان کسي به او ايمان نياورد، و همان افراد کم، قادر به دفاع از پيامبر و گسترش آيين او نبودند، حتي اگر حادثه‏اي ناگوار متوجه خود آنان مي‏شد، توان دفاع از خود را نداشتند. هنگامي که سعادت متوجه شما شد و به خدا و پيامبر او ايمان آورديد، دفاع از پيامبر و ياران او را به عهده گرفتيد، و براي گسترش اسلام و مبارزه با دشمنان، جهاد کرديد و در تمام دوره‏ها، سنگيني کار بر دوش شما بود، روي زمين را شمشيرهاي شما رنگين کرد و عرب در پرتو قدرت شما گردن نهاد. تا آنجا که رسول خدا از دنيا رفت در حالي که از همه شما راضي بود... بنابراين، هرچه زودتر زمام کار را به دست بگيريد که جز شما کسي لياقت اين کار را ندارد» .

در پايان سخن، بدون اينکه نامي از خود ببرد، رو به آنان کرد و گفت:

«برخيزيد، زمان امور را خودتان به دست بگيريد، يعني زمامداري و رهبري من مطرح نيست و زمامدار واقعي، خود شما هستيد و من مجري نظرات شما هستم و اگر غير از من، ديگري را براي اينکار لائق و شايسته ديديد، او را انتخاب نماييد» (1).

اکنون بايد ديد که با چنين سخنراني جامع و پر تحرک، چگونه سعد، از صحنه سياست و انتخاب، طرد شد و ديگري به جاي او انتخاب گرديد، شناسايي عوامل اين طرد و پيروزي فردي که جز پنج نفر، در آن اجتماع طرفدار نداشت، در مقام ارزيابي، بسيار حائز اهميت است.

سخنراني ابوبکر به طرفداري از مهاجرين
وقتي سخنان «سعد» به پايان رسيد، پس از گفتگويي، ابوبکر، اينگونه به سخن گفتن پرداخت :

«خداوند، محمد را براي پيامبري به سوي مردم اعزام کرد، تا او را بپرستند و شريک و انبازي براي او قرار ندهند، در حاليکه براي عرب ترک آيين شرک سنگين و گران بود.

گروهي از مهاجران، به تصديق و ايمان و ياري او در لحظات سخت، بر ديگران سبقت گرفتند، و از کمي جمعيت نهراسيدند؛ آنان نخستين کساني بودند که به او ايمان آوردند و خدا را عبادت کردند، آنان خويشاوندان پيامبر هستند و به زمامداري و خلافت، از ديگران شايسته‏تر مي‏باشند» .

سپس وي براي ايجاد اختلاف بين «خزرج» و «اوس» به تجديد خاطرات تلخ و ديرينه آنان پرداخت و چنين ادامه داد:

«فضيلت و موقعيت و سوابق شما (انصار) در اسلام، براي همه روشن است. کافي است که پيامبر شما را براي دين خود کمک و يار اتخاذ کرد، و بيشتر ياران و همسران پيامبر از خاندان شما است. اگر از گروه سابقين در هجرت بگذريم، هيچ کس به مقام و موقعيت شما نمي‏رسد، بنابراين، چه بهتر، رياست و خلافت را گروه سابق در هجرت به دست بگيرند، و وزارت و مشاوره را به شما واگذار کنند و آنان هيچ کاري را بدون تصويب شما انجام ندهند» . (1)

هر گاه خلافت و زمامداري را قبيله، خزرج به دست بگيرند، اوسيان از آن‏ها کمتر نيستند، و اگر اوسيان گردن به سوي او دراز کنند، خزرجيان از آن‏ها دست برندارند.

گذشته از اين، ميان اين دو قبيله خونهايي ريخته و افرادي کشته شده و زخمهايي غير قابل جبران پديد آمده است که هرگز فراموش شدني نيست، هر گاه يک نفر از شما، خود را براي خلافت آماده کند و انتخاب گردد، بسان اين است که خود را در ميان «فک شير» افکنده و سرانجام ميان دو فک مهاجر و انصار خرد مي‏شود» . (2)

وي در سخنان خود، گذشته از اينکه خواست هر دو گروه را از خود راضي سازد و قلوب همه را به دست آورد، کوشش کرد که به طور غير مستقيم به آتش اختلاف دامن زند و وحدت کلمه و نظر انصار را از بين ببرد و در برابر تز نامعقول آنان، که مي‏گفتند اجتماع مسلمانان بايد به صورت دو رئيسي اداره شود، يک تز نسبتا معقول که همان تقسيم «خلافت» و «وزارت» و «معاونت» ، ميان مهاجر و انصار باشد، در اختيار آنان گذارد.

سخنان حباب بن منذر
در اين ميان «حباب بن منذر» که نسبت به ديگران مرد مصمم‏تري بود، برخاست و انصار را براي قبضه کردن امر خلافت تحريک کرد. وي گفت: «مردم، برخيزيد زمام خلافت را به دست بگيريد، مخالفان شما در سرزمين شما و در زير سايه شما زندگي مي‏کنند، و عزت و ثروت و کثرت افراد از آن شما است و هرگز جرأت آن را ندارند که با شما مخالفت کنند، راي راي شما است... و اگر مهاجر اصرار دارند که امير از آنان باشد، چه بهتر، اميري از مهاجر و اميري از انصار برگزيده گردد» .

سخنراني عمر
گوينده پيشين تا آنجا که توانست حس برتري جويي را در خلافت انصار زنده کرد، جز اينکه در پايان، روي سادگي، تز نامعقول «دو رئيسي» را پيشنهاد داد. از اين جهت، عمر فرصت را مغتنم شمرده، برخاست و با شديدترين لحن بر او اعتراض کرد و گفت: «هرگز دو شتر را نمي‏توان با يک ريسمان بست، هرگز عرب زير بار شما نمي‏روند، و شما را براي خلافت نمي‏پذيرند، در صورتي که پيامبر آنان از غير شماست؛ کساني بايد زمام خلافت را به دست بگيرند که نبوت در خاندان آنان بوده است» .

نقدي بر اين معيارها
علم به اصول و احکام و آشنايي به نيازهاي جامعه از نظر سياسي، اجتماعي و اقتصادي و نيز مديريت، شرط اساسي جانشيني از صاحب رسالت است. چيزي که در سقيفه از آن سخن به ميان نيامد، همين شرائط بود.

آيا شايسته و لازم نبود که اين افراد به جاي اينکه بر قوميت و ديگري ملاکهاي واهي تکيه کنند، موضوع علم و دانش را ملاک قرار داده و در ميان ياران رسول خدا (ص) فردي را که به اصول و فروع اسلام آشنايي کامل داشت و از آغاز زندگي تا آن روز لغزشي از او ديده نشده بود، براي زعامت انتخاب کنند و به جاي خودبيني، مصالح اسلام و مسلمانان را در نظر بگيرند؟

اصولا بايد ميان علت و معلول و به عبارت بهتر، ميان دليل و مدلول، ارتباطي وجود داشته باشد، و تصديق يکي، موجب تصديق ديگري گردد، در صورتي که در دلائل مهاجر و انصار، چنين ارتباطي موجود نيست.

درست است که مهاجرين، نخستين کساني بودند که به پيامبر ايمان آوردند، و يا با پيامبر پيوند خويشاوندي داشتند، ولي اين دو جهت سبب نمي‏شود که مقام رهبري از آن آنان باشد؛ زيرا رهبري، شرطي جز اين دو لازم دارد، و آن آگاهي از کتاب و سنت و قدرت روحي بر اداره امور مملکت است و چه بسا اين دو شرط در افرادي پيدا شود که بعدها به پيامبر ايمان آورده و يا با پيامبر خويشاوندي نداشته باشند.

آنان به جاي اينکه ببينند در چه شخصيتي شرائط رهبري فراهم است، سراغ فضائلي رفتند که ارتباطي به مقام رهبري نداشت. همين انتقاد، به استدلال انصار نيز متوجه است؛ بر فرض اينکه اسلام با خون و ايثارگري آنان انتشار يافت، ولي اين دليل نمي‏شود که مقام رهبري نيز از آن آنان باشد، زيرا چه بسا واجد شرائط مقام رهبري نباشند.

دقت در استدلال دو طرف مي‏رساند که آنان مي‏خواستند مقام زعامت را به طور وراثت از پيامبر به ارث ببرند، و هر يک از طرفين براي وراثت خود، دليلي مي‏تراشيدند.

جز حکومت ظاهري، چيز ديگري مطرح نبود
شيوه استدلال هر دو گروه نشان مي‏دهد که آنان از خلافت و جانشيني پيامبر، جز همان حکومت ظاهري و فرمانروايي بر مردم؛ هدف ديگري نداشتند و از ديگر مناصب پيامبر گرامي (ص) چشم پوشيده و به آن توجهي نمي‏کردند.

از همين روي، انصار در سخنراني، بر افزوني افراد و قدرت قبيله‏اي خود باليده و خود را سزاوارتر از ديگران مي‏دانستند. (1)

درست است که پيامبر گرامي فرمانرواي مسلمانان بود ولي علاوه بر اين مقام، داراي مقامات و فضائلي ديگر نيز بود که در کانديداهاي مهاجر و انصار اصلا وجود نداشت، زيرا پيامبر بازگو کننده شريعت و مبين اصول و فروع، و در برابر گناه و لغزش مصون و بيمه بود. چگونه اين افراد در مقام انتخاب جانشين، به اين رشته از امور که جهات روحاني و معنوي پيامبر و علت برتري و فرمانروايي او بر جامعه انساني بود، توجه نکردند و موضوع را تنها از دريچه حکومت ظاهري و فرمانروايي آن هم بر اساس فزوني افراد و پيوندهاي قبيله‏اي، مي‏نگريستند .

علت اين تغافل، روشن است، زيرا اگر خلافت اسلامي را از اين ديدگاه بررسي مي‏کردند، جز سلب صلاحيت از خود، نتيجه ديگري نمي‏گرفتند، چه، آشنايي آنان به اصول و فروع، بسيار ناچيز بود، تا آنجا که کانديداي ابوبکر، «عمر» ، چند لحظه پيش از اجتماع سقيفه، منکر مرگ پيامبر بود و با شنيدن آيه‏اي از دوست خويش (2) ، سخن خود را پس گرفت و گفت مثل اينکه من اين آيه را نشنيده بودم (3).

گذشته از اين، اشتباهات و لغزشهاي فراوان آنان پيش از فرمانروايي، بر همه روشن بود. با اين وضع چگونه مي‏توانستند حکومتي را پي‏ريزي کنند که بايد پايه آن را علم و دانش و تقوي و پرهيزکاري و کمالات روحي و معنوي و مصونيت الهي تشکيل دهد؟

عامل دوم:
جمود فکري و کج انديشي در فهم معارف کتاب و سنت
اگر گرايشهاي حزبي و تعصبهاي قبيله‏اي، نخستين عامل پيدايش مذاهب و فرق بود، جمود فکري و کج انديشي در فهم حقايق ديني، عامل دومي براي پيدايش طوائفي مانند «خوارج» و «مرجئه» و... به شمار مي‏رود. در واقع قسمت مهمي از مذاهب، زاييده جمود و کج فکري، و تنگ نظري سران آن‏ها است تا آنجا که در تقديس ظواهر «کتاب خدا» و «سنت» پيامبر، آن قدر از خود جمود و خشکي نشان داده‏اند که عقل و خرد و داوري فطرت و وجدان را، فداي ظاهر ابتدائي آيه و روايت ساخته، و در نتيجه مذاهبي را پي‏ريزي کرده‏اند.

شکي نيست که کتاب خدا و گفتار پيامبر گرامي، بر همه مسلمانان، حجت است و بر همه لازم است که از آن پيروي کنند و هرگز روا نيست کسي در برابر حکم خدا و دستور پيامبر، اظهار نظر کند، يا ـ نعوذ بالله ـ با آن‏ها مخالفت بورزد. ولي در بهره‏گيري از قرآن بايد دقت بيشتري کرد و معاني تصوري را، از مقاصد تصديقي و ظهور نا پايدار را از ظهور پايدار، جدا ساخت. زيرا قرآن کلام فصيح و بليغ است و چنين سخني از انواع مجاز و استعاره و تشبيه و کنايه مالامال مي‏باشد، جمود بر ظواهر تصوري، جز پايين آوردن مقام بلند قرآن، و به ابتذال کشيدن معاني عالي آن، نتيجه ديگري ندارد.

طوائفي در اسلام به نام «مجسمه» و «مشبهه» و «خارجي» و «مرجئي» پديد آمدند، و همه اين گروهها کتاب و سنت را مدرک انديشه‏هاي خود شمرده و بر آن تکيه جسته‏اند و مخالفان خود را به مخالفت با کتاب و سخنان پيامبر متهم کرده‏اند. دو گروه نخست به آيات و رواياتي استناد جسته‏اند که در آن‏ها الفاظ «يد» ، «عين» و «وجه» وارد شده، و در مقام تفسير، به ظاهر ابتدائي و به تعبير ديگر «تصوري» ، اکتفا نموده‏اند و از ظاهر استمراري و تصديقي آن، کاملا غفلت نموده و به سادگي از کنار آن گذشته‏اند.

از باب نمونه به تفسير اين آيه از جانب اهل حديث توجه بفرماييد:

قرآن در مقام انتقاد از انديشه يهود که خدا را به بخل و عجز متهم کرده‏اند، مي‏فرمايد :

(بل يداه مبسوطتان ينفق کيف يشاء) (سوره مائده / 64) .

«بلکه هر دو دست او باز است، هر گونه بخواهد انفاق مي‏نمايد» .

سطحي نگرها، فورا براي خدا دو دست ثابت کرده‏اند که با آن انفاق مي‏کند. خيلي اگر بخواهند، اظهار قداست کنند، بسان «اشعري» مي‏گويند: «خدا دو دست دارد، ولي کيفيت آن براي ما روشن نيست» (1).

اين بهره‏گيري از قرآن مانند بهره گيري کودکانه کودکي است که از سخن مادرش، بهانه بادام گرفت.

مسلمانان پس از درگذشت پيامبر، گرفتار گروهي شدند که در لباس تقيد به دين و التزام به ظواهر، چنين افکاري را وارد حوزه اسلام کردند، و هر نوع تعقل و جهش فکري را کفر و زندقه خواندند.

گذشته از سطحي نگري بر آيات معارف، ساده لوحاني بودند که گرفتار هر ناقل حديثي را پذيرفتند، هر چند در گذشته «حبر» يهوديان (1) و «راهب» مسيحيان (2) به شمار مي‏رفت.

جمود فکري و تمسک به ظواهر «تصوري» و گزينش معاني مفردات آيه و روايت، آفتي بود که دامن گير جهان اسلام گرديد، و به جاي اينکه معاني مفردات و ظاهر تصوري را فداي مفاد جملي آيه و ظهور تصديقي آن سازند، بر خلاف آن رفتار کردند. بخواست خداوند، در فصل نقل عقائد اهل حديث که نخستين فرقه اسلامي به شمار مي‏روند، به تشريح اين مطلب خواهيم پرداخت.

خوارج و مرجئه هر دو از اين نقطه منشعب مي‏شوند. زيرا پيدايش اين دو گروه، جز انحراف فکري و کج انديشي در معارف کتاب و سنت علت ديگري نداشته است.

در اينجا نخست به فلسفه پيدايش گروه خوارج، و سپس به بيان علت پيدايش مرجئه مي‏پردازيم .

عثمان بن عفان، پس از درگذشت عمر، زمام امور را به تصويب شورائي که خليفه پيشين، اعضاء آن را تعيين کرده بود به دست گرفت. وي استانداران و فرمانداران را از اعضاء بيت اموي که خود نيز شاخه‏اي از آن بود، برگزيد. بد رفتاري آنان با امت اسلامي از يک طرف، و اعتراض و انتقاد ياران پيامبر و ديگر شخصيتهاي اسلامي، از طرف ديگر، و سماجت و مقاومت خليفه، بر روش خود، از ناحيه سوم، سرانجام به قتل او منجر گرديد. سپس با اکثريت قريب به اتفاق مسلمين، امام علي ـ عليه السلام ـ براي سرپرستي مسلمين بر گزيده شد.

تقوي و پارسايي امام و اصرار انقلابيون که امام را روي کار آورده بودند، به وي اجازه نداد که عمال خليفه پيشين را بر جاي خود باقي بگذارد. حتي بيم آن مي‏رفت که در صورت ابقاء، همان گروهي که بر خليفه سوم شوريدند، و مقدمات قتل او را فراهم کردند، بر امام نيز بشورند.

امام، چه از نظر کسب رضاي خدا و احياء سنت پيامبر، و پيروي از مقتضاي تقوا و پارسايي، و چه از نظر حفظ افکار عمومي که خواهان ايجاد دگرگوني در نظام بودند، ناچار بود که به شخصيتهائي مانند «زبير بن عوام» ، «طلحة بن عبيد الله» که آن روز ثروت عظيم و سرسام آوري را به هم زده بودند، مقام و مسؤوليتي ندهد و يا امثال معاويه را که بسان قيصر در قصور رؤيايي شام حکومت مي‏کردند از کار بر کنار کند، در غير اين صورت نه تنها تحت فشار وجدان خود قرار مي‏گرفت، بلکه با مخالفت انقلابيون عراق و مصر که خليفه سوم را از عرش قدرت به زمين کشيدند، روبرو مي‏شد.

نتيجه پيروي از چنين روش، اين شد که طلحه و زبير با پول سرشار امويها، جنگ جمل را به راه انداختند، و جان خود را در راه دنيا طلبي و مقام خواهي (استانداري بصره و کوفه)، از دست دادند. در اين شرايط معاويه، از امام خواست که استانداري شام را به او واگذار کند، چنين درخواستي، با توجه به اصولي که امام بر آن ايمان داشت و شرايطي که بر او حکومت مي‏کرد، مورد موافقت قرار نگرفت او براي ابقاء خود پرچم مخالفت برافراشت و ياغي گري را آغاز کرد. امام پس از اتمام حجت، با سپاهي گران به سوي شام حرکت کرد تا با قدرت نظامي، ريشه مخالفت را براندازد سرانجام، سپاه امام با لشگر معاويه (که با خدعه و حيله او را متهم به قتل عثمان کرده و خود را «ولي دم» معرفي کرده بود)، در سرزمين صفين روبرو شد، پس از نبرد سنگيني که ماه‏ها به طول انجاميد شکست دشمن قطعي گرديد؛ حاکم شام پس از مشورت با پير سياست (عمرو عاص)، دستور داد که «قاريان» شام، قرآن‏ها را بر سر نيزه کنند، و خواستار حکومت قرآن ميان دو گروه شوند؛ چنين حيله عوام فريبانه، طوفاني از اختلاف در ميان سپاه امام ـ عليه السلام ـ برانگيخت. مقدس نماها نبرد با گروه مسلح به قرآن، و داعيان به حکومت کتاب خدا را تحريم کردند و خواستار توقف نبرد و بازگشت به حکومت قرآن شدند، در حالي که امام و ياران عاقل و خردمند و دور نگر او، اين کردار را فريبي بيش ندانستند و بر ادامه نبرد اصرار ورزيدند، سرانجام فريب خوردگان سپاه امام، بر افکار عمومي ارتش غلبه کرده و صلح موقت را بر امام تحميل کردند. قرار شد، طرفين به جايگاه اصلي خود بازگردند، و نمايندگاني از دو گروه به عنوان «حکم» در نقطه‏اي بي‏طرف، اختلاف را بر کتاب خدا و سنت پيامبر، عرضه بدارند و نتيجه را اعلام کنند، که بر هر دو گروه لازم است از آن پيروي کنند. در اين زمينه قراردادي ميان امام و معاويه تنظيم گرديد و شخصيتهايي از هر دو طرف آن را امضاء کردند. هنوز مرکب قرارداد خشک نشده بود که گروهي از مصران بر ترک نبرد و ارجاع اختلاف به دو حکم، از نظر خود بازگشتند و آن را مخالف اصل «لا حکم الا لله» (1) پنداشتند و خواستار نقض عهد و پيمان شدند. ولي محال بود که امام ـ عليه السلام ـ تحت فشار آنان قرار گيرد، و دست به پيمان شکني بزند. از اين جهت، اين گروه، پس از بازگشت امام به کوفه، وارد مرکز خلافت اسلامي نشدند و براي خود در منطقه‏اي بنام «حرورا» پايگاهي برگزيده و ايذاء و آزار امام و ياران او و سردادن شعار بر ضد او را آغاز کردند و به کشتن افراد معصوم و بي‏گناه، به جرم علاقه به حضرت پرداختند. امام پس از بردباري‏هاي زياد، نصيحت‏هاي فراوان و ارسال پيام‏هاي متعدد، حجت را بر آنان تمام کرد. وقتي احساس کرد که آنان بر باطل خويش سماجت دارند، ناچار شد، دست به قبضه شمشير ببرد و با قدرت، ريشه فساد را برکند، از اين روي در منطقه‏اي (اطراف کوفه) به نام نهروان، درگيري سختي ميان سربازان امام و ياغي‏گران رخ داد؛ امام در آن شرايط، قبل از آغاز نبرد، مخالفان را چنين مورد خطاب قرار داد و گفت: «فانا نذير لکم...» .

«من شما را بيم مي‏دهم از اينکه در کنار اين نهر و در اين سرزمين گود و پست کشته شويد؛ در حالي که نزد پروردگار خود دليلي بر مخالفت با من نداشته باشيد. دنيا شما را در گمراهي پرتاب کرده و تقدير (که نتيجه شوم تدبير شما است) شما را براي مرگ آماده ساخته است، من شما را از اين حکميت نهي کردم ولي با سر سختي مخالفت نموديد و فرمان مرا پشت سر انداختيد، تا به دلخواه شما تن دادم، اي گروه کم عقل، و اي کم فکرها، من کار خلافي انجام نداده‏ام و نمي‏خواستم به شما زياني برسانم» (1).

تنها مستمسک آنان، اين بود که مي‏گفتند، تو چرا بر خلاف تصريح قرآن که مي‏فرمايد: (لا حکم الا لله)، به «حکميت» دو انساني مانند عمرو عاص و ابو موساي اشعري، تن دادي.

جمود و کم فکري آنان به حدي بود که نمي‏توانستند، اين حقيقت را درک کنند که:

اولا، امام پس از اصرار آنان تن به «حکميت قرآن» داد و در متن صلح نامه نوشته شد که هر دو نفر به کتاب خدا و سنت پيامبر مراجعه و بر طبق آن حکم کنند. ناگفته پيداست، کتاب خدا صامت و ساکت است، انسان عالمي بايد آن را به سخن گفتن وادارد، و نتيجه را اعلام کند. پس تن به چنين حکميتي عقلا و شرعا ممنوع نيست.

ثانيا، اگر پذيرش حکميت افراد به هنگام بروز نزاع در ميان يک اجتماع بزرگ مخالف قرآن است، چرا قرآن به هنگام بروز اختلاف در يک اجتماع کوچک مثل خانواده، دستور مي‏دهد که دو حکم يکي از جانب خانواده مرد، ديگري از جانب خانواده زن، برگزيده شوند و در اين ميان داوري کنند:

(و ان خفتم شقاق بينهما فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها ان يريدا اصلاحا يوفق الله بينهما) (سوره نساء / 35) .

«اگر از اختلاف ميان آن دو بيم داشتيد، داوري از جانب مرد، و داور ديگري از طرف زن اعزام کنيد، اگر خواهان اصلاح باشند، خدا آنان را به برقراري صلح موفق مي‏فرمايد» .

چنين برداشتي از آيه (ان الحکم الا لله) که هيچ کس نبايد در موارد اختلاف، رجوع به «حکميت» کند؛ جز به هم ريختن نظام زندگي و نفي حکومت اثر ديگري ندارد و براي هر انساني، اعم از پاک و ناپاک، نتيجه ديگري ندارد، و منشأ آن، کوردلي، و کم فکري است. بهترين معرف آنان همان سخن امام است که فرمود: «اخفاء الهام و سفهاء الاحلام» .

مخالفت اين گروه با امام مانند مخالفت ديگران با آن حضرت نبود، بلکه ميان اين دو مخالفت تفاوت بارزي وجود داشت، آنان جاهل و نادان بودند، نه معاند و دشمن حقيقت. درست نقطه مقابل شاميان و معاويه خواهان، که با آگاهي کامل، با حقيقت مبارزه مي‏کردند. از اين جهت، امام درباره خوارج دستور مي‏دهد که پس از وي با آنان مدارا شود:

«لا تقتلوا الخوارج بعدي فليس من طلب الحق فأخطأ کمن طلب الباطل فاصاب» .

«پس از من، خوارج را نکشيد، زيرا کسي که خواهان حق باشد، آنگاه خطا رود، بسان کسي نيست که از لحظه نخست، خواهان باطل باشد، و به آن برسد» .

ما به خواست خدا، در بخش عقايد خوارج، به تحليل مفاد آيه، خواهيم پرداخت. و تاريخ زندگي خوارج را اجمالا خواهيم نگاشت.

فرقه مرجئه
گروه مرجئه، پس از خوارج در جامعه اسلامي پديد آمد. واژه «مرجئه» از «ارجاء» به معني تاخير گرفته شده است. آنان چون مشاهده کردند که مردم درباره عثمان و علي بحث و گفتگوي زيادي مي‏کنند و گروهي به تنزيه هر دو پرداخته و گروهي تحت تأثير تبليغات خوارج قرار گرفته هر دو را تفسيق و تکفير مي‏کردند، بر آن شدند که در مورد علي ـ عليه السلام ـ و عثمان داوري نکنند، زيرا قدرت داوري نداشتند. بنابراين، تمجيد شيخين (ابوبکر و عمر) را پيش گرفتند و قضاوت در مورد علي ـ عليه السلام ـ و عثمان را به تاخير انداختند.

تا مدتي محور گفتار مرجئه، اين دو مطلب بود؛ ولي چيزي نگذشت که مساله عثمان و علي به دست فراموشي سپرده شد و روي مناسبت خاصي، مساله مرتکب گناه کبيره مطرح گرديد، و اين مساله پس از مساله قدم و يا حدوث قرآن، بحث انگيزترين مساله در ميان مسلمين به شمار رفت و آنان را به گروه‏هاي مختلف، تقسيم کرد. برخي مرتکب گناه کبيره را مؤمن و برخي، مانند خوارج، آنان را کافر شمردند و گروه سومي، مانند معتزله، به حد وسط ميان مؤمن و کافر انديشيدند. تفصيل دلايل هر يک از اين انديشه‏ها در جاي خود خواهد آمد.

در چنين شرايطي، عقيده مرجئه به شکل ديگري تکامل يافت. آنان اصرار ورزيدند که اساس نجات، همان ايمان قلبي و شهادت لفظي است و عمل به وظايف، ارتباطي به ايمان انسان ندارد. و از اين روي که ايمان را مقدم داشتند و عمل را به تأخير افکندند، «مرجئه» ناميده شدند .

اين گروه، در بي ارزش جلوه دادن عمل، به اندازه‏اي بيش رفتند که، گفتند ايمان يک انسان گنهکار، با ايمان فرشتگان و پيامبران، برابري مي‏کند. پي آمد اين پندار بي‏اساس، زنده شدن ميل به گناه در دل افراد، بويژه جوانان بود. اينان، به اصطلاح طرفدار «صلح کلي» شدند و مي‏گفتند، قلب بايد پاک باشد، عمل چندان مهم نيست و مغفرت حق در انتظار همه عاصيان و گنه کاران است.

اين نحو برداشت از ايمان، چيزي جز کج فهمي، و سطحي نگري، نيست. چگونه مي‏توان همه ارزشها را از آن ايمان قلبي و شهادت لفظي دانست؟ و عمل را که ميوه ايمان است، کم ارزش خواند .

چنين تفسيري از ايمان، جز ايجاد جرأت در بدکاران و احياء روح عصيان در تبه کاران، خصوصا مستکبران و طاغوتيان ندارد، و گرنه همه جباران جهان، و زورمندان و قلدران، تحت پوشش مغفرت حق قرار مي‏گيرند، آنگاه که در دل معرفت و بر زبان شهادت داشته باشند.

عامل سوم:
جلوگيري از تدوين احاديث پيامبر (ص)
اگر گرايش‏هاي قومي و تعصبات خشک قبيله‏گرايي، و يا جمود ذهن و اعوجاج انديشه، دو عامل مؤثر براي پيدايش مذاهب و اختلاف بودند، تأثير عامل سومي به نام «منع تدوين حديث نبوي» و جلوگيري از مذاکره و نشر آن نيز، در شکستن وحدت کلمه و ايجاد تشتت در اصول و فروع کمتر از آن دو، نبود. در سايه اين ممنوعيت که تا عهد خليفه اموي، عمر بن عبد العزيز (10199)، به صورت جدي تعقيب مي‏شد و تا عصر خلافت منصور عباسي (139 ـ 158)، به صورت کم رنگ باقي ماند، اخبار و روايات صحيح رسول گرامي از اذهان و انديشه‏ها محو گرديد و دومين حجت پس از قرآن مجيد، دستخوش نسيان و فراموشي شد.

اي کاش اثر منفي جلوگيري از تدوين احاديث پيامبر، منحصر به همين بود، ولي از آنجا که اين نوع باز داري، در آن زمان رنگ تقدس به خود گرفته بود، پي آمد بدتري به دنبال داشت، و آن اينکه پس از شکستن منع قانوني و دعوت به تدوين حديث از جانب خلفا، ناگهان موجي از احاديث، اقطار اسلامي را فرا گرفت و تعداد و آمار احاديث، آنچنان بالا رفت که هرگز عقل و خرد، باور نمي‏کند که فردي مانند پيامبر، هر چه هم سخنران و سخنگو باشد، با آن همه مشاغل و گرفتاري‏ها، بتواند در مدت ده سال (1) ، اين همه سخن بگويد.

حديث نبوي، در قرن دوم و سوم، چهره خود را به صورت مخروطي شکل، نشان داد، که راس مخروط در عصر پيامبر، و قاعده آن در اعصار بعدي، قرار داشت، هر چه به عصر پيامبر که منبع حديث است، باز گرديم تعداد احاديث را کمتر، و هر چه از عصر او دورتر شويم، شماره آنرا رو به افزايش مي‏بينيم، تا آنجا که احمد بن حنبل (242 ه ـ )، تنها متجاوز از هفت صد هزار حديث صحيح (1) را شمارش کرده است؛ خدا مي‏داند که تعداد مجموع احاديث منسوب به آن حضرت اعم از «حسن» ، «موثق» و «ضعيف» ، در چه پايه مي‏باشد. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

داغي بازار جعل حديث، معلول فقدان جوامع حديثي است که شايسته بود به دست تواناي صحابه پيامبر که از زبان او شنيده بودند، تاليف گردد و به عنوان سند رسمي در ميان مسلمانان باقي بماند. ولي وقتي يک گفتگوي زباني به مدت يک قرن و نيم، نوشته نشود، و ترک نگارش حديث رنگ تقدس به خود بگيرد و تدوين آن موجب اتهام به باز داري مردم از قرآن و تفسير شود، طبعا نوشتن احاديث، بهتر از اين نخواهد بود.

اگر احمد بن حنبل، به ديده خوش بيني به احاديث موجود در عصر خود مي‏نگرد و تعداد صحيح را متجاوز از هفت صد هزار، مي‏انديشد، محدث معاصر او، بخاري، احاديث صحيح خود را که تعداد آن از چهار هزار تجاوز نمي‏کند، از شش صد هزار حديث بر مي‏گزيند، يعني از هر صد و پنجاه حديث، فقط يک حديث، نزد او صحيح بوده و آن را در صحيح خود آورده است. (3)

ببين تفاوت ره از کجا است تا به کجا.

ابو داوود، صحيح خود را از ميان پانصد هزار حديث، برگزيد و فقط چهار هزار و هشت صد حديث را صحيح دانست و صحيح خود را بر آن اساس تنظيم کرد.

حتي احاديثي را که بخاري و ابو داوود، صحيح انگاشته‏اند، بعدها مورد نقادي قرار گرفت و بسياري از آن‏ها مشکوک و يا مردود تلقي شد. کافي است، بدانيم احاديث مربوط به تجسيم و تشبيه، و جبر و رؤيت خدا با ديدگان مادي در روز رستاخيز، در همين صحيح بخاري و امثال آن گرد آمده است.

قسمت اعظم اين پي آمد (جعل حديث)، معلول باز داري صحابه از تدوين حديث پيامبر، و منع از مذاکره و آموزش آنست. در اين جا براي روشن شدن بحث، ناچاريم پيرامون موضوعات زير، به صورت فشرده سخن گوييم:

1 ـ عظمت و ارزش سخنان پيامبر (ص) .

2 ـ از چه زماني و به وسيله چه اشخاصي کتابت حديث ممنوع گرديد؟

3 ـ هدف از اين منع چه بود و عللي که براي آن تراشيده شده است چيست؟

4 ـ اسامي حديث پردازان و تعداد احاديث ساخته شده.

5 ـ تأثير احاديث موضوعه، در فرقه گرايي.

الف ـ ارزيابي احاديث پيامبر (ص)
در عظمت سخنان پيامبر، همين قدر کافي است که قرآن مجيد آن را بيان‏گر مجمل قرآن، و مقيد و مخصص مطلقات و عمومات آن مي‏داند، آنجا که مي‏فرمايد: (و انزلنا اليک الذکر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم يتفکرون) (سوره نحل / 44)

«قرآن را براي تو فرو فرستاديم تا آنچه را که براي مردم نازل شده است، بيان کني و شايد آنان بينديشند» . در اين آيه به جاي کلمه «تقرء» ، واژه «تبين» به کار رفته تا روشن شود که مبهمات قرآن بايد به وسيله پيامبر بيان گردد.

در آيه ديگر، سخنان او را پيرامون دين، مربوط به خود او ندانسته است. چنانکه مي‏فرمايد : (و النجم اذا هوي ما ضل صاحبکم و ما غوي و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي) (سوره نجم / 1 ـ 4) .

«سوگند به ستاره، آنگاه که افتاد، يار شما گمراه نشد، و بي راهه نرفت، از روي هواي نفس سخن نمي‏گويد، بلکه وحي است که بر او فرو فرستاده مي‏شود» .

جمله (ما ينطق عن الهوي)، در ارزش بخشي بر سخنان او کافي است، خواه «ضمير» ، در جمله (ان هو)، به قرآن باز گردد، يا به اعم از قرآن و گفتار او، در هر حال، سخنان او، سرچشمه هوي و هوس ندارد، و چنين گفتاري، دور از خطا و لغزش خواهد بود.

هرگاه پيامبران در دعوت خود، دچار اشتباه و لغزش و يا ـ نعوذ بالله ـ آلوده به خلاف و گزاف شوند، به خاطر زوال اعتماد، هدف از بعثت که گرايش و هدايت مردم است، از ميان مي‏رود.

از اين جهت، متکلمان اسلامي بر عصمت پيامبران، اتفاق نظر دارند و همگي مي‏گويند که پيامبران، در رابطه با بيان اصول و احکام دين، مصون از گناه و خطا مي‏باشند.

به دليل ارزشمند بودن سخنان او است که پيوسته حاملان احاديث ستوده شده و پيامبر درباره آنان مي‏گويد:

«نضر الله امرء سمع مقالتي فوعاه، و حفظها و بلغها» (1).

«خدا چهره آن کس را زيبا سازد که سخن مرا بشنود، آن را بفهمد، حفظ کند و به ديگران برساند» .

ارزش کتابت و ضبط از ديدگاه قرآن
قرآن مجيد، با اصرار کم نظيري دستور مي‏دهد که مشخصات ديون، وسيله نويسنده عادلي نوشته شود، و از نوشتن ريز و درشت خسته نشوند: (يا ايها الذين آمنوا اذا تداينتم بدين الي اجل مسمي فاکتبوه و ليکتب بينکم کاتب بالعدل و لا يأب کاتب ان يکتب کما علمه الله فليکتب و ليملل الذي عليه الحق... و لا تسأموا ان تکتبوه صغيرا او کبيرا الي اجله) (سوره بقره / 282) .

«اي افراد با ايمان، هر گاه به يکديگر وامي به مدت معيني داديد، بنويسيد، و حتما کاتب عادلي ميان شما، آن را بنويسد، و نويسنده از نوشتن ابا نورزد، آنچنان که خدا تعليم کرده است. و آن کس که بدهکار است، املاء کند، هرگز از نوشتن وام کوچک و بزرگ به مدت مشخص، خسته نشويد» .

جايي که نوشتن درهم و دينار، تا اين حد از اهميت برخوردار باشد و اين همه تاکيد درباره آن به عمل آيد، آيا سخنان پيامبر گرامي، ـ نعوذ بالله ـ به اندازه درهم و دينار ارزش ندارد. شگفتا، کساني که پس از درگذشت پيامبر، از تدوين احاديث رسالت جلوگيري کردند، براي گفتار پيامبر ارزشي به مقدار يک کالا قائل نبودند!

شکي نيست که علم و دانش، فرار و گريزپا است و کتابت و تحرير، مايه ثبات و بقاء آنست . از زمان ديرينه گفته‏اند: «العلم صيد و الکتابة قيد، قيدوه بالکتابة» . اسلامي که به دانش، آن همه اهميت داده است، چطور مي‏تواند تالي تلو قرآن را ناديده بگيرد و از تدوين آن بلکه از مذاکره و آموزش آن جلوگيري کند.

رسول گرامي، اسناد فراواني براي سران قبائل نوشته است که صورت بخش اعظم آن‏ها، در کتابهاي تاريخ و حديث و سيره محفوظ است. اگر تدوين و کتابت حديث ممنوع بود، چرا در حال حيات خود، دست به نوشتن اين آثار زد و وسيله بقاء آثار خود را فراهم آورد. (1)

احاديثي از پيامبر در ضبط حديث
محدثاني مانند بخاري، ترمذي، ابو داوود، احمد و دارمي، احاديثي از پيامبر گرامي نقل کرده‏اند که همگي حاکي از اجازه وي به ظبط احاديث است و ما بخشي از اين احاديث را در کتاب «بحوث في الملل و النحل» از مدارک ياد شده نقل کرده‏ايم، و خطيب بغدادي، همه را در کتاب «تقييد العلم» آورده است.

نقل همه آن‏ها در اينجا مايه گستردگي سخن مي‏باشد، ما فقط به نقل آنچه بخاري که اصح صحاح به شمار مي‏رود، در اين مورد آورده است، اکتفاء مي‏ورزيم:

1 ـ ابو هريره مي‏گويد: در سالي که پيامبر اسلام، مکه را فتح کرد، قبيله خزاعه، به عنوان انتقام، مردي از بني ليث را کشتند، خبر به پيامبر رسيد، بر مرکب خود سوار شد و خطبه‏اي ايراد فرمود (خطبه را يادآور مي‏شود)، آنگاه مي‏افزايد: مردي از اهل يمن حضور رسول خدا رسيد و گفت اي پيامبر خدا، اين خطبه را براي من بنويس. پيامبر دستور داد که براي او بنويسند. (2)

2 ـ ابو هريره مي‏گويد: هيچ کس از ياران خدا، بيش از من از پيامبر نقل حديث نمي‏کند، جز عبد الله بن عمر. زيرا او حديث را مي‏نوشت و من نمي‏نوشتم. (1)

3 ـ ابن عباس مي‏گويد: وقتي بيماري پيامبر شدت يافت، فرمود: «کاغذي بياوريد تا چيزي بنويسم که پس از من گمراه نشويد» . عمر گفت: بيماري بر او غلبه کرده، کتاب خدا نزد ما است، براي ما کافي است. حاضران در مجلس، در آوردن و نياوردن کاغذ، اختلاف نظر پيدا کردند؛ وقتي پيامبر، اختلاف آنان را مشاهده کرد، فرمود: «برخيزيد برويد، نزد من نزاع نکنيد» . ابن عباس مي‏گفت: مصيبت بزرگ روزي بود که ميان پيامبر و نگارش نامه، ممانعت کردند (2).

اين متون سه گانه را که از صحيح بخاري گرفته و نقل کرديم، به روشني مي‏رساند که ضبط حديث نبوي امر مکروهي نبود، وگرنه پيامبر، امر به ضبط خطبه نمي‏کرد، و دستور به نوشتن نامه تاريخي خود نمي‏داد، و عبد الله بن عمر، با نهي پيامبر، دست به نگارش حديث نمي‏زد .

افسانه نهي از تدوين حديث
در برابر چنين دلائل روشني بر لزوم ضبط حديث نبوي، امام حنابله از رسول گرامي نقل مي‏کند که پيامبر فرمود: «لا تکتبوا عني و من کتب عني غير القرآن فليمحه» (3).

«از من چيزي ننويسيد، و هر کس هر چه جز قرآن، نگاشته است نابود کند» .

در مسأله بازداري از تدوين حديث به اين مقدار اکتفاء نشده است، بلکه از شخصيتهايي مانند : ابو سعيد خدري، ابو موسي اشعري، عبد الله بن مسعود، ابو هريره و عبد الله بن عباس، عبد الله بن عروة، عمر بن عبد العزيز، و مغيرة بن ابراهيم، سخناني نقل شده که همگي حاکي از آنست که آنان با جمع آوري احاديث مخالف بودند.

ولي انسان در حيرت است که اگر تدوين حديث نبوي، ممنوع و يا مکروه بود و سيره سلف بر ترک آن بود، پس چرا در نيمه قرن دوم، نهضت عظيم و بيسابقه‏اي براي نقل و نشر و نگارش حديث نبوي پديد آمد، چرا نهي رسول خدا ناديده گرفته شد؟

اگر بر ما لازم است از سلف صالح پيروي کنيم، پس لازم است برخيزيم، تمام صحاح و مسانيد را آتش بزنيم، و اثري از گفتار رسول گرامي باقي نگذاريم، همچنانکه خليفه دوم اين کار را ـ به نحوي که مي‏آيد ـ انجام داد.

ب ـ تاريخ منع تدوين حديث
قهرمان نهي از کتابت، خليفه دوم است، سخناني که از او نقل خواهيم کرد، حاکي از آن است که هرگز از پيامبر در اين مورد، نهي و منعي نرسيده بود و خليفه، روي يک رشته اجتهاد و مصلحت انديشي‏هاي شخصي، کتابت و نقل حديث را ممنوع کرد. اينک برخي از گفتار و رفتارهاي او:

1 ـ عروة بن زبير مي‏گويد: عمر بن خطاب، خواست سنن پيامبر بنويسد، در اين مورد با ياران پيامبر مشورت کرد، آنان کتابت آن را تصويب کردند. (1) ولي خليفه، پيوسته در حال ترديد و طلب خير از خدا بود که ناگهان به خاطرش آمد، پيروان شرايع پيشين، از پيامبران خود، چيزهايي را نوشتند و بر آن‏ها روي آوردند، و در نتيجه کتاب خدا را ترک کردند. (پس گفت) : به خدا سوگند، من هرگز کتاب خدا را با چيزي نمي‏پوشانم . (1)

2 ـ طبري، در تاريخ خود يادآور است که هر موقع عمر بن خطاب کسي را براي اداره امور به نقطه‏اي اعزام مي‏کرد، سفارش مي‏کرد که از محمد، کمتر سخن نقل کنيد، و من همکار شما هستم (2).

3 ـ ابن سعد، در طبقات خود نقل مي‏کند، وقتي عمر، «قرظة بن کعب» را به نقطه‏اي اعزام مي‏کرد، تا چند ميلي مدينه به مشايعت او رفت و يادآور شد، علت مشايعت اين است که ترا تذکر دهم تا از محمد کمتر روايت کنند. (3)

4 ـ ابوذر و عبد الله بن مسعود و ابو درداء، سرگرم نقل حديث از پيامبر بودند، عمر آنان را مورد مؤاخذه قرار داد، و گفت، اين چيست که پيوسته از محمد حديث پخش مي‏کنيد. (4)

5 ـ به خليفه گزارش دادند که در دست مردم يک رشته کتابها است (که در آن‏ها سنن و احاديث رسول گرامي ضبط شده است) . او از مردم خواست که همه را بياورند تا وي درباره آن‏ها نظر دهد. هر کس نوشته‏اي داشت آورد، به گمان اينکه او مي‏نگرد و مي‏خواند و اختلاف آن‏ها را رفع مي‏کند. وقتي نزد او آوردند، همه را با آتش سوزانيد. آنگاه گفت آرزويي است مانند آرزوي اهل کتاب. (5)

سخنان ياد شده، حاکي است که بازداري در تدوين و نشر حديث نبوي، نظريه‏اي بود که پس از درگذشت رسول گرامي پديد آمد. هرگز پيامبر خدا، امت خود را از نوشتن حديث خود که تالي تلو قرآن است، باز نداشته بود، و فکر «حسبنا کتاب الله» و چيزي مشابه آن، چنين سوک نامه‏اي را پديد آورده است.

ج ـ فلسفه منع تدوين حديث
خطيب بغدادي که گسترده‏تر از همه، پيرامون اين موضوع سخن گفته است، به يک رشته فلسفه تراشي، دست زده که ريشه آن‏ها در سخنان خليفه و ديگران نيز به چشم مي‏خورد. مانند:

1 ـ نهي به خاطر اين بود که مردم از تلاوت قرآن باز نمانند.

2 ـ نهي به خاطر اين بود که حديث، به وحي الهي، مخلوط نشود، زيرا در آن عصر، عالم و دانشمند کم بود که وحي را از حديث جدا سازد، و بيم آن مي‏رفت که حديث در قرآن‏ها راه يابد.

3 ـ نهي مربوط به نگارش احاديث پيشينيان بود، تا مشابهي براي قرآن نباشد.

چنين پوزشهاي نا استواري در سخنان خطيب (1) و ديگران، همگي از قبيل علل پس از وقوع است و مرور زمان بي‏پايگي اين فلسفه تراشي‏ها را ثابت کرد.

چون، اولا اشتغال به حديث، مايه گرايش به قرآن است نه اعراض از آن. زيرا گفتار و رفتار پيامبر، رافع مبهمات قرآن، و بيانگر مجملات آن است، سخنان پيامبر، روح ايمان و تقوي را در انسان زنده مي‏سازد و براي مرد متقي، چيزي گواراتر از قرآن نيست. از اين روي، وقتي نهضت نگارش حديث آغاز گرديد، هرگز مسلمانان از قرآن اعراض نکردند.

ثانيا اگر گرايش به حديث، مانع از اشتغال به قرآن باشد، بايد مسلمانان گرد هيچ دانشي مانند علم رياضي، طبيعي، انساني و... نروند و هميشه در درياي جهل و ناداني غوطه‏ور باشند .

زيرا اشتغال به علوم، مانع از اشتغال به قرآن مي‏گردد، در حالي که قرآن، همه را دعوت به مطالعه در کتاب آفرينش مي‏کند، و مي‏فرمايد: (قل انظروا ما ذا في السماوات و لارض) (سوره يونس / 101) «بگو بنگريد، در آسمانها و زمين چه خبر است» .

اگر انديشه ياد شده، صحيح باشد، بايد سير در زمين و مطالعه حال گذشتگان که مايه عبرت است، ممنوع باشد، در حالي که قرآن بر آن تاکيد خاصي دارد. (1)

بدتر از آن، اينکه بگوييم، فلسفه باز داري از کتابت حديث، بيم از اختلاط قرآن به حديث بود. اين پوزش، از قبيل «عذر بدتر از گناه» است و معني و مفاد آن، انکار اعجاز قرآن و تمايز ذاتي آن از سخنان بشري است، در حالي که عرب جاهلي، تا چه رسد به مسلمانان تربيت يافته در مکتب پيامبر، تمايز جوهري قرآن را از غير آن به روشني درک مي‏کردند و از شنيدن آيات، آنچنان لذت مي‏بردند که مدتها محو و مست جذبه و شيريني آن بودند، اين حالت در شنيدن هيچ سخني از سخنان بشر، حتي پيامبر گرامي، به آنان دست نمي‏داد.

منع کتابت، فلسفه سياسي داشت
بدعتي که پس از رسول خدا (ص) به عنوان منع تدوين و نشر حديث پيامبر پي ريزي گرديد، پس از درگذشت دو خليفه نخست نيز، به صورت محدودي تعقيب شد. در عصر عثمان، تنها به رواياتي اجازه نشر داده شد که در زمان دو خليفه اول شنيده شده بود (1). معاويه نيز، به نشر احاديثي اجازه مي‏داد که در عصر خليفه دوم شنيده شده بود. (2)

عبيد الله بن زياد، زيد بن ارقم (صحابه پيامبر) را از مذاکره حديث نبوي جلوگيري مي‏کرد (3). سرانجام، اين بدعت تا عصر عمر بن عبد العزيز، نشانه تقدس و احترام به قرآن شناخته شد . نويسندگان حديث، مجبور به ترک کتابت مي‏شدند. برخي جسارت را به پايه‏اي مي‏رساندند که پيامبر را بشري قلمداد مي‏کردند که گاهي گفتارش دستخوش خشم مي‏گردد (و از حالت عادي بيرون مي‏رود و سخناني مي‏گويد) (4). قدرت منع به حدي بود که ابوبکر، پانصد حديث، از پيامبر نوشته بود، همه را سوزاند (5) و عمر در خلافت خود بخشنامه کرد: «ان من کتب حديثا فليمحه» (6).

اکنون سئوال مي‏شود:

اگر آنچه که خطيب و ديگران گفته‏اند فلسفه تراشي است و فلسفه واقعي آن نبوده است، پس هدف از منع تدوين و مذاکره حديث چه بوده است؟

ما در پاسخ اين پرسش يک جواب اجمالي داريم که تحليل آن را به عهده خواننده محترم واگذار مي‏کنيم و آن اينکه انگيزه منع تدوين حديث با انگيزه منع نگارش وصيت پيامبر (ص)، در آخرين لحظات زندگي پيامبر، يکي بود، اگر فلسفه اين منع، براي اهل تحقيق روشن است، فلسفه آن بخش نامه‏ها نيز روشن مي‏باشد.

حاضران مجلس پيامبر، احساس کردند که هدف نگارش، چيزي است که مربوط به خلافت و وصايت مي‏باشد و ممکن است در آن نامه، کسي براي خلافت تعيين شود و اين، با آن انگيزه شخصي شورائي بودن خلافت، سازگار نخواهد بود، از اين جهت مساله «حسبنا کتاب الله» را پيش کشيدند و از نگارش نامه، جلوگيري کردند. همين نکته در نقل احاديث رسول خدا نيز وجود داشت، نقل احاديثي که در آن فضائل اهل بيت، و وصايت بزرگ آن خاندان وارد شده بود، با خلافت شورائي که شالوده خلافت خلفاء را تشکيل مي‏داد، سازگار نبود. از اين جهت با يک رشته ظاهر سازي و تقدس مآبي از تدوين و نشر بزرگترين گنجينه معنوي جلوگيري شد و جهان اسلام را از آنچه که درباره اصول و فروع از پيامبر بزرگوار وارد شده بود محروم ساختند.

در اين جا هدف ديگري نيز در کار بود، زيرا در ميان ياران رسول خدا، امام علي ـ عليه السلام ـ ملتزم به ضبط احاديث پيامبر بود. مقام و موقعيت او نسبت به پيامبر در کلام خود او آمده است. آنجا که مي‏گويد: «اني اذا کنت سألته انبأني، و اذا سکت ابتدأني (1). هر گاه مي‏پرسيدم، مرا آگاه مي‏ساخت و هر موقع خاموش مي‏شدم، او آغاز به سخن مي‏کرد» . او نخستين کسي بود که امالي پيامبر را ضبط کرد، و نامه‏هاي او را تدوين فرمود. و به دليل همين احاطه به سخنان پيامبر، او مرجع بزرگ در حل مشکلات پس از پيامبر بود.

منع از تدوين حديث پيامبر، يک نوع بي‏اعتنايي به نوشته‏هاي امام تلقي مي‏شد و در عصر اموي هدف از وضع حديث «لا تکتبوا عني سوي القرآن و من کتب فليمحه غير از قرآن از من چيزي ننويسيد و هر کس هر چه نوشته است محو کند» ، محو آثار علوي بود که در ميان فرزندانش دست به دست مي‏گشت و با محتويات آن بر بسياري از احکام، استدلال مي‏شد.

هم اکنون قسمتي از احاديث امام که پيامبر (ص) املاء فرموده و علي ـ عليه السلام ـ نوشته، در کتب حديثي شيعه موجود است. (1)

نقض بخش نامه
مرور زمان ثابت کرد که منع از تدوين آثار رسالت، به قيمت نابودي حديث و در حقيقت احکام دين تمام مي‏شد، از اين جهت عمر بن عبد العزيز، به «ابي بکر بن حزم» ، فقيه مدينه نوشت : به حديث پيامبر بنگر و آن را بنويس. زيرا من از فرسودگي دانش و رفتن دانشمندان خائفم؛ جز احاديث پيامبر، حديث کسي را نپذير. در دانش (حديث) تحقيق کنيد و بنشينيد تا ناآگاهان را آگاه سازيد، علم نابود نمي‏شود مگر اينکه حالت خفاء و سري به خود بگيرد.

با اين اصرار، باز نهضت چشم گيري براي تدوين حديث، شکل نگرفت، جز اينکه برخي به نوشتن چند دفتر آن هم به صورت نا منظم دست زدند. وقتي دولت اموي سقوط کرد، و عباسي‏ها زمام امور را به دست گرفتند، در سال 143، دوران خلافت منصور، نهضتي عظيم براي تدوين و نشر حديث، پي‏ريزي گرديد و افرادي مانند «ابن جريج» ، در مکه و «مالک» ، در مدينه، و «اوزاعي» ، در شام و «ابن ابي عروه» ، و «حماد بن سلمه» ، در بصره و «معمر» در يمن و «سفيان ثوري» ، در کوفه، پديد آمدند، و در کنار آنان، «ابن اسحاق» ، به نگارش «مغازي» دست يازيد و «ابو حنيفه» ، به تأليف فقه، پرداخت. پيش از اين زمان، پيشوايان، از حفظ، سخن مي‏گفتند و يا از ذخائر نامنظم و نامرتب، نقل مي‏کردند. (1)


 


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:جمعه بیست و سوم شهریور 1386

اصرار بر رؤيت خدا
از سخنان او است که خداوند، تکلم و رؤيت خود را ميان موسي و محمد تقسيم کرد، تکلم را به کليم و دومي را از آن پيامبر اسلام قرار داد. (1)

در پرتو اين گونه احاديث، مساله، «رؤيت خدا» در دنيا و آخرت و يا خصوص روز رستاخيز، از اساسي‏ترين عقائد اهل حديث به شمار آمده است، به گونه‏اي که شيخ اشعري با تعديلي که در عقيده اهل حديث پديد آورد، نتوانست آن را از پيکر عقيده اين گروه جدا سازد و سرانجام بر آن صحه نهاد.

ابو هريره، بازگو کننده افکار «کعب»
در زندگي کعب، آمده است که «گروهي از صحابه از او نقل روايت کرده‏اند» ، يکي از آن افراد، ابو هريره است که افکار او را به نوعي در ميان مسلمين منتشر ساخته است. در اينجا بذکر نمونه‏اي از اين قسمت مي‏پردازيم تا دريابيم چگونه «حبري» يهودي، عقل و خرد يک صحابي را ربوده است تا بازگو کننده افکار او باشد.

«عکرمة» مي‏گويد: «روزي ابن عباس نشسته بود. مردي وارد شد و به او گفت: سخن شگفت آوري را از کعب شنيدم. او درباره خورشيد و ماه سخن مي‏گفت» عکرمة مي‏گويد: «ابن عباس که تکيه کرده بود راست نشست و گفت: آن سخن چيست؟ آن مرد از قول کعب گفت: روز قيامت، خورشيد و ماه را به صورت دو گاو نر ساق بريده مي‏آورند و در ميان آتش مي‏اندازند» .

عکرمة مي‏گويد: «ابن عباس با شنيدن اين سخن، در حالي که لب‏هايش از خشم مي‏لرزيد، گفت : کعب دروغ گفته! کعب دروغ گفته! کعب دروغ گفته است! اين مرد يهودي است و مي‏خواهد انديشه‏هاي يهودي گري را وارد اسلام کند. خدا برتر از آن است که مخلوق مطيع و رام خود را عذاب کند . مگر سخن خدا را نشنيده‏ايد که مي‏گويد: (و سخر الشمس و القمر دائبين) (ابراهيم / 33) .

«ماه و خورشيد را که دو مخلوق فرمانبردار هستند، به کار گرفت» .

چگونه خدا، دو موجودي را که خود، آن‏ها را به عنوان «فرمان‏بر» مي‏ستايد، عذاب مي‏کند؟ خدا اين «حبر» يهودي را بکشد. در دروغ گفتن چه بي‏باک است! چه دروغ بزرگي بر اين دو مخلوق فرمانبردار خدا بسته است! آنگاه، ابن عباس کلمه «استرجاع» را بر زبان جاري ساخت، و چوبي به دست گرفت و با آن، بر زمين مي‏زد، و به همين حالت بود تا اينکه سربلند کرد و آن چوب را انداخت. تو گويي سخني به خاطرش آمد که از رسول خدا شنيده است، گفت: مايليد من آنچه از رسول خدا درباره آفتاب و ماه و سرانجام آن‏ها شنيده‏ام، نقل کنم؟ همگي گفتند : بلي. گفت: از رسول خدا درباره خورشيد و ماه سئوال کردم. او چنين فرمود: ...» (1).

اکنون ببينيم، چگونه ابو هريره نحن کعب را بازگو مي‏کند و آن را به پيامبر نسبت مي‏دهد .

ابو هريره مي‏گويد: «پيامبر فرمود: خورشيد و ماه، در روز رستاخيز به صورت دو گاو نر ساق بريده در جهنم هستند. يکي از حاضران به ابو هريره گفت: مگر اين دو موجود چه گناهي کرده‏اند، که به چنين سرنوشتي دچار شوند؟ ! ابو هريره گفت: من از پيامبر براي تو حديث مي‏آورم، تو مي‏گويي اين دو موجود چه گناهي مرتکب شده‏اند؟» (1).

در اين جا از تقارن اين دو حديث به دست مي‏آيد که مضمون حديث، يک انديشه اسرائيلي بيش نبوده است، ولي چون کعب، پيامبر اکرم را درک نکرده بود، نمي‏توانست به پيامبر نسبت بدهد . ليکن شاگردان او که عصر پيامبر را درک کرده بودند، به آساني مي‏توانستند زبان خود را به دروغ بيالايند و اين انديشه را به رسول گرامي اسلام نسبت دهند.

تنها ابو هريره نيست که اين حديث را نقل مي‏کند، بلکه انس ابن مالک نيز آن را نقل کرده است. (2)

مجامله با خليفه دوم
جاي تأسف است که اين فرد يهودي با مکر و خدعه مخصوص تبار خود، توانست علاقه خليفه دوم را به خود جلب کند. ابن کثير شامي مي‏نويسد: «او در خلافت عمر اسلام آورد، و پيوسته از کتاب‏هاي گذشتگان براي وي سخن مي‏گفت، و عمر نيز مي‏پذيرفت، تا اينکه به مردم اجازه داد که به سخنان او گوش دهند، سرانجام، آنچه نزد او از استوار و نا استوار بود، نقل کرد، در حالي که امت اسلامي به يک سخن از سخنان او نياز نداشت» (3).

کعب، به عناوين مختلف، توجه خليفه دوم و نيز عثمان را به خود جلب مي‏کرد.

1 ـ روزي کعب به خليفه گفت: کتاب‏هاي پيشينيان، تو را شهيد و پيشواي دادگر معرفي مي‏کند، و اينکه در اجراء حق و عدالت از ملامت کنندگان، هراسي نداري.

خليفه، روي حسن ظني که به «کعب» داشت، گفت: سخن اخير درست است، ولي من کجا و شهادت کجا .

2 ـ روزي خليفه، مجرمي را مي‏زد، کعب الاحبار، جريان را ديد و به او گفت، خليفه دست نگهدار، به خدايي که جانم در دست او است، در تورات نوشته است، واي بر حاکم زمين از دست حاکم آسمان. عمر فورا پاسخ داد: «الا من حاسب نفسه» ، (مگر حاکمي که به حساب خود برسد) . کعب گفت: به خدايي که جان من در دست او است، عين اين گفتار در کتاب نازل از جانب خدا، بدون کم و زياد وارد شده است. (1)

3 ـ روزي جلاد به امر خليفه، مجرمي را تازيانه مي‏زد، ناگهان مجرم، زير تازيانه گفت : «سبحان الله» . خليفه دستور داد که جلاد او را رها سازد. در اين موقع «کعب» خنديد. وقتي خليفه علت آن را پرسيد، او فورا عمل خليفه را توجيه کرد و گفت: «سبحان الله» ، مايه تخفيف از عذاب است، يعني عمل تو اي خليفه يک اصل الهي دارد (2).

اين يهودي روباه صفت، با کردار و گفتار خويش، عواطف خليفه را بسوي خود جلب کرد، بگونه‏اي که خليفه‏اي که از نشر و تدوين حديث رسول گرامي، جلوگيري مي‏کرد، به او اجازه نقل قصص و داستان و حديث و روايت داد و سرانجام آنچه نبايد انجام بگيرد، تحقق پذيرفت.

کعب در خلافت عثمان
پس از قتل عمر، او به انواع حيله و مکر توانست در قلب خليفه بعدي، براي خود جاي باز کند، به گونه‏اي که خليفه، مشکلات فقهي را با او در ميان مي‏گذارد.

4 ـ مورخ معروف، مسعودي مي‏نويسد: «روزي عثمان از کعب سئوال کرد، اگر کسي زکات مال خود را بپردازد آيا در آن مال باز براي ديگران حقي هست؟ کعب گفت: خير. ابوذر در مجلس بود، از شنيدن گفتار کعب خشمگين شد، و با عصا بر سر و سينه کعب کوبيد و گفت دروغ مي‏گويي اي فرزند يهودي. آنگاه آيه 177 سوره بقره را خواند که در آن علاوه بر پرداخت زکات، کمک به بستگان و يتيمان و بينوايان و ديگران نيز سفارش شده است» . (1)

5 ـ مسعودي مي‏نويسد: «خليفه از کعب سئوال کرد، آيا صحيح است ما مقداري از بيت المال را در رفع مشکلات خود برداريم و به تو نيز بدهيم؟ کعب پاسخ مثبت داد. اين بار نيز «ابوذر» عصاي خود را بر سينه کعب کوبيد و گفت اي فرزند يهودي، چقدر در مسائل ديني جري هستي. خليفه از کار ابوذر ناراحت شد، و گفت ترا ديگر نبينم» (2).

6 ـ وي مي‏نويسد: «عبد الرحمان بن عوف، دوست ديرينه خليفه (سوم)، در زمان حيات او در گذشت. ثروت نقدينه او را در برابر عثمان چيدند، ديگر خليفه نتوانست طرف مقابل خود را ببيند. عثمان گفت: اميدوارم که خدا عبد الرحمن را پاداش نيک دهد، زيرا زکات مي‏پرداخت، و مهمان نواز بود، و يک چنين ثروتي را نيز پس از خود به جاي گذارد. کعب خليفه را تصديق کرد. در اين موقع عصاي ابوذر به جاي سينه کعب، سر او را نشانه گرفت و بر آن فرود آمد و گفت: اي فرزند يهود، مردي مي‏ميرد و چنين ثروت کلاني از خود مي‏گذارد، باز مي‏گويي : خدا به او خير دنيا و آخرت بدهد. من از پيامبر خدا شنيدم که فرمود خوش ندارم بميرم و به اندازه يک «قيراط» از خود بگذارم. عثمان از گفتار ابوذر ناراحت شد و گفت: روي خود را دور کن» (1).

پيش گويي از سلطنت معاويه
کعب الاحبار در سال 34 هجري، يک سال پيش از قتل خليفه سوم، درگذشت، ولي از تبديل خلافت به سلطنت، و اينکه براي امت مايه رحمت است، گزارش مي‏داد. وي مي‏گفت: «زادگاه پيامبر مکه و هجرت او به «طيبه» ، و سلطنت او در شام خواهد بود» (2).

و نيز از گفتار او است: «آغاز اين امت نبوت و رحمت است، و سپس خلافت و رحمت است، آنگاه سلطنت و رحمت است، بعد از آن پادشاهي و جباريت خواهد بود، در اين حالت دل زمين بهتر از روي آن است» (3).

مقصود از مقطع سوم، حکومت معاويه است که آن را سلطنت و رحمت مي‏خواند. گفتار کعب به صورت کمرنگ در صحاح و مسانيد وارد شده است. ترمذي مي‏گويد: «پيامبر فرمود: سي سال خلافت است، سپس پادشاهي» (4). و ابو داوود نقل مي‏کند که فرمود: «سي سال جانشيني از نبوت است، آنگاه خدا به هر کس بخواهد قدرت و ملک مي‏بخشد» (1).

از ميان صحابه، گروهي مانند ابو هريره از کعب اخذ حديث کرده‏اند. همين گفتار کعب در روايات ابو هريره نيز وارد شده که: «الخلافة بالمدينة و الملک بالشام» (2).

اين احاديث و گزارشها، شالوده خلافت معاويه را ريخت و دلها را متوجه او کرد.

رمز نفوذ فرهنگ بيگانه
نفوذ فرهنگ بيگانه در ميان يک ملت در گروه دو مطلب است:

1 ـ ناشران فرهنگ بيگانه خود را عالم و دانشمند، معرفي مي‏کنند و به قدري سخن مي‏گويند که ساده لوحان، آنان را «اوعية العلم» و منابع دانش مي‏پندارند.

2 ـ آنان پيوسته با مراکز قدرت ارتباط برقرار مي‏کنند و از قدرت آنان در تعقيب اهداف خود بهره مي‏گيرند.

اتفاقا هر دو شرط درباره کعب، کاملا فراهم شد. او به عنوان عالم و دانشمند و آگاه از عهدين، وارد مدينه شد، و به قدري سخن گفت که اذهان صحابه پيامبر را به خود جلب، و براي اخذ حديث آماده کرد. سپس با مرکز قدرت، آنچنان مربوط شد که عثمان، مشکلات خود را با او در ميان مي‏گذاشت. و مثل ابوذر غفاري را به علت مخالفت با او توبيخ مي‏کرد.

اين بررسي اجمالي از زندگي يک فرد يهودي است که با مکر و حيله، در ميان مسلمين براي خود جا باز کرد و به تشويش احاديث پرداخت. کساني که بخواهند از سخنان و انديشه‏هاي او آگاه شوند، به کتابهاي ياد شده در پاورقي، مراجعه فرمايند (1).

وهب منبه يمني، مروج حکومت تقدير بر افعال انسان
کعب احبار در سال 34 هجري درگذشت و رواياتي بي‏اساس را که همگي اسرائيليات است، در ميان مسلمانان پخش کرد. پس از مرگ او مسلمانان به يک اسرائيلي ديگر، گرفتار شدند که بسان سلف خويش در پخش روايات اسرائيلي سعي بليغ داشت و آن «وهب بن منبه» است.

ذهبي مي‏نويسد: «او در آخر خلافت عثمان چشم به جهان گشود، مطالب زيادي از کتب يهود نقل کرد، و در سال 114 درگذشت» و نيز مي‏نويسد: «او دانشمندي بود از اهل يمن، که در سال 34 متولد شد، اطلاع وسيعي از عهدين داشت و در اين مورد زحمت زياد کشيده بود» . بخاري و مسلم در صحيح‏هاي خود، از او به وسيله برادرش «همام» نقل حديث کرده‏اند (2). «کتاب زندگي پيامبران به نام «قصص الابرار و قصص الاخيار» از او به جا مانده است» (3).

اي کاش او در مرز داستان سرايي توقف مي‏کرد و با عقائد مسلمين بازي نمي‏کرد. او در کشمکش مساله جبر و اختيار، از طرفداران حکومت تقدير بر همه چيز است. حماد بن سلمه از ابو سنان نقل مي‏کند، از «وهب بن منبه» شنيدم که مي‏گفت: من مدتها، معتقد به تأثير قدرت و مشيت انسان بودم تا اينکه هفتاد و اندي کتاب از کتابهاي پيامبران خواندم که همگي با هماهنگي خاصي مي‏گويند: هر کس براي خود اختيار قائل باشد، کافر شده است، از اين جهت اين نظريه را ترک گفتم.

طرفداري از جبر و نفي مشيت و اختيار، و انکار هر نوع «قدرت» (مقصود قدرت و مشيت انسان است)، آتشي بود که در اواخر قرن اول هجرت، در ميان مسلمين بر افروخته شد و آنان را به دو فرقه ممتاز درآورد. آتش بيار اين معرکه وهب بن منبه بود، و گرنه چگونه مي‏توان به صحت بعثت پيامبران و صحت تکليف معتقد بود، ولي براي انسان اختيار و آزادي قائل نشد (البته اختيار غير از تفويض امور به خود انسان است) .

تميم بن اوس داري، افسانه سراي عصر خلافت
اگر کعب احبار و وهب منبه، در پوشش دانشمندان يهودي وارد حوزه اسلام شدند، «تميم اوسي» به عنوان شخصي آگاه از عهد جديد، در ميان مسلمانان به فعاليت پرداخت. وي در خانواده‏اي مسيحي چشم به جهان گشود و در سال نهم هجرت، اسلام آورد، او نخستين کسي است که به اجازه عمر، در مسجد پيامبر به صورت ايستاده داستان گفت.

فرصت طلبي اين گروه و ساده‏انديشي مسلمانان، سبب شد که قسمت اعظم مطالب عهدين، به صورت قصص انبياء و تفسير آيات مربوط به خلقت انسان و جهان، وارد حوزه‏هاي حديثي و تفسيري گردد، در حالي که پيامبر گرامي، مسلمانان را به شدت از سئوال و پرسش از اهل کتاب باز داشته بود.

خود ابو هريره «شاگرد کعب» ، مي‏گويد: «اهل کتاب، تورات را به زبان عبري مي‏خواندند و به عربي ترجمه مي‏کردند. پيامبر دستور داد که مسلمانان، آنان را نه تصديق کنند و نه تکذيب و به آنان بگويند ما به خدا و به آنچه بر شما نازل کرده است ايمان داريم» (1).

ابن عباس بر ريزه خواران دانش علماء اهل کتاب نهيب مي‏زند، و مي‏گويد: «چگونه از اهل کتاب سئوال مي‏کنيد، کتاب شما که بر پيامبر خدا فرستاده شده، تازه‏ترين کتاب، و هنوز جوان است و پير نشده است و به شما خبر داده است که علماء اهل کتاب، کتاب خدا را دگرگون کرده‏اند و کتابي را شخصا نوشته و گفته‏اند که اين کتاب خدا است، تا آن را به بهاي کمي بفروشند. آيا پيامبر، شماها را از سئوال و پرسش از آنان نهي نکرده است؟ به خدا سوگند، از آنان کسي را نديدم، از آنچه که بر شما نازل شده است، بپرسد» .

اين روايات حاکي است که پيامبر، مسلمانان را از اين نوع آميزش‏هاي علمي باز داشته است و علت آن نيز روشن است.

بنابراين، حديثي که ابو هريره از پيامبر نقل مي‏کند ـ که از بني اسرائيل سخن نقل کنيد (2) ، يا دروغ است يا مربوط به مواردي است که از خارج بر صحت آن آگاه باشيم.

انگشت شيطان با پهلوي پيامبران بازي مي‏کند
خوش بيني مسلمانان، به قهرمانان اساطير از احبار و رهبان، سبب شد که بافته‏هاي آنان هر چند به قيمت اهانت به پيامبران تمام شود، در کتب حديث به عنوان روايات منتخب از شش صد هزار حديث، وارد شود. اگر باور نمي‏کنيد، به حديث زير توجه فرماييد که بخاري آن را در صحيح خود، و احمد در مسند، از ابوهريره، تلميذ کعب، نقل کرده‏اند.

«کل نبي يطعن الشيطان في جنبه باصبعه حين يولد، غير عيسي بن مريم ذهب يطعن فطعن في الحجاب» (1).

«هنگام تولد هر پيامبري، شيطان با انگشت خود به پهلوي او مي‏زند، جز عيسي بن مريم ـ آنگاه که متولد شد ـ شيطان به سراغ او رفت که همين کار را انجام دهد، ـ حجابي ميان او و مسيح پديد آمد ـ انگشت شيطان ـ به جاي پهلوي عيسي ـ به حجاب اصابت کرد» .

مس شيطان با بدن پيامبران ـ به فرض محال ـ اگر انجام بگيرد، يک مس ساده‏اي نخواهد بود، بلکه تصرف در نفوس و ارواح آنان است تا زمينه گناه را در آنان فراهم سازد.

در حالي که قرآن، اين نوع سلطه را نسبت به پيامبران محکوم مي‏کند و خطاب به شيطان، مي‏فرمايد :

(ان عبادي ليس لک عليهم سلطان الا من اتبعک من الغاوين) (سوره حجر / 42)

«بر بندگان من سلطه و راهي نداري مگر بر گروه گمراه» .

اتفاقا خود شيطان بر نوميدي خود از بندگان مخلص خدا تصريح مي‏کند و قرآن سخن او را چنين نقل مي‏فرمايد:

(فبعزتک لأغوينهم اجمعين الا عبادک منهم المخلصين) (سوره ص / 83)

«به عزتت سوگند، همگان را اغوا مي‏کنم، جز بندگان مخلصت را» .

در اين روايت که مسلما زاييده انديشه احبار و رهبان است، حضرت مسيح از قلمرو تصرف شيطان استثناء شده و در نتيجه، محدثان اسلامي ناخودآگاه، بر برتري حضرت مسيح نسبت به خاتم پيامبران صحه گذارده‏اند.

تميم داري، و داستان جساسه
مسلم در صحيح خود، راجع به تميم داري، داستاني نقل مي‏کند که در لسان محدثان، به داستان جساسه معروف است. ناقل داستان فاطمه دختر قيس، و خواهر ضحاک بن قيس است. بر اساس اين داستان، پيامبر مردم را در مسجد خود گرد مي‏آورد که به سخنان اين راهب تازه مسلمان گوش فرا دهند، تا ببينند آنچه که پيامبر، درباره دجال مسيح گفته است، اين تازه مسلمان، آن را به رأي العين ديده و لمس کرده است.

فاطمه مي‏گويد: «به فرمان پيامبر، دستور «الصلاة جامعة» سر داده شد، و مردم براي اقامه نماز به مسجد ريختند، پس از اقامه نماز، پيامبر، روي منبر قرار گرفت و رو به مردم کرد و گفت: مي‏دانيد چرا شما را به مسجد دعوت کردم؟ گفتند: خدا و رسول او آگاه است. پيامبر فرمود: نويد و بيمي در کار نيست، دعوت کردم که بدانيد «تميم داري» ، نصراني بود و الان اسلام آورده است. او داستاني را نقل مي‏کند که با آنچه من درباره مسيح دجال گفته‏ام، کاملا مطابق است. آنگاه پيامبر به تميم، اجازه سخن گفتن مي‏دهد و او سخنان خود را چنين آغاز مي‏کند:

من با گروهي که تعداد آن‏ها به سي نفر مي‏رسيد و همگي از قبيله‏هاي «لخم» و «جذام» بودند، سوار کشتي شديم:

امواج دريا با کشتي ما، يک ماه تمام بازي کرد و سرانجام در کنار جزيره‏اي پهلو گرفت و ما به آنجا وارد شديم، ناگهان جنبنده‏اي پر مو با ما روبرو شد، به حدي که جلو و عقب او تميز داده نمي‏شد. از او پرسيديم، تو کيستي؟ گفت، من جساسه‏ام، گفتيم، «جساسه» چيست؟ او از شناسايي خويش خودداري کرد، ولي گفت، وارد اين دير شويد، کسي در آنجا است که به ملاقات شما علاقمند است: ـ او نام مردي را برد، که گمان کرديم که وي از شياطين است ـ از اين جهت وارد دير شديم. در آنجا انسان بزرگي را ديديم که تا کنون انسان به آن بزرگي نديده بوديم، دست‏هاي او به گردن، سپس به زانوها، آنگاه به پاها، با زنجير، بسته شده بود. پس از نقل يک رشته گفتگو ميان واردين و آن شخص، وي خود را چنين معرفي کرد:

من مسيح (دجالم) . نزديک است به من اذن دهند تا بيرون بيايم و در روي زمين به سير و سياحت بپردازم. به من اجازه داده خواهد شد که به همه جا بروم جز مکه و مدينه، هر موقع بخواهم به يکي از اين دو شهر وارد شوم، فرشتگان دست به شمشير، مرا از ورود به آن دو شهر باز مي‏دارند، و هر گوشه‏اي از آن دو شهر را فرشتگان حراست مي‏کنند:

در اين موقع، پيامبر، با عصاي چوبي که در دست داشت، به مدينه اشاره کرد و گفت: مردم اين جا «طيبه» است. آيا من به شما از اين مسيح سخن نگفته بودم؟ مردم گفتند: آري:

سپس پيامبر فرمود: گفتار «تميم داري» مرا به شگفت واداشت، زيرا با آنچه که گفته بودم موافق بود» (1).

اين گفتار، گزيده‏اي از داستان نسبتا مفصلي است، که براي رعايت اختصار به اين صورت نقل شد.

ما درباره اين حديث سخن نمي‏گوييم؛ ولي شايسته است نيروي دريايي کشورهاي بزرگ جهان با تلاش پي‏گير از وجود چنين جزيره که «مسيح دجال» در آن جا گرفته و در بند است تحقيق کنند . خواه چنين جزيره‏اي وجود داشته باشد يا نه، ولي مي‏دانيم پيامبر عظيم الشأن اسلام که خدا درباره او مي‏فرمايد:

(و علمک ما لم تکن تعلم و کان فضل الله عليک عظيما) (سوره نساء / 113) .

«آنچه را که تو نمي‏دانستي به تو بياموخت، همانا فضل خدا درباره تو بزرگ است» ، هرگز براي جلب نظر مردم، به گفتار يک مسيحي تازه مسلمان، استشهاد نمي‏کند و او را به داوري نمي‏طلبد. ولي چه مي‏توان کرد...

بنابراين، تعجب نخواهيد کرد وقتي بدانيد داستان خلقت آدم و حوا، در تفسير طبري، کپيه تورات محرف است. و قهرمان اين نوع تفسيرها، وهب بن منبه مي‏باشد.

همچنين است وضع و حال داستان‏هاي ديگري که ريشه‏هاي اسرائيلي و مسيحي دارند.

پي‏نوشت‏ها:

.1 مانند حديث غدير، و حديث منزلت که در کتابهاي کلامي به طور گسترده پيرامون سند و دلالت آن‏ها بحث شده است.

.2 تاريخ طبري، ج 3، ص .218

3 و .4 تاريخ طبري، ج 3، ص .220

.5 يا معشر الانصار، املکوا عليکم امرکم، فان الناس في فيئکم و في ظلکم، انتم اهل العز و الثروة و اولو العدد و المنعة... تاريخ طبري، ج 3، ص .220

.6 سوره آل عمران، آيه .144

.7 طبقات ابن سعد، ج 3، ص .468

.8 اشعري در ابانه، ص 18، مي‏گويد: «و ان له يدين بلا کيف، کما قال بل يداه مبسوطتان» . اين سخن را در «وجه» و «عين» نيز تکرار مي‏کند.

.9 مانند کعب الاحبار.

.10 مانند وهب بن منبه.

.11 اين جمله، شعار خوارج در طول مبارزه‏هاي خود با امام بود، و به گونه‏اي متخذ از آيات قرآن که مي‏فرمايد: (ان الحکم الا لله) انعام، 57 و يوسف، 40 و 67، مي‏باشد.

.12 نهج البلاغه، خطبه .35

.13 نوع احاديث پيامبر، مربوط به دوران هجرت او است و اختناق در مکه مانع از تبليغ بود .

.14 درايه شهيد ثاني، ص .17 مي‏گويد: «صح من الاحاديث سبعمائة الف و کسر» .

.15 حياة محمد صلي الله عليه و آله و سلم، ص .49

.16 سنن ترمذي، ج 5، ص 34، حديث .2657

.17 نامه‏ها و اسناد تاريخي و مواثيق آنحضرت اخيرا در دو کتاب گردآوري شده است:

1 ـ الوثائق السياسية، 2 ـ مکاتيب الرسول.

.18 صحيح بخاري، ج 1، باب کتابة الحديث، ص .30

19 و .20 صحيح بخاري، ج 1، باب کتابة العلم، ص .30

.21 مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص .12

.22 خطيب، در کتاب «تقييد العلم» ، در صفحات 48 ـ 29، گفتار آنان را نقل کرده است.

.23 تقييد العلم، ص .49

.24 تاريخ طبري، ط اعلمي، ج 3، ص .273

.25 طبقات ابن سعد، ج 9، ص 7، ط بيروت، کنز العمال، ج 10، ص 393، شماره .29482

.26 کنزل العمال، ج 1، ص 292، شماره .29479

.27 تقييد العلم، ص .52

.28 تقييد العلم، ص .57

.29 سوره حج، آيه .46 و آيات ديگر.

.30 کنز العمال، ج 10، ص 295، شماره .29490

.31 کنز العمال، ج 10، ص 291، شماره .29473

.32 فرقة السلفية، ص 14، به نقل از مسند احمد.

.33 تلخيص المستدرک، حاکم، در حاشيه مستدرک، ج 1، ص .104

.34 مستدرک حاکم، ج 1، ص 102 و .104

.35 مسند احمد، ج 3، ص 12 ـ .13 سنن درمي، ج 1، ص .119

.36 تاريخ الخلفاء، ص .115

.37 احاديث امام که به املاء پيامبر بود، در کتب حديثي پخش است و در کتاب «مکاتيب الرسول» ، ج 1، گرد آمده است.

.38 تاريخ الخلفاء سيوطي .261

.39 ابو هريره، (تأليف شرف الدين عاملي) . شيخ المضيره، (تأليف ابوريه مصري) . اضواء علي السنة المحمدية، (تأليف ابوريه) . الغدير، جلد ششم، ص 208 ـ .378

.40 الغدير، ج 6، ص 209 ـ .275

.41 الغدير، ج 6، ص 289 ـ .290

.42 تاريخ خطيب، ج 14، ص .184 متن عبارت او چنين است: «کتبنا عن الکذابين و سجرنا به التنور و اخرجنا به خبزا نضيجا» .

.43 ارشاد الساري، ج 1، ص .33

.44 تاريخ بغداد، ج 2، ص .98

.45 الغدير، ج 6، ص 275، به نقل از «التذکار قرطبي» ص .155

.46 تاريخ بغداد، ج 2، ص .289 و نيز کتاب‏هايي که به عنوان مناقب براي ائمه چهارگانه اهل سنت، نوشته شده است.

.47 کنز العمال، ج 10، ص 281، به شماره .29448 اصابه، ج 1، ص .1801

.48 الموضوعات، ص 37، ط مدينه. تهذيب التهذيب، ج 3، ص .19 امالي مرتضي، ج 1، ص .128

.49 مقدمه ابن خلدون، ص .439

.50 المنار، ص .545

.51 ميزان الاعتدال، ج 1، ص 594، .593

.52 اضواء علي السنة المحمدية .137

.53 آلاء الرحمان، علامه بلاغي، ص .46

.54 تذکرة الحفاظ، ج 1، ص .52 «هو من أوعية العلم و من کبار علماء اهل الکتاب و روي عنه جماعة من التابعين و له شي‏ء في صحيح البخاري و غيره» .

.55 حلية الاولياء، ج 6، ص .20 «ان الله نظر الي الارض فقال اني واطي‏ء علي بعضک فاستعلت اليه الجبال و تضعضعت له الصخرة فشکر لها ذلک فوضع عليها قدمه فقال هذا مقامي و محشر خلقي و هذه جنتي و هذه ناري و هذا موضع ميزاني و انا ديان الدين» .

.56 «ان الله قسم کلامه و رؤيته بين موسي و محمد (ص)» . شرح نهج البلاغة حديدي، ج 3 ص .237

.57 تاريخ طبري، ج 1، ص 44، ط اعلمي. دنباله حديث را در آنجا مطالعه فرماييد.

.58 تفسير ابن کثير، ج 4، ص 475، طبع دار احياء الکتب العربية.

.59 همان مدرک. و منتخب کنز العمال، ج 6، ص .101

.60 تفسير ابن کثير، ج 4، ص .17 (تفسير اينکه ذبيح کيست آيا اسماعيل است يا اسحاق؟) .

.61 حلية الاولياء، ج 5، ص .389

.62 همان مدرک.

.63 مروج الذهب، ج 2، .339

.64 همان مدرک.

.65 مروج الذهب، ج 3، ص .340

.66 سنن دارمي، ج 1، ص .5

.67 حلية الاولياء، ج 6، ص .25

.68 سنن ترمذي، ج 4، کتاب فتن، ص 503، به شماره .2226

.69 سنن ابو داود، ج 4، ص .211

.70 کنز العمال، ج 6، ص .88

.71 حلية الاولياء، ج 5، ص .364 و ج 6، ص .48 تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 52، الاصابة، ج 1، ص 186، الکامل، ج 3، ص 177، النجوم الزاهرة، ج 1، ص .9 و شرح ابن ابي الحديد، ج 3، ص 54، و ج 4، ص 177، 147، 77، و ج 8، ص 156، و ج 10، ص 22، و ج 12، ص 193، 191، 181، و ج 18، ص .36

.72 تذکرة الحفاظ ج 1، ص 100 ـ .101

.73 کشف الظنون، ج 2، ص 223، ماده قصص.

.74 صحيح بخاري، باب اعتصام به کتاب و سنت، ج 9، ص .111

.75 مسند احمد، ج 3، ص .46

.76 صحيح بخاري، ج 4، «بدء الخلق، باب قول الله» ، «و اذکر في الکتاب مريم» ص .164 مسند احمد، ج 2، ص .523

.77 صحيح مسلم، ج 8، باب «دجال» ، ص 205 ـ .203 در کتاب‏هاي حديثي اين نوع احاديث فراوان است.

.78 کامل ابن اثير، ج 5، ص 294، و رخدادهاي سال .240

.79 فهرست ابن النديم، ص .303

.80 عصر المأمون، احمد فريد رفاعي، ص 370 با تلخيص.

.81 اصول المنطق و الکلام جلال الدين سيوطي، ص 7 و .8

.82 مروج الذهب، ج 3، ص .325

.83 نهضت ترجمه، به نقل از البخلاء جاحظ، قاهره، دار المعارف، ص .109

.84 به تاريخ طبري، ج 7، ص 198، ط اعلمي، مراجعه شود.

.85 در علم اصول فقه، اوايل مباحث عقليه، بحثي است به نام «التزام قلبي به احکام خدا» و اين که آيا چنين التزامي لازم است، يا تنها عمل به احکام کافي است، هر چند در قلب به آن ملتزم نباشيم. آيه ياد شده، مي‏تواند دليل روشني بر لزوم آن باشد.

.86 سيره ابن هشام، ج 2، ص 316 ـ .317

.87 سوره آل عمران، آيه .159

.88 صحيح بخاري، کتاب علم، باب کتابة العلم، ج 1، ص .30

.89 مصدر پيش ج.

.90 النص و الاجتهاد، ص 20 ـ .21

.91 سوره انفال، آيه .41


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:جمعه بیست و سوم شهریور 1386

ارزش کتابت و ضبط از ديدگاه قرآن
قرآن مجيد، با اصرار کم نظيري دستور مي‏دهد که مشخصات ديون، وسيله نويسنده عادلي نوشته شود، و از نوشتن ريز و درشت خسته نشوند: (يا ايها الذين آمنوا اذا تداينتم بدين الي اجل مسمي فاکتبوه و ليکتب بينکم کاتب بالعدل و لا يأب کاتب ان يکتب کما علمه الله فليکتب و ليملل الذي عليه الحق... و لا تسأموا ان تکتبوه صغيرا او کبيرا الي اجله) (سوره بقره / 282) .

«اي افراد با ايمان، هر گاه به يکديگر وامي به مدت معيني داديد، بنويسيد، و حتما کاتب عادلي ميان شما، آن را بنويسد، و نويسنده از نوشتن ابا نورزد، آنچنان که خدا تعليم کرده است. و آن کس که بدهکار است، املاء کند، هرگز از نوشتن وام کوچک و بزرگ به مدت مشخص، خسته نشويد» .

جايي که نوشتن درهم و دينار، تا اين حد از اهميت برخوردار باشد و اين همه تاکيد درباره آن به عمل آيد، آيا سخنان پيامبر گرامي، ـ نعوذ بالله ـ به اندازه درهم و دينار ارزش ندارد. شگفتا، کساني که پس از درگذشت پيامبر، از تدوين احاديث رسالت جلوگيري کردند، براي گفتار پيامبر ارزشي به مقدار يک کالا قائل نبودند!

شکي نيست که علم و دانش، فرار و گريزپا است و کتابت و تحرير، مايه ثبات و بقاء آنست . از زمان ديرينه گفته‏اند: «العلم صيد و الکتابة قيد، قيدوه بالکتابة» . اسلامي که به دانش، آن همه اهميت داده است، چطور مي‏تواند تالي تلو قرآن را ناديده بگيرد و از تدوين آن بلکه از مذاکره و آموزش آن جلوگيري کند.

رسول گرامي، اسناد فراواني براي سران قبائل نوشته است که صورت بخش اعظم آن‏ها، در کتابهاي تاريخ و حديث و سيره محفوظ است. اگر تدوين و کتابت حديث ممنوع بود، چرا در حال حيات خود، دست به نوشتن اين آثار زد و وسيله بقاء آثار خود را فراهم آورد. (1)

احاديثي از پيامبر در ضبط حديث
محدثاني مانند بخاري، ترمذي، ابو داوود، احمد و دارمي، احاديثي از پيامبر گرامي نقل کرده‏اند که همگي حاکي از اجازه وي به ظبط احاديث است و ما بخشي از اين احاديث را در کتاب «بحوث في الملل و النحل» از مدارک ياد شده نقل کرده‏ايم، و خطيب بغدادي، همه را در کتاب «تقييد العلم» آورده است.

نقل همه آن‏ها در اينجا مايه گستردگي سخن مي‏باشد، ما فقط به نقل آنچه بخاري که اصح صحاح به شمار مي‏رود، در اين مورد آورده است، اکتفاء مي‏ورزيم:

1 ـ ابو هريره مي‏گويد: در سالي که پيامبر اسلام، مکه را فتح کرد، قبيله خزاعه، به عنوان انتقام، مردي از بني ليث را کشتند، خبر به پيامبر رسيد، بر مرکب خود سوار شد و خطبه‏اي ايراد فرمود (خطبه را يادآور مي‏شود)، آنگاه مي‏افزايد: مردي از اهل يمن حضور رسول خدا رسيد و گفت اي پيامبر خدا، اين خطبه را براي من بنويس. پيامبر دستور داد که براي او بنويسند. (2)

2 ـ ابو هريره مي‏گويد: هيچ کس از ياران خدا، بيش از من از پيامبر نقل حديث نمي‏کند، جز عبد الله بن عمر. زيرا او حديث را مي‏نوشت و من نمي‏نوشتم. (1)

3 ـ ابن عباس مي‏گويد: وقتي بيماري پيامبر شدت يافت، فرمود: «کاغذي بياوريد تا چيزي بنويسم که پس از من گمراه نشويد» . عمر گفت: بيماري بر او غلبه کرده، کتاب خدا نزد ما است، براي ما کافي است. حاضران در مجلس، در آوردن و نياوردن کاغذ، اختلاف نظر پيدا کردند؛ وقتي پيامبر، اختلاف آنان را مشاهده کرد، فرمود: «برخيزيد برويد، نزد من نزاع نکنيد» . ابن عباس مي‏گفت: مصيبت بزرگ روزي بود که ميان پيامبر و نگارش نامه، ممانعت کردند (2).

اين متون سه گانه را که از صحيح بخاري گرفته و نقل کرديم، به روشني مي‏رساند که ضبط حديث نبوي امر مکروهي نبود، وگرنه پيامبر، امر به ضبط خطبه نمي‏کرد، و دستور به نوشتن نامه تاريخي خود نمي‏داد، و عبد الله بن عمر، با نهي پيامبر، دست به نگارش حديث نمي‏زد .

افسانه نهي از تدوين حديث
در برابر چنين دلائل روشني بر لزوم ضبط حديث نبوي، امام حنابله از رسول گرامي نقل مي‏کند که پيامبر فرمود: «لا تکتبوا عني و من کتب عني غير القرآن فليمحه» (3).

«از من چيزي ننويسيد، و هر کس هر چه جز قرآن، نگاشته است نابود کند» .

در مسأله بازداري از تدوين حديث به اين مقدار اکتفاء نشده است، بلکه از شخصيتهايي مانند : ابو سعيد خدري، ابو موسي اشعري، عبد الله بن مسعود، ابو هريره و عبد الله بن عباس، عبد الله بن عروة، عمر بن عبد العزيز، و مغيرة بن ابراهيم، سخناني نقل شده که همگي حاکي از آنست که آنان با جمع آوري احاديث مخالف بودند.

ولي انسان در حيرت است که اگر تدوين حديث نبوي، ممنوع و يا مکروه بود و سيره سلف بر ترک آن بود، پس چرا در نيمه قرن دوم، نهضت عظيم و بيسابقه‏اي براي نقل و نشر و نگارش حديث نبوي پديد آمد، چرا نهي رسول خدا ناديده گرفته شد؟

اگر بر ما لازم است از سلف صالح پيروي کنيم، پس لازم است برخيزيم، تمام صحاح و مسانيد را آتش بزنيم، و اثري از گفتار رسول گرامي باقي نگذاريم، همچنانکه خليفه دوم اين کار را ـ به نحوي که مي‏آيد ـ انجام داد.

ب ـ تاريخ منع تدوين حديث
قهرمان نهي از کتابت، خليفه دوم است، سخناني که از او نقل خواهيم کرد، حاکي از آن است که هرگز از پيامبر در اين مورد، نهي و منعي نرسيده بود و خليفه، روي يک رشته اجتهاد و مصلحت انديشي‏هاي شخصي، کتابت و نقل حديث را ممنوع کرد. اينک برخي از گفتار و رفتارهاي او:

1 ـ عروة بن زبير مي‏گويد: عمر بن خطاب، خواست سنن پيامبر بنويسد، در اين مورد با ياران پيامبر مشورت کرد، آنان کتابت آن را تصويب کردند. (1) ولي خليفه، پيوسته در حال ترديد و طلب خير از خدا بود که ناگهان به خاطرش آمد، پيروان شرايع پيشين، از پيامبران خود، چيزهايي را نوشتند و بر آن‏ها روي آوردند، و در نتيجه کتاب خدا را ترک کردند. (پس گفت) : به خدا سوگند، من هرگز کتاب خدا را با چيزي نمي‏پوشانم . (1)

2 ـ طبري، در تاريخ خود يادآور است که هر موقع عمر بن خطاب کسي را براي اداره امور به نقطه‏اي اعزام مي‏کرد، سفارش مي‏کرد که از محمد، کمتر سخن نقل کنيد، و من همکار شما هستم (2).

3 ـ ابن سعد، در طبقات خود نقل مي‏کند، وقتي عمر، «قرظة بن کعب» را به نقطه‏اي اعزام مي‏کرد، تا چند ميلي مدينه به مشايعت او رفت و يادآور شد، علت مشايعت اين است که ترا تذکر دهم تا از محمد کمتر روايت کنند. (3)

4 ـ ابوذر و عبد الله بن مسعود و ابو درداء، سرگرم نقل حديث از پيامبر بودند، عمر آنان را مورد مؤاخذه قرار داد، و گفت، اين چيست که پيوسته از محمد حديث پخش مي‏کنيد. (4)

5 ـ به خليفه گزارش دادند که در دست مردم يک رشته کتابها است (که در آن‏ها سنن و احاديث رسول گرامي ضبط شده است) . او از مردم خواست که همه را بياورند تا وي درباره آن‏ها نظر دهد. هر کس نوشته‏اي داشت آورد، به گمان اينکه او مي‏نگرد و مي‏خواند و اختلاف آن‏ها را رفع مي‏کند. وقتي نزد او آوردند، همه را با آتش سوزانيد. آنگاه گفت آرزويي است مانند آرزوي اهل کتاب. (5)

سخنان ياد شده، حاکي است که بازداري در تدوين و نشر حديث نبوي، نظريه‏اي بود که پس از درگذشت رسول گرامي پديد آمد. هرگز پيامبر خدا، امت خود را از نوشتن حديث خود که تالي تلو قرآن است، باز نداشته بود، و فکر «حسبنا کتاب الله» و چيزي مشابه آن، چنين سوک نامه‏اي را پديد آورده است.

ج ـ فلسفه منع تدوين حديث
خطيب بغدادي که گسترده‏تر از همه، پيرامون اين موضوع سخن گفته است، به يک رشته فلسفه تراشي، دست زده که ريشه آن‏ها در سخنان خليفه و ديگران نيز به چشم مي‏خورد. مانند:

1 ـ نهي به خاطر اين بود که مردم از تلاوت قرآن باز نمانند.

2 ـ نهي به خاطر اين بود که حديث، به وحي الهي، مخلوط نشود، زيرا در آن عصر، عالم و دانشمند کم بود که وحي را از حديث جدا سازد، و بيم آن مي‏رفت که حديث در قرآن‏ها راه يابد.

3 ـ نهي مربوط به نگارش احاديث پيشينيان بود، تا مشابهي براي قرآن نباشد.

چنين پوزشهاي نا استواري در سخنان خطيب (1) و ديگران، همگي از قبيل علل پس از وقوع است و مرور زمان بي‏پايگي اين فلسفه تراشي‏ها را ثابت کرد.

چون، اولا اشتغال به حديث، مايه گرايش به قرآن است نه اعراض از آن. زيرا گفتار و رفتار پيامبر، رافع مبهمات قرآن، و بيانگر مجملات آن است، سخنان پيامبر، روح ايمان و تقوي را در انسان زنده مي‏سازد و براي مرد متقي، چيزي گواراتر از قرآن نيست. از اين روي، وقتي نهضت نگارش حديث آغاز گرديد، هرگز مسلمانان از قرآن اعراض نکردند.

ثانيا اگر گرايش به حديث، مانع از اشتغال به قرآن باشد، بايد مسلمانان گرد هيچ دانشي مانند علم رياضي، طبيعي، انساني و... نروند و هميشه در درياي جهل و ناداني غوطه‏ور باشند .

زيرا اشتغال به علوم، مانع از اشتغال به قرآن مي‏گردد، در حالي که قرآن، همه را دعوت به مطالعه در کتاب آفرينش مي‏کند، و مي‏فرمايد: (قل انظروا ما ذا في السماوات و لارض) (سوره يونس / 101) «بگو بنگريد، در آسمانها و زمين چه خبر است» .

اگر انديشه ياد شده، صحيح باشد، بايد سير در زمين و مطالعه حال گذشتگان که مايه عبرت است، ممنوع باشد، در حالي که قرآن بر آن تاکيد خاصي دارد. (1)

بدتر از آن، اينکه بگوييم، فلسفه باز داري از کتابت حديث، بيم از اختلاط قرآن به حديث بود. اين پوزش، از قبيل «عذر بدتر از گناه» است و معني و مفاد آن، انکار اعجاز قرآن و تمايز ذاتي آن از سخنان بشري است، در حالي که عرب جاهلي، تا چه رسد به مسلمانان تربيت يافته در مکتب پيامبر، تمايز جوهري قرآن را از غير آن به روشني درک مي‏کردند و از شنيدن آيات، آنچنان لذت مي‏بردند که مدتها محو و مست جذبه و شيريني آن بودند، اين حالت در شنيدن هيچ سخني از سخنان بشر، حتي پيامبر گرامي، به آنان دست نمي‏داد.

منع کتابت، فلسفه سياسي داشت
بدعتي که پس از رسول خدا (ص) به عنوان منع تدوين و نشر حديث پيامبر پي ريزي گرديد، پس از درگذشت دو خليفه نخست نيز، به صورت محدودي تعقيب شد. در عصر عثمان، تنها به رواياتي اجازه نشر داده شد که در زمان دو خليفه اول شنيده شده بود (1). معاويه نيز، به نشر احاديثي اجازه مي‏داد که در عصر خليفه دوم شنيده شده بود. (2)

عبيد الله بن زياد، زيد بن ارقم (صحابه پيامبر) را از مذاکره حديث نبوي جلوگيري مي‏کرد (3). سرانجام، اين بدعت تا عصر عمر بن عبد العزيز، نشانه تقدس و احترام به قرآن شناخته شد . نويسندگان حديث، مجبور به ترک کتابت مي‏شدند. برخي جسارت را به پايه‏اي مي‏رساندند که پيامبر را بشري قلمداد مي‏کردند که گاهي گفتارش دستخوش خشم مي‏گردد (و از حالت عادي بيرون مي‏رود و سخناني مي‏گويد) (4). قدرت منع به حدي بود که ابوبکر، پانصد حديث، از پيامبر نوشته بود، همه را سوزاند (5) و عمر در خلافت خود بخشنامه کرد: «ان من کتب حديثا فليمحه» (6).

اکنون سئوال مي‏شود:

اگر آنچه که خطيب و ديگران گفته‏اند فلسفه تراشي است و فلسفه واقعي آن نبوده است، پس هدف از منع تدوين و مذاکره حديث چه بوده است؟

ما در پاسخ اين پرسش يک جواب اجمالي داريم که تحليل آن را به عهده خواننده محترم واگذار مي‏کنيم و آن اينکه انگيزه منع تدوين حديث با انگيزه منع نگارش وصيت پيامبر (ص)، در آخرين لحظات زندگي پيامبر، يکي بود، اگر فلسفه اين منع، براي اهل تحقيق روشن است، فلسفه آن بخش نامه‏ها نيز روشن مي‏باشد.

حاضران مجلس پيامبر، احساس کردند که هدف نگارش، چيزي است که مربوط به خلافت و وصايت مي‏باشد و ممکن است در آن نامه، کسي براي خلافت تعيين شود و اين، با آن انگيزه شخصي شورائي بودن خلافت، سازگار نخواهد بود، از اين جهت مساله «حسبنا کتاب الله» را پيش کشيدند و از نگارش نامه، جلوگيري کردند. همين نکته در نقل احاديث رسول خدا نيز وجود داشت، نقل احاديثي که در آن فضائل اهل بيت، و وصايت بزرگ آن خاندان وارد شده بود، با خلافت شورائي که شالوده خلافت خلفاء را تشکيل مي‏داد، سازگار نبود. از اين جهت با يک رشته ظاهر سازي و تقدس مآبي از تدوين و نشر بزرگترين گنجينه معنوي جلوگيري شد و جهان اسلام را از آنچه که درباره اصول و فروع از پيامبر بزرگوار وارد شده بود محروم ساختند.

در اين جا هدف ديگري نيز در کار بود، زيرا در ميان ياران رسول خدا، امام علي ـ عليه السلام ـ ملتزم به ضبط احاديث پيامبر بود. مقام و موقعيت او نسبت به پيامبر در کلام خود او آمده است. آنجا که مي‏گويد: «اني اذا کنت سألته انبأني، و اذا سکت ابتدأني (1). هر گاه مي‏پرسيدم، مرا آگاه مي‏ساخت و هر موقع خاموش مي‏شدم، او آغاز به سخن مي‏کرد» . او نخستين کسي بود که امالي پيامبر را ضبط کرد، و نامه‏هاي او را تدوين فرمود. و به دليل همين احاطه به سخنان پيامبر، او مرجع بزرگ در حل مشکلات پس از پيامبر بود.

منع از تدوين حديث پيامبر، يک نوع بي‏اعتنايي به نوشته‏هاي امام تلقي مي‏شد و در عصر اموي هدف از وضع حديث «لا تکتبوا عني سوي القرآن و من کتب فليمحه غير از قرآن از من چيزي ننويسيد و هر کس هر چه نوشته است محو کند» ، محو آثار علوي بود که در ميان فرزندانش دست به دست مي‏گشت و با محتويات آن بر بسياري از احکام، استدلال مي‏شد.

هم اکنون قسمتي از احاديث امام که پيامبر (ص) املاء فرموده و علي ـ عليه السلام ـ نوشته، در کتب حديثي شيعه موجود است. (1)

نقض بخش نامه
مرور زمان ثابت کرد که منع از تدوين آثار رسالت، به قيمت نابودي حديث و در حقيقت احکام دين تمام مي‏شد، از اين جهت عمر بن عبد العزيز، به «ابي بکر بن حزم» ، فقيه مدينه نوشت : به حديث پيامبر بنگر و آن را بنويس. زيرا من از فرسودگي دانش و رفتن دانشمندان خائفم؛ جز احاديث پيامبر، حديث کسي را نپذير. در دانش (حديث) تحقيق کنيد و بنشينيد تا ناآگاهان را آگاه سازيد، علم نابود نمي‏شود مگر اينکه حالت خفاء و سري به خود بگيرد.

با اين اصرار، باز نهضت چشم گيري براي تدوين حديث، شکل نگرفت، جز اينکه برخي به نوشتن چند دفتر آن هم به صورت نا منظم دست زدند. وقتي دولت اموي سقوط کرد، و عباسي‏ها زمام امور را به دست گرفتند، در سال 143، دوران خلافت منصور، نهضتي عظيم براي تدوين و نشر حديث، پي‏ريزي گرديد و افرادي مانند «ابن جريج» ، در مکه و «مالک» ، در مدينه، و «اوزاعي» ، در شام و «ابن ابي عروه» ، و «حماد بن سلمه» ، در بصره و «معمر» در يمن و «سفيان ثوري» ، در کوفه، پديد آمدند، و در کنار آنان، «ابن اسحاق» ، به نگارش «مغازي» دست يازيد و «ابو حنيفه» ، به تأليف فقه، پرداخت. پيش از اين زمان، پيشوايان، از حفظ، سخن مي‏گفتند و يا از ذخائر نامنظم و نامرتب، نقل مي‏کردند. (1)

ما در عين ستايش اين عمل، به حکم اينکه «جلو ضرر را از هر کجا بگيري نفع است» ، يادآور مي‏شويم، هرگز با اين اقدام، پيامدهاي نامطلوب بخش نامه، از بين نرفت، و حديث نبوي، سرنوشت بسيار دردآوري پيدا کرد که اکنون پيرامون آن بحث مي‏کنيم.

نتائج ناگوار منع تدوين حديث
با تاريخ منع تدوين حديث نبوي، و همچنين با تاريخ شکسته شدن منع قانوني آن، و شکوفايي مجدد بازار حديث، آشنا شديم. آنچه مهم است، آشنايي با نتائج ناگوار اين بازداري است که منجر به پيدايش مذاهب فراواني درباره اصول و عقائد، و تفسير و تاريخ و فضائل و مناقب، گرديد. تصوير نيم رخي روشن، از تراژدي، در گرو نگارش رساله مستقلي است که با هدف ما چندان سازگار نيست؛ از اين جهت به صورت فشرده و گذرا، اين بحث را به پايان مي‏رسانيم . کساني که بخواهند در اين موضوع به صورت گسترده مطالعه کنند، لازم است به کتابهايي که در زير نام مي‏بريم مراجعه کنند. (2)

الف ـ نابودي جوامع نخستين حديثي
نخستين خسارتي که از رهگذر منع تدوين حديث، متوجه جامعه مسلمين گرديد، نابودي جوامع اوليه حديث بود که به وسيله ياران رسول گرامي نوشته شده بود و همگي به وسيله خليفه دوم، طعمه آتش گرديد. تاريخ، هر چند اسامي همه نويسندگان آن‏ها را معين نکرده، و اگر هم معين کرده ما از آن اطلاع نداريم، ولي چون هنوز معنويت و تربيت پيامبر، سايه افکن بود، و علائق دنيوي، دامنگير صحابه رسول خدا نشده بود، قطعا نويسندگان احاديث، با اخلاص کاملي، دست به ضبط سخنان پيامبر زده بودند و همه را از خود پيامبر و يا به وسيله يک شخص، از آن حضرت شنيده بودند. اضاعه اين همه اسناد و دلائل هدايت را، جز خسارت، نمي‏توان چيز ديگري ناميد.

ب ـ بازداري ديگران از اقدام به ضبط
زمزمه منع تدوين حديث نبوي، پس از درگذشت پيامبر (ص) آغاز گرديد، و در عصر خليفه دوم به صورت بخش نامه درآمد. اين کار سبب شد، آن گروه از صحابه که در پرتو حافظه‏هاي قوي، سخنان وحي گونه پيامبر را به خاطر داشتند، همه را به دست فراموشي بسپارند و با مرگ خود، آن‏ها را به ديار فنا ببرند؛ زيرا ترويج و تشويق به آن، مايه تکامل، و منع و بازداري، مايه افول و خاموشي چراغ علم و دانش است.

ج ـ ترک مذاکره احاديث
در اثر بخش نامه خليفه، حديث نبوي متجاوز از يک قرن و ربع، مورد مذاکره قرار نگرفت. زيرا خليفه دوم، اصرار بر کاستن نقل حديث از پيامبر داشت، و خليفه سوم و معاويه، بر احاديثي صحه مي‏نهادند که در عصر دو خليفه نخست، مجاز و حالت قانوني پيدا کرده بود، اين گونه بي اعتنائي به حديث، در اين مدت، مايه فراموشي بسياري از احاديث، و يا پيدايش کاستي و فزوني در آن‏ها گرديد که خود کمتر از فراموشي نيست.

د ـ زمينه ساز وضع آشفته بازار حديث
روزي که محدثان اسلامي، گويا به تشويق منصور، دست به نگارش حديث زدند، به تصريح سيوطي، جز يک رشته دفاتر نامنظم، چيزي در اختيار محدثان نبود، عشق و علاقه حکومت و مردم به شنيدن آثار رسالت، سبب شد که رندان دنيا پرست از طريق جعل و وضع حديث، براي خود مقام و موقعيتي کسب کنند و بر کرسي مقدس استادي حديث تکيه زده و گروهي را دور خود گردآورند . اگر آن جوامع نخستين در دست بود، و احاديث رسول گرامي پيوسته دست به دست مي‏گشت، ديگر شيادان، از آب گل آلود، موفق به صيد ماهي نمي‏شدند، ولي متأسفانه آشفتگي بازار حديث، مايه عظمت و موجب موفقيت آنان گرديد.

کتب رجال، کذابان و وضاعاني را معرفي مي‏کند که براي دست يابي به مقام و منصب، يا ثروت و مال، و يا اعمال تعصب و لجاجت بر ضد گروهي، دست به وضع حديث زدند. تنها علامه اميني (1) ، اسامي هفت صد نفر را به ترتيب حروف الفبا، در کتاب «الغدير» ، گرد آورده است، و اگر اين کار مجددا به صورت گروهي انجام گيرد، آمار وضاعان، از اين هم تجاوز مي‏کند.

انسان، در آغاز کار تصور مي‏کند که واضعان حديث، به جعل يک و دو حديث اکتفا مي‏ورزيدند و دست از شيطنت بر مي‏داشتند، در حالي که جريان بر خلاف اين انديشه ابتدائي است. آنان در ارتکاب اين گناه، بر يکديگر سبقت مي‏جستند، و هزاران دروغ، از لسان پيامبر گرامي (ص) نقل مي‏کردند. کافي است بدانيم:

1 ـ عثمان بن مقسم، سازنده بيست و پنج هزار حديث بود.

2 ـ صالح بن احمد قيراطي، به ده هزار حديث دست درازي کرد.

3 ـ تنها موضوعات و مقلوبات چهل تن از وضاعان که اسامي آنان در تاريخ آمده است به 684/408 هزار حديث مي‏رسد. (1) تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. در اين صورت ديگر از گفتار يحيي بن معين، راوي شناس معروف، در شگفت نخواهي بود، آنجا که مي‏گويد: «از کذابان، آن قدر حديث نوشتيم که تنور را به وسيله همان نوشته‏ها روشن و داغ کرديم تا آنجا که توانستيم نان بپزيم» (2).

و يا بخاري مي‏گويد: «من دويست هزار حديث غير صحيح را حفظ هستم» (3).

ه ـ صالحان و جعل حديث
شگفتي اين جا است که برخي از صالحان و زاهدان و معروفان به تقوي و پرهيزکاري، به عنوان يک عمل عبادي، دست به وضع احاديث مي‏زدند تا از اين طريق، مردم را به تلاوت قرآن و انجام يک رشته اعمال خير، راغب سازند. يک قسمت از اين روايات جعلي، مربوط به فضائل سور است که تفاسير را پر کرده است.

«يحيي بن سعيد قطان» ، از رجال معروف اهل سنت، مي‏گويد: چيزي در ميان صالحان رايج‏تر از دروغ نديدم (4).

قرطبي، در اين مورد سخن جالبي دارد، وي مي‏گويد: گروهي، وضع حديث را وظيفه ديني انديشيده تا از اين طريق مردم را به کارهاي نيک دعوت کنند، مانند ابو عصمت مروزي، و محمد عکاشه کرماني، و احمد بن عبد الله جويباري. مثلا به ابو عصمت گفتند: اين همه احاديث را پيرامون فضائل سور قرآن چگونه از «عکرمه» از ابن عباس، نقل مي‏کني؟ وي در پاسخ گفت: من ديدم مردم از قرآن روي بر گردانيده‏اند و به فقه ابي حنيفه و مغازي ابن اسحاق، روي آورده‏اند، از باب وظيفه، به وضع حديث، پيرامون اين سوره‏ها دست زدم (1).

و ـ وضع حديث درباره خلفاء و پيشوايان
مشکل ديگر در اين باره، احاديث فضائل است که کتابهاي حديث و سيره و تاريخ را پر کرده است. تو گويي، پيامبر براي تجليل شخصيتهايي آمده که بعدها ديده به جهان خواهند گشود و پست‏هاي سياسي و مذهبي را اشغال خواهند کرد. هر فرقه‏اي براي پيشواي خود دست به جعل حديث زده، و کمتر شخصيت سياسي و مذهبي است که براي او فضيلتي از پيامبر نقل نکرده باشند .

کتابهاي مناقب و تراجم، رواياتي درباره فضائل ائمه چهارگانه اهل سنت، ابو حنيفه و شافعي و مالک و احمد بن حنبل، نقل کرده‏اند و تنها مراجعه به تاريخ بغداد، در ترجمه ابو حنيفه، در اين مورد کافي است (2). گروهي که دستشان از وضع حديث کوتاه بود، و موقعيت آن چناني نداشتند تا در شمار بازي گران حديث در آيند، به فکر نقل خواب ـ در حجمي گسترده ـ افتادند. و ناقلان رؤياهايي در مورد شخصيتها شدند.

ز ـ پي ريزي مذاهب در بازار آشفته حديث
بازار آشفته حديث که متجاوز از يک قرن و ربع در گردونه منع تدوين و مذاکره بود، آنگاه که به دست افراد فرصت طلب و دنيا خواه و گاهي، زاهدان و صالحان نادان افتاد، آنچنان آشفتگي در معارف و مسائل مربوط به اصول، عقائد، تفسير، تاريخ، و مناقب و فضائل پديد آورد که همه اصحاب مذاهب، براي عقايد و اصول آراء خود، مدارکي از حديث پيامبر به دست آوردند. زير بناي عقائد تمام فرق اسلامي را احاديثي تشکيل مي‏دهد که محدثان، آن‏ها را در کتابهاي خود آورده‏اند.

آيا با اين وضع، مي‏توان شک کرد که باز داري از تدوين حديث پيامبر، زمينه ساز پيدايش مذاهب مختلف اسلامي، در قلمروهاي عقائد و تفسير و فقه، بوده است؟

عامل چهارم:
احبار يهود و راهبان مسيحيان يا قهرمانان ميدان اساطير
منع و جلوگيري از نگارش و انتشار حديث نبوي، خسارات زيادي در جامعه اسلامي پديد آورد، و از خسارتهاي بارز آن، اين بود که به علماء يهود و نصاري که در سلک مسلمانان در آمده بودند، فرصت داد که اساطير و افسانه‏ها را به عنوان سخنان پيامبران پيشين در ميان مسلمانان منتشر سازند، مضامين عهد عتيق و جديد را که وسيله گروهي از علماء دين فروش، تحريف و نسخ شده بود، به صورت وحي الهي که بر قلوب پيامبران پيشين نازل شده است، در اختيار پير و برناي جهان اسلام قرار دهند، و در نتيجه، يک رشته عقائد و اصول که ارتباطي به اسلام نداشت، پي ريزي شد و کلام الهي و قصص قرآن و حالات پيامبران از طريق اين گروه تفسير گرديد.

حس کنجکاوي انسان، هرگز ساکت و آرام نمي‏نشيند و پيوسته انسان را به کشف مجهولات، تحريک مي‏کند. هر گاه حس ياد شده، از طريق صحيح اشباع گردد، نتايج درخشنده‏اي به بار مي‏آورد و در غير اين صورت به افسانه‏ها، روي مي‏آورد، و با چنين مايه‏هاي بي‏پايه، خود را راضي مي‏سازد.

آيات معارف قرآن، بي‏نياز از بيان و تفسير نيست. علاقه انسان به شناخت حالات پيامبران گذشته، از علاقه انسان به تاريخ جهان و بشر، سرچشمه مي‏گيرد. و تکامل جامعه در هر تاريخ، حکومت و ملت را با حوادث و مسائل جديدتري روبرو مي‏سازد. درست است که وظيفه امت اسلامي اين بود که پاسخ اين نيازها را در کتاب خدا و گفتار وارثان علوم او، جستجو کند، ليکن هرگاه، سنت که نقش بزرگي در رفع اين مشکلات دارد، در بند «منع» قرار گيرد و وارثان علوم پيامبر (ص) از بيان گفتار آن حضرت ممنوع باشند، طبعا خفاشان جامعه، غيبت خورشيد را مغتنم مي‏شمرند، و يکه تاز ميدان حديث و تفسير و تاريخ مي‏شوند، و حس کنجکاوي انسانها را با يک رشته اوهام، اشباع مي‏سازند.

جالب توجه است، در شرايطي که شخصيتهايي مانند ابوذر و عبد الله بن مسعود، و ابو درداء، توبيخ مي‏شوند، و به آنان گفته مي‏شود: چرا پيوسته از پيامبر، حديث منتشر مي‏کنيد، به «تميم اوسي داري» ، که عمري را در مسيحيت گذرانده بود و در سال نهم هجرت، اسلام آورد، در عصر عمر (عصر منع حديث نگاري)، اجازه داده مي‏شود که در مسجد پيامبر به داستان سرايي بپردازد. و او در اين مقام، تا پايان خلافت عمر و عثمان، باقي مي‏ماند و پس از قتل عثمان، راهي شام مي‏شود. (1)

ناگفته پيداست، در حالي که مردم تشنه شنيدن اخبار گذشتگانند، دشمنان قسم خورده اسلام، در لباس دين، آنان را با چه معارف و علومي آشنا مي‏سازند؟

روي اين اصل، مي‏بينيم از عصر خليفه دوم به بعد، احبار يهود و راهبان مسيحيان، با کسب مجوز قانوني، بدون هيچ واهمه و پروايي به صورت بيانگر تاريخ و قصص پيامبران، و ناشران معارف برگرفته از «عهدين» ، در مي‏آيند، و آنقدر به خلفاء، نزديک مي‏شوند که آنان مشکلات ديني خود را با چنين افرادي در ميان مي‏گذارند، و حکم الهي را از ايشان مي‏پرسند. در نتيجه، آنچنان چهره تاريخ و حديث را با افسانه‏هاي کهن، و پندارهاي بي‏اساس، مشوش مي‏سازند که خامه از تشريح آن عاجز و ناتوان است. تلاش‏هاي احبار در پخش اوهام، به ضميمه فعاليتهاي مرموزانه زنديقهايي مانند «عبد الکريم بن ابي العوجاء» که به هنگام اعدام، از وضع چهار هزار حديث و پخش آن در ميان احاديث اسلامي پرده برداشت (1) ، صفحاتي از تاريخ را به خود اختصاص داده است.

اين عامل، گذشته از اينکه چهره معارف و تاريخ و تفسير و حديث را پس پرده مجهولات و موضوعات زيادي مستور داشت، مايه پيدايش بسياري از مذاهب و نحله‏ها، گرديد که «قارچ» گونه در سرزمين‏هاي اسلامي روييدند، و در حقيقت، عامل چهارم (احبار و راهبان) براي پيدايش مذاهب از عامل سوم که در گذشته پيرامون آن سخن گفتيم (منع تدوين حديث)، سرچشمه گرفت.

در ميان گذشتگان، دانشمند معروف تونسي، ابن خلدون، بهتر از همه اين حقيقت را درک کرده است.

داوري ابن خلدون درباره کتب تفسير
«در کتابهاي تفسير سخنان بي سر و ته زياد است. و علت آن اين است که جامعه اسلامي در آن روز، دور از کتاب و علم بودند، و چادر نشيني و بي‏سوادي، بر آنان غالب بود و اگر به شناخت چيزي راجع به آغاز آفرينش، علل اشياء و راز هستي، علاقه پيدا مي‏کردند، از اهل کتاب مي‏پرسيدند و افرادي مانند «کعب احبار» و وهب منبه، و عبد الله بن سلام، مرجع اين پرسش‏ها بودند. از اين روي، مي‏بينيم، کتابهاي تفسير، از سخنان آنان پر است. نويسندگان تفسير، در شرح سخنان آنان راه مسامحه را در پيش گرفتند، در حالي که ريشه اين گفتار، يا تورات و يا مجعولات آنان است» (1).

در قرن چهاردهم اسلامي که مسلمانان به فريبکاري‏هاي «مستشرقان» ، پي بردند، کمي جرأت يافتند تا در مراکز علمي، پرده‏ها را بالا بزنند، بگونه‏اي که شيخ محمد عبده (م ـ 1322)، به روشني از حماد بن زيد، نقل مي‏کند که زنديقان چهار هزار حديث، جعل و در ميان مسلمانان پخش کردند. آنگاه «عبده» مي‏افزايد، اين ارقام، مربوط به مقدار اطلاع «حماد» است و گرنه تعداد احاديث مجعول، بيش از اينهاست؛ زيرا تنها «ابن ابي العوجاء، به هنگام اعدام گفت : در ميان احاديث شما، چهار هزار حديث جعل کردم که به وسيله آن، حلال را حرام و حرام را حلال کردم (2).

ابن ابي العوجاء (ربيب)، محدث معروف حماد بن سلمه بود و در خانه او بزرگ شد. وي در کتاب‏هاي «حماد» ، دخل و تصرف کرده است.

در اين مورد، کافي است بدانيم که محدثان، از «حماد بن سلمه» نقل مي‏کنند که وي از قتاده، او از «عکرمه» و او از ابن عباس، نقل مي‏کند که پيامبر، خدا را به صورت انسان امرد، با موي «مجعد» که لباس سبزي بر تن داشت، ديده است. و در حديث ديگري آمده که او را به صورت جواني امرد، فاقد هر نوع پوششي مشاهده کرده است (3).

وجود چنين احاديثي در کتابهاي «حماد» ، نتيجه دخل و تصرف ابن ابي العوجاء است که در خانه او پرورش يافته بود.

محقق معاصر، ابوريه، مي‏نويسد: آنگاه که دعوت اسلام قوي و نيرومند گرديد و بازوي آن توانا گشت، و قدرتهاي مخالف شکسته شد، مخالفان ديرينه اسلام که پيوسته سد راه انتشار آن بودند، وقتي از نبرد رويارو با آن، مأيوس گشتند، از طريق حيله و مکر، به فکر خيانت افتادند و از آنجا که قوم يهود از سر سخت‏ترين گروه‏هاي مخالف اسلام بودند، تصميم گرفتند که به اسلام تظاهر کنند ولي دين خود را در دل نگاه دارند که بتوانند حيله‏هاي مؤثري را به کار ببرند. (1)

سالوس بازي احبار و راهبان، گروهي از محدثان اسلامي را شيفته خود ساخت؛ از اين جهت در تفسير آيات قرآن که مربوط به آفرينش آسمان و زمين و انسان، سرگذشت امم پيشين و حالات پيامبران است، به آنان مراجعه کردند و افرادي به نام‏هاي «عکرمه» و «مجاهد» و «عطار» و «ضحاک» ، ريزه خوار علم و دانش آنان بودند. متأسفانه کتاب‏هاي تفسير، از اقوال اين گروه‏ها مالامال است و کافي است بدانيد، مجاهد آيه مربوط به شفاعت پيامبر را (عسي ان يبعثک ربک مقاما محمودا)، ـ که مفاد آن اين است، «شايد پروردگارت مقام پسنديده‏اي براي تو برگزيند» ـ چنين تفسير کرده است: خدا پيامبر را در کنار خود در عرش مي‏نشاند. وقتي به «اعمش» ، گفته شد که مجاهد اين تفسير را از چه کسي گرفته است؟ گفت: از اهل کتاب (2).

کتاب‏هايي که اخيرا به عنوان «سنت گرايي» ، به کمک مالي «آل سعود» ، چاپ و منتشر مي‏شود، همگي متأثر از احاديث تشبيه و تجسيم، و جبر و حاکميت قدر بر افعال انسان است و يادگار انديشه‏هاي احبار و رهبان مي‏باشد. به عنوان نمونه کتاب‏هاي زير را مطالعه فرماييد:

1 ـ «الاستقامة» ، نگارش حشيش اصرم،

2 ـ «التوحيد» ، نگارش ابن خزيمه،

3 ـ «النقض» ، نگارش عثمان بن سعيد دارمي،

4 ـ «السنة» ، نگارش عبد الله فرزند احمد بن حنبل.

در همه اين کتابها، اصول اسلام و عقائد اصيل آن، در جسم بودن خدا، جلوس او بر عرش جسماني که بالاي آسمان‏ها است، حاکميت تقدير الهي بر تمام جهان و انسان و حتي بر اراده خود خدا، و منزه نبودن پيامبران از خلاف و گناه، خلاصه مي‏شود. اکنون پس از گذشت چهارده قرن از بعثت پيامبر گرامي، کتابهاي ياد شده، به عنوان بازگشت به اسلام واقعي که همان اسلام صحابه و تابعان است، تحت شعار «سلفي گري» ، چاپ و منتشر مي‏شود و «ابن تيميه» ، فريادگر اين بازگشت در تاريکي‏هاي قرن هشتم، و محمد بن عبد الوهاب، مجدد راه و رسم او است.

اکنون ما برخي از متظاهران به اسلام را که متأسفانه در دستگاه خلفاء نفوذ مؤثري داشتند، معرفي مي‏کنيم و نمونه‏اي از احاديث آنان را نيز يادآور مي‏شويم:

1 ـ کعب الاحبار
نام او «کعب» ، فرزند «ماتع» و از قبيله «حمير» بود. به قولي، وي در خلافت ابي بکر، اسلام آورد، و به قولي در خلافت عمر. سرانجام از «يمن» ، به مدينه منتقل شد و گروهي از صحابه، مانند «ابو هريره» و غيره، از او اخذ حديث کردند. او در زمان خلافت عثمان درگذشت. وي توانست در مدت کمي، افکار مسلمانان «عاصمه» را به خود جلب کند. تا آنجا که «ذهبي» درباره او مي‏گويد:

«او از منابع علم و دانش، و از بزرگان علماء اهل کتاب بود، گروهي از تابعان از او نقل حديث کرده‏اند، و در صحيح بخاري و غيره، از او رواياتي نقل شده است» (1).

او در پوشش «آگاهي از کتب عهدين» خصوصا «تورات» ، توانست عقائد يهود را در ميان مسلمانان، پخش و به عنوان وحي اهلي در عهدين، جا زند، از اين جهت، در روايات او مساله «جسم بودن خدا» و «رؤيت او» کاملا مشاهده مي‏شود و اين دو مساله که بعدا از وي در شمار عقائد الهي حديث درآمد، جزء اساسي‏ترين عقائد او به شمار رفت. هم اکنون انکار رؤيت خدا در آخرت از ديدگاه سلفي‏ها، مايه الحاد و انکار يک اصل ضروري اسلام است.

کعب و مساله «تجسم خدا»
کعب مي‏گويد: «خدا به زمين نگريست و گفت من به برخي از نقاط تو گام خواهم نهاد. در اين موقع کوه‏ها اوج گرفتند (کبر ورزيدند)، ولي صخره (بيت المقدس)، اظهار تواضع کرد، خدا گام بر روي آن صخره نهاد، و گفت: اين مقام من، و نقطه‏اي است که در آن محشر بر پا مي‏شود، و جاي بهشت و آتش من است و جايگاه ميزان من است و من پاداش دهنده اطاعت کنندگان هستم» (2).

کعب، در اين گفتار، گذشته از اينکه «جسم بودن خدا» را مطرح مي‏کند، اصرار بر قداست «صخره» بيت المقدس دارد که آنجا را مرکز همه چيز معرفي کند و از اين طريق عقائد يهود را ميان مسلمانان، منتشر سازد.


 


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:جمعه بیست و سوم شهریور 1386

نخستین اختلافات در اسلام
  
  منابع مقاله:


فرق و مذاهب کلامی، ربانی گلپایگانی، علی؛
 صفحه: 1
 
  
 


در زمان حیات پیامبر گرامی اختلافاتی در پاره‏ای مسایل میان مسلمانان رخ داد. (1) ولی وجود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مانع از پیدایش فرق و مذاهب بود. پس از رحلت آن حضرت از سرای فانی به دیار باقی چند اختلاف جزئی پدید آمد که به زودی مرتفع گردید، یکی اختلاف درباره موت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود. چنانکه عمر بن خطاب مرگ او را انکار کرده می‏گفت: «هر کس بگوید پیامبر از دنیا رفته است، او را خواهم کشت، بلکه او، به سان عیسی علیه‏السلام به آسمان رفته است‏» . ولی ابو بکر با خواندن آیه 143 آل عمران (2) او را از اشتباه خود آگاه ساخت و عمر گفت: «گویا تاکنون این آیه را نشنیده بودم‏» . (3)

اختلاف دیگر درباره مکان دفن پیامبر اکرم بود. عده‏ای می‏گفتند باید در زادگاهش مکه مدفون گردد و عده‏ای مدینه را پیشنهاد می‏کردند، و جمعی دیگر بیت المقدس را که مدفن عده‏ای از پیامبران الهی است. ولی سرانجام بر دفن او در مدینه توافق کردند، چون این حدیث از پیامبر را به یاد آوردند که فرمود:

«الانبیاء یدفنون حیث‏یموتون‏».

اختلاف در مسئله امامت
مهمترین اختلافی که در آن زمان رخ داد و ادامه یافت، اختلاف درباره امامت و خلافت‏بود.

شهرستانی در این باره چنین می‏گوید:

«بزرگترین خلاف میان امت درباره امامت پدید آمد، زیرا هیچ‏گاه در اسلام درباره هیچ قاعده و اصل دینی نزاعی همانند نزاع درباره امامت واقع نشده است‏» .

اختلاف، نخست میان مهاجرین و انصار واقع شد، و انصار پیشنهاد دادند که هر یک از دو گروه امیر و رهبری داشته باشد، و خود سعد بن عباده را برگزیدند. ولی در این هنگام ابو بکر و عمر وارد سقیفه بنی ساعده شدند و عمر تصمیم گرفته بود که در آن جمع مطالبی را بیان کند، ولی قبل از وی ابو بکر لب به سخن گشود و مطالبی را گفت که مورد قبول عمر نیز بود. پس از پایان کلام ابو بکر، قبل از آنکه انصار سخنی بگویند، عمر با ابو بکر به عنوان خلیفه پیامبر بیعت کرد، و دیگران نیز با او بیعت کردند، و آتش فتنه خاموش شد. ولی عمر این بیعت را کاری حساب نشده و بدون مطالعه قبلی دانست که خداوند مسلمانان را از شر آن حفظ کرد. (4) و گفت پس از این نباید تکرار شود، و اگر فردی بدون مشورت با مسلمانان با دیگری به عنوان خلیفه بیعت کند، هر دو کاری نادرست کرده و قتل آنها واجب است.

و علت اینکه انصار از ادعای خود دست‏برداشتند، روایتی بود که ابو بکر از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرد که «الائمة من قریش‏» . بدین صورت کار بیعت در سقیفه پایان پذیرفت. و هنگامی که ابو بکر به مسجد بازگشت‏سایر مسلمانان مدینه نیز با او بیعت کردند. جز ابو سفیان و عده‏ای از بنی هاشم و امیر امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه‏السلام که طبق دستور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به تجهیز و تدفین او مشغول بود. (5)

کلامی از امام علی علیه‏السلام

سید رضی در نهج البلاغة نقل کرده است: آنگاه که خبر سقیفه به امام علی علیه‏السلام رسید، از نظریه و سخن انصار جویا شد، به او گفته شد: انصار گفتند: «منا امیر و منکم امیر» . امام فرمود: چرا با وصیت پیامبر در حق آنها با آنها احتجاج نکردید که دستور داد تا در حق نیکوکارانشان احسان شود، و از خطای خطاکارانشان عفو گردد. پرسیدند: در این سفارش پیامبر چه احتجاجی علیه آنهاست؟امام علیه‏السلام فرمود: «لو کانت الامارة فیهم، لم تکن الوصیة بهم‏» ، اگر امارت و رهبری حق آنان بود، به چنین سفارشی در مورد آنان نیاز نبود. زیرا معمولا سفارش رعیت را به رهبر می‏کنند که با آنان از روی احسان و گذشت عمل کند.

آنگاه امام علیه‏السلام از نظریه و سخن قریش (مهاجرین) جویا شد. به او گفته شد: آنان به اینکه همانند پیامبر از شاخه‏های یک درختند احتجاج کردند. امام فرمود: «احتجوا بالشجرة و اضاعوا الثمرة‏» (6) ، به درخت احتجاج کردند و میوه آن را تباه ساختند.

کنایه از اینکه ثمره نبوت که آیین اسلام است‏با امامت تکمیل می‏شود، چنانکه در جریان غدیر خم آیه «اکمال دین‏» نازل گردید.

در هر حال از این جا امت اسلامی به دو دسته تقسیم شد، یک دسته با استناد به آیات قرآن و احادیث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم معتقد بودند که خلیفه پیامبر و امام مسلمین از جانب خداوند تعیین شده و او امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه‏السلام است. شیخ صدوق در کتاب خصال نام دوازده تن از بزرگان مهاجرین و انصار و احتجاجات آنان را با ابو بکر در این باره نقل کرده است. (7)

و دسته دوم (به دلایلی که در جای خود ذکر شده است) (8) آیات و احادیث مربوط به امامت را نادیده گرفته، راه تعیین خلیفه پیامبر و امام مسلمین را انتخاب و بیعت مردم دانستند، گرچه آغاز بیعت در مورد اولین خلیفه پیامبر و امام مسلمین را انتخاب و بیعت مردم

دانستند گرچه آغاز بیعت در مورد اولین خلیفه، همان گونه که بیان گردید، از طریق مشورت و انتخاب مسلمانان نبود. و در هر حال همین عمل مبنای نظریه و اعتقاد اهل سنت در باب امامت گردید، چنانکه در کتب کلامی بیان شده است. (9)

در پایان یادآور می‏شویم که امام به خاطر حفظ مصالح کلی اسلام و مسلمین، از توسل به خشونت و زور برای احقاق حق خود در باب امامت‏خودداری کرد. چنانکه فرمود:

«لقد علمت انی احق الناس بها من غیری و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمین، و لم یکن فیها جور الا علی خاصة، التماسا لاجر ذلک و فضله، و زهدا فیما تنافستموه و زهدا فیما من زخرفه و زبرجه‏» . (10)

من خود را برای خلافت‏سزاوارتر از دیگران می‏دانم، و به خدا سوگند تا وقتی امور مسلمانان سالم بماند و جز بر من ستم نشود، تسلیم خواهم بود، تا اجر و فضیلت این کار را دست آورم و زهد و بی‏رغبتی خود را در زر و زیور دنیا، که شما در ست‏یافتن به آن به مسابقه برخاسته‏اید، ثابت کنم.

پی‏نوشت‏ها:

1- ر. ک: ملل و نحل شهرستانی، ج 1، ص 21- 22، بحوث فی الملل و النحل، ج 1، ص 42- 43.

2- «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم. . . » .

3- ملل و نحل شهرستانی، ج 1، ص 23.

4- «ان بیعة ابی بکر کانت فلتة وقی الله المسلمین شرها» .

5- ملل و نحل، ج 1، ص 24.

6- نهج البلاغة، خطبه 64.

7- مهاجرین عبارتند از: 1- خالد بن سعید بن عاص، 2- مقداد بن اسود، 3- عمار بن یاسر، 4- ابو ذر غفاری، 5- سلمان فارسی، 6- عبد الله بن مسعود، 7- بریده اسلمی. و انصار عبارتند از: 1- خزیمة بن ثابت، 2- سهل بن حنیف، 3- ابو ایوب انصاری، 4- ابو الهیثم بن تیهان.

8- ر. ک: المراجعات، شماره 84، ص 267- 271.

9- شرح المواقف، ج 8، ص 352.

10- نهج البلاغة، خطبه 74.
 


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:جمعه بیست و سوم شهریور 1386

اسلام> فرقه‏هاى اسلامى> كليات

--------------------------------------------------------------------------------

معيار اسلامى بودن فرق چيست؟
كتاب: فرق و مذاهب كلامى، ص 19

نويسنده: على ربانى گلپايگانى

معيار اسلامى بودن يك فرقه يا مذهب كلامى اين است كه اسلام را قبول داشته باشد، و به عبارت ديگر مسلمان باشد. حال سؤال اين است كه اسلام چيست؟و مسلمان كيست؟

اسلام در لغت مشتق از «سلم‏» و به معنى داخل شدن در سلامتى و آرامش و انقياد است. (1) و معنى اصطلاحى و شرعى آن عبارت است از تدين به دين اسلام. (2) حال اگر كسى به وجود خداوند و يگانگى او و نبوت پيامبر اكرم و آنچه او از جانب خداوند آورده است اقرار نمايد، مسلمان خواهد بود و اين نخستين مرتبه از اسلام و ايمان است كه آثار شرعى اسلام كه در كتب فقه بيان شده، بر آن مترتب مى‏گردد، يعنى جان و مال او حرمت پيدا مى‏كند، ارث مى‏برد، در قبرستان مسلمين دفن مى‏شود و. . .

اينك عبارتهايى را از عده‏اى از بزرگان علماى شيعه و اهل سنت‏يادآور مى‏شويم:

1- صاحب عروة الوثقى گفته است:

«يكفى فى الحكم باسلام الكافر اظهاره الشهادتين و ان لم يعلم موافقة قلبه للسانه، لا مع العلم بالمخالفة‏» . (3)

در حكم به اسلام كسى كه كافر بوده همين مقدار كه شهادتين را اظهار كند، كافى است، هر چند موافقت قلب او با زبانش معلوم نباشد، ولى اگر علم به عدم موافقت قلب او با زبانش داشته باشيم، اظهار شهادتين، در حكم به اسلام او كافى نيست.

در مورد قيد اخير (علم به مخالفت) را از سوى مجتهدين و فقهاى معاصر آراى مختلفى ابراز شده است: امام خمينى آن را مطابق احتياط دانسته، ولى آيات عظام: خويى، گلپايگانى و خوانسارى، اظهار شهادتين را، هر گاه طبق موازين بوده و با شك و ترديد يا قرينه‏اى كه بر عدم اعتقاد قلبى او دلالت مى‏كند همراه نباشد، كافى دانسته‏اند.

2- علامه مجلسى در تعريف اسلام چنين گفته است:

«الاسلام هو الاذعان الظاهر بالله و برسوله و عدم انكار ما علم ضرورة من دين الاسلام، فلا يشترط فيه ولاية الائمة عليهم السلام و لا الاقرار القلبى، فيدخل فيه المنافقون و جميع المسلمين ممن يظهر الشهادتين، عدا النواصب و الغلاة. . . » . (4)

اسلام عبارت است از اذعان ظاهرى به وجود خدا و رسالت پيامبر اكرم و انكار كردن آنچه از ضروريات دين اسلام است، بنابر اين ولايت ائمه طاهرين در حكم به مسلمانى افراد شرط نيست، چنانكه اقرار قلبى نيز شرط نيست. در اين صورت منافقين و همه فرقه‏هاى مسلمين كه شهادتين را اظهار كرده‏اند، جز نواصب و غلات، داخل در اسلام خواهند بود.

3- ملا على قارى در شرح فقه اكبر از ابو حنيفه نقل كرده كه گفته است:

«لا نكفر احدا من اهل القبلة‏» .

آنگاه افزوده است: اين عقيده اكثر فقهاست. (5)

4- فخر الدين رازى گفته است:

«الكفر عبارة عن انكار ما علم بالضرورة مجى‏ء الرسول به، فعلى هذا لا يكفر احد من اهل القبلة‏» .

كفر عبارت است از انكار آنچه بالضرورة معلوم است كه پيامبر اكرم از جانب خداوند آورده است. بنابر اين هيچ يك از اهل قبله تكفير نمى‏شود. (6)

5- مؤلف «المواقف فى علم الكلام‏» گفته است:

«اكثريت متكلمين و فقهاء بر اين عقيده‏اند كه هيچ يك از اهل قبله تكفير نمى‏شود» . (7)

در اين جا يادآورى اين نكته لازم است كه گاهى در احاديثى كه از ائمه طاهرين عليهم السلام در باب عقايد روايت‏شده، برخى از عقايد نادرست از پاره‏اى فرق به عنوان عقيده‏اى كفر آميز يا شرك آلود به شمار آمده است، مانند اعتقاد به زيادت صفات خداوند بر ذات او و نظاير آن. كفر و شرك در اين گونه روايات ناظر به مراتب دقيق و عميق اسلام و ايمان است، نه مرتبه ظاهرى آن، چنانكه از ريا به عنوان شرك ياد شده است، و مقصود شرك خفى است. بدين جهت امام على عليه‏السلام نفى صفات زايد بر ذات را كمال اخلاص در توحيد دانسته، مى‏فرمايد:

«و كمال توحيده الاخلاص له، و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه‏» . (8)

پى‏نوشت‏ها:

1- مجمع البيان، ج 1، ص 420، مفردات راغب، كلمه «سلم‏» .

2- اسلم فلان، اى تدين بالاسلام. اقرب الموارد، ج 1، كلمه «سلم‏» .

3- عروة الوثقى، مبحث نجاسات.

4- بحار الانوار، ج 68، ص 244.

5- شرح فقه اكبر، ص 189.

6- تلخيص المحصل، ص 405.

7- شرح المواقف، ج 8، ص 339.

8- نهج البلاغة، خطبه اول.

 


اسلام> فرقه‏هاى اسلامى> كليات

--------------------------------------------------------------------------------

حديث هفتاد و سه فرقه
كتاب: فرق و مذاهب كلامى، ص 13

نويسنده: على ربانى گلپايگانى

در كتب حديث از طريق شيعه و اهل سنت روايت‏شده است كه امت موسى پس از او به هفتاد و يك فرقه و امت عيسى پس از وى به هفتاد و دو فرقه تقسيم شدند، و پس از من امتم به هفتاد و سه فرقه تقسيم خواهد شد كه تنها يك فرقه اهل نجات خواهد بود، چنانكه از فرقه‏هاى هر يك از دو امت موسى و عيسى نيز تنها يك فرقه اهل نجات بود. (1)

1- سند حديث
عده‏اى از محققان اسلامى حديث مزبور را از نظر سند قابل اعتماد ندانسته و آن را نپذيرفته‏اند، كه ابن حزم از آن جمله است. عده‏اى از آنان نيز آن را مسكوت گذاشته و

نفيا و اثباتا درباره آن سخنى نگفته‏اند كه ابو الحسن اشعرى و فخر الدين رازى از اين دسته‏اند. و گروه سوم كسانى‏اند كه آن را پذيرفته و در صدد شمارش فرقه‏هاى هفتاد و سه‏گانه و تعيين فرقه ناجيه برآمده‏اند. (2)

با اين حال شايد بتوان كثرت نقل و استفاضه حديث در كتب شيعه و اهل سنت را دليل بر درستى حديث از نظر سند دانست. (3) بدين جهت‏بايد به بررسى مفاد و مدلول آن پرداخت كه با دو بحث‏بعدى روشن خواهد شد.

2- كدام فرقه‏ها و در چه وقت؟
نخستين سؤالى كه در مورد مدلول حديث مزبور مطرح مى‏شود اين است كه مقصود از فرق هفتاد و سه‏گانه كدام يك از فرقه‏هاى اسلامى است؟اگر مقصود فرق اصلى و محورى است، تعداد آن‏ها كمتر از هفتاد و سه فرقه است، و اگر مقصود انشعابات و شاخه‏هايى است كه از هر يك از فرق محورى پديد آمده است، تعداد آنها بيش از هفتاد و سه فرقه است.

به اين سؤال، پاسخهاى گوناگونى داده شده است كه دو نمونه را يادآور مى‏شويم: الف- مقصود از رقم هفتاد و سه تعداد حقيقى فرق اسلامى نيست، بلكه اين رقم كنايه از فزونى فرقه‏هايى است كه پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در جهان اسلام پديد آمده است. همان گونه كه مقصود از رقم هفتاد در آيه 80 سوره توبه (4) اين است كه منافقين هرگز مورد مغفرت الهى قرار نخواهند گرفت، و معنى حقيقى آن مقصود نيست.

ولى سياق روايت كه نخست تعداد فرقه‏هاى يهود و نصارى را با رقمهاى 71 و 72 نام مى‏برد، آنگاه رقم 73 را درباره فرقه‏هاى امت اسلامى يادآور مى‏شود، با چنين توجيهى سازگار نيست. (5)

ب- آنچه مؤلفان ملل و نحل را در تطبيق اين حديث‏بر فرق اسلامى دچار اشكال كرده اين است كه از آنان خواسته‏اند حديث را بر فرقه‏هايى كه قبل از آنان، يعنى حدود سه قرن اول اسلامى، پديد آمده است منطبق سازند، در حالى كه حديث از پيدايش افتراق در امت اسلامى سخن مى‏گويد، و زمان آن را تعيين نكرده است. بنابر اين ممكن است رقم ياد شده در حديث در طول حيات امت اسلامى تحقق يابد، بدين صورت كه در هر قرن يا عصرى فرقه‏اى ظاهر گردد، آنگاه در همان فرقه دسته‏بندى‏ها و انشعاباتى پديد آيد، و در نتيجه 73 فرقه اصلى و محورى پديدار گردد، و هر يك داراى شاخه‏هايى باشد، زيرا هر گاه حديث از نظر سند پذيرفته شود و از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله صادر شده باشد، قطعا واقع خواهد شد و فرضيه مزبور مى‏تواند توجيه معقولى براى آن به شمار آيد، هر چند تعيين مصداق و بازشناسى فرقه‏هاى اصلى از متفرعات و شاخه‏هاى آنها به صورت قطعى امكان‏پذير نباشد. (6)

3- فرقه ناجيه كدام است؟
در اكثر نقلهاى حديث هفتاد و سه فرقه، يك فرقه اهل نجات و بقيه اهل دوزخ شناخته شده است. اين مطلب سبب طرح بحث ديگرى درباره مفاد حديث‏شده و آن اينكه فرقه ناجيه كدام است؟در پاره‏اى احاديث‏براى فرقه ناجيه دو نشانه زير بيان شده است:

الف: الجماعة: مقصود از كلمه جماعت، يا جميع مسلمانان است (7) در مقابل يهود و نصارى و مذاهب غير اسلامى، و يا اكثريت مسلمانان است در مقابل اقليت. ولى هيچ يك از آن دو پذيرفتنى نيست، زيرا لازمه فرض نخست اين است كه همه مسلمانان اهل نجاتند، و اين مطلب با متن حديث تعارض دارد. و فرض دوم نيز صحيح نيست، زيرا اكثريت‏به خودى خود دليل بر حقانيت نخواهد بود، بلكه در طول تاريخ پيوسته جريان برعكس بوده است. يعنى مخالفان پيامبران اكثريت را تشكيل مى‏داده‏اند. چنانكه قرآن كريم نيز اكثريت افراد را گرفتار انحراف مى‏داند و خطاب به پيامبر اكرم مى‏فرمايد:

«و ما اكثر الناس و لو حرصت‏بمؤمنين‏» . (8)

و باز مى‏فرمايد:

«و ما يؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون‏» . (9)

و عبارتهاى «و لكن اكثر الناس لا يعلمون‏» (10)

و

«قليل من عبادى الشكور» (11)

و نظاير آن نيز گوياى اين مدعاست.

گذشته از اين مقياس اكثريت، در عمل نيز با مشكل مواجه خواهد بود، زيرا در طول تاريخ مذاهب و فرق، اكثريت و اقليت داراى نوسان بوده است.

ب: ما انا عليه و اصحابى (روش من و يارانم) : اين تعبير بر چيزى جز آيين و شريعت اسلامى دلالت نمى‏كند، در اين صورت نمى‏تواند مقياس شناخت فرقه ناجيه باشد، زيرا هر فرقه‏اى روش خود را مطابق شريعت اسلام و سنت پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم مى‏داند. چنانكه صاحب المنار مى‏گويد:

«تاكنون فرقه ناجيه، يعنى فرقه‏اى كه بر روش پيامبر و اصحاب او عمل كند، روشن نشده است، زيرا هر يك از فرقه‏هاى اسلامى روش خود را مطابق روش پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و اصحاب مى‏داند» . (12)

حديث‏سفينه و راه نجات
در احاديثى كه از طريق شيعه و اهل سنت از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روايت‏شده، اهل بيت آن حضرت به عنوان كشتى نجات شناخته شده است، چنانكه حاكم در كتاب مستدرك از ابو ذر روايت كرده است كه در حالى كه دست در خانه كعبه آويخته بود مى‏گفت از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مى‏فرمود:

«ان مثل اهل بيتى فيكم، مثل سفينة نوح من قومه، من ركبها نجا و من تخلف عنها غرق‏» . (13)

موقعيت اهل بيت من در ميان شما همانند موقعيت كشتى نوح در ميان قوم او است، كه هر كس بر آن سوار شد نجات يافت، و هر كس از آن روى برتافت، غرق گرديد.

ابن حجر در معناى حديث چنين گفته است:

«وجه تشبيه اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به كشتى نوح اين است كه هركس آنان را دوست‏بدارد و آنان را بزرگ بشمارد و از هدايت دانشمندان اهل يت‏بهره‏مند گردد، از تاريكى مخالفت‏با حق نجات خواهد يافت، و هر كس از آنان روى برتابد، در درياى كفران نعمت الهى غرق و در ورطه طغيان هلاك مى‏شود» . (14)

حديث ثقلين و طريق نجات
گذشته از حديث‏سفينه، حديث ثقلين نيز كه از روايات متواتر اسلامى است، طريق نجات را روشن مى‏سازد، و آن پيروى از عترت و اهل بيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است. و جالب اين است كه يكى از علماى اهل سنت‏به نام الحافظ حسن بن محمد صمغانى (متوفاى 650 ه ق) در كتاب خود به نام «الشمس المنيرة‏» پس از نقل حديث افتراق امت نقل كرده است كه مسلمانان از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خواستند تا فرقه ناجيه را به آنان معرفى كند تا از آنها پيروى كنند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

«انى تارك فيكم الثقلين ما ان تمسكتم به لن تضلوا من بعدى ابدا، كتاب الله و عترتى اهل بيتي، ان اللطيف الخبير نبانى انهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض‏» . (15)

پى‏نوشت‏ها:

1- جهت آگاهى از مصادر حديث‏به كتاب بحوث فى الملل و النحل، ج 1، ص 21- 24 و 38- 39 رجوع شود.

2- الفرق بين الفرق، ص 6، مقدمه محمد محى الدين محقق كتاب.

3- بحوث فى الملل و النحل، ج 1، ص 23.

4- «ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم. »

5- بحوث فى الملل و النحل، ج 1، ص 35.

6- مقدمه الفرق بين الفرق، ص 7.

7- چنانكه شهرستانى جماعت را به اتفاق مردم بر شريعت و سنت تفسير كرده است. (ملل و نحل، ج 1، ص 38- 39) .

8- يوسف / 103.

9- همان، 106.

10- همان، 21.

11- سبا / 13.

12- المنار، ج 8، ص 221- 222.

13- المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 151.

14- بحوث فى الملل و النحل، ج 1، ص 32.

15- همان، ص 32 - 33.

 


اسلام> فرقه‏هاى اسلامى> كليات

--------------------------------------------------------------------------------

نخستين اختلافات در اسلام
كتاب: فرق و مذاهب كلامى، ص 25

نويسنده: على ربانى گلپايگانى

در زمان حيات پيامبر گرامى اختلافاتى در پاره‏اى مسايل ميان مسلمانان رخ داد. (1) ولى وجود رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مانع از پيدايش فرق و مذاهب بود. پس از رحلت آن حضرت از سراى فانى به ديار باقى چند اختلاف جزئى پديد آمد كه به زودى مرتفع گرديد، يكى اختلاف درباره موت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود. چنانكه عمر بن خطاب مرگ او را انكار كرده مى‏گفت: «هر كس بگويد پيامبر از دنيا رفته است، او را خواهم كشت، بلكه او، به سان عيسى عليه‏السلام به آسمان رفته است‏» . ولى ابو بكر با خواندن آيه 143 آل عمران (2) او را از اشتباه خود آگاه ساخت و عمر گفت: «گويا تاكنون اين آيه را نشنيده بودم‏» . (3)

اختلاف ديگر درباره مكان دفن پيامبر اكرم بود. عده‏اى مى‏گفتند بايد در زادگاهش مكه مدفون گردد و عده‏اى مدينه را پيشنهاد مى‏كردند، و جمعى ديگر بيت المقدس را كه مدفن عده‏اى از پيامبران الهى است. ولى سرانجام بر دفن او در مدينه توافق كردند، چون اين حديث از پيامبر را به ياد آوردند كه فرمود:

«الانبياء يدفنون حيث‏يموتون‏».

اختلاف در مسئله امامت
مهمترين اختلافى كه در آن زمان رخ داد و ادامه يافت، اختلاف درباره امامت و خلافت‏بود.

شهرستانى در اين باره چنين مى‏گويد:

«بزرگترين خلاف ميان امت درباره امامت پديد آمد، زيرا هيچ‏گاه در اسلام درباره هيچ قاعده و اصل دينى نزاعى همانند نزاع درباره امامت واقع نشده است‏» .

اختلاف، نخست ميان مهاجرين و انصار واقع شد، و انصار پيشنهاد دادند كه هر يك از دو گروه امير و رهبرى داشته باشد، و خود سعد بن عباده را برگزيدند. ولى در اين هنگام ابو بكر و عمر وارد سقيفه بنى ساعده شدند و عمر تصميم گرفته بود كه در آن جمع مطالبى را بيان كند، ولى قبل از وى ابو بكر لب به سخن گشود و مطالبى را گفت كه مورد قبول عمر نيز بود. پس از پايان كلام ابو بكر، قبل از آنكه انصار سخنى بگويند، عمر با ابو بكر به عنوان خليفه پيامبر بيعت كرد، و ديگران نيز با او بيعت كردند، و آتش فتنه خاموش شد. ولى عمر اين بيعت را كارى حساب نشده و بدون مطالعه قبلى دانست كه خداوند مسلمانان را از شر آن حفظ كرد. (4) و گفت پس از اين نبايد تكرار شود، و اگر فردى بدون مشورت با مسلمانان با ديگرى به عنوان خليفه بيعت كند، هر دو كارى نادرست كرده و قتل آنها واجب است.

و علت اينكه انصار از ادعاى خود دست‏برداشتند، روايتى بود كه ابو بكر از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرد كه «الائمة من قريش‏» . بدين صورت كار بيعت در سقيفه پايان پذيرفت. و هنگامى كه ابو بكر به مسجد بازگشت‏ساير مسلمانان مدينه نيز با او بيعت كردند. جز ابو سفيان و عده‏اى از بنى هاشم و امير امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه‏السلام كه طبق دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به تجهيز و تدفين او مشغول بود. (5)

كلامى از امام على عليه‏السلام

سيد رضى در نهج البلاغة نقل كرده است: آنگاه كه خبر سقيفه به امام على عليه‏السلام رسيد، از نظريه و سخن انصار جويا شد، به او گفته شد: انصار گفتند: «منا امير و منكم امير» . امام فرمود: چرا با وصيت پيامبر در حق آنها با آنها احتجاج نكرديد كه دستور داد تا در حق نيكوكارانشان احسان شود، و از خطاى خطاكارانشان عفو گردد. پرسيدند: در اين سفارش پيامبر چه احتجاجى عليه آنهاست؟امام عليه‏السلام فرمود: «لو كانت الامارة فيهم، لم تكن الوصية بهم‏» ، اگر امارت و رهبرى حق آنان بود، به چنين سفارشى در مورد آنان نياز نبود. زيرا معمولا سفارش رعيت را به رهبر مى‏كنند كه با آنان از روى احسان و گذشت عمل كند.

آنگاه امام عليه‏السلام از نظريه و سخن قريش (مهاجرين) جويا شد. به او گفته شد: آنان به اينكه همانند پيامبر از شاخه‏هاى يك درختند احتجاج كردند. امام فرمود: «احتجوا بالشجرة و اضاعوا الثمرة‏» (6) ، به درخت احتجاج كردند و ميوه آن را تباه ساختند.

كنايه از اينكه ثمره نبوت كه آيين اسلام است‏با امامت تكميل مى‏شود، چنانكه در جريان غدير خم آيه «اكمال دين‏» نازل گرديد.

در هر حال از اين جا امت اسلامى به دو دسته تقسيم شد، يك دسته با استناد به آيات قرآن و احاديث پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم معتقد بودند كه خليفه پيامبر و امام مسلمين از جانب خداوند تعيين شده و او امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه‏السلام است. شيخ صدوق در كتاب خصال نام دوازده تن از بزرگان مهاجرين و انصار و احتجاجات آنان را با ابو بكر در اين باره نقل كرده است. (7)

و دسته دوم (به دلايلى كه در جاى خود ذكر شده است) (8) آيات و احاديث مربوط به امامت را ناديده گرفته، راه تعيين خليفه پيامبر و امام مسلمين را انتخاب و بيعت مردم دانستند، گرچه آغاز بيعت در مورد اولين خليفه پيامبر و امام مسلمين را انتخاب و بيعت مردم

دانستند گرچه آغاز بيعت در مورد اولين خليفه، همان گونه كه بيان گرديد، از طريق مشورت و انتخاب مسلمانان نبود. و در هر حال همين عمل مبناى نظريه و اعتقاد اهل سنت در باب امامت گرديد، چنانكه در كتب كلامى بيان شده است. (9)

در پايان يادآور مى‏شويم كه امام به خاطر حفظ مصالح كلى اسلام و مسلمين، از توسل به خشونت و زور براى احقاق حق خود در باب امامت‏خوددارى كرد. چنانكه فرمود:

«لقد علمت انى احق الناس بها من غيرى و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين، و لم يكن فيها جور الا على خاصة، التماسا لاجر ذلك و فضله، و زهدا فيما تنافستموه و زهدا فيما من زخرفه و زبرجه‏» . (10)

من خود را براى خلافت‏سزاوارتر از ديگران مى‏دانم، و به خدا سوگند تا وقتى امور مسلمانان سالم بماند و جز بر من ستم نشود، تسليم خواهم بود، تا اجر و فضيلت اين كار را دست آورم و زهد و بى‏رغبتى خود را در زر و زيور دنيا، كه شما در ست‏يافتن به آن به مسابقه برخاسته‏ايد، ثابت كنم.

پى‏نوشت‏ها:

1- ر. ك: ملل و نحل شهرستانى، ج 1، ص 21- 22، بحوث فى الملل و النحل، ج 1، ص 42- 43.

2- «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم. . . » .

3- ملل و نحل شهرستانى، ج 1، ص 23.

4- «ان بيعة ابى بكر كانت فلتة وقى الله المسلمين شرها» .

5- ملل و نحل، ج 1، ص 24.

6- نهج البلاغة، خطبه 64.

7- مهاجرين عبارتند از: 1- خالد بن سعيد بن عاص، 2- مقداد بن اسود، 3- عمار بن ياسر، 4- ابو ذر غفارى، 5- سلمان فارسى، 6- عبد الله بن مسعود، 7- بريده اسلمى. و انصار عبارتند از: 1- خزيمة بن ثابت، 2- سهل بن حنيف، 3- ابو ايوب انصارى، 4- ابو الهيثم بن تيهان.

8- ر. ك: المراجعات، شماره 84، ص 267- 271.

9- شرح المواقف، ج 8، ص 352.

10- نهج البلاغة، خطبه 74.

 


اسلام> فرقه‏هاى اسلامى> كليات

--------------------------------------------------------------------------------

علل پيدايش مذاهب در اسلام
فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى، ج 1، ص 57

نويسنده: جعفر سبحانى

اگر مسلمانان در زمان پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم از وحدت خاصى برخوردار بودند، و عظمت مقام رسالت و مرجعيت مسلم او براى پيروانش، مانع از بروز دوگانگى بود، ولى پس از درگذشت او، شكاف عجيبى در ميان آنان پديد آمد، و آن وحدت و ايثار، جاى خود را به جدال و نزاع كلامى، و احيانا به نبردهاى خونين، آنهم بر سر عقائد، داد.

مهمترين مساله در اين مورد، بررسى علل پيدايش اختلافها و پى‏ريزى مذاهب است كه در كتابهاى مربوط به تاريخ عقائد، پيرامون آن كمتر گفتگو شده و حق آن ادا نشده است. از آنجا كه تاريخ نگارى در ميان مسلمانان به صورت نقلى بود، كمتر به تحليل تاريخ مى‏پرداختند. بالطبع، چنين روشى در بحثهاى مربوط به ملل و نحل كه يك نوع تاريخ نگارى ـ تاريخ عقائد ـ است، نيز سايه افكند و جداى از نقل حوادث، كمتر به تحليل آن پرداختند. در نتيجه، فلسفه اين همه اختلاف، بعد از رسول خدا در بين امت اسلامى روشن نشد.

پس از درگذشت پيامبر (ص)، براى گروهى از مسلمانان، مسائل كلامى، مطرح نبود و آنان، جز به جهاد و نشر اسلام در جهان، به چيزى نمى‏انديشيدند، و در مسائل مربوط به توحيد و شناخت صفات خدا و مانند آن، از آنچه از كتاب و سنت فرا گرفته بودند، پا فراتر نمى‏نهادند. زيرا آنان اسلام را با دو امتياز شناخته بودند:

1 ـ عقائدى واضح و روشن،

2 ـ تكاليفى سهل و وظايفى آسان.

اسلام، با اين دو امتياز، در شبه جزيره و سپس در سائر نقاط، اسلامى گسترش يافت. اگر مشكلى پيش مى‏آمد به كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) مراجعه مى‏كردند. شيعيان نيز كه سخن عترت را قرين قرآن مى‏دانستند، مشكلات فكرى را با آنان در ميان مى‏گذاشتند. براى اين گروه وارسته و عاشق جهاد و ايثار، و پيرو عترت، آيات زير، در زمينه‏هاى گوناگون، الهام بخش و عقيده ساز بود.

الف: اثبات صانع
1 ـ (افى الله شك فاطر السماوات و الارض) (سوره ابراهيم / 10)

«آيا در وجود خدا شك و ترديدى هست، در حالى كه آفريننده آسمانها و زمين است؟» .

2 ـ (ام خلقوا من غير شى‏ء ام هم الخالقون) (سوره طور / 35) .

«آيا آنان از هيچ آفريده شده‏اند يا خود آفريننده خود هستند؟» . (مسأله توحيد و نفى و دوگانگى در خلقت) .

3 ـ (لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا) (سوره انبياء / 22) .

«اگر در ميان آسمانها و زمين خداى ديگرى بود، نظام گيتى بهم مى‏ريخت» .

ب: شناخت صفات خدا
4 ـ (هو الله الذى لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمن الرحيم* هو الله الذى لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبر سبحان الله عما يشركون* هو الله الخالق البارى المصور له الاسماء الحسنى يسبح له ما فى السموات و الارض و هو العزيز الحكيم). (سوره حشر / 22 ـ 24) .

«او خدايى است كه جز او خدايى نيست. آگاه از درون و برون و رحمان و رحيم، اوست. حاكم، مالك، منزه از عيب، سلامت بخش، ايمن ساز، مراقب، قدرتمند، پيروز، شايسته بزرگى. و او منزه است از آنچه براى او شريك قرار مى‏دهند. او خداى آفريننده و صورتگر است، براى او است نامهاى نيك. آنچه در آسمانها و زمين است، بر او تسبيح مى‏گويد. او است عزيز و حكيم» .

ج: تنزيه خدا از تشبيه به خلق
5 ـ (ليس كمثله شى‏ء و هو السميع البصير) (سوره شورى / 11) .

«براى او مثل و مانندى نيست و او است شنوا و بينا» .

د: گسترش عظمت الهى
6 ـ (و ما قدروا الله حق قدره) (سوره انعام / 91) .

«خدا را آنچنانكه شايسته او است، نشناخته‏اند» .

همچنين، در ديگر مسائل مربوط به مبدأ و معاد، آيات قرآن، مرجع و مصدر آنان بود. البته اين مطلب نه به آن معنى است كه همه افراد اين گروه از مسلمانان بر مفاهيم عالى اين آيات آگاه بودند، بلكه مقصود اين است كه متفكران اين گروه از طريق تدبير در اين آيات، حس كنجكاوى خود را قانع كرده، و بعدى از ابعاد اين آيات را درك مى‏نمودند.

در برابر، گروهى فرصت طلب به گردآورى مال و ثروت و كسب قدرت و سلطه، اشتغال جسته و از اين نوع مسائل غافل بودند و در برابر اين دو گروه (1 ـ ايثارگر و جهادگر 2 ـ دنيا طلبان و ثروت اندوزان)، دسته سومى بودند كه به مسائل عقيدتى مى‏انديشيدند و تفكر در آن، كار رسمى و شغل مهم آنان بود.

اين حالت عمومى مسلمانان بود، يا به فكر جهاد و نبرد بودند و در مسائل عقيدتى به آنچه از قرآن و احيانا سنت آموخته بودند، اكتفا مى‏ورزيدند، و يا در فكر مال و مقام و زر و زور بودند كه اين نوع از مسائل براى آنان مطرح نبود، تنها گروه سومى، فارغ از ديگر مسائل، به امور عقيدتى عنايت بيشترى مبذول داشتند.

سرانجام، اين گروه عقيدتى نيز در سايه يك رشته عوامل، پديد آورنده اختلاف و دو دستگى شدند. اين عوامل به طور مطلق عبارتست از:

1 ـ تعصبهاى كور قبيله‏اى و گرايش‏هاى حزبى،

2 ـ بدفهمى و كج انديشى در تفسير حقايق دينى،

3 ـ منع از تدوين حديث پيامبر (ص) و نشر آن،

4 ـ آزادى احبار و رهبان در نشر اساطير عهدين،

5 ـ برخورد مسلمانان با ملتهاى متمدن كه براى خود كلام مستقل و عقائد ديگرى داشتند.

6 ـ اجتهاد در برابر نص

اينك ما هر يك از اين عوامل را به صورت فشرده مطرح مى‏كنيم:

عامل نخست:
تعصبهاى كور قبيله‏اى و گرايش‏هاى حزبى
نخستين اختلاف در ميان مسلمانان، پس از درگذشت پيامبر گرامى (ص) در مساله خلافت و تعيين جانشين بود. كسانى كه مساله خلافت را يك مقام تنصيصى مى‏انديشيدند، با تكيه بر احاديث پيامبر (ص) (1) خلافت را از آن امام على (ع) مى‏دانستند. در منطق اين گروه، هرگز تعصبات قبيله‏اى مطرح نبود و اين عقيده، از سخنان رسول گرامى، برخاسته بود. ولى منطق مخالفان على عليه السلام در سقيفه، چه انصار و چه مهاجر، بر محورهاى ديگرى دور مى‏زد كه قدر مشترك آن را گرايشهاى قبيله‏اى و تعصبات حزبى و در باطن، خودخواهى تشكيل مى‏داد. ما، در اين جا، نخست منطق انصار، سپس مهاجر را، كه مدعى اولويت در مساله امامت و خلافت بودند، منعكس مى‏سازيم، تا روشن گردد كه هر دو گروه، معيار عصر جاهليت را مطرح مى‏كردند و مى‏خواستند از اين طريق، صاحب مقام و منصب گردند، در حالى كه شايسته هر دو گروه اين بود كه ـ بر فرض انتخابى بودن مقام امامت ـ فرد يا گروهى را انتخاب كنند كه با ديگر موازين اسلام منطبق باشد . زيرا مساله تقوى و پرهيزكارى، قدرت بر اراده، داشتن بينش صحيح، و اطلاع از اصول و فروع، چيزى نبود كه در گزينش خليفه، به دست فراموشى سپرده شود، ولى متاسفانه، هيچ يك از دو گروه بر اين معيارها تكيه نكردند، بلكه هر كدام، خدمات قبيله خود را نسبت به صاحب رسالت مطرح ساختند.

منطق جبهه انصار
رئيس حزب انصار، سعد بن عباده كه خود تشكيل دهنده انجمن، در سقيفه بنى ساعده بود و گروه انصار را سزاوار بر خلافت، مى‏دانست، در اين مورد چنين استدلال مى‏كند:

«اى گروه انصار شما بيش از ديگران به آيين اسلام گرويديد، از اين جهت براى شما فضيلتى است كه براى ديگران نيست. پيامبر اسلام متجاوز از ده سال قوم خود را به خداپرستى و مبارزه با شرك و بت پرستى دعوت كرد، جز جمعيت بسيار كمى از آنان كسى به او ايمان نياورد، و همان افراد كم، قادر به دفاع از پيامبر و گسترش آيين او نبودند، حتى اگر حادثه‏اى ناگوار متوجه خود آنان مى‏شد، توان دفاع از خود را نداشتند. هنگامى كه سعادت متوجه شما شد و به خدا و پيامبر او ايمان آورديد، دفاع از پيامبر و ياران او را به عهده گرفتيد، و براى گسترش اسلام و مبارزه با دشمنان، جهاد كرديد و در تمام دوره‏ها، سنگينى كار بر دوش شما بود، روى زمين را شمشيرهاى شما رنگين كرد و عرب در پرتو قدرت شما گردن نهاد. تا آنجا كه رسول خدا از دنيا رفت در حالى كه از همه شما راضى بود... بنابراين، هرچه زودتر زمام كار را به دست بگيريد كه جز شما كسى لياقت اين كار را ندارد» .

در پايان سخن، بدون اينكه نامى از خود ببرد، رو به آنان كرد و گفت:

«برخيزيد، زمان امور را خودتان به دست بگيريد، يعنى زمامدارى و رهبرى من مطرح نيست و زمامدار واقعى، خود شما هستيد و من مجرى نظرات شما هستم و اگر غير از من، ديگرى را براى اينكار لائق و شايسته ديديد، او را انتخاب نماييد» (1) .

اكنون بايد ديد كه با چنين سخنرانى جامع و پر تحرك، چگونه سعد، از صحنه سياست و انتخاب، طرد شد و ديگرى به جاى او انتخاب گرديد، شناسايى عوامل اين طرد و پيروزى فردى كه جز پنج نفر، در آن اجتماع طرفدار نداشت، در مقام ارزيابى، بسيار حائز اهميت است.

سخنرانى ابوبكر به طرفدارى از مهاجرين
وقتى سخنان «سعد» به پايان رسيد، پس از گفتگويى، ابوبكر، اينگونه به سخن گفتن پرداخت :

«خداوند، محمد را براى پيامبرى به سوى مردم اعزام كرد، تا او را بپرستند و شريك و انبازى براى او قرار ندهند، در حاليكه براى عرب ترك آيين شرك سنگين و گران بود.

گروهى از مهاجران، به تصديق و ايمان و يارى او در لحظات سخت، بر ديگران سبقت گرفتند، و از كمى جمعيت نهراسيدند؛ آنان نخستين كسانى بودند كه به او ايمان آوردند و خدا را عبادت كردند، آنان خويشاوندان پيامبر هستند و به زمامدارى و خلافت، از ديگران شايسته‏تر مى‏باشند» .

سپس وى براى ايجاد اختلاف بين «خزرج» و «اوس» به تجديد خاطرات تلخ و ديرينه آنان پرداخت و چنين ادامه داد:

«فضيلت و موقعيت و سوابق شما (انصار) در اسلام، براى همه روشن است. كافى است كه پيامبر شما را براى دين خود كمك و يار اتخاذ كرد، و بيشتر ياران و همسران پيامبر از خاندان شما است. اگر از گروه سابقين در هجرت بگذريم، هيچ كس به مقام و موقعيت شما نمى‏رسد، بنابراين، چه بهتر، رياست و خلافت را گروه سابق در هجرت به دست بگيرند، و وزارت و مشاوره را به شما واگذار كنند و آنان هيچ كارى را بدون تصويب شما انجام ندهند» . (1)

هر گاه خلافت و زمامدارى را قبيله، خزرج به دست بگيرند، اوسيان از آن‏ها كمتر نيستند، و اگر اوسيان گردن به سوى او دراز كنند، خزرجيان از آن‏ها دست برندارند.

گذشته از اين، ميان اين دو قبيله خونهايى ريخته و افرادى كشته شده و زخمهايى غير قابل جبران پديد آمده است كه هرگز فراموش شدنى نيست، هر گاه يك نفر از شما، خود را براى خلافت آماده كند و انتخاب گردد، بسان اين است كه خود را در ميان «فك شير» افكنده و سرانجام ميان دو فك مهاجر و انصار خرد مى‏شود» . (2)

وى در سخنان خود، گذشته از اينكه خواست هر دو گروه را از خود راضى سازد و قلوب همه را به دست آورد، كوشش كرد كه به طور غير مستقيم به آتش اختلاف دامن زند و وحدت كلمه و نظر انصار را از بين ببرد و در برابر تز نامعقول آنان، كه مى‏گفتند اجتماع مسلمانان بايد به صورت دو رئيسى اداره شود، يك تز نسبتا معقول كه همان تقسيم «خلافت» و «وزارت» و «معاونت» ، ميان مهاجر و انصار باشد، در اختيار آنان گذارد.

سخنان حباب بن منذر
در اين ميان «حباب بن منذر» كه نسبت به ديگران مرد مصمم‏ترى بود، برخاست و انصار را براى قبضه كردن امر خلافت تحريك كرد. وى گفت: «مردم، برخيزيد زمام خلافت را به دست بگيريد، مخالفان شما در سرزمين شما و در زير سايه شما زندگى مى‏كنند، و عزت و ثروت و كثرت افراد از آن شما است و هرگز جرأت آن را ندارند كه با شما مخالفت كنند، راى راى شما است... و اگر مهاجر اصرار دارند كه امير از آنان باشد، چه بهتر، اميرى از مهاجر و اميرى از انصار برگزيده گردد» .

سخنرانى عمر
گوينده پيشين تا آنجا كه توانست حس برترى جويى را در خلافت انصار زنده كرد، جز اينكه در پايان، روى سادگى، تز نامعقول «دو رئيسى» را پيشنهاد داد. از اين جهت، عمر فرصت را مغتنم شمرده، برخاست و با شديدترين لحن بر او اعتراض كرد و گفت: «هرگز دو شتر را نمى‏توان با يك ريسمان بست، هرگز عرب زير بار شما نمى‏روند، و شما را براى خلافت نمى‏پذيرند، در صورتى كه پيامبر آنان از غير شماست؛ كسانى بايد زمام خلافت را به دست بگيرند كه نبوت در خاندان آنان بوده است» .

نقدى بر اين معيارها
علم به اصول و احكام و آشنايى به نيازهاى جامعه از نظر سياسى، اجتماعى و اقتصادى و نيز مديريت، شرط اساسى جانشينى از صاحب رسالت است. چيزى كه در سقيفه از آن سخن به ميان نيامد، همين شرائط بود.

آيا شايسته و لازم نبود كه اين افراد به جاى اينكه بر قوميت و ديگرى ملاكهاى واهى تكيه كنند، موضوع علم و دانش را ملاك قرار داده و در ميان ياران رسول خدا (ص) فردى را كه به اصول و فروع اسلام آشنايى كامل داشت و از آغاز زندگى تا آن روز لغزشى از او ديده نشده بود، براى زعامت انتخاب كنند و به جاى خودبينى، مصالح اسلام و مسلمانان را در نظر بگيرند؟

اصولا بايد ميان علت و معلول و به عبارت بهتر، ميان دليل و مدلول، ارتباطى وجود داشته باشد، و تصديق يكى، موجب تصديق ديگرى گردد، در صورتى كه در دلائل مهاجر و انصار، چنين ارتباطى موجود نيست.

درست است كه مهاجرين، نخستين كسانى بودند كه به پيامبر ايمان آوردند، و يا با پيامبر پيوند خويشاوندى داشتند، ولى اين دو جهت سبب نمى‏شود كه مقام رهبرى از آن آنان باشد؛ زيرا رهبرى، شرطى جز اين دو لازم دارد، و آن آگاهى از كتاب و سنت و قدرت روحى بر اداره امور مملكت است و چه بسا اين دو شرط در افرادى پيدا شود كه بعدها به پيامبر ايمان آورده و يا با پيامبر خويشاوندى نداشته باشند.

آنان به جاى اينكه ببينند در چه شخصيتى شرائط رهبرى فراهم است، سراغ فضائلى رفتند كه ارتباطى به مقام رهبرى نداشت. همين انتقاد، به استدلال انصار نيز متوجه است؛ بر فرض اينكه اسلام با خون و ايثارگرى آنان انتشار يافت، ولى اين دليل نمى‏شود كه مقام رهبرى نيز از آن آنان باشد، زيرا چه بسا واجد شرائط مقام رهبرى نباشند.

دقت در استدلال دو طرف مى‏رساند كه آنان مى‏خواستند مقام زعامت را به طور وراثت از پيامبر به ارث ببرند، و هر يك از طرفين براى وراثت خود، دليلى مى‏تراشيدند.

جز حكومت ظاهرى، چيز ديگرى مطرح نبود
شيوه استدلال هر دو گروه نشان مى‏دهد كه آنان از خلافت و جانشينى پيامبر، جز همان حكومت ظاهرى و فرمانروايى بر مردم؛ هدف ديگرى نداشتند و از ديگر مناصب پيامبر گرامى (ص) چشم پوشيده و به آن توجهى نمى‏كردند.

از همين روى، انصار در سخنرانى، بر افزونى افراد و قدرت قبيله‏اى خود باليده و خود را سزاوارتر از ديگران مى‏دانستند. (1)

درست است كه پيامبر گرامى فرمانرواى مسلمانان بود ولى علاوه بر اين مقام، داراى مقامات و فضائلى ديگر نيز بود كه در كانديداهاى مهاجر و انصار اصلا وجود نداشت، زيرا پيامبر بازگو كننده شريعت و مبين اصول و فروع، و در برابر گناه و لغزش مصون و بيمه بود. چگونه اين افراد در مقام انتخاب جانشين، به اين رشته از امور كه جهات روحانى و معنوى پيامبر و علت برترى و فرمانروايى او بر جامعه انسانى بود، توجه نكردند و موضوع را تنها از دريچه حكومت ظاهرى و فرمانروايى آن هم بر اساس فزونى افراد و پيوندهاى قبيله‏اى، مى‏نگريستند .

علت اين تغافل، روشن است، زيرا اگر خلافت اسلامى را از اين ديدگاه بررسى مى‏كردند، جز سلب صلاحيت از خود، نتيجه ديگرى نمى‏گرفتند، چه، آشنايى آنان به اصول و فروع، بسيار ناچيز بود، تا آنجا كه كانديداى ابوبكر، «عمر» ، چند لحظه پيش از اجتماع سقيفه، منكر مرگ پيامبر بود و با شنيدن آيه‏اى از دوست خويش (2) ، سخن خود را پس گرفت و گفت مثل اينكه من اين آيه را نشنيده بودم (3) .

گذشته از اين، اشتباهات و لغزشهاى فراوان آنان پيش از فرمانروايى، بر همه روشن بود. با اين وضع چگونه مى‏توانستند حكومتى را پى‏ريزى كنند كه بايد پايه آن را علم و دانش و تقوى و پرهيزكارى و كمالات روحى و معنوى و مصونيت الهى تشكيل دهد؟

عامل دوم:
جمود فكرى و كج انديشى در فهم معارف كتاب و سنت
اگر گرايشهاى حزبى و تعصبهاى قبيله‏اى، نخستين عامل پيدايش مذاهب و فرق بود، جمود فكرى و كج انديشى در فهم حقايق دينى، عامل دومى براى پيدايش طوائفى مانند «خوارج» و «مرجئه» و... به شمار مى‏رود. در واقع قسمت مهمى از مذاهب، زاييده جمود و كج فكرى، و تنگ نظرى سران آن‏ها است تا آنجا كه در تقديس ظواهر «كتاب خدا» و «سنت» پيامبر، آن قدر از خود جمود و خشكى نشان داده‏اند كه عقل و خرد و داورى فطرت و وجدان را، فداى ظاهر ابتدائى آيه و روايت ساخته، و در نتيجه مذاهبى را پى‏ريزى كرده‏اند.

شكى نيست كه كتاب خدا و گفتار پيامبر گرامى، بر همه مسلمانان، حجت است و بر همه لازم است كه از آن پيروى كنند و هرگز روا نيست كسى در برابر حكم خدا و دستور پيامبر، اظهار نظر كند، يا ـ نعوذ بالله ـ با آن‏ها مخالفت بورزد. ولى در بهره‏گيرى از قرآن بايد دقت بيشترى كرد و معانى تصورى را، از مقاصد تصديقى و ظهور نا پايدار را از ظهور پايدار، جدا ساخت. زيرا قرآن كلام فصيح و بليغ است و چنين سخنى از انواع مجاز و استعاره و تشبيه و كنايه مالامال مى‏باشد، جمود بر ظواهر تصورى، جز پايين آوردن مقام بلند قرآن، و به ابتذال كشيدن معانى عالى آن، نتيجه ديگرى ندارد.

طوائفى در اسلام به نام «مجسمه» و «مشبهه» و «خارجى» و «مرجئى» پديد آمدند، و همه اين گروهها كتاب و سنت را مدرك انديشه‏هاى خود شمرده و بر آن تكيه جسته‏اند و مخالفان خود را به مخالفت با كتاب و سخنان پيامبر متهم كرده‏اند. دو گروه نخست به آيات و رواياتى استناد جسته‏اند كه در آن‏ها الفاظ «يد» ، «عين» و «وجه» وارد شده، و در مقام تفسير، به ظاهر ابتدائى و به تعبير ديگر «تصورى» ، اكتفا نموده‏اند و از ظاهر استمرارى و تصديقى آن، كاملا غفلت نموده و به سادگى از كنار آن گذشته‏اند.

از باب نمونه به تفسير اين آيه از جانب اهل حديث توجه بفرماييد:

قرآن در مقام انتقاد از انديشه يهود كه خدا را به بخل و عجز متهم كرده‏اند، مى‏فرمايد :

(بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء) (سوره مائده / 64) .

«بلكه هر دو دست او باز است، هر گونه بخواهد انفاق مى‏نمايد» .

سطحى نگرها، فورا براى خدا دو دست ثابت كرده‏اند كه با آن انفاق مى‏كند. خيلى اگر بخواهند، اظهار قداست كنند، بسان «اشعرى» مى‏گويند: «خدا دو دست دارد، ولى كيفيت آن براى ما روشن نيست» (1) .

اين بهره‏گيرى از قرآن مانند بهره گيرى كودكانه كودكى است كه از سخن مادرش، بهانه بادام گرفت.

مسلمانان پس از درگذشت پيامبر، گرفتار گروهى شدند كه در لباس تقيد به دين و التزام به ظواهر، چنين افكارى را وارد حوزه اسلام كردند، و هر نوع تعقل و جهش فكرى را كفر و زندقه خواندند.

گذشته از سطحى نگرى بر آيات معارف، ساده لوحانى بودند كه گرفتار هر ناقل حديثى را پذيرفتند، هر چند در گذشته «حبر» يهوديان (1) و «راهب» مسيحيان (2) به شمار مى‏رفت.

جمود فكرى و تمسك به ظواهر «تصورى» و گزينش معانى مفردات آيه و روايت، آفتى بود كه دامن گير جهان اسلام گرديد، و به جاى اينكه معانى مفردات و ظاهر تصورى را فداى مفاد جملى آيه و ظهور تصديقى آن سازند، بر خلاف آن رفتار كردند. بخواست خداوند، در فصل نقل عقائد اهل حديث كه نخستين فرقه اسلامى به شمار مى‏روند، به تشريح اين مطلب خواهيم پرداخت.

خوارج و مرجئه هر دو از اين نقطه منشعب مى‏شوند. زيرا پيدايش اين دو گروه، جز انحراف فكرى و كج انديشى در معارف كتاب و سنت علت ديگرى نداشته است.

در اينجا نخست به فلسفه پيدايش گروه خوارج، و سپس به بيان علت پيدايش مرجئه مى‏پردازيم .

عثمان بن عفان، پس از درگذشت عمر، زمام امور را به تصويب شورائى كه خليفه پيشين، اعضاء آن را تعيين كرده بود به دست گرفت. وى استانداران و فرمانداران را از اعضاء بيت اموى كه خود نيز شاخه‏اى از آن بود، برگزيد. بد رفتارى آنان با امت اسلامى از يك طرف، و اعتراض و انتقاد ياران پيامبر و ديگر شخصيتهاى اسلامى، از طرف ديگر، و سماجت و مقاومت خليفه، بر روش خود، از ناحيه سوم، سرانجام به قتل او منجر گرديد. سپس با اكثريت قريب به اتفاق مسلمين، امام على ـ عليه السلام ـ براى سرپرستى مسلمين بر گزيده شد.

تقوى و پارسايى امام و اصرار انقلابيون كه امام را روى كار آورده بودند، به وى اجازه نداد كه عمال خليفه پيشين را بر جاى خود باقى بگذارد. حتى بيم آن مى‏رفت كه در صورت ابقاء، همان گروهى كه بر خليفه سوم شوريدند، و مقدمات قتل او را فراهم كردند، بر امام نيز بشورند.

امام، چه از نظر كسب رضاى خدا و احياء سنت پيامبر، و پيروى از مقتضاى تقوا و پارسايى، و چه از نظر حفظ افكار عمومى كه خواهان ايجاد دگرگونى در نظام بودند، ناچار بود كه به شخصيتهائى مانند «زبير بن عوام» ، «طلحة بن عبيد الله» كه آن روز ثروت عظيم و سرسام آورى را به هم زده بودند، مقام و مسؤوليتى ندهد و يا امثال معاويه را كه بسان قيصر در قصور رؤيايى شام حكومت مى‏كردند از كار بر كنار كند، در غير اين صورت نه تنها تحت فشار وجدان خود قرار مى‏گرفت، بلكه با مخالفت انقلابيون عراق و مصر كه خليفه سوم را از عرش قدرت به زمين كشيدند، روبرو مى‏شد.

نتيجه پيروى از چنين روش، اين شد كه طلحه و زبير با پول سرشار امويها، جنگ جمل را به راه انداختند، و جان خود را در راه دنيا طلبى و مقام خواهى (استاندارى بصره و كوفه)، از دست دادند. در اين شرايط معاويه، از امام خواست كه استاندارى شام را به او واگذار كند، چنين درخواستى، با توجه به اصولى كه امام بر آن ايمان داشت و شرايطى كه بر او حكومت مى‏كرد، مورد موافقت قرار نگرفت او براى ابقاء خود پرچم مخالفت برافراشت و ياغى گرى را آغاز كرد. امام پس از اتمام حجت، با سپاهى گران به سوى شام حركت كرد تا با قدرت نظامى، ريشه مخالفت را براندازد سرانجام، سپاه امام با لشگر معاويه (كه با خدعه و حيله او را متهم به قتل عثمان كرده و خود را «ولى دم» معرفى كرده بود)، در سرزمين صفين روبرو شد، پس از نبرد سنگينى كه ماه‏ها به طول انجاميد شكست دشمن قطعى گرديد؛ حاكم شام پس از مشورت با پير سياست (عمرو عاص)، دستور داد كه «قاريان» شام، قرآن‏ها را بر سر نيزه كنند، و خواستار حكومت قرآن ميان دو گروه شوند؛ چنين حيله عوام فريبانه، طوفانى از اختلاف در ميان سپاه امام ـ عليه السلام ـ برانگيخت. مقدس نماها نبرد با گروه مسلح به قرآن، و داعيان به حكومت كتاب خدا را تحريم كردند و خواستار توقف نبرد و بازگشت به حكومت قرآن شدند، در حالى كه امام و ياران عاقل و خردمند و دور نگر او، اين كردار را فريبى بيش ندانستند و بر ادامه نبرد اصرار ورزيدند، سرانجام فريب خوردگان سپاه امام، بر افكار عمومى ارتش غلبه كرده و صلح موقت را بر امام تحميل كردند. قرار شد، طرفين به جايگاه اصلى خود بازگردند، و نمايندگانى از دو گروه به عنوان «حكم» در نقطه‏اى بى‏طرف، اختلاف را بر كتاب خدا و سنت پيامبر، عرضه بدارند و نتيجه را اعلام كنند، كه بر هر دو گروه لازم است از آن پيروى كنند. در اين زمينه قراردادى ميان امام و معاويه تنظيم گرديد و شخصيتهايى از هر دو طرف آن را امضاء كردند. هنوز مركب قرارداد خشك نشده بود كه گروهى از مصران بر ترك نبرد و ارجاع اختلاف به دو حكم، از نظر خود بازگشتند و آن را مخالف اصل «لا حكم الا لله» (1) پنداشتند و خواستار نقض عهد و پيمان شدند. ولى محال بود كه امام ـ عليه السلام ـ تحت فشار آنان قرار گيرد، و دست به پيمان شكنى بزند. از اين جهت، اين گروه، پس از بازگشت امام به كوفه، وارد مركز خلافت اسلامى نشدند و براى خود در منطقه‏اى بنام «حرورا» پايگاهى برگزيده و ايذاء و آزار امام و ياران او و سردادن شعار بر ضد او را آغاز كردند و به كشتن افراد معصوم و بى‏گناه، به جرم علاقه به حضرت پرداختند. امام پس از بردبارى‏هاى زياد، نصيحت‏هاى فراوان و ارسال پيام‏هاى متعدد، حجت را بر آنان تمام كرد. وقتى احساس كرد كه آنان بر باطل خويش سماجت دارند، ناچار شد، دست به قبضه شمشير ببرد و با قدرت، ريشه فساد را بركند، از اين روى در منطقه‏اى (اطراف كوفه) به نام نهروان، درگيرى سختى ميان سربازان امام و ياغى‏گران رخ داد؛ امام در آن شرايط، قبل از آغاز نبرد، مخالفان را چنين مورد خطاب قرار داد و گفت: «فانا نذير لكم...» .

«من شما را بيم مى‏دهم از اينكه در كنار اين نهر و در اين سرزمين گود و پست كشته شويد؛ در حالى كه نزد پروردگار خود دليلى بر مخالفت با من نداشته باشيد. دنيا شما را در گمراهى پرتاب كرده و تقدير (كه نتيجه شوم تدبير شما است) شما را براى مرگ آماده ساخته است، من شما را از اين حكميت نهى كردم ولى با سر سختى مخالفت نموديد و فرمان مرا پشت سر انداختيد، تا به دلخواه شما تن دادم، اى گروه كم عقل، و اى كم فكرها، من كار خلافى انجام نداده‏ام و نمى‏خواستم به شما زيانى برسانم» (1) .

تنها مستمسك آنان، اين بود كه مى‏گفتند، تو چرا بر خلاف تصريح قرآن كه مى‏فرمايد: (لا حكم الا لله)، به «حكميت» دو انسانى مانند عمرو عاص و ابو موساى اشعرى، تن دادى.

جمود و كم فكرى آنان به حدى بود كه نمى‏توانستند، اين حقيقت را درك كنند كه:

اولا، امام پس از اصرار آنان تن به «حكميت قرآن» داد و در متن صلح نامه نوشته شد كه هر دو نفر به كتاب خدا و سنت پيامبر مراجعه و بر طبق آن حكم كنند. ناگفته پيداست، كتاب خدا صامت و ساكت است، انسان عالمى بايد آن را به سخن گفتن وادارد، و نتيجه را اعلام كند. پس تن به چنين حكميتى عقلا و شرعا ممنوع نيست.

ثانيا، اگر پذيرش حكميت افراد به هنگام بروز نزاع در ميان يك اجتماع بزرگ مخالف قرآن است، چرا قرآن به هنگام بروز اختلاف در يك اجتماع كوچك مثل خانواده، دستور مى‏دهد كه دو حكم يكى از جانب خانواده مرد، ديگرى از جانب خانواده زن، برگزيده شوند و در اين ميان داورى كنند:

(و ان خفتم شقاق بينهما فابعثوا حكما من اهله و حكما من اهلها ان يريدا اصلاحا يوفق الله بينهما) (سوره نساء / 35) .

«اگر از اختلاف ميان آن دو بيم داشتيد، داورى از جانب مرد، و داور ديگرى از طرف زن اعزام كنيد، اگر خواهان اصلاح باشند، خدا آنان را به برقرارى صلح موفق مى‏فرمايد» .

چنين برداشتى از آيه (ان الحكم الا لله) كه هيچ كس نبايد در موارد اختلاف، رجوع به «حكميت» كند؛ جز به هم ريختن نظام زندگى و نفى حكومت اثر ديگرى ندارد و براى هر انسانى، اعم از پاك و ناپاك، نتيجه ديگرى ندارد، و منشأ آن، كوردلى، و كم فكرى است. بهترين معرف آنان همان سخن امام است كه فرمود: «اخفاء الهام و سفهاء الاحلام» .

مخالفت اين گروه با امام مانند مخالفت ديگران با آن حضرت نبود، بلكه ميان اين دو مخالفت تفاوت بارزى وجود داشت، آنان جاهل و نادان بودند، نه معاند و دشمن حقيقت. درست نقطه مقابل شاميان و معاويه خواهان، كه با آگاهى كامل، با حقيقت مبارزه مى‏كردند. از اين جهت، امام درباره خوارج دستور مى‏دهد كه پس از وى با آنان مدارا شود:

«لا تقتلوا الخوارج بعدى فليس من طلب الحق فأخطأ كمن طلب الباطل فاصاب» .

«پس از من، خوارج را نكشيد، زيرا كسى كه خواهان حق باشد، آنگاه خطا رود، بسان كسى نيست كه از لحظه نخست، خواهان باطل باشد، و به آن برسد» .

ما به خواست خدا، در بخش عقايد خوارج، به تحليل مفاد آيه، خواهيم پرداخت. و تاريخ زندگى خوارج را اجمالا خواهيم نگاشت.

فرقه مرجئه
گروه مرجئه، پس از خوارج در جام

 

 

 
اسلام> فرقه‏هاى اسلامى> كليات

--------------------------------------------------------------------------------

عثمانيه
اقتباس از مقدمه كتاب «العثمانيه» ابى عثمان عمرو بن بحر الجاحظ، ص 5

نويسنده: عبدالسلام محمد هارون

يكى از قديمى‏ترين فرق اسلامى كه نقطه آغاز آن به نيمه اول قرن اول هجرى باز مى‏گردد، فرقه عثمانيه است، عنوان عثمانيه بر ياوران و پيروان عثمان بن عفان (خليفه سوم) اطلاق مى‏شود. كسانيكه در مقابل بدگويى‏ها و خرده‏گيرى‏هاى مخالفين عثمان ايستادند، اين گروه شاخه‏اى از اصحاب عمر بن خطاب (خليفه دوم) كه به «عمريه» مشهورند، مى‏باشند.

عثمانيه در مقابل كسانى كه بر عثمان خرده مى‏گرفتند و از پيشينيان او بالاخص ابوبكر انتقاد مى‏نمودند بر آن شدند تا مقام او را بالا ببرند و در اين راستا فضايلى را براى او برشمردند تا بتوانند مخالفين او را محكوم و سركوب نمايند.

عثمانيه در مرحله اول اسلام آوردن ابوبكر را، اسلام آوردنى بى‏نظير نشان دادند ـ و بتبع چنين مقامى شايسته چنان فضايلى ـ در مرحله بعد بين فضايل او و على عليه السلام سنجشى انجام دادند و مواردى را همانند:

ـ همراهى ابوبكر با پيامبر در غار ثور

ـ مفتخر شدن به لقب صديق از جانب رسول الله

ـ همراهى ابوبكر با پيامبر در فتح مكه

ـ امامت جماعت مسلمين در بيمارى و رحلت پيامبر اسلام از فضايل مختص ابوبكر برشمردند .

در مقابل پيروان و دوستداران على عليه السلام، اسلام على عليه السلام را برتر از اسلام ابوبكر مى‏دانند و مى‏گويند:

ـ على فقيه‏تر از ابوبكر بود.

ـ على در نماز صدقه داد.

ـ سوره كاملى در شأن او و اهل بيتش نازل شد.

ـ پيامبر به او فرمود: «انت منى كهارون من موسى و. . .».

شيعيان فضايل ادعايى ابوبكر را نمى‏پذيرند و عيب جويى‏هاى عثمانيه بر على عليه السلام را سخنانى بى‏پايه مى‏دانند.

نكته مهم و اساسى در اين بحث آن است كه بايد توجه داشت نقطه محورى تمامى اين مباحث مسأله امامت هست. پس مى‏توان گفت اين نزاع بيش از آنكه يك اختلاف اعتقادى و دينى باشد يك موضعگيرى سياسى اجتماعى است.

 

 

فرق اسلامى> فرق كلامى > سلفى

--------------------------------------------------------------------------------

تاريخچه سلفى (اهل حديث و حنابله)
اقتباس از فرق و مذاهب كلامى با اضافات

نويسنده: على ربانى گلپايگانى

سلف در لغت به معنى متقدم و سابق است. و در اصطلاح علماى علم كلام و ملل و نحل بر صحابه و تابعين و نيز تابعين تابعين اطلاق مى‏شود، بلكه به علماى اسلامى در سه قرن نخست هجرى سلف گفته مى‏شود و گاهى از نخستين تابعيان به سلف صالح تعبير مى‏شود. (1)

شهرستانى از مالك بن انس (متوفاى 179 ه ق) ، سفيان ثورى (متوفاى 161 ه ق) ، احمد بن حنبل (متوفاى 241 ه ق) و داود بن على اصفهانى (متوفاى 270 ه ق) به عنوان سلف ياد كرده است. (2)

اكثريت از سلف در زمينه آيات و احاديث مربوط به صفات الهى به ويژه صفات خبرى (3) راه تفويض (4) را برگزيدند؛ و ضمن ايمان به همه آنچه در كتاب و سنت درباره صفات خداوند آمده است از حمل آنها به معانى ظاهرى كه مستلزم تشبيه است اجتناب كرده‏اند. از اين گروه معمولا با عنوان اهل الحديث ياد مى‏شود. احمد بن حنبل (161ـ241) در ضبط و نقل احاديث و اينكه ايمان به همه آنچه در احاديث درباره صفات خداوند آمده لازم است، سعى بليغى نمود، و با استناد به احاديث، اصول عقايد اسلامى را تدوين كرد.

لذا از او به عنوان «امام اهل الحديث» ياد مى‏شود. چنانكه گاهى تعبير حنبليه معادل اصطلاح اهل الحديث به شمار مى‏رود. (5)

احمد بن حنبل كه اسم كامل او احمد بن محمد بن حنبل ابو عبدالله شيبانى دائلى است، ايرانى الاصل از شهر مرو و پدرش فرماندار سرخس بود. او در بغداد زاده شد و در طلب علم به كوفه و بصره و مكه و مدينه و يمن و شام و مغرب و الجزاير و عراق و فارس و خراسان سفر كرد . كتابى به نام مسند ابن حنبل در شش جلد بنوشت كه محتوى بيش از سى هزار حديث است و كتابهاى ديگرى درباره ناسخ و منسوخ و تفسير قرآن و غيره بنوشت.

وى مردى گندمگون و نيكو روى و بلند قامت بود و جامه سپيد مى‏پوشيد و سر و ريشش را با حنا خضاب مى‏كرد.

در زمان مأمون قائل به «قدم قرآن» شد؛ پس از مأمون جانشينش معتصم، او را به محنه دچار ساخت و به زندان افكند. وى بيست و هشت ماه در زندان بماند و در 220 هجرى آزاد شد. متوكل عباسى جبران اين اهانت را كرد و ابن حنبل را بر ديگر علما مقدم داشت، و جز به مشورت او كار نمى‏كرد.

ابن قيم فتاوى او را در بيست جلد گردآورى نموده است. چون ابن حنبل از اهل حديث بود توجهى به «رأى» نداشت بالطبع از مخالفان ابو حنيفه به شمار مى‏رفت. او گاهى در بين احاديث خود، حديثهاى «ضعيف» را هم آورده و در مسائل دينى و فقهى بيشتر توجه به سلف صالح و صدر اول اسلام داشت.

حنابله، امروزه گروه كثيرى نيستند ولى مذهب ايشان تا قرن هشتم در بلاد اسلام رواج فراوان داشت. ابن حنبل از شاگردان شافعى بود سپس از وى جدا شد و مذهب جديدى ابداع كرد. (6)

نكته جالب توجه در زندگى احمد بن حنبل اين است كه، تا پيش از او خليفه راشد بودن امام على عليه السلام در ميان محدثان اهل سنت جا نيفتاده بود و در اين قضيه موافق و مخالف وجود داشت، او بود كه على را رسما خليفه چهارم از خلفاى راشد اعلام كرد و با زحمات فراوان توانست مسأله تربيع خلافت را تثبيت كند، و از اين طريق با ناصبى‏گرى سخت مبارزه نمود و كتاب مناقب الصحابه او بهترين گواه بر اين مطلب است.

«حمصى» مى‏گويد: وقتى مسأله تربيع از جانب احمد بن حنبل اعلام شد به حضور او رفته و گفتم كار شما طعن بر طلحه و زبير است، او صورت در هم كشيد و گفت: من چه كار با آنان دارم؟ و آنگاه سخنى از عبدالله بن عمر نقل كردم، او در پاسخ گفت: عمر بهتر از فرزندش است، او على را عضو شوراى شش نفره قرار داد، و على نيز خود را امير مؤمنان معرفى كرد حالا من بگويم على امير مؤمنان نيست؟ (7)

جهت آشنايى بيشتر با منهج فكرى اهل حديث مطالبى را يادآور مى‏شويم:

1ـاز مالك بن انس (93ـ179) پيشواى مذهب مالكيه درباره استواء خداوند و عرش سؤال شد وى در پاسخ گفت: «الاستواء معلوم، و الكيفية مجهوله و الايمان به واجب، و السؤال عنه بدعة» (8) يعنى كسى حق ندارد از معنى استواء خداوند بر عرش سئوال كند و از چگونگى آن آگاه شود گرچه ايمان به آن واجب است.

2ـاز محمد بن ادريس شافعى (150ـ204 ه) پيشواى مذهب شافعيه درباره علم كلام نقل شده كه گفته: «اگر انسان به هر كار خلافىـجز شركـدست بزند بهتر از آن است كه به علم كلام بپردازد . من از اصحاب كلام مطالبى شنيده‏ام كه گمان نمى‏برم هيچ مسلمانى مثل آنها بگويد». (9)

3ـاحمد بن حنبل نيز پس از بيان اينكه ايمان به قدر و رواياتى كه در اين باره وارد شده واجب است، و هيچ گونه پرسشى در اين باره جايز نيست، توصيه مى‏كند كه نبايد درباره چنين مسائلى با كسى به مناظره پرداخت، و نبايد علم جدال را آموخت. (10)

و به همين دليل است كه از نظر اهل الحديث علم كلام مذموم و نارواست.

تأمل و تحقيق:
1ـروش تفويض در باب متشابهات قران و سنت و صفات خبرى، روش اكثريت صحابه و تابعين بوده، نه اينكه مورد اتفاق همه بوده است؛ چون همانطورى كه علامه طباطبائى در الميزان گفته : «روش اهل بيت پيامبر در اين باره اثبات و نفى با هم است يعنى تنها به نفى تشبيه اكتفا نكرده، در معناى آيات صفات، تدبر و اعمال نظر كرده‏اند (11)

2ـنكوهش مطلق علم كلام و بستن راه خرد و عقل، با آيات قرآن كه دعوت به تدبر و تعقل مى‏كند در تنافى است و سازگار نيست. آنجا كه مى‏فرمايد «ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون» (12) بدترين جنبندگان كسانى‏اند كه چشم و گوش خود را بر حقايق مى‏بندند و از عقل و خرد خويش بهره نمى‏گيرند.

و نيز آيه «افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها» (13)

و چگونه مى‏توان جدال در دين راـ به طور مطلقـ مذموم دانست، در حالى كه خداوند به پيامبر گرامى خود دستور مى‏دهد تا در كنار روش حكمت و موعظه نيكو از روش جدال احسن نيز استفاده كند: «ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن (14) »

پى‏نوشتها:

1) النهاية فى غريب الحديث، ج 2، ص 390

2) ملل و نحل، ج 1، ص 93

3) آن صفات خداوند كه قرآن و حديث از آن گزارش مى‏دهد و هرگز عقل به آن راه ندارد مانند «وجه» ، «يد» و «عين»، صورت و دست و چشم و. . .

4) يعنى معانى اين آيات را به خداوند واگذار نمودن، چون توان درك حقيقت آن را نداريم

5) اقتباس از فرق و مذاهب كلامى، ص 29، 30 و 169

6) فرهنگ فرق اسلامى، ص 168ـ 169

7) فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى، ج 3، ص 24، به نقل از طبقات الحنابله، 1/ 393

8) ملل و نحل، ج 1، ص 93

9) همان، ص 38ـ 51

10) اصول السنة، ص 51ـ 52

11) الميزان، ج 14، ص 130

12) انفال/ 22

13) محمد/ 24

14) نحل/ 125

 

 

 

فرق اسلامى> فرق كلامى> سلفى> عقايد

--------------------------------------------------------------------------------

عقايد اهل حديث
كتاب: فرهنگ عقايد و مذاهب اسلام، ج 1، ص 158

نويسنده: استاد جعفر سبحانى

اصول عقائد اهل حديث از زبان «اشعرى»:
1 ـ ما به خدا و فرشتگان و كتابها و رسولان او و آنچه كه از جانب او آمده است و راويان مورد اعتماد، از پيامبر (ص) نقل كرده‏اند، اقرار مى‏كنيم، و چيزى از آن را رد نمى‏كنيم .

2 ـ خدا، خدا يگانه است، جز او خدايى نيست، بزرگوار و بى‏نياز است، نه همسرى دارد و نه فرزندى.

3 ـ محمد (ص) بنده او و رسول اوست، كه او را با هدايت و آيين استوار فرستاده است.

4 ـ بهشت و دوزخ بر حق هستند.

5 ـ رستاخيز مى‏آيد و در آن شكى نيست و خدا مردگان قبور را بر مى‏انگيزد.

6 ـ خداوند بر عرش خود استقرار دارد (1) چنانكه فرموده است:

«الرحمن على العرش استوى» (سوره طه / 5) .

7 ـ خدا چهره‏اى دارد، ولى بدون كيفيت (بلا كيف) . چنانكه فرموده است:

«و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام» (سوره رحمن / 26) .

«روى پروردگارت باقى مى‏ماند كه صاحب جلال و احترام است» .

8 ـ خدا داراى «دو دست» است بدون كيفيت. چنانكه مى‏فرمايد:

«خلقت بيدى» (سوره ص / 75) «آدم را با دو دستم آفريدم» .

و نيز مى‏فرمايد:

«بل يداه مبسوطتان» (سوره مائده / 64) «بلكه دست‏هاى او باز هستند» .

9 ـ خدا چشم دارد اما بدون كيفيت () . چنانكه فرمود:

«تجرى بأعيننا» (سوره قمر / 14) «زير نظر ما (چشم ما) حركت مى‏كرد» .

10 ـ آن كس كه گمان كند نام‏هاى خدا غير خدا است، او گمراه است. (اسم با مسمى يكى است) .

11 ـ خدا داراى علم است (علم او غير ذات او است) . چنانكه مى‏فرمايد:

انزله بعلمه» (سوره نساء / 166) .

«كتاب خود را با علم خويش فرو فرستاد» . و نيز فرموده است:

«و ما تحمل من أنثى و لا تضع إلا بعلمه» (سوره فاطر / 11):

«هيچ ماده‏اى آبستن نمى‏شود و نمى‏زايد مگر با علم او» .

12 ـ ما براى خدا، گوش و چشم ثابت مى‏كنيم و هرگز آن‏ها را نفى نمى‏كنيم، آن گونه كه معتزله و جهميه و خوارج نفى كردند.

13 ـ ما براى خدا قوه و نيرو ثابت مى‏كنيم. چنانكه فرموده است:

«اولم يرو ان الله الذى خلقهم هو أشد منهم قوة» (سوره فصلت / 15) .

«آيا نمى‏بينيد خدايى كه آنان را آفريده، از ايشان نيرومندتر است؟» .

14 ـ ما مى‏گوييم: كلام خدا مخلوق نيست و خدا چيزى را خلق نكرده است مگر اين كه به او گفت: «كن» ، پس آن هم وجود پذيرفت «فيكون» . چنان كه مى‏گويد:

«انما قولنا لشى‏ء اذا اردناه ان نقول له كن فيكون» سوره نحل / 40) .

«گفتار ما به چيزى آنگاه كه هستى او را بخواهيم. اين است كه «باش» ، پس آن چيز محقق مى‏شود» .

15 ـ در زمين چيزى از خير و شر نيست، مگر آن كه خدا، آن را خواسته است و هر چيزى در جهان، با خواست خدا پديد مى‏آيد و كسى نمى‏تواند كارى را انجام دهد قبل از آن كه خدا آن كار را انجام دهد.

16 ـ ما از خدا بى‏نياز نمى‏شويم و نمى‏توانيم از قلمرو علم او بيرون بياييم.

17 ـ آفريدگارى جز خدا نيست و اعمال بندگان، مخلوق خدا است. چنانكه مى‏فرمايد:

«و الله خلقكم و ما تعلمون» (سوره صافات / 96) .

«خدا شما را و آنچه را انجام مى‏دهيد، آفريده است» .

بندگان خدا، توانايى بر آفريدن چيزى ندارند، در حالى كه آنان مخلوقند. چنان كه مى‏فرمايد :

«هل من خالق غير الله» (سوره فاطر / 3) .

«آيا آفريدگارى جز خدا هست؟» (3) .

18 ـ خداوند، به مؤمنان توفيق اطاعت داده و آنان را مشمول لطف خود قرار داده و اصلاح و هدايت كرده است و نيز، او، كافران را گمراه كرده و آنان را از هدايت خود محروم ساخته و نعمت ايمان را به آنان عطا نفرموده است و اگر چنين لطف و اصلاحى در حق آنان انجام مى‏داد، آنان از صالحان بودند و اگر هدايتشان مى‏كرد هدايت يافته بودند. چنانكه مى‏فرمايد :

«من يهد الله فهو المهتدى و من يضلل فأولئك هم الخاسرون» (سوره اعراف / 178) .

«هر كس را كه خدا هدايت كند، او هدايت يافته و هر كس را گمراه كند، زيان‏كار است» .

خدا مى‏تواند كافران را اصلاح كند و ايمان را به آنان لطف بفرمايد تا از مؤمنان گردند، ولى او خواسته است كه آنان كافر باشند، چنان كه دانسته و آنان را كمك نكرده و بر دل‏هاى آنان مهر زده است (تا نور هدايت در آن وارد نشود) .

19 ـ خير و شر و قضا و قدر، همه از خداست و ما به قضا و قدر و خير و شر، و شيرين و تلخ، هر دو ايمان مى‏آوريم و مى‏دانيم، آنچه كه به ما نرسيده، مقدر نبوده كه برسد و آنچه به ما رسيده، ممكن نبوده كه خطا برود و بندگان خدا براى خود زيان و سودى جز آنچه او بخواهد مالك نيستند. چنان كه مى‏فرمايد:

«قل لا املك لنفسى نفعا و لا ضرا الا ما شاء الله» (سوره اعراف / 188) .

«بگو، من براى خود سود و زيانى را مالك نمى‏شوم، جز آنچه را كه خدا خواهد» .

ما در كارهاى خود به خدا پناه مى‏بريم و نياز و فقدان را براى خود در هر زمان، ثابت مى‏دانيم.

20 ـ ما مى‏گوييم: قرآن كلام خداست و آفريده نشده است و آن كس كه قرآن را مخلوق بشمارد، كافر است.

عقيده داريم كه خدا در آخرت، با چشم‏ها ديده مى‏شود، چنان كه ماه در شب چهاردهم رؤيت مى‏گردد. مؤمنان، خدا را مى‏بينند، چنان كه در روايات رسول خدا آمده است، كافران از رؤيت خدا ممنوعند، تا آنگاه كه مؤمنان، خدا را در بهشت مى‏بينند. چنانكه مى‏فرمايد:

«كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون» (سوره مطففين / 15) .

«چنين نيست، آنان در روز رستاخيز از (ديدن) پروردگار خود مستورند» .

موسى ـ عليه السلام ـ از خدا خواست كه در دنيا او را ببيند و خدا بر كوه تجلى كرد و آن را ويران گردانيد، از اين طريق به موسى تفهيم كرد كه او در دنيا ديده نمى‏شود.

22 ـ عقيده داريم كه نبايد يك نفر از اهل قبه را به گناهى كه مرتكب مى‏شود تكفير كنيم، مانند دزدى و مى‏گسارى، برخلاف خوارج كه آنان مرتكب كبيره را كافر مى‏دانند.

23 ـ مى‏گوييم: اسلام وسيع‏تر از ايمان است و هر اسلامى ايمان نيست.

24 ـ معتقديم، خدا دل‏ها را دگرگون مى‏كند و دل‏هاى بندگان ميان دو انگشت از انگشتان خدا است و خداوند، آسمان‏ها و زمين را روى يك انگشت خود بر مى‏دارد. چنان كه در روايت از رسول خدا آمده است، (البته بدون اعتقاد به كيفيت) .

25 ـ معتقديم، هيچ كس از اهل توحيد و ايمان را نبايد به بهشت و دوزخ محكوم كرد مگر كسى را كه رسول خدا، به بهشتى بودن او گواهى داده است و نيز براى گنه‏كاران بهشت را اميدواريم و در عين حال مى‏ترسيم آنان در آتش معذب باشند. ما مى‏گوييم: خداوند گروهى را پس از آن در آتش سوختند، به شفاعت پيامبر، بيرون آورد و اين عقيده، نتيجه رواياتى است كه از پيامبر آمده است.

26 ـ ما به عذاب قبر و حوض ايمان داريم. ميزان، صراط و برانگيخته شدن پس از مرگ، حق است. و خدا بندگان را در قيامت نگه مى‏دارد و به حساب مؤمنان مى‏رسد.

27 ـ ايمان، گفتار و كردار، افزايش و كاهش مى‏پذيرد و روايات صحيحه را در اين مورد كه افراد مورد اعتماد از رسول خدا نقل كرده‏اند، مى‏پذيريم.

28 ـ پيشينيان را دوست داريم، آنان را كه خداوند به شرف مصاحبت پيامبر برگزيده است و آنان را مى‏ستاييم، چنان كه خدا ستوده است و همه آنان را دوست داريم.

29 ـ معتقديم، پيشواى برتر پس از پيامبر، ابوبكر صديق كه رضوان خدا بر او باد، مى‏باشد . خدا به وسيله او به اسلام عزت بخشيد و او را بر مرتدان پيروز كرد و مسلمانان، او را براى امامت و پيشوايى برگزيدند، چنان كه رسول خدا، او را براى نماز، مقدم داشت و همگى، او را خليفه رسول خدا ناميدند. پس از او، عمر بن خطاب كه رضوان خدا بر او باد و از آن پس، عثمان بن عفان كه رضوان خدا بر او باد، خليفه‏اند. و كسانى كه او را كشتند، او رابه ظلم و عداوت كشتند. سپس على بن ابى‏طالب، كه رضوان خدا بر او باد، خليفه رسول خداست . آنان، پيشوايان پس از پيامبر خدا هستند و جانشينى آنان، جانشينى از مقام نبوت است. گواهى مى‏دهيم، به بهشتى بودن ده نفرى كه رسول خدا بر بهشتى بودن آنان، گواهى داده است و ديگر ياران رسول خدا را دوست داريم و زبان را از بازگويى اختلافاتى كه در ميان آنان رخ داده است، باز مى‏داريم و معتقديم كه خلفاى چهار گانه، خليفه‏هاى راشد (هدايت يافته) و برتر بودند و كسى در فضيلت، با آنان برابرى نمى‏كند.

30 ـ همه رواياتى را كه مى‏گويد: خدا به آسمان نخست فرود مى‏آيد، تصديق مى‏كنيم. و نيز اين كه او پس از فرود آمدن مى‏گويد: «آيا سؤال كننده و يا استغفار كننده‏اى هست؟» و همچنين ديگر چيزهايى را كه آنان (راويان) نقل كرده‏اند، تصديق مى‏كنيم.

31 ـ در مسائل اختلافى، به كتاب خدا و سنت پيامبر و اجماع مسلمين و آنچه كه به اين‏ها باز مى‏گردد، اعتماد مى‏كنيم. هرگز در دين خدا چيزى را كه خدا به آن اذن نداده است، بدعت نمى‏گذاريم، و چيزى را كه نمى‏دانيم به خدا نسبت نمى‏دهيم.

32 ـ معتقديم كه خدا روز رستاخيز مى‏آيد. چنانكه مى‏فرمايد:

«و جاء ربك و الملك صفا صفا» (سوره فجر / 22) .

«پروردگارت با فرشتگان صف كشان مى‏آيند» .

معتقديم كه خدا به بندگانش نزديك است، هرگونه كه بخواهد. چنانكه مى‏فرمايد:

«و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» (سوره ق / 16) .

«ما از رگ گردن به او نزديك‏تريم» .

و چنان كه مى‏فرمايد:

«ثم دنا فتدلى فكان قاب قوسين او ادنى» سوره نجم / 8 ـ 9) .

«نزديك شد و سپس در آويخت، آنگاه به مقدار دو كمان يا كمتر، فاصله يافت» .

33 ـ نماز جمعه و نماز ديگر اعياد و ديگر نمازها، از آيين ماست، چنان كه نماز خواندن پشت سر هر نيكوكار و يا بدكارى جزء آيين ماست، زيرا روايت شده است كه عبدالرحمن بن عمر، پشت سر حجاج بن يوسف نماز مى‏خواند.

34 ـ مسح بر چكمه و جوراب در حضر و سفر جايز است.

35 ـ لازم مى‏دانيم كه براى رستگارى پيشوايان اسلام دعا كنيم و به پيشوايى آنان اقرار كنيم و كسانى كه هنگام انحراف رهبران، شورش بر ضد آنان را لازم مى‏دانند، گمراهند، و پيوسته خروج بر آنان (راهبران) را با قوه و قدرت انكار مى‏كنيم و ترك قتال و نبرد را در فتنه‏ها لازم مى‏دانيم.

36 ـ معتقديم كه روزى دجال، خروج خواهد كرد، چنان كه در روايات از رسول خدا آمده است .

37 ـ به عذاب قبر و سؤال منكر و نكير ايمان داريم، اين دو نفر از به خاك سپردگان سؤال مى‏كنند.

38 ـ حديث معراج را مى‏پذيريم.

39 ـ بسيارى از رؤياها را صحيح مى‏دانيم و معتقديم كه آن‏ها تعبيرى دارند.

40 ـ دادن صدقه از طرف مردگان و دعا براى آنان را صحيح مى‏دانيم و معتقديم كه عمل ما به آنان سود مى‏رساند.

41 ـ تأثير سحر و ساحر در اين دنيا را مى‏پذيريم و مى‏گوييم، سحر واقعيت دارد.

42 ـ معتقديم، هر كس از اهل قبله مرد، بايد بر او نماز گزارد، خواه نيكو كار باشد يا بدكار. چنانچه به قانون ارث ايمان داريم.

43 ـ معتقديم كه بهشت و دوزخ آفريده شده‏اند.

44 ـ مى‏گوييم هر كس بميرد يا كشته شود، به اجل خود مرده و كشته شده است.

45 ـ روزى افراد از جانب خدا است كه به بندگان خود روزى مى‏دهد، حلال باشد يا حرام.

46 ـ ما بر خلاف معتزله و جهميه، معتقديم كه شيطان، انسان را وسوسه مى‏كند و در دل او شك ايجاد مى‏كند و به او آسيب مى‏رساند. چنانكه مى‏فرمايد:

«الذين يأكلون الربا لا يقومون الا كما يقوم الذين يتخبطه الشيطان من المس» (سوره بقره / 275) .

«كسانى كه ربا مى‏خورند، از جاى بر نمى‏خيزند، مگر مانند كسى كه شيطان او را آسيب رسانده است» . و نيز مى‏فرمايد:

«من شر الوسواس الخناس الذى يوسوس فى صدور الناس من الجنة و الناس» (سوره ناس / 4 ـ 6) .

«بگو از شر هر وسوسه‏گر فريبكار كه در سينه‏هاى مردم وسوسه مى‏كند، از جن و انس (به خدا پناه مى‏برم)» .

47 ـ معتقديم، خدا صالحان را به آياتى كه براى آنان آشكار مى‏سازد، اختصاص مى‏دهد.

48 ـ عقيده ما درباره كودكان مشركان، اين است كه خدا در سراى ديگر آتشى را براى آنان بر مى‏افروزد، سپس به آنان مى‏گويد: داخل آتش شويد. هر كس از آنان داخل شود، آتش براى او سرد و سلامت مى‏گردد. و هر كس ابا ورزد، معذب مى‏شود.

49 ـ معتقديم، خدا مى‏داند كه بندگان، چه كارهايى را انجام مى‏دهند و به كجا مى‏روند، آنچه را واقع شده و واقع مى‏شود مى‏داند و نيز مى‏داند آنچه واقع نشده اگر واقع مى‏شد چگونه بود، اين‏ها براى او معلوم است.

50 ـ معتقديم كه بايد از پيشوايان اطاعت كرد. و براى مسلمانان خيرخواه بود.

51 ـ لازم مى‏دانيم كه از بدعت‏گزاران و هواپرستان جدا شويم.

پى‏نوشتها:

.1 اهل حديث، در اين آيه، «استواء» را به معناى استقرار مى‏گيرند، نه بمعناى استيلاء و تسلط. چيزى كه هست، برخى از آنان براى پرهيز از تشبيه و تجسيم مى‏گويند: خدا بر عرش استقرار دارد ولى كيفيت آن براى ما معلوم نيست.

.2 اين واژه (بدون كيفيت)، در كتاب‏هاى كلامى اشاعره، پس از طرح صفات خبرى مانند «وجه» و «يد» ، زياد بكار مى‏رود و گاهى از آن با كلمه «البلكفه» كه مصدر جعلى بلا كيف است، تعبير مى‏كنند و اين براى فرار از تشبيه است. و حاصل اين كه مى‏گويند: خدا چهره و دست و پا دارد ولى نه با كيفيتى كه بشر دارد. ولى هرگز در توصيف خدا به اين صفات را تأويل و مجاز را نمى‏پيمايند بلكه اين الفاظ را بابيان معانى لغوى آن بكار مى‏برند؛ فقط مدعى هستند كه كيفيت آن براى ما معلوم نيست.

.3 در اينجا به آيات ديگرى كه از نظر مضمون، با آيه وارده در متن، يكى است، استدلال كرده است، مانند آيه‏هاى 17 و 20 سوره نحل و 35 طور.


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:جمعه بیست و سوم شهریور 1386

دعاي امام جواد (ع) بعد از نماز مغرب

بعد از نماز مغرب دستها را بلند كند و بخواند اين دعاء وارده از حضرت جواد عليه السلام را كه در اقبالست :

اَللّهُمَّ يا مَنْ يَمْلِكُ التَّدْبيرَ وَهُوَ عَلى كُلِّشَىْءٍ قَديرٌ يا مَنْ
 خدايا اى كه تدبير امور بدست او است و او بر هر چيز قادر است اى كه
يَعْلَمُ خائِنَةَ الاْعْيُنِ وَما تُخْفِى الصُّدُورُ وَتُجِنُّ الضَّميرُ وَهُوَ
مى داند خيانت چشمها را و آنچه را سينه ها پنهان كنند و دلها در خويش مستور دارند و او است
اللَّطيفُ الْخَبيرُ اَللّهُمَّ اجْعَلْنا مِمَّنْ نَوى فَعَمِلَ وَلاتَجْعَلْنا مِمَّنْ شَقِىَ
دقيق آگاه خدايا قرار ده ما را از كسانى كه نيت كنند و بدنبالش عمل كنند و قرارمان مده از كسانى كه بدبخت شده
فَكَسِلَ وَلا مِمَّنْ هُوَ عَلى غَيْرِ عَمَلٍ يَتَّكِلُ اَللّهُمَّ صَحِّحْ اَبْدانَنا مِنَ
و تنبلى كرد و نه از كسانى كه بر غير كار و كوشش اعتماد كنند خدايا سالم گردان بدنهامان را از
الْعِلَلِ وَاَعِنّا عَلى مَا افْتَرَضْتَ عَلَيْنا مِنَ الْعَمَلِ حَتّى يَنْقَضِىَ عَنّا
بيماريها و كمكمان ده بر آنچه واجب كرده اى بر ما از عمل تا بگذرد از ما اين ماه تو در حاليكه
شَهْرُكَ هذا وَقَدْ اَدَّيْنا مَفْرُوضَكَ فيهِ عَلَيْنا اَللّهُمَّ اَعِنّا عَلى صِيامِهِ
آنچه را بر ما واجب فرموده بودى انجام داده باشيم خدايا ما را بر روزه اين ماه كمك ده
وَوَفِّقْنا لِقِيامِهِ وَنَشِّطْنا فيهِ لِلصَّلاةِ وَلا تَحْجُبْنا مِنَ الْقِراَّئَةِ وَسَهِّلْ
و به شب زنده داريش موفقمان دار و براى خواندن نماز در اين ماه نشاطى بما بده و از قرائت قرآن محروممان مدار و آسان
لَنا فيهِ ايتاَّءَ الزَّكوةِ اَللّهُمَّ لا تُسَلِّطْ عَلَيْنا وَصَباً وَلا تَعَباً وَلا سَقَماً
گردان بر ما پرداختن زكوة را خدايا چيره مگردان بر ما خستگى و سستى و نه رنج و نه بيمارى
وَلا عَطَباً اَللّهُمَّ ارْزُقْنا الاِْفْطارَ مِنْ رِزْقِكَ الْحَلالِ اَللّهُمَّ سَهِّلْ لَنا
و نه هلاكت را خدايا روزى ما كن افطار كردن از روزى حلال خدايا سهل كن بر ما
فيهِ ما قَسَمْتَهُ مِنْ رِزْقِكَ وَيَسِّرْ ما قَدَّرْتَهُ مِنْ اَمْرِكَ وَاجْعَلْهُ حَلالاً
در اين ماه آن سهمى را كه از روزيت نصيب ما كرده اى و آسان گردان آنچه را طبق فرمانت مقرر داشته اى و قرارش ده حلال
طَيِّباً نَقِيّاً مِنَ الاْثامِ خالِصاً مِنَ الاْصارِ وَالاْجْرامِ اَللّهُمَّ لا تُطْعِمْنا
و پاك و پاكيزه از گناهان و خالص از معاصى و جنايات خدايا بر ما مخوران
اِلاّ طَيِّباً غَيْرَ خَبيثٍ وَلا حَرامٍ وَاجْعَلْ رِزْقَكَ لَنا حَلالاً لا يَشُوبُهُ
جز خوراكى پاك كه نه پليد باشد و نه حرام و قرار ده روزيت را براى ما حلال كه آلوده به چركى
دَنَسٌ وَلا اَسْقامٌ يا مَنْ عِلْمُهُ بِالسِّرِّ كَعِلْمِهِ باِلاْعْلانِ يا مُتَفَضِّلاً عَلى
و بيماريها نباشد اى كه دانائيش به نهان همانند دانائيش به آشكار است اى كه
عِبادِهِ بِالاِْحْسانِ يا مَنْ هُوَ عَلى كُلِّشَىْءٍ قَديرٌ وَبِكُلِّشَىْءٍ عَليمٌ
بر بندگانش به احسان تفضل فرمود اى كه او بر هر چيز توانا است و به هر چيز دانا
خَبيرٌ اَلْهِمْنا ذِكْرَكَ وَجَنِّبْنا عُسْرَكَ وَاَنِلْنا يُسْرَكَ وَاهْدِنا لِلرَّشادِ
و آگاه است ذكر خود را به ما الهام كن واز دشواريت ما را بركنار دار و به دستورات آسانت برسانمان و به كارهاى صواب راهنمائيمان كن
وَوَفِّقْنا لِلسَّدادِ وَاعْصِمْنا مِنَ الْبَلايا وَصُنّا مِنَ الاْوْزارِ وَالْخَطايا
و به كارهاى محكم و درست موفقمان بدار و از بلاها محفوظمان دار و از گناهان و خطاها نگاهمان دار
يا مَنْ لا يَغْفِرُ عَظيمَ الذُّنُوبِ غَيْرُهُ وَلا يَكْشِفُ السُّوَّءَ اِلاّ هُوَ يا
اى كه نيامرزد گناهان بزرگ را جز او و برطرف نكند بديها را جز او اى
اَرْحَمَ الرّاحِمينَ وَاَكْرَمَ الاْكْرَمينَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَاَهْلِ بَيْتِهِ
مهربانترين مهربانان و كريمترين كريمان درود فرست بر محمد و خاندان
الطَّيِّبينَ وَاجْعَلْ صِيامَنا مَقْبُولاً وَبِالْبِرِّ وَالتَّقْوى مَوْصُولاً وَكَذلِكَ
پاكش و روزه ما را مقبول درگاهت فرما و به نيكى و پرهيزكارى پيوندش ده و هم چنين
فَاجْعَلْ سَعْيَنا مَشْكُوراً وَقِيامَنا مَبْرُوراً وَقُرْانَنا مَرْفُوعاً وَدُعاَّئَنا
كوشش ما را مورد تقدير و شب زنده داريمان را نيك پذيرفته و قرآن ما را (كه خوانده ايم ) بالا رفته و دعامان را
مَسْمُوعاً وَاهْدِنا لِلْحُسْنى وَجَنِّبْنَا الْعُسْرى وَيَسِّرْنا لِلْيُسْرى وَاَعْلِ
مقرون به اجابت فرما و ما را به كار نيك هدايت فرما و از دشواريها بركنارمان دار و مهيامان بدار براى آسانها
لَنَا الدَّرَجاتِ وَضاعِفْ لَنا الْحَسَناتِ وَاقْبَلْ مِنَّا الصَّوْمَ وَالصَّلاةَ
و درجات ما را بالابر و حسنات ما را دو چندان كن و روزه و نماز ما را بپذير
وَاسْمَعْ مِنَّا الدَّعَواتِ وَاغْفِرْ لَنَا الْخَطيئاتِ وَتَجاوَزْ عَنَّا السَّيِّئاتِ
و دعاهاى ما را بشنو و خطاهاى ما را بيامرز و از گناهان ما درگذر
وَاجْعَلْنا مِنَ الْعامِلينَ الْفائِزينَ وَلا تَجْعَلْنا مِنَ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ
و قرار ده ما را از عمل كنندگان كامياب و قرارمان مده از غضب شدگان و نه از
وَلاَ الضّاَّلّينَ حَتّى يَنْقَضِىَ شَهْرُ رَمَضانَ عَنّا وَقَدْ قَبِلْتَ فيهِ صِيامَنا
گمراهان تا بگذرد از ما ماه رمضان و تو روزه و شب زنده داريمان را پذيرفته باشى
وَقِيامَنا وَزَكَّيْتَ فيهِ اَعْمالَنا وَغَفَرْتَ فيهِ ذُنوبَنا وَاَجْزَلْتَ فيهِ مِنْ
و اعمال ما را پاك و پاكيزه كرده و گناهانمان را آمرزيده باشى و بهره ما را در اين
كُلِّ خَيْرٍ نَصيبَنا فَاِنَّكَ الاِْلهُ الْمُجيبُ وَالرَّبُّ الْقَريبُ وَاَنْتَ بِكُلِّ شَىْءٍ مُحيطٌ
ماه از هر خير و نيكى به حد كامل داده باشى كه براستى توئى معبود اجابت كننده و پروردگار نزديك و تو بر هر چيز احاطه دارى

بازگشت به بالا

دعاي ماء ثور از حضرت صادق (ع)

اين دعاى ماءثور از حضرت صادق عليه السلام را كه در اقبال است :

 اَللّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضانَ مُنَزِّلَ الْقُرْآنِ هذا شَهْرُ رَمَضانَ

خدايا اى پروردگار ماه رمضان و فرو فرستنده قرآن اين ماه رمضان است
الَّذى اَنْزَلْتَ فيهِ الْقُرْآنَ وَاَنْزَلْتَ فيهِ آياتٍ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى
كه در آن قرآن را نازل فرموده اى و در آن آيه هائى است كه آنها حجتهاى هدايت
وَالْفُرْقانِ اَللّهُمَّ ارْزُقْنا صِيامَهُ وَاَعِنّا عَلى قِيامِهِ اَللّهُمَّ سَلِّمْهُ لَنا
و تميز حق و باطل است خدايا روزه اش را روزى ما گردان و بر شب زنده داريش به ما كمك كن خدايا اين ماه را براى ما سالم
وَسَلِّمْنا فيهِ وَتَسَلَّمْهُ مِنّا فى يُسْرٍ مِنْكَ وَمُعافاةٍ وَاجْعَلْ فيما
بدار و ما را در آن به سلامت دارو آن را در آسانى و تندرستى كاملى از جانب خود از ما
تَقْضى وَتُقَدِّرُ مِنَ الاْمْرِ الْمَحْتُومِ وَفيما تَفْرُقُ مِنَ الاْمْرِ الْحَكيمِ
دريافتش كن و قرار ده در آن قضا و قدر حتمى خود و در آن دستور حكيمانه كه جدا كنى
فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ مِنَ الْقَضاَّءِ الَّذى لا يُرَدُّ وَلا يُبَدَّلُ اَنْ تَكْتُبَنى مِنْ
در شب قدر از آن قضا و قدر حتمى و مسلّمى كه برگشت ندارد و تغييرپذير نيست كه نام ما را بنويسى در
حُجّاجِ بَيْتِكَ الْحَرامِ الْمَبْرُورِ حَجُّهُمُ الْمَشْكُورِ سَعْيُهُمُ الْمَغْفُورِ
زمره حاجيان خانه محترمت (كعبه ) آنانكه حجشان پذيرفته و سعيشان مورد تقدير
ذُنُوبُهُمُ الْمُكَفَّرِ عَنْهُمْ سَيِّئاتُهُمْ وَاجْعَلْ فيما تَقْضى وَتُقَدِّرُ اَنْ
و گناهانشان آمرزيده و بديهاشان جبران شده است و قرار ده در آنچه مقدر فرمائى كه
تُطيلَ عُمْرى وَتُوَسِّعَ عَلىَّ مِنَ الرِّزْقِ الْحَلالِ
عمرم را طولانى فرموده و از روزى حلال خود بر من توسعه دهى

بازگشت به بالا

دعاي پيامبر (ص) در شب اول ماه رمضان

روايت است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله در شب اوّل ماه رمضان اين دعا را مى خواندند
اَلْحَمْدَ لِلّهِ الَّذى اَكْرَمَنا بِكَ اَيُّهَا الشَّهرُ
سپاس خدائى را كه ما را بوسيله تو گرامى داشت اى ماه
الْمُبارَكُ اَللّهُمَّ فَقَوِّنا عَلى صِيامِنا وَقِيامِنا وَثبِّتْ اَقْدامَنا وَانْصُرْنا
مبارك خدايا به ما نيرو ده بر روزه مان و شب زنده داريمان و گامهاى ما را پابرجا كن
عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرينَ اَللّهُمَّ اَنْتَ الْواحِدُ فَلا وَلَدَ لَكَ وَاَنْتَ الصَّمَدُ
و بر مردمان كافر ياريمان ده خدايا توئى يگانه كه فرزند ندارى و توئى بى نيازى
فلا شِبْهَ لَكَ وَاَنْتَ الْعَزيزُ فَلا يُعِزُّكَ شَىْءٌ وَاَنْتَ الْغَنِىُّ وَاَنَا الْفَقيرُ
كه شبيه ندارى و توئى عزيزى كه چيزى به تو عزت نبخشد و توئى بى نياز و منم نيازمند
وَاَنْتَ الْمَوْلى وَاَنَا الْعَبْدُ وَاَنْتَ الْغَفُورُ وَاَنَا الْمُذْنِبُ وَاَنْتَ الرَّحيمُ
و توئى سرور و منم بنده و توئى آمرزنده و منم گنهكار و توئى مهربان
وَاَنَا الْمُخْطِئُ وَاَنْتَ الْخالِقُ وَاَنَا الْمَخْلُوقُ وَاَنْتَ الْحَىُّ وَاَنَا الْمَيِّتُ
و منم خطاكار و توئى آفريننده و منم آفريده و توئى زنده و منم مرده
اَسْئَلُكَ بِرَحْمَتِكَ اَنْ تَغْفِرَ لى وَتَرْحَمَنى وَتَجاوَزَ عَنّى اِنَّكَ عَلى كُلِّشَىْءٍ قَديرٌ
از تو خواهم به رحمتت كه مرا بيامرزى و از من درگذرى كه براستى تو بر هر چيز توانائي
بازگشت به بالا

دعاي دهه آخر ماه مبارک

ابن ابى عمير از صادق آل محمد صلوات الله عليهم اجمعين روايت مى‏كند كه حضرت فرمود: «تقول فى العشر الاواخر من شهر رمضان كل ليلة: «اعوذ بجلال وجهك الكريم ان ينقضى عنى شهر رمضان او يطلع الفجر من ليلتى هذه و لك قبلى تبعة او ذنب تعذبنى عليه يا رحمن يا رحيم‏»

در دهه آخر از ماه مبارك رمضان هر شب مى‏گويى، پناه مى‏آورم به جلال و جمال كريمت، از اينكه سپرى شود ماه رمضان از من، يا صبح امشبم بدمد، در حالى كه تراست از ناحيه من گناهى يا بدى و دينى كه عذابم كنى بر آن، اى رحمان و رحيم. اين دعا در كتاب شريف من لا يحضره الفقيه و مفاتيح الجنان، قسمت اعمال شبهاى دهه آخر ماه رمضان، آمده است.

بازگشت به بالا

دعاي وداع ماه مبارک رمضان

شيخ صدوق رحمة الله عليه براى وداع ماه مبارك رمضان دعائى ذكر كرده كه مى‏گويد: ابو بصير از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه حضرت فرمود: «تقول فى وداع شهر رمضان «اللهم انك قلت فى كتابك المنزل على نبيك المرسل و قولك الحق شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن هدى للناس و بينات من الهدى و الفرقان، و هذا شهر رمضان قد انصرم فاسالك بوجهك الكريم، و كلماتك التامات ان كان بقى على ذنب لم تغفره و تريد ان تحاسبنى به او تعذبنى عليه او تقايسنى به ان يطلع فجر هذه الليلة، او ينصرم هذا الشهر الا و قد غفرته لى يا ارحم الراحمين‏» (1)

در وداع ماه مبارك بگوئيد، بار پروردگارا تو خود گفتى در كتاب مقدس كه بر نبى مرسلت نازل فرموده‏اى و قول تو حق است كه ماه رمضان كه در او قرآن نازل شده و مايه هدايت و رستگارى مردم و دلائل آشكار از هدايت و وسيله تشخيص حق از باطل مى‏باشد، اينك ماه رمضان به پايان رسيد «و فيوضاتش تا سال آينده از ما قطع شد» پس تقاضا مى‏نمايم از تو به آبروى گراميت، و كلمات تام و تمامت، اينكه اگر بر من گناهى باقى مانده ( و پاك نشدم) كه هنوز آن گناهم را نيامرزيدى، و اراده حسابرسى او را دارى، يا مى‏خواهى به آن گناه باقيمانده عذابم كنى، و يا به اندازه گناهم عقوبت نمائى، تا اينكه طلوع كند فجر اين شب، يا پايان پذيرد اين ماه مبارك، مگر آنكه آن گناهانم را بيامرزى و از تقصيرم در گذرى، اى مهربانترين مهربانان. (2)

پى‏نوشت‏ها:
1- من لا يحضره الفقيه، جلد 2، ص 164.
2- مفصل اين دعا را در جلد 2 من لا يحضره الفقيه، ص 165، بخوانيد كه بسيار دعاى پر محتوى و ارزشمندى است.

بازگشت به بالا

نکاتي پيرامون دعا

تاملي در مسئله دعا
شناخت انسان بدون شناخت جنبه‏هاى مختلف روحى او ممكن نخواهد بود و يكى از مهمترين و پيچيده‏ترين حالات روحى انسان كه هم در حوزه انسان شناسى و هم در حوزه حكمت و عرفان الهى بطور بسيار دقيق و گسترده‏اى مورد مطالعه و بررسى قرار مى‏گيرد وجود حالات عرفانى او و از آن جمله دعا و راز و نيازهاى او با خدايش است و همين حالت است كه مى‏توان آن را نقطه اتصال وجود آدمى با متافيزيك (ماوراء الطبيعه) دانست. زيرا دعا جدى‏ترين و پاك‏ترين و قوى‏ترين نحوه برقرارى ارتباط انسان با خالق حكيم و مهربانش است.
فرق اساسى انسان نيز با موجودات ديگر در سه چيز است‏يكى تفكر متعالى و قدرتمند اوست و ديگرى اختيار و اراده او براى رسيدن به آرزوهاى گوناگونش و ديگرى عشقى همراه با معرفت‏به خداوند و يكى از تجليات اين عشق و شيفتگى دعا و مناجات و رازگوئى با خداوند است.
با ذكر اين مطلب آشكار مى‏شود كه دعا علاوه بر اينكه در معارف الهى خصوصا در عرفان اسلامى از اهميت ويژه‏اى برخوردار است تا حدى كه عرفاء آن را يكى از ابواب كشف و شهود حقايق براى اولياء الهى دانسته‏اند همچنين در نزد طبقات ديگرى از انسانها هم داراى اهميت مخصوصى است و لذا در اين فرصت اندك و لزوم بحث از دعا ما به مهم‏ترين اصول و بنيادهاى آن اكتفاء نموده و مقاله را با ارائه مطالبى پيرامون تعريف دعا، عوامل و زمينه‏هاى توجه نمودن به دعا، اهميت دعا، فوايد دعا، و آداب دعا، به پايان مى‏رسانيم.
تعريف دعا
در فرهنگ اصطلاحات و تعريفات نفايس الفنون چنين آمده است كه «دعا طلب كردن حاجت است از بارى تعالى به تضرع و اخلاص و گاه بود كه غرض از دعا مجرد مدح و ثنا بود و بيشتر ادعيه خواص و اولياء كه از ما سوى الله اعراض نموده‏اند از اين قبيل تواند بود و جمعى گفتند دعا آن است كه مروى باشد از شارع به تصريح يا به تعريض و هر آنچه مروى نباشد آن را مناجاة خوانند و دعا هم به قول باشد و آن صريح بود چنانكه رب ارحم واعط و يا به تعريض چنانكه رب انى ضعيف و هم به فعل.» (1)
دكتر آلكسيس كارل نيز بيان زيبايى در تعريف دعا دارد. وى مى‏گويد: نيايش اصولا كشش روح به سوى كانون غير مادى جهان است. به طور معمول نيايش عبارت است از تضرع و ناله مضطربانه و طلب يارى و استعانت و گاهى يك حالت كشف و شهود روشن و آرام درونى و مستمر و دور تر از اقليم همه محسوسات است. به عبارت ديگر مى‏توان گفت كه نيايش پرواز روح به سوى خداست و يا حالت پرستش عاشقانه‏اى نسبت‏به آن مبدئى است كه معجزه حيات از او سر زده است و بالاخره نيايش نمودار كوشش انسان است‏براى ارتباط با آن وجود نامرئى آفريدگار همه هستى عقل كل، قدرت مطلق، خير مطلق‏» (2)
دعا توجه و سخن آگاهانه وجدى فطرت پاك انسانى با خالق دانا و مهربانش در تمامى حالات و بخصوص در تنهاترين و غريبانه‏ترين حالاتش است كه از سر آگاهى به جنبه‏هاى گوناگون نيازهاى خود و يا اعتراف به پليدى گناهان خود و اظهار توبه به درگاه او بوجود مى‏آيد و مى‏تواند شامل اظهار نيازها و يا مدح و ثناى او بوده باشد و اين حالتى عرفانى است كه به صورت مناجات و ذكر قلبى و يا زبانى در افراد آشكار مى‏شود.
عوامل توجه به دعا
در نظر اهل معرفت و عارفان حقيقى وجود خداوند به قدرى مقدس و محترم و داراى محبوبيت است كه او را با هيچ چيز نمى‏توان برابر دانست زيرا تمامى خيرات و زيبائى‏ها و نيز تمامى آنچه را كه آرزوهاى متعالى انسان و هر موجود ديگرى را بوجود مى‏آورد و محقق مى‏سازد از خداوند است. خداوند هم خلق كردنش حكيمانه و بى مانند است و هم محبتش بيكران و وصف ناپذير و روح نواز و هم تنبيه و ادب كردنش عين عدالت و محبت است. با اين وصف تمامى موجودات كه ساخته ست‏حكمت و محبت‏خداوند هستند تا زمانى كه موجود هستند و نيز تا زمانى كه از خود و فطرت حقيقى شان غافل نشده‏اند همواره رو به سوى آن كمال مطلق و زيبايى مطلق و خير مطلق دارند و به سوى او نيز در حركت‏خواهند بود. منتها در مسير زندگى علل و شرايطى مانع توجه و ارادت قلبى آنها به خالق شان مى‏شود كه با رفع اين موانع دوباره آن توجه و ارادت حقيقى موجود شده و ادامه مى‏يابد.
استاد آيت الله جوادى آملى پيرامون اين مسئله گفته‏اند كه: «چيزى در جهان نيست كه به ياد حق و خداى سبحان نباشد اين انسان مى‏باشد كه گاهى غافل است و گاهى غير غافل‏» (3)
استاد مرتضى مطهرى پيرامون علل توجه به خداوند گفته‏اند: «انسان در دو حال ممكن است‏خدا را بخواند يكى وقتى كه اسباب و علل از او منقطع شود و دچار سختى و اضطرار گردد و يكى وقتى كه روح خودش اوج بگيرد و خود خويشتن را از اسباب و علل منقطع كند در حال اضطرار و انقطاع اسباب انسان خود به خود بطرف خدا مى‏رود احتياج به دعوت ندارد و البته اين كمالى براى نفس انسان نيست كمال نفس در اين است كه خودش خود را منقطع سازد و اوج بگيرد.» (4)
آن زمان كه آدمى به بلاها و سختى‏هاى بزرگ مبتلا مى‏شود و يا در زمانى كه مسئله مرگ كسى و يا كارگشائى و معجزه بزرگى در زندگى‏اش مطرح مى‏شود. همان موقع است كه اصل مهم خداجويى بوجود آمده و كم كم رشد مى‏كند.
همچنين آدمى اگر مراحل وجود يافتن و سير تحولات زندگى خود را از آغاز تا زمان حاضر به دقت و با ديده بينا و منصف مورد مطالعه و بررسى قرار دهد به طور طبيعى توجه‏اش به خداوند و الطاف كريمانه او معطوف خواهد شد و اين خود مى‏تواند عامل بسيار قوى براى دعا و مناجات و ذكر الهى باشد.
عامل مهم ديگر اين است كه روح انسان وقتى از اين عالم دنيا و حوادث آن خسته و دلتنگ شده باشد اگر ذره‏اى در دلش نور معرفت و ايمان الهى باشد خدايش را با زبان فقر و نيازمندى و شكر مى‏خواند.
اهميت دعا
اهميت نيايش را در اين كتاب مقدس آسمانى (قرآن كريم) مى‏توان از سه نظر استفاده كرد:
1- از آياتى كه خداى تعالى در آن بندگان مومن خود را ترغيب و تاكيد فرموده كه او را نيايش كنند. مانند اين آيات «اجابت مى‏نمايم دعاى نيايشگر را هرگاه مرا بخواند در هر حال و هر جا كه باشد (بقره 186)، بخوانيد پروردگار خود را با حالت زارى كه نشانه نياز است و در حال پنهانى كه دليل اخلاص (اعراف 53 و 54) بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را (مومن 62)
2- از آيات و قصه‏هاى برخى از پيامبران كه هرگاه نيازى داشته‏اند و يا به شدائدى گرفتار شده‏اند تنها مشكل گشاى آنان نيايش بوده است‏حضرت آدم(ع) پس از ترك اولى در مقام اعتراف به تقصير چنين استغاثه كرد اى پروردگار ما بر نفس‏هاى خود ستم كرديم اگر نيامرزى ما را بو بر ما رحم نياورى هر آينه از زيانكاران باشيم (اعراف 22) و حضرت نوح پس از صدها سال تحمل شدايد نجات خود را از چنگال قوم بى انصاف به وسيله دعا به دست آورد و نوحا اذنادى من قبل فاستجبناله (انبياء 76)
3- اهميت نيايش را مى‏توان از آياتى فهميد كه خود به صورت دعا آمده است... پروردگارا عطا فرما ما را در اين سراى توفيق بندگى و در آن سراى جزاى نيك و نگه دار ما را از عذاب دوزخ (بقره 197) (5) و نيز در بحار الانوار جلد 93 ص 291 چنين آمده است كه «بگو خداوند من، اگر دعاى شما نبود به شما اعتناء نمى‏كرد (6) و همچنين امام رضا(ع) از پيامبر نقل مى‏كند كه فرمودند «دعا سلاح مومن، ستون دين و روشنائى آسمانها و زمين است‏» (7)
مرد شامى از امام على(ع) پرسيد كدام سخن به نزد خداوند بهتر و برتر است؟ امام(ع) پاسخ داد ذكر بسيار، تضرع به خدا و دعا (8)
حضرت امام خمينى(ره) پيرامون اهميت دعا چنين فرموده‏اند كه: «همه خيرات و بركات از همان دعا خوانهاست‏حتى آنها كه به طور ضعيف دعا مى‏خوانند و ذكر الله مى‏گويند به همان اندازه كه طوطى وار در آنها تاثير كرده بهتر از آنهايى هستند كه ترك دعا كرده‏اند. نماز خوان ولو اينكه مرتبه نازله‏اى داشته باشد از نماز نخوان بهتر است آرى همين دعا خوانها و همين كسانى كه به ظواهر اسلام عمل مى‏كنند يا پرونده جنايت ندارند يا پرونده جنايتشان نسبت‏به ديگران كمتر است همين دعا خوان‏ها در نظم اين عالم دخالت دارند دعا را نبايد از بين اين جمعيت‏بيرون برد جوانهاى ما را نبايد از دعا منصرف كرد» (9)
استاد مرتضى مطهرى(ره) نيز پيرامون اهميت دعا از ديدگاه اولياء الهى گويند «اولياء خدا هيچ چيزى را به اندازه دعا خوش نداشتند همه خواهش‏ها و آرزوهاى دل خود را با محبوب واقعى در ميان مى‏گذاشتند و بيش از آن اندازه كه به مطلوب‏هاى خود اهميت مى‏دادند بخود طلب و راز و نياز اهميت مى‏دادند، هيچ گونه احساس خستگى و ملامت نمى‏كردند.» (10)
از ديدگاه اهل معرفت و عابدان حقيقى سر آمد تمامى زيبايى‏ها و خيرات همانا توجه و نجواى حقيقى با خداوند است آنان ياد و ذكر خداوند را جزو زيباترين و شريف‏ترين حالات در عالم هستى مى‏دانند. توجه و عشق به خداوند بزرگترين قدرت دهنده روح است و راز خستگى ناپذيرى و شكست ناپذيرى مردان بزرگ الهى نيز در همين نكته است كه روح آنان در حالت‏بالائى از شيفتگى و اميد و توكل و مناجات با خداوند قرار دارد آنها جسم خود را با يك تكه نان مشغول مى‏دارند و روح شان رهبر جسم شان شده است ولى هرگز روح شان را سرگرم دنيا پرستى‏ها و ظواهر دلفريب و گمراه كننده آن نمى‏كنند تا بتوانند به مقامات عاليه روحانى برسند و اندكى بيشتر لذت قرب و انس با خداوند را درك كنند.
دنيا بدون ياد و ذكر خدا كفرستانى بزرگ خواهد بود كه زندگى در آن هر لحظه لحظه‏اش زندگى جهنمى است زيرا همان گونه كه موجودات به اتكاء به لطف الهى موجود شده‏اند همينطور هم زندگى مطلوب انسانها بدون توجه جدى و عملى به خداوند هرگز بوجود نخواهد آمد. دلهاى انسانها نيز همچون درختان بهار و زمستانى دارد بهار آنها عشق‏هاى پاك و سازنده و اميد به خداوند است و زمستان شان گناهان خود و غفلت از ياد خداوند و مبتلا شد به ظلم و جفا كارى‏هاى ديگران است.
جدى‏ترين و پاك‏ترين حالاتش را آدمى فقط در مناجات و دعا با خداوند پيدا مى‏كند زيرا انسان به يقين مى‏داند كه نمى‏تواند چيزى را از او مخفى كند پس او همه افكار كوچك و بزرگش و زشت و زيبايش را به خوبى مى‏داند. و اين بدين علت نيز مى‏باشد كه آدمى خودش را در مقابل فهيم‏ترين و مهربان‏ترين موجودات احساس مى‏كند.
دكتر آلكسيس كارل نيز بيان بسيار زيبايى پيرامون اهميت و لزوم دعا دارد. ايشان گويند «انسان هم چنانك به آب و اكسيژن نيازمند است‏بخدا نيز محتاج است احساسى عرفانى در رديف قدرت مكاشفه، احساس اخلاقى احساس جمال و نور عقل به شخصيت‏بشرى شكفتگى و انبساط پر معنا و كاملى مى‏بخشند ... روح نيمى‏اش عقل است و نيم ديگرش احساس ما بايد هم زيبايى دانش را دوست‏بداريم و هم زيبايى خدا را» (11)
«اجتماعاتى كه احتياج به نيايش را در خود كشته‏اند معمولا از فساد و زوال مصون نخواهند بود. اين از آن جهت است كه متمدنين بى ايمان نيز همچون مردم ديندار وظيفه دارند كه به مسئله رشد همه فعاليت‏هاى باطنى و درونى خود كه لازمه يك وجود انسانى است دلبستگى پيدا كنند» (12)
اين حقيقتى است‏بزرگ كه عقل گرائى و علم مدارى محض هرگز منجر به تكامل و سعادت انسانها نخواهند شد. بلكه توجه و شيفتگى و فداكارى در راه خداوند است كه زندگى و آخرت او را سر و سامان خواهد داد. زيرا كه عقل جز احتياط كارى‏هايش و توجيه و تفسيرهاى شخصى و منفعتى و بعضا غلط خود به چيز ديگرى توجه نمى‏كند ولى دل آگاه و بيدار همه چيزش را مخلصانه در راه خداوند و اوامر حكيمانه و بر حق او فدا مى‏كند و البته خداوند نيز دلى را كه اينگونه باشد به مهر و خير عظيم خودش واصل خواهد نمود.
اصلا چگونه ممكن است‏به خداوند و اوامر او توجه نكنيم در حالى كه سراسر وجودمان آه نيازمندى‏اش به سوى آن خالق يكتا و مهربان همواره بلند است و نيز جز با عشق آگاهانه به خداوند و فراهم كردن توشه عبادات و طاعات و وفادارى در راهش با كدام جرئت و اميد مى‏توان به طرف او حركت كرد. اساسا هرگاه آدمى نسبت‏به وظايف و توجهات مهم زندگى خود چه مادى و چه معنوى غفلت ورزد به همان ميزان از چيزهاى باارزش و مفيد بسيارى محروم خواهد شد مثلا آن كسانى كه به تربيت فرزندان خود توجهى نداشته باشند بدون شك از داشتن فرزندان خوب و با ادب محروم خواهند شد.
اگر اندكى بيشتر مطالعه و دقت كنيم ريشه همه نابسامانى‏ها و گرفتارى‏هاى زندگى فردى - اجتماعى خود را در ضعف توجه به معنويات الهى و ضعف در پرورش استعدادهاى مثبت روحى خود خواهيم يافت و البته براى بوجود آمدن اين ضعف‏ها و نقائص نيز علل بسيارى مى‏توان ذكر نمود كه شايسته است‏براى رفع آنها بطور جدى از طرف دانشمندان علوم انسانى و عالمان و مبلغين دينى و نيز مسئولين حكومتى در اين امر تدبيرات سودمندى در نظر گرفته شود و گام‏هاى مثبتى بر داشته شود.
فوايد دعا
دكتر آلكسيس كارل پيرامون اين حقيقت كه دعا داراى اثرات مثبت و سازنده‏اى است چنين گفته است «آنچه تا كنون بطور مطمئنى مى‏دانيم اين است كه نيايش ثمرات مخصوص و لمس شدنى بسيار ببار مى‏آورد نيايش هر چقدر به نظر عجيب بنمايد ما ناچاريم آن را همچون واقعيتى بنگريم كه هر چه بخواهد مى‏يابد و هر درى را كه بكوبد در برابرش گشوده مى‏شود.» (13)
ايشان باز چنين گفته‏اند كه «حتى وقتى كه دعا تا سطح بسيار پائينى تنزل مى‏كند و به صورت بيان طوطى وار فرمول‏هاى معينى در مى‏آيد تمرينى براى پيدايش يك زمينه كاملا لازم روحى به شمار مى‏رود. و احساس عرفانى و احساس اخلاقى را همراه با هم تقويت مى‏كند در چهره كسانى كه به نيايش مى‏پردازند تا حدود تقريبا ثابتى حس وظيفه‏شناسى، كمى حسد و شرارت و تا اندازه‏اى حس نيكى و خير خواهى نسبت‏به ديگران خوانده مى‏شود.
مسلم به نظر مى‏رسد كه در صورت تساوى قدرت مغزى و علمى ميان دو نفر سجايا و خصايص اخلاقى آنكه حتى به صورت بسيار معمولى و متوسطى نيايش مى‏كند تكامل يافته‏تر از آن ديگرى است نيايش هنگامى كه مدام و پرشور و حرارت است تاثيرش بهتر آشكار مى‏شود.» (14)
حضرت امام خمينى(ره) در جواب به آن دسته از افراد كه مى‏گويند ادعيه انسان را از كار و سازندگى باز مى‏دارد و دعا خوانى امرى بى ثمر و بيهوده است. چنين گفته‏اند: دعا نقش سازندگى دارد آنهايى كه به خيال خودشان مردم را از دعا و ذكر پرهيز مى‏دهند تا مردم به دنيا بپردازند نمى‏دانند كه همين دعا آدم را مى‏سازد اقامه عدل را در دنيا همين انبيايى كردند كه اهل ذكر و فكر و دعا بودند قيام ضد ستمگرها را همين‏ها كردند همان حضرت حسين بن على(ع) كه دعاى روز عرفه‏اش را مى‏بينيد همين دعاها همين توجهات به خدا انسان را به مبداء غيبى متوجه مى‏كند كه اگر انسان درست‏بخواند اين توجه به مبداء موجب مى‏شود كه انسان علاقه‏اش به خود كم شود و نه تنها مانع فعاليت نمى‏شود، بلكه فعاليت هم مى‏آورد. فعاليتى كه براى خودش نيست‏براى بندگان خداست و مى‏فهمد كه فعاليت‏براى بندگان خدا خدمت‏به خداست.
كسانى كه از كتب ادعيه انتقاد مى‏كنند، براى اين است كه جاهلند و نمى‏دانند كه اين كتب ادعيه چطور انسان مى‏سازد، نمى‏دانند اين دعاهايى كه از ائمه ما وارد شده است مثل مناجات شعبانيه، دعاى كميل، دعاى عرفه حضرت سيد الشهداء، دعاى سمات و ... چه جور انسان را درست مى‏كند همان كسى كه دعاى شعبانيه را مى‏خواند شمشير هم مى‏كشد و با كفار جنگ مى‏كند.
دعا فعاليت و نور مى‏آورد. ادعيه انسان را از ظلمت نجات مى‏دهد وقتى از ظلمت رها گردد انسانى مى‏شود كه براى خدا كار مى‏كند براى خدا شمشير مى‏زند، براى خدا جنگ مى‏كند قيامش براى خداست نه اين كه ادعيه انسان را از كار باز خواهد داشت...
همين كتابهاى ادعيه انسان را آدم مى‏سازد وقتى يك انسانى آدم شد و به همه مسائل اسلامى و انسانى عمل مى‏كند و براى خود يا زراعت مى‏كند يا تجارت و يا كار ديگر و براى خدا جنگ، همه جنگ‏هائى كه در مقابل كفار و ستمگرها شده از اصحاب توحيد و از اين دعا خوانها بوده است آنهايى كه در ركاب رسول خدا(ص) و در ركاب امير المؤمنين(ع) بودند اكثرا اهل دعا و عبادت زياد بودند.» (15)
حضرت امام خمينى سپس سخن خود را چنين ادامه مى‏دهند كه «دعا اثر اقتصادى دارد آيا آنها كه اهل حديث و اهل ذكر و اهل دعا بوده‏اند به اين جامعه بيشتر خدمت كرده‏اند يا آنهائى كه اهل اينها نبوده و مى‏گفتند ما اهل قرآنيم؟!
تمام اين خيرات و مبرات كه مى‏بينيد از اين مؤمنين است تمام اين موقوفات از اهل ذكر و اهل نماز است نه از غير اينها، در ميان اشراف و متمولين، سابق آنهائى كه نماز خوان بودند مدرسه و مريض خانه و امثال آن درست كردند اين يك مطلبى است كه نبايد از بين مردم بيرونش برد. بلكه بايد ترويجش كرد بايد مردم را وادار كرد به اينكه اين توجهات را به خدا داشته باشند.
دعا اثر سياسى و تربيتى دارد قطع نظر از اثر دعا براى رسيدن انسان به كمال مطلق براى اداره كشور هم كمك مى‏كند براى كمك كردن يك وقت انسان مى‏رود. دزد را مى‏گيرد يك وقت دزدى نمى‏كند آنهائى كه اهل مسجد و دعا هستند اخلال نمى‏كنند اين خودش كمكى به جامعه است.
آنهايى كه سر گردنه مى‏روند و آدم مى‏كشند اهل اين معانى نيستند اگر بودند اين جنايات را نمى‏كردند. تربيت جامعه به همين چيزهاست‏به همين ادعيه است كه از خدا و پيغمبر (صلى الله عليه و آله) و ائمه وارد شده است.» (16)
آيت الله محمد تقى مدرسى نيز اثرات دعا را اينگونه بيان نموده‏اند:
«ذكر: ذكر خداى متعال امرى است كه قرآن در بسيارى از آيات خود بر آن تاكيد مى‏ورزد. اى كسانى كه ايمان آورديد! خدا را بسيار ذكر كنيد. (41 احزاب) حكمت ذكر از آنجاست كه ذكر دانه دوستى خدا را در دل انسان مى‏كارد و به آن اكتفا نمى‏كند كه انسان خدا را فقط بشناسد بلكه بايد او را دوست‏بدارد و زمانى كه بنده به مرحله دوستى خدا رسيد و دلش را به محبت او آباد كرد طاعات داراى محتواى حقيقى خواهند شد و نيز طاعات به شكل طبيعى از اعضاء انسان جارى مى‏شود. همان گونه كه سيل از بلندى سپس دعا به درود فرستان به پيامبر و ذكر ثناى او و بيان صفات پسنديده و ستوده آن حضرت مى‏رسد اين كار ايمان تو را به پيامبر عميق‏تر از قبل مى‏كند. همچنين بر اهل بيت(ع) نيز در دعا ثنا و ستايش مى‏شود.
عقايد: دعا عقايد را در قلب انسان تثبيت مى‏كند هر مسلمانى مؤمن شمرده نمى‏شود زيرا ايمان مرحله‏اى از اسلام به حساب مى‏آيد و قرآن شرطهائى براى آن قرار داده است. مؤمنان كسانى هستند كه هرگاه ذكر خدا شود دلهاى اينان بيمناك مى‏گردد. هرگاه آيات او بر آنان خوانده شود. ايمانشان مى‏افزايد و بر خداوند توكل مى‏كنند (انفال 12).
تزكيه و پاكسازى نفس: دعا همچنين عامل تزكيه و تكامل آگاهى و نگرش انسان و اصلاح اهداف او در زندگى نيز هست هر انسانى در زندگى هدف‏هاى مشخصى دارد. خواه كوچك و خواه بزرگ چه خوب و چه بد و دعا در جهت تبديل آنها به بهترين و كاملترين اهداف مى‏كوشد يا به تعبير ديگر در جهت دگرگون ساختن چارچوب كلى زندگى انسان تلاش مى‏كند.
اخلاص: دعا به پاكسازى نفس در جهت اصلاح اخلاق و آداب انسان بر مى‏خيزد بناى اخلاق بر اصلاح نفس و آرزوهاى انسان است.
عمل صالح: دعا به طور خلاصه دعوت انسان است‏به اعمال صالح همچون نماز، روزه، حج، زكات، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر، اصلاح ذات بين، انفاق و ...»#(17)
دكتر آلكسيس كارل همچنين به اثرات طبى دعا اينگونه اشاره مى‏كند كه: «امروز نيز در جاهايى كه به نيايش مى‏پردازند از شفاهايى كه با تضرع و توسل به خدا و اولياء خدا نصيب شده است‏بسيار سخن به ميان مى‏آيد.
اما وقتى كه مسئله شفا يافتن امراض مشكوك به طور خود به خودى و يا به كمك داروهاى معمولى پيش مى‏آيد بسيار مشكل است كه بدانيم عامل واقعى اين شفا چه بوده است.
تنها در مواردى نتايج نيايش مى‏تواند مطمئنا به تحقق برسد كه همه راههاى درمانى غير عملى و يا مردود باشد. در اين خصوص سازمان «طبى لورد» خدمت‏بزرگى به علم كرده و واقعيت اينگونه شفاها را به اثبات رسانده است.
نيايش گاهى تاثيرات شگفت آورى دارد. بيمارانى بوده‏اند كه تقريبا به طور آنى از دردهايى چون خوره، سرطان، و عفونت كليه و زخم‏هاى مزمن و سل ريوى و استخوانى پريتونئال شفا يافته‏اند. چگونگى اينگونه شفا يافتن‏ها تقريبا همواره يكسان است.
يك درد بسيار شديد و بعد احساس شفا يافتن در چند دقيقه و حداكثر تا چند ساعت آثار بيمارى محو مى‏شود و جراحات و صدمات جسمى آن نيز التيام مى‏يابد.
اين معجزه با چنان سرعتى سلامت را به بيمار باز مى‏دهد كه هرگز حتى امروز جراحان و نيز فيزيولوژيست‏ها در طول تجربيات‏شان مشاهده نكرده‏اند.
براى اينكه اين پديده‏ها بروز كند نيازى نيست كه حتما خود بيمار نيايش كند اطفال كوچكى كه هنوز قدرت حرف زدن نداشته‏اند و همچنين مردم بى عقيده نيز در لورد شفا يافته‏اند ليكن در كنار آنها كسى نيايش كرده است.
يايشى كه به خاطر ديگرى انجام شود همواره اثر بخش تر است.» (18)
در روايتى نيز امام كاظم (ع) به اين حقيقت اشاره مى‏كنند كه: «هر دردى دعايى دارد پس اگر دعا به بيمار الهام شد اجازه شفايش داده شده است‏» (19)
آيت الله ميرزا جواد ملكى تبريزى كه خود جزو عابدان حقيقى و زاهدان بلند مرتبه است و در عرفان الهى داراى مقامات عاليه‏اى است‏يكى ديگر از فوايد دعا را گشوده شدن درهاى مكاشفه و مشاهده و تحصيل معارف و حقايق عاليه در نزد عارفين و عابدان حقيقى مى‏داند آنجا كه مى‏گويد «در بيشتر مردم قدر نعمت مناجات را نمى‏دانند مناجات شامل معارف بالائى است كه به جز اهلش كه همان اولياى خدا هستند و از طريق كشف و شهود به آن رسيده‏اند كسى از آن آگاهى ندارد. و رسيدن به اين معارف از راه مكاشفه از بهترين نعمت‏هاى آخرت است كه قابل مقايسه با هيچكدام از نعمت‏هاى دنيا نيست.» (20)
ياد خداوند و مناجات با او يكى از بهترين وسايل انسان سازى است. عبادات و اطاعات خداوند و ديگر كارهاى نيك افراد همچون آب و غذا و گرما براى گياه است كه موجب شكوفا شدن و نشاط و در آخر ثمر دادن آن گياه مى‏شود. همچنين گل‏هاى زيباى معنويت در فصل بهار دل انگيز و روح پرور ذكر خداوند شكوفا مى‏شوند.
وقتى كسى سعى كند رابطه آگاهانه و صميمى بين خود و خدايش ايجاد كند و در اين راه مشغول به خودشناسى و تهذيب نفس و كسب فضايل اخلاقى شود بدون شك خداوند او را قرين الطاف خاصه خود خواهد نمود و از طرق مختلف او را مورد حمايت و يارى قرار خواهد داد.
آرى ياد خداوند كار گشاى قدرتمند مشكلات و خواسته‏هاى آدميان است البته به شرط آنكه خوب او را بشناسيم و به او وفادار باشيم و به خوبى اظهار بندگى كنيم.
تنها در دعا است كه آدمى در خواست‏ها و پرسش‏هاى بزرگش را با خدايش مطرح مى‏كند كه در جاى ديگرى چنين امكانى و با اين همه عظمت وجود ندارد.
يكى از فوايد بسيار بزرگ دعا و مناجات با خداوند اين است كه از آن براحتى مى‏توان براى اثبات وجود خداوند و يگانگى او و ديگر صفات كماليه او استفاده نمود زيرا طبق برهان فطرت آدمى در نيازمندترين و عارفانه‏ترين حالاتش توجه خود را بسوى وجود كامل و بلند مرتبه‏اى مى‏كند كه نيازهاى او را هر چند هم كه بزرگ و متعدد باشد مى تواند براحتى برآورده كند و بى شك چنين موجودى بايد حتما وجود داشته باشد. زيرا انسان هرگز به عدم محض و يا موجودى خيالى نمى‏تواند چنين توجهى عميق و راستين داشته باشد و نيز در چنين حالتى مخاطب سخنان و دعاى قلبى بسوى كدام موجود غير از خداوند متعال مى‏تواند باشد؟ يعنى حتما يك نيروى فهيم و قدرتمند و مهربان بايد باشد كه روح آدمى با همه خلوص خود به سوى او توجه كند و با او سخن بگويد زيرا فرد از آن جهت كه خود گوينده است نمى‏تواند علت و بهانه‏اى براى بيان كردن سخن‏ها و راز و نيازهاى خودش بوده باشد. لذا اين فرضيه كه ممكن است فرد براى خودش سخنى بگويد و راز و نيازى كند امرى بطلان پذير و نا صحيح است. همچنين از طريق اين دليل آشكار مى‏شود كه خداوند متعال يكى است زيرا آدمى در تمامى اين حالات فقط رو به سوى يك موجود كامل و غنى با لذات ازلى و ابدى مى‏كند و نه چندين موجود مفروض خدايى.
و در اينجاست كه خداوند متعال با استجابت دعاها و بر آورده ساختن نيازهاى كوچك و بزرگ آدميان از طريق دعا اين برهان را نيز ثمر بخش نموده و از اين طريق صحت و اعتبار اين برهان را بخوبى تائيد نموده است.
هنر فوق العاده بزرگ مردان الهى اين بود كه گر چه در اين دنيا سالهاى سال زندگى كردند و رنج‏هاى فراوانى را بر خود تحمل نمودند و ليكن هرگز خودشان را بنده دنيا نكردند و سر گرم فريب‏هاى دنيا و دنيا پرستان نشدند و لذا هم در علم و هم در عمل الگوى نيكان و مؤمنين قرار گرفتند و رسم و آئين‏الهى شان جاودانى شد. و اين همه بدليل اين بود كه در مكتب قرآن و اهل بيت(ع) و عرفان و ذكر و دعاى حقيقى پرورش يافته و تعليم گرفته بودند. و چه بسيار انسانهاى گرفتار و دردمندى بودند كه با آه و ناله مداوم خود در دعاهايشان و نيز توكل شان بر خداوند و اظهار نيازمنديشان به او. حاجاتشان بر آورده شد به گونه‏اى كه بعد از استجابت دعاى خود شيرنى اين توجه و لطف خداوند را در حق خودشان همواره آنها را