تبليغاتX
هیئت منتظران مهدی (عج) سرابی
خوش آمدید (اللهم عجل لولیک الفرج )-با دادن نظرات خود ما را راهنمایی کنید...

حضرت معصومه

نمایش بزرگ

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:17 AM  توسط وحید الوندی  | 

شماره شصت و يكم

هفته نامه آل ياسين

جمعه 30 فروردين 1387

هفته نامه آل ياسين ـ شماره شصت و يكم

 

در اين شماره مي خوانيد:

نسخه PDF شماره 61

بچه مسلمان

شفای مجروح و معلول جنگی

کریمۀ اهل بیت و امام زمان(ع)

امام مهدی(ع) و احيای کرامت انسانی(4)

مرا ببخش

چگونه حضرت در پنج سالگی آمادگی رهبری یافته؟

انقلاب جهانى

امتحان

براي مشاهده روي لينك مطالب كليك كنيد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 9:58 PM  توسط حميد رضا  | 
 

نمایش بزرگ

---------------

نمایش بزرگ

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 10:37 AM  توسط وحید الوندی  | 

يكى از امور ضرورى دين حنيف اسلام و يكى از موضوعاتى كه در آيات متعددى از كتاب عزيز بدان اشاره شده و در نت‏شريف نيز روايات متواترى در مورد آن وارد شده است، موضوع «مهدى موعود»، عليه‏السلام، است و امت اسلام، با مذاهب مختلف و ديدگاههاى متفاوت، در اعتقاد به ظهور مهدى از آل محمد، صلى‏الله‏عليه‏وآله، در آخرالزمان، براى پر كردن زمين از عدل و داد، بعد از آنكه از ظلم و ستم آكنده شده، وحدت نظر دارند.

در هر حال اين موضوع در مجموعه اعتقادات اهل اسلام تا بدان حد از ضرورت رسيده كه جز اهل لجاج و كسانى كه بدون دليل سخن مى‏گويند، كسى با آن مخالفت نكرده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:28 AM  توسط وحید الوندی  | 

اشاره:
آنچه كه يك شيعه منتظر مى‏بايست درباره امام و مقتداى خويش بداند مجموعه‏اى از معارف را شامل مى‏شود، كه برخى مطالبى عمومى‏اند كه فراگيرى آنها بر همه لازم است و برخى ديگر مطالبى تخصصى كه شايد براى همگان لازم و ضرورى نباشد.
مقاله حاضر تلاشى است در جهت معرفى ابعاد مختلف شخصيت‏حضرت حجت، عليه‏السلام، به عموم دوستداران موعود.

در اينجا لازم مى‏دانيم از حضرت آية‏الله سيد على شفيعى كه زحمت نگارش اين مقاله را متحمل شدند، سپاسگزارى كنيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:26 AM  توسط وحید الوندی  | 
جناب حجت‏الاسلام آقاى قاضى زاهدى گلپايگانى مى‏فرمايد: من در تهران از جناب آقاى حاج محمد على فشندى كه يكى از اخيار تهران است، شنيدم كه مى‏گفت: من از اول جوانى مقيّد بودم كه تا ممكن است گناه نكنم و آن‏قدر به حج بروم تا به محضر مولايم حضرت بقيةاللَّه، روحى فداه، مشرف گردم. لذا سالها به همين آرزو به مكه معظمه مشرف مى‏شدم.


در يكى از اين سالها كه عهده‏دار پذيرايى جمعى از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذيحجه با جميع وسائل به صحراى عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آنكه حجاج به عرفات بيايند، براى زوارى كه با من بودند جاى بهترى تهيه كنم. تقريباً عصر روز هفتم بارها را پياده كردم و در يكى از آن چادرهايى كه براى ما مهيا شده بود، مستقر شدم. ضمناً متوجه شدم كه غير از من هنوز كسى به عرفات نيامده است. در آن هنگام يكى از شرطه‏هايى كه براى محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب اين همه وسائل را به اينجا آورده‏اى؟ مگر نمى‏دانى ممكن است سارقان در اين بيابان بيايند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا كه آمده‏اى، بايد تا صبح بيدار بمانى و خودت از اموالت محافظت بكنى. گفتم: مانعى ندارد، بيدار مى‏مانم و خودم از اموالم محافظت مى‏كنم.
آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بيدار ماندم تا آن‏كه نيمه‏هاى شب ديدم سيد بزرگوارى كه شال سبز به سر دارد، به در خيمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلى، سلام عليكم. من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ايشان وارد خيمه شدند و پس از چند لحظه جمعى از جوانها كه تازه مو بر صورتشان روييده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسيدند. من ابتدا مقدارى از آنها ترسيدم، ولى پس از چند جمله كه با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جاى گرفت و به آنها اعتماد كردم. جوانها بيرون خيمه ايستاده بودند ولى آن سيد داخل خيمه تشريف آورده بود. ايشان به من رو كرد و فرمود: حاج محمد على! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟
فرمودند: شبى در بيابان عرفات بيتوته كرده‏اى كه جدم حضرت سيدالشهداء اباعبداللَّه‏الحسين(ع) هم در اينجا بيتوته كرده بود. من گفتم: در اين شب چه بايد بكنيم؟ فرمودند: دو ركعت نماز مى‏خوانيم، در اين نماز پس از حمد، يازده مرتبه قل‏هواللَّه بخوان.
لذا بلند شديم و اين عمل را همراه با آن آقا انجام داديم. پس از نماز آن آقا يك دعايى خواندند كه من از نظر مضامين مانند آن دعا را نشنيده بودم. حال خوشى داشتند و اشك از ديدگانشان جارى بود. من سعى كردم كه آن دعا را حفظ كنم ولى آقا فرمودند: اين دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهى كرد. سپس به آن آقا گفتم: ببينيد آيا توحيدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آيات آفاقيه و انفسيه بر وجود خدا استدلال كردم و گفتم: من معتقدم كه با اين دلايل، خدايى هست. فرمودند: براى تو همين مقدار از خداشناسى كافى است. سپس اعتقادم را به مسئله ولايت براى آن آقا عرض كردم. فرمودند: اعتقاد خوبى دارى. بعد از آن سؤال كردم كه: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(ع) در كجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خيمه است.
سؤال كردم: روز عرفه، كه مى‏گويند حضرت ولى‏عصر(ع) در عرفات هستند، در كجاى عرفات مى‏باشند؟ فرمود: حدود جبل‏الرحمة. گفتم: اگر كسى آنجا برود آن حضرت را مى‏بيند؟ فرمود: بله، او را مى‏بيند ولى نمى‏شناسد.
گفتم: آيا فردا شب كه شب عرفه است، حضرت ولى‏عصر(ع) به خيمه‏هاى حجاج تشريف مى‏آورند و به آنها توجهى دارند؟ فرمود: به خيمه شما مى‏آيد؛ زيرا شما فردا شب به عمويم حضرت ابوالفضل(ع) متوسل مى‏شويد.
در اين موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلى، چاى دارى؟ ناگهان متذكر شدم كه من همه چيز آورده‏ام ولى چاى نياورده‏ام. عرض كردم: آقا اتفاقاً چاى نياورده‏ام و چقدر خوب شد كه شما تذكر داديد؛ زيرا فردا مى‏روم و براى مسافرين چاى تهيه مى‏كنم.
آقا فرمودند: حالا چاى با من. از خيمه بيرون رفتند و مقدارى كه به صورت ظاهر چاى بود، ولى وقتى دم كرديم، به قدرى معطر و شيرين بود كه من يقين كردم، آن چاى از چايهاى دنيا نيست، آوردند و به من دادند. من از آن چاى دم كردم و خوردم. بعد فرمودند: غذايى دارى، بخوريم؟ گفتم: بلى نان و پنير هست. فرمودند: من پنير نمى‏خورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بياور، من مقدارى نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ايشان از نان و ماست ميل فرمودند.
سپس به من فرمودند: حاج محمدعلى، به تو صد ريال (سعودى) مى‏دهم، تو براى پدر من يك عمره به‏جا بياور. عرض كردم: اسم پدر شما چيست؟ فرمودند: اسم پدرم »سيد حسن« است. گفتم: اسم خودتان چيست؟ فرمودند: سيد مهدى. من پول را گرفتم و در اين موقع، آقا از جا برخاستند كه بروند. من بغل باز كردم و ايشان را به عنوان معانقه در بغل گرفتم. وقتى خواستم صورتشان را ببوسم، ديدم خال سياه بسيار زيبايى روى گونه راستشان قرار گرفته است. لبهايم را روى آن خال گذاشتم و صورتشان را بوسيدم.
 پس از چند لحظه كه ايشان از من جدا شدند، من در بيابان عرفات هر چه اين طرف و آن طرف را نگاه كردم كسى را نديدم! يك مرتبه متوجه شدم كه ايشان حضرت بقيةاللَّه، ارواحنافداه، بوده‏اند، به‏خصوص كه اسم مرا مى‏دانستند و فارسى حرف مى‏زدند! نامشان مهدى(ع) بود و پسر امام حسن عسكرى(ع) بودند.
بالاخره نشستم و زارزار گريه كردم. شرطه‏ها فكر مى‏كردند كه من خوابم برده است و سارقان اثاثيه مرا برده‏اند، دور من جمع شدند، اما من به آنها گفتم: شب است و مشغول مناجات بودم و گريه‏ام شديد شد.
فرداى آن روز كه اهل كاروان به عرفات آمدند، من براى روحانى كاروان قضيه را نقل كردم، او هم براى اهل كاروان جريان را شرح داد و در ميان آنها شورى پيدا شد.
اول غروب شب عرفه، نماز مغرب و عشا را خوانديم. بعد از نماز با آن‏كه من به آنها نگفته بودم كه آقا فرموده‏اند: »فردا شب من به خيمه شما مى‏آيم؛ زيرا شما به عمويم حضرت عباس(ع) متوسل مى‏شويد« خود به خود روحانى كاروان روضه حضرت ابوالفضل(ع) را خواند و شورى برپا شد و اهل كاروان حال خوبى پيدا كرده بودند، ولى من دائماً منتظر مقدم مقدس حضرت بقيةاللَّه، روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، بودم.
بالاخره نزديك بود روضه تمام شود كه كاسه صبرم لبريز شد. از ميان مجلس برخاستم و از خيمه بيرون آمدم، ناگهان ديدم حضرت ولى‏عصر(ع) بيرون خيمه ايستاده‏اند و به روضه گوش مى‏دهند و گريه مى‏كنند، خواستم داد بزنم و به مردم اعلام كنم كه آقا اينجاست، ولى ايشان با دست اشاره كردند كه چيزى نگو و در زبان من تصرف فرمودند و من نتوانستم چيزى بگويم. من اين طرف در خيمه ايستاده بودم و حضرت بقيةاللَّه، روحى‏فداه، آن طرف خيمه ايستاده بودند و بر مصائب حضرت ابوالفضل(ع) گريه مى‏كرديم و من قدرت نداشتم كه حتى يك قدم به طرف حضرت ولى‏عصر(ع) حركت كنم. بالاخره وقتى روضه تمام شد، حضرت هم تشريف بردند. 
منبع سایت موعود

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:24 AM  توسط وحید الوندی  | 
از زمان خلقت آدم ابوالبشر تاكنون همواره دو جريان حقّ و باطل به موازات هم پيش‏رفته و كره خاك هيچ‏گاه از مصاف اين دو جريان خالى نبوده است. پيروان هر يك از حق‏مداران گذشته، همواره بسترسازان حق‏گرايان آينده بوده‏اند و حق گرايان آينده تداوم‏بخشان راه حق‏پرستان گذشته. وضعيت باطل‏پيشه‏گان و دورافتادگان از صراط مستقيم نيز بر همين منوال بوده است.
در اين ميان ارتباط حجتهاى الهى در تداوم‏بخشيدن به مسير صحيح هدايت و سعادت بشر بسيار عميق‏تر و محكم‏تر بوده است؛ چرا كه هر نبىّ و ولىّ الهى با در نظر گرفتن شرايط عصرى كه در آن به سر مى‏برد راه انبيا و اولياى الهى پيش از خود را تداوم مى‏بخشد. به عبارت ديگر همه انبيا و اولياى الهى چراغهاى نورانى هدايتند؛ منتهى هر كدام متناسب با شرايط زمانى و مكانى خود به نور افشانى مى‏پردازند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:24 AM  توسط وحید الوندی  | 
سخنرانى حضرت آيت‏اللَّه ناصرى

يكى از آياتى كه به وجود مقدس آقا امام زمان تأويل شده آيه 5 سورى اسرى است در اين آيه مى‏فرمايد:
»فإذا جاء وعد أوليهما بعثنا عليكم عباداً لنا أولى باس شديد فجاسوا خلال الديار و كان وعداً مفعولاً«.
اين آيه درباره سركوبى يهود بعد از زمان »يوشع بن نون« است. يوشع وصى حضرت موسى بود. بعد از حضرت موسى، سقيب، اوامر و نواهى و احكامى را كه حضرت موسى آورده بود در بين مردم نگهدارى مى‏كرد و نشر احكام مى‏داد. بعد از فوت ايشان، يهود شديداً طغيان كردند و جنگى بين جالوت و طالوت درگرفت كه به كمك حضرت داود، طالوت بر جالوت غلبه كرد. نتيجتاً يهود بر عامه مردم غلبه پيدا كردند و شروع به طغيان، قتل، ضرب و شتم و غارت آنها نمودند؛ حتى شروع به مخالفت با انبيا و كشتن آنها كردند. در بعضى از تواريخ آمده است كه آنها از اول اذان صبح تا اول آفتاب هفتاد پيامبر را كشتند تا اين‏كه خداوند نصرتى به انبيا داد و در مدت كوتاهى طبق اين آيه شريفه يك عده از انبيا را تقويت كرد و فرستاد بر سر يهود و آنها در مدت كوتاهى يك ميليون و يكصد هزار نفر را از يهود كشتند تا قدرى استقرار پيدا كردند.
يهوديها، از اول ياغى و طاغى و دشمن حق و حقيقت و اسلام بوده‏اند و اسلام و قرآن دشمنى قوى‏تر از يهود ندارد. دشمن شماره يك اسلام و حقيقت، يهود است. يعنى اينها به حدى تشنه خون مسلمانها هستند كه مى‏خواهند به هر نحوى كه بتوانند به اسلام و مسلمين ضربه بزنند.
در حال حاضر هم مى‏بينيم و مى‏شنويم كه آنها چه ظلمها نسبت به مسلمانها انجام مى‏دهند. در روايات وارد شده است كه در زمان ظهور حضرت بقيةاللَّه آنها نابود مى‏شوند.
 آيه شريفه مى‏فرمايد در موقع طغيان يهود ما يك عده را براى سركوبى آنها مى‏فرستيم كه آنها را به‏جاى خود بنشانند. اين تفسير آيه شريفه است لكن در روايات متعددى اين آيه تأويل به ظهور حضرت بقيةاللَّه شده است. رواياتى كه مى‏فرمايد اين آيه راجع به حضرت بقيةاللَّه است به دو قسم تفسير شده است. يكى اين‏كه اين آيه مربوط به ايرانيهايى است كه قبل از ظهور آن حضرت زمينه‏سازى مى‏كنند. و ديگر اين‏كه از جملاتى كه [اما بررسى مفردات آيه] »بعثنا«؛ يعنى فرستاديم، قدرت و نيرو داديم فكر و علم و تدبير داديم. بعث مطلق است و همه اينها را شامل مى‏شود. »عباداً لنا« بنده‏هاى ما. بنده‏هايى كه از براى نفع اسلام و قرآن قدم برمى‏دارند. نفرموده »عبادى« بلكه فرمود »عباداً لنا« يعنى اين بندگان براى انتفاع اسلام و قرآن مى‏فرستيم. »اولى باس شديد« قلوب اين بندگان مانند پاره‏هاى آهن است.
در دو سه روايت بنده ديدم كه اين آيه راجع به مؤمنين و ايرانيهايى است كه قبل از ظهور حضرت مهدى(ع) زمينه ظهور آن حضرت را فراهم مى‏كنند. در همين زمينه تفسير نورالثقلين از روضه كافى نقل كرده است كه حضرت صادق(ع) فرمودند: مراد از »بعثنا عليكم« اشخاصى هستند كه قبل از ظهور مهدى با دشمنان اهل بيت مقابله و آنها را نابود مى‏كنند.
عياشى نيز در تفسير خودش از امام محمد باقر(ع) نقل كرده است كه حضرت فرمودند: كه اين آيه درباره حضرت مهدى(ع) و ياران آن بزرگوار مى‏باشد؛ پس اين آيه طبق تفسيرى كه مفسرين نقل كرده‏اند. يكى جوانهاى متدين كه قبل از ظهور حضرت مهدى(ع) زمينه‏سازى مى‏كنند براى ظهور آن حضرت. و ديگر ايرانيانى كه پس از ظهور حضرت مهدى(ع) ايشان را يارى مى‏كنند.
اين آيه قابليت و استعداد حمل و تأويل هر دو معنا را دارد. و از دو روايتى هم كه نقل كرديم يكى بر معناى اول و ديگرى بر معناى دوم قابل انطباق است. روايت اول از كتب معتبر مثل نورالثقلين و روضه كافى است از حضرت صادق(ع). روايت دوم عياشى از امام محمد باقر(ع) نقل كرده است و هر دو روايت هم درست است و از كتب معتبر نقل شده است. در بحارالانوار (ج60، ص216) نقل شده است كه روزى حضرت صادق(ع) اين آيه را قرائت فرمودند. يك نفر از اصحاب عرض كرد: يابن رسول‏اللَّه اين آيه‏اى كه الان قرائت فرموديد درباره چه اشخاصى است؟ حضرت سه مرتبه فرمودند: »واللَّه هم اهل قم« اين روايت تأييد مى‏كند قيام رهبر انقلاب امام خمينى را و تأئيد مى‏كند انطباق اين آيه را با زمينه‏سازى قبل از ظهور. براساس اين روايت زمينه‏سازان ظهور اهل قم هستند؛ يعنى شروعش از قم است. مضافاً اين كه امام خمينى فرمودند: اين انقلاب را به‏دست مهدى(ع) مى‏سپاريم و اين انقلاب مقدمه ظهور و زمينه‏ساز ظهور حضرت بقيةاللَّه خواهد بود ان‏شاءاللَّه. ديگرى وجود دارد كه اگر چه مفصل است اما ذكر مى‏كنيم: در جلد بيستم شرح نهج‏البلاغه آمده است كه يك روز اميرالمؤمنين(ع) مشغول ايراد خطبه بودند و اطراف آن حضرت ايرانيها نشسته بودند.
در اين هنگام »اشعث بن قيس« - كه خودش يكى از دشمنان اسلام و قرآن و ولايت و شريك قتل اميرالمؤمنين(ع)؛ دخترش جعده قاتل امام حسن مجتبى(ع) و پسرش محمد بن اشعث شريك قتل حضرت ابا عبداللَّه(ع) بود - از آخر جمعيت بلند شد و فرياد زد كه: »يا على اين سرخ‏رويان را چرا اطراف خودت جمع كرده‏اى؟! اينها به ما فخر مى‏فروشند و بر ما فخر مى‏كنند«. ايرانيها چون اغلب سفيدپوست هستند مايل به قرمزى و اعراب گندمگون هستند مايل به سياهى. از ايرانيها تعبير به سرخپوست مى‏كردند. اميرالمؤمنين سرشان پائين بود و پاهاى مباركشان را از شدت ناراحتى به هم مى‏زدند. صعصعة بن صوحان - كه يكى از هواداران و اصحاب خاص اميرالمؤمنين(ع) است و خدمات شايانى به اسلام و مسلمين داشته - بلند شد و فرياد زد: يا اميرالمؤمنين ما را چه كار با اشعث و امروز اميرالمؤمنين مطالبى درباره مذمت اعراب خواهند فرمود كه تا ظهور حضرت خاتم‏الاوصياء اين مطالب بماند. تا صعصعة بن صوحان اين مطالب را گفت اميرالمؤمنين سرشان را بلند كردند و شروع كردند به مذمت اعراب و مدح و ثناى ايرانيها و فرمودند: »شما گمان كرديد كه من به‏واسطه اين حرفها اين جوانان سرخپوست را از اطراف خودم رها و آنها را جواب مى‏كنم؟ هرگز! اگر اين عمل را انجام بدهم از جاهلان خواهم بود. اينها دين خدا و اسلام را يارى خواهند كردند. بدانيد و آگاه باشيد اى اعراب كه اگر شما شمشير زديد و آنها را با اسلام آشنا كرديد اما زمانى مى‏آيد كه آنها شمشير مى‏زنند و گردنهاى شما را براى بازگشت به اسلام و قرآن نرم مى‏كنند و آن قبل از ظهور حضرت مهدى خواهد بود.1 اين روايت هم تأييد مى‏كند كه اين آيه تأويل شود به قبل از ظهور حضرت بقيةاللَّه.
روايتى است كه از احمد بن حنبل و ابو نعيم از حذيفه و ثمرة بن جندب و عبداللَّه بن عمر نقل شده كه حضرت رسول فرمودند: خداوند قدرت شما را از عجمها قرار مى‏دهد. آنها چون شيرانى هستند كه اهل فرار نيستند و شما را مى‏كشند و نابودتان مى‏كنند (دشمنان ولايت را نابود مى‏كنند).2 اين روايت را هم احمد بن حنبل كه از علماى معروف اهل سنت است نقل كرده است. از مجموع اين روايات استفاده مى‏شود كه اين آيه تأويل شده است به جوانهاى ايرانى قبل از ظهور كه زمينه‏ساز ظهور حضرت مهدى هستند. اين يك مطلب و همچنين طبق يك روايت ديگر كه عياشى از امام محمد باقر(ع) نقل كرده است. اين آيه قابل انطباق با بعد از زمان ظهور حضرت مهدى(ع) است. (ختامه مسك) باشد اين داستان را عرض بكنم: يكى از وظايف ما توسل به حضرت بقيةاللَّه است و اگر احياناً رفتيم در خانه حضرت را زديم و جواب نيامد مأيوس نشويم. در روايات متعددى آمده است كه بعد از نمازها دعا كنيد و چون خدا خيلى دوستتان دارد به ملائك مى‏گويد دعاى اين بنده مرا مستجاب كنيد و بالاى سرش نگه داريد من با ناله و دعاى او مأنوسم. دلم مى‏خواهد بيايد در خانه‏ام و از من تقاضا بكند. پس ممكن است دعاهاى شما مستجاب شده باشد اما خداوند چون دوستتان دارد قدرى به تأخير مى‏اندازد. يا ممكن است زمان استجابت دعاى شما نرسيده باشد. آن حاجتى كه داريد الان وقتش نباشد فرصت ديگرى وقتش باشد مأيوس نباشيد كه من تقاضا كردم و خدا به من نداد، خدا داده است. وقت استجابتش الان نيست، بعداً به شما عنايت مى‏كند. منظور اين كه »يابن‏الحسن« گفتن را در هيچ جا فراموش نفرمائيد. حضرت بقيةاللَّه - روحى له الفداء - محيط به عالم موجودات است و بايد تقاضاهايمان را با آن وجود مقدس مطرح كنيم. خجالت هم نكشيم. خدا مى‏داند از پدر مهربان هم صدها مرتبه عطوف‏تر و مهربان‏تر است حرفى در آن نيست. ميرعلاّم شاگرد »مقدس اردبيلى« بوده است و از شاگردان فوق‏العاده ايشان بوده است. مرحوم مقدس اردبيلى موقع فوتشان عده زيادى را به اين ميرعلام معرفى مى‏كند كه از ايشان در احكام الهى تبعيت بكنيد. اين ميرعلام مى‏گويد يك شب در صحن اميرالمؤمنين بودم ديدم يك آقايى طرف ايوان طلا مى‏رود. آن موقع برق و چراغى نبود و در حجرات بالا و پايين فقرا و طلبه‏ها زندگى مى‏كردند. گفتم شايد اين دزد باشد كه به طرف ايوان اميرالمؤمنين مى‏رود. كمين نشستم ديدم رفت جلو، ديدم صدايى آمد مثل اين كه قفل افتاد روى زمين. در باز شد و آقا رفت تو. منم دويدم و رفتم تو ديدم در دومى هم همينطور باز شد و رفتند تو و پهلوى ضريح و شروع كردند صحبت كردن و بعد از چند وقفه‏اى برگشتند.

در موقع برگشت ايشان ديدم، در حرم و در رواق خودش بسته شد. آمدند بيرون از صحن و رفتند طرف كوفه من هم دنبالشان رفتم ديدم رفتند داخل مسجد كوفه مقام اميرالمؤمنين. اين را ميرعلام در ادامه مى‏گويد. از كوفه كه آمديم بيرون خودم را به مقدس اردبيلى نشان دادم. فرمودند از چه وقت با من بودى؟ عرض كردم از وقتى كه مشرف شديد به حرم تا به حال با شما بودم فرمودند كه من حلالت نمى‏كنم اگر ابراز بكنى. مادامى كه من زنده هستم اين مطلب را به احدى نگو. گفتم مطلب چه بود؟ حالا به من بگوييد. فرمودند: من هر موقعى كه مطلبى برايم مشكل مى‏شود مشرف مى‏شوم به حرم حضرت اميرالمؤمنين. درها خودش باز مى‏شود خود حضرت به من جواب مى‏دهند. امشب هم مسئله‏اى براى من پيش‏آمد شد متوجه نشدم آمدم از حضرت سؤال كنم فرمودند فرزندم مهدى مسجد كوفه است برو از ايشان سؤال بكن. رفتم از آقا سؤال كردم حالا جوابم را گرفته‏ام و دارم مى‏روم نجف. بنده‏هاى خاص اينطورى در ارتباط بوده‏اند.
ما هم مى‏توانيم اين ارتباط را برقرار كنيم لكن مقدارى صدق، صفا، يگانگى، حقيقت خلوص مى‏خواهد اگر ما داشته باشيم مى‏توانيم حالا نه به آن اندازه مراتب پايين‏ترى را مى‏توانيم به دست آوريم و مورد عنايت حضرت قرار بگيريم.
در سال 1356 كه من نجف مشرف شده بودم يكى از اساتيد اخلاق مى‏گفت: بعضى از شاگردان ما به حرم اميرالمؤمنين(ع) مشرف مى‏شوند آن حضرت را مى‏بينند و حوايج و مطالب خود را محضر حضرت عرض مى‏كنند و جواب مى‏گيرند و برمى‏گردند بيرون. يكى از آنها را نشان بنده داد، من با او يك كلمه هم صحبت نكردم. هيچ ارتباطى با هم نداشتيم اما او را ديدم آقاى بسيار محترمى بود قبلاً او را مى‏شناختم. كسى كه خودش را اصلاح كند. كسى كه پرده‏هاى ظلمانى را كنار بزند يقيناً همينطور خواهد بود. اصحاب حضرت رسول عرض كردند كه وقتى خدمت شماييم احساس مى‏كنيم ملائك با ما در ارتباطند. حضرت فرمودند: به خدا قسم اگر به همين حال باقى بمانيد ملائكه با شما مصافحه مى‏كنند. لكن وقتى از نزد من رفتيد حجابهاى ظلمانى و افكار باطله اطراف شما را مى‏گيرد. منظور اين كه مى‏شود ارتباط برقرار كرد اگر كسى اهلش باشد يا اقلاً اگر آن نباشد حجابهاى ظلمانى‏اش را انسان قدرى برطرف و اصلاح كند و تبديل به حجاب نورانى بكند.
منبع سایت موعود

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:22 AM  توسط وحید الوندی  | 
اشاره:
پنهان زيستى حضرت مهدى(ع) نه تنها چگونگى زندگى آن حضرت را در هاله اى از اسرار فرو برده كه بسيارى از موضوعات مربوط به حيات آن حضرت را نيز جزو امور پنهان نظام هستى قرار داده است.
يكى از مهم ترين اين امور پنهان، محل زندگى آن حضرت در طول غيبت ايشان است. از اين رو بسيارى علاقه مندند بدانند كه خورشيد پنهان در كدامين بخش از اين كره خاكى به گذران عمر مى پردازد و به بيان ديگر كدامين قسمت از زمين اين منزلت را دارد؟
در اين مقاله تلاش شده كه به اين پرسش پاسخ داده شود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:22 AM  توسط وحید الوندی  | 
درباره مهدویت و مسائل مختلفی که دراین خصوص مطرح است از جمله ممکن است در اذهان اين سئوال نقش ببندد که آيا غير از امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشريف، اشخاص ديگری نيز از نظرها غايب گشته اند؟خود غایت شده اند.
با مرور تاريخ درمی يابيم که برخی از انبيا و اوليای الهی نيز به دلايل مختلفی غايب گشته اند.

1- غيبت حضرت خضر: به اعتقاد اکثر مسلمين جهان و نوشته مورخان ، خضر پيغمبر از زمان حضرت موسی عليه السلام تا کنون زنده است و کسی از مکان يارانش اطلاعی ندارد . داستان وی با حضرت موسی در قرآن آيات 59 تا 82 سوره کهف ذکر شده است.

2- غيبت حضرت موسی بن عمران (ع): ايشان از وطن، از فرعون و قوم او فرار نمود و داستانش در قرآن در سور مختلف آمده است. در طول غيبت هيچ کس از او اطلاعی نداشت و موسی را نمی شناخت، تا زمانيکه خداوند او را برانگيخت و او به دعوت خلق برخاست.

3- غايب شدن يوسف بن يعقوب: با وجود آنکه يعقوب پيغمبر بود و به او وحی می شد، ولی از غيبت فرزندش يوسف خبر نداشت و ديگر فرزندانش نيز بی خبر بودند تا اينکه پس از سالها غيبت اين راز فاش گرديد.

4- غيبت حضرت يونس: وقتی قوم او بر مخالفت افزودند و او را اطاعت ننمودند. يونس(ع) از ميان آنان گريخت و از نظر قوم خود پنهان گشت. خدا او را در شکم ماهی پنهان نمود و او را زنده نگاه داشت، سپس او را بيرون آورده و سالم به سوی قومش بازگردانيد.

5- داستان اصحاب کهف: اينان به خاطر حفظ دينشان از ترس مردم فرار کرده و 309 سال از نظر قوم غايب شده و به حالت ترس به غاری پناه بردند، تا آنکه خدا آنها را از خواب بيدار نموده و به سوی قومشان بازگرداند.

6- داستان حضرت عزيز : جريان ايشان در آيه 261 سوره بقره آمده که خداوند او و الاغش را صد سال می ميراند و بعد او را زنده می گرداند در حاليکه آب و غذايش هنوز باقی و تغييری نکرده است.

7- غيبت حضرت عيسی: يهود و نصاری بر کشته شدن ايشان اتفاق نظر دارند، اما خداوند با بيان اينک او را نکشته و دار نزده اند بلکه مطلب بر آنان مشتبه گشته است (نساء 156) ايشان را تکذيب کرد.

عيسی بن مريم هم اکنون زنده و غايب است و زمان ظهورحضرت مهدی ارواحنا له الفداه از آسمان به زمين فرود می آيد. پيامبر اکرم صلوات الله عليه می فرمايند که در زمان ظهور، حضرت عيسی به امام زمان در نماز اقتدا می کند.

8- غيبت حضرت ابراهيم: در زمان تولد حضرت ابراهيم ، آزر منجم ، خبر تولد نوزادی را داده بود که سلطنت نمرود را بر هم خواهد زد. پس نمرود تصميم به کشتن او گرفت. به شهادت تاريخ بين 77 تا 100 هزار کودک پسر در اين ماجرا کشته شدند اما نمرود نتوانست ابراهيم را بکشد. مادرش او را در غاری به دنيا آورد و همانجا بزرگ شد. گويند اين غيبت 13 سال به طول انجاميد.

9- غايب شدن حضرت صالح: حضرت صالح بر قوم ثمود که مردمی بت پرست بودند، مبعوث گرديد. شيخ صدوق در کمال الدين، ج 1، ص 136 از حضرت صادق عليه السلام روايت می کند که: صالح مدتی از نظر قومش غايب شد. صالح در روز غيبت مردی کامل و دارای شکمی هموار، اندامی زيبا، محاسنی انبوه و گونه هايی کم گوشت، ميانه رو و متوسط القامه بود. پس از غيبت، وقتی به سوی قوم بازگشت تغيير کرده بود و او را نشناختند.

اين مطالب نمونه هايی چند از غيبت انبيا و اوليای الهی بود که به عنوان شاهد بر وجود غيبت در زمان قبل از ولی عصر (عج) ارائه گرديد.
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:19 AM  توسط وحید الوندی  | 
خانه خدا از مطهرترين چيزها در زمين است و انجام هرگونه اعمالي كه به اركان اعمال حج ارتباط داشته باشد توسط حجت خدا حضرت قائم(عج) صورت خواهد پذيرفت. از جمله اين امور نصب حجر الاسود در دوران غيبت كبري است.

مختص ابوالقاسم جعفر بن محمد قولویه می فرماید: من در سال 337 هجری که اوایل غیبت کبری بود، همان سالی که قرامطه، حجرالاسود را به مسجد الحرام برگردانده بودند، به عزم زیارت بیت الله، وارد بغداد شدم و بیشترین هدفم دیدن کسی بود که حجرالاسود را به جای خود نصب می کند؛ زیرا در کتاب‌ها خوانده بودم که آن را از جایش کنده و بیرون می برند و پس از آوردن، حجت زمان و ولیّ رحمان حضرت بقیة الله ارواحنا فداه آن را در جایش نصب می کنند. (چنانکه در زمان حجاج لعنه الله علیه از جایش کنده شد و هر کس خواست آن را در جای خود نصب کند ممکن نشد تا آن که امام زین العابدین (ع) به دست مبارک خود آن را بر جایش قرار دادند.)

در بغداد سخت بیمار شدم؛ به طوری که خود را در شرف مرگ دیدم؛ لذا از آن مقصدی که داشتم (تشرف به بیت الله الحرام) ناامید شدم. مردی را که به ابن هشام مشهور بود از جانب خود نایب نمودم؛ نامه ای سر به مهر به او سپردم و در آن از مدت عمر خود سؤال کرده بودم و این که آیا در این بیماری از دنیا می روم یا نه؟

و به او گفتم: عمده هدف من آن است که این رقعه را به کسی که حجرالاسود را به جای خود نصب می کند، برسانی و جوابش را از او بگیری؛ زیرا من تو را فقط برای همین کار می فرستم. ابن هشام می گوید: وقتی به مکه معظمه وارد شدم و خواستند حجرالاسود را در جای خود نصب نمایند، مبلغی به خدام دادم تا بتوانم کسی که آن سنگ را بر جای خود قرار می دهد ببینم.

چند نفر از ایشان را نزد خود نگاه داشتم، تا مرا از ازدحام جمعیت حفظ نمایند. هر کس که می خواست حجرالاسود را در جای خود نصب نماید، سنگ اضطراب داشت و بر جای خود قرار نمی گرفت. در آن حال جوانی گندمگون و خوشرو پیدا شد. ایشان آمد و حجر را بر جای خود گذارد. سنگ در آن جا قرار گرفت، به طوری که گویا اصلاً و ابداً از جای خود برداشته نشده است.

بعد از مشاهده این حال، صدای جمعیت به تکبیر بلند گردید و آن جوان پس از این کار از در مسجدالحرام خارج شد. من نیز به دنبال او رفتم و مردم را از جلوی خود دور می کردم و راه را باز می نمودم؛ به طوری که آنها گمان کردند دیوانه یا مریض هستم و راه را باز می نمودند.

چشم از آن جوان برنمی داشتم تا آن که از بین مردم به کناری رفت و با وجودی که من با سرعت راه می رفتم و ایشان با کمال تأنی حرکت می کرد، باز به او نمی رسیدم؛ تا به جایی رسید که جز من کسی نبود که او را بیند. توقف نمود و فرمود: چیزی را که همراه داری بیاور.

رقعه را به او دادم. بدون آن که آن را باز و نگاه کند، فرمود: به صاحب رقعه بگو، او در این بیماری فوت نمی کند؛ بلکه سی سال دیگر، از دنیا خواهد رفت. ابن هشام گفت: آنگاه چنان گریه ای بر من غلبه کرد که قادر بر حرکت کردن نبودم. جوان مرا به همان حال گذاشت و رفت، تا آن که از نظرم غایب شد.

ابوالقاسم بن قولویه می فرماید: ابن هشام بعد از مراجعت از حج، این واقعه را به من خبر داد.
ناقل اصل قضیه می گوید: پس از آن که سی سال از جریان گذشت؛ ابن قولویه مریض شد و در صدد تهیه کارهای آخرت خود بر آمد. وصیت نامه خود را نوشت و کفن خود را آماده کرد و محل قبر خود را معین نمود. به او گفتند: چرا از این بیماری می ترسی؟ امید داریم که خداوند تفضل کرده و تو را عافیت دهد. جواب داد: این همان سالی است، که خبر فوت مرا در آن داده اند. در آن سال و با همان مرض وفات کرد و به رحمت الهی رسید.
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:18 AM  توسط وحید الوندی  | 
بانوی دانش پژوهی که به (ام‏هانی) شهرت داشت آورده است که بامدادی بر حضرت باقر علیه السلام وارد شدم و گفتم: سرورم! آیه‏ای از قرآن شریف، ذهن و فکرم را به خود مشغول داشته و خوابم را ربوده است .
فرمود: کدام آیه ام‏هانی؟ بپرس!
گفتم: این آیه شریفه که می‏فرماید: فلا اقسم بالخنس. الجوار الکنس.




  • نویدهای امام باقر (ع) در مورد ظهور حضرت مهدی (عج)

1- ابوحمزه ثمالی آورده است که: در یکی از روزها در محضر درس امام محمدباقر علیه السلام بودم، هنگامی که حاضران ‏رفتند، امام باقر علیه السلام فرمود:

اباحمزه! از رخدادهایی که خداوند آن را قطعی ساخته است قیام قائم ماست. هر کس در آنچه می‏گویم ‏تردید کند با حال کفر به خدا، او را ملاقات خواهد کرد. آنگاه افزود: پدر و مادرم فدای وجود گرانمایه او باد که همنام و هم‏کنیه من است و هفتمین امام پس از من. پدرم فدای کسی باد که زمین را لبریز از عدل و داد می‏کند همان گونه که به هنگامه ظهورش از ستم و بیداد لبریز است.

یا اباحمزه! هر کس سعادت دیدار او را داشت و همان گونه که به پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه‌السلام سلام و درود می‏گوید بر آن حضرت درود گفت و فرمانبردار او گردید، بهشت‏ بر او واجب می‏گردد و هر کس به آن وجود گرانمایه سلام نگفت، خداوند بهشت را بر او حرام ساخته و او را در آتش سوزان جای خواهد داد و چه بدجایی است جایگاه ستمکاران! (1)

2- بانوی دانش پژوهی که به (ام‏هانی) شهرت داشت آورده است که بامدادی بر حضرت باقر علیه السلام وارد شدم و گفتم: سرورم! آیه‏ای از قرآن شریف، ذهن و فکرم را به خود مشغول داشته و خوابم را ربوده است .

فرمود: کدام آیه ام‏هانی؟ بپرس!

گفتم: این آیه شریفه که می‏فرماید: فلا اقسم بالخنس. الجوار الکنس. (2)

فرمود: به به! چه مسئله خوبی پرسیدی، این مولود گرانمایه‏ای است در آخرالزمان. او (مهدی) این عترت پاک ‏است. مهدی خاندان وحی و رسالت، برای او غیبت و حیرتی است که گروهی در آن گمراه می‏گردند و گروه‌هایی راه حق و هدایت را می‏یابند. خوشا به حالت اگر او و زمان او را درک کنی ... و خوشا به حال آنان ‏که او را درک خواهند نمود. (3)
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:18 AM  توسط وحید الوندی  | 
 در عرفات نشسته بوديم. دوستم گفت: «آن جوان را ببين چه‌قدر چهره‌اش آشناست؛ هر چه فكر مي‌كنم نمي‌دانم او را كجا ديده‌ام.» به جايي كه اشاره مي‌كرد، نگاه كردم. در چند قدمي ما جواني زيبا و خوش‌رو نشسته بود و نگاه صاف و زلالش را به ما دوخته بود. ردايي به تن داشت و نعلين زردي در پايش بود. همان طور كه دوستم گفته بود، چهره‌اش رنگ و بوي آشنايي داشت؛ اما هرچه فكر مي‌كردم، نمي‌توانستم او را به جا بياورم.

همان‌طور كه محو تماشايش شده بوديم، مرد گدايي به ما نزديك شد و از ما كمك خواست. در آن چند روز از بس گدا در اطراف حرم ديده بوديم و آنها با سماجت از ما پول گرفته بودند، به او توجهي نكرديم. دوستم گفت: «خدا بدهد» و او را رد كرد.
مرد گدا از ما نااميد شد و به طرف جوان رفت. دستش را مقابل او دراز كرد و گفت: «براي رضاي خدا كمك كنيد!»
جوان دست روي زمين برد. سنگريزه‌اي برداشت و در كف دست او گذاشت. مرد گدا دستش را بالا آورد و با تعجب به آن نگاه كرد. ناگهان چيزي ميان دستش درخشيد.
من و دوستم از ديدن شيء نوراني در دست او شگفت‌زده شديم. مرد گدا در حالي كه به دست خود زل زده بود، به راه افتاد. ناگهان متوجه شديم كه جوان از آن‌جا رفته است؛ اما عجيب بود. ما رفتن او را نديده بوديم. گويي از جلوي چشم‌مان غيب شده بود.
هر دو به طرف مرد گدا دويديم و از پشت او را صدا زديم. ايستاد و با نگاه مات و چهرة مبهوتش به ما خيره شد. فكر كرد مي‌خواهيم چيزي را كه در دست دارد، از او بگيريم. دستش را در ميان لباسش پنهان كرد.
به او گفتم: «نترس! ما با تو كاري نداريم. فقط مي‌خواهيم بدانيم آن مرد جوان به تو چه داد؟»
دستش را با ترديد از ميان لباسش بيرون آورد. با شك نگاهمان كرد و مشتش را كه سخت به هم فشرده بود، آرام باز كرد. يك سنگريزة طلايي در كف دستش مي‌درخشيد.
با تعجب به دوستم گفتم: «تو هم به همان چيزي كه من فكر مي‌كنم مي‌انديشي؟»
سرش را با تأسف تكان داد و گفت: «آري، ما چقدر بدبختيم. امام و مولاي ما مهدي(ع)، در چند قدمي ما نشسته بود و ما او را نشناختيم...»
مرد گدا دوباره دستش را مشت كرد و در لباسش فرو برد. بعد آرام از ما دور شد. با نااميدي و حسرت به اطراف دويديم. نگاهمان در ميان زائران به دنبال امام مي‌گشت، اما به هر سو مي‌رفتيم هيچ نشاني از او نبود. خسته و نفس‌زنان به طرف جاي قبلي برگشتيم. دوستم در حالي كه اشك از چشمش سرازير شده بود، با صدايي بغض‌آلود گفت: «اي كاش تو را شناخته بودم...»
هر دو با دلي گرفته، سر جايمان نشستيم و به جاي خالي امام خيره شديم. گويي هنوز اميد داشتيم كه او برگردد و يك بار ديگر ما را به نگاه گرم و تبسم شيرينش مهمان كند.
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:15 AM  توسط وحید الوندی  | 
به همراه «مفضّل»، «ابوبصير» و «ابان» خدمت امام صادق(ع) رسيديم و ديديم كه آن حضرت بر روي خاك‌ها نشسته جامه‌اي خيبري، بي‌يقه و آستين كوتاه بر تن كرده و همانند مادر فرزند مرده در حال گريه و زاري است. سراسر وجود او را حزن و اندوه فرا گرفته بود؛ آثار غم و اندوه در صورتش ظاهر گشته بود...


حضرت امام جعفر صادق (ع) گاه مشتاقانه از زمان ظهور آخرين حجّت خدا صحبت مي‌كند و به حال كساني كه آن زمان را درك مي‌كنند، رشك مي‌برد و مي‌فرمايد:

فطوبي لمن أدرك ذلك الزّمان.2
خوشا به حال كسي كه آن زمان را دريابد.

گاه نيز عاشقانه آرزوي درك زمان آن حضرت را مي‌كند و مي‌فرمايد:

و لو أدركته لخدمته أيّام حياتي.3
اگر زمان [ظهور] او را درك مي‌كردم همة عمرم را در خدمتش مي‌گذراندم.

و گاه با مشاهدة شرايط غيبت آن حضرت از خود بي خود شده و سيل اشك از ديدگان جاري مي‌سازد:
«سُدَير صيرفي» مي‌گويد:
به همراه «مفضّل»، «ابوبصير» و «ابان» خدمت امام صادق(ع) رسيديم و ديديم كه آن حضرت بر روي خاك‌ها نشسته جامه‌اي خيبري، بي‌يقه و آستين كوتاه بر تن كرده و همانند مادر فرزند مرده در حال گريه و زاري است. سراسر وجود او را حزن و اندوه فرا گرفته بود؛ آثار غم و اندوه در صورتش ظاهر گشته بود؛ رنگ چهرة او به كلّي دگرگون شده بود، سيل اشك از دل پر خون و قلب پر التهاب او برخاسته بود و بر گونه‌هايش فرو مي‌ريخت و در اين حال اين گونه زمزمه مي‌كرد:
سيّدي غيبتك نفت رقادي و ضيّقت عليّ مهادي، و ابتزّت منّي راحة فؤادي...

اي آقا و سرور من! غيبت تو خواب از ديدگانم ربوده، عرصه را بر من تنگ نموده و آسايش و آرامش را از قلبم گرفته است.

سدير مي‌گويد:
هنگامي كه امام صادق(ع) را اين چنين پريشان ديديم، دل‌هايمان آتش گرفت و هوش از سرمان پريد كه چه مصيبت جانكاهي براي حجّت خدا روي داده و چه فاجعة اسفباري بر او وارد شده است.
عرض كرديم:

اي فرزند بهترين خلايق! چه حادثه‌اي بر شما روي آورده كه اين چنين سيل اشك از ديدگانتان فرو مي‌ريزد و اشك چون باران بهاري بر چهره‌تان سرازير مي‌شود؟ چه فاجعه‌اي شما را اين چنين بر سوك نشانده است؟

امام صادق(ع) چون بيد لرزيد و نفس‌هاي مباركش به شماره افتاد، آنگاه آهي عميق به پهناي قفسة سينه از اعماق دل بركشيد و به ما روي كرد و فرمود:

صبح امروز كتاب «جَفر» را نگاه مي‌كردم و آن كتابي است كه همة مسائل مربوط به مرگ و ميرها، بلاها و حوادث را تا پايان جهان در بر دارد. اين كتاب را خداوند به پيامبر خويش و پيشوايان معصوم از تبار او اختصاص داده است. در اين كتاب، تولد، غيبت، درازي غيبت و ديرزيستي قائم ما و گرفتاري باورداران در آن زمان، راه يافتن شكّ و ترديد در دل مردم در اثر طول غيبت و مرتد شدن مردم از آيين مقدّس اسلام را خواندم و ديدم كه چگونه رشتة ولايت را كه خداوند در گردن هر انساني قرار داده است، مي‌گسلند و از زمرة اسلام بيرون مي‌روند، دلم به حال مردم آن زمان سوخت و امواج غم و اندوه بر پيكرم فرو ريخت.4

دعاي شريف ندبه كه از امام صادق(ع) نقل شده است، شاهد ديگري بر سوز و گداز آن حضرت در غيبت و فراق قائم آل محمد(ع) و منجي موعود جهان اسلام است.

در پايان جا دارد از خود بپرسيم آيا ذرّه‌اي از آن سوز و گداز و اندوه فراق كه در قلب‌هاي همة معصومان به ويژه امام صادق(ع) بوده است تا آنجا كه خواب و آرامش را از آنها مي‌ربوده و زندگي را بر آنها دشوار مي‌ساخته است، در دل ما وجود دارد؟ آيا هيچ شده است كه در خلوت خود بر فتنه‌ها، مصيبت‌ها، انحراف‌ها و... كه در زمان غيبت گريبان‌گير اهل ايمان مي‌شود، گريه كنيم؟ آيا تاكنون اتفاق افتاده است كه با همة وجود سنگيني مصيبت غيبت را درك كنيم و در نبود امام زمانمان از ته دل ناله سر دهيم؛ نالة مادري كه عزيز خود را از دست داده است؟
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:14 AM  توسط وحید الوندی  | 
اهل‌بيت همه نور واحدند؛ لذا انسان به هر كدام متوسل شود از ديگري جواب مي‌گيرد. البته مصالحي در كار است همچنان‌كه حضرت رسول(ص) در پاسخ حاجات درخواست شده از ايشان، به حضرت امير(ع) و آن حضرت به امام حسن(ع) تا امام زمان(ع) حواله  داده‌اند. زيرا مجري امور در اين زمان آن حضرت است؛ نه فقط به لحاظ ظاهري بلكه به لحاظ ولايت باطني نيز «نزديك‌ترين ائمه به ما حضرت حجت(عج) مي‌باشد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:13 AM  توسط وحید الوندی  | 
 در حالي‌ که‌ وسايلم‌ را جمع‌ مي‌کردم‌ چشمم‌ به‌ تابلوي‌ عکس‌ عبدالبهاء افتاد. با عصبانيت‌ تابلو را برداشتم‌ و بر زمين‌ کوبيدم‌ و با هر دو پا روي‌ آن‌ ايستادم‌ و گفتم: تشکيلاتي‌ که‌ ارمغان‌ اراجيف‌ توست‌ مرا بدبخت‌ کرد... آقاي‌ منطقي‌ لبخند تلخي‌ زد و گفت: تو خيلي‌ اشتباه‌ کردي. اتفاقاً‌ اعضاي‌ محفل‌ حرفه‌اي‌ترين‌ خلاف‌ کاريهاي‌ دنيا هستند و کثيف‌ترين‌ گناهان‌ از آنان‌ صادر مي‌شود.
 
 ‌



خانم‌ مهناز رئوفي، در محيط‌ بهائي رشد يافت، اما فسادها و تناقضهايي‌ که‌ در کار همکيشان‌ خود (بويژه‌ سران‌ محفل‌ بهائيت) ديد،‌وي را بشدت‌ از اين‌ مسلک‌ بيزار کرد‌ و اين‌ امر، همراه‌ با مطالعه‌ مستقيم‌ درباره‌ اسلام، باعث‌ تشرف‌ او‌ به‌ اسلام‌ و تشيع‌ گرديد. ‌

خاطرات‌ خانم‌ رئوفي‌ که‌ اخيراً‌ تحت‌ عنوان‌ «سايه‌ شوم؛ خاطرات‌ يک‌ نجات‌يافته‌ از بهائيت» توسط‌ انتشارات‌ کيهان‌ نشر يافته، حاوي‌ نکات‌ بسيار جالبي‌ در افشاي‌ مواضع‌ ضد اسلامي‌ و ضد انقلابي‌ تشکيلات‌ بهائيت‌ است.

با هم‌ بخشهايي‌ از آن‌ را مي‌خوانيم:


  • فساد اخلاقي‌ در بهائيت

 در بهائيت‌ هر گونه‌ تعصبي‌ ممنوع‌ است‌ و اين‌ ريشه‌ در سياست‌ استعمار دارد که‌ با ترويج‌ اين‌ اعتقاد، تعصب‌ ملي، تعصب‌ ديني، تعصب‌ وطني‌ و هر عرق‌ و علاقه‌ و غيرتي‌ را از انسان‌ مي‌گيرد تا به‌ راحتي‌ بتواند بهره‌کشي‌ کند... خيلي‌ از خانمها[ي‌ بهائي]... لباسهاي‌ نازکي‌ مي‌پوشيدند و منظره‌ بسيار کريه‌ و زشتي‌ به‌ وجود مي‌آوردند و روِ‌ساي‌ تشکيلات‌ چيزي‌ به‌ آنها نمي‌گفتند و آزادي‌ مطلق‌ داده‌ بودند. ديگر کسي‌ حق‌ اعتراض‌ نداشت.‌ ‌

 

  • بي‌بند و باران‌ تشويق‌ هم‌ مي‌شوند!

 در جامعه‌ مسلمانها، هر کس‌ در رعايت‌ حجاب‌ و يا خلوت‌ با اجنبي‌ کوتاهي‌ نمايد مورد اعتراض‌ و بازخواست‌ افکار عمومي‌ (و نه‌ تشکيلاتي) واقع‌ شده‌ و با او برخورد مي‌شود و در جامعه‌ بهائي‌ هر کس‌ بي‌حجابتر باشد به‌ اصطلاح‌ باکلاستر و بافرهنگ‌ جلوه‌ مي‌کند و هر کس‌ براي‌ ايجاد ارتباط‌ با اجنبي‌ راحت‌تر و در واقع‌ گستاخ‌تر باشد امروزي‌تر و در تشکيلات‌ از عزت‌ و احترام‌ بيشتري‌ برخوردار خواهد بود. من‌ در مقايسه‌ اين‌ دو جامعه‌ وقتي‌ به‌ اعمال‌ و رفتار بعضي‌ از مسلمانان...، خصوصاً...به‌ خلافکاران‌ و معصيت‌کاران، فکر مي‌کردم، مي‌ديدم‌ آنها کساني‌ هستند که‌ تربيت‌ مذهبي‌ نشده‌اند و از احکام‌ و دستورات‌ اسلام‌ سرپيچي‌ کرده‌اند... اما در بهائيان‌ اگر اعمال‌ خلافي‌ سر مي‌زند براي‌ اين‌ است‌ که‌ هيچ‌گونه‌ مانع‌ شرعي‌ ندارند. در واقع‌ اسلام‌ را نمي‌شود در اعمال‌ مسلمانان‌ جستجو کرد ولي‌ بهائيت‌ را در اعمال‌ بهائيان‌ مي‌توان‌ يافت؛ چون‌ اگر اعمال‌ نابجايي‌ از افراد مسلمان‌ سر مي‌زند به‌ علت‌ بي‌توجهي‌ به‌ تعليمات‌ اسلام‌ است.‌ ‌       

خانم مهناز رئوفي در شرح‌ گفتگوي‌ خود با يک‌ فرد بهائي‌ (به‌ نام‌ آقاي‌ منطقي) در خانه‌ خويش، در ايام‌ ناراحتي‌ شديد خود از سران‌ محفل‌ بهائيت‌ مي‌گويد:‌                                                                        

 در حالي‌ که‌ وسايلم‌ را جمع‌ مي‌کردم‌ چشمم‌ به‌ تابلوي‌ عکس‌ عبدالبهاء افتاد. با عصبانيت‌ تابلو را برداشتم‌ و بر زمين‌ کوبيدم‌ و با هر دو پا روي‌ آن‌ ايستادم‌ و گفتم: تشکيلاتي‌ که‌ ارمغان‌ اراجيف‌ توست‌ مرا بدبخت‌ کرد... آقاي‌ منطقي‌ لبخند تلخي‌ زد و گفت: تو خيلي‌ اشتباه‌ کردي. اتفاقاً‌ اعضاي‌ محفل‌ حرفه‌اي‌ترين‌ خلاف‌ کاريهاي‌ دنيا هستند و کثيف‌ترين‌ گناهان‌ از آنان‌ صادر مي‌شود. خود من‌ شاهد تعويض‌ زنان‌ محفل‌ با همديگر بوده‌ام‌ و به‌ حدي‌ از آنان‌ کثافتکاري‌ و رذالت‌ ديده‌ام‌ که‌ اگر پاکترين‌ افراد عضو محفل‌ شوند هرگز به‌ آنان‌ اعتماد نخواهم‌ کرد. حرفهاي‌ آقاي‌ منطقي‌ برايم‌ تازگي‌ داشت‌ او از غيرانساني‌ترين‌ اعمال‌ که‌ از اعضاي‌ محفل‌ قبل‌ از انقلاب‌ سر مي‌زد برايم‌ گفت‌ و ايرادهايي‌ اساسي‌ از خود بهائيت‌ گرفت... من‌ مبهوت‌ و متحير به‌ آقاي‌ منطقي‌ نگاه‌ مي‌کردم. او به‌ چه‌ جراتي‌ چنين‌ چيزهايي‌ را مي‌گفت‌ به‌ او گفتم: از اين‌ که‌ طرد شويد نمي‌ترسيد؟ گفت... تصميم‌ داريم‌ به‌ خارج‌ از کشور برويم‌ و از دست‌ بکن‌نکن‌هاي‌ اين‌ تشکيلات‌ راحت‌ شويم. گفتم‌ پس‌ چه‌ کسي‌ واقعاً‌ بهائي‌ است؟ همه‌ که‌ يا از ترس‌ بهائي‌ مانده‌اند يا منفعتي‌ را دنبال‌ مي‌کنند يا مثل‌ شما، ظاهراً‌ بهائي‌ هستند. پرسيدم‌ به‌ بهاء و عبدالبهاء چه؟ به‌ آنها هم‌ ايمان‌ نداريد؟ عينکش‌ را کمي‌ بالاتر برد، دستي‌ بر محاسن‌ خود کشيد و گفت: آدمهاي‌ زرنگي‌ بوده‌اند؛ خوب‌ توانستند چيزي‌ مشابه‌ با اديان‌ ديگر درست‌ کنند. علاوه‌ بر مقام‌ و منزلت، پول‌ خوبي‌ هم‌ به‌ جيب‌ زدند...!‌    


  •   ارتباط‌ با علما ممنوع!‌

 بهائيان‌ فقط‌ در صورتي‌ با مسلمانان‌ رفت‌ و آمد دارند که‌ مطمئن‌ باشند هيچ‌ خطري‌ آنها را تهديد نمي‌کند و ضمناً‌ مي‌توانند بهائيت‌ را تبليغ‌ کنند و باعث‌ تبليغ‌ افکار بهائي‌گري‌ شوند. آنها فقط‌ با افراد کاملاً‌ بي‌سواد و عامي‌ صحبت‌ مي‌کردند و من‌ هيچ‌وقت‌ نديدم‌ که‌ يک‌ بهائي‌ با يک‌ عالم‌ مسلمان‌ بنشيند و از بهائيت‌ حرفي‌ بزند؛ مي‌دانستند که‌ محکوم‌ مي‌شوند. لذا اصلاً‌ با عالمان‌ و تحصيل‌کردگان‌ و خـصـوصـاً‌ روحـانـيـون‌ هـيـچ‌گـونـه‌ بـحـثـي‌ پـيش‌ نمي‌کشيدند.‌ ‌

 

  • شستشوي‌ مغزي‌ کودکان‌ ‌

 [زماني‌ که] معلم‌ مهد کودک‌ بهائيان‌ شدم... برنامه‌هايي‌ که‌ به‌ من‌ مي‌دادند تا به‌ بچه‌ها بياموزم‌ کاملاً‌ در راستاي‌ شستشوي‌ مغزي‌ آنها بود و من... مي‌ديدم‌ که‌ چگونه‌ از 3 سالگي، کودکان‌ را نسبت‌ به‌ اسلام‌ و مسلمانان‌ بدبين‌ مي‌کردند و... مغز کوچک‌ آنها را با خرافات‌ و اوهامي‌ که‌ ارمغان... بهاء و عبدالبهاء بود پر مي‌کردند و چگونه‌ با آوردن‌ مثالها و بيان‌ داسـتـانـهـايـي، آنـان‌ را از خارج‌ شدن‌ از بهائيت‌ مي‌ترساندند و با [وجود] اين‌ ترس‌ و وحشتي‌ که‌ در دل‌ کودکان‌ از انتخاب‌ راهي‌ به‌ جز راه‌ بهاء مي‌انداختند و با وحشتي‌ که‌ آنان‌ از طرد شدن‌ و اخراج‌ شدن‌ از خانه‌ و خانواده‌ داشتند، شعار بي‌اساس‌ «تحرّ‌ي‌ حقيقت» را سر مي‌دادند و به‌ ظاهر وانمود مي‌کردند که‌ بهائيان‌ در پانزده‌ سالگي‌ پس‌ از تحري‌ حقيقت‌ مي‌توانند راه‌ خود را انتخاب‌ نمايند...، در حالي‌ که‌ هيچ‌ کدام‌ از بهائيان‌ حق‌ نداشتند... کتابهاي‌ ساير جوامع‌ را مطالعه‌ کنند، حق‌ نداشتند کتابهاي‌ رديه‌ را که‌ بيشتر، بهائيان‌ مسلمان‌ شده‌ آنها را نوشته‌ بودند مورد مطالعه‌ قرار دهند...‌ ‌

 
  • بگذار مردم‌ با موشک‌ باران‌ صدام‌ بميرند!

 در زمان‌ جنگ‌ [ايران‌ و عراق] وقتي‌ مردم‌ کشته‌ مي‌شدند، بهائيان‌ با بي‌رحمي‌ تمام‌ مي‌گفتند از اين‌ مسلمانان‌ هرچه‌ کشته‌ شود کم‌ است. خصوصاً‌ وقتي‌ راديوهاي‌ خارجي، آمار شهادت‌ رزمندگان‌ را در جبهه‌ها به‌ اطلاع‌ مردم‌ مي‌رساندند... با ناسزاگويي‌ به‌ رزمندگان‌ ابراز مسرت‌ و خشنودي‌ مي‌کردند. بهائيان‌ در زمان‌ جنگ‌ با کناره‌جويي‌ از شرکت‌ در جبهه‌ها اعلام‌ کردند که‌ مخالف‌ جنگ‌ هستند و به‌ بهانه‌ عدم‌ دخالت‌ در سياست‌ از به‌ دست‌ گرفتن‌ سلاح‌ امتناع‌ کردند و کوچکترين‌ فعاليتي‌ براي‌ دفاع‌ از کشور از خود نشان‌ ندادند... آنها که‌ دائماً‌ در کلاسها و مجالس‌ از عشق‌ به‌ عالم‌ بشريت‌ دم‌ مي‌زدند، آنان‌ که‌ از الفت‌ و محبت‌ طوري‌ سخن‌سرايي‌ مي‌کردند که‌ گويي‌ برتر و مهربانتر از همه‌ اقشار عالمند، در عمل‌ نه‌تنها بويي‌ از انسانيت‌ و محبت‌ نبرده‌ بلکه‌ درنده‌خويي‌شان‌ گُل‌ مي‌کند و از خبر شهادت‌ جوانان‌ عزيز اين‌ مرز و بوم‌ اظهار خوشحالي‌ و مسرت‌ مي‌کنند.‌ ‌

 

  • شادي‌ در رحلت‌ امام

 [در جـريـان] رحـلـت‌ امـام(ره) ازدحام‌ جمعيت‌ دل‌سوخته‌ و آن‌ نمايش‌ حقيقي‌ مراسم‌ عزاداري‌ در باور نمي‌گنجيد. آن‌ همه‌ ايمان...، عشق... و... التهاب، انسان‌ را وادار به‌ حسرت‌ و غبطه‌ مي‌کرد. سنگ‌ در آن‌ روز مي‌گريست‌ و من‌ شاهد اشک‌ بچه‌هاي‌ برادرم‌ بودم‌ که‌ قلبشان‌ رئوفتر و پاکتر بود. قلب‌ خودم‌ از جا کنده‌ مي‌شد...، اما بهائيان‌ وقتي‌ به‌ هم‌ مي‌رسيدند اين‌ خبر ناگوار و اين‌ مصيبت‌ گران‌ مردم‌ دلسوخته‌ را به‌ هـم‌ تـبـريـک‌ مـي‌گفتند و اگر جشن‌ و پايکوبي‌ نمي‌کردند از ترس‌ مردم‌ بود.‌ ‌

 

  • يک‌ بسيجي، مرا آگاه کرد

 با اشاره‌ به‌ گفتگويش‌ با يک‌ بسيجي‌ خدمتگزار به‌ نام‌ مهدي‌ صالحي‌ (که‌ چندي‌ پس‌ از جنگ‌ تحميلي، هنگام‌ خنثي‌سازي‌ مين‌ در شلمچه‌ به‌ شهادت‌ رسيد) مي‌نويسد:‌

 مهدي‌ ذهنيت‌ مرا نسبت‌ به‌ اسلام‌ تغيير داد و طوري‌ به‌ تبليغ‌ اسلام‌ پرداخت‌ که‌ واقعاً‌ منقلب‌ شدم‌ و شک‌ و ترديدم‌ نسبت‌ به‌ حقانيت‌ بهائيت‌ بيشتر شد. آن‌ روز... من‌ به‌ مطالبي‌ پي‌ بردم‌ که‌ قبلاً‌ از آنها بي‌اطلاع‌ بودم‌ و در اثر تبليغات‌ سوء تشکيلات، عکس‌ قضيه‌ در مغزم‌ فرو رفته‌ بود. عمده‌ مطالب‌ اين‌ که‌ تشکيلات‌ اسلام‌ را براي‌ ما ديني‌ کوچک‌ و عقب‌افتاده‌ که‌ پر از خرافات‌ و اوهام‌ است‌ معرفي‌ کرده‌ بود و من‌ فهميدم‌ که‌ بهائيان‌ اعتقادات‌ خرافي‌ بعضي‌ از مردم‌ بي‌سواد و بي‌اطلاع‌ را به‌ عنوان‌ اسلام‌ به‌ ما معرفي‌ کرده‌اند، در حالي‌ که‌ خود اسلام‌ ديني‌ بسيار جامع‌ و کـامـل‌ و بـي‌نـقـص‌ اسـت‌ کـه‌ بسيار انسان‌ساز و تعالي‌بخش‌ است.‌
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:11 AM  توسط وحید الوندی  | 

حرم امام رضا علیه السلام

این ماجرا را تقریبا تمام كتاب‎هایى كه به احوال امام رضا علیه السلام و جریان‎هاى خط سیرش به «مرو» پرداخته‏اند، نقل كرده‏اند. هنگام ورود امام به نیشابور دو حافظ قرآن به نام‎هاى «ابو زرعه رازى‏» و «محمد بن اسلم طوسى‏» همراه با تعداد بیشمارى از دانشجویان سر راهش را گرفتند تا چشمشان به جمال رویش روشنى گیرد. مردم بسیارى به استقبال آمده بودند، برخى فریاد مى‏زدند، برخى دیگر از خوشحالى جامه خود را بر تن مى‏دریدند، عده‏اى روى زمین در مى‏غلتیدند، عده‏اى هم سُم استر امام را در آغوش مى‏كشیدند و بالاخره جمعى نیز گردن‎ها را به سوى سایبان محملش كشیده، هر كس به نحوى احساسات خود را ابراز مى‏كرد. روز به نیمه رسید و از چشمان مردم همچنان سیل اشك سرازیر بود. بالاخره چند تن از راهنمایان فریاد برآوردند كه: «اى مردم، همه سكوت اختیار كرده گوش فرا دهید. پیامبر اکرم را با ازدحام بر گرد فرزندش آزار مدهید ... .»

در آن هنگام امام رضا علیه السلام حدیثى را با ذكر سلسله سند طلائیش كه مشهور است، براى مردم چنین بازگو كرد:

خدا مى‏فرماید: «كلمه توحید یعنى لا اله الا الله دژ من است، هر كس وارد این دژ شود، از عذاب ایمن است.‏»

امام این را بگفت و مركبش حركت كرد، آنگاه دوباره سر از سایبان مركب بیرون آورده افزود: «اما با رعایت ‏شروط آن كه من خود از جمله شروط آن هستم‏.»

در آن روز تعدادى بالغ بر بیست هزار نفر قلم و دوات به دست داشتند كه حدیث امام را مى‏نوشتند. و بدینگونه مورخان رویداد معروف نیشابور را یادداشت كرده‏اند. (1)

منبع سایت تبیان

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:9 AM  توسط وحید الوندی  | 

حرم امام جواد علیه السلام

حضرت امام محمد تقی علیه السلام، درماه مبارك رجب سال 195هجری به دنیا آمد و در ماه ذیقعده سال 220 در 25 سالگی به شهادت رسید .

زندگی آن حضرت اگر چه بر اثر شقاوت ظالمانه روزگار، دیری نپایید، اما در آن مقطع زمان، روشنی بخش روح و جان شیعیان بود .

قرن دوم و سوم هجری برهه‎ای حساس و پرتلاطم در تاریخ شیعه است . شیعیان پس از روزگاری دشوار در مسیر پرتلاطم جریان‎های فكری و عقیدتی قرار داشتند و در برابر هجوم ظالمانه دشمنان پایداری می‎كردند. حضرت امام جواد علیه السلام پس از شهادت پدر بزرگوارش، حضرت امام رضا علیه السلام در خردسالی، در سن هفت سالگی زمام قافله امت را به دست گرفت و به امامت رسید. امام جواد علیه السلام نخستین امام شیعیان است كه در خردسالی به امامت رسید. این مساله بر اثر طعن مخالفان و توطئه ظالمان مایه حیرت و سرگردانی برخی از شیعیان بود. آنان كه از دسترسی به ساحت حضرت امام محروم بودند، با گونه‎ای تنش و اضطراب فكری مواجه شدند، اما بر اثر خودگرایی شیعه و ایمان ژرف به مفهوم سترگ امامت اندك اندك از حجم ابرهای تیره تردید و تزلزل كاسته شد.(1)

زمینه سازی برای امامت حضرت جواد علیه السلام، ظاهرا از زمان امام صادق علیه السلام آغاز شده بود، ابوبصیر از اصحاب امام صادق علیه السلام می‎گوید: بر آن حضرت وارد شدم در حالی كه پسر  پنج ساله‎ای دست مرا گرفته بود، سپس امام فرمود: چگونه خواهید بود زمانی كه همانند این پسر حجت خدا بر شما گردد. (2)

امام رضا علیه السلام نیز گاه شیعیان را به این مساله مهم توجه می‎داده است، از ابونصر بزنطی نقل شده است كه، من و صفوان بن یمینی بر امام رضا علیه السلام وارد شدیم – در حالی كه ابوجعفر (امام جواد علیه السلام) كه سه سال سن داشت ایستاده بود، ما عرض كردیم فدایت گردیم، اگر پناه بر خدا اتفاقی بیفتد، بعد از شما چه كسی امام است؟

حضرت فرمود: همین پسرم. و با دست به ابوجعفر علیه السلام اشاره كرد، ما عرض كردیم با این كه او در این سن و سال است؟

حضرت فرمود: آری! در همین سن و سال خدای تبارك و تعالی به حضرت عیسی علیه السلام كه دو ساله بود، احتجاج فرمود. (3)

این كه كودكی خردسال رهبری امت را عهده‎دار شود، نخستین بار در مورد امام جواد علیه السلام تحقق یافت، سن كم آن حضرت حتی عده‎ای از شیعیان را درباره مسئله امامت به تردید انداخته بود به گونه‎ای كه گاه سؤال می‎كردند تا زمانی كه ایشان به سن امامت برسند، چه كسی امام شیعه خواهد بود؟ و خواص شیعه پاسخ می‎دادند، اگر بنا به فرموده ائمه اطهار حضرت جواد، امام و پیشواست سن كم او مسئله‎ای نیست و او با وجود سن كم شایستگی اداره امور مسلمین را دارد .

به هر حال مراجعات مكرر به ایشان و پاسخ بدون تأمل آن حضرت به سؤالات، عظمت و مقام علمی ایشان را بر همگان ثابت نمود.

ایام حج بود، چهل نفر از علمای بغداد و سایر شهرها جمع شده، به قصد حج حركت كردند از طریق مدینه آمدند تا امام جواد را ببینند . وقتی به خانه امام جعفر صادق علیه السلام وارد شدند آنجا خالی بود، آمدند روی فرش بزرگی نشستند، در این هنگام عبدالله بن موسی به طرف آنها آمد و بالای مجلس نشست، منادی صدا زد، این فرزند رسول الله صلی الله علیه و آله است هر كس مسئله‎ای دارد سؤال نماید.

سپس خود مسائلی سؤال كرد و او پاسخ‎های نادرست داد، لذا شیعیان متحیر و محزون شدند و فقها هم مضطرب گشتند بلند شدند و تصمیم گرفتند برگردند، پیش خودشان فكر كردند، اگر امام جواد علیه‎السلام‌ امام بود پاسخ مسائل را تكمیل می‎كرد، در این هنگام دری از بالای مسجد باز شد و موفق خادم امام جواد علیه السلام وارد گردید و گفت این ابوجعفر است، پس همه بلند شدند و به طرف او رفتند و جلوی ایشان قرار گرفتند و بر او سلام كردند، سپس امام در حالی كه دو پیراهن بر تن و عمامه‎ای بر سر داشت و در پاهایش نعلین بود وارد شد و نشست . همه مردم ساكت شدند تا این كه كسی كه مسائلی داشت بلند شد و مسائل خود را بیان كرد، امام جواد پاسخ‎های صحیح و كامل داد لذا همه خوشحال شدند و برای حضرت دعا كردند و از او تشكرنمودند و به ایشان عرض كردند، عموی شما عبدالله چنین و چنان فتوا داد!

امام فرمود: لااله الاالله ای عمو فردای قیامت برایت بسیار گران خواهد بود كه پیش خدا بایستی و خدا به تو بگوید چرا بدون علم و آگاهی برای بندگان فتوا دادی درصورتی كه در میان امت از تو عالم‎تر موجود بود!

(4) در حدیث علی بن جعفر عموی امام رضا علیه السلام هم این مشكل ترسیم شده و امامت امام جواد علیه‎السلام اثبات گردیده است. خصوصا با توجه به  اینكه علی بن جعفر، معاصر برادرش امام موسی بن جعفر علیه السلام و برادرش امام رضا و امام جواد علیه السلام بود … از ایشان نقل شده كه گفت:

خداوند ابوالحسن امام رضا را یاری نمود وقتی كه برادر و عمویش به او ستم كردند و حدیثی را نقل می‎كند تا می‎رسد به اینجا كه می‎گوید: پس من بلند شدم و دست امام جواد علیه السلام فرزند امام رضا علیه‎السلام را گرفتم و گفتم، پیش خدا شهادت می دهم كه تو امام من باشی .

این حدیث و سند محكم و امثال آنها كه تعداد آنها هم زیاد است، اهمیت فراوان دارد و اضطرابی را كه در مورد مساله امامت بعد از امام روشن می‎سازد. مخصوصا با توجه به این كه امام در سنین كودكی بود و خداوند هم تا اواخر سال‎های عمر امام رضا علیه السلام به ایشان فرزندی عطا نكرده، همین باعث پریشانی عده‎ای از پیروان اهل‎بیت در مورد جانشینی امام رضا علیه السلام گردیده بود، لذا در هر مناسبتی كه امام هشتم علیه السلام را ملاقات می‎كردند از ایشان در مورد جانشینی پرسش می‎نمودند و امام هم به آنها اطمینان می‎داد كه جانشین او، فرزندش است. بالاخره خداوند آن فرزند را به او عطا نمود، وقتی كه امام جواد علیه السلام متولد شد، طبعا سؤالات بسیاری جهت شناختن جانشین او به سویش سرازیر شد كه آیا محمدجواد علیه السلام كه كودك است امام و جانشین خواهد بود؟ اگر چنین باشد او چگونه سختی و بار امامت را با آن سن و سال كم به دوش می‎كشد؟ امام رضا علیه السلام هم تأكید می‎كرد كه امام پس از خودش فرزندش محمدجواد علیه السلام است و اوست كه شایسته این مقام است .

حرم امام جواد علیه السلام

حاكم ابوعلی فرزند احمد بیهقی نقل كرد كه محمد بن یحیی صولی به من گفت كه عون بن محمد به ما گفت: ابوحسین بن محمد بن ابی عباد كه همراه فضل بن سهل كاتب امام رضا علیه السلام بود گفت: امام رضا هیچ وقت پسرش امام جواد را با اسم صدا نمی‎كرد، بلكه همیشه او را با كنیه یاد می‎كرد و می‎گفت: ابوجعفر علیه السلام به من نوشت و من به ابوجعفر كه در مدینه زندگی می‎كرد و كودك بود نوشتم، او را با تعظیم خطاب می‎نمود و ابوجعفر (امام جواد) در نهایت فصاحت و بلاغت و زیبایی پاسخ می‎داد و من شنیدم كه امام رضا علیه السلام می‎فرمود: ابوجعفر وصی من و جانشین من بعد از من در میان خاندانم است.(5)

بدیهی است كه مسأله اعجازآمیز خردسالی امام مبتنی بر بنیادهای پوشیده و غیبی جهان است، آن كس كه بتواند در چنین سن و سالی، رهبری قومی را كه در سرزمین‎های دور و نزدیك گسترده بودند، عهده‎دار شود و در برابر تهاجم انبوه دشمنان از جان نلغزد و پایدار بماند، هاله‎ای از الهام غیبی را بر گرد وجود خویش دارد .

این بود كه شیعیان به وجود حضرت دلگرم می‎شدند و در طریق حق‎جویی و عدالت طلبی گام می‎زدند . از آن حضرت نقل است كه فرمود: «ستمگر و یاری كننده او و راضی به عمل او، شریك یكدیگرند و روز اجرای عدالت درباره ظالم دشوارتر است از روز ستمكاری ظالم بر مظلوم.» (6)

مأمون پس از شهادت امام رضا، امام جواد را به بغداد آورد تا او را تحت كنترل خود درآورد و مدینه را كه به عنوان كانون خطر و شورش علویان احساس می‎شد از وجود محور خالی سازد. وقتی امام به بغداد تشریف آوردند درباریان و مشاهیر عصر جهت تحقیر آن حضرت كه در آن زمان 10- 11 سال بیش نداشت، جلسه‎ای تشكیل دادند تا سئوالات حل نشده خویش را مطرح نمایند، در این جلسه كه از سوی مأمون تشكیل شده بود یحیی بن اكثم قاضی القضاة حكومت عباسی رو به امام جواد علیه السلام كرد و سؤال كرد: درباره شخص محرمی كه مرتكب شكار شده است چه می‎فرمایید؟

امام در پاسخ به سؤال وی چنان حكیمانه شقوق مختلف قضیه را متذكر شدند كه یحیی عاجزانه از امام خواست تا حكم صور مختلف قضیه را بیان فرماید .

آن حضرت شروع به سخن فرمود:

این مسأله صورت‎های فراوانی دارد، آیا در خارج حرم بوده یا در داخل، از حرمت این كار اطلاع داشته یا نه، عمدا كشته یا سهوا، بنده بود، یا آزاد، صغیر بوده، یا كبیر، بار اول بوده یا بار دوم، صید پرنده بود، یا غیر پرنده، كوچك بوده یا بزرگ، كشنده از كار خود پشیمان شده یا قصد تكرار آن را دارد، در شب صید كرده بود یا روز، احرام او احرام عمره بود یا احرام حج؟

پس از بیان مفصل امام در رابطه با شكار محرم، حضرت رو به حاضران نمود سؤالی مطرح كردند كه همگان از پاسخ بدان فرو ماندند و امام به مسأله مذكور نیز پاسخ فرمود .

درباره شهادت حضرت امام جواد علیه السلام روایت‎های گوناگونی وجود دارد، اما آنچه از تفحص متون روایی برمی‎آید این است كه آن حضرت به دست همسرش ام الفضل دختر مأمون و به  نیرنگ و فرمان معتصم عباسی مسموم گشت و به شهادت رسید .

مرحوم علامه محمدحسن مظفر آورده است كه خلیفه علما را گرد می‎آورد تا با آن حضرت مناظره نمایند به این گمان كه در او لغزشی بیابد و از مقام و منزلت او بكاهد .

یك بار نامه‎هایی را جعل كرد كه مردم را به بیعت آن حضرت فرامی‎خواند تا بهانه‎ای برای هتك حرمت امامت باشد، اما این توطئه‎ها عاقبتی جز افزونی مرتبت امام در پی نداشت از این رو كینه و خشم معتصم افزونی گرفت، یك بار او را به زندان افكند و زمانی كه تصمیم به قتل آن حضرت گرفت او را از زندان آزاد كرد و همسر آن حضرت دختر مأمون را وادار كرد تا حضرت را با زهر به شهادت برساند، پس از شهادت حضرت شیعیان اطراف خانه او اجتماع كردند و چون معتصم در صدد بود كه آنان را از تشییع پیكر آن حضرت بازدارد، با شمشیرهای آخته برای پایداری تا پای مرگ هم پیمان شدند.(7)

منبع سایت تبیان

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:7 AM  توسط وحید الوندی  | 
 در اين مقاله از رشته ى تعلقات و آشنايى هاى ايرانيان با على عليه السلام سخن رفته است؛ نظير مدارا در اخذ خراج از ايرانيان چه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله كه به يمن گسيل شد و گروهى از ايرانيان در آنجا مقيم بودند و چه در زمان خلافت خويش؛ خونخواهى آن حضرت از هرمزان ايرانى؛ اجراى عدالت در تقسيم بيت المال ميان عرب و عجم و از جمله ايرانيان در زمان خلافت؛ حمايت ايرانيان از على عليه السلام در جنگ جمل.

1. مقدمه

بى ترديد موضوع آشنايى ايرانيان با حضرت على عليه السلام براى هر شيعه اى از اهميت و جاذبه ى بسيارى برخوردار است. حوادث تاريخ ايران و اسلام در دهه هاى دوم، سوم و چهارم از سده ى نخست ه. ق، بسترهاى مناسبى براى آشنايى ايرانيان با آن بزرگ مرد تاريخ بشر فراهم ساخت.

2. ديدار «الابناء» با على عليه السلام


به سال دهم ه. ق پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله، على عليه السلام را به يمن گسيل داشت تا امور آن منطقه را سامان بخشد و خراج ايشان را جمع آورد. در آن زمان، در يمن طبقه اى وجود داشت كه اعراب به آنها «الابناء» و گاه «بنى الاحرار» مى گفتند. آنان در جامعه ى يمن از جايگاه خاصى برخوردار بودند و همواره به آزادگى و شرافت اتصاف داشتند. اينان ايرانى نژادهايى بودند كه اجدادشان از جانب خسرو انوشيروان براى يارى مردم يمن و حميريان تحت ستم حبشيان، به آن ديار اعزام شده بودند و آنان پس از درهم شكستن حبشى هاى مهاجم در همان جا سكنا گزيدند. سال ها بعد بر اثر آميزش آنان با ساكنان بومى عرب، نسلى پديدار شد كه به «الابناء» يا «بنى الاحرار» به معناى «فرزندان ايرانيان » يا «پسران آزادگان » شهرت يافتند. (1)

حضور على عليه السلام در يمن در سال دهم هجرى، اين امكان را در اختيار الابناء ايرانى نژاد قرار داد تا از نزديك با سيره ى انسان دوستانه، كريمانه و بزرگوارانه اش آشنا شده و از همان جا دوستى و محبت او را در دل هاى خويش جاى دهند. الابناء پس از آشنايى با على عليه السلام اسلام آورده و فيروز را از جانب خود به مدينه فرستاده، مراتب ايمان و وفادارى خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه داشتند. (2)

3. فتوحات اسلامى پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله


پس از رحلت رسول گرامى اسلام، دو اتفاق بزرگ رخ داد كه تاثيرات شگرفى در سرنوشت آينده ى اسلام و مسلمين داشت:

يكى ماجراى سقيفه و ديگر، پديده ى فتوحات. بزرگترين اشتباه و انحرافى كه در سقيفه [صفر سال 11 ه. ق] انجام گرفت، تغافل، تجاهل و به فراموشى سپردن واقعه ى غدير بود. غدير به اهليت و صلاحيت على عليه السلام براى جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله اشعار داشت. اما حوادث سقيفه به گونه اى ديگر رقم خورد و با انتخاب ابوبكر به خلافت، به واقع زاويه ى انحرافى آغاز گشت، كه در سال 61 ه. ق با كشتار فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله، به نقطه ى اوج خود رسيد. اما حادثه ى مهم ديگر كه در مبحث ما مى گنجد، آغاز فتوحات در دوران خلافت ابوبكر بود. هدف فتوحات، گسترش اسلام و از ميان بردن سدها و موانع سياسى موجود جهان آن روزگار بود كه نمى گذاشتند پيام اسلام به گوش جان امت هاى ديگر برسد. انديشه و طرح فتوحات اساسا سه خواستگاه مهم داشت:

نخست؛ جوهر اسلام كه دينى بود متمم و مكمل اديان ديگر و طبعا آيين جهانى كه همه ى ابناى بشر را مورد خطاب خود قرار مى داد.

دوم؛ سيره ى عملى پيامبر در جهت معرفى اسلام به خارج از مرزهاى شبه جزيره ى عربستان كه نمونه ى بارز آن دعوت خسرو ايران، قيصر روم و مقوقس مصر به پذيرش اين آيين بود.

سوم؛ ارضاى حسن جاه طلبى و زياده خواهى برخى از اميران و خليفگان و برطرف كردن مشكلات اقتصادى كه از سرزمين خشك عربستان ناشى شده بود.

اينها عواملى بودند كه ذهن و انديشه و همت عرب را كه تا پيش از اسلام به تنافسات خونين قبيله اى در حوزه هاى محدود، معطوف بود، به تسخير سرزمين هاى دور و نزديك متوجه ساخت. (3)

4. فتح ايران و پيدايش طبقه ى موالى

با شروع فتوحات در زمان خلافت ابوبكر، كرانه هاى جغرافياى اسلام، به سمت شرق و شمال و غرب گسترش يافت. در مدتى اندك ايران، شام و مصر فتح شدند. فتح ايران تقريبا در خلال دهه ى 12 تا 22 ه. ق، تكميل شد.

نخستين پيروزى قاطع در برابر ايرانيان در اوايل خلافت عمر در سال 16 ه. ق در قادسيه صورت پذيرفت. (4) على عليه السلام نيز از آغاز طراحى اين عمليات بزرگ در مدينه، در جريان قرار گرفته بود. به گفته ى طبرى و بر اساس خطبه ى 145 نهج البلاغه، آن حضرت پيشنهادهاى سودمندى را نيز در اين باره به خليفه ى دوم عرضه كرد. با فتح ايران بسيارى از خاندان هاى ايرانى در جوار اعراب و يا حتى در درون بافت و ساختار جامعه ى اعراب، تحت عنوان «موالى » جاى گرفته و از آن پس به عنوان طبقه اى نوظهور در جامعه ى اسلامى جايگاه خاصى را به خود اختصاص دادند و رابطه ى موالى با اعراب فاتح الزاما رابطه ارباب و رعيت و خواجه و برده نبود؛ بلكه در بيشتر موارد خاندان هاى ايرانى با خاندان هاى عرب پيمان ولاء و دوستى (موالى موالاة) داشتند تا مكانيسم روابط اجتماعى خود را در قالبى استوار و مناسب انتظام بخشيد. (5)

با وجود اين، خاندان هاى ايرانى از روح تعرب و عصبيت عربى، كه هنوز از جامعه ى اسلامى رخت بر نبسته بود، رنج مى بردند. اين روحيه كه حتى خليفه دوم و سوم نيز از آن بى بهره نبودند، گاه عرصه را بر موالى ايرانى تنگ و دشوار مى ساخت. شايد بتوان ترور عمر توسط ابولؤلؤ (فيروز ايرانى) (6) را به سال 23 ه. ق واكنش در برابر اين فشارها تلقى كرد.

5. على عليه السلام خونخواه هرمزان ايرانى


در پى مرگ عمر، عبيدالله پسر او، نه تنها ابولؤلؤ و همسر و دخترش را به قتل رساند، بلكه هرمز را نيز بى هيچ مستمسك قابل قبول شرعى و عرفى كشت. عثمان خليفه ى سوم وظيفه داشت عبيدالله را به سبب قتل بى دليل يك ايرانى مسلمان، قصاص كند؛ زيرا از بى گناهى او آگاه بود. ليكن خليفه جرات نداشت تا در اين مورد، به وظيفه ى اسلامى خود عمل كند. على عليه السلام، خليفه ى سوم، عثمان را در اين مورد سخت نكوهش كرد و به عبيدالله بن عمر چنين گفت:

اى فاسق اگر روزى بر تو دست يابم، تو را به خونخواهى هرمزان خواهم كشت. (7)

عبيدالله تا پايان عمر از على عليه السلام بر حذر بود. او در جنگ هاى جمل و صفين در مقابل آن حضرت قرار گرفت و سرانجام در يكى از نبردهاى جنگ صفين كشته شد.

6. دفاع على عليه السلام از حمرا
ء

اعراب، ايرانيان ساكن كوفه و بصره را به نام هاى چندى از جمله «موالى »، «بنى عم »، «زط »، «سيابجه »، «اسواران » و «حمرا» مى خواندند. آنان را موالى مى گفتند، از آن رو كه با قبائل عرب پيوند «ولا» داشتند و بنى عم مى ناميدند، از آن جهت كه با طوايف عرب چنان موالاة و هم پيمانى داشتند كه گويى پسر عموهاى ايشانند. زط همان شكل تعريب شده جت است كه در اصل قومى از هندوان بودند كه كار ايشان نگهبانى در راه ها و مسالك و بعدها به اسواران ايرانى نيز كه شغل نگهبانى داشتند، اطلاق گرديد. سيابجه جمع «سيجى » معرب سپاهى است كه مانند زط غالبا به طبقه ى كار آزموده ى نظامى ايرانيان، اطلاق مى شد. حمراء به معنى سرخ رويان يا سپيدرويان نامى بود كه به اعتبار رنگ روشن پوست ايرانيان به آنان مى دادند.

در نظام مالى كه عمر و سپس عثمان اعمال مى كردند، معمولا حقوق و عطاياى موالى ايرانى پايين تر از اعراب بود. از اين رو وقتى كه ايرانيان در دوران خلافت على عليه السلام از حقوق و عطايايى برخوردار شدند، جمعى از سران و اشراف كوفه از جمله اشعث بن قيس كندى، در برابر آن حضرت زبان به اعتراض گشودند كه از چه روى ما را مغلوب اين حمراء ساخته اى؟ (لماذا غلبتنا هذه الحمراء؟) (8)

آن حضرت كه پيوسته عدالت و انسان دوستى را وجه ى همت خويش داشت، بر اين باور بود كه تعلق به نژاد عرب نمى تواند به عنوان يك امتياز براى ايشان به حساب آيد. به همين جهت با صراحت در برابر اين فشارها ايستادگى مى كرد و هرگز به خواست هاى غير منصفانه ى ايشان وقعى نمى نهاد.

عدالت على عليه السلام سخت مورد توجه ايرانيان قرار گرفت؛ زيرا پيش از اين، شاهد بودند كه چگونه خليفگان و خاصه عاملان و كارگزاران ايشان در بصره و كوفه، پاى از جاده ى عدل و داد بيرون نهاده و حقوق آنان را تضييع مى نمايند و موالى كه از حدود سال هاى شانزده ه. ق به بعد رفته رفته به بصره و كوفه آمده و سكنا گزيدند، از نزديك با اعمال ننگين اميران فاسق و ظالمى چون سعيد بن عاص، مغيرة بن شعبه، وليد بن عقبه و عبدالله بن عامر آشنا بودند و هرگاه از ظلم و جور ايشان به خليفه ى دوم و سوم شكايت مى كردند، راه به جايى نمى بردند. اما در همان حال به چشم خود شاهد بودند كه على عليه السلام با آن كه هنوز به خلافت نرسيده بود، با جرات و جسارت تمام، فرزندش حسن را به اجراى حد شرعى در مورد وليد بن عقبه ى شراب خوار فرمان مى دهد و عبيدالله بن عمر را به قصاص خون به ناحق ريخته ى هرمزان تهديد مى كند و در ميان موج مخالفت اشراف و بزرگان سركش قريش كه خود را تافته ى جدا بافته مى دانستند، حقوق موالى ايرانى را استيفا مى نمايد.

اين مشاهدات كافى بود تا قلب هر انسانى را به شوق و جذبه و كشش وادارد. حمراء در وجود على عليه السلام روح بزرگى را يافتند كه فراتر از علايق نژادى و زبانى و قومى، به موضوع انسانيت و عدالت مى انديشيد. از همين رو در جريان جنگ هاى جمل و صفين از آن حضرت دفاع مى كنند و در ركابش به جنگ با ناكثين و قاسطين مى پردازند.

7. جنگ جمل و حمايت ايرانيان از على عليه السلام

چنان كه گفته آمد در دهه ى سوم و چهارم ه. ق (سال هاى 20 تا 40) بسيارى از ايرانيان در بصره و كوفه سكنا گزيده بودند. آنان تعدادى مهاجر و عده اى ديگر، از ساكنان اصيل و قديمى همين منطقه بودند. بصره و كوفه تا پيش از فتوحات بخش غربى ايران محسوب مى شد. از جمله ى اين ساكنان قديمى اين دو شهر، طوايفى موسوم به زط و سيابجه بودند كه همواره به عنوان بخش مهم از اسواران يعنى نيروهاى آزموده و مجرب دوران ساسانيان به حساب مى آمدند. اين زطها و سيابجه در سال 36 ه. ق در جريان جنگ جمل در اطراف بصره با سپاهيان اصحاب جمل مقابله كردند و كار را بر عايشه، طلحه و زبير سخت نمودند. (9)

با تسخير بصره توسط جمليان، زطها و سيابجه در كوفه به سپاه على عليه السلام پيوستند و تا پيروزى كامل در برابر ناكثين، در ركاب حضرتش نبرد كردند. آن حضرت كه نظاره گر فداكارى هاى بى شائبه و خالصانه ى ايرانيان حاضر در سپاهش بود، همواره در چهره ى آنان مردمانى نجيب و آزاده را مشاهده مى كرد كه مى تواند از يارى جدى ايشان در راه بسط عدالت و دفع بيداد و ريشه كن كردن فتنه ى ريشه دار منافقان و بنى اميه، بهره مند گردد. از اين رو، با ارسال نامه هايى به عاملان خود در همدان و آذربايجان نيروهاى ايرانى را براى مقابله با معاويه در جنگ صفين، به يارى خود طلبيد. (10)

8. هداياى ايرانيان به على عليه السلام

در زمانى كه على عليه السلام در كوفه بودند، به رسم سابق شمارى از ايرانيان (11) نزد آن حضرت آمدند تا هدايايى تقديم دارند. پيشتر كارگزاران عثمان همچون وليد بن عقبه و سعيدبن عاص، افزون بر خراجى كه از ايرانيان مسلمان مى گرفتند، ايشان را به اعطاى هداياى نوروزگان و مهرگان نيز مكلف ساخته و از اين راه ميليون ها دينار به چنگ آوردند. از اين رو، هداياى نورزى به صورت سنتى رايج درآمده بود.

وقتى ايرانيان هداياى خود را نزد حضرت آوردند، براى آن كه خاطر آنان مكدر نشود، هدايا را پذيرفتند؛ اما دستور دادند، مقابل قيمت آن هدايا، از ميزان خراج آنان كسر گردد. همچنين به هنگامى كه آن حضرت به عزم صفين از شهر انبار مى گذشتند دهقانان (معرب دهبان به معناى بزرگ ده است كه معمولا از طبقات مرفه و طراز اول جامعه محسوب مى شدند)، به همراه ديگر مردم به دنبال على عليه السلام راه افتاده دوان دوان ايشان را مشايعت مى كردند. على عليه السلام آنان را از اين كار منع فرمودند. آنگاه دهقانان پيش كشى هاى خود را اهدا كردند. آن حضرت هدايا را تنها بدان شرط قبول نمودند كه قيمت آنها را حساب كرده و به ايشان بپردازند. (12)

در همين زمان ابوزيد انصارى را به نحوه ى اخذ خراج و جزيه از ايرانيان رهنمون ساختند. (13) دستورهاى صريح و آشكار آن حضرت در اين باره را بايد به واقع پايه گذارى نظامى نوين، عادلانه و كارآمد در نظام اخذ ماليات بر افراد (خراج، براى مسلمانان و اهل جزيه و جزيه ى ويژه ى غير مسلمانان) به حساب آورد. اين نظام عادلانه كه از جانب على عليه السلام اعمال گرديد، توجه عميق تر ايرانيان را به شخصيت عدالت جوى و انسانى اش بيش از پيش جلب نمود و طبعا به دنبال آن عشق و محبتى ژرف را در اعماق روح و جان ايرانى ايجاد كرد. عشقى كه در طول قرون متمادى، هرگز خاموش نگشت و ولاء اهل بيت را در اين سرزمين به صورت بخشى اساسى و تفكيك ناپذير از فرهنگ ايرانيان، درآورد.
آرى اينها نمونه هايى بود از نخستين آشنايى هاى مردم ايران با على عليه السلام كه بى ترديد بايد در موضوع گرايش و محبت ايرانيان نسبت به على عليه السلام و خاندان پاكش و در پى تسرى و رواج تشيع در ايران، بدان ها توجه كافى و وافى مبذول داشت.
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:5 AM  توسط وحید الوندی  | 
چرا در ايّام تشريق روزه گرفتن مكروه است؟
از چه رو بر كسي كه در بيرون حرم مرتكب جرم شود و بر حرم پناه آورد، حد جاري نمي­كنند؟
فضيلت پياده به حج رفتن بيشتر است يا سواره رفتن؟
چرا قريش كعبه را منهدم كردند؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:2 AM  توسط وحید الوندی  | 
در مکتب عارف نمایان، فرمانبرداری از مراد درس اول و آخر است. مرید باید تسلیم محض مراد باشد و هرچه او بگوید بپذیرد. متابعت از مراد آن قدر مهم است که حتی برخی از آن تعبیر به فرض کرده اند. این فرمانبرداری محض می طلبد که مرید، مراد را در جایگاهی بداند که هیچ احتمال خطا در او راه ندارد و سخن او عین صواب است و هر سخنی در هر موردی بگوید مرید باید بی هیچ چون و چرایی آن را بپذیرد. 


واكاوی عرفان های آفت زده
(تعارض های فکری- عقیدتی عارف نمایان با قرآن و اهل بیت علیهم السلام
)

 
مرید و مراد بازی

... در مکتب عارف نمایان، فرمانبرداری از مراد درس اول و آخر است. مرید باید تسلیم محض مراد باشد و هرچه او بگوید بپذیرد. متابعت از مراد آن قدر مهم است که حتی برخی از آن تعبیر به فرض کرده اند. علی بن بندار الحسین الصیرفی می گوید: «به دمشق رفتم. بعد از سه روز بر ابوعبدالله درآمدم. گفت: کی آمدی؟ گفتم: سه روز است. گفت: در این سه روز کجا بودی که به نزد من نیامدی؟ گفتم: به نزد ابن جوصا بودم و مشغول به حدیث نوشتن. گفت شغلک الفضل هن الفرض یعنی فضایل حدیث نوشتن، تو را از فریضه به خدمت پیر حضور یافتن باز داشت.(1)

این فرمانبرداری محض می طلبد که مرید، مراد را در جایگاهی بداند که هیچ احتمال خطا در او راه ندارد و سخن او عین صواب است و هر سخنی در هر موردی بگوید مرید باید بی هیچ چون و چرایی آن را بپذیرد. حال آن که چنین مقامی را فقط می توان برای پیشوایان معصوم فرضش کرد و حتی مقلدان چنین نگاهی را درباره مراجع معظم تقلید ندارند.

سخن مراجع تنها در باب احکام اجتهادی برای مقلدان حجت است؛ اما در موارد دیگر مانند تشخیص موضوعات احکام، سخن آنان حجیت ویژه ای ندارد و مقلد موظف نیست به تشخیص مرجع در مورد موضوعات عمل نماید. حتی در مواردی مانند انتخابات و تشخیص نامزد اصلح نیز نظر مرجع تکلیف آور نیست.

مراد هم بنا بر برخی از عرفان ها می تواند از هر وسیله ای استفاده کند تا مرید را به راه بیاورد. در عرفان سرخ پوستی و منابعی که از این عرفان در دست است، مراد اجازه دارد مرید را فریب دهد.

کاستاندا، نویسنده مجموع کتاب های عرفان سرخ پوستی، نقل می کند که استاد این عرفان، ناوال خولیان، به وی حقه زده است. او می گوید: ناوال با استفاده از شهوت حرص من، به من حقه زد. قول داد تمام زنان زیبایی را که دور و برش بودند به من بدهد و نیز قول داد مرا با طلا بپوشاند. به من قول بخت و اقبال داد و من گول خوردم.(2) و به این ترتیب وارد حلقه شاگردانش شدم. کاستاندا همچنین می گوید ناوال دون خوان در ابتدای آموزش، بارها دستور به کارهایی می داد که نابخردانه و خنده آور بود و هیچ وجه درست و خردورزانه ای برای آن یافت نمی شد. از این رو، خشمگینی و رنجوری مرا به دنبال داشت؛ اما دون خوان، در واقع هدفی را دنبال می کرد. او می  خواست بدین وسیله فکر و گفت و گوی درونی مرا خاموش سازد. اما اگر این هدف را به من باز می گفت، نقض غرض دون خوان می شد؛ زیرا در این صورت من نمی توانستم عمل بی هدف و خالی از فکر به انجام رسانم. بعدها دون خوان، به من گفت که در بدو آموزش، چنین حقه ای به من زده است، چون چاره ای جز این نداشته است.(3)

در این عرفان مراد هم باید فکر خود را تعطیل کند. سالک مبارز نخست باید بداند که رفتارهایش بیهوده است و با این حال، چنان کار انجام دهد و رفتار کند که گویی این مطلب را نمی داند.(4) از نکات عجیب این عرفان استفاده از گیاهان توهم زاست. استفاده از این گیاهان او را با نیروهای غیر ارگانیک آشنا کرده، فرد را به قدرت و آگاهی آن ها پیوند می دهد. استفاده از این گیاهان، با هدف پدید آوردن گونه ای آمادگی شخصی برای طریقت معرفت است و به فرد کمک می کند تا به حقیقت ناب راه یابد.(5)

نتیجه این که نیروهای نظامی و انتظامی نه تنها نباید با مواد روانگردان مبارزه کنند، بلکه برای گسترش فضای عرفانی در جامعه باید خود به پخش این مواد اقدام نمایند!

این نوع نگاه به معنویت و به دست آوردن آن از راه گیاهان روانگردان تخدیری و تعطیل کردن فکر و تعقل، با منش قرآن و اهل بیت فاصله ای دراز دارد. جهنمیان حسرتمندانه می گویند: لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر(6)

(اگر شنیده بودیم یا تعقل کرده بودیم در (میان) دوزخیان نبودیم. اگر به اندازه پیامبران گوش فرا می دادیم و یا درباره گفتارشان تعقل می کردیم، اکنون در زمره دوزخیان نمی بودیم.)

پای استدلالیان در گل بود!

صوفیه بر اساس این مبنا که باید از مراد تبعیت کامل نمود، در باب شناخت نیز اعتقاد خاصی دارند. آنان راه را منحصر به کشف و شهود دل می دانند. به نظر آنان، معرفت استدلالی نسبت به معرفت کشفی، مانند جهل است. ولی قرآن بدون نفی معرفت کشفی، خود از راه استدلال، مردم را به شناخت آفرینش فرا می خواند. شهید مطهری با تبیین این دو راه و جایگاه هر یک، آن ها را مکمل یکدیگر می داند و حق هم همین است. انسان باید با نیروی عقل و با ابزار استدلال، گره های فکری را بگشاید و راه را بیابد. بسیاری از مشکلات و ابهاماتی که در باب شناخت مطرح می شوند، با ابزار عقل حل می شوند. حتی شناختی که با کشف و شهود حاصل می شود، چون تجربه ای شخصی است، تا با استدلال و بیانی عقل پسند ارائه نشود سودی برای دیگران نخواهد داشت. کتاب هایی که در باب عرفان نظری نگاشته شده اند، در جهت ارائه نظامی نظری و قابل استدلال برای مکاشفه های عرفانی هستند و اصلاً نمی توان بدون استدلال قدم در راه خداشناسی گذارد.
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:55 AM  توسط وحید الوندی  | 
تمشك گرفتگی صدا را برطرف می كند 
 
جوشانده 20 تا 50 گرم گل تمشك يا برگ آن در آب گرفتگي صدا را رفع مي كند.
به گزارش خبرگزاري كشاورزي ايران (ايانا) – تمشك با نام علمي Rubus fruticsos گياهي است با برگ هاي 3 تا 5 برگچه اي و خارهايي كه بر روي دمبرگ برگها واقع هستند.
برگچه ها در هر دو سطح فوقاني و تحتاني داراي كرك هايي خشن هستند گل هاي آن سفيد رنگ و ميوه گياه سياه رنگ است.
تمشك در حاشيه شمال كشور در جنگل هاي گيلان به حالت خودرو رويش دارد و برگ و ميوه آن داراي خواص دارويي هستند.
برگ تمشك محرك، مقوي و داروي گوارش است و ميوه آن داراي ويتامين هاي A,B,C,E مواد معدني و روغني فرار است.
دمكرده برگ تمشك به صورت غرغره براي زخم هاي دهان و گلودرد و از محلول دمكرده آن براي شستن زخم استفاده مي شود و مي توان آن را به طور منظم براي تسكين و ترميم زخم هاي واريس به كار برد.
جوشانده برگ تمشك به دليل داشتن اسانس ويژه اثر مسكن و تا حدي خواب آور دارد. اگر 500 گرم ميوه تمشك را در يك ليتر سركه به مدت دو هفته خيسانده و سپس صاف كرد، اين محلول غليظ قرمز رنگ را مي توان به شربت سرفه يا محلول غرغره براي گلودرد اضافه كرد.
شربت تمشك براي بيماران مبتلا به سرخك و مخملك مفيد است، اگر برگ تازه تمشك پخته و روي محل بيماريهاي پوستي قرار گيرد، بيماري را التيام مي دهد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:37 AM  توسط وحید الوندی  | 
تا خدا راهی نمانده باید رفت به امید دیدار یار جمکرانیمون
شب 29 صفر 17/12/86 - روضه امام رضا (ع)
 
 
شب 28 صفر 16/12/86 - روضه امام حسن مجتبي (ع)
 
شب 27 صفر 15/12/86 - روضه حضرت رسول (ص)
 
شب 26 صفر 14/12/86 - روضه حضرت علي اصغر (ع)
 
شب 25 صفر 13/12/86 - روضه حضرت قاسم(ع)
 
شب 24 صفر 12/12/86 - روضه حضرت رقيه (س)
خش سوم : حاج عبدالرضا هلالي - مجيد شعباني
 
شب23صفر 11/12/86-روضه حضرت علي اكبر
 
 22 صفر 10/12/86 - روضه امام حسين (ع)
 
شام اربعين 9/12/86 - روضه اربعين
 
شب اربعين 8/12/86 - روضه اربعين
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:34 AM  توسط وحید الوندی  | 

صحبت امام حسین(ع) با همسر و فرزندش

امام حسین علیه السلام یکی از همسرهایشان " رباب " نام دارد و فقط او در كربلا بود. او مادر حضرت سکینه است. حضرت نسبت به این زن بسیار اظهار وفاداری می کردند و حتی (یک) رباعی از ایشان نقل شده:

لعمرک اننی لاحب دارا *** تکون بها السکینة و الرباب
احبهما و ابذل جل مالی *** و لیس لعاتب عندی عتاب
(فی رحاب ائمة اهل البیت، ج3 / ص 166)
یعنی به جان دوست قسم که من آن خانه ای را که در آن رباب همسرم و سکینه دخترم باشد دوست می دارم. من این دو نفر را دوست دارم و دلم می خواهد مال و ثروتم را خرج اینها کنم و کسی مانع و مزاحم من نشود.

ببینید این اولیای حق روابطشان چگونه است! این گونه زنها هستند که در مورد آنها (و همسرانشان) گفته می شود: «ادخلوا الجنة انتم و ازواجکم تحبرون؛ شما و همسرانتان شادمانه داخل بهشت شوید» (زخرف/70). این زن (رباب)  تا سالیان دراز در زیر سقف نمی رفت، غذای مطبوع نمی خورد و دائما می گریست. می گفتند: چرا در زیر آفتاب می نشینی؟ می گفت: بعد از اینکه بدن حسین من در زیر آفتاب بود . . .

این علقه شدیدی بود که میان این زن و ابا عبدالله علیه السلام وجود داشت و این زن یک زن صالحه ای بود که مصداق همین آیه بود: «ادخلوا الجنة انتم و ازواجکم تحبرون».

نسبت به فرزند عزیزشان هم همان طور که این شعر نشان می دهد بسیار مهربان بودند و این مهربانی دو جانبه بوده است. این طفل به قدری به اباعبدالله علاقه مند بود و پدر بزرگوارش را دوست داشت که اظهار علاقه های او در تاریخ به شدت منعکس شده است. برای اباعبدالله از نظر الهی یک امتحان بسیار بزرگی بود وقتی که احساس می کرد که باید از طفلی که اینقدر برای او عزیز است و اینقدر آن طفل او را دوست می دارد جدا بشود. در یکی از وداعها اباعبدالله آمدند و این طفل گریه می کرد، اشعاری به حضرت نسبت داده اند:

سیطول بعدی یا سکینة فاعلمی *** منک البکاء اذ الحمام دعانی
لاتحرقی قلبی بدمعک حسرة *** مادام منی الروح فی جثمانی
فاذا قتلت فانت اولی بالذی *** تأتینه یا خیرة النسوان
(ینابیع المودش، ج 2/ ص 172)

"فرمود دخترم! فعلا گریه نکن، تو بعدها گریه های طولانی داری، فرصتهای زیادی برای گریه داری. تا من زنده هستم تو گریه نکن، گریه ات را بگذار برای بعد از رفتن من. بعد فرمود: « لا تحرقی قلبی بدمعک حسرش » مگر نمی دانی که این دانه های اشک تو آتش به دل پدرت می زند. مادامی که روح در بدن من هست مرا با این اشکها آتش نزن، وقتی من کشته شدم آنوقت اختیار با توست، هر چه دلت می خواهد گریه کن.

آشنایی با قرآن 5، صفحه 33-31

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 7:42 PM  توسط وحید الوندی  | 
کد نما

 دوستان عزیز اول اینکه قالب سایت عوض شد و یه کم سبکترش کردم که زودتر لود بشه . به نظر شما این قالب بهتره یا قالب قبلی ؟

حتما نظرتون رو در مورد قالب جدید سایت مطرح کنید . خوشحال میشم نظر شما دوستان عزیز رو بدونم .

بریم سر اصل مطلب :

 این برای دومین یا سومین بار هست که می خوام این کد رو به شما بدم . اونم به خاطر این هست که درخواست هاش خیلی زیاده به طوری که منو مجبور کرده که دو یا سه بار در مورد این کد پست بدم .

من تو این پست به طور کامل چند تا کد که وضعیت آنلاین یا آفلاین بودن رو نشون میده براتون میزارم تا دیگه کسی این کد رو درخواست نکنه و همه داشته باشن .

اول نمایش کدها رو ببینید که به شکل زیر هست :

 

کدهای هر سه سایز رو در زیر گذاشتم که به سلیقه ی خودتون هر کدوم رو خواستید بردارید :


کد سایز کوچک :


کد سایز متوسط :


کد سایز بزرگ :


توجه : در هر کدوم از این کدها باید آی دی یاهوی خودتون رو  در دو قسمت قرار بدید . در هر یک از این کدها در دوجا کلمه ای با نام Your ID وجود داره که شما باید به جای هر دوتاش ، آی دی یاهوی خودتون رو بزارید .


یش آنلاین یا آفلاین بودن
  ( کدهای جاوا اسکریپت ) از وبلاگ دوست خوبم لقمان آوند
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 7:36 PM  توسط وحید الوندی  | 
 کس ز جام حضرت مهدی خمار نیست
                               او را ز عشق و بی خبری اختبار نیست
من اعتکاف بر در حُسن تو بسته ام
                              بی تو مرا به مسجد و میخانه کار نیست
صحبت زماه پیش رخ تو زابلهیت
                              خورشید از جمال تو یک در هزار نیست
کِلکِ ازل که زد همه نقش و نگارها
                              در این میانه چون تو یکی شاهکار نیست
در دل هوای روی تو رفتم به میکده
                              دیدم شکسته جام و یکی هوشیار نیست
شاها قسم به سرّ وصال و فراق تو
                             چون مادرت کسی به تو در انتظار نیست
گفتم به باغبان فلک پس بهار کو
                              کی میرود سپاه خزان ، آشکار نیست
گفتا شبی به دوش علی نوبهار رفت
                              از بعد فاطمه دگر عالم ، بهار نیست
گفتم چه شد که فاطمه را پشت در زدند
                              آنجا مگر به دست علی ذوالفقار نیست
گفتا که دست حیدر کرّار بسته بود
                              ماذون پی دفاع ، شه والاتبار نیست
گفتم گناه محسن ناخورده شیر چیست
                              گفتا فدائی پدر است و شعار نیست
گفتم خدایرا غم مسمار هم بگو
                              گفتا در آن میانه مگر سوز نار نیست
آتش رسید بر در و مسمار داغ شد
                              با سینه اش چه کرد ، غمش را شمار نیست
سیصد نفر مهاجم و زهرا به پشت در
                              ضرب لگد زکینه زدن افتخار نیست
گفت حدیث کوچه و سیلی کُشدمرا
                              گفتا که کوچه تنگُ محلِ فرار نیست
راه عبور و پنجه ء گرگ و خزان گل
                              گل روی خاک پرپر و ایمن زخار نیست  

با اجازه از حاج عبدالرضا بخشی از یادداشت ایشان به بازتاب آمده است:
امروزه لجن‌پراکنی علیه اینجانب، «رضا هلالی» برای عده‌ای نابخرد و غفلت‌زده، چنان موضوعیت و اهمیتی یافته است که هر روز یا خالق یا مشتری جدیدترین اخبار کذب، آلوده و موهن در مورد حقیر هستند و چنان در این طریق پا به رکابند که «فرصت فکر» از مستمعین بی‌رنگ و ریای محافل گرفته می‌شود... فاجعه آنجاست که هرزه‌باف‌های شارلاتان بی‌تقوا و دودوزه‌باز‌های هفت‌خط بی‌مرام و اپوزیسیون‌های ضد ولایت مجهول‌الهویه و هزاررنگ‌های ظاهرالصلاح سالوس و محتسب‌های مدرن شکمباره و تردامن، همه و همه دست به دست هم داده‌اند تا دیگر نغمه روح‌بخش روضه‌های سیدالشهدا(ع) به گوش جوانان شیفته نرسد... (عجیب نیست! چراکه دشمنی با آل‌الله و موالیان آل‌الله، ساخته و پرداخته نطفه مال حرام است) کار به جایی رسیده است که اگر بدانند «فلانی» خائن مخنث و بی‌رگ است و یا منافق مرتد و سیب‌زمینی بی‌اعتقاد است، در امنیت کامل به سر خواهد برد، اما کافیست که «شیطانکی» بفهمد که «تو» دوستدار آل بیت رسول‌اللهی... دیگر فاتحه امنیت و رفاه و آزادی و... را باید خواند!! (عجیب نیست! چرا که شیطان سوگند خورده است که دست از سر موالیان آل‌الله برندارد). کار به جایی رسیده است که این بی‌مرام‌های نامرد، برای خاموش کردن چراغ محبت آل‌الله، به بی‌آبرو کردن نوامیس و انتشار اکاذیب و پخش تصاویر خانوادگی (در تیراژهای فراوان) و شایعه‌پراکنی‌های عجیب و غریب و... می‌پردازند. (عجیب نیست! چراکه مظلومیت و غربت در ذات شیعگی است) چه بسیار حماقت‌هایی که عده‌ای می‌کنند تا احمق شمرده نشوند! بنگرید که در مواجهه با این تخریب‌ها و ترور شخصیت‌ها، مخاطب‌ها چگونه موضعی می‌گیرند. عده‌ای علی‌الاصول، نقش این رسوایی‌ها را به دیوار می‌کوبند و از ریشه، منکر وجود هرگونه پلیدی می‌شوند... (که به پای اعتمادشان، بوسه می‌زنم) و عده‌ای به جستجوی حق برمی‌خیزند و اگر حق را هر جا یافتند، خاشعند... (من طلبنی بالحق وجدنی) و اما عده‌ای دیگر... و اما، زخم زبان... و اما غیبت، تهمت... و اما...همه آنانی که در جریان فتنه‌سازی‌های این بی‌هنران هستند، می‌دانند که خاصیت اصلی و اولیه و نهایی این حاشیه‌سازی‌ها، بیهودگی است.
هیاهو برای هیچ! هدف بطلان‌سرایی این شیطانک‌های موجه و غیرموجه سوءاستفاده از جهل و بی‌خبری عوام‌الناس است و مادر این کینه‌ورزی‌ها اغلب حسد است و عجب!...امیدوارم آنان که حتی پرده‌دری‌ها را به نهایت رسانده‌اند و به اینجانب (به عنوان یک شهروند و نه یک نوکر آستان امیرالمؤمنین)و به همسر شرعی و قانونی اینجانب نیز رحم نکرده‌اند، جواب روشنی از جانب آل‌الله بگیرند که به غیر از اهل بیت، پناهی ندارم و به غیر از خدای آل‌الله، منتقمی نمی‌بینم. فاغث یا غیاث المستغیثین!...

برای دانلود کلیک راست کرده و گزینه save terages را بزنید

كربلا دوباره دلم هواي كوچه ها كرده

پيرهن مي درم به عشق مولا

اگه آقام اجازه بده ابرا را ميارم تا خيمه

ليلي ليلا سلام عليك حضرت زهرا سلام عليك

شاهي همه عالم سر سفرت نشستند

انگاري يه خواهري پر سوز و آه

الهی بمیرم برای تو نازیننم دلبر بابا

کرب بلا ای کاش من مسافرت بودم

 

اولین مراسم سال ۸۷

هفتگي 16/1/87 - روضه حضرت زهرا (س)

بخش اول : حاج عبدالرضا هلالي - علي باقري

بخش دوم : حاج عبدالرضا هلالي - علي باقري

بخش سوم : حاج عبدالرضا هلالي - علي باقري

بخش چهارم : حاج عبدالرضا هلالي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 7:24 PM  توسط وحید الوندی  | 
امام على بن ابى طالب امير المؤمنين (ع)
 ابو الحسن،  على بن ابى طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب،  نخستين امام از ائمه اثنى عشر،  دومين معصوم از چهارده معصوم (ع) و در نظر اهل سنت خليفه چهارم از خلفاى راشدين است.
 آن حضرت دومين شخص عالم اسلام(پس از رسول اكرم (ص))و وصى و ولى مطلق هستند و اعتقاد به امامت و وصايت و ولايت آن حضرت و يازده فرزند بزرگوارش يكى از اصول مذهب اماميه است. اما عده‏اى از پيروان و معتقدان آن حضرت به ملاحظه كثرت فضايل و كرامات ايشان از جاده اعتدال منحرف شده و اعتقاداتى فوق اعتقادات شيعه اماميه درباره ايشان پيدا كرده‏اند. اين عده به غلات يعنى غلو كنندگان معروف شده‏اند و هم در نظر اهل سنت و هم در نظر شيعه از جاده هدايت به دور افتاده‏اند و از اهل بدعت و ضلال محسوب مى‏گردند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 7:15 PM  توسط وحید الوندی  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 4:50 PM  توسط وحید الوندی  | 

يک خبر پيچيده در گوش همه



 شور بر پا کرده درد و هم همه



قلب شيعه دل غمين و خسته شد



کربلا راهش دوباره بسته شد



سينه ها بار ديگر تنگ شد



هم نجف هم سامرا در جنگ شد



از دوباره شيعه در ماتم نشست



بار ديگر حرمت مولا شکست



چهره را از خلق پوشاندن بس است



اي بدان يک بار سوزاندن بس است



کربلا يک بار لشگر ديده است



خون و آتش اشک مادر ديده است



پيش شيطان هست تلنازي بس است



بيش از اين با عشق ما بازي بس است



شيعه تنها يک کربلا دارد همين



يک نجف يک سامرا دارد همين



دلخوشي شيعه تنها کربلاست



هستيش سجده به خاک سامراست



تا حرم اماج زخم و تير شد



مهدي زهرا بميرم پير شد



نسيمي جان فزا مي آيد بوي کرب و بلا مي آيد.



نميدانم که آيا هنوز بايد عجلوليک افرج بگويم يا نه .امروز جمعه است اما دلگير نيست .سرد نيست ، منا جات حضرت علي را نشنيدم ودلهره هم ندارم اما ناراحتم. اينها نشانه  خوبي نيست.نکند نباشد نگاهي بر من ، نکند پرونده ام بسته شده باشد و نکند .....آقاي من ، مولا و امام عصر من چه ميگذرد بر شما



بميرم ، درد هاي سختي ميکشيد و همچنان استوار بزرگترينِ  لثارات الحسين  هستيد .شما مي آييد . ايمان دارم .مي بينيد حرم پدرتان را مي بينيد و مي آييد . آقاي من به خوبي خودت  ما را ببخش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:30 PM  توسط وحید الوندی  | 
 13 تا قالب اسلامی برای وبلاگ نویسان


راهنمای استفاده از قالب های رایگان

براي ديدن قالب ها کافيست روي لينک آن کليک کنيد . براي استفاده از اين قالب ها ، بر روي لينک قالب کليک راست کنيد و گزينه save target as را برگزينيد تا قالب روي هارد شما ذخيره شود . حالا فايل ذخيره شده را توسط برنامه Notepad باز کنيد و محتويات آنرا با عمل copy-paste در بخش ويرايش قالب سايت ارائه دهنده وبلاگ کپي کنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:18 PM  توسط وحید الوندی  | 

خانه آتش

خانه اي آتش گرفته، اما هنوز به طور كامل ويران نشده. افرادي در خانه خوابيده اند، مأمور نجات به داخل خانه مي آيد. اولين كاري كه بايد انجام شود اين است كه افراد را از خواب بيدار كرد. نمي شود همه را كول گرفت و بيرون آورد، يا مادامي كه در خوابند به آن ها تكاليف مختلف داد...

اولين كاري كه نجات دهنده مي بايست انجام دهد بيدار كردن از خواب است. اين اولين مرحلة نجات و رهايي است. او فرياد مي زند، مي گويد: "بيدار شويد" مرگ تان نزديك است. عدة بسيار كمي مي شنوند و بيدار مي شوند. بعد فرياد مي زند، بيدار شويد اي خفتگان، خواب شما مرگ شماست. عدة ديگري بيدار مي شوند. اما با بقيه چكار كند؟ رويشان آب مي ريزد. حتي اگر شده كتكشان مي زند و با خشونت رفتار مي كند. گله مي كنند: استاد چرا اين قدر با شدت و خشونت بر خورد مي كند؟ اول مي گويد منيت را، خودبيني، خودخواهي، خودپرستي... را رها كنيد. از هر هزار شايد يكي پيام او را دريابد. بعد فرياد مي زند، از هر صد نفر شايد يكي، سپس با فشار، با قدرت تمام. حتي اگر شده با خشونت نعره مي زند، رها كنيد، اين من را، اين شيطان را، اين تاريكي و اين خانة رنج و نابودي را...

با همة اين اتفاقات، اين تذكرات پر محبت، فرياد ها، نعره ها و خشونت ها و فشارهاي استاد، سرانجام تعداد كمي از اين خفتگان بيدار مي شوند. برخي فوراً بيدار مي شوند، برخي ديرتر و بعضي پس از عمري. آن ها كه زودتر بيدار مي شوند، زودتر از اين خانة رنج و نابودي، از خانة آتش بيرون مي روند و آن ها كه ديرتر بيدار مي شوند، البته از اين رنج و آتش ديرتر خارج مي شوند.

عدة زيادي با وجود همة تلاش هاي نجات دهندگان (انبياء و اولياء حق)، هنوز در خوابند. اين عدة زياد نخوابيده اند بلكه مرده اند. آن ها كه خوابشان بسيار عميق و نزديك به مرگ بود، بالاخره با همة تدابير نجات دهنده بيدار شدند. اما امكان بيدار شدن از خواب براي اين گروه ديگر وجود ندارد.

البته نجات دهنده توان و توجة خود كرا به زندگان معطوف مي سازد و اهميت چنداني به مردگان نمي دهد. حال شايد قصد داشته باشد آن ها را اگر شد حداقل درگور بگذارد...

حتي در بين اين مردگان، هنوز چند نفري بودند كه آرزوي رهاي و زندگي حقيقي را داشتند. واقعاً داشتند اما آنقدر از هواي آلوده استنشاق كرده بودند كه بر اثر مسموميت شديد مرده بودند. ايمان به خداوند و محبت به او در قلب شان بود. آن كس كه به خداوند عشق مي ورزد و حد اقل در نيت اش تسليم اوست ديگر نمي ميرد و بالاخره نجات پيدا مي كند و اين عده از مردگان از آن گروهند.

درست است كه روح از بدن شان جدا شده اما ارتباط روح با اين تن، هنوز قطع نشده، ريسمان نقره اي پاره نشده، هنوز مهر نخورده اند. اگر قطع مي شد، ديگر هيچ نجات دهنده اي نمي توانست نجاتشان دهد.

نجات دهنده از آنجا كه به خوبي "علائم مرگ و زندگي" را مي داند و مي شناسد، متوجة اين گروه از مردگان مي شود. تشخيص مي دهد مرگ اين ها كاذب است. هنوز به طور كامل نابود نشده اند. (مهر نخورده اند) پس شروع مي كند به نجات دادن اين ها. از هر وسيله، تكنيك، و يا روشي كه تا كنون آموخته استفاده مي كند. از پاراتكنيك ها هم استفاده مي كند. به دفعات مختلف به او شوك الكتريكي مي دهد. در دهانش دارو مي ريزد. تنفس مصنوعي مي دهد. نقاط حساس او را فشار مي دهد. ماساژ مي دهد، اگر لازم باشد با چاقو بدنش را پاره مي كند تا شايد خون حيات جاري شود. خلاصه نجات دهنده به هزار روش و تدبير دست مي زند، تا شايد از جدا شدن كامل روح، از مرگ كامل اين گروه جلوگيري كند. و بالاخره موفق مي شود. زيرا او انتخاب خداوند است و خداوند بهترين ها را بر مي گزيند.

حالا دقايقي گذشته است، اين دقايق در زندگي انسان ها ممكن است ده ها سال باشد، گروهي بيدار شده اند، برخي كاملاً بيدار هستند و برخي هنوز بيداري شان آلوده به خواب است.

تعداد زيادي مرده اند، اينان كاملاً مرده و نابود شده اند. او از زندگي اين گروه كاملاًجدا شده، اينان آگاهانه، دشمن خدا بوده و بر خلاف نظر او رفتار مي كردند.

مرحلة اول بيدار شدن از خواب است. حالا نجات دهنده آن ها را كه بيدار شده اند از خانة آتش، از منزل رنج و نابودي از سراي مگ و غفلت خارج مي كند. اين خروج از خانه و ورود به فضاي زندگي، به بيرون از آتش و نابودي، گام دوم است...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:16 PM  توسط وحید الوندی  | 

باغبان

خداوند در وجود انسان دانه اي كاشت. دانه اي كه همه ي اسرار خلقت در آن نهفته شده و قدرت و نور خداوند در آن پنهان است. خداوند متعال، روح پاك خود را در وجود انسان نهاد. روح خداوند همان دانه است. روح خدا از او جدا نيست. مانند نور خورشيد كه از خورشيد جدا نيست...

امانتي بود كه خداوند به كوه و جنگل و دريا، بر زمين و آسمان عرضه داشت و آنها از عظمت اين امانت الهي به لرزه و وحشت افتادند و توان پذيرش آن را در خود نديديد و لاجرم آن را نپذيرفتند. اين انسان بود كه امانت بزرگ خداوند را پذيرفت و خوا هان دريافت آن شد...

خداوند روح خود را در انسان دميد و قلب خود را در انسان نهاد. وجود انسان مانند زميني است كه خداوند، روح و نور خود را در آن كاشته.

اما اين زمين، اين ذهن و دل، اين جان، حاصلخيزي خود را از دست داده، دانه اي در آن نمي رويد. زمين وجود، پر از علف هاي هرز ترس ها و ترديدهاست. پر از سنگ هاي

مقاومت و شرطي شدگي است. اين زمين، نامساعد است، ديگر دانه اي در آن نمي رويد.

آنقدر آب به آن نرسيده كه مرده يا حداقل نيمه جان است. به كويري مبدل شده، دانه اي كه در اين زمين است، دارد مي ميرد( هر چند روح خداوند جاودانه است و مرگ در آن راهي ندارد) يا حداقل براي ما مرده محسوب مي شود...

دانه بايد شكوفا شود تا ماموريت الهي انسان به انجام برسد، اگر دانه شكوفا شود او در انسان ظهور كرده و وصل به خداوند تحقق يافته است.

اما بدا به حال ما اگر نگذاريم كه دانه شكوفا شود. در اين صورت، عذاب الهي و لعنت

خداوند، زندگي ما را براي هميشه احاطه خواهد كرد. واي بر حال ما اگر اين امانت بزرگ

را قلب خداوند را به او بازنگردا نيم و يا در حالي كه بيمار يا مرده است آن را بازپرس

دهيم.اين عزيزترين نزد خداوند قادر و قهار است. اگر اين امانت عزيز و

دوست داشتني خداوند را شكوفا شده به او بازگردانيم، او را بسيار شاد كرده ايم، او نيز

شادي و سرور بي حد خود را به ما هديه مي دهد، و اگر در نگهداري اين امانت بزرگ

نكوشيم، عذاب و سختي از زمين و آسمان ها ما را احاطه خوا هند كرد تا نتيجه ي پيمان شكني و خيانت در مانت الهي را به ما نشان دهند...

اينجا چه خبر است؟ ساده است، د انه هايي در زميني  نامساعد كاشته شده، زميني فاسد

و خراب ( جسم، ذهن و قلب ما ) نه آبي، نه نور و گرمايي، نه تغذيه اي...

اما باغباني مهربان، معلم الهي، از راه مي رسد، باغبان، علف هاي هرز، سنگ ها،‌حشرات

و كرم هاي مضر را از زمين جدا مي كند، به زمين آب مي دهد، نور مي رساند، خاك آن را

تقويت مي كند و به اين ترتيب دانه شكوفا مي شود، بعد از جوانه زدن، باغبان باز هم اين

نهال را پرورش مي دهد و نگهداري مي كند تا روزي كه نهال كاملاً بارور شود و به ثمر

برسد...

باغبان همان استاد است كه بوسيله ي تعاليم الهي، زمين نامساعد وجود ما را حاصلخيز

و مستعد مي كند، بوسيله ي انتقال جريان آگاهي و بيداري، اين زمين را زنده مي كند، او

طبيعت الهي را در وجود ما شكوفا كرده و موانع ظهور عشق و خداوند را در ما از ميان بر

مي دارد...

رستگاري و خوشبختي، تنها زماني حاصل مي شود كه اين دانه شكوفا شود. خداوند در اين دانه پنهان است، دنيايي بي حدو مرز در اين دانه پنهان است،‌بهشت حقيقي در دل

اين دانه نهفته شده، پس در شكوفايي آن بكوشيد. بسيار بكوشيد...
خداوند در وجود انسان دانه اي كاشت. دانه اي كه همه ي اسرار خلقت در آن نهفته شده و قدرت و نور خداوند در آن پنهان است. خداوند متعال، روح پاك خود را در وجود انسان نهاد. روح خداوند همان دانه است. روح خدا از او جدا نيست. مانند نور خورشيد كه از خورشيد جدا نيست...

امانتي بود كه خداوند به كوه و جنگل و دريا، بر زمين و آسمان عرضه داشت و آنها از عظمت اين امانت الهي به لرزه و وحشت افتادند و توان پذيرش آن را در خود نديديد و لاجرم آن را نپذيرفتند. اين انسان بود كه امانت بزرگ خداوند را پذيرفت و خوا هان دريافت آن شد...

خداوند روح خود را در انسان دميد و قلب خود را در انسان نهاد. وجود انسان مانند زميني است كه خداوند، روح و نور خود را در آن كاشته.

اما اين زمين، اين ذهن و دل، اين جان، حاصلخيزي خود را از دست داده، دانه اي در آن نمي رويد. زمين وجود، پر از علف هاي هرز ترس ها و ترديدهاست. پر از سنگ هاي

مقاومت و شرطي شدگي است. اين زمين، نامساعد است، ديگر دانه اي در آن نمي رويد.

آنقدر آب به آن نرسيده كه مرده يا حداقل نيمه جان است. به كويري مبدل شده، دانه اي كه در اين زمين است، دارد مي ميرد( هر چند روح خداوند جاودانه است و مرگ در آن راهي ندارد) يا حداقل براي ما مرده محسوب مي شود...

دانه بايد شكوفا شود تا ماموريت الهي انسان به انجام برسد، اگر دانه شكوفا شود او در انسان ظهور كرده و وصل به خداوند تحقق يافته است.

اما بدا به حال ما اگر نگذاريم كه دانه شكوفا شود. در اين صورت، عذاب الهي و لعنت

خداوند، زندگي ما را براي هميشه احاطه خواهد كرد. واي بر حال ما اگر اين امانت بزرگ

را قلب خداوند را به او بازنگردا نيم و يا در حالي كه بيمار يا مرده است آن را بازپرس

دهيم.اين عزيزترين نزد خداوند قادر و قهار است. اگر اين امانت عزيز و

دوست داشتني خداوند را شكوفا شده به او بازگردانيم، او را بسيار شاد كرده ايم، او نيز

شادي و سرور بي حد خود را به ما هديه مي دهد، و اگر در نگهداري اين امانت بزرگ

نكوشيم، عذاب و سختي از زمين و آسمان ها ما را احاطه خوا هند كرد تا نتيجه ي پيمان شكني و خيانت در مانت الهي را به ما نشان دهند...

اينجا چه خبر است؟ ساده است، د انه هايي در زميني  نامساعد كاشته شده، زميني فاسد

و خراب ( جسم، ذهن و قلب ما ) نه آبي، نه نور و گرمايي، نه تغذيه اي...

اما باغباني مهربان، معلم الهي، از راه مي رسد، باغبان، علف هاي هرز، سنگ ها،‌حشرات

و كرم هاي مضر را از زمين جدا مي كند، به زمين آب مي دهد، نور مي رساند، خاك آن را

تقويت مي كند و به اين ترتيب دانه شكوفا مي شود، بعد از جوانه زدن، باغبان باز هم اين

نهال را پرورش مي دهد و نگهداري مي كند تا روزي كه نهال كاملاً بارور شود و به ثمر

برسد...

باغبان همان استاد است كه بوسيله ي تعاليم الهي، زمين نامساعد وجود ما را حاصلخيز

و مستعد مي كند، بوسيله ي انتقال جريان آگاهي و بيداري، اين زمين را زنده مي كند، او

طبيعت الهي را در وجود ما شكوفا كرده و موانع ظهور عشق و خداوند را در ما از ميان بر

مي دارد...

رستگاري و خوشبختي، تنها زماني حاصل مي شود كه اين دانه شكوفا شود. خداوند در اين دانه پنهان است، دنيايي بي حدو مرز در اين دانه پنهان است،‌بهشت حقيقي در دل

اين دانه نهفته شده، پس در شكوفايي آن بكوشيد. بسيار بكوشيد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:15 PM  توسط وحید الوندی  | 

اژدهای هزارسر

منيت پليد، داراي ابعاد مختلفي است. مانند اژدهايي كه هزار سر دارد. از هر طرف به آن حمله كني، از جوانب ديگري تو را در بر مي گيرد. بازي هاي بسياري و مكرهاي مخوف و پيچيده اي دارد. منيت تاريك و پليد، از روح شيطاني كه مكارترين و فريبنده ترين موجودات عالم است، تعليم مي گيرد. و در راستاي القائات آن عمل مي كند. بنابراين به اين سادگي ها و با اين روش هاي معمول از ميان نمي رود. نفس شيطاني گاه تا اعماق ذهن انسان ريشه دوانده است. بنابراين حتي اگر هم ظاهراً فردي موفق به‌زدودن آن در سطح ظاهري شود، نبايد از فعاليت فاسد كنندة آن در درون غفلت كند. چطور مي توان اين اژدهاي هزار سر را نابود كرد تا آن مرغ الهي، آشكار و متجلي گردد. آيا صرفاً با سعي‌وتلاش شخصي مي‌توان به از ميان برداشتن‌اش پرداخت؟ خير،اين امكانپذير نيست. منيت شيطاني به قدري قدرتمند، مكار، خطرناك، مخوف و پيچيده است كه در طول زندگي مي تواند انسان تنها را بارها و بارها مجروح كرده و به دام اندازد و هلاك كند. اما خود آسيبي نبيند.

رياضت، عبادت، سعي و تلاش و تمرين همة اين ها بدون وجود عشق الهي و حضور خداوند بي فايده و حتي خطرناك است.

براي نابودي منيت شيطاني اين عصارة مكر و فريب و اين معجون دروغ و نيرنگ، يگانه راه، پيروي از جريان هدايت الهي و تسليم در برابر روح خداست. قدرت و شعور بي كران و عظمت الهي روح خداست كه قادر به از ميان برداشتن اين اژدهاي هزار سر است. تغذيه از جريان حقيقت و از نور خداوند براي منيت پليد شيطاني مانند سم و زهر است. بدون شك آن را از پا در مي آورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:13 PM  توسط وحید الوندی  | 

کودک مادر

مادري بود كودكي داشت. كودك، معشوق مادر و خود عاشق او. آغوش مادر براي كودك، بهشت حقيقي بود. بي نيازي و آرامش محض.

روزي مادر دست به امتحاني بزرگ زد. «كودك از مادر جدا شد.» ‌در اين تنهايي و دوري از مادر مهربان، كودك با مسائل و سختي هاي بي شماري مواجه شد. بيمار شد. ذهن و قلبش بيمار و جانش رنجور گشت. اظطراب، ‌افسردگي، ضعف و ناتواني، ترس و ياًس، وجودش را در بر گرفت. اين چشم ها ديگر از ديدن مادر محروم بودند پس بيمار شدند و به درستي نمي ديدند. گوش ها ديگر صداي مادر را نمي شنيدند پس توان درست شنيدن را از دست دادند. اين قلب از شدت بي غذايي، انگار هلاك شده بود. غذاي قلب كودك محبت و نوازش هاي مادر بود...

ده ها مشكل و بيماري، وجود كودك و زندگي او را احاطه كردند. وحشت تاريكي، آنجا كه ديگر نور مادر نبود، او را مضطرب و هراسان كرده بود.حالا ديگر زندگي اش به جهنمي واقعي تبديل شده بود.

كودك با هزار مساًله و ناراحتي گريبان گير است. اما فراموش نكنيدكه ريشه و علت اصلي همه اين ناراحتي ها و همه اين دردها "دوري و جدايي" از مادر است...

انسان داراي مشكلات و متعدد و گوناگوني است اما ريشة همة اين مشكلات يكي است و آن خلاء دروني خالي از خالق است.

حالا مادر به امتحانات كودك مي افزايد، كودك ادعاي عشق به مادر را داشت. ادعا مي كرد كه فقط و فقط او را مي خواهد و تنها آرزويش بودن با اوست. اكنون او دور از مادر است. اگر عزم خود را براي بازگشت به مادر جزم كند و هر لحظه به او نزديك شود، ادعاي عشق او حقيقت است و الا...

بنابر اين مادر مهربان، دو نفر رابراي امتحان كودك محبوبش نزد او فرستاد. يكي "‌روح خدا " و ديگري "شيطان". دو طبيب كه درمان يكي شفا مي بخشد، وصل مي كند و باز مي گرداند و طبابت ديگري هلاك و نابود، دور و دورتر مي نمايد. اين يكي نامش شيطان است.

 شيطان شروع به طبابت مي كند، در واقع تخريب و نابودي را آغاز مي كند. بيچاره كودك اعتماد مي كند و خود را در دسترس اين طبيب دروغين قرار مي دهد. ماًموريت اين پزشك دروغين اين است كه تمام سعي و كوشش و همة حيله هاي خود را بكار گيرد تا بلكه اين كودك را از مادر دورتر كند و وجودش را از حضور و ياد مادر خالي تر. او مي خواهد هر طور كه شده مادر را كه تنها هدف زندگي كودك است، از ياد او ببرد. حتي اگر شده به انكارش بپردازد. قصدش اين است كه به هر شكل ممكن مانع از بازگشت كودك به آغوش مادر گردد. پس مي پرسد: اي دشمن اصلي من كه به جانت نزدخداوند قسم‌خورده‌ام،اي منفورترين موجودات در نظرمن،بگوببينم مشكلت و بيماريت چيست ؟...

پس شروع به نوشتن نسخه ي هلاك كنندة خود مي كند. مي گويد براي اينكه اين كودك سالم شود بايد "مادر را از يادش ببريد" او نبايد رنج تنهايي و دوري از مادر را حس كند. پس "مشغولش كنيد". ده ها بازي و اسباب بازي تجويز مي كند.

شيطان مي گويد: اين انسان را با هر وسيله اي و هر طور كه شده، مشغول كنيد تا خود را و خداي خود را فراموش كند. بازي ها شروع مي شود. بازي هاي عاطفي، رقابتي، اجتماعي، اقتصادي، سياسي، فرهنگي، فردي و جمعي. دام هاي جنس مخالف، درس و دانشگاه، راديو و تلويزيون، همسر و فرزند، مواد مخدر، الكل، همرنگ شدن با جماعت، مد روز، رفيق نارفيق،‌ جنگ و خشونت، تكنولوژي و ديگر اسباب بازي هاي نابود كننده.

اما شايد با وجود همة اين بازي‌ها و اسباب بازي ها شايد كودك ظاهراً مادر را فراموش كند. ولي روح و جانش روز به وز بيمارتر و رنجورترمي‌گردد.و اين درد روح و جان، بر زندگي كودك سايه مي اندازد.زندگي سرد و بي روح مي شود، نه آبي، نه سبز، نه سفيد، بلكه زندگي به رنگ خاكستري، مانند خاكستر مي شود...

 شايد گاهي لبخندي بر لبان كودك ديده شود اما اين لبخند مرده است. لبخندي كه از ناله و فغان او غم انگيزتر است.

اين نوع درمان، كودك را روز به روز بيمارتر و رنجورتر مي كند. او كم كم به لاشه اي متحرك مبدل و وجودش به گوري بدل مي شود.بوي تعفن در جاي جاي زندگيش به مشام مي رسد...

اشتهاي كودك نامتعادل شده، اضطراب در وجودش ريشه دوانده، بدنش ضعيف شده، چشمش كم سو و وجودش بي تحرك مي گويد: ببريدش پيش دكتر تغذيه،‌ روان پزشك، نه درمانش اين است كه ورزش كند، نه، اين بچه تا ازدواج نكند بچة خوبي نمي شود، اگر به اندازة كافي پول داشتي خوشبخت مي شدي و همة مسائلت حل مي شد...

و البته ده ها درمان ديگر. اينها داروهاي مشابه است. اگر داروخانه داروي مورد نظر شما را نداشته باشد، ممكن است طبيب مشابه اش را تجويز كند...

حالا به سراغ طبيب الهي مي رويم، روح خدا. روح الهي. ببينيم او چه مي گويد؟ كلام او كلام خدا و نظرش نظر خالق متعال است.

او مي فرمايد: «از آنجا كه ريشة همة مسائل و مشكلات يكي است، درمان هم يكي است نه چند تا.» درمان، ساده است. از آنجا كه همة بيماري ها و ناراحتي ها از جدايي و دوري سرچشمه مي گيرد "پس بايد اين كودك به مادرش نزديك و سرانجام به او وصل شود."

كودك اگر رنج تنهاييش را فراموش كند ديگر به سوي مادر نمي رود. اگر در وجود مادرش ترديد كند ديگر به جستجويش نمي پردازد...

روح خدا به جاي اين همه تجويزات متعارض و متناقض كه نتيجه اي جز هلاك كردن ندارد، فقط يك توصيه دارد و آن اين است: «‌باز گرد».

"هر چه بيشتر به او توجه كني، نزديك تر شده اي. عشقت را نسبت به مادر آشكار كن، تا مادر خود به سوي تو آيد."‌

صدو بيست و چهار هزار پيامبر آمدند تا اين را بگويند. در نسخة طبيب حقيقي، آدرس خانه‌ي مادر هم وجود دارد.اين آدرس همان مسيرهدايت الهي (‌تعاليم الهي)‌ است. همان تعاليم مقدس حق....

وقتي هدايت كننده روح خدا باشد، وقتي راهنما، انبياء و اولياءالهي باشند، سرانجام، اين فصل به وصل و اين دوري به نزديكي مبدل مي شود...

حالا كودك به خانة مادر، به آغوش او بازگشت. آيا ديگر مسئله اي وجود دارد؟ آيا در كنار مادر، ديگر به چيزي نياز دارد؟ آن همه اضطراب و رنج و ناراحتي كجا رفت؟ آن همه آرزوها و هوس ها كجاست؟ اينها بهشت است. بودن با مادر يعني آرامش محض، يعني سرور لايتناهي، اين همان رهايي است. اينجا همة خوبي ها و شادي ها خود به خود است، نيازي نيست كه براي آن تلاش كني و يا سعي در آشكار كردنش نمايي، وجود مادر سرچشمة همة خوبي ها و لذت هاست. پس بهشت حقيقي را دريابيد كه جز نزديكي به خداوند و وصل به او نيست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:13 PM  توسط وحید الوندی  | 

ريسمان الهي

ريسمان الهي

"خدا را به هر نامي كه مي خواهيد بخوانيد، بخوانيد، بخوانيد"

                                                                              ( گزيده اي از سخنان استاد ايليا م)

 

- آن كه به خداوند عشق مي ورزد، لحظه اي از ياد خداوند، لحظه اي از خدمت و توجه به خداوند، دمي از زمزمه هاي او غافل نمي شود. اين نشانة عشق به اوست. مگر نه اين است كه فكر و ذكر دائمي عاشق معشوق است؟ گفتار، انديشه و احساس و عملش پر از حضور معشوق و براي اوست.

- اسماء پاك و مقدس الهي را از روي عشق به خداوند و با توجه و درك حضور الهي درهرزماني كه مي‌توانيد بخوانيد.همة كارها را با ياد و نام خداوند بياميزيد و همراه كنيد

- اگر از سر عشق، خداوند را بخوانيد، خود را بر شما و در شما آشكار مي كند، با ظهور خداوند همة تاريكي ها، همة رنج ها و سختي ها و همة حجاب هاي منيت پليد و شيطاني نابود مي گردد.

- اگر بخوانيد و بدانيد كه او را مي خوانيد، قدرت الهي بر شما آشكار خواهد شد و شگفتي ها مي بينيد. شگفتي هاي نام خداوند را با همة وجود خود صدا بزنيد و حضور الهي را دريابيد. حضور الهي نور است، نوري كه همة تاريكي ها را مي زدايد.

- اسماء مبارك خالق متعال را بخوانيد كه اگر به راستي خوانديد، پاسخ تان مي دهد و نداي الهي را مي شنويد و بدانيد كه رهائي و هدايت در دريافت نداي الهي است.

- با ياد و نام خداوند، بخوانيد، كه اين خواب، بيداري و عبادت خداوند است.

- بگذاريد كه هوشياري الهي (درك حضور خداوند) ذره ذرة وجودتان و زندگي تان را پر كند. بركة خشكيدة وجود خود را در درياي بي كران آگاهي الهي بيفكنيد.

- انسان همان است كه بدان توجه مي كند. به خداوند توجه كنيد تا مانند او شويد.

- نام پروردگار مهربان را بر لبان خويش و در ذهن و قلب خود زمزمه كنيد. كلام خود را از نور الهي پركن تا بهترين ها بر تو واقع شود.

- مگر ممكن است كه كسي به راستي خدا را بخواند و خداوند جوابي ندهد؟ آيا نقص و خطا در خالق متعال ممكن است؟

- همة موجودات به سوي خداوند با مي گردند. همه تسبيح خداوند مي گويند و نام او را تكرار مي كنند. تو نيز به خداوند  باز گرد كه شادي و آرامش حقيقي جز در نزديكي به او نيست.

- آرامش جان زميني خاصلخيز است كه دانه هاي خواست و نياز در آن به خوبي مي رويد. خواست ها و نيازهاي (بحق) خويش را در ياد خداوند كه آرامش جان و قلب است بكاريد. زيرا به خوبي تحقق مي يابند.

- خداوند همراه كسي است كه او همراه خداوند است. با توجه به خداوند و خواندن نام هاي او، همراهي و پشتيباني خدا را  به سوي خود جلب كنيد.

آنچه در زندگي همة پيامبران، اساتيد و بزرگان تاريخ مشترك بوده، توجة هميشگي به خداوند و ذكر نام هاي مقدس اوست.

نام خداوند آنگاه كه با عشق و آگاهي برده مي شود، در آسمان ها را مي گشايد و به درك اسرار حق منجر مي شود.

زندگي انسان چيزي جز ارتعاشات او نيست. و ارتعاشات حاصل اصوات ماست. اصواتي كه در ذهن و قلب انسان جريان دارد. اگر اين اصوات الهي شود، و نام هاي خداوند باشد، زندگي انسان هم الهي و متعالي مي شود.

بهترين صدقات ذكر اسماء الله و ياد خداوند است و صدقه، دور كنندة بلاها، بيماري ها، سختي هاست.

- محبوبترين و باارزش‌ترين كارها در نزد خداوند،توجه به خداوند و توكل بر اوست.خداوند خود را به كسي مي دهد و وجود خود را به كسي مي بخشد، كه عاشقانه او را صدا مي زند و او را به سوي خود مي خواند.

- تكرار نام خداوند ريسماني است كه ارتباط بين انسان و خداوند را عملي مي كند. آنگاه كه ريسمان پاره شود...

ذكر اسماء و مراقبه بر معناي آن ها هماهنگ كنندة ارتعاشات انساني با ارتعاشات كيهاني و هستي است.

- نام هاي پروردگار، داروي بيماري ها و ضعف هاي انسان است.هركدام از اسماء حق گروهي از بيماري هاي (ذهن و قلب) را درمان مي كند و اسماء اعظم الهي (ماها مانترا) به داروئي مي ماند كه همة دردها و رنجوري هاي انسان را شفا مي بخشد.

- همة موجودات مسير رشد و تكامل خود را طي مي كنند و اين بدان دليل است كه لحظه اي از تسبيح و ذكر خالق خود غافل نيستند. مخلوقات هميشه در توجه و تسليم به خداوند به سر مي برند.

- اگر به موجودات هستي، به موجودات زميني‌وآسماني،به جانوران،پرندگان، گياهان، كوه هاودرياها،به كهكشان ها و سيارات و ستارگان خوب گوش دهيد،همة موجودات را تسبيح گوي خداوند متعال مي يابيد. همة هستي را دائماً در عشق ورزي به خداوند و توجه به او مي بينيد. كه صدايشان چيزي جز ذكر حق نيست.

- انسان محصول و تجسم انديشه‌هاي خويش است و انديشه چيزي جز ارتعاش صوت نيست.اگراين انديشه تاريك،پليد و فاسد باشد،همان طور مي‌شويم و اگرنوراني، بزرگ و شادي بخش باشد نيز اين طور مي شويم.

- حال اگر همة انديشه ها، همة گفتارها و رفتارها، خدايي و الهي و نام هاي پروردگار اجزاء زندگي و انديشة ما باشد، چه اتفاقي خواهد افتاد؟

- آيا در تاريكي مي توانيد ببينيد؟ تا نور نباشد ديدن و تشخيص دادن ميسر نيست. اگر نور نباشد،حيات و زندگي وجود ندارد.همه چيز نابود مي‌شود و از بين مي رود.تا نور

 نباشد زيبائي و عظمت وجود ندارد. آنجا كه نور نيست تاريكي و جهل است، رنج و وحشت است، بلا و گرفتاري است. بيداري در نور است و خوابيدن و خواب ديدن در تاريكي... واقعيت اين است كه بهشت نور و جهنم تاريكي است.

خداوند نور آسمان ها و زمين است. هوشياري الهي كه از ذكر دائمي نام هاي هستي بخش‌خداوند و توجه به‌او و درك حضوري او ناشي مي‌شود، نور است.آنگاه كه   هشياري الهي جريان يابد،نور الهي در هستي‌مان ظاهر مي‌شود.خداوند هر لحظه مخلوق خود را، انسان را به سوي خود مي خواند. ما بايد چكار كنيم؟ آيا او كه با آن بزرگي و مقام عظيمش هر لحظه ما را صدا مي زند نبايد در هر لحظه پاسخش بدهيم و لبيك گوئيم؟

اگر در محضر پادشاهي باشيد و صداي تان بزند، بارها صداي تان بزند اما به او پاسخي ندهيد، بي اهميت و بي اعتنا به كار خود مشغول باشيد، پادشاه در بارة شما چه حكم  مي كند؟ و چه فرمان مي دهد؟

- حداقل تنبيه شما اين است كه از كاخ زيبا، از خانة شادي بخش و سرشار از آرامش پادشاه رانده شويد. بايد از شهر پادشاه، از ملكوت الهي خارج شويد. اين حداقل مجازات شماست واي به روز اشد مجازات...

-  براي استخراج نيروها و گنج هائي كه در دل زمين است مي بايست زمين را بشكافيم. اما شكافتن زميني تا اعماق آن با دست خالي مقدور نيست. به وسايلي براي نفوذ به اعماق و دسترسي به دل زمين نياز است. اسماء پروردگار وسايلي هستند كه با آن ها مي توانيد به اعماق وجود خود دست يابيدونيروها و گنج‌هاي پنهان درهستي خود را به دست آوريد. توجه به خداوند، نيرويي است كه به واسطة اسماء الهي، زمين وجود را مي شكافد و عشق به خداوند  مي بايست انگيزة كندن و كاويدن اين زمين باشد. جز با اين انگيزه دسترسي به اعماق زمين ممكن نيست.

- نور خورشيد داراي شعاع هاي فراوان و بي شماري است. خورشيد وجود انسان كه همان روح الهي است نيز داراي شعاع هائي است.اگر اين رشته‌هاي نوراني نباشد، نوري هم وجود ندارد.هر كدام از اين رشته‌هاي نوراني يكي از نام هاي خالق متعال است. اگر نام هاي خداوند را با آگاهي و توجة كامل و با عشق به خداوند تكرار كنيد، اين خورشيد عظيم،فروزان،و جهان‌تان روشن شده و سپس‌زندگي ديگران را به نور الهي خود روشن و نوراني مي كنيد.

-  باران كه از ابرها مي بارد، آلودگي ها و پليدي هاي زمين را پاك و آن را زنده و شكوفا مي سازد. آنگاه كه قطرات اسماء الهي از ابرهاي عشق به خداوند فرو ريزد و باران توجه به خداوند پديد آيد، زمين وجود انسان پاك و شكوفا   مي شود به اين ترتيب دانه هايي را كه خداوند در روح و جان انسان كاشته (نيروها- قابليت ها و كيفيات باطني) شكوفا شده و مي‌رويند.وجود انسان،زنده مي‌شود و به‌حيات الهي زندگي و شاد و پربارمي‌بخشد و بهشت الهي عيان مي گردد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:10 PM  توسط وحید الوندی  | 

حرکت الهي، کامل است

حرکت الهي، کامل است

 

* حرکت الهي حرکتي متعالي و خداوند، کامل و بي نقص است. رهروان راه خداوند نيز مي بايست اعمال و حرکاتشان کامل و متعالي باشد. براي متعالي زيستن و نزديک شدن به او, مي بايست «مانند او» و شبيه به او عمل کنيم. ببينيد خداوند چطور عمل کرده، شما هم همانطور عمل کنيد، تا شاهد شکوفايي طبيعت الهي خويش باشيد...

 يكي از اولين نشانه هاي "عمل خداوند كامل و بي نقص" بودن آن است. به جهان آفرينش نگاه كنيد. مي بينيد كه هر موجودي به تنهائي و همچنين در ارتباط با موجودات ديگر سيستمي كامل است. سيستمي كه نيازهاي خود را تأمين مي كند. خداوند به همة ابعاد توجه نموده، آنچه را كه مخلوقات براي ادامة زندگي خود بدان نياز داشته اند در اختيارشان گذارده.در هر پديده اي ساختارهاي مختلفي به چشم مي خورد كه هر كدام از اين ساختارها داراي وظيفه اي معين هستند و يك يا چند از نيازهاي پديدة مورد نظر را تأمين مي كنند.

به طبيعت، به گياهان، جانوران و انسان ها و به هر چيزي كه نگاه كنيد مي بينيد كه سيستمي كامل وجود دارد. براي هر نيازي راهي و مكانيزمي در نظر گرفته شده، هيچ چيزي يك دفعه و بدون ساختار و مكانيزم به انجام نمي رسد. همه چيز در يك روند آهسته و مرحله به مرحله مسير رشد و تكامل خود را طي مي كند. اين نظام آفرينش است... 

 در دين و حكومت الهي نيز حركت كامل و همه جانبه است. همة ابعاد در نظر گرفته مي شود. اگر حركتي كامل نباشد، نتيجه كامل نيست و هر چه حركت كامل تر باشد، نتيجه و محصول كامل تر و بي نقص تر است. اين قاعده اي كلي است.

در دين خداوند، جنبه هاي رشد معنوي، ذهني، جسمي، اجتماعي، اخلاقي و غيرة افراد در نظر گرفته شده و براي هر كدام از اين ها فرامين و احكامي وجود دارد. حكومت الهي نيز همين گونه است. در حكومت الهي به رشد فرهنگي، اقتصادي، سياسي (نه به معناي دروغ و نيرنگ بازي هاي خود خواهانه و خود پرستانه) مذهبي، بهداشتي و غيره نيز كاملاً توجه شده.

اين مشخصات "حركت حق" است. نقص و تأكيد بر يك بعد و فراموشي ابعاد ديگر آلودگي به باطل را مي رساند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 7:4 PM  توسط وحید الوندی  | 

ببينيد و بشنويد

تعداد بازديد: 7

ببينيد و بشنويد

 در هر لحظه خود را بشناسيد و بر خود آگاه باشيد. اين اولين گام در خود شناسي است.

ببينيد كه داريد چكار مي كنيد؟ و چه مي گوئيد؟ رفتار مي كنيد؟ در اين لحظه كه هستيد و چه هستيد؟ داريد به كجا مي رويد؟...

 به معناي انديشه ها، رفتار و گفتار خود به دقت توجه كنيد و مفهومش را دريابيد. هر چه عميق‌تر توجه كنيد، شگفت زده‌تر و متعجب ترمي شويد و بي‌اراده ندا در مي‌دهيد كه: "واي بر من"

 و اين، "واي بر من" نجات بخش است. زيرا ناشي از آگاهي شما بر نقص ها، زيان ها و اشتباهات است. اين آگاهي هدايت كننده و گشاينده است...

 دائماً ماقب اعمال، گفتار، انديشه ها، رفتار و ارتباطات خود باشيد. خود بر اعمال خويش ناظر باشيد و لحظه اي از اين نظارت غفلت نكنيد. اين راه پيشرفت دائمي و مسير تكاملي و تعالي است.

 ذهن مي بايست پويا و فعال باشد. هر لحظه بايد سؤالي داشته باشد. والا به خواب مي‌رود و خام و فاسد مي شود.بايد سؤال كند و به اين پرسش ها ادامه دهد. تا روزي كه به جوابي دست يابد كه پاسخ همة سؤالات است. (سرالاسرار- حقيقت).

 به معنا به لحن و چگونگي رفتار و كلمات خود واقف شويد. زيرا مرگ و زندگي و شكست و پيروزي، در كلام (و انديشة) شماست. ببينيد كه چه مي گوئيد؟ چگونه مي گوئيد؟ چرا مي گوئيد؟ آيا ظاهر و باطن كلام تان يكي است؟ باطن كلام تان چقدر با ظاهر آن تفاوت دارد؟ چه نقص ها و اشتباهاتي در گفتار و نحوة تكلم شما وجود دارد؟...

با رفتارها و انديشه ها نيز همين كار را بكنيد. از معنايشان، از تأثيرات و عواقب شان، از تعاضات و دوگانگي هاي شان، از سمت و جهت شان از ميزان برخورداري از منيت شيطاني يا الهي شان و غيره آگاه و با خبر شويد.

 خود را در آينة ديگران ببينيد. در روابط و برخوردهاي خود تعميق كنيد. آنگاه مي بينيد كه همة موجودات و همة مردم به سان آينه اي هستند كه چهره تان را به شما نشان مي دهند. خود را در آينه ببينيد و آنگاه اصلاح كنيد و زيبا شويد.

 مي خواهيد خود سازي كنيد. اين بدان معناست كه آنقدر حساس بوده ايد كه درك كنيد زشت هستيد. حالا مي خواهيد زيبا شويد. فهميده ايد كه ضعيف و ناتوان هستيد اما مي خواهيد بزرگ و توانا باشيد. تاريكي زندگي خود را به اندازه هاي مختلف تجربه كرده ايد. حالا نور مي خواهيد و نورانيت. خوب به اين دليل است كه خودسازي و خودشناسي نسبتاً براي تان ارزش دارد. حاضريد از زمان و نيروي خود براي آن استفاده كنيد.

 يك فرد زشت چگونه مي تواند زيبا شود؟ فرد ضعيف چگونه مي تواند توانا شود؟ اول كاري‌كه بايد كرد اين است كه زشتي‌هاي خود را كشف كنيد ونقاط ضعف خود را دريابيد.

و اين كشف و دريافت تنها با تفكر و مشاهده حاصل مي شود. بايد از خود بيرون بيائيد تا بتوانيد خود را مشاهده كنيد. از زواياي مختلف به خود نگاه كنيد. همة وجود خود را مورد بررسي و مشاهده قرار دهيد. به زندگي روزمرة خود ادامه دهيد اما اين بار عنصري ديگر را به روند زندگي خود اضافه كنيد. آگاهي و هوشياري را. با ذهني كنجكاو و بينا زندگي كنيد. نه با ذهني بيمار، فاسد و خفته. زندگي با ذهن فاسد و در خواب مرگ مي آورد نه رستگاري و جاودانگي...

 هوشياري و مشاهده، اعمال را تعالي مي بخشد، هدايت مي كند و به نقطة تكامل سوق مي دهد. آن فهمي كه از نظارة زندگي (اعمال) حاصل مي شود، خود منشأ تغييرات و دگرگوني هاي مثبت است...

 معناي همه چيز را دريابيد. به همة ابعاد زندگي نگاه كنيد. به خودتان، به خداوندتان و ارتباطي كه با او داريد، به اطراف تان و اين كه چه تأثيري بر شما دارند و چه اثري از شما مي پذيرند. به گذشته و وقايع آن و اين كه چه نكات و درس هايي در آن است. به آينده و اين كه انديشه‌ها و نقشه‌هاي شما براي آن چقدر درست،واقعي و با ارزش است...مهمتر از هر چيزي درك و مشاهدة ارتباطي است كه با خالق و پروردگار خود داريد. در ارتباط با او چكار مي كنيد؟ از مواظبت و نظارت بر تسليم و خدا پرستي خود هرگز غفلت نكنيد...

اين مشاهده، نور الهي را به سوي چشمان تان جذب مي كند. ذهن را روشن،گوش را شنوا و چشم را بينا مي كند. تا به حال تنها ظاهراً زنده بوده ايد. امروز سعي كنيد كه واقعاً زنده باشيد. بعد از اين، زندگي كردن را بياموزيد. فرق است بين كسي كه زنده است و آن كه زندگي مي كند. و همچنين بين آن كه گمان مي برد كه زنده است و آن كه واقعاً زنده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 6:59 PM  توسط وحید الوندی  | 

او

تعداد بازديد: 8

او

هدف ما يكي است و آن اوست. او كه تنها هدف حقيقي و يگانه حقيقت غائي است. او كه جز او هر چيزي و هر كسي باطل، دروغ و توهم است. او كه سرچشمة زندگي، شادي و سرور و لذت و آرامش است. او كه نجات و بيداري است. او كه رستگاري و تعالي بشر است. او كه همه از او پديد مي آيد و به او باز مي گردند. او كه همه چيز از اوست. او كه دوري اش رنج و عذاب و جهل و ناتواني است. او كه حضورش نور است و هدايت. او كه شعورش بي كران و قدرتش نامحدود است. او كه عشق و محبتش لايزال است. او كه حقيقت هر چيز است. او كه اصل و حقيقت وجود من است. او كه نزديك ترين است و از من به من هم نزديك تر. او كه زيبا و بي همتاست. او كه تصور ناپذير و وصف نا شدني است.

او كه هر كسي به نامي مي خواندش و همة موجودات او را مي خواهند و ستايش مي كنند. او كه تحت نام ها و اشكال گوناگون همان آرزوها و نيازهاي بشر است. او كه همه كس و همه چيز در برابر او رام و تسليم است. او كه همه، خواه ناخواه او را مي جويند. او را حقيقت مي گويند، خدا مي خوانند. رستگاري و خوشبختي مي نامند.

هدف ما اوست. هدف ما رسيدن به حضور او، نزديكي به او وصل به اوست. هدف، بازگشت به او ظهور اوست. هدف ما او، قصد ما او، راه ما او، سعي ما او، و روش ما اوست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 6:58 PM  توسط وحید الوندی  | 

تعاليم اسرار

تعداد بازديد: 12

تعاليم اسرار

 در پاسخ به سوالاتي كه در ارتباط با تعاليم اسرار و آموزش هاي باطني كه مرحلة تعليمات محرمانه و سري محسوب مي شود و همچنين در رابطه با جريان دروني هدايت الهي، در يكي از جلسات از استاد سوالاتي پرسيده شد كه ايشان طي سخنراني كوتاهي به آن پاسخ فرمودند. در اين قسمت، برگزيده اي از پاسخ استاد مي آيد:

 در تعاليم اسرار اين طور نيست كه بگوئيم اين سر است. اسرار يعني ناشناخته. ناشناخته اي كه از ناشناختني سرچشمه مي گيرد. اسرار به تشخيص در نمي آيند كه گفته شود، "اين سر پنجم، اين سر ششم و اين سر هفتم" است.

 نمي توانيم اسرار را تشخيص داده و مشخص كنيم. زيرا در اين صورت ديگر با اسرار مواجه نيستيم. اسرار شايد فاش شوند، اما تفكيك و شناخته نمي شوند.

 به ادراك مي رسند اما به بيان در نمي آيند. تجربه مي شوند، اما توضيح داده نمي شوند. نمي توان گفت كه اين كتاب مجموعة مكتوب اسرار است. اين درست نيست. زيرا اسرار، مكتوب نمي شوند. (مكتوب زميني) مكتوب مي شوند اما نه در افكار و انديشه ها، بلكه در قلب و جان انسان...

 شناخته چيزي است كه در عالم شناخته ها آنجا كه فكر و تشخيص انسان در كار است، وجود دارد. ولي ناشناخته (اسرار) چيزهائي است كه در عالم ناشناخته قرار دارند. عالمي كه تشخيص و فكر انسان به آن دستيابي ندارد. عالم اسرار براي فكر (قضاوت و برداشت) انسان ناشناخته بوده و خواهد بود.

 اسرار را به وسيلة فكر و تشخيص، نمي توان شناخت. اسرار را بايد به وسيلة عشق و آگاهي دريافت. اسرار مربوط به عالم غيب است. كه عالم مرئي نيست. فكر و استدلال وسيلة شناسائي در عالم مرئي (ماده و انرژي) است و حال و شهود وسيلة ي كشف ناشناخته هاست.

 اسرار را نمي توان تفكيك و تقسيم بندي كرد. آن ها را دسته بندي و از هم جدا كرد. زيرا اين كارها، فعاليت هاي فكر و انديشة مادي و زميني است، نه قلب و شهود.

 اسرار را بايد كشف كرد.اسرار لمس مي شوند،به حس در مي‌آيند،مي‌توان بر آن ها آگاه شد و دركشان نمود، اما نمي توان به آن ها دانش واژه اي داشت. درك اسرار در حال و احساس انسان عيان مي شود. هر چه بيشتر در عالم اسرار فرو رويد، شور و حالي عميق تر و احساسي متعالي تر خواهيد داشت.

 اسرار قابل شمارش نيستند، كوه،درخت،رودخانه‌وغيره، اين ها همه قابل شمارشند، اما آيا نور خورشيد هم قابل شمارش و قابل تفكيك است؟ ناشناخته ها از جنس نورند. بايد در مسير آن نور قرار گرفت و آن را تجربه كرد. با تاريكي نمي توان به نور دست يافت. انديشة زميني (فكر و برداشت) از جنس تاريكي است و به عالم نور و اسرار راهي ندارد. آيا با بدبيني مي توان به يقين رسيد؟...

 مي توانيد اسرار را بشنويد. اما نمي توانيد به آن ها گوش كنيد.مي توانيد آن ها را شهود و مشاهده كنيد.اما نمي توانيد آن ها را ببينيد.به دست نمي آيند،زيرا بر دستند. همان طور كه نمي شود نور را به چنگ آورد و در دست پنهان نمود...

 آيا مي توان عشق را، هوشياري و شعور را، تجربه كرد و به عناصر مختلفي بدل نمود و براي آن ها جايگاه تعيين كرد؟ آيا مي توان گفت عشق اين يا آن است؟ خير، عشق را، بيداري و هوشياري را، بايد تجربه نمود. بايد آن را حس كنيد، بچشيد و دريابيد. اين ها كيفيت اند. كميت شان از كيفيت شان جدا نيست.

 به كسي بر مي خوريد كه شايد سال ها عشق را تجربه كرده باشد، در عشق ورزيدن نكته ها مي داند، از او بخواهيد كه آن را توضيح دهد، بيان كند و نكاتش را به شما بياموزد، اما عملي نيست، او مي داند اما چيزي براي گفتن ندارد.

 او لمس كرده بدون آن كه تشخيص دهد و آگاه است بدون اين كه بينديشد.نه اين كه اسرار را كتمان مي كند، بلكه خود اسرار پوشيده اند. اگر پوشيده و پنهان نبودند كه سري دركار نبود.اسرار تعليم داده مي‌شوند،اما نه‌با واژه‌ها.زيرا اسرارمربوط به عالم معني، دنياي سكوت و خاموشي است. بايد آن را احساس كنيم. مغز انسان، دستگاه تشخيص و شناخت انسان در عالم دانسته ها و شناخته ها و قلب انسان وسيلة كشف اسرار است.با قلب، مي توان اسرار الهي را آموخت. با عشق و سكوت مي توان آن ها را دريافت، نه با هياهوي واژه ها. بايد قلب را گشود نه ذهن را.

 اسرار را استنشاق كنيم همان طور كه هوا را استنشاق مي كنيم. بايد نفس كشيد، اما در عالم اسرار، ديگر نمي توان گفت كه اين هوا، چقدر هوا، چند هوا.

 هوا را بايد در دم و بازدم تجربه كنيم تا زنده بمانيم. اسرار نيز بايد تنفس شوند تا روح و جان انسان را احيا و شكوفا كنند. بايد در آن بود و با آن زيست.

 ممكن است يك نفر بي سواد، امي، يك كشاورز يا كارگري ساده به عالم اسرار و ملكوت الهي وارد شده باشد، اما اگر از او بپرسيد، شايد هيچ پاسخي نداشته باشد. شايد اصلاً حرف زدن بلد نباشد.

 همان طور كه اغلب پيامبران و بزرگان معنويت، به ظاهر بي سواد و خالي از دانش (واژه اي) بودند...

 انديشة زميني (افكاري كه مغز مولد آن است) نمي تواند به عالم انديشة كيهاني راه يابد.زيرا از جنسي پست ترو پائين تر است.با كلمه و واژه نمي‌توان به‌بي‌كلامي و بي واژگي دست يافت. با تاريكي نمي توان به نور رسيد. با تاريكي تنها مي توانيد به شكلي ديگر از تاريكي دست يابيد.

 فكر و تشخيص از جنس تاريكي است. فكر و تشخيص را راهي به عالم اسرار، به عشق نيست. اصلاً جائي كه تشخيص و دانستگي هست، اسرار نيست. اسرار يعني ندانستگي. ندانستن نه به معناي جهل بلكه به معناي دست كشيدن از گفتگو و هياهوست...

 اسرار مانند باران است كه مي بارد. تا ابر نباشد باران نمي بارد. تا سكوت نباشد باران اسرار باريدني نيست. باران را نمي توان شمرد. اندازه گرفت به چند و چونش پرداخت. بايد از باران لذت ببريد. اگربخواهيد تفسيرش كنيد ديگرنمي‌توانيد آن را حس كنيد. بايد در زير باران اسرار قرار گيريد تا بر شما ببارد. نترسيد از اين كه مبادا خيس شويد. زيرا باران هر چند خيس مي كند، هر چند شايد سرما بخوريد، اما پاك و پاكيزه مي كند اين باران شفا مي بخشد. جان مي دهد، چه جاني، روح را مي نوازد، نواختني. اين باران زيباترين موسيقي است. اين موسيقي مسحور مي كند، مدهوش مي كند. اگر از اين باران اسرار بنوشيد مست مي شويد. مست و بي خود. و در اين بي‌خودي رها مي شويد از خود...

 در پي جمع كردن و ذخيره كردن اسرار نباشيد. زيرا نه جمع مي شوند و نه ذخيره، به آن دليل كه شمارش نمي شوند و نا مشخص هستند.

 مگر كسي كه پرواز مي كند مي تواند تجربه اش را براي شما همان طور كه بوده بازگو كند؟ او فقط مي تواند بگويد لذت بخش است، زيباست، خيلي خوب است و از اين قبيل بيانات.

 اسرار به خواب حيات بخش مي ماند. آيا خواب را مي توان تجزيه نمود و به تشخيص در آورد؟ اگر در آيد ديگر خواب نيست. تنها مي توانيد از شبه احساسي كه در طول خواب داشته ايد حرف بزنيد. چه خواب سنگيني، چه خواب عجيبي، انگار در عالم ديگري بودم، انگار مرده بودم، خوابي شيرين، اي كاش بيدار نمي شدم. چقدر اذيت شدم داشتم خفه مي شدم، انگار داشتم پرواز مي كردم...

 وداها، قران (و...) كتب جامعي از اسرارند. اما ظاهري ساده دارند. اسرار اين گونه اند. حتي اگر مكتوب گردند، تفسير نمي شوند. بايد در باطن كتب مقدس فرو رويد تا اسرار همان جملات ساده را دريابيد. بايد با عشق، با شور و حال به آن وارد شد. مفسر اصلي كتب ه اصطلاح اسرار، قلب و روح شماست. مخزن اسرار، عبارت لااله الا الله است. اما اگر به تفسير و تجزية آن بپردازيد تنها به مشتي كلمه دست مي يابيد. بايد به معناي آن و به بينش آن وارد شد تا آن را دريافت...

 اسرار تعليم داده داده مي شود اما معلوم نمي‌گردد.بلكه در احوال انسان متجلي مي شود. تجربة اسرار، احساس مي شود اما انديشيدني (با تفكر تاريك) نيست. درك مي شود اما وصف نمي شود. فهميده مي شود اما به كلام در نمي آيد...

 بايد در اسرار غوطه ور شويد. خود را در اين اقيانوس لايتناهي بيفكنيد. در آن غرق شويد تا با آن يكي گرديد.

 اقيانوس را نمي توان به چنگ آورد. اگر بخواهيد با آن يكي شويد نمي توانيد آن را تشخيص دهيد يا در باره اش قضاوتي يا صحبتي كنيد. زيرا بايد در آن غرق شويد تا با آن يكي گرديد. غرق شده ديگر فرصت و امكاني براي قضاوت و تفكر ندارد. او حتي ديگر نمي داند كه غرق شده، از خود بي خود شده. او از خود رها گشته. (ص/54و55و56)

 تا وقتي كه اثري و خبري از "من" باشد، اسرار الهي تجربه نمي شوند. به هر ميزاني كه اين من كم رنگ تر و محو تر شود، تجربة اسرار الهي افزايش مي يابد و كامل تر مي شود. اما اين "من" چه زماني وجود دارد؟ وقتي كه مي انديشيد، تشخيص مي دهيد و قضاوت مي كنيد، خوب و بد و سبك و سنگين مي كنيد، مقايسه و جدا مي كنيد...

 ببوئيد بوي عشق را كه همة اسرار هستي در آن است. اما اگر به چند و چونش بپردازيد، ديگر عشقي نيست كه بوي آن در فضا بپيچد. يا هست و شما از آن غافليد.

 اين بوي عشق تعليم اسرار است. از خود بي خود مي كند. مست و شوريده مي كند.

 از كيفيت احساس، هوشياري، درك و تجربه مي توان تعليم اسرار را محك زد. هر چه اين هوشياري و درك پخته تر شود،جريان اسرار بزرگ‌ترو عميق‌تر است. هر چه احساس انسان و بينش او كامل تر شود، خبري است از تجربة عميق تر اسرار...

 كودكان بيشتر اسرار الهي را درك كرده و بر آن آگاهند، تا بزرگان (از لحاظ سني).

 در واقع انسان ها هر چه از لحاظ سني بزرگتر مي شوند (اغلب) از تجربة اسرار الهي دورتر مي شوند.زيرا هر چه بزرگترمي شوند بيشتر فكرمي‌كنند، بيشترتشخيص مي دهند. تاكتيك ها و قيدهاي بيشتري، ترديدها و ابهامات بيشري را مي آموزند. هر چه بزرگ تر مي شويم، به علوم واژه اي تمايل بيشتري پيدا مي كنيم زيرا براي دفاع از خود و محافظت ازمنافع خود،براي مطرح كردن خود،و عملي‌كردن خودخواهي و خودبيني‌مان، شديداً بدان نيازمنديم. براي زندگي در عالم تاريكي(زمين) به آن احتياج داريم. مگر كوران براي راه رفتن به عصا نيازمند نيستند؟ خوب چه عيبي دارد، ما هم در اين دنياي تاريكي كه واقعاً چشم چشم را نمي بيند، به فكر و ترديد نيازمنديم. فكر و تشخيص لازم است اما تنها در پهنة امور مادي و محسوس.

 در عالم ناشناخته ها، فكر مادي كه آغشته به زهر ترديد است، راهي ندارد. آيا مار مي تواند پرواز كند؟ خير، بال ندارد و به زمين چسبيده، پس قضاوت خزنده اي مانند مار در بارة امور معنوي و كيهاني، دربارة اسرار الهي، بي ارزش و ابلهانه است.

 ديدگاه خزنده اي چون مار در بارة آسمان ها و پديده هاي كيهاني، مانند نظرات و قضاوت هاي افرادي است كه مي خواهند به وسيلة "حساب و استدلال و بحث و مجادله" به كشف اسرار الهي و دنياهاي معنوي بپردازند. امور آسمان را بايد از عقاب بلند پرواز پرسيد نه از مار خزنده.

 براي تجربة اسرار كهكشان هاي الهي بايد پرواز كرد. تا لذت پرواز را چشيد. با تعريف كردن نمي توانيد پرواز را تجربه كنيدك. بايد در شور و حال پرواز غوطه ور شد تا پرواز لمس شود...

 دانه در جريان تعليم اسرار الهي قرار مي گيردتا به مرحلة شكوفايي و درخت بودن برسد...

 اسرار الهي مانند جرياني از آگاهي و هوشياري است. بيدار و بيدار تر مي كند و احساس را تعالي مي بخشد. از بعدي مگر بهشت و جهنم چيزي جز دو شكل از احساس لذت و رنج هستند؟

 در واقع هدف ما از هر علمي اين است كه احساس خود را بهبود بخشيم. كامل تر كنيم و بر لذتش بيفزائيم...

 تجربة اسرار مانند بوئيدن يك گل است، مانند شنا كردن در رودخانه است، مانند پرواز است.عقاب پرواز كردن را چگونه به جوجه‌هايش مي آموزد؟آيا براي آن ها توضيح مي دهد، يا با ديدن به آن ها تعليم مي دهد؟ استاد تعليم اسرار را اين گونه مي آموزد.

 اسرار تعريفي نيست، تجربي نيست، به چنگ نمي آيد زيرا همه چيز را با چنگ خود مي نوازد، شوريده مي كند و عاقل (عقل زميني و ظاهري) نمي كند. طوفان به پا مي كند و ساكن نمي كند. به جولان در مي آورد و از توقف باز مي دارد. بي حركت نمي كند زيرا رقصنده است و به رقص در مي آورد...

 اسرار حق آموخته (مانند دانش واژه اي) نمي شود، بلكه دريافت مي گردد. بايد در را باز بگذاريم، خالي شويم تا در ما جريان يابد و ما در جريانش جلا يابيم. وقتي كه جلا يافتي و شفاف شدي، شفافيتي جون آينه اي پاك، خداوند در تو ظاهر مي شود و تصوير خداوند در اين آينة پاك نمايان مي گردد. آن تصوير بي نقش و آن نقش بي شكل، آن بي نقشِ نقش زننده و آن زنندة روح بخش در تو، در تو اي انسان خاكي ظاهر مي شود. سماوات و ملكوت الهي در تو آشكار مي گردد...

ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 6:57 PM  توسط وحید الوندی  | 

یه سری لینک در مورد دین و مذهب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:3 AM  توسط وحید الوندی  | 
حدود نمايي هنر

موسيقي

ملاك تمييز موسيقي حلال از حرام چيست؟ و آيا موسيقي كلاسيك حلال است، بسيار مناسب است كه معيار آن را بيان فرماييد؟

- هر موسيقي كه به نظر عرف موسيقي لهوي و مطرب كه مناسب با مجالس عيش و نوش است باشد، موسيقي حرام محسوب مي‌شود و فرقي نمي‌كند كه موسيقي كلاسيك باشد يا غير كلاسيك. تشخيص موضوع هم موكول به نظر عرفي مكلّف است و اگر موسيقي اين گونه نباشد بخودي خود اشكال ندارد.1‌

گوش دادن به نوارهايي كه توسط سازمان تبليغات اسلامي و يا موِسسه اسلامي ديگر مجاز اعلام شده‌اند، چه حكمي دارد؟ و استفاده از آلات موسيقي مثل كمان، ويولون و ني چه حكمي دارد؟
- جواز گوش دادن به نوارها منوط به تشخيص خود مكلّف است كه اگر تشخيص دهد مشتمل بر غنا و موسيقي لهوي مناسب با مجالس عيش و نوش و خوش‌گذراني و همچنين مطالب باطل نيست، گوش دادن به آن اشكال ندارد بنابراين تجويز آن توسط سازمان تبليغات اسلامي و يا هر موِسسه اسلامي ديگر به تنهايي دليل شرعي براي مباح بودن آن نيست و بكارگيري آلات موسيقي در موسيقي لهوي مطرب و مناسب با مجالس لهو و گناه جايز نمي‌باشد، ولي استفاده حلال از آنها براي اهداف عقلائي اشكال ندارد و تشخيص مصاديق هم موكول به نظر خود مكلّف است.2‌

منظور از موسيقي مطرب ولهوي چيست؟ و راه تشخيص موسيقي مطرب و لهوي از غير آن چيست؟
- موسيقي مطرب و لهوي آن است كه به سبب ويژگيهائي كه دارد انسان را از خداوند متعال و فضائل اخلاقي دور نموده و به سمت بي‌بندوباري و گناه سوق دهد و مرجع تشخيص موضوع عُرف است.3‌

آيا زدن بر ظرفها و ساير وسايلي كه جزء آلات موسيقي نيستند، در عروسي‌ها توسط زنان جايز است؟ اگر صدا به بيرون از مجلس برسد و مردان آن را بشنوند چه حكمي دارد؟
- جواز اين عمل بستگي به كيفيت نواختن دارد. اگر به شيوه متداول در عروسي‌هاي سنّتي باشد و لهو محسوب نشود و فسادي هم بر آن مترتّب نگردد، اشكال ندارد.4‌

مقصود از موسيقي و غنا چيست؟
-  غنا يعني ترجيع صدا به نحوي كه مناسب با مجالس لهو باشد كه از گناهان بوده و بر خواننده و شنونده حرام است. ولي موسيقي، نواختن آلات آن است كه اگر به نحو معمول در مجالس لهو و گناه باشد، هم بر نوازنده و هم بر شنونده حرام است. و اگر به آن نحو نباشد، في نفسه جائز است و اشكال ندارد.5‌

آيا آموختن موسيقي بخصوص سنتور جايزاست؟ ترغيب و تشويق ديگران به آن چه حكمي دارد؟
-  بكارگيري آلات موسيقي براي نواختن موسيقي غيرلهوي، اگر براي اجراي سرودهاي انقلابي يا ديني و يا براي اجراي برنامه‌هاي فرهنگي مفيد و برنامه‌هاي ديگر با غرض عقلائي مباح باشد، اشكال ندارد به شرط اينكه مستلزم مفاسد ديگري نباشد و همچنين آموختن و ياددادن نوازندگي براي امر فوق في‌نفسه اشكال ندارد.6‌

خريد و فروش آلات موسيقي چه حكمي دارد؟ و حدود استفاده از آنها كدام است؟
- خريد و فروش آلات مشترك براي نواختن موسيقي غير لهوي اشكال ندارد.7‌

امروزه موسيقي براي معالجه بعضي از بيماريهاي رواني مانند افسردگي، اضطراب، مشكلات جنسي و سرد مزاجي زنان بكار مي‌رود، حكم آن چيست؟
- اگر احراز شود كه نظر پزشك متخصص و امين اين است كه معالجه متوقف بر استفاده از موسيقي است، بكارگيري آن به مقداري كه معالجه بيمار اقتضا مي‌كند اشكال ندارد.8‌

اجراي كنسرت توسط زن براي زنان با علم به اينكه گروه نوازندگان نيز زن هستند، چه حكمي دارد؟
- اگر اجراي كنسرت به صورت ترجيع مطرب(غنا) نباشد و موسيقي هم كه نواخته مي‌شود از نوع لهوي حرام نباشد، اين امر في‌نفسه اشكال ندارد.9‌

آيا فقط گوش دادن به موسيقي، حرام است يا اينكه شنيدن آن هم حرام است؟
- شنيدن غنا يا موسيقي لهوي و طرب‌آور حكم گوش دادن را ندارد مگر در بعضي از موارد كه شنيدن از نظر عرف گوش دادن محسوب مي‌شود.10‌

آيا ساخت سنتور كه از آلات موسيقي محسوب مي‌شود و كسب درآمد با آن به عنوان شغل جايز است؟ آيا بهره‌گيري از اموال و كمك به ساخت سنتور به منظور توسعه و تكميل صنعت سنتورسازي و تشويق نوازندگان به نواختن آن جايز است؟ و آيا آموزش موسيقي سنتي ايراني به قصد نشر و احياي موسيقي اصيل جايز است؟
- استفاده از آلات نوازندگي موسيقي براي اجراي سرودهاي ملّي يا انقلابي يا هر امر حلال و مفيدي تا زماني كه به حد طرب و لهو مناسب با مجالس لهو و معصيت نرسيده است اشكال ندارد. همچنين موسيقي و تعليم و يادگرفتن و ساختن آلات آن براي اهداف مذكور في‌نفسه اشكال ندارد.11‌

گوش دادن چه موسيقي هايي اشكالي ندارد؟موسيقي در چه صورتي حرام ودر چه صورتي اشكال ندارد؟
- تمام آهنگ ها و صداهايي كه مناسب مجالس لهو و فساد است حرام و غير آن جايز است و تفاوت اين دو با مراجعه به عرف آگاه روشن مي شود.12‌

گوش دادن نوارهاي خواننده هاي غربي مرد چه حكمي دارد ؟
‌- كليه صداها و آهنگ هايي كه مناسب مجالس لهو و فساد است حرام و غير آن حلال است و تشخيص آن با مراجعه به اهل عرف خواهد بود.13‌

آيا نوازندگي بانوان  با سازهاي مختلف موسيقي در مجالس عمومي صحيح است؟
-  هيچ يك از موارد مذكور جائز نيست. 14‌

لطفا فرق سمع با استماع را در احكام موسيقي بفرماييد
-  منظور از سمع آن است كه به گوش انسان بخورد و منظور از استماع آن است كه عمداً گوش دهد.15‌

خواندن سرود توسط زنان به صورت دستجمعي همراه با مردان اگر موجب مفسده نباشد چه حكمي دارد؟
- اشكال دارد.16‌

يادگيري موسيقي سنتي واستفاده فرهنگي از ان به دور از مجالس مهماني وغيره چه حكمي دارد؟
- كليه صداها و آهنگ هايي كه مناسب مجالس لهو و فساد است حرام و غير آن حلال است و تشخيص آن با مراجعه به اهل عرف خواهد بود. و يادگيري قسم حرام موسيقي به هر غرض و نيتي باشد حرام است ولي قسم ديگر آن اشكالي ندارد. 17‌

شنيدن صداي آواز زن براي مرد چه حكمي دارد ؟اگر غنا نباشد چطور؟ غنا را دقيقا تعريف كنيد؟
- حرام است و غنا هر گونه صدايي است كه مناسب مجالس لهو و فساد باشد.18‌

گوش دادن به موسيقي هايي كه در داخل كشور توليد ميشود وخواننده هاي انها ايراني هستند ويا ايراني هاي مقيم خارج از كشور هستند (كه اكثرا از تلويزيون پخش نمي شوند) به منظور سرگرمي چه حكمي دارد؟(مثل موسيقي هايي كه در عروسي ها يا در ماشين ها مي گذارند)‌
‌- گوش دادن به موسيقي هايي كه موجب فساد و انحطاط اخلاقي مي شوند حرام است.19‌


تئاتر و سينما ، راديو و تلويزيون

آيا ديدن يا شنيدن‌ ‌برنامه‌هاي طنز از راديو و تلويزيون اشكال دارد؟
‌- گوش دادن به برنامه‌هاي طنز و نمايش‌هاي فكاهي و ديدن‌ ‌آنها اشكال ندارد مگر آن كه مستلزم اهانت به موِمني باشد‌.‌‌20

با توجه به كيفيت‌‌ ‌فيلم‌ها (خارجي يا داخلي) و موسيقي كه از تلويزيون جمهوري اسلامي پخش مي‌شود، ديدن‌ ‌و گوش دادن به آنها چه حكمي دارد؟
‌- اگر افراد شنونده و بيننده تشخيص دهند موسيقي كه از‌ ‌راديو و تلويزيون پخش مي‌شود از نوع موسيقي مطرب لهوي مناسب با مجالس لهو و گناه‌ ‌است و يا ديدن فيلمي كه از تلويزيون پخش مي‌شود، مفسده دارد، ديدن و شنيدنِ آنها‌‌ ‌براي آنان جايز نيست و مجرّد پخش از راديو و تلويزيون حجّت شرعي براي جواز محسوب‌ ‌نمي‌شود‌.‌‌21‌

حكم خريد و فروش راديو و تلويزيون را بيان كنيد؟
- خريد و فروش راديو و تلويزيون و ساير وسايلي كه داراي منافع مباح و مشروع قابل ملاحظه است، جايز است.22

آيا نمايش فيلم مشروع در مساجد جايز است؟
- اين كارها مناسب شان مسجد نيست بنابراين بايد عمل جداگانه اي براي اين كار در نظر گرفت.23

آيا ديدن فيلمهاي خارجي كه از سيماي جمهوري اسلامي ايران پخش مي شود و خانمهاي بدون روسري و چادر در آن بازي ميكنند جايز است؟
- هرگاه موجب مفاسد خاصي نشود اشكال ندارد.24‌

نظارت كارمندان وزارت‌‌ ‌ارشاد بر انواع فيلمها و مجلات و نشريات و نوارها براي تشخيص موارد مجاز آنها، با‌ ‌توجه اينكه نظارت، مستلزم مشاهده عيني و گوش دادن به آنهاست، چه حكمي دارد؟
‌- ديدن وگوش دادن به آنها توسط مامورين نظارت، در مقام‌ ‌انجام وظيفه قانوني به مقدار ضرورت اشكال ندارد، ولي بايد از قصد لذت و ريبه‌ احتراز‌ ‌كنند و واجب است افرادي كه براي نظارت و بررسي گمارده مي‌شوند از جهت فكري و روحي‌ ‌زير نظر و راهنمايي مسئولين باشند‌.‌‌25‌

ديدن فيلمهاي ايراني كه‌ ‌بعد از انقلاب توليد شده‌اند و در آنها زنان با حجاب ناقص ظاهر مي‌شوند و گاهي‌ ‌بدآموزيهايي نيز دارند، چه حكمي دارد؟
‌- اصل مشاهده اين فيلم‌ها اگر به قصد لذت و ريبه‌ نباشد و‌ ‌موجب وقوع در مفسده هم نگردد، في‌نفسه اشكال ندارد ولي فيلمسازان بايد از تهيه و‌ ‌توليد فيلمهايي كه با تعاليم ارزشمند اسلامي منافات دارد، خودداري كنند‌.‌‌26‌

توزيع و عرضه فيلمهايي‌‌ ‌كه مورد تاييد وزارت ارشاد هستند، چه حكمي دارد؟ همچنين توزيع نوارهاي موسيقي كه‌ ‌مورد تا‡ييد وزارت ارشاد هستند، در دانشگاهها چه حكمي دارد؟
‌- اگر فيلم‌ها يا نوارها به نظر مكلّف عرفا مشتمل برغنا‌ ‌يا موسيقي مطرب و لهوي مناسبِ با مجالس لهو و گناه باشد، توزيع و عرضه آنها و‌ ‌همچنين ديدن و گوش دادن به آنها براي او جايز نيست و مجرّد تاييد بعضي از ادارات‌ ‌مربوطه تا زماني كه نظر مكلّف در تشخيص موضوع با نظر تاييدكنندگان مخالف است، دليل‌ ‌شرعي براي جواز محسوب نمي‌شود‌.‌‌27‌

آياگوش‌دادن‌به اخبار و‌‌ ‌برنامه‌هاي علمي و فرهنگي راديوهاي خارجي جايز است؟
‌-  در صورتي كه موجب انحراف و فساد نشود، جايز‌ ‌است‌.‌‌28‌

آيا در صورت لزوم،‌ ‌استفاده از لباس رسمي علماي دين و قضات در فيلمهاي سينمايي جايز است؟ آيا تدوين و‌ ‌توليد فيلمهاي سينمايي با صبغه ديني و عرفاني راجع به علماي گذشته يا معاصر با حفظ‌ ‌احترام آنان و حرمت اسلام و بدون اسائه ادب و بي احترامي به آنان جايز است يا خير؟‌ ‌بخصوص با توجه به اينكه هدف، ارائه ارزشهاي والا و عميق ترسيم شده توسط دين حنيف‌ ‌اسلام و بيان مفهوم عرفان و فرهنگ اصيلي كه امتياز امت اسلامي ما محسوب مي‌شود و‌ ‌همچنين مقابله با فرهنگ مبتذل دشمن مي‌باشد و بيان آنها با زبان سينما جذابيت و‌ ‌تاثير زيادي بخصوص بر نسل جوان دارد؟
‌- باتوجه به اينكه سينما وسيله‌اي براي آگاهي و تبليغ‌ ‌است، بنابر اين به تصويركشيدن و ارائه هر چيزي كه ممكن است از آن براي رشد فكري‌ ‌جوانان و غير آنان و ارتقاي آگاهي و ترويج فرهنگ اسلامي استفاده شود، اشكال ندارد‌. ‌يكي از اين راهها معرفي شخصيت عالمان دين و زندگي اختصاصي آنان و همچنين ساير‌‌ ‌دانشمندان و صاحب منصبان و زندگي خصوصي آنان است، ولي رعايت شئونات اختصاصي و‌ ‌احترام آنان و همچنين حريم زندگي خصوصي آنان واجب است و همچنين نبايد از آن براي‌ ‌ارائه مفاهيم منافي با اسلام استفاده شود‌.‌‌29‌

پوشيدن لباس زنانه توسط‌‌ ‌مردان و برعكس، براي بازي در تئاتر و سينما چه حكمي دارد؟ تقليد صداي مردان توسط‌‌ ‌زنان و برعكس چه حكمي دارد؟
‌- پوشيدن لباس جنس مخالف و تقليد صداي او هنگام بازيگري و‌ ‌بيان خصوصيات يك شخص حقيقي، اگر سبب فساد نگردد، بعيد نيست كه جايز باشد‌.‌‌30‌

استفاده زنان از انواع‌‌ ‌كِرم و لوازم آرايش در تئاترها و نمايش‌هايي كه توسط مردان هم ديده مي‌شوند، چه‌‌ ‌حكمي دارد؟
‌- اگر آرايش توسط خود آنان يا زنان و يا يكي از محارم‌ ‌ايشان صورت بگيرد و فسادي هم بر آن مترتّب نشود، اشكال ندارد و در غير اين صورت‌ ‌جايز نيست. البته صورت آرايش شده بايد از نامحرم پوشانده شود‌.‌‌31‌


ماهواره

آيا خريد و نگهداري و‌‌ ‌استفاده از دستگاه گيرنده برنامه‌هاي تلويزيوني از ماهواره جايز است؟ ‌
‌- دستگاه آنتن ماهواره‌اي از اين جهت كه صرفا وسيله‌اي‌ ‌براي دريافت برنامه‌هاي تلويزيوني است كه هم برنامه‌هاي حلال دارد و هم برنامه‌هاي‌ ‌حرام، حكم آلات مشترك را دارد. لذا خريد و فروش و نگهداري آن براي استفاده در امور‌ ‌حرام، حرام است و براي استفاده‌هاي حلال جايز است. ولي چون اين وسيله براي كسي كه‌ ‌آن را در اختيار دارد زمينه دريافت برنامه‌هاي حرام را كاملا فراهم مي‌كند و گاهي‌ ‌نگهداري آن مفاسد ديگري را نيز در بر دارد، خريد و نگهداري آن جايز نيست مگر براي‌ ‌كسي كه به خودش مطمئن است كه استفاده حرام از آن نمي‌كند و بر تهيه و نگهداري آن در‌ ‌خانه‌اش مفسده‌اي هم مترتّب نمي‌شود. لكن اگر قانوني در اين مورد وجود داشته باشد‌ ‌بايد مراعات گردد‌.‌‌32‌


منابع :
:1-11 پايگاه اطلاع رساني حضرت آيت ا... خامنه اي www.khamenei.ir
‌:12-18 پايگاه اطلاع رساني حضرت آيت ا... مكارم شيرازي
www.makaremshirazi.org
‌:19 پايگاه اطلاع رساني حضرت آيت ا... نوري همدانيwww.noorihamedani.com 
‌:20-21 پايگاه اطلاع رساني حضرت آيت ا... خامنه ايwww.khamenei.ir
‌:22-24 پايگاه اطلاع رساني حضرت آيت ا... مكارم شيرازي
www.makaremshirazi.org
‌:25-32 پايگاه اطلاع رساني حضرت آيت ا... خامنه ايwww.khamenei.ir

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:57 AM  توسط وحید الوندی  | 
ترتیل کل قرآن کریم(به تفکیک سوره) با صدای استاد پرهیزگار، تقدیم به کاربران عزیز

دانلود در ادامه مطلب

 

 

 

1. سورة الفاتحة

2. سورة البقرة

3. سورة آل عمران

4. سورة النساء

5. سورة المائدة

6. سورة الأنعام

7. سورة الأعراف

8. سورة الأنفال

9. سورة التوبة

10. سورة یونس

11. سورة هود

12. سورة یوسف

13. سورة الرعد

14. سورة إبراهیم

15. سورة الحجر

16. سورة النحل

17. سورة الإسراء

18. سورة الكهف

19. سورة مریم

20. سورة طه

21. سورة الأنبیاء

22. سورة الحج

23. سورة المؤمنون

24. سورة النور

25. سورة الفرقان

26. سورة الشعراء

27. سورة النمل

28. سورة القصص

29. سورة العنكبوت

30. سورة الروم

31. سورة لقمان

32. سورة السجدة

33. سورة الأحزاب

34. سورة سبأ

35. سورة فاطر

36. سورة یس

37. سورة الصافات

38. سورة ص

39. سورة الزمر

40. سورة غافر

41. سورة فصلت

42. سورة الشورى

43. سورة الزخرف

44. سورة الدخان

45. سورة الجاثیة

46. سورة الأحقاف

47. سورة محمد

48. سورة الفتح

49. سورة الحجرات

50. سورة ق

51. سورة الذاریات

52. سورة الطور

53. سورة النجم

54. سورة القمر

55. سورة الرحمن

56. سورة الواقعة

57. سورة الحدید

58. سورة المجادلة

59. سورة الحشر

60. سورة الممتحنة

61. سورة الصف

62. سورة الجمعة

63. سورة المنافقون

64. سورة التغابن

65. سورة الطلاق

66. سورة التحریم

67. سورة الملك

68. سورة القلم

69. سورة الحاقة

70. سورة المعارج

71. سورة نوح

72. سورة الجن

73. سورة المزمل

74. سورة المدثر

75. سورة القیامة

76. سورة الإنسان

77. سورة المرسلات

78. سورة النبأ

79. سورة النازعات

80. سورة عبس

81. سورة التكویر

82. سورة الإنفطار

83. سورة المطففین

84. سورة الإنشقاق

85. سورة البروج

86. سورة الطارق

87. سورة الأعلى

88. سورة الغاشیة

89. سورة الفجر

90. سورة البلد

91. سورة الشمس

92. سورة اللیل

93. سورة الضحى

94. سورة الشرح

95. سورة التین

96. سورة العلق

97. سورة القدر

98. سورة البینة

99. سورة الزلزلة

100. سورة العادیات

101. سورة القارعة

102. سورة التكاثر

103. سورة العصر

104. سورة الهمزة

105. سورة الفیل

106. سورة قریش

107. سورة الماعون

108. سورة الكوثر

109. سورة الكافرون

110. سورة النصر

111. سورة المسد

112. سورة الإخلاص

113. سورة الفلق

114. سورة الناس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:49 AM  توسط وحید الوندی  | 

حضرت آيت الله العظمي محمد تقي بهجت

 

مهدویت 

 

1. اگرما مانند حضرت مهدي(ع) به اندازه توان خود درهدايت مردم تلاش كنيم، آيا امكان دارد كه مورد عنايت «عين الله الناظرة»، (چشم بيناي خدا) امام زمان عليه السلام نباشيم؟

اگر درراه حضرت باشيم، چنانچه به ما بد وناسزا هم بگويند ويا سخيريه نمايند، نبايد ناراحت شويم، بلكه همچنان بايد درراه حق ثابت قدم واستواربوده ودرناملايمات صبرواستقامت داشته باشيم.

 

2. لازم نيست كه انسان درپي اين باشد كه خدمت حضرت وليعصر عليه السلام تشرف حاصل كند، بلكه شايد خواندن دوركعت نماز سپس توسل به ائمه عليهم السلام براي اوبهترازتشرف باشد، زيرا آن حضرت مي بيند ومي شنود وعبادت درزمان غيبت افضل ازعبادت درزمان حضوراست وزيارت هركدام ازائمه اطهار عليهم السلام مانند زيارت حضرت حجت عليه السلام است.

 

3. اگردراين غيبت با اين امتداد، هيچ راهي به خدا وجود نداشته باشد، ازلطف بعيد است.

 

4. بهترين كاربراي به هلاكت نيفتادن درآخرالزمان، دعاي فرج امام زمان عليه السلام است، البته دعاي فرجي كه درهمه اعمال ما اثر بگذارد.

 

منبع:نكته هاي ناب –ص43.50.71.72

مصيبت فقد امام

منظور ازمصيبت در دين – که مي گوييم : لا تجعل مصيبتنا في ديننا – همين مصيبتي است که به آن مبتلا هستيم ! يعني فقد امام (ع) .

چه مصيبتي از اين بزرگ تر ؟

خدا مي داند که به واسطه ي آن – فقدان – چه محروميت ها داريم !

خصوصا اين که مصيبت در دين مستلزم مصايب دينويه است و لا عکس ! [1]

 

 

دشواري راه امام

اگر ما همانند حضرت مهدي (ع) به اندازه ي توان خود در هدايت مردم تلاش و کوشش کنيم ، آيا امکان دارد که مورد عنايت « عين الله الناظره » - چشم بيناي خدا – امام زمان نباشيم ؟! اگر در راه آن حضرت باشيم ، چنانچه به ما بد و ناسزا هم بگويند و يا سخريه نمايند ، نبايد ناراحت شويم ، بلکه همچنان بايد در راه حق ثابت قدم و استوار باشيم و در ناملايمات صبر و استقامت داشته باشيم . [1]

 

 

صبر و تحمل امام عصر (ع)

 

با کمال دوستي ما نسبت به امام زمان (ع) ظهور او نه به حرف بنده است و نه به حرف شما !

به حضرت امير (ع) هم پيشنهاد کردند : با معاويه بساز !

اگر بنا باشد به حرف آن ها گوش کند ، از همان اول گوش مي کرد !

به ايشان گفتند : با او بسازيد ، بعد که حکومت شما مستقر شد با او بجنگيد ولي حضرت به حرف آن ها گوش نکرد .

خدا چه صبري داده به حضرت غائب (ع) که هزار سال است مي بيند بر سر مسلمانان چه بلاهايي مي آيد ، و چه بلاهايي خود مسلمان ها بر سر هم مي آورند ! و همه را تحمّل مي کند ! [1]

 

اثبات غيبت امام

 

حديث ثقلين از ادلّه ي اثبات غيبت امام زمان (ع) است ! زيرا در آن حديث مي فرمايد : « إنّهما لن يفترقا » يعني : قرآن و عترت از هم جدا نمي شوند .

يعني ، چه حاضر باشند چه غايب !                                 

اگر کسي اين حديث را تحقيق و معناي آن را تحصيل کند ، مسأله ي غيبت خيلي براي او واضح خواهد بود ؛ زيرا در غير اين صورت « لزم الانفکاک بين القرآن و العترة » ! يعني لازمه ي آن ، جدايي بين قرآن و عترت خواهد بود . [1]

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:43 AM  توسط وحید الوندی  | 

شماره شصتم هفته نامه آل ياسين

جمعه 23 فروردين 1387

هفته نامه آل ياسين ـ شماره شصتم

 

در اين شماره مي خوانيد:

نسخه PDF / شماره60/23فروردين87

زبان قلم

ملاقات حضرت مهدی با قرائت سه سوره

پيامبر و موقعیت منتظران قبل از ظهور(6)

امام مهدی و احیای کرامت انسانی(3)

کتابی از بهار

تکامل عقلها

تو را می خوانم

مصلح بزرگ در ميان اقوام ديگر (2)

جعفر کذاب کیست؟

براي مشاهده روي لينك مطالب كليك كنيد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 10:24 PM  توسط حميد رضا  | 

نمایش بزرگ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 6:2 PM  توسط وحید الوندی  | 
دانلود مداحی امام زمان

از سایت بچه های قلم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 6:16 PM  توسط وحید الوندی  | 
دانلود فیلم های مربوط به شهید مطهری

low band width high band width download
جلسه پرسش و پاسخ با استاد شهيد مطهري 1      

جلسه پرسش و پاسخ با استاد شهيد مطهري 2

جلسه پرسش و پاسخ با استاد شهيد مطهري 3

جلسه پرسش و پاسخ با استاد شهيد مطهري 4

 جلسه پرسش و پاسخ با استاد شهيد مطهري 5

جلسه پرسش و پاسخ با استاد شهيد مطهري 6

سخنراني امام بعد از شهادت شهيد مطهري  
سخنراني آيت الله خامنه اي بعد از شهادت شهيد مطهري  
سخنراني حجت الاسلام رفسنجاني بعد از شهادت شهيد مطهري  
مصاحبه با آيت الله خامنه اي در مورد شخصيت شهيد مطهري 1
مصاحبه با آيت الله خامنه اي در مورد شخصيت شهيد مطهري 2
مصاحبه با برادر شهيد مطهري  
مصاحبه با فرزند شهيد مطهري  
بازسازی صحنه شهادت استاد  

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 6:13 PM  توسط وحید الوندی  | 
کلیپی تصویری از استاد دکتر حسن یوسفی
موضوع در رابطه با قسم دادن خدا در حرم علی ابن موسی الرضا . خیلی زیباست.ازدستش ندین

yoosofi (emam reza)1.3gp (1.03

مربوط به حاجت گرفتن یک زن از امریکا از طریق تماس تلفنی به حرم امام رضا(ع)

yoosofi (emam reze)2.3gp (1.22

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 6:9 PM  توسط وحید الوندی  | 
 
سیستم افزایش آمار هوشمند مجیک