از طرفی هر انسان غیر مسلمانی که بدون تعصب و غرض قرآن را بخواند بر نظم و آهنگ دلنواز آن اذعان دارد. این خود شاهدی بر اعجاز کلامی قرآن است چرا که قرآن وحی بر پیامبری بی سواد بوده است. ولی چنان آهنگ کلامی قرآن زیبا بوده و چنان معانی آن بر دل می نشسته که اعراب زمان پیابر را مسلمان کرده. اعرابی که خود سخنور بوده اند و شعرای بسیاری داشته اند در برابر نظم و آهنگ کلام خدا سر فرود آورده اند. از طرفی کفاری که تعصب چشمانشان را کور و گوشهایشان را سنگین کرده بود قرآن را نمی پذیرفتند. گاهی به پیامبر تهمت شاعری می زدند و گاهی قرآن را افسانه های پیشین می خواندند.
برای اثبات بطلان ادعای کفار زمان پیامبر و همچنین کسانی که با تعصب و دیده کور به قرآن می نگرند ، خداوند آنها را به آوردن سوره ای مثل سوره های قرآن فرا می خواند. به این موضوع در پنج جای قرآن اشاره شده است:
۱- سوره ۲ آیات ۲۳ و ۲۴
و
اگر در آنچه بر بنده خود نازل كردهايم شك داريد پس اگر راست مىگوييد
سورهاى مانند آن بياوريد و گواهان خود را غير خدا فرا خوانيد. پس اگر
نكرديد و هرگز نمىتوانيد كرد از آن آتشى كه سوختش مردمان و سنگها هستند و
براى كافران آماده شده بپرهيزيد.
۲- سوره ۱۷ آیه ۸۸
بگو اگر انس و جن گرد آيند تا نظير اين قرآن را بياورند مانند آن را نخواهند آورد هر چند برخى از آنها پشتيبان برخى [ديگر] باشند.
۳- سوره ۱۱ آیات ۱۳ و ۱۴
يا
مىگويند اين [قرآن] را به دروغ ساخته است بگو اگر راست مىگوييد ده سوره
برساختهشده مانند آن بياوريد و غير از خدا هر كه را مىتوانيد فرا
خوانيد. و اگر آنها دعوت شما را نپذيرفتند بدانيد با علم الهي نازل شده و
هيچ معبودي جز او نيست آيا با اينحال تسليم ميشويد؟
۴- سوره ۱۰ آیات ۳۸ و ۳۹
يا
مىگويند آن را به دروغ ساخته است بگو اگر راست مىگوييد سورهاى مانند آن
بياوريد و هر كه را جز خدا مىتوانيد فرا خوانيد.بلكه چيزى را دروغ شمردند
كه به علم آن احاطه نداشتند و هنوز تاويل آن برايشان نيامده است كسانى
[هم] كه پيش از آنان بودند همين گونه [پيامبرانشان را] تكذيب كردند.
۵- سوره ۵۲ آیات ۳۳ و ۳۴
مىگويند آن را بربافته [نه] بلكه باور ندارند. پس اگر راست مىگويند سخنى مثل آن بياورند.
بر طبق این آیات خداوند ناباوران را به آوردن سوره ای شبیه قرآن فرا می خواند. کفار زمان پیامبر با همه سخن وریشان و تسلطشان به زبان عربی نتوانستند این کار را بکنند. آنها که تهمت شاعری به پیامبر می زدند فرصت طلایی به دست آورده بودند تا در زمانی که اسلام نو پا بود و تعداد مسلمین بسیار اندک ، این دین جدید را فقط با آوردن یک سوره به زانو بیاورند ولی نتوانستند. اکنون که قرنها از این فرا خوانی قرآن می گذرد، عده ای از مخالفان قرآن که نه تنها نظم و زیبایی ظاهری قرآن را درک تکرده اند بلکه مفهوم و معنی قرآن را نیز متوجه نمی شوند، ادعا می کنند که تقلید از قرآن و نوشتن سوره ای مثل سوره های قرآن کاری ساده است. بعضیها پا را فراتر گذاشته و اشعار حافظ و فردوسی و شاعران دیگر را برتر از قرآن می دانند. این عده خود درک نمی کنند که سخنور و شاعر برجسته ای چون حافظ خود به اعجاز قرآن اذعان داشته چرا که شعر میسروده و تفاوت شعر خود با قرآن را درک می کرده. قرآن برای این موضوع مثال عصای موسی را می آورد. وقتی که موسی عصای خود را به اذن خداوند تبدیل به مار کرد ، فرعون که احاطه علمی نداشت و تعصب چشمانش را کور کرده بود معجزه موسی را نمی پذیرفت در حالیکه جادوگران او که فرعون برای مبارزه با موسی فرا خوانده بود ، ضعف و محدودیت خود را درک می کردند و با دیدن معجزه موسی ایمان آوردند. چرا که آنها بر خلاف فرعون می دیدند که کار موسی از عهده یک انسان خارج است و تنها یک قدرت مافوق طبیعی و برتر از عهده آن بر می آید.
در اینجا برای نشان دادن پوچی ادعای این افراد تصمیم گرفتم که از دید
یک غیر مسلمان ولی بدون تعصب به این موضوع نگاه کنم. ببینم بدون در نظر
گرفتن اعتقاداتم به عنوان یک مسلمان آیا می توانم سوره ای مانند سوره های
قرآن بنویسم یا نه. اگر در انتها اذعان کردم که اینکار نه تنها از عهده من
بلکه از عهده هیچ انسانی بر نمی آید خط بطلانی می کشم بر ادعای مخالفین
متعصب قرآن.
برای اینکار به کوتاهترین سوره قرآن توجه کردم. سوره کوثر کوتاهترین سوره قرآن است که تنها ده کلمه دارد:
إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ : ما تو را [چشمه] كوثر و فراوانی تعمت داديم
فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ : پس براى پروردگارت نماز گزار و قربانى كن
إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ : دشمنت خودبىتبار و دست کوتاه از آینده خواهد بود
با خواندن این سوره متوجه می شویم که این سوره به صورت نظم است. پس اگر قرار باشد سوره ای مانند این بیاوریم باید به صورت نظم باشد. از طرفی کلمات نظم به دقت انتخاب شده اند. کوثر و انهر و ابتر هر سه چهار حرف دارند که نوشتن نظمی مثل آن را مشکل می کنند. در قدم بعد به دنبال این سه لغت در قرآن گشتم. متوجه شدم که این سه لغت تنها و تنها یکبار و آنهم در این سوره آمده اند. این یعنی اگر قرآن ساخته سخنان پیامبر می بود او باید با لغاتی که نه قبل و نه بعد از آن استفاده می کند شعر بگوید. این نوشتن سوره ای مثل این را بسیار مشکل می کند. ما شاید بتوانیم از سخن دیگران تقلید کنیم ولی اگر لازم بود که با لغاتی که هرگز استفاده نکرده ایم نظم بگوییم کار بسیار مشکلی می داشتیم. تا اینجا من فقط به نظم ظاهری قرآن نگاه کرده ام و فعلا بسیار تحت تاثیر قرار گرفته ام.
در مرحله بعد به معنی و مفهوم سوره نگاه کردم. این تیر خلاصی بود برای من که ایمان بیاورم نه تنها من بلکه هیچ انسان دیگری نمی تواند شبیه این سوره بیاورد. آیات پیشگویی هستند در مورد مخالفان پیامبر که در زمان پیامبر به حقیقت پیوست. پیامبر به اوج اقتدار رسید و خداوند نعمتش را بر او کامل کرد و دشمنانش همه کوتاه دست ماندند. هیچ انسانی هرگز نخواهد توانست آینده را پیشگویی کند. اگر اعراب زمان پیامبر در برابرنظم و آهنگ سوره کو ثر سر تسلیم فرد آوردند اکنون ما باید سر تعظیم بر مفهوم آن نیز فرود بیاوریم. این یعنی ما با درک اندکی که از قرآن داریم اگر بدون تعصب به کوچکترین سوره قرآن بنگریم اذعان می کنیم که این سوره سخن قدرتی است که دانای نهان و غیب است. خداند در قرآن می فرماید:
و كليدهاى غيب تنها نزد اوست جز او [كسى] آن را نمىداند و آنچه در خشكى و درياست مىداند و هيچ برگى فرو نمىافتد مگر [اينكه] آن را مىداند و هيچ دانهاى در تاريكيهاى زمين و هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در كتابى روشن [ثبت] است.
سوره های دیگر هر کدام داستانی دگر دارند و عظمتی دگر. ما با دانش اندکمان تنها در حد و اندازه فهممان می توایم از قرآن استفاده کنیم و با توصل به خدا قرآن را راهنمای مسیرمان قرار دهیمدلائل طب قرآنی
نوشته شده در تاریخ 26 مهر 84
۱- وَلَا رَطْبٍ وَ لَا يَابِسٍ اِلّا فِي كِتَابٍ مُبينٍ . ( انعام ۵۹ ) .
۲- وَ نَزّلنَا عَلَيكَ الكِتَابَ تِبيَاناً لِكُلِ شَي هُدي و رَحْمَة وَ بُشْرَي لِلْمُسْلِمِينَ . ( نحل ۸۹) .
۳- وجود ۱۶۰ آيه در مورد تغذيه در قرآن كريم .
۴- وجود چهار كلمه فلينظر در قرآن كريم .
۵- اختصاص دو كلمه فلينظر به غذاي انسان .
۶- وجود چهار كلمه شفا در قرآن .
۷- شِفا يعني درمان، بهبودي و سلامتي.
۸- شَفا يعني بيماري و كسالت و از دست دادن سلامتي.
۹- اختصاص شفا به يكي از مواد غذائي ( عسل ).
۱۰- اختصاص شفا به قرآن در سه مورد ديكر .
۱۱- بدون غذا زندگي و ادامه حيات مفهومي ندارد = مرگ .
۱۲- غذاي انسان داروي او و داروي او غذايش بايد باشد .
۱۳- نوع تغذيه در رفتار و اعمال انسان تاثير بسزائي دارد .
۱۴- از اهميت غذا اين كه در زندگي اخروي به انسان آن را به عنوان پاداش مي دهند
توضيح چهارده مورد فوق
۱- هيچ تر و خشكي نيست كه در قرآن نباشد،
اين آيه جامع و كامل بودن اين كتاب را ميرساند و بيان كننده كليه امورات
زندگي و هر چيزي كه در زندگي انسان به آن نياز پيدا مي كند. اين آيه يكي
از معجزات بزرگ الهي در قرآن كريم است. (دقت شود).
۲- خداوند متعال كتابي را براي ما انسانها
فرستاد كه بيان كننده تمام مطالب در كليه زمينه ها است، علاوه بر آن مايه
هدايت و رحمت و بشارت براي كل مسلمين بوده و در صورت درك و فهم اين كتاب و
بكار گيري آن به سعادت و سلامت و موفقيت عظيمي خواهند رسيد.
۳- وجود (۱۶۰ ) آيه در زمينه غذا، اهميت غذا
را مي رساند كه خداوند متعال چقدر به انسان ارزش قائل است و چقدر به سلامت
و سعادت او علاقمند است.
۴- چهار كلمه فلينظر در قرآن كريم نشان
دهنده اهميت موضوع است كه معمولاَ ما مسلمين از اين نكات با عظمت هشداري
بي بهره ايم! چرا در مورد قرآن تفكر و تدبر نداريم.
توجه : فلينظر از نظر دستوري فعل امر بوده و انسان را ملزم به تحقيق و تدبر دراين زمينه مي كند.
دو مورد از فلينظرها را خداوند به غذاي انسان اختصاص داده است. (دقت شود).
الف : يك مورد به نوع غذاي انسان اختصاص داده شده است. (سوره مباركه عبس آيه ۲۴).
ب : يك مورد به كيفيت غذاي انسان اختصاص داده شده است. (سوره مباركه كهف آيه ۱۹).
ج : يك مورد به خلقت انسان اختصاص داده شده است. (سوره مباركه طارق آيه ۵).
د : يك مورد به اعمال انسان اختصاص داده شده است. (سوره مباركه حج آيه ۱۵).
از اين چهار كلمه فرمول رياضي زير بدست مي آيد:
( خلقت انسان + اعمال انسان = غذاي انسان )
نتيجه:
الف : اختصاص كلمه فلينظر دو بار به غذاي انسان نشانگر اهميت بالاي غذا ست!
ب : در صورت حذف غذا، خلقت مفهوم خود را از دست خواهد داد!
ج : غذاي انسان برابر با خلقت و اعمال اوست!
۵- در قرآن كريم چهار بار كلمه شفا بيان شده است .
الف : سوره مباركه آل عمران آيه ۱۰۳
ب : سوره مباركه توبه آيه ۱۰۹
ج : سوره مباركه اسراء آيه ۸۲
د : سوره مباركه نحل آيه ۶۹
نتيجه:
اختصاص شفا به مواد غذائي مانند عسل كه حقيقتاً جاي تامل و بررسي است.
اختصاص سه مورد ديگر به قرآن كه در واقع ِشفا به اين چهار مورد است.
(غذا و كلام الهي است).
حقيقتاَ براي هيچ موجودي زندگي بدون غذا ممكن نيست. بدون غذا امكان ادامه حيات امر محالي است.
۶- در حقيقت غذاي انسان داروي اوست و داروي او غذاي اوست!
در جهان خلقت مي بينيم و پر واضح است كه حيواناتي كه در نقاط مختلف جهان
زندگي مي كنند نياز به دارو ندارند و معمولاَ بيمار نمي شوند.
توجه:
همه موجودات در جهان هستي طبق غريزه و فطرت خود غذا مي خورند. به جز انسان
كه از غريزه و فطرت خود عدول مي كند و هرج و مرج را اشاعه مي دهد. (روم
۳۰)
۷- نوع تغذيه در رفتار و كردار آدمي اثر بسزائي دارد و مي تواند او را سخي و يا شقي كند.
خداوند متعال در اين زمينه بيان زيبائي دارد، كه مي فرمايد:
يَا اَيّهَا الرّسُلِ كُلُوا مِنَ الطّيّبَاتِ وَاعْمَلوا صَالِحاً اني بِمَا تَعْمَلونَ عَليمٌ. ( سوره مباركه مومنون آيه ۵۱).
يا در جاي ديگر خداوند متعال چنين مي فرمايد:
مَيْتَهً اَوْ دَمَاً مَسْفوحاً اَو لَحْمِ خِنزير فَانّه رِجْسٌ. ( سوره مباركه انعام آيه ۱۴۵).
نتيجه: از دو آيه فوق چنين مي گيريم كه غذاي روزمره انسان چقدر در زندگي تاثير بسزائي را دارد!
الف : مي تواند او را سعادتمند كند و به سرچشمه نور و حكمت سوق دهد. (پيامبر اسلام).
ب : همچنين انسان شقي و پليدي ببار آورد. (نوع تغذيه).
۸- خداوند كريم به انسانها در سراي آخرت بر مبناي اعمالي كه انجام داده اند پاداش و جزا مي دهد، از جمله:
به نيكو كاران چنين پاداشي را در نظر گرفته است:
وَ فَاكِهَةٌ مِمّا يَتَخَيّرُونَ . وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهونَ .
وَ حُورٌ عين . كَاَمْثَالِ الّلُولُوِ المَكْنُون . جَزَاٌ بِمَا كَانُوا
يَعْمَلونَ . ( سوره مباركه واقعه آيات ۲۰ تا ۲۴).
نتيجه :
در اين آيات مي بينيم كه خداوند عظيم الشان به انسانهاي نيكو كار ابتدا
غذا را پاداش مي دهد، سپس نعمتهاي ديگر را ارزاني مي دارد. (دقت شود).
اما خداوند كريم به بد كاران چنين جزائي را مي دهد .
لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زُقّوم. (سوره مباركه واقعه آيه ۵۲).
نتيجه : باز در اين آيه مي بينيم كه خداوند به بدكاران به عنوان جزا غذا (زقوم) مي دهد.
باز هم به اهميت غذا پي مي بريم كه چه در بهشت و چه در جهنم و چه در اين
جهان غذا حرف اول را مي زند و بدون غذا در هيچ جهاني زندگي امكان پذير
نيست!
البته دلائل قرآني بسيار زياد است، اگر بخواهم همه را بيان كنم نياز به كتاب مستقلي دارد!
در آينده نزديك اين كتاب را به دوستاران طب قرآني تقديم خواهم كرد انشاالله.
ضمناً ياد آور شوم كه ممكن است افراد ناآگاه و مغرض چنين مطلبي را عنوان
كنند كه چرا صحبتي از ائمه معصومين به ميان نيامده است و آن را مستمسك
قرار دهند و از آن استفاده سوء نمايند!
در جواب اينگونه افراد بايد عنوان كنم كه وقتي صحبت از قرآن مي شود در
حقيقت عترت در دل قرآن نهفته است، زيرا پيامبر گرامي در اين مورد مي
فرمايد:
(اِنّي تَاركٌ فيكُمُ الثَّقَلَينِ كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتي وَ اَهْلَ بَيتي لَنْ يَفْتَرِقَا … )
در حقيقت كلمه ( لَنْ ) نفي ابد است. يعني قرآن و عترت تا ابد از يكديكر جدا شدني نيستند. (دقت شود).
جالب توجه اينكه ائمه معصومين (ع) چقدر در مورد غذا و بهداشت آن توصيه كرده اند و ما انسانها را به رعايت آن تشويق نموده اند.
حضرت علي (ع) در اين مورد كلام گهر باري دارد كه مي فرمايد: ( وصيتي است
براي فرزندان خويش) در حقيقت توصيه ايست براي ما انسانها، با رعايت اين
نسخه از طبيب بي نياز خواهيد شد.
(نسخه حضرت علي (ع) براي پيشگيري از بيماريها)
¤ تا زماني كه گرسنه نشده ايد سر سفره ننشينيد.
¤ كمي قبل از سير شدن دست از غذا برداريد.
¤ هنگام خواب اجابت مزاج كنيد.
با رعايت سه مورد بالا در عمل مي بينيم كه پيشگيري از بيماريها به راحتي انجام مي گيرد.
توجه: در عمل مي بينيم كه ائمه معصومين (ع) براي پيشگيري و درمان غذا را توصيه مي كنند و دقيقاً با قرآن كريم سنخيت كامل دارد!
اين دلائل مختصري بود از اين كتاب. شگفتيهائي در طب قرآني وجود دارد كه در هيچ طبي وجود ندارد.
جمشيد خدادادي
پديده بى نظيرى که در قرآن وجود دارد، در هيچ کتاب نوشته دست بشر يافت نميشود. هر يک از عناصر قرآن داراى ترکيبى است رياضى: سوره ها، آيات، لغات، تعداد حروف، تعداد کلمات هم خانواده، تعداد و انواع اسم هاى الهى، طرز نوشتن بعضى لغات، عدم وجود يا تغيير عمدى بعضى حروف در بعضى لغات و بسيارى از عوامل ديگر قرآن بغير از محتوياتش، همگى داراى ترکيبى خاص هستند. سيستم رياضى قرآن دو جنبه مهم دارد: (۱) انشاء رياضى، و(۲) ساختمان رياضى قرآن که شامل شماره سوره ها و آيات است. بخاطر اين کد رياضى جامع، کوچگترين تغيير در متن يا ساختمان ترکيبى قرآن، بلافاصله آشکار ميشود.
بسادگى قابل درک
غير قابل تقليد
براى اولين بار در تاريخ، ما کتابى داريم با اثبات نويسندگى الهى_ ترکيب رياضى ماوراء انسانى.
خوانندگان اين کتاب به آسانى ميتوانند معجزه رياضى قرآن را بررسى کنند. کلمه خدا (الله) در سراسر قرآن با حروف بزرگ و پر رنگ نوشته شده است. در گوشه سمت چپ پايين هر صفحه، مجموع تعداد دفعاتى که کلمه "خدا" از ابتداى قرآن تا آن صفحه تکرار شده است، نوشته شده. شماره نوشته شده در گوشه سمت راست پايين صفحه، مجموع شماره آياتى است که کلمه "خدا" در آنها تکرار شده است. آخرين صفحه کتاب، يعنى صفحه ۶۰۴، جمع کل تعدد تکرار کلمه "خدا" را در قرآن نشان ميدهد که ۲۶۹۸ مرتبه است، يا ۱۴۲۱۹. مجموع شماره آياتى که دارى کلمه "خدا" است، ميشود ۱۱۸۱۲۳، اين عدد هم بر ۱۹ قابل قسمت است: (۱۱۸۱۲۳=۱۹۶۲۱۷).
عدد نوزده مخرج مشترک سراسر سيتم رياضى قرآن است.
اين پديده بتنهايى اثبات غير قابل تقليدى است که نشان ميدهد قرآن پيغام خدا است به دنيا. هيچ بشرى نميتوانسته حساب ۲۶۹۸ تکرار کلمه "خدا" و تعداد شماره آياتى را که کلمه "خدا" در آنها تکرار شده است، داشته باشد. اين پديده خصوصا غير ممکن است وقتيکه در نضر داشته باشيم (۱) که قرآن در زمان جهالت و نادانى آشکار شد، و (۲) سوره ها و آيات وحى شده از نظر زمان و مکان وحى با هم فاصله بسيارى داشتند. ترتيبى که سوره ها و آيات در ابتدا فرستاده شد، بکلى با آخرين ترتيب قرار گرفتن شان (ضميمه ۲۳) فرق داشت. اما، سيستم رياضى قرآن تنها به کلمه "خدا" محدود نيست؛ بلمه بسيار گستره، بسيار پيچيده، و کاملا جامع است.
حقايق ساده
مانند خود قرآن، کد رياضى قرآن از بسيار ساده تا بسيار مشگل تغيير ميکند. حقايق ساده مشاهداتى است که بدون هيچ وسايلى ميتوان آنها را بررسى کرد. حقايق پيچيده به کمک ماشين حساب يا کامپيوتر قابل رويت است. بررسى حقايق زير به هيچ وسيله اى احتياح ندارد، اما خواهشمند است بخاطر داشته باشيد که همه اينها به متن عربى اصلى اشاره دارد:
۱. اولين آيه (۱:۱)، معروف به "بسم الله، شامل......................۱۹ حرف است.
۲. قرآن داراى ۱۱۴ سوره است که ميشود................................۱۹۶ .
۳. مجموع آيات در قرآن ۶۳۴۶ است که ميشود......................۱۹۲۳۴ .
[۶۲۳۴ آيه شماره گذارى شده است و ۱۱۲ آيه (بسم الله) شماره گذارى نشده است که ميشود ۶۲۳۴ =۱۱۲+۶۲۳۴] توجه کنيد که ۶+۴+۳+۶ ميشود...........۱۹ .
۴. بسم الله ۱۱۴ مرتبه تکرار شده است، با وجود غيبت مرموز آن در سوره ۹ (درسوره ۲۷ دو بار تکرار شده است ) و ۱۱۴ = ..................................۱۹۶ .
۵. از غيبت بسم الله در سوره ۹ تا بسم الله اضافى در سوره ۲۷، دقيقا.......... ۱۹ سوره است.
۶. مجموع شماره سوره ها از ۹ تا ۲۷ (۲۷+۲۶+......+۱۲+۱۱+۱۰+۹) = ۳۴۲ يا ............۱۹۱۸.
۷. اين مجموع (۳۴۲) همچنين مساوى است با مجموع کلمات بين دو بسم الله سوره ۲۷، و ۳۴۲ =.................................۱۹۱۸.
۸. اولين آيات معروفى که اول وحى شد (۵-۱:۹۶) شامل ...........۱۹ کلمه است.
۹. اين اولين وحى ۱۰ کلمه اى، داراى ۷۶ حرف است ..................۱۹ ۴.
۱۰. سوره ۹۶ که از نظر ترتيب زمانى اولين سوره است، داراى ..........۱۹ آيه است.
۱۱. اين اولين سوره از نظر ترتيب زمانى، از آخر قرآن ...............۱۹ همين است.
۱۲. سوره ۹۶ شامل ۳۰۴ حرف عربى است، و ۳۰۴ ميشود............۱۹۱۶.
۱۳. آخرين سوره فرستاده شده(سوره ۱۱۰) شامل................۱۹ کلمه است.
۱۴. اولين آيه از آخرين سوره وحى شده (۱:۱۱۰) شامل ........۱۹ حرف است.
۱۵. ۱۴ حرف مختلف عربى، ۱۴ "پاراف قرآنى" مختلف (مانند ا . ل. م، از ۲:۱) را تشکيل ميدهند که در ابتداى ۲۹ سوره قرار دارند. مجموع اين اعداد ميشود ۱۴+۱۴+۲۹=۵۷ يا ۱۹۳.
۱۶. مجموع ۲۹ سوره اى که "پارافهاى قرآن" در آنها آمده است ميشود:
۸۲۲=۶۸+۵۰+..........+۷+۳+۲، و ۸۲۲+۱۴ (۱۴ مجموعه پارافها) ميشود ۸۳۶، يا ۱۹۴۴.
۱۷. بين اولين سوره پاراف دار(۲) و آخرين سوره پاراف دار (۶۸)، ۳۸ سوره بدون پاراف وجود دارد.........................۱۹۳۸.
۱۸. بين اولين و آخرين سوره هاى پاراف دار...................۱۹ مجموعه پاراف دار و بدون پاراف وجود دارد.
۱۹. ۳۰ عدد مختلف در قرآن تکرار شده است: ۱،۲،۳،۴،۵،۶،۷،۸،۹،۱۰،۱۱،۱۲، ۱۹،۲۰،۳۰،۴۰،۵۰،۶۰،۷۰،۸۰، ۹۹،۱۰۰،۲۰۰،۳۰۰،۱۰۰۰،۲۰۰۰،۳۰۰۰،۵۰۰۰،۵۰۰۰۰، ۱۰۰۰۰۰، مجموع اين اعداد ميشود ۱۶۲۱۴۶، که ميشود ......۱۹۸۵۳۴.
اين خلاصه فشرده اى بود از معجزات ساده
شياطين خوب ميدانند
كه چگونه عمل مؤمن را خراب كنند. بالاخره شيطان مسيري را طي كرده و به
فرمايش اميرالمؤمنين سجدههاي شش هزارساله داشته است. شما ببينيد كه در
ابتداي خلقت وقتي شيطان وقت و فرصت از خداوند خواست، خداي متعال فرمود تو
را تا «روز وقت معلوم» فرصت خواهيم داد درحالي كه او تا قيامت فرصت
خواسته بود ولي خداي متعال تا زمان ظهور حضرت بقيهالله ـ روحيلهالفداء
ـ به او فرصت داد و او قسم ياد كرد كه « فبعزّتك لأغوينّهم أجمعين إلّا
عبادك منهم المخلَصين؛ خدايا من به عزت و جلال تو اينها را گمراه خواهم
كرد مگر بندگان مخلَصت را»3 آن زمان كه هنوز بندگان مخلَص به دنيا نيامده
بودند. ابتداي خلقت حضرت آدم بود ولي او به كار خودش و كيفيت كارش احاطه
داشت. او ميداند هر عمل صالحي وقتي از مؤمن صادر ميشود قابل خدشه است
مگر عملي كه از روي اخلاص صادر شود. كه آن عمل در زاويهاي صادر خواهد شد
و ارتقا پيدا خواهد كرد كه شيطان نميتواند آن عمل را ببيند لذا از همان
اول آن عمل خالص و عمل مخلصين را استثنا كرد. به دليل اينكه آن عمل براي
او نامريي خواهد بود و او نميتواند بر آن احاطه داشته باشد. شياطين احاطة
زيادي به كار دارند و كيفيت خراب كردن را خوب بلد هستند. آنها جنس و مواد
كارشان مواد ديگري است.4
شيطان مواد كار خودش يعني حلم، ايمان،
نماز و ... را ميتواند ببيند و به آنها آسيب وارد كند از آن طرف كسي كه
اهل شهود شده و چشمان او آن قدر لايق و پاك شده است كه موجودات مجرد
ملكوت را ميتواند درك كند، يا به فضل خدا ميتواند اعمال خود را از آفت
نگه دارد.
برگرفته شده از گفتوگو با حجتالاسلاموالمسلمين شيخجعفر ناصري
در اين مقاله عنوان اول يعنى موضع قرآن نسبت به بهداشت روان، و عنوان دوم يعنى روانشناسى شخصيت سالم در قرآن به استناد آيات كريمه و با استفاده از تفاسير معتبر مورد بحث قرار گرفتهاند.
موضع قرآن نسبت به مقوله بهداشت روانى
حتى يك نگاه اجمالى و سطحى به آيات قرآن نشان مى دهد كه سلامت روانى انسان يك موضوع بسيار اساسى در سراسر اين كتاب الهى است. اما براى اثبات اين كه هدف گيرى اصلى قرآن, بهداشت روانى است لازم است به نكات زير توجه شود:
1. شرط رستگارى اخروى بهداشت روانى است:
يوم لا ينفع مال ولا بنون الا من اتى الله بقلب سليم (شعراء:89); روز جزا آن روزى است كه مال و فرزندان سودى نمى بخشد و تنها آن كس كه با سلامت روانى به نزد خدا آمده باشد اين امر به حال او فايده خواهد داشت.
يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضيه مرضيه فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى(فجر: 27 تا30 ); اى روان آرام به سوى پروردگار خود بازگرد در حالى كه راضى هستى و از تو رضايت وجود دارد و به جمع بندگان خاص من و به بهشت من داخل شو.
قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها (شمس: 9و10); هركس كه جان خود را از انحراف پيراست رستگار شد و هركس كه آن را بيالود زيان كار شد.
2 . قرآن فلسفه ايمان و هدف آن را (رشد عاطفى و عقلانى) معرفى مىكند و خلاف آن را قرين عقبافتادگى عاطفى و عقلانى مىداند:
فليستجيبوا لى و ليؤمنوا بى لعلهم يرشدون(بقره:186); بندگان بايد مرا اجابت كنند و به من ايمان بياورند تا رشد يابند.
و من يرغب عن مله ابراهيم الا من سفه نفسه(يقره: 130); چه كسى از آيين ابراهيم روگردان مى شود جز آن كه جان خود را به ورطه بى خردى انداخته باشد.
3 . سرشت انسان الهى است، لذا به پرستش خداوند نياز
دارد و اين نياز در طول زمان تغيير نمىكند. ناديده گرفتن نيازهاى سرشتى
نيز به سلامت روانى آسيب مى زند. از اين رو فلسفه پرستش خدا پاسخ به يك
نياز سرشتى و حفظ و ارتقاء بهداشت روانى است:
فاقم وجهك للدين حنيفا
فطره الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله(روم: 30); پيوسته رو
به سوى دين پاك خداوند داشته باش كه انسان ها را بر آن سرشته است و خلقت
خدا مبدل نخواهد شد.
4 . حتى دستوراتى مانند بخشش به ديگران نيز داراى فلسفه بهداشت روانى است:
الذين
ينفقون امولهم ابتغاء مرضات الله و تثبيتاً من انفسهم(بقره: 265); آنان كه
اموال خود را براى خشنودى خدا و ثبات روانى خويش انفاق مى كنند.
5 . از آن جا كه انسان و حيات او يكى از محورهاى اساسى
بحث در قرآن كريم است, لذا نمى تواند نسبت به روان شناسى و بهداشت روانى
انسان فاقد موضع باشد. در واقع قرآن را بايد كاتالوگ انسان دانست كه از
سوى خالق انسان فراهم شده است. به زبان علوم بهداشتى, اين كتاب يك راهنماى
اسلوب زندگى (life style) براى دست يابى به سلامتى به طور اعم و سلامت
روانى به طور اخص مىباشد:
لقد انزلنا اليكم كتاباً فيه ذكركم افلا
تعقلون (انبياء:10); به واقع كتابى را به سوى شما فرو فرستاديم كه ياد شما
در آن است آيا تعقل نمىكنيد؟
6 . علم به كليه حقايق در نزد خداست و اگر مبحث بهداشت
روانى شاخه اى از علوم و معارف است لاجرم به طور اكمل و به نحو صحيح در
نزد خدا موجود است:
قل انما العلم عند الله و انما انا نذير مبين(ملك:26 ); بگو حقيقت آن است كه تمامى دانش در نزد خداست و من ترساننده اى هستم و بس.
ادامه دارد ....
نویسنده مقاله : دکتر سید علی مرعشیپديده بى نظيرى که در قرآن وجود دارد، در هيچ کتاب نوشته دست بشر يافت نميشود. هر يک از عناصر قرآن داراى ترکيبى است رياضى: سوره ها، آيات، لغات، تعداد حروف، تعداد کلمات هم خانواده، تعداد و انواع اسم هاى الهى، طرز نوشتن بعضى لغات، عدم وجود يا تغيير عمدى بعضى حروف در بعضى لغات و بسيارى از عوامل ديگر قرآن بغير از محتوياتش، همگى داراى ترکيبى خاص هستند. سيستم رياضى قرآن دو جنبه مهم دارد: (۱) انشاء رياضى، و(۲) ساختمان رياضى قرآن که شامل شماره سوره ها و آيات است. بخاطر اين کد رياضى جامع، کوچگترين تغيير در متن يا ساختمان ترکيبى قرآن، بلافاصله آشکار ميشود.
کلمه خدا (الله) در سراسر قرآن با حروف بزرگ و پر رنگ نوشته شده است. در گوشه سمت چپ پايين هر صفحه، مجموع تعداد دفعاتى که کلمه "خدا" از ابتداى قرآن تا آن صفحه تکرار شده است، نوشته شده. شماره نوشته شده در گوشه سمت راست پايين صفحه، مجموع شماره آياتى است که کلمه "خدا" در آنها تکرار شده است. آخرين صفحه کتاب، يعنى صفحه ۶۰۴، جمع کل تعدد تکرار کلمه "خدا" را در قرآن نشان ميدهد که ۲۶۹۸ مرتبه است، يا ۱۴۲۱۹. مجموع شماره آياتى که دارى کلمه "خدا" است، ميشود ۱۱۸۱۲۳، اين عدد هم بر ۱۹ قابل قسمت است: (۱۱۸۱۲۳=۱۹۶۲۱۷).
عدد نوزده مخرج مشترک سراسر سيستم رياضى قرآن است.

اين پديده بتنهايى اثبات غير قابل تقليدى است که نشان ميدهد قرآن پيغام خدا است به دنيا. هيچ بشرى نميتوانسته حساب ۲۶۹۸ تکرار کلمه "خدا" و تعداد شماره آياتى را که کلمه "خدا" در آنها تکرار شده است، داشته باشد. اين پديده خصوصا غير ممکن است وقتيکه در نظر داشته باشيم :(۱) که قرآن در زمان جهالت و نادانى آشکار شد، و (۲) سوره ها و آيات وحى شده از نظر زمان و مکان وحى با هم فاصله بسيارى داشتند. ترتيبى که سوره ها و آيات در ابتدا فرستاده شد، بکلى با آخرين ترتيب قرار گرفتن شان (ضميمه ۲۳) فرق داشت. اما، سيستم رياضى قرآن تنها به کلمه "خدا" محدود نيست؛ بلکه بسيار گستره، بسيار پيچيده، و کاملا جامع است.
حقايق ساده
مانند خود قرآن، کد رياضى قرآن از بسيار ساده تا بسيار مشکل تغيير ميکند. حقايق ساده مشاهداتى است که بدون هيچ وسايلى ميتوان آنها را بررسى کرد. حقايق پيچيده به کمک ماشين حساب يا کامپيوتر قابل رويت است. بررسى حقايق زير به هيچ وسيله اى احتياح ندارد، اما خواهشمند است بخاطر داشته باشيد که همه اينها به متن عربى اصلى اشاره دارد:
۱. اولين آيه (۱:۱)، معروف به "بسم الله، شامل......................۱۹ حرف است.
۲. قرآن داراى ۱۱۴ سوره است که ميشود................................۱۹*۶ .
۳. مجموع آيات در قرآن ۶۳۴۶ است که ميشود......................۱۹*۲۳۴ .
[۶۲۳۴ آيه شماره گذارى شده است و ۱۱۲ آيه (بسم الله) شماره گذارى نشده است که ميشود ۶۲۳۴ =۱۱۲+۶۲۳۴] توجه کنيد که ۶+۴+۳+۶ ميشود...........۱۹ .
۴. بسم الله ۱۱۴ مرتبه تکرار شده است، با وجود غيبت مرموز آن در سوره ۹ (درسوره ۲۷ دو بار تکرار شده است ) و ۱۱۴ = ..................................۱۹*۶ .
۵. از غيبت بسم الله در سوره ۹ تا بسم الله اضافى در سوره ۲۷، دقيقا.......... ۱۹ سوره است.
۶. مجموع شماره سوره ها از ۹ تا ۲۷ (۲۷+۲۶+......+۱۲+۱۱+۱۰+۹) = ۳۴۲ يا ............۱۹*۱۸.
۷. اين مجموع (۳۴۲) همچنين مساوى است با مجموع کلمات بين دو بسم الله سوره ۲۷، و ۳۴۲ =.................................۱۹*۱۸.
۸. اولين آيات معروفى که اول وحى شد (۵-۱:۹۶) شامل ...........۱۹ کلمه است.
۹. اين اولين وحى ۱۰ کلمه اى، داراى ۷۶ حرف است ..................۱۹* ۴.
۱۰. سوره ۹۶ که از نظر ترتيب زمانى اولين سوره است، داراى ..........۱۹ آيه است.
۱۱. اين اولين سوره از نظر ترتيب زمانى، از آخر قرآن ...............۱۹ همين است.
۱۲. سوره ۹۶ شامل ۳۰۴ حرف عربى است، و ۳۰۴ ميشود............۱۹*۱۶.
۱۳. آخرين سوره فرستاده شده(سوره ۱۱۰) شامل................۱۹ کلمه است.
۱۴. اولين آيه از آخرين سوره وحى شده (۱:۱۱۰) شامل ........۱۹ حرف است.
۵. ۱۴ حرف مختلف عربى، ۱۴ "پاراف قرآنى" مختلف (مانند ا . ل. م، از ۲:۱) را تشکيل ميدهند که در ابتداى ۲۹ سوره قرار دارند. مجموع اين اعداد ميشود ۱۴+۱۴+۲۹=۵۷ يا
۱۹*۳.
۱۶. مجموع ۲۹ سوره اى که "پارافهاى قرآن" در آنها آمده است ميشود:
۸۲۲=۶۸+۵۰+..........+۷+۳+۲، و ۸۲۲+۱۴ (۱۴ مجموعه پارافها) ميشود ۸۳۶، يا ۱۹*۴۴.
۱۷. بين اولين سوره پاراف دار(۲) و آخرين سوره پاراف دار (۶۸)، ۳۸ سوره بدون پاراف وجود دارد.........................۱۹*۳۸.
۱۸. بين اولين و آخرين سوره هاى پاراف دار...................۱۹ مجموعه پاراف دار و بدون پاراف وجود دارد.
۱۹. ۳۰ عدد مختلف در قرآن تکرار شده است: ۱،۲،۳،۴،۵،۶،۷،۸،۹،۱۰،۱۱،۱۲، ۱۹،۲۰،۳۰،۴۰،۵۰،۶۰،۷۰،۸۰، ۹۹،۱۰۰،۲۰۰،۳۰۰،۱۰۰۰،۲۰۰۰،۳۰۰۰،۵۰۰۰،۵۰۰۰۰، ۱۰۰۰۰۰، مجموع اين اعداد ميشود ۱۶۲۱۴۶، که ميشود ......۱۹*۸۵۳۴.
پاراف قرآنى " ق "
اصلاعات کامپيوترى نشان داد که تنها سوره هايى که پاراف "ق" دارند، ۴۲ و ۵۰، هر دو داراى تعداد مساوى "ق" هستند، ۵۷ و ۵۷. اين اولين اشاره بود که نشان ميداد سيستم رياضى سنجيده اى در قرآن وجود دارد.
اسم سوره ۵۰ "ق" است و با "ق" شروع ميشود، و اولين آيه اينطور خوانده ميشود، "ق و قرآن مجيد." اين نشان ميدهد که "ق" نمانيده "قرآن" است و مجموع "ق" ها در هر دو سوره پاراف دار "ق" نشان دهنده ۱۱۴ سوره قرآن است (۶۱۹ = ۱۱۴ = ۵۷+ ۵۷). اين عقيده با اين واقعيت که کلمه "قرآن" در قرآن ۵۷ مرتبه تکرار شده است محکم تر شد.
قرآن در سوره "ق" بعنوان "مجيد" توجيه شده است، و کلمه عربى "مجيد" مقئار عدديش ميشود : ۵۷ = (۴)د + (۱۰) ى + (۳) ج + (۴۰) م.
سوره ۴۲ داراى ۵۳ آيه است، و ۵*۱۹ = ۹۵ = ۵۳ + ۴۲.
سوره ۵۰ داراى ۴۵ آيه است، و ۹۵= ۴۵+۵۰ ، همان مجموع در سوره ۴۲ است. با شمردن "ق" ها در همه آيات شماره "۱۹" در سراسر قرآن، مجموع ميشود ۷۶ يا ۴*۱۹. خلاصه اصلاعات مربوط به "ق" در زير نوشته شده است:
۱. تعداد تکرار "ق" در سوره "ق" در سوره "ق" (شماره ۵۰) ۵۷ مرتبه است، ۳*۱۹.
۲. حرف "ق" در سوره ديگر پاراف دار-ق ميشود ۱۱۴ که مساوى تکرار شده است، ۵۷.
۳. مجموع تکرار "ق" در دو سوره پاراف دار-ق ميشود ۱۱۴ مه مساويست با تعداد سوره هاى قرآن.
۴. "قرآن" در قرآن ۵۷ مرتبه تکرار شده است.
۵. توجيه قرآن بعنوان "مجيد"، به تعداد تکرار حرف "ق" در هر يک از سوره هاى پاراف-ق مربوط ميشود، مقرار عددى کلمه "مجيد" ۵۷ است.
۶. سوره ۴۲ داراى ۵۳ آيه است، و ۴۲+۵۳ ميشود ۹۵، يا ۵ *۱۹.
۷. سوره ۵۰ داراى ۴۵ آيه است، و ۵۰+۴۵ هم ميشود ۹۵، ۵ *۱۹.
۸. تعداد "ق" ها در همه آيات شماره "۱۹" در سراسر قرآن ميشود ۷۶، يا ۴*۱۹.
نشانه هايى از انشاء رياضى قرآن پديدار شد. براى مثال، مشاهده شد که مردميکه به لوط کافر شدند، در آيه ۱۳:۵۰ آمده است و در همه قرآن ۱۳ مرتبه تکرار شده است- ۷:۸۰؛ ۸۹، ۷۴، ۱۱:۷۰؛ ۲۱:۷۴؛ ۲۲:۴۳؛ ۲۶:۱۶۰؛ ۵۶، ۲۷:۵۴؛ ۲۹:۲۸؛ ۳۸:۱۳؛ ۵۰:۱۳؛ و ۵۴:۳۳. همه جا به آنها بعنوان "قوم" اشاره شده است، بجز يک استثناء در سوره پاراف دار-ق ۵۰، جاييکه به آنها بعنوان "اخوان" اشاره شده است. واضح است که اگر کلمه ق- دار "قوم" استفاده شده بود، شمارش حرف "ق" در سوره ۵۰ ميشد ۵۸، و اين پديده بکلى از بين ميرفت. صحت و دقت مطلق رياضى طورى است که تغيير تنها يک حرف، اين سيستم را بکلى از بين ميبرد. مثال ديگرى در همين رابطه اشاره به مکه است در آيه ۳:۹۶ بعنوان "بکه"! ديکته عجيب اين شهر معروف، قرنها مساله طلاب مسلمان بوده است. اگر چه مکه در قرآن آيه ۴۸:۲۴ درست ديکته شده است، بجاى حرف "م" در آيه ۳:۹۶ حرف "ب" بکار برده شده است. معلوم ميشود که سوره ۳ با پاراف "م" شروع ميشود، و اگر "مکه" در آيه ۳:۹۶ صحيح ديکته شده بود، شمارش حرف "م" با کد رياضى قرآن مغايرت پيدا ميکرد.
نکته اى تاريخى
اين کشف مهم که عدد "۱۹" مضرب مشترک قرآن است، در ژانويه سال ۱۹۷۴ حقيقت گرفت که مصادف شد با ذيحجه سال ۱۳۹۳ هجرى. قرآن در سال ۱۳ قبل از هجرت وحى شد. به اين نتيجه ميرسيم که تعداد سالهاى از تاريخ وحى قرآن، تا تاريخ وحى معجزه قرآن، ميشود ۱۴۰۶=۱۳+۱۳۹۳. همانطوريکه در بالا اشاره شد، معجزه قرآن در ژانويه سال ۱۹۷۴ آشکار شد. نکته جالب اینجاست که حاصلضرب ۱۹*۷۴ برابر با ۱۴۰۶ می شود. اين مساله بخصوص زمانی قابل توجه است که متوجه شويم عدد "۱۹" در سوره ۷۴ آمده است .
جهت کسب اطلاعات جامعتر به آدرس زیر مراجعه نمایید:
http://www.efarsi.org/quran/apx01.html
وَجَاوَزْنَا بِبَنِي إِسْرَائِيلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَجُنُودُهُ بَغْيًا وَعَدْوًا حَتَّى إِذَا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قَالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلَهَ إِلا الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُو إِسْرَائِيلَ وَأَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ (٩٠)آلآنَ وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَكُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ (٩١)فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَإِنَّ كَثِيرًا مِنَ النَّاسِ عَنْ آيَاتِنَا لَغَافِلُونَ (٩٢) سوره یونس
«
و بني اسرائيل را از دريا عبور داديم. فرعون و سپاهيان وي بيدرنگ مسلحانه
و فراتر از حد خود آنها را دنبال کردند، تا وقتي که داشت غرق ميشد گفت:
ايمان آوردم به اينکه خدائي غير از خدائيکه بني اسرائيل (فرزندان يعقوب)
به او ايمان اوردند وجود ندارد و هميشه مسلمان خواهم بود ـــ حالا! در
حاليکه تا پيش از اين از سپردن بني اسرائيل سرباز زدي و هميشه نيز مفسد
بودي ـــ امروز فقط بدن تو را نجات ميدهيم تا براي افراد پس از خودت درسي باشد. هر چند خيلي از مردم از آيات ما غافلند».
واژه فرعون در لغت بمعني: ساختمان باشکوه است. بعد به فرمانروايان مصر اطلاق شده، که اشاره ضمني و تلويحي بوده به ساختمانهاي بلند بالا و باشکوه آنها. تصويري که ميبينيم تصويرهمان فرعوني است که در زمان موسي بوده و از سپردن بني اسرائيل به موسي سرپيچي کرده و موسي و همراهانش را تعقيب کرده و در دريا غرق شده. او رامسز دوم نام داشته است. پس از غرق شدن افراد باقيمانده دستگاه فرعون که با وی در تعقیب موسی نبوده اند او را از آب گرفته و موميائی ميکنند، و امروزه در معرض تماشای جهانيان است. چيزی که 1400 سال پيش قرآن آن را پيش بينی کرده است
صدق الله علی العظيم
تفسیر سوره حمد از لسان نبی اکرم (ص)
در روایتی از پیامبر اکرم (ص) پیرامون تفسیر سوره
حمد چنین آمده است که رسول اکرم (ص) فرمودند :
خداوند می فرمایند هر گاه بنده بگوید :
بسم الله الرحمن الرحیم
خداوند می فرمایند بنده ام به نام من شروع کرد، بر
من است که کارش را به انجام برسانم و احوال او
را پر برکت بسازم و هر گاه شخص بگوید:
الحمد الله رب العالمین
خداوند می فرمایند بنده ام مرا ستایش کرد و دانست
که نعمت هایش همه از جانب من است و بلا ها را
من با قدرت خویش از او دفع می کنم من شما ملائک
را شاهد می گیرم که علاوه بر نعمت های این جهان
نعمت های آن جهان دیر را نیز به او ارزانی دارم و
همان طور که بلاهای این جهان را از او دفع می کنم
بلا های جهان آخرت را از او دفع خواهم کرد
و هر گاه شخص بگوید:
الرحمن الرحیم
خداوند می فرمایند: بنده ام گواهی داد که من رحمن
و رحیم هستم شما را گواه می گیرم که رحمت
فراوانی به او عطا کنم و از عطای خود سهمی به او
خواهم داد و هر گاه بگوید:
مالک یوم الدین
خداوند می فرمایند همانطور که او اعتراف مالکیت
من در روز جزا کرد من هم در آن روز، حساب را
بر او آسان می گیرم و کار های نیک او را می پذیرم
و از کردار بد او صرف نظر می کنم . و هنگامی که
از روی صداقت بگوید:
ایاک نعبد
خداوند می فرمایند : بنده ام راست گفت، او تنها
مرا می پرستد . شما را نیز گواه می گیرم به عبادت
او پاداشی عطا کنم که هر کسی مخالف اوست
به حال او غبطه بخورد . و هر گاه بگوید :
ایاک نستعین
خداوند می فر مایند : بنده ام از من یاری طلبید و به
من پناه آورد شما را گواه می گیرم که وی را در
کارهایش یاری کنم و در مشکلات فریاد رس او
باشم و در سختی دستگیر او باشم و زمانی که بگوید:
اهدنا الصراط المستقیم
خداوند می فر مایند : در خواست او پذیرفته شده هر
چه بخواهد پذیرفته است من خواسته او را اجابت
می کنم و هر چه آرزو کند به او خواهم داد و از هر
چیز وحشت داشته باشد وحشت او را بر طرف
کرده و به اوامنیت خواهم بخشید.
استاد سیدقطب در تفسیر ارزشمند فی ظلال القرآن می گوید: آیه الکرسی مشتمل بر صفات خداست که هر صفتی از این صفات متضمن رکنی از ارکان جهان بینی اسلامی است که شامل وحدانیت خداست.هم توحید ربوبیت و هم توحید الوهیت.
در فضیلت آیه الکرسی روایت های زیادی وجود دارد .در صحیح مسلم آمده که با عظمت ترین آیه،آیه الکرسی است.ودر صحیح بخاری آمده است کسی که شب هنگام آیه الکرسی بخواند و به بستر خواب برود از شب تا صبح فرشته ای او را محافظت می کند وشیطان به او نزدیک نمی شود و در سنن نسائی آمده است:من قرأ آیه الکرسی دبر کل صلاه لم یمنعه من دخول الجنه إلا أن یموت.کسی که بعد از هر نماز آیه الکرسی بخواند به مجرد مردن به بهشت داخل می شود .ودر روایت طبرانی آمده است:من قرأ آیه الکرسی فی دبر الصلاه المکتوبه کان فی ذمه الله إلی الصلاه الأخری.کسی که بعد از نماز فرض آیه الکرسی بخواند از آن نماز تا نماز دیگر در پناه خداست.
الله لا إله إلاهو:این جمله مشتمل بر ارکان کلمه ی توحید است.از یک جهت همه ی آلهه ی باطل نفی می شود و از جانب دیگر الوهیت الله اثبات می گردد.إله یعنی فریادرس و فرمانروا.هیچ فردی بنده ی غیر خدا نمی گردد و برای جز خدا عبادت نمی کند و از کسی جز خدا فرمان نمی برد .حاکمیت تنها از آن خداست.تنها خدا قانونگذار بندگان خواهد بود و قانونگذاری انسان ها باید مبنی بر قانون الله باشد. ارزش گذاری همه ی ارزش ها فقط از جانب خداست.ذلکم الله ربکم لا إله إلاهو خالق کل شیء فاعبدوه.
الحی:خداوند دارای حیات ذاتی است که از سرچشمه ی دیگری نشأت نگرفته.حیاتی بدین مضمون و مفهوم تنها منحصر به خداوند سبحان است.همچنین این حیات ازلی و ابدی است و از نقطه ای آغاز نمی گردد و به نقطه ای پایان نمی یابد.
القیوم:خداوند بر همه ی موجودات مراقبت دارد.قیام و ماندگاری همه ی موجودات وابسته بدو است و پابرجایی و ایستادگی همه ی اشیاء متکی به وجود و تدبیر اوست.برخلاف ارسطو که می گفت:خداوند درباره ی چیزی از آفریده هایش نمی اندیشد و خیال می کرد با این بینش خدا را تعظیم و تنزیه کرده اما غافل از این که این بینش یعنی بی حکمتی خداوند که مخلوقات را به حال خود رها کرده وبه آنان کاری نداشته باشد.این یعنی قطع ارتباط بین خالق و مخلوق.سبحانه و تعالی عما یصفون.
لاتأخذه سنه و لانوم:خواب و چرت او را نمی گیرد.چون قیوم است.تأکیدی بر مراقبت و نظارت او بر هر چیزی و ماندگاری و پایداری هرچیزی به اوست.
له ما فی السموات و ما فی الأرض:مالکیت شامل و فراگیر.درحقیقت مالک اصلی خداست این امانت چند روزی نزد ما است.بنابراین ما مالک نیستیم بلکه آنچه داریم از آن خداست و در دست ما امانت و عاریت است.وبا این اندیشه،باید با حرص و بخل مبارزه کرد.
من ذا الذی یشفع عنده إلا بإذنه: کسی می تواند بدون اجازه ی خدا نزد خدا شفاعتی کند؟! برای شفاعت اجازه و رضایت خدا شرط است.ولایشفعون إلا لمن ارتضی جز برای کسانی که مورد رضای خدا باشند شفاعت نمی کنند. طرفه العینی جهان بر هم زند کس نمی یارد که آنجا دم زند
یعلم ما بین أیدیهم و ما خلفهم:خداوند از همه ی زمان ها و مکان ها آگاه است.برای خدا حال و آینده و گذشته مطرح نیست.این آیه بیانگر اطلاع و آگاهی خداست.علم خدا محیط و شامل است.خداوند فرمود:و عنده مفاتح الغیب لایعلمها إلا هو ویعلم ما فی البر والبحر و ما تسقط من ورقه إلا یعلمها و لاحبه فی ظلمات الأرض ولا رطب ولایابس إلا فی کتاب مبین.کلیدهای غیب نزد اوست جز او کسی از آن آگاه نیست.واز آنچه در خشکی و دریاست آگاه استو هیچ برگی از درختی نمی افتد مگر که از آن آگاه است.و نه دانه ای در تاریکی های زمین و نه تری ونه خشکی مگر در کتابی واضح و روشن موجود است.
ولایحیطون بشیء من علمه إلا بما شاء:بندگان علمی ندارند مگر آن مقداری که خدا به آنان آموخته باشد بنابراین غرور علمی و خدا را فراموش کردن نهایت جهل است.خداوند فرمود:والله أخرجکم من بطون أمهاتکم لاتعلمون شیئا:خداوند شما را از شکم های مادرانتان بیرون آورد در حالی که چیزی نمی دانستید.
وسع کرسیه السموات والأرض:قلمرو فرمانروایی خداوند آسمان ها و زمین است.یعنی مالک الملک است.بر کل جهان هستی احاطه دارد و آن را تدبیر و اداره می کند.هیچ کس و هیچ چیز از تحت سیطره ی خدا بیرون نیست.این بینش(سیطره و نظارت خدا بر همه چیز) انسان را خاشع و خاشی بار می آورد.حرکات و سکنات انسان را کنترل می کند.
ولایوده حفظهما:حفظ و نگهداری آسمان ها و زمین خدا را خسته نمی کند. بر خلاف پندار باطل یهودیان که صفت خستگی را به خدا نسبت می دادند.خداوند این صفت نقص را از خود نفی فرمود:وما مسنا من لغوب.خستگی به ما دست نداده است.
وهو العلی:او بلند مرتبه است.بنابراین تکبر و خود بزرگ بینی زیبنده ی مخلوق نیست.اگر تکبر و خودبزرگ بینی صحیح باشد فقط در مقابل کفار و در میدان جهاد فی سبیل الله مطرح است.که از عزت ایمانی نشأت گرفته باشد.أشداء علی الکفار.أذله علی المومنین أعزه علی الکافرین.
العظیم:عظمت از جانب خداست.خدا منشأ عظمت و کبریاست.اگر کسی خواستار عظمت است باید به ذات خدا متوسل شود.واگر کسی عظمت را در غیر خدا بجوید به بیراهه رفته است
تفسیر آیه *وَالْعَصر* در حدیثی از امام صادق (ع )
در حدیثی از امام صادق (ع) می خوانیم که در تفسیر آیه *( وَالْْْْعَصر اِنَّ الإِنسانَ لَفی خُسر )*
فرموده اند : * اَلْعَصر خرُوجُ الْقائِم * منظور از عصر، همان قیام حضرت مهدی ( عج ) است .
منبع : نورالثقلین جلد 5 حدیث 5 صفحه 666
شان نزول آیۀ ا لکرسی
در روایت است که امام صادق (ع) به حالت چهار زانو د رمجلسی نشسته بود و پای راست خود را بر روی ران پای چپ قرار داده بود ، در این هنگام مردی گفت : فدایت شوم این نوع نشستن مکروه است . حضرت فرمودند : نه این چنین نیست ، بلکه این سخنی است که یهودی ها می گویند.
آنها می گویند : (( هنگامی که خدای متعال آسمان ها و زمین را آفرید و به عرش مسلط گشت ، به این صورت نشست تا استراحت نماید. ))
خدای متعال هم این آیه را (( در رد کلام باطل آنها )) فرمود که: (( الله لا اله الا هو )) تا (( هو العلی العظیم )) و امام صادق (ع) در همان حالت که نشسته بود باقی ماند.
عکس العمل شیطان هنگام نزول آیۀ ا لکرسی
اما محمد باقر (ع) از امیرا لمومنین علی (ع) روایت فرموده : (( هنگامی که آیۀ الکرسی نازل شد ، رسول خدا (ص) فرمود : آیۀ ا لکرسی آیه ای است که از گنج عرش نازل شده و زمانی که این آیه نازل گشت ، هر بتی که در جهان بود ، با صورت به زمین افتاد )).
در این زمان ابلیس ( شیطان ) ترسید و به قومش گفت : (( امشب حادثه ای بزرگ اتفاق افتاده است ، باشید تا من عالم را بگردم و متوجه شوم که چه بوده است)).
ابلیس عالم را گشت تا به شهر مدینه رسید ، مردی را دید و از او سوال کرد : (( دیشب چه اتفاقی افتاده است ؟ ))
مرد گفت : رسول خدا (ص) به ما فرمود : آیه ای از گنج عرش نازل شده است که بت های جهان همگی با صورت به زمین خوردند . ابلیس بعد از شنیدن حادثه به نزد قومش رفت و حادثه را به آنها خبر داد.
آیه ا لکرسی کدام آیه است ؟
آیه 255 سوره بقره است که با عنوان آیه ا لکرسی خوانده می شود.
آیه ا لکرسی نام یک آیه است که با (( الله لا اله الا هو )) آغاز می شود و با (( هو العلی العظیم ))
پایان می یابد و دو آیه بعد از آن جز، آیه ا لکرسی نمی باشد.هر جند در برخی از موارد به خواندن آنها نیز تاکید شده است.
در روایات آمده است که آیه ا لکرسی پنجاه کلمه دارد و در هر کلمه پنجاه برکت است و آیه ی یاد شده تا (( هو العلی العظیم )) پنجاه کلمه می باشد.
فضیلت و ثواب خواندن آیۀ ا لکرسی
رسول خدا (ص) فرمود : (( هر کس که یک بار آیۀ الکرسی را بخواند اسم او از دیوان اشقیا و انسانهای بد محو می شود)).
حضرت امام علی (ع) فرمودند : (( اگر شما از آثار معنوی آیۀ الکرسی آگاه بودید ،در هیچ حال آن را ترک نمی کردید))
امام محمد باقر (ع) فرمود : (( هر کس یک بار آیۀ الکرسی را بخواند هزار ناراحتی ازناراحتی های دنیا و هزار سختی آخرت را از او دور می کند ، که کمترین ناراحتی دنیا فقر و کمترین سختی آخرت فشار قبر است )).
امام رضا (ع) فرمود که : ((پیامبر ( ص) فرموده اند : هر کس 100 مرتبه آیۀ الکرسی را بخواند چنان باشد که همه عمر خود را عبادت کرده باشد)).
بعد از نماز
رسول اکرم (ص) فرمود : هر کس آیۀ الکرسی را بعد از هر نمازی بخواند ، هفت آسمان شکافته گردد و به هم نیاید تا خداوند متعال به سوی خواننده ی آیۀ الکرسی نظر رحمت افکند و فرشته ای را برانگیزد تا فردای آن ، کارهای خوبش را بنویسد و کارهای بدش را محو فرماید.
اگر علم می خواهید آیۀ ا لکرسی بخوانید
عالمی می گوید : هر که علم می خواهد بر پنج چیز مواظبت کند :
- پرهیزکاری در آشکارا و پنهان.
- خواندن آیۀ الکرسی.
- همیشه با وضو بودن.
- نماز شب خواندن حتی اگر دو رکعت باشد.
- غذا خوردن به منظور نیرو گرفتن ، نه شکم پر کردن.
قرآن را فراموش نکند
رسول اکرم (ص) فرمود : (( هر کس چهار آیه ی اول سوره بقره ، آیۀ الکرسی ، دو آیه بعد از آن و سه آیه آخر سوره بقره را بخواند ، در جان و مال خود چیزی را مکروه و ناپسند باشد را نمیبیند و شیطان نزدیک نشود و قرآن را فراموش نمی کند)).
بعد از وضو
مستحب است انسان بعد از اتمام وضو آیۀ الکرسی بخواند.
هر کس آیۀ الکرسی را بعد از وضو بخواند خداوند ثواب چهل سال عبادت به او عطا می کند و چهل درجه به درجاتش می افزاید و چهل حورالعین را به او تزویج می نماید.
هنگام بیرون آمدن خانه
رسول خدا (ص) فرمود : (( کسسی که از خانه خارج می شود اگر آیۀ الکرسی بخواند ، خداوند تبارک و تعالی هزار فرشته را مامور می کند تا هنگامی که به خانه بر گردد ، برای او استغقار کنند)).
در روایتی آمده است که : هنگام بیرون رفتن از خانه آیۀ الکرسی ، سوره قدر و سوره ی حمد را بخوانید ؛ زیرا این کار کار موجب توفیق در کارها و برآوردن حوایج دنیا و آخرت می شود.
شان نزول آیۀ ا لکرسی
در روایت است که امام صادق (ع) به حالت چهار زانو د رمجلسی نشسته بود و پای راست خود را بر روی ران پای چپ قرار داده بود ، در این هنگام مردی گفت : فدایت شوم این نوع نشستن مکروه است . حضرت فرمودند : نه این چنین نیست ، بلکه این سخنی است که یهودی ها می گویند.
آنها می گویند : (( هنگامی که خدای متعال آسمان ها و زمین را آفرید و به عرش مسلط گشت ، به این صورت نشست تا استراحت نماید. ))
خدای متعال هم این آیه را (( در رد کلام باطل آنها )) فرمود که: (( الله لا اله الا هو )) تا (( هو العلی العظیم )) و امام صادق (ع) در همان حالت که نشسته بود باقی ماند.
عکس العمل شیطان هنگام نزول آیۀ ا لکرسی
اما محمد باقر (ع) از امیرا لمومنین علی (ع) روایت فرموده : (( هنگامی که آیۀ الکرسی نازل شد ، رسول خدا (ص) فرمود : آیۀ ا لکرسی آیه ای است که از گنج عرش نازل شده و زمانی که این آیه نازل گشت ، هر بتی که در جهان بود ، با صورت به زمین افتاد )).
در این زمان ابلیس ( شیطان ) ترسید و به قومش گفت : (( امشب حادثه ای بزرگ اتفاق افتاده است ، باشید تا من عالم را بگردم و متوجه شوم که چه بوده است)).
ابلیس عالم را گشت تا به شهر مدینه رسید ، مردی را دید و از او سوال کرد : (( دیشب چه اتفاقی افتاده است ؟ ))
مرد گفت : رسول خدا (ص) به ما فرمود : آیه ای از گنج عرش نازل شده است که بت های جهان همگی با صورت به زمین خوردند . ابلیس بعد از شنیدن حادثه به نزد قومش رفت و حادثه را به آنها خبر داد.
آیه ا لکرسی کدام آیه است ؟
آیه 255 سوره بقره است که با عنوان آیه ا لکرسی خوانده می شود.
آیه ا لکرسی نام یک آیه است که با (( الله لا اله الا هو )) آغاز می شود و با (( هو العلی العظیم ))
پایان می یابد و دو آیه بعد از آن جز، آیه ا لکرسی نمی باشد.هر جند در برخی از موارد به خواندن آنها نیز تاکید شده است.
در روایات آمده است که آیه ا لکرسی پنجاه کلمه دارد و در هر کلمه پنجاه برکت است و آیه ی یاد شده تا (( هو العلی العظیم )) پنجاه کلمه می باشد.
فضیلت و ثواب خواندن آیۀ ا لکرسی
رسول خدا (ص) فرمود : (( هر کس که یک بار آیۀ الکرسی را بخواند اسم او از دیوان اشقیا و انسانهای بد محو می شود)).
حضرت امام علی (ع) فرمودند : (( اگر شما از آثار معنوی آیۀ الکرسی آگاه بودید ،در هیچ حال آن را ترک نمی کردید))
امام محمد باقر (ع) فرمود : (( هر کس یک بار آیۀ الکرسی را بخواند هزار ناراحتی ازناراحتی های دنیا و هزار سختی آخرت را از او دور می کند ، که کمترین ناراحتی دنیا فقر و کمترین سختی آخرت فشار قبر است )).
امام رضا (ع) فرمود که : ((پیامبر ( ص) فرموده اند : هر کس 100 مرتبه آیۀ الکرسی را بخواند چنان باشد که همه عمر خود را عبادت کرده باشد)).
بعد از نماز
رسول اکرم (ص) فرمود : هر کس آیۀ الکرسی را بعد از هر نمازی بخواند ، هفت آسمان شکافته گردد و به هم نیاید تا خداوند متعال به سوی خواننده ی آیۀ الکرسی نظر رحمت افکند و فرشته ای را برانگیزد تا فردای آن ، کارهای خوبش را بنویسد و کارهای بدش را محو فرماید.
اگر علم می خواهید آیۀ ا لکرسی بخوانید
عالمی می گوید : هر که علم می خواهد بر پنج چیز مواظبت کند :
- پرهیزکاری در آشکارا و پنهان.
- خواندن آیۀ الکرسی.
- همیشه با وضو بودن.
- نماز شب خواندن حتی اگر دو رکعت باشد.
- غذا خوردن به منظور نیرو گرفتن ، نه شکم پر کردن.
قرآن را فراموش نکند
رسول اکرم (ص) فرمود : (( هر کس چهار آیه ی اول سوره بقره ، آیۀ الکرسی ، دو آیه بعد از آن و سه آیه آخر سوره بقره را بخواند ، در جان و مال خود چیزی را مکروه و ناپسند باشد را نمیبیند و شیطان نزدیک نشود و قرآن را فراموش نمی کند)).
بعد از وضو
مستحب است انسان بعد از اتمام وضو آیۀ الکرسی بخواند.
هر کس آیۀ الکرسی را بعد از وضو بخواند خداوند ثواب چهل سال عبادت به او عطا می کند و چهل درجه به درجاتش می افزاید و چهل حورالعین را به او تزویج می نماید.
هنگام بیرون آمدن خانه
رسول خدا (ص) فرمود : (( کسسی که از خانه خارج می شود اگر آیۀ الکرسی بخواند ، خداوند تبارک و تعالی هزار فرشته را مامور می کند تا هنگامی که به خانه بر گردد ، برای او استغقار کنند)).
در روایتی آمده است که : هنگام بیرون رفتن از خانه آیۀ الکرسی ، سوره قدر و سوره ی حمد را بخوانید ؛ زیرا این کار کار موجب توفیق در کارها و برآوردن حوایج دنیا و آخرت می شود.
دانلود در ادامه مطلب
|
1. سورة الفاتحة |
|
2. سورة البقرة |
|
4. سورة النساء |
|
5. سورة المائدة |
|
6. سورة الأنعام |
|
7. سورة الأعراف |
|
8. سورة الأنفال |
|
9. سورة التوبة |
|
10. سورة یونس |
|
11. سورة هود |
|
12. سورة یوسف |
|
13. سورة الرعد |
|
14. سورة إبراهیم |
|
15. سورة الحجر |
|
16. سورة النحل |
|
17. سورة الإسراء |
|
18. سورة الكهف |
|
19. سورة مریم |
|
20. سورة طه |
|
21. سورة الأنبیاء |
|
22. سورة الحج |
|
23. سورة المؤمنون |
|
24. سورة النور |
|
25. سورة الفرقان |
|
26. سورة الشعراء |
|
27. سورة النمل |
|
28. سورة القصص |
|
29. سورة العنكبوت |
|
30. سورة الروم |
|
31. سورة لقمان |
|
32. سورة السجدة |
|
33. سورة الأحزاب |
|
34. سورة سبأ |
|
35. سورة فاطر |
|
36. سورة یس |
|
37. سورة الصافات |
|
38. سورة ص |
|
39. سورة الزمر |
|
40. سورة غافر |
|
41. سورة فصلت |
|
42. سورة الشورى |
|
43. سورة الزخرف |
|
44. سورة الدخان |
|
45. سورة الجاثیة |
|
46. سورة الأحقاف |
|
47. سورة محمد |
|
48. سورة الفتح |
|
49. سورة الحجرات |
|
50. سورة ق |
|
51. سورة الذاریات |
|
52. سورة الطور |
|
53. سورة النجم |
|
54. سورة القمر |
|
55. سورة الرحمن |
|
56. سورة الواقعة |
|
57. سورة الحدید |
|
58. سورة المجادلة |
|
59. سورة الحشر |
|
60. سورة الممتحنة |
|
61. سورة الصف |
|
62. سورة الجمعة |
|
63. سورة المنافقون |
|
64. سورة التغابن |
|
65. سورة الطلاق |
|
66. سورة التحریم |
|
67. سورة الملك |
|
68. سورة القلم |
|
69. سورة الحاقة |
|
70. سورة المعارج |
|
71. سورة نوح |
|
72. سورة الجن |
|
73. سورة المزمل |
|
74. سورة المدثر |
|
75. سورة القیامة |
|
76. سورة الإنسان |
|
77. سورة المرسلات |
|
78. سورة النبأ |
|
79. سورة النازعات |
|
80. سورة عبس |
|
81. سورة التكویر |
|
82. سورة الإنفطار |
|
83. سورة المطففین |
|
84. سورة الإنشقاق |
|
85. سورة البروج |
|
86. سورة الطارق |
|
87. سورة الأعلى |
|
88. سورة الغاشیة |
|
89. سورة الفجر |
|
90. سورة البلد |
|
91. سورة الشمس |
|
92. سورة اللیل |
|
93. سورة الضحى |
|
94. سورة الشرح |
|
95. سورة التین |
|
96. سورة العلق |
|
97. سورة القدر |
|
98. سورة البینة |
|
99. سورة الزلزلة |
|
100. سورة العادیات |
|
101. سورة القارعة |
|
102. سورة التكاثر |
|
103. سورة العصر |
|
104. سورة الهمزة |
|
105. سورة الفیل |
|
106. سورة قریش |
|
107. سورة الماعون |
|
108. سورة الكوثر |
|
109. سورة الكافرون |
|
110. سورة النصر |
|
111. سورة المسد |
|
112. سورة الإخلاص |
|
113. سورة الفلق |
|
114. سورة الناس |
|
|
| |
387. اگر کتابی بود که عکس اشیا را نشان می داد، آن کتاب همین قرآن است که بهشت و جهنم
را نشان می دهد. [در محضر بهجت:1/11]
388. خدا می داند قرآن برای اهل ایمان – مخصوصاً اگر اهل علم باشند – چه معجزه ها و
کراماتی دارد و چه چیزهایی از آن خواهند دید! [در محضر بهجت:1/55]
389. اگر قرآن را به صورت واقعی اش ببینیم، آن گاه معلوم می شود که دست از ترنج می
شناسیم یا نه! [در محضر بهجت:1/36]
390. برنامۀ قرآن، آخرین برنامۀ انسان سازی است که در اختیار ما گذاشته شده است، ولی ما
از آن قدردانی نمی کنیم! [در محضر بهجت:1/55]
391. اگر به قرآن عمل می کردیم، دیگران را به اسلام و قرآن جذب می نمودیم؛ زیرا قرآن،
جامع کمالات همۀ انبیای اولوا العزم (علیهم السلام) است. [در محضر بهجت:1/112]
392. اگر درست به قرآن عمل می کردیم، با عمل خود دیگران را جذب می کردیم؛ زیرا مردم
غالباً – به جز عدّۀ معدود – خواهان و طالب نور هستند. [در محضر بهجت:2/.14]
393. قرآن، انسان را به غایت کمال انسانی می رساند. ما قدردان قرآن و عدیل آن: اهل بیت (
علیهم السلام) نیستیم. [در محضر بهجت:2/227]
394. مدام به قرآن نگاه کردن، دوای درد چشم است. [در محضر بهجت:2/280]
395. اگر از قرآن استفاده نمی کنیم، برای آن است که یقین ما ضعیف است. [در محضر
بهجت:2/280]
396. خدا می داند حفظ قرآن، چه قدر در استفاده از این معدن و منبع رحمت الهی، مدخلیّت
دارد... ما آن گونه که باید و شاید از قرآن، استفاده نمی کنیم! [در محضر بهجت:1/114]
397. آیۀ: (وَلَو أََنَّ قُرآناً سُیِرَت بِهِ الجِبالُ أَو قُطِعَت بِهِ الأَرضُ أَو کُلِّمَ بِهِ المَوتی [رعد:31]: اگر
قرآنی وجود داشت که به واسطۀ آن، کوه ها سیر شود، یا زمین به آن پیموده و یا شکافته شود، یا
با مردگان سخن گفته شود...) چه می گوید؟! آیا امور مذکور در آیۀ شریفه، فرض محال و غیر
واقع است؛ یا می خواهد بفرماید: اهلش با این قرآن، همۀ این کارها را می توانند انجام دهند؟![در
محضر بهجت:1/281]
398. کسی آشنا به قرآن است که زیادتر در آن تدبّر کند؛ مجموعۀ روایات هم مثل قرآن است.
[گوهرهای حکیمانه:100]
399. اگر راست می گوییم که قرآن، سلاح است، پس چه احتیاج به سلاح دیگر؟![در محضر
بهجت:2/14]
400. آیا هیچ می دانیم که قرآن، نظیر سایر مکتوبات نیست! گویی قرآن، موجودی ربوبیّ از
عالم نور و روحانی است که در عالم اجسام و اعراض ظهور کرده است! [در محضر
بهجت:2/135]
401. باید به طور یقین بفهمیم که نگاه کردن به قرآن، مثل نگاه کردن به سایر کتب نیست! [در
محضر بهجت:2/135]
402. به هیچ امّت و ملتی چنین قرآنی داده نشده که این همه خواصّ و آثار داشته باشد! نعمت به
این بزرگی به ما داده شده، ولی مثل این است که اصلاً نداده اند، و مثل این که این کتاب، مکمِّلِ
انسان نیست! [در محضر بهجت:2/136]
403. توسل به قرآن و حمل و فهم و قرائت آن، برای نجات عموم مردم – چه رسد به خواصّ –
مفید است! [در محضر بهجت:2/150]
404. جای تعجب است که به شخصیت ها و سخنان آنها اهمیت داده می شود و سخنرانی هایشان
ضبط می شود، اما قرآن که در دست ما است، این طور نزد ما ارزش ندارد! همه می دانیم که
دربارۀ قرآن، مقصّریم! [در محضر بهجت:2/282]
405. کسی که این مطلب را که: قرآن، تِیانُ کُلِّ شَیء [بیانگر همه چیز] است دنبال کند، عجایب
و غرایب می بیند! [در محضر بهجت:2/297]
406. قرآن کتابی است که پیغمبر ساز است؛ زیرا پیغمبران دو گونه اند: قسم اول، پیامبرانی
هستند که از جانب خداوند به پیامبری تعیین شده اند. قسم دوم، پیغمبرانِ کمالی، که در اثر ایمان
و عمل به دستورات قرآن، به کمالات پیامبر نایل می گردند. بنابراین قرآن، پیغمبرانِ کمالی
تربیت می کند و پیغمبر ساز است. [در محضر بهجت:1/120]
407. ما وظیفه داریم که در تعلیم، تلاوت و عمل به قرآن کوشش کنیم. ولی ما شبهای احیا قرآن
بر سر می گذاریم؛ و در مقام عمل، آیه های حجاب، غیبت، کذب، و آیات: (وَیلٌ لِلمُطَفّفینَ: وای
بر کم فروشان.) و نیز: (فَلا تَقُل لَهُما أُفٍّ: پس به پدر و مادر، اُف نگو.) همچنین: (وَلا تًمشِ فِی
الأَرضِ مَرَحاً: و با ناز و تکبر در روی زمین راه مرو.) و ... را زیر پا می گذاریم. [در
محضر بهجت:2/298]
سلام علی آل یاسین السلام علیک یا داعی الله السلام علیک یا خلیفة الله
السلام علیک یا تالی کتاب الله السلام علیک یا میثاق الله السلام
علیک یا حجة القائم یا اباصالح المهدی یا بقیة الله
گرسنگى
از نشانه هاى پيش از ظهور حضرت، گرسنگى ذكر شده است. محمد بن مسلم مى گوید: از
امام صادقع) شنيدم كه فرمود: پيش از ظهور حضرت قائم (ع) از سوى خداوند براى مؤمنان
نشانه هايى است .
معجزه ریاضی شگفت انگیز قرآن
بر پایۀ عدد 19
در بیست و هفتمین شب ماه رمضان سال 13 قبل از هجرت ( سال 610 میلادی ) محمّد ، نفس
اصلی ، آخرین پیغمبر خداوند ، به بالاترین نقطۀ ممکن احضار شد ، به فاصلۀ ملیونها سال
نوری از کرۀ زمین ، و این قرآن در قلب او قرار گرفت
( 2:185 ، 17:1 ، 44:3 ، 53:1:18 و 97:1 ) سپس در طول 23 سال از سال 610 تا
632 میلادی ، قرآن به واسطۀ جبرییل به حافظۀ محمّد رها میشد . در لحضۀ رها شدن ، محمّد
با دقت فراوان آن را در ذهن خود ثبت کرد ؛ از آنموقع تا کنون از طریق الهی کاملاً از آن
حافظت شده است .
آنچه محمّد باقی گذاشت ، قرآن کامل بود که به ترتیب نازل شده جمع کرده بود ، همراه با
دستورات کامل برای قرار دادن آیات به ترتیبی که خداوند تعیین کرده بود .
از آنجایی که شیطان اجازۀ دخالت در کارهای پیغمبران و رسولان را دارا میباشد ( 25:31 ،
55؛ 22:52 ) ، لذا پس از رحلت محمّد آخرین فرستادۀ خداوند ، در خلال به ترتیب قرار دادن
سوره ها و آیات قرآن ، نویسندگان ( عمر و ابوبکر لعنت الله علیه ) برای بزرگداشت پیغمبر خود
، 2 آیه به آخر سورۀ 9 اضافه کردند ، آخرین سورۀ وحی شده در مدینه .
این عمل کفر آمیز باعث به وجود آمدن جنگ 50 ساله بین علی بن ابی طالب ( ع ) و یارانش
در یک طرف و تغییر دهندگان قرآن (غاصبان خلافت ) در طرف دیگر شد .
هنگامی که جنگ تمام شد که حسین بن علی (علیه السلام ؛ صلوات الله علیه ) و خانواده اش ( که
درود خداوند بر تمام آنها ) در کربلا شهید شدند .
خلیفۀ غاصب ( عمر ) که میترسید اختلافات دوباره از سر گرفته شود قرآنی را که علی (ع) با
دستخط خود نوشته بود را از وی نپذیرفت و قرآنی را که خود جمع کرده بود ارایه داد و به این
ترتیب قرآنی را که تفسیر حضرت علی (ع) بود به آخرین نور امّت نبی اکرم رسید و آن قرآنی
است که تفسیر امیرالمؤمنین در آن است و در زمان ظهور تمام حقایق را برملا خواهد کرد !!! (
پیامبر اکرم صلوات الله علیه میفرمایند : از فرزندان من پیروی کنید تا گمراه نشوید !!! نه آنها از
قرآن جدا میشوند و نه قرآن از آنها !!! تا زمانی که بر سر حوض کوثر بر من وارد شوند )
بگذریم ...
سپس بعد از 1400 سال خدای کبیر به بشر رحمت عطا نمود و همانطور که قول داده است (
13:39 ) قرآن را از دستبردگیها و تحریفات پاک کرد ...
یکی از بزرگترین معجزات [ 74:35]
پدیۀ بینظیری که در قرآن وجود دارد ، در هیچ کتاب نوشتۀ دست بشر یافت نمیشود . هر یک از
عناصر قرآن دارای ترکیبی ریاضی است : سوره ها و تعداد و شمارۀ آنها ، آیات و تعداد وشمارۀ
آنها ، لغات ، تعداد حروف ، تعداد کلمات ، هم خانواده ، تعداد و انواع اسمهای الهی ، طرز
نوشتن بعضی لغات ، عدم وجود یا تغییر عمدی بعضی حروف در بعضی لغات و بسیاری از
عوامل دیگر قرآن به غیر از محتویاتش ، همگی دارای ترکیبی خاصّ هستند .
سیستم ریاضی دو جنبۀ مهم دارد :
1) انشاء ریاضی
2) ساختمان ریاضی قرآن که شامل شمارۀ سوره ها و آیات است .
به دلیل همین کُد ریاضی جامع ، کوچکترین تغییر در متن یا ساختمان ترکیبی قرآن بلا فاصله
آشکار میشود !!!
حقایق ساده
کُد ریاضی قرآن از بسیار ساده تا بسیار مشکل تغییر میکند. حقایق ساده مشاهداتی است که بدون
هیچ وسیله میتوان آنها را بررسی کرد .
حقایق پیچیده به کمک ماشین حساب یا کامپیوتر قابل رؤیت است . بررسی حقایق زیر به هیچ
وسیله ای احتیاج ندارد ؛ اما خواهشمند است به خاطر داشته باشید که همۀ اینها به متن عربی
اصلی اشاره دارد :
1) اولین آیه (1:1) ، معروف به « بسم الله » شامل 19 حرف است .
2) قرآن دارای 114 سوره است که میشود 19 ضرب در 6 !!!
3) مجم.ع آیات در قرآن 6346 است که میشود 334 ضرب در 19 ؛ ( 6234 آیه شماره
گذاری شده است و آیه « بسم الله » شماره گذاری نشده است که میشود :
6346 = 112 + 6234
توجه کنید که 6 + 4 + 3 + 6 میشود : 19 .
4) بسم الله 114 مرتبه تکرار شده است ، با وجود غیبت مرموز آن در سورۀ 9 ( در سورۀ 27
دو بار تکرار شده است ) و 6 ضرب در 19 که میشود 114 .
5) از غیبت بسم الله در سورۀ 9 تا بسم الله اضافی در سورۀ 27 ، دقیقا 19 سوره است !!!
6) مجموع شماره شوره ها از 9 تا 27
( 27 + 26 + ..... + 12 + 11 + 10 + 9 ) = 342 یا 18 ضرب در 19 !!!
7) این مجموع ( 342 ) همچنین مساوی است با مجموع کلمات بین دو بسم الله سورۀ 27 ، و
342 = 19 ضرب در 18.
8) اولین آیات و معروفی که اول وحی شد ( 5-1 : 96 ) شامل 19 کلمه است .
9) این اولین وحی 19 کلمه ای ، دارای 76 حرف است ؛ یعنی : 19 ضرب در 4 .
10) سورۀ 96 که از نظر ترتیب زمانی اولین سوره است ، دارای 19 آیه است .
11) این اولین سوره از نظر ترتیب زمانی ، از آخر قرآن نوزدهمین است !!!
12) سورۀ 96 شامل 304 حرف عربی است و 304 میشود : 19 ضرب در 16 .
13) آخرین سورۀ فرستاده شده ( سورۀ 110 ) شامل 19 کلمه است !!!
14) اوین آیه از آخرین سورۀ وحی شده ( 1: 110 ) شامل 19 حرف است !!!
15) 14 حرف مختلف عربی ،« 14 پاراف قرآنی » ( امضاء کوچک قرآنی ) مختلف مانند (
ا.ل.م ، از 2:1 ) را تشکیل میدهند که در ابتدای 29 سوره قرار دارند ؛ مجموع این اعداد
میشود 57 = 29 + 14 + 14 و یا 3 ضرب در 19 .
16) مجموع 29 سوره ای که « پارافهای قرآن » در آنها آمده است میشود :
882 = 68 + 50 + .... + 7 + 3 + 2 ، و 882 + 14 ( 14 مجموعۀ پارافها ) میشود :
836 یا 19 ضرب در44 .
17) بین اولین سوره پاراف دار (2) و آخرین سورۀ پاراف دار (68) ، 38 سورۀ بدون پاراف
وجود دارد ؛ یعنی : 19 ضرب در 2 !!!
18) بین اولین و آخرین سوره های پاراف دار 19 مجموعۀ پاراف دار و بدون پاراف وجود
دارد .
19) 30 عدد مختلف در قرآن تکرار شده است : 1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 ، 6 ، 7 ، 8 ، 9 ، 10 ،
11 ، 12 ، 19 ، 20 ، 30 ، 40 ، 50 ، 60 ، 70 ، 80 ، 99 ، 100 ، 200 ، 300 ،
1000 ، 2000 ، 3000 ، 5000 ، 50000 ، 100000 .
مجموع این اعداد میشود 162146 که میشود : 19 ضرب در8534 .
« این معجزات بسیار فشرده ای بود از قرآن »
ادامه دارد .... .
از حضرت رسول اکرم ص منقولست : که هر کس سوره مبارکه بقره را بخواند رحمت خدا شامل حال او گردد و ثواب کسی را داشته باشد که در راه خدا اسبها را بری جهاد اعداء خدا بسته باشد . و هر کس از چیزی بترسد این سوره را بخواند ترس او بر طرف شود . و شیطان تا سه روز داخل خانه قاری این سوره نشود و اگر در شب بخواند شیطان تا سه شب داخل خانه قاری این سوره نشود.
از حضرت صادق ع مرویستکه هرگاه سوره بقره را بیاویزند برکسیکه او را چشم زده باشند یا مصروع باشد یا ترسیده باشد یا فقیر شده باشد یا دردی داشته باشد از آن مرضها ایمن و خلاص گردد.
حضرت رسول اکرم ص فرمودند سوره بقره و آل عمران در روز قیامت مانند دو ابر بر قاری خود سایه افکنند .
((( قوله تعالی )))
خداوند فرموده هر کس این آیه از سوره بقره را در وقت خواب بخواند و از خدایتعالی در خواهد که در وقت معیین از خواب بیدار شود مطلوب حاصل گردد آیه این است :
و اذ جعلنا البیت مثابه ..... و الرکع السجود
خداوند فرموده هر کس این آیه را هفت بار قبل از آنکه تکلم کند بعد از نماز صبح بخواند خدایتعالی مهمات او را در آنروز کفایت کند و اگر آنرا ورد زبان سازد بعد از هر نماز بهیچ چیز محتاج نگردد و همه مراد او حاصل شود انشاءالله تعالی اینست :
فسیکفیکهم الله و هو السمیع العلیم ...
(((قوله تعالی ))) هرکس این آیه از سوره بقره را بسیار بخواند و بر آن مداومت نماید کار بسته او گشاد گردد انشاءالله تعالی این آیه عبارت است از :
و اذا سالک عبادی عنی ..... لعلهم یرشدون .
((( قوله تعالی ))) از حضرت امیرالمومنین ع مرویست که حسنه دنیا زن صالحه است و حسنه آخرت حو پسندیده و عذاب نار زوجه نا شایسته درشتخویی و سخت گوی بدلقا و از حضرت امام جعفر صادق ع مرویستکه حسنه دنیا و فراخی روزی و نیکخویی و حسنه آخرت خشنودی و رضای الهی است آیه فوق در سوره بقره عبارت است از :
ربنا اتنا فی الدنیا حسنه و فی الا خره الحسنه ... پس آنرا ورد زبان خود نمایید .
شیخ صدوق ره در کتاب ثواب الاعمال از حضرت ختمی مرتبت ص روایت میکند که فرمود هر کس چهار آیه از اول سوره بقره و آیه الکرسی را با دو آیه ما بعد آن و سه آیه از آخر سوره بقره بخواند جان و مالش از جمیع آفات و مکروهات محفوظ باشد و شیطان نزدیکی او نیاید و قران را فراموش نکند .
در مجمع البیان از آنحضرت روایت است که فرمود هرچیزیرا بلندی و رفعتیست و رفعت قران سوره بقره است.
همچنین آمده است که آنحضرت به ابی بن کعبه فرمود که مسلمانان را امر کن سوره بقره را یاد گیرند که آموختن آن برکت است و ترک کردن آن حسرت است قادر نمیشود بر آموختن آن باطلین . ابی عرض کرد یا رسول الله باطلین کدامند فرمود ساحرانند و نیز از آنحضرت پرسیدند کدام سوره از قران افضل است فرمود بقره پرسیدند کدام آیه از بقره افضل است فرمود آیه الکرسی .
((( قوله تعالی ))) خداوند فرموده هرکس این آیه ازسوره بقره را در وقت بخواند و از خدای تعالی بخواهد که وقت معین از خواب بیدار شود مطلوب حاصل شود آیه این است : و اذ جعلنا البیت مثابه .... و الرکع السجود خداوند فرموده هر کس این آیه را هفت بار قبل از آنکه تکلم کند بعد از نماز صبح بخواند خدایتعالی مهمات او را در آنروز کفایت کند و اگر آنرا ورد سازد بعد از هر نماز بهیچ چیز محتاج نگردد و همه مراد او حاصل شودانشاءالله ایه این است :فسیکفیکهم الله و هوالسمیع العلیم و...
((( قوله تعالی ))) هرکس این آیه را از سوره بقره بسیار بخواند و بر آن مداومت نماید کار بسته او گشاد گردد انشاءالله این آیه عبارت است از : واذا سالک عبادی عنی .... لعلهم یرشدون .
((( قوله تعالی ))) از حضرت امیرالمومنین ع مرویست که حسنه دنیا زن صالحه است و حسنه آخرت حورپسندیده و عذاب نار زوجه ناشایسته درشتخوی و سخت گوی بدلقا و از حضرت امام جعفر صادق ع مرویستکه حسنه دنیا و فراخی روزی و نیکخویی و حسنه آخرت خشنودی و رضای الهی است آیه فوق در سوره بقره عبارت است از : ربنا اتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و... پس آنرا ورد زبان خو کنید.
((( قوله تعالی ))) به اتفاق خاصه و عامه این آیه در سوره بقره در شان حضرت امیرالمومنین علی ع نازلشده که شب غار در جای حضرت رسول اکرم ص خوابید و آنحضرت به غار تشریف بردند و این از احادیث مشهور است در مصائب مختلف خواندن ومداومت آن اثر زیادی دارد و عبارت است از : و من الناس من یشری نفسه ....
((( قوله تعالی ))) حضرت رسول اکرم ص فرمود : هر مست کننده حرام است و حقتعالی لعن کرده است خمر را و خورنده آنرا و ساقی آنرا و کسی که آنرا در سبو ریزد و بر دارنده آنرا و نیز فرموده که شارب الخمر مانند کسی است که بت پرستد و در کشاف آورده که حضرت امیر ع فرمود :نرد و شطرنج از جمله قمار است و حضرت رسول اکرم ص فرمود دور شوید از این دو کعب که یکی نرد و دیگری شطرنج است و هر دو از اقمار اهل عجمند و عذاب و عقوبت قمار از حد حصر متجاوز است و صاحب آن در دنیا و آخرت ذلیل و زیانکار است پس از هر گونه قمار باید پرهیز کرد این آیه عبارت است از : یسالونک عن الخمر والمیر و ....
((( قوله تعالی ))) عام و خاص معتقد است این آیه را اگر بر علم سرخ که از پارچه کاشغری باشد بنویسند در روز جمعه وقت زوال و قمر در برج ثابت باشدمسعود برای هر نحس باشد و چون میان لشکری این علم را بگشایند ترس در دل دشمن افتد که بی اختیار از جنگ بگریزند . اگر شخصی این آیه را درپارچه در وقت معین بنویسد و همراه خود داشته باشد دشمنانش و بد خواهانش شکست می خورند آیه عبارت است از : و لما برزوالجالوت و جنوده ....
((( قوله تعالی ))) روایتست که هر کس این آیات سوره بقره را در عقب هرنماز بخواند از وسوسه شیطان و مکر او ایمن گردد و از فقر و غصه خلاص شود و روزی او از جائیکه گمان نداشته باشد تامین میشود و اگر هر صباح که از منزل بیرون میرود بخواند از دزد و درویشی ایمن باشد و صحت بدن او را حاصل شود و اگر در وقت خواب بخواند از فرغ و ترس در خواب ایمن باشد و اگر آنرا بر سفال آب ندیده بنویسند و در میان غله گذارد از دزد و کرم و شپش محفوظ ماند و برکت در آن پیدا شود و اگر آنرا بنویسند و بر بالای آستانه دکان یا خانه بیاویزندمال بسیار شود و هرگز آنشخص محتاج نشود. و هرکس عقب هر فریضه بر خواندن آن مداومت نماید نمیرد تا جای خودرا در بهشت نبیند و اگر در سفری خوفی پیش آید بر گرد خود خطی بکشد و بخواند آیه الکرسی و اخلاص معوذین و آیه قل لن یصیبنا الا ما کتب الله کنا هو مولینا فلیتو کل المومنون . از خوف ایمن شود و هیچ آدمی و پری ضرر بدو نرساند و آیه الکرسی بیست ونه حرفست که درآن اسم اعظم حقتعالی مندرج است هر که این آیه را بخواند او را استمرار قران حاصل شود و آنچه فراموش کرده باشد یاد آید و خواص آیه الکرسی بسیار است آیه الکرسی عبارت است از :
الله لا اله الا هو الحی القیوم ....و الی آخر
انسان ممكن است به انحراف افتد واسمهاى نامناسب براى خدا بتراشد. «الاسماء الحسنى»
5 - در دعا خواندن، انسان آزاد است كه خدا را به هر يك از نامهايش كه مىخواهد، بخواند. «ايّاًما تدعوا...»
6- در همهى نامهاى خدا، بهترين معانى و مقدّسترين مفاهيم به كار رفته است. «فله الاسماء الحسنى»
7- اسلام، دينى ميانه و معتدل است، حتّى قرائت نمازش بايد با صدايى ميانه باشد. «وابتغ بين ذلك سبيلاً»
8 - اسلام، غير از نيّت و عمل، به شيوه و كيفيّت عمل هم نظر دارد. نماز بايد روى آداب خاصّ خوانده شود. «لاتجهر، لاتخافت، اِبتَغ بين ذلك»
اسماء الحسنى چيست؟
در روايات شيعه و سنّى آمده است: خداوند داراى نودو نه اسم مىباشد كه هر كس خداوند را با آنها بخواند، دعايش مستجاب مىشود. (225)
در كتاب توحيد صدوق از امام علىّبن موسىالرضا عليهما السلام از پدرانش از على عليه السلام نقل شده كه فرمود: «انّ لِلّه عزّوجلّ تسعة و تستعين اسماً مَن دعا اللَّه بها استجاب له و من احصاها دخل الجنّة» (226)
در كتاب صحيح بخارى و مسلم و ترمذى و كتب ديگر از منابع حديث اهلتسنن نيز همين مضمون پيرامون اسمهاى خداوند و اينكه هر كس خدا را با آن بخواند، دعاى او مستجاب است يا هر كس آنها را احصا كرده و به خاطر بسپارد، اهل بهشت خواهد بود، نقل شده است. (227)
از پارهاى از اين احاديث استفاده مىشود كه اين اسامى در قرآن است، مانند روايتى از ابن عباس كه مىگويد: پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: «لِلّه تسعة و تسعون اسماء من احصاها دخل الجنّة و هى فى القرآن» (228)
به همين جهت جمعى از دانشمندان كوشش كردهاند كه اين اسامى و صفات را از قرآن مجيد استخراج كنند، ولى نامهايى كه در قرآن مجيد براى خدا بيان شده، بيش از نود و نه نام است، بنابراين ممكن است اسماى حسنى در لابلاى آنها باشد، نه اينكه در قرآن جز نود و نه اسم، نام ديگرى براى خدا وجود نداشته باشد.
در بعضى از روايات اين نامها آمده است، كه ما در ذيل، يكى از اين احاديث را بيان مىكنيم. (البتّه بايد توجّه داشت كه بعضى از اين نامها به شكلى كه در اين روايات آمده در متن قرآن نيست، امّا مضمون و مفهوم آن در قرآن وجود دارد).
در توحيد صدوق از امام صادق عليه السلام از پدر و اجدادش از حضرت علىعليه السلام و از پيامبر صلى الله عليه وآله نقل شده كه پس از اشاره به اينكه خداوند داراى نود و نه اسم است، به بيان آن اسامى پرداخته و فرمودند: آنها چنين است:
«اللَّه، الاله، الواحد، الاحد، الصمد، الاوّل، الآخر، السميع، البصير، القدير، القادر، العلىّ، الاعلى، الباقى، البديع، البارىء، الاكرم، الباطن، الحىّ، الحكيم، العليم، الحليم، الحفيظ، الحقّ، الحسيب، الحميد، الحَفىّ، الربّ، الرّحمن، الرّحيم، الذارىء، الرّزاق، الرّقيب، الرّؤف، الرّائى، السّلام، المؤمن، المهيمن، العزيز، الجبّار، المتكبّر، السيّد، السبّوح، الشهيد، الصادق، الصانع، الظاهر، العدل، العفو، الغفور، الغنىّ، الغياث، الفاطر، الفرد، الفتّاح، الفالق، القديم، الملك، القدّوس، القوىّ، القريب، القيّوم، القابض، الباسط، قاضى الحاجات، المجيد، المولى، المنّان، المحيط، المبين، المغيث، المصوّر، الكريم، الكبير، الكافى، كاشف الضرّ، الوتر، النّور، الوهّاب، الناصر، الواسع، الودود، الهادى، الوفىّ، الوكيل، الوارث، البرّ، الباعث، التوّاب، الجليل، الجواد، الخبير، الخالق، خيرالناصرين، الديّان، الشكور، العظيم، اللطيف، الشافى». (229)
آيه (111)
«111» وَقُلْ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ يَكُن لَّهُ شَرِيكٌ فِى الْمُلْكِ وَلَمْ يَكُن لَّهُ وَلِىٌّ مِّنَ الذُّلِّ وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيراً
و بگو: ستايش از آنِ خداوندى است كه نه فرزندى براى خود گرفته است، و نه در حاكميّت، شريكى براى او بوده و نه هرگز به خاطر ذلّت و ضعف، ياورى گرفته است. و او را به طور شايسته، بزرگ بشمار.
نكتهها:
اين سوره، با تسبيح خداوند آغاز شد و با حمد و تكبير او پايان گرفت، چنانكه سورهى مؤمنون نيز با رستگارى مؤمنان آغاز شده، «قد افلح المؤمنون» و با رستگار نشدن كفّار، پايان گرفته است. «لا يفلح الكافرون»
در روايات، تلاوت اين آيه، براى اداى دين و رفع وسوسه و برطرف شدن فقر و بيمارى، مؤثّر شمرده شده است.
نفى فرزند از خداوند، در مقابل يهود و مسيحيّت است، و نفى شريك در مقابل قريش و نفى ولىّ در مقابل برخى از مجوسان و ستارهپرستان است. (230)
پيامها:
1- ستايش خدا را از خدا بياموزيم. «قل الحمدللّه...»
2- دليل اختصاص ستايشها به خدا، بىنيازى اوست. «الحمدللّه الّذى لميتّخد ولدا»
3- عظمت و بزرگى خدا را عظمتى ويژه دانسته و او را بىنياز مطلق بدانيم. «كبّره تكبيراً»
« الحمدللّه ربّ العالمين »
تفاسير طبرى، الميزان و مجمع البيان
تفسير الميزان و مجمع البيان و نور الثقلين ذيل آيه
تفاسير الميزان، مجمعالبيان و نورالثقلين
تفسير نورالثقلين
تفسير الميزان، ج8، ص376
تفسير مجمعالبيان ونمونه
بنام خدا
همه ما دوست داريم كه در درون ما يك شوق وعلاقه خاصّي نسبت به قرآن اين چراغ هدايت براي بشريت ايجاد گردد بنحوي كه در طول تمام زندگي ،اين كتاب الهي را در كنار خود احساس كنيم و بعنوان آرامبخش ما در گذر زندگي و بهترين مسكّن براي درد ما (از هر جنبه اي ) قرار بگيرد.يکي از چيزهايي که باعث ميشود تا شور و اشتياق قرآني در انسان زياد شده و بيشتر به سمت اين کتاب الهي کشيده شود، شناخت و معرفت پيدا کردن به اين کتاب الهي است، زيرإ هر چه شناخت و معرفت انسان نسبت به قرآن بيشتر گاهمهاي بيشتري را به سمت آن خواهد برداشت. وقتي انسان با اين کتاب الهي مأنوس و آن را تلاوت نمايد جاذبه فوق العاده آن، او را جذب کرده و در جنگ درون، يعني جهاد اکبر،به او کمک ميکند. قرآن براي تقويت اراده انسان و رفع همها و غمها و اضطراب و نگرانيها بسيار عالي و مفيد است و باعث ميشود که صفات رذيله در انسان از بين برود، چرا که "شفاء لها في الصّدور" (1) ميباشد.
قرآن نور است: "قد جائکم من اللَّه نور و کتاب مبين؛ (2) وقتي قرآن خواندي دلت نوراني ميشود. غم و غصه، نگراني و اضطراب خاطرات از بين ميرود، به تو نيرو ميدهد و اراده ات را قوي ميکند اگر چه معناي آن را نداني. مهمتر از همه اين که قرآن مجيد بهترين راه را براي انسان نشان داده. و بالاترين هدايتها را در خود دارد؛ زيرا ميفرمايد: "انّ هذا القرآن يهدي للّتي هي أقوم" (3) در نتيجه وقتي انسان اين معاني را بفهمد، به سوي قرآن کشيده ميشود، لذا بايد چند نكته را در ذهن كنجكاو خود لحاظ كنيم تا هدايت قرآني را در زندگي خود كسب كنيم: اولاّ شناخت و معرفت لازم و مفيدي نسبت به اين معجزه جاودان پيامبر(ص) پيدا نماييم. ثانياً زندگاني معصومين (ع) و توصيه و سفارشهاي آن بزرگوار را نسبت به قرآن مجيد مطالعه كنيم تا به عظمت و ارزش اين کتاب بيشتر پي ببريم. ثالثاً نوارهاي قرآني قاريان بزرگ و مشهور را تهيه و يا گوش فرا دهيم تا لذت شنيدن قرآن را از طريق شنيدن و تلاوت کردن به دست آورده و بيشتر به سمت قرآن کشيده شويم.
پاورقي ها:
1 - نمل (16)، آيه 69.
2 - حديد (57)، آيه 16.
3 - اسراء (17) آيه 9
بسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ ﴿1﴾
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر
الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ ﴿2﴾
ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است.
الرَّحْمنِ الرَّحيمِ ﴿3﴾
بخشنده و بخشایشگر است
مالِکِ يَوْمِ الدِّينِ ﴿4﴾
مالک روز جزاست.
إِيّاکَ نَعْبُدُ وَ إِيّاکَ نَسْتَعينُ ﴿5﴾
(پروردگارا!) تنها تو را میپرستیم؛ و تنها از تو یاری میجوییم.
اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ ﴿6﴾
ما را به راه راست هدایت کن...
صِراطَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالِّينَ ﴿7﴾
راه کسانی که آنان را مشمول نعمت خود ساختی؛ نه کسانی که بر آنان غضب کردهای؛ و نه گمراهان.
--------------------------------------------------------------------------------
حديث شماره : 1438
1438 - ( الإمام الصادق عليه السلام ) " إن ظاهرها الحمد ، وباطنها ولد الولد ، والسابع منها القائم عليه السلام " ويأتي في الحجر 87 .
* حدیث شماره : 1438 ** یونس بن عبد الرحمان مرفوعا از امام صادق ( ع ) نقل کرده که دربارهء گفتهء خدای سبحان " ولقد آتیناک سبعا من المثانی والقرآن العظیم " فرمود : ظاهر آن حمد وستایش است وباطن آن فرزند [ یعنی امام باقر ( ع ) ] وهفتمین آن [ یعنی هفتمین فرزند امام باقر ( ع ) ] قائم علیه السلام است "
مراجع شیعه :
مراجع سنی : 1438 - المصادر :* : العیاشی : ج 2 ص 250 ح 37 - عن یونس بن عبد الرحمن ، عمن ذکره ، رفعه قال : سألت أبا عبد الله علیه السلام عن قول الله ( ولقد آتیناک سبعا من المثانی والقرآن العظیم ) قال : -* : إثبات الهداة : ج 3 ص 551 ب 32 ف 28 ح 568 - عن العیاشی ، وقال : " أقول تقدم الوجه فی مثله ، والأقرب هنا أن یراد ولد ولد الحسین علیه السلام وهو الباقر علیه السلام فإن السابع من أولاده القائم علیه السلام ، والصادق علیه السلام محسوب من السبعة على التوجیهین " .* : البرهان : ج 2 ص 354 ح 8 - عن العیاشی .* : المحجة : ص 113 - عن العیاشی .* : البحار : ج 24 ص 117 ب 39 ح 6 وج 92 ص 236 ب 29 ح 26 - عن العیاشی .* : نور الثقلین : ج 3 ص 27 ح 101 - عن العیاشی
==================================================
سوره مبارکه البقرة
الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ ﴿3﴾
(پرهیزکاران) کسانی هستند که به غیب [=آنچه از حس پوشیده و پنهان است] ایمان میآورند؛ و نماز را برپا میدارند؛ و از تمام نعمتها و مواهبی که به آنان روزی دادهایم، انفاق میکنند.
--------------------------------------------------------------------------------
حديث شماره : 1443
1443 - ( الإمام الصادق عليه السلام ) " من أقر بقيام القائم أنه حق "
* حدیث شماره : 1443 ** داود بن کثیر رقی ، از امام صادق ( ع ) روایت کرده است که حضرت در ارتباط با آیهء شریفهء " الذین یؤمنون بالغیب " فرمود : " [ یعنی ] کسانی که به حقانیت قیام وظهور قائم ( ع ) اعتقاد داشته باشند "
مراجع شیعه :
مراجع سنی : 1443 - المصادر :* : کمال الدین : ج 2 ص 340 ب 33 ح 19 - حدثنا محمد بن موسى بن المتوکل رضی الله عنه قال : حدثنا محمد بن یحیى العطار قال : حدثنا أحمد بن محمد بن عیسى ، عن عمر بن عبد العزیز ، عن غیر واحد من أصحابنا ، عن داود بن کثیر الرقی ، عن أبی عبد الله علیه السلام ، فی قول الله عز وجل : ( الذین یؤمنون بالغیب ) قال : -* : معانی الأخبار : على ما فی المیزان ولم نجده فیه .* : إثبات الهداة : ج 3 ص 458 ب 32 ف 5 ح 93 - عن کمال الدین بتفاوت یسیر ، وفیه " هدى للمتقین " .* : المحجة : ص 16 - کما فی کمال الدین ، عن ابن بابویه .* : البرهان : ج 1 ص 53 ح 4 - کما فی کمال الدین ، عن ابن بابویه ، وفیه " من آمن بقیام القائم . . . " ثم قال : وفی نسخة " من أقر بقیام القائم علیه السلام " .* : البحار : ج 51 ص 52 ب 5 ح 28 - وج 52 ص 124 ب 22 ح 9 - عن کمال الدین ، وفیه عن أبی عبد الله علیه السلام فی قول الله عز وجل : ( هدى للمتقین . . . ) .* : نور الثقلین : ج 1 ص 31 ح 11 - عن کمال الدین .* : المیزان : ج 1 ص 46 - کما فی کمال الدین ، عن المعانی .* : منتخب الأثر : ص 167 ف 2 ب 1 ح 75 - عن المحجة .وفی : ص 514 ف 10 ب 5 ح 4 - عن کمال الدین
============================================
سوره مبارکه البقرة
فَتَلَقّي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحيمُ ﴿37﴾
سپس آدم از پروردگارش کلماتی دریافت داشت؛ و خداوند توبة او را پذیرفت؛ چرا که خداوند توبهپذیر و مهربان است.
--------------------------------------------------------------------------------
حديث شماره : 1444
1444 - ( الإمام الصادق عليه السلام ) " هي الکلمات التي تلقاها آدم من ربه فتاب الله عليه ، وهو أنه قال : أسألک بحق محمد وعلي وفاطمة والحسن والحسين ، إلا تبت علي . فتاب الله عليه إنه هو التواب الرحيم ، فقلت له يا ابن رسول الله فما يعني عز وجل بقوله فأتمهن ؟ قال : يعني فأتمهن إلى القائم اثني عشر إماما ، تسعة من ولد الحسين عليهم السلام ، قال المفضل فقلت : يا ابن رسول الله فأخبرني عن قول الله عز وجل ( وجعلها کلمة باقية في عقبه ) قال : يعني بذلک الإمامة جعلها الله تعالى في عقب الحسين إلى يوم القيامة . قال فقلت له : يا ابن رسول الله فکيف صارت الإمامة في ولد الحسين دون ولد الحسن عليهما السلام ، وهما جميعا ولدا رسول الله صلى الله عليه وآله وسبطاه وسيدا شباب أهل الجنة ؟ فقال عليه السلام : إن موسى وهارون کانا نبيين مرسلين وأخوين ، فجعل الله عز وجل النبوة في صلب هارون دون صلب موسى عليهما السلام ، ولم يکن لأحد أن يقول لم فعل الله ذلک ؟ وإن الإمامة خلافة الله عز وجل في أرضه وليس لاحد أن يقول لم جعله ( جعلها ) الله في صلب الحسين دون صلب الحسن عليهما السلام لان الله تبارک وتعالى هو الحکيم في أفعاله لا يسأل عما يفعل وهم يسئلون " ويأتي في البقرة - 124 والزخرف - 28 .
* حدیث شماره : 1444 ** محمد بن زیاد ازدی از مفضل بن عمر روایت کرده که گفت ازامام صادق ( ع ) دربارهء آیهء شریفهء " واذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن " سئوال کردم حضرت فرمود : آنها کلماتی بودند که آدم ( ع ) آنها را از پروردگار خویش دریافت نمود وخداوند توبهء اورا پذیرفت وآنها عبارت بودند از اینکه فرمود : خدایا از تو میخواهم به حق محمد وعلی وفاطمه وحسن وحسین ، توبه ام را بپذیری ، وخداوند توبهء او را پذیرفت ، براستی که او توبه پذیر مهربان است ، عرض کردم : ای فرزند رسول خدا ( ص ) معنای فرمودهء خدای عزوجل فاتمهن چیست ؟ فرمود : یعنی دوازده امام را با قائم ( ع ) کامل گردانید ، نه امام از فرزندان حسین علیهم السلام ، مفضل گفت : عرض کردم : ای فرزند رسول خدا ( ص ) معنای این فرموده خدای سبحان " وجعلها کلمة باقیة فی عقبه " چیست ؟ فرمود : منظور از این امامتی است که خداوند آنرا تا قیامت در نسل امام حسین ( ع ) قرار داده است ، گفت ، به او عرض کردم : ای فرزند رسول خدا ( ص ) ، چگونه امامت در ذریه ونسل امام حسین ( ع ) قرار گرفت ودر ذریهء امام حسن ( ع ) قرار نگرفت در حالیکه هر دو فرزندان رسول خدا ( ص ) ونوه های دختری او وسرور جوانان اهل بهشت بوده اند ؟ آن حضرت فرمود : موسی وهارون دو پیامبر مرسل ودو برادر بودند ، وخدای سبحان نبوت را در ذریهء هارون قرار داد نه موسی ، وهیج کس نمیتواند بگوید که چرا خداوند این کار را انجام داد ؟ وامامت ، خلافت خدای عزوجل در روی زمین است وکسی حق ندارد بگوید چرا خداوند آنرا در نسل وذریهء فرزندان حسین ( ع ) قرار داد ودر فرزندان امام حسن ( ع ) قرار نداد ، زیرا خداوند تبارک وتعالی در کارهای خود حکیمانه عمل می کند ، واز آنچه انجام می دهد مورد پرسش قرار نمی گیرد ، وآنان ( مردم ) مورد پرسش وسئوال قرار خواهند گرفت . .
مراجع شیعه :
مراجع سنی : 1444 - المصادر :* : کمال الدین : ج 2 ص 358 ب 33 ح 57 - حدثنا علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق رضی الله عنه قال : حدثنا حمزة بن القاسم العلوی العباسی قال : حدثنا جعفر بن محمد بن مالک الکوفی الفزاری قال : حدثنا محمد بن الحسین بن زید الزیات قال : حدثنا محمد بن زیاد الأزدی ، عن المفضل بن عمر ، عن الصادق جعفر بن محمد علیهما السلام قال : سألته عن قول الله عز وجل ( وإذا ابتلى إبراهیم ربه بکلمات فأتمهن ) ما هذه الکلمات ؟ قال : -* : معانی الأخبار : ص 126 ح 1 کما فی کمال الدین بتفاوت یسیر .* : الخصال : ص 304 ح 84 - کما فی کمال الدین بتفاوت یسیر فی سنده ومتنه .* : کتاب النبوة لابن بابویه : على ما فی مجمع البیان ، وتأویل الآیات ، والمناقب* : مناقب ابن شهرآشوب : ج 1 ص 283 - إلى قوله : اثنی عشر إماما - عن کتاب النبوة ، عن ابن بابویه بإسناده عن المفضل بن عمر قال : -* : مجمع البیان : ج 1 ص 200 - کما فی کمال الدین بتفاوت یسیر ، عن کتاب النبوة .* : إرشاد القلوب : ص 421 - کما فی کمال الدین بتفاوت یسیر ، یرفعه ( ابن بابویه ) المفضل بن عمر : -* : تأویل الآیات : ج 1 ص 77 ح 57 کما فی کمال الدین ، إلى قوله : إثنا عشر إماما " وفیه " علی والحسن والحسین وتسعة من ولد الحسین صلوات الله علیهم أجمعین " عن کتاب النبوة .* : الصافی : ج 1 ص 138 - عن الخصال .* : إثبات الهداة : ج 1 ص 645 ب 9 ف 53 ح 783 - عن تأویل الآیات ، إلى قوله " والتسعة من ولد الحسین " .* : غایة المرام : ج 1 ص 78 ب 15 ح 31 - کما فی کمال الدین ، عن ابن بابویه : -* : البرهان : ج 1 ص 147 ح 1 - کما فی کمال الدین بتفاوت یسیر ، عن ابن بابویه ، إلى قوله " اثنی عشر إماما " .* : البحار : ج 11 ص 177 ب 3 ح 24 - عن معانی الأخبار .وفی : ج 12 - ص 66 ب 3 ح 12 - عن الخصال بتفاوت یسیر .وفی : ج 24 ص 177 ب 5 ح 8 - عن کمال الدین بتفاوت یسیر .وفی : ج 26 ص 323 ب 7 ح 3 - عن معانی الأخبار ، والخصال .* : نور الثقلین : ج 1 ص 120 ح 338 - عن الخصال ، إلى قوله : من ولد الحسین ( علیه السلام ) .* : ینابیع المودة : ص 97 ب 24 - عن المناقب ، إلى قوله " من ولد الحسین علیهم السلام " .* : منتخب الأثر : ص 77 ف 1 ب 6 ح 33 - عن کمال الدین
قرآن ناطق و راز دان قرآن
رومى نشد از سر على كس آگاه آرى نشود كس آگه از سر الله يك ممكن و اين همه صفات واجب لا حول و لا قوة الا بالله
امام على(ع) مىفرمايد: اين قرآن است، پس از آن بخواهيد تا سخن گويد، اما هيچگاه براى شما سخن نگويد و رازهاى نهفتهاش را برون نريزد اما اگر از من بپرسيد آن اسرار را براى شما از قرآن باز مىگويم، زيرا من آگاهترين شمايم... (1)
در جاى ديگر مىفرمايد:
هيچ آيهاى بر پيامبر فرود نيامد، مگر آنكه حضرت آن را بر من تلاوت و املا فرمود تا با خط خويش بنگارم و تاويل، تفسير، ناسخ، منسوخ، محكم و متشابه آن را به من آموخت (2)
قطرهاى از دريا
در اين مقال برآنيم تا بخشى از سخنان گهربار حضرت على(ع) پيرامون برخى از آيات قرآن كريم را مرور كنيم.
شروع هركار با نام خدا
قرآن كلمات و جملات نورانى خود را با اين جمله آغاز مىكند:
«بسم الله الرحمن الرحيم»
مردى به على(ع) گفت: اى امير مؤمنان، براى ما درباره تفسير« بسم الله الرحمن الرحيم» سخن بگو.
حضرت فرمود: براستى وقتى لفظ «الله»به زبان آوردى، بزرگترين نام از نامهاى خداوند را گفتى. آن نامى است كه جز خدا بر كسى روا نيست و هيچ آفريدهاى بدان نام ناميده نشده است.
مرد گفت: تفسير«الله» چيست؟
فرمود: همان كسى است كه همه آفريدهها هنگام سختى و نياز و قطع اميد از غير او به سوى او واله و شيدا مىشوند. اين بدان سبب است كه هر طالب رياست و بزرگى، با وجود طغيان و ادعاى بىنيازى، هنگام بالا گرفتن حاجت زير دستانش، نمىتواند به تمام آنها پاسخ مثبت دهد و حتى خودش نيازهايى پيدا مىكند كه قادر به برآوردن آنها نيست.
در اينجاست كه به سوى خدا متوجه مىشود، اما وقتى به هدف رسيد، دوباره به شرك خود باز مىگردد، مگر قرآن نخواندهاى كه مىفرمايد:... هرگاه عذاب خدا شامل حال شما گردد و يا ساعت قيامت فرا رسد، آيا غير خدا را مىخوانيد؟ خير، فقط او را مىخوانيد... (3)
خداوند به بندگانش فرموده: اى محتاجان رحمت من، براستى ذلتبندگى و نياز را در هر حال با شما همراه ساختم، پس در هر كارى كه شروع مىكنيد و اميد داريد كه به انجام رسد، به سوى من سر تعظيم فرود آريد و باور كنيد كه اگر من بخواهم به شما چيزى ببخشم، هيچ كس نمىتواند بازم دارد، و اگر بخواهم چيزى را از شما باز دارم، هيچ كس نمىتواند به شما ببخشد. بدين جهت، من سزاوارترين كسى هستم كه به آستانش گدايى و تضرع و زارى مىكنند. پس در آغاز و شروع هر كارى، چه كوچك و چه بزرگ، بگوييد:« بسم الله الرحمن الرحيم» كه در واقع گفتهايد: در اين كار، از خدا يارى مىطلبم، خدايى كه پرستش و بندگى غير او جايز نيست، خدايى كه فريادرس است و هر وقتبه درگاهش دادخواهى شود، پاسخگوست. پروردگارى كه«رحمان» است چون با توسعه روزى بر ما رحمتخود را شامل حالمان كرده است.
[لطفتبه كدام ذره پيوست دمى كان ذره به از هزار خورشيد نشد؟]
در دنيا و آخرت بر ما« رحيم» است. خدا دين را بر ما سبك ساخته و آسان گرفته و با جدايى ما از دشمنانش بر ما رحمت آورده است. از رسول خدا شنيدم كه مىفرمود: اگر كارى سبب اندوه كسى شود و با اخلاص بسم الله الرحمن الرحيم بگويد، دو فايده برايش دارد: يا به نياز دنيوى خود مىرسد و يا بدانچه خدا برايش فراهم كرده، خواهد رسيد، كه البته آنچه نزد خداستبراى مؤمنان بهتر و پايدارتر است. (4)
امام على(ع) روزى اين حديث را از پيامبر اكرم(ص) نقل كرد: كل امر ذى بال لم يذكر فيه اسم الله فهو ابتر.
هر كار مهم كه بىنام خدا آغاز شود، به انجام نمىرسد. آنگاه فرمود: انسان هر كارى را كه مىخواهد انجام دهد، بايد «بسم الله» بگويد، يعنى اين كار را با نام خدا شروع مىكنم، و هر عملى كه با نام خدا شروع مىشود، خجسته و مبارك است.
عبد الله بن يحيى، كه يكى از دوستان اميرمؤمنان است، خدمت آن حضرت رسيد بىآنكه« بسم الله» بگويد، روى تختى، كه در گوشهاى بود، نشست: ناگهان تعادل خود را از دست داد، نقش بر زمين شد و سرش شكست. حضرت دست مباركش را بر سر عبد الله كشيد و زخم التيام يافت. سپس فرمود: مگر نمىدانى پيامبر از سوى خدا برايم روايت كرد هر كارى كه بدون نام خدا شروع شود، فرجام نخواهد داشت. عبد الله شرمنده و خجلت زده عرض كرد: پدر و مادرم دايتباد، مىدانم، از اين پس، «بسم الله» را در آغاز كارها ترك نخواهم كرد. حضرت فرمود: در اين صورت، بهرهمند و سعادتمند خواهى شد.
امام صادق(ع) پس از نقل اين ماجرا مىفرمايد: چه بسيار اتفاق مىافتد كه بعضى از شيعيان ما در آغاز كارشان«بسم الله» نمىگويند و خداوند ايشان را دچار ناراحتى مىكند تا دريابند و بيدار گردند و در ضمن، اين خطا نيز از نامه كردارشان پاك شود (5)
-راه راست كدام است؟
در سوره حمد مىخوانيم: «اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم...» امام على(ع) كه حقيقت صراط مستقيم است مىفرمايد:
يعنى خدايا، ما را به راه كسانى هدايت كن كه به ايشان نعمت توفيق دين و پيروى از خودت عطا فرمودهاى، نه راه آنان كه نعمت مال و سلامتى به ايشان دادى، زيرا بسا مى شود كسانى كه از نعمت مال و سلامتى برخوردارند يا كافرند يا فاسق.
آنگاه در مورد كسانى كه هدايتشدهاند، مىفرمايد:
و آنان كسانى هستند كه خدا درباره ايشان فرمود: و كسى كه از خدا و پيامبر پيروى كند،(در روز قيامت) همنشين كسانى خواهد بود كه خدا نعمتخود را بر آنان تمام كرده است.( يعنى) پيامبران و صديقان و شهدا و صالحان و آنها دوستان خوبى( براى او)هستند (6)
امام در تفسير صراط مستقيم همچنين مىفرمايد:
ادم لنا توفيقك الذى اطعناك به فى ماضى ايامنا حتى نطيعك كذلك فى مستقبل اعمارنا.
خداوندا، همان طور كه درگذشته توفيقات خود را شامل حال ما كردى و به بركت آن فرمانهايت را اطاعت كرديم، همين طور به ما توفيق بده تا بقيه عمرمان را نيز در راه اطاعت تو به سر بريم (7) . و مىدانيم كه اطاعتخدا بدون ولايتخسرانى استبزرگ.
اى على، هر كس كه ندارد به جهان مهر تو در دل حقا كه بود طاعت او ضايع و باطل (8)
-معنى وحدت حق:
قرآن مىفرمايد« قل هو الله احد» بگو خدا يكى است.
امام(ع) مىفرمايد: مقصود از اين« يكى بودن» نه اين است كه دو تا نيست ، بلكه به اين معنا است كه دوم براى او فرض نمىشود.( چون خدا بىحد و بىنهايت است)
«الاحد بلا تاويل عدد»، او يك است ولى نه يك عددى، يعنى وحدت حق، وحدت عددى نيست. (9)
«كلى مسمى بالوحد- غيره قليل»، هر چيزى كه متصف به« يكى بودن» شود، كم است، جز خدا، او با اينكه يكى است، به كمى وصف نمىشود (10) (چون بىنهايت است).
«لا يشمل بحد و لا يحسب بعد» هيچ حد و اندازهاى او را در برنمىگيرد و با شمارش به حساب نمىآيد (11)
استاد مطهرى مىنويسد: اين مساله كه وحدت حق وحدت عددى نيست، از انديشههاى بكر و بسيار عالى اسلامى است. در هيچ مكتب فكرى ديگر سابقه ندارد. خود فلاسفه اسلامى تدريجا بر اثر تدبر در متون اسلامى، بالخصوص كلمات على(ع)، به عمق اين انديشه پى بردند و آن را رسما در فلسفه الهى وارد كردند. در كلمات قدما از حكماى اسلامى از قبيل فارابى و بوعلى، اثرى از اين انديشه لطيف ديده نمىشود. حكماى متاخر كه اين انديشه را وارد فلسفه خود كردند، نام اين نوع وحدت را« وحدت حقه حقيقيه» اصطلاح كردند. (12)
- اول و آخر، ظاهر و باطن
در قرآن مىخوانيم:«هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن...»(حديد،آيه 3)
امام(ع) مىفرمايد: سپاس خداى را كه هيچ حال و صفتى از او بر حال و صفتى ديگر پيشى ندارد تا اول بودنش مقدم بر آخر بودنش و ظاهر بودنش مقدم بر باطن بودنش باشد.
...هر پيدايى جز او فقط پيداست و ديگر پنهان نيست و هر پنهانى جز او فقط پنهان است و ديگر پيدا نيست. اوست كه در عين پيدا بودن پنهان است و در عين پنهان بودن پيداست. (13)
در جاى ديگر مىفرمايد: زمانها او را همراهى نمىكند و اسباب و ابزارها يارىاش نمىدهند. هستى او بر زمانها و وجود او بر نيستى و ازليت او بر هر آغازى تقدم دارد. (14)
استاد مطهرى در توضيح مطلب مىنويسد: تقدم ذات حق بر زمان و بر هر نيستى و بر هر آغاز و ابتدايى، يكى از لطيفترين انديشههاى حكمت الهى است و معنى ازليتحق فقط اين نيست كه او هميشه بوده است، شك نيست كه هميشه بوده است، اما هميشه بودن يعنى زمانى نبوده كه او نبوده است ازليتحق فوق هميشه بوده است زيرا هميشه بودن مستلزم فرض زمان است، ذات حق علاوه بر اينكه با همه زمانها بوده است، بر همه چيز حتى بر زمان تقدم دارد و اين است معنى ازليت او. از اينجا معلوم مىشود كه تقدم او نوعى ديگر غير از تقدم زمانى است.
حضرت على(ع) مىفرمايد:... از حواس پنهان است و دستحواس به دامن كبريايىاش نمىرسد و در عين حال هويداست و هيچ چيزى نمىتواند مانع و حاجب و پرده وجودش شود.(خطبه 150) يعنى او هم پيداست و هم پنهان است. او در ذات خود پيداست، اما از حواس انسان پنهان است. پنهانى او از حواس انسان از ناحيه محدوديتحواس است نه از ناحيه ذات او. (15)
عيب از ماست اگر دوست زما مستور است ديده بگشاى كه بينى همه عالم طور است (16) هر كجا پا بنهى حسن وى آنجا پيداست هر كجا سر بنهى سجده گه آن زيباست (17)
شب زندهدارى، تلاوت قرآن و غمى عارفانه
قرآن مىفرمايد:
«قم الليل الا قليلا، نصفه او انقص منه قليلا، اوزد عليه و رتل القرآن ترتيلا»(مزمل آيات 2-4)
شب را به نماز و طاعتخدا برخيز، مگر اندكى كه نصف يا كمتر از آن باشد يا چيزى بر آن بيفزا و با توجه كامل به تلاوت آيات قرآن بپرداز...
امام(ع) در وصف متقين و مردان خدا مىفرمايد:
اما شبها، پاهاى خود را براى عبادت جفت مىكنند،(بر پاى مىايستند)،آيات قرآن را به آرامى و شمرده شمرده تلاوت مىكنند، در اثر دقت در آن آيات غمى عارفانه در دل خود ايجاد مىكنند و بدين وسيله، داروى دردهاى خويش را مىيابند، هرچه از زبان قرآن مىشنوند، يا به چشم خويش مىبينند. هرگاه به آيهاى از آيات رحمت مىرسند، بدان طمع مىورزند و قلبشان از شوق سرشار مىشود، چنان مىنمايد كه برابر چشم آنهاست، و چون به آيهاى از آيات خشم الهى مىرسند، بدان گوش فرا مىدهند و مانند اين است كه آهنگ بالا و پايين رفتن شعلههاى جهنم را با گوش خويش مىشنوند. (18)
عدالت
خداوند در قرآن مىفرمايد:
«اعدلوا هو اقرب للتقوى...»
عدالت پيشه سازيد كه آن به تقوا نزديكتر است(و اساس تقوا، پرهيزكارى است.(مائده، آيه 8)
امام(ع) كه، مجسمه عدالت و تقوا است در پاسخ به آن دسته از سياستبازانى كه براى پيشبرد به اصطلاح اهداف و مصالح خواستار تبعيض و كنار گذاشتن موقتى عدالتبودند، فرمود:
از من مىخواهيد با تبعيض و ستمگرى، پيروزى را به دست آورم؟ از من مىخواهيد عدالت را به خاطر سياست و رهبرى قربانى كنم؟ خير، سوگند به ذات خدا كه تا دنيا، دنياست چنين كارى نخواهم كرد و گرد چنين كارى نخواهم گشت. من و تبعيض؟! من و زير پا گذاشتن عدالت؟! اگر همه اين اموال عمومى كه در اختيار من است، مال مشخصى من و حاصل تلاش خودم بود، براى تقسيم ميان مردم هرگز تبعيض روا نمىداشتم. چه رسد به آنكه مال مال خداست و من امانتدار اويم. (19)
آن حضرت برقرارى عدالت را يكى از دلايل قبول خلافت ظاهرى خويش عنوان كرد و فرمود: اگر آن اجتماع بزرگ و قيام حجت و بسته شدن راه عذر بر من نبود و اگر خداوند از دانشمندان پيمان نگرفته بود كه در برابر پرخورى و گرسنگى ستمديده ساكت ننشينند و دست روى دست نگذارند، همانا لگام خلافت را روى شانهاش مىانداختم و مانند روز اول كنار مىنشستم. (20)
- كيفر دشمنان اهل بيت
در قرآن كريم مىخوانيم: آيا نديدى حال مردمى را كه نعمتخدا را به كفر تبديل كردند و خود و قوم خويش را به ديار هلاكتسپردند؟ به دوزخ، كه بدترين جايگاه است، دچار گشتند.
«ابراهيم، آيات 28 و 29»
امام(ع) مىفرمايد: چه شوم و پليدند آنان كه سنت و روش پيامبر خدا را دگرگون ساختند و از وصيت وى سر برتافتند. آيا از فرود آمدن عذاب الهى بر خويشتن نمىهراسند؟
حضرت سپس آيات ياد شده را خواند و آنگاه چنين ادامه داد:
سوگند به خدا ما همان نعمتى هستيم كه خداوند به بندگان خويش ارزانى كرد و (مردم) به وسيله ما رستگار مىشوند. (21)
-وسيله تقرب به خدا
در قرآن كريم مىخوانيم: اى كسانى كه ايمان آوردهايد، پرهيزگارى پيشه سازيد و براى تقرب به خدا وسيلهاى برگزينيد...(مائده آيه 35)
امام(ع) مىفرمايد: من همان وسيله تقرب به خدايم. (22)
آرى، توسل به اهل بيت(ع) در حقيقت توجه به خداست، و چه دورند از حقيقت، آن دسته از منحرفان اهل سنت كه توسل را شرك مىدانند در حالى كه شافعى، يكى از بزرگان اهل سنت، مىگويد:
آل النبى ذريعتى و هم اليه وسيلتى ارجو بهم اعطى غدا بيد اليمين صحيفتى
يعنى: خاندان پيامبر وسيله و دست آويز من است و آنها سبب تقرب من به رسولخدا(و يا خدا) هستند. اميدوارم فرداى قيامتبه خاطر آنها نامه كردارم به دست راستم داده شود.
پىنوشت ها:
1- خطبه 157.
2-بحار، ج 92، ص 99.
3- انعام، 40.
4- تفسير منسوب به امام حسن عسكرى(ع)
5- سفينه البحار، ج 1، ص 633.
6- الميزان، ج 1، ص 39.
7- تفسير صافى، سوره حمد.
8- حافظ.
9- نهج البلاغه، خطبه 150.
10- همان، خطبه 63.
11- همان، خطبه 184.
12- سيرى در نهج البلاغه، ص 50.
13- نهج البلاغه، خطبه 63.
14- همان، خطبه 184.
15- سيرى در نهج البلاغه ص 51.
16- ديوان امام خمينى، ص 52 و 49.
17- ديوان امام خمينى، ص 52 و 49.
18- نهج البلاغه، خطبه 184.
19- همان، خطبه 126.
20- همان، خطبه 3.
21- تفسير البرهان، ذيل آيات 28 و 29 سوره ابراهيم.
22- تفسير الميزان، ج 5، ص 333.
هست قرآن زنده مي ماند نبي
| هست قرآن رهــــنماي شيــــعيــان | هست قرآن، مونس جــــان و روان |
| اي بــــرادر آيــــه هايش را بــــخوان | نــــكته هــــاي نغــــز قـرآن را بدان |
| اي بــــرادر، خــــانه بــي قرآن چرا؟ | اي بــــرادر، درد بــــي درمان چـرا؟ |
| زخــــمها را هــست قرآن مــــرحمي | گر بخواني نكته هايــش را دمــــي |
| اي بــــرادر گــــر شوي هــــمراه مـا | مي شوي از كفـر و از نفــــرت جدا |
| نــــور قــــرآن بــــر دلــــت پيدا شود | زشتهـا در مــــنظرت زيـــبا شــــود |
| گر تو خوانــــي، ايـنچنين، معنا بدان | معنـــــي انــــا و اعطينـــا ، بــــدان |
| ظاهــــر قرآن قرائت هست، دوست | باطنش عدل و قضاوت هست، دوست |
| ظاهــــر قــــرآن تــــمنــــاي وجـــود | باطنش تسبيح وتكبيــــر و سجــود |
| ظاهر قــــرآن نــــماي ايــــزد اسـت | باطن قـــرآن صــــداي ايــــزد است |
| تــــا صـــداي قاريش آيد به گــــوش | شوق و احسـان درون آيد به جوش |
| اي مسلمان هست قـــرآن رهنــــما | مي كند حــــق را ز بــــاطل ها جدا |
| اي مسلــمان قــدر قــرآن را بــــدان | تــــا بمــــاني از بـــلاهـا در امــــان |
| اي مــسلمان گــوش كــن آواز حـق | تا بري پــــي بــر رمـــــوز و راز حق |
| ســر حــق را در كتــاب حــق بخوان | تــــا بـــيابي آفــتابــــي در ميــــان |
| اي مســلمان مــا مسلمان زاده ايم | بهــــر قــــرآن مــا علي را داده ايم |
| اي مســلمــان حــافظ قــرآن تـوئي | حافظ اين عهد و ايــن پــيمان توئي |
| اي مســـلمــــان راه را هــمـوار كـن | خــــفتــــگان راه را بــــيــــدار كـــن |
| اي مسلـــمان نـوبت غوغاي توست | وقت، وقــــت غــــرش آواي توست |
| اي مسلمان عهد و پيمان بسته ايم | عهد، ما با نور قــــرآن بــــسته ايــم |
| نــــور قــــرآن رهنــــمــــاي راه مـــا | مي نمــــايـاند بــــه انــــسان راه را |
| خلــــوت شبــهاي ما را همدم است | بــــرتــــريــــن معجــــزات آدم است |
| هست قــــرآن ، زنــده مي ماند نبي | ذوالــــفقــــارت كــــو، يا مولا علـي؟ |
عترت و قرآن
| با تو گر خواهــي سخــن گويد خـدا، قــرآن بــخــوان | تــــا شـــود روح تـو با حق آشنا، قرآن بخوان |
| (رتــــل القــرآن تــــرتــيــلا) نــــداي رحــمـت اســت | مي دهد قرآن به جان و دل صفا، قرآن بخوان |
| اي بــشيــــر، يـــاد خــــدا، آرامــش دل مــي دهــــد | دردمــنــــدان را بــود قــرآن دوا، قــرآن بخوان |
| گفت پيغمبر كه بي دين است، هر كس بي حياست | تــــا شـــود روح تــو پابــند حيــا، قـرآن بخوان |
| دامــهــا گستــرده شــيطــان، در مــسيــر عمــر تــو | تــــا كه ايمن باشي از اين دامها، قرآن بخوان |
| اي كــــه روحــت سخــت پـــايــبــنــد دنــيــــا شــده | مي كــند قــرآن تــو را از غم رها، قرآن بخوان |
| عـــتــرت احــمــــد ز قــرآنــش نــمــي گــردد جــــدا | تــــا بيــابي معنــي ايــن نكته را، قرآن بخوان |
| هــســت قــرآن صــامت و قــرآن نـاطق عترت است | تــــا ندانــي اين دو را از هم جدا، قرآن بخوان |
| نــسخــه قــرآن بــه دستــــورالــعــمــل دارد نــيــــاز | تــــا كــه بشناسي طبيبت را دلا، قرآن بخوان |
| وادي طــور اســت ايــن قــرآن و مــيــعــاد حــضـــور | با تو گر خواهي سخن گويد خدا، قـرآن بخوان |
| مي برد خسران ز قرآن، هر كه دشمن با علي است | مــومنيينش را بــود قــرآن شفــا، قرآن بخوان |
| بــــا زبــــان حــال، زيــنــب گفــت بــا رأس حــسيـن | خصم خـواند خارجي ما را اخي، قــرآن بخوان |
| چــــون بــــود قــرآن (حســان) بــرنامــه عمــر بشــر | تــــا كــه تــــوفيق يــــابي بيــــا، قـرآن بخوان |
مقدمه
کلام در زبان عرب از بيست و هشت حرف تشکيل مى شود . و براى پيدا کردن مخرج هر يک از آنها بايد آن حرف را ساکن نموده و يک همزه مفتوحه بر سر آن بگذاريم مثلاً ب و ت را ميگوئيم أب و أت با اين عمل مخرج ب و ت معلوم مى شود . اين بيست و هشت حرف از چهار موضع و هفده محل خارج مى گردند :
موضع اول : حَلق که داراى سه محل و شش حرف ميباشد .
موضع دوم : زبان که داراى دو محل و دو حرف ميباشد .
موضع سوم : دهان که داراى هشت محل و شانزده حرف ميباشد .
موضع چهارم : لب که داراى چهار محل و چهار حرف ميباشد .
اينک شرح آنها : گفتيم حلق داراى سه محل ميباشد . از انتهاى حلق شروع کنيم .
اوّل محل هـ و ء و در وسط حلق محل ح و ع و نزديک به دهان محل خ و غ مى باشد . و براى آنکه بيشتر در ذهن بماند به اين شعر توجه فرمائيد :
حرف حلقى شش بود اى نور عين
ها و همزه حا و عين و خا و غين
موضع دوم : زبان کوچک که مخرج ق ـ ک ميباشد .
موضع سوم : دهان را گفتيم که داراى هشت محل و شانزده حرف ميباشد .
محل اوّل : ( ج ـ ش ـ ى ) اين سه حرف را شجرى گويند چون در موقع تلفظ دهان باز مى شود .
محل دوم : (ض) براى اداء حرف ضاد بايد تمام طول کنار زبان بطور طبيعى به کنار دندانهاى پهلو تماس گيرد .
محل سوم : (ل) براى اداء لام تمام سر زبان با پشت لثه بالا تماس مى گيرد .
محل چهارم : (ن) براى اداء نون هم تمام سر زبان با پشت دندانها و لثه بالا تماس ميگيرد .
محل پنجم : (ر) براى اداء حرف (راء) تمام سر زبان با پشت لثه بالا بطورى که نچسبد بلکه با آن مماس قرار گيرد .
محل ششم : (ز ، س ، ص) براى اداء اين سه حرف از سر زبان با پشت دندانهاى ثناياى بالا ولى نمى چسبد .
محل هفتم : (ث ، ذ ، ظ) باز هم از سر زبان با پشت دندانهاى بالا ولى نمى چسبد.
محل هشتم : ( ت، د ، ط ) كه اين سه حرف هم از پهناى سر زبان با پشت دندانهاى بالا اداء مى شود.
موضع چهارم : موضع لب ميباشد و آن داراى چهار محل و چهار حرف ميباشد .
محل اول : (ف) که مخرج آن از تيزى دندانهاى ثناياى بالا با شکم لب زيرين مى باشد .
محل دوم : (ب) مخرج آن ترى هر دو لب هنگامى که بر روى هم گذارده شوند مى باشد .
محل سوم : (م) و مخرج آن خشکى هر دو لب هنگامى که بر روى هم گذارده مى شوند.
محل چهارم (و) مخرج آن از ميان دو لب ولى بهم نخورد .
مقدمه
به راستی زمانی که بشر تصور میکرد زمین مسطح است و سنگینی آن روی شاخ گاو قرار دارد، گاو نیز پشت ماهی واقع شده است، آیا تعجب نداشت اگر کسی ادعا میکرد که ماه و خورشید و ستارگان در فلک بی انتها شناورند؟ بلی ، در چهارده قرن پیش در قرآن آمده است "زمین و آسمانها را روی ستونی که دیده نمیشود خلق فرموده و آن ستون ، جاذبه است که در بین کرات با همه دوری و بعد مسافت برقرار میباشد".در قرن 16 تا 17 یعنی دوران زندگی گالیله دانشمند معروف ایتالیایی که ادعا میکرد، زمین گرد است و به دور محور خود میچرخد، مردم آنقدر تعجب کردند که او را دیوانه خواندند. کشیشان که این ادعا را بر هم زننده دستگاه خود میشمردند، دستور توقیف و مرگ او را دادند. او نیز از ترس مرگ از گفته خود باز گشت. غافل از اینکه در ده قرن پیش از او ، در قرآن بوضوح آمده است "همه این کرات در افلاک شناورند."
علاوه بر اشاره به حرکت وضعی و انتقالی زمین در آیههای مختلف ، حرکات خفیف زمین نیز در قرآن بخوبی تشریح شده است. خداوند متعادل در قرآن کریم میفرماید: "کوهها را میبینی و تصور کنی که ساکن هستند، حال اینکه آنها مانند ابر حرکت میکنند". امروزه این مطلب با کشف حرکات مختلف زمین بخوبی روشن شده است. سواحل شمالی اروپا یعنی آلمان و هلند به تدریج زیر آب میرود و سواحل جنوب فرانسه رو به خشک شدن است. یعنی قاره اروپا حرکت تدریجی نوسانی دارد. درباره ماه و خورشید نیز آمده است "خورشید در فضا نور افشانی میکند، ولی ماه از خود نوری ندارد و نورش منعکسه است". این است اعجاز قرآن که درباره خلقت زمین ، آسمان ، آدمیان ، حیوان و گیاه نظرات دقیق و صریحی ابراز داشته و در تمامی موارد راه زندگی و هدایت بشر را مشخص کرده است.
هدایت الهی در اجرام آسمانی
کلیه ستارگانی که از لحاظ تعداد ، عظمت ، فاصله ، نور و حرارت چشمها را خیره کرده و اعجاب دانش پژوهان جهان را بر انگیخته و این نظامهای بدیع کهکشانی را پدید آورده است، همه و همه مربوط به آسمان و فضای نزدیک است. اما در فضای دور چه خبر است؟ آن فضا چه وسعت و عظمتی دارد؟ و چه رازها و موجوداتی در آن وجود است، هنوز مجهول است و این موضوع حاکی از عظمت فوقالعاده و شگرف جهان هستی است. قرآن این حقیقت را با این آیات بیان کرده است:آیه 6 سوره صافات: ما آسمان نزدیک را به زینت ستارگان آراستهایم.
آیه 67 سوره ملک: ما آسمان نزدیک را به وجود چراغهایی زینت بخشیدهایم.
قرآن مجید که ترجمان فطرت و عقل است، در زمانی که بشر در قعر جهالت بود، در اوج فصاحت و بلاغت ، پرده از اسرار پدیدههای طبیعی برداشته و در ضمن آنها در موارد بسیاری به حرکت خورشید و ماه و کیفیت اجرام آسمانی تصریح میکند، از جمله: "خداوند خورشید و ماه را مسخر گردانید و هر یک تا زمان معینی به گردش خود ادامه میدهند." (رعد ، فاطر ، زمر ، لقمان)
"خورشید و ماه هر یک در مداری شناور میباشند." (یس آیه 40)
"خداوند خورشید و ماه را در حالی که هر یک در حال حرکت هستند، به نفع شما مقهور و مسخر گردانیده است." (ابراهیم آیه 33)
قیامت از دید قرآن
"و اذا نفخ فی الصور نفخه واحده" (الحاقه - 13) و آنگاه که در صور دمیده شود، دمیدنی واحد ، این دمیدن در "صور" هر چه باشد، در حقیقت صدور فرمان شروع انفجار است."و حملت الارض و الجبال فدکتاد که واحده" (الحاقه - 14) و زمین از جا کنده شود کوهها در هم کوفته شوند، کوفتنی واحد.
"فیومئذ وقعت الواقعه" (الحاقه - 15) پس در چنین زمانی است که واقعه (صیحه بزرگ) اتفاق میافتد.
"انشقت السما فهی یومئذ واهیه" (الحاقه - 16) و آسمان از هم پاشیده شود که چنین هنگامی آسمان سست می باشد.
"یوم ترجف الارض و الجبال و کانت الجبال کثیبا مهیلا" (مزمل - 14) هنگامی که زمین وکوهها به شدت بلرزند و کوهها چون توده هایی از گرد و غبار پراکنده شوند.
"فاذا برق البصر و خسف القمر و جمع الشمس و القمر" (قیامه = 9،8،7) تا گاهی که چشمها از نور شدید خیره بشوند ماه بگیرد و خورشید و ماه جمع کرده شوند (خورشید و ماههای زیادی داریم، مراد همه اجرام سماوی است، خورشید و ماه به عنوان نمونه به اینها اشاره رفته است، به معنی جمع شدن همه اجرام عالم است. زیرا خورشید و ماه دو جرم استثنایی نیستند.)
"واذا الارض مدت والقت ما فیها و تخلت" (انشاق - 3 ، 4) یعنی: هنگامی که زمین ، آنچه را که در بر دارد افکند و زمین فشرده کنونی به اطراف گسترده شود. کره زمین خرد و از هم پاشیده و بصورت گرد و غبار (اتمهای پراکنده) در خواهد آمد.
"در قرآن تاکید می شود که ساعت ، یعنی حادثه نابودی جهان ، یک امر ناگهانی است و به هیچ وجه برای انسان قابل پیش بینی نیست، این مطلب از بسیاری از آیات استنباط می گردد، از جمله آیه 187 سوره اعراف: "یسئلوک عن الساعه ایان مرسیهخا - قل انما علمها عند ربی لایجلیها لوقتها الا هو - ثقلت فی السموات والارض - لاتاتیکم الا بغته ..." (اعراف - 187)
قیامت یک حادثه وعده داده شده از جانب خداست و وعده خدا حق است، زمان وقوع قیامت را تنها خدا میداند (...لایجلها لوقتها الا هو...) و هر لحظه ممکن است اتفاق بیفتد (تکاد السموات یتفطرن من فوقهن ...) با توجه به ناگهانی بودن قیامت ، انسان در هیچ لحظهای از زمان نمیتواند نسبت به عدم وقوع آن مطمئن باشد. محل وقوع این حادثه کجاست و از کجا آغاز خواهد شد؟ این سؤالی است که برای پاسخ دادن به آن باید در آیات زیر به دقت تأمل کرد:
"بل الساعه موعد هم و الساعه ادهی و امر" (القمر - 46)
"والیوم الموعد" (بروج - 2)
"بل لهم لن یجدوا من دونه موئلا" (الکهف - 57)"
"حتی اذا راواما یوعدون فسیعلمون من اضعف ناصرا و اقل عددا" (جن - 24)
"قل ان ادری اقریب ما توعدون ام یجعل له ربی امدا" (جن - 25)
"فذرهم یخوضوا و یلعبوا حتی یلاقوا یومهم الذی یوعدون" (معارج - 42)
"خاشعه ابصارهم یرهقهم ذله ذلک الیوم یوعدون" (معارج - 44)
"انما توعدون لصادق" (ذاریات - 5)
از آیات فوق معلوم میگردد که ساعت (قیامت) در این آیات با کلماتی همچون: موعود - موعد - مایوعدون - ماتدعدون و از این قبیل مشخص گردیده است، به عبارت دیگر ، منظور از "موعد" در آیات فوق همان "ساعت" است، یعنی حادثه قیامت. حال به آیه زیر دقت میکنیم:
"و فی اسما رزقکم و ما تدعدون" (الذاریات - 22)
و روزی شما و آنچه که وعده داده میشوید در آسمان است.
اکنون رجوع می کنیم به آیه 187 سوره اعراف "... ثقلت فی السموات و الارض ..."
"وجود و حضور قیامت در همه جا سنگینی میکند، در آسمانها و زمین ، یعنی در درون هر اتمی و هر کهکشانی".
پس حادثه "ساعت" به مکان بخصوصی تعلق ندارد، بلکه همزمان در همه جای جهان آغاز میگردد و در لحظهای هر هفت آسمان را نابود میکند. زمان حادثه بسیار کوتاه است، به نحوی که شاید از یک چشم بر هم زدن هم کوتاهتر باشد:
"... و ما امر الساعه الا کلمح البصرا و هو اقرب..." (نحل - 77)
و ماجرای قیامت نیست مگر به اندازه چشم بر هم زدن و یا کوتاهتر از آن ...
"ما خلق الله السموات و الارض و ما بینهما الا بالحق و اجل مسمی" (روم - 8)
"فاذا النجوم طمست. و اذا السما فرجت و اذا الجبال نسفت" (مرسلات - 8 - 10) پس هنگامی که ستارگان بی نور و محو شوند و آسمان شکافته شود و کوهها برافکنده شوند ... .
"اذا الشمس کورت" (تکویر - 1) هنگامی که خورشید بی نور شود.
"و اذا النجوم انکدرت" (تکویر - 2) هنگامی که ستارگان تیره شوند.
"و اذا الجبال سیرت" (تکویر - 3) گاهی که کوهها رانده شوند.
و اذا البحارز سجرت" (تکویر - 6) گاهی که دریاها بهم آمیزند.
"واذا السما کشطت" (تکویر - 11) گاهی که آسمانها بر کنده شود.
"اذا السما انفطرت و اذا لکواکب انتثرت و اذا البحار فجرت" (انفطار - 3 - 1) یعنی: هنگامی که آسمان شکافته شود و ستارگان از هم بپاشند و دریاها بهم ریزند.
|
"واذا السما انشقت" گاهی که آسمان بشکافت.
"و اذنت لربها و حقت" و فرمانبردار برای پروردگار خویش و سزاوار شد.
"یوم تمور السما مورا و تسیر الجبال سیرا" (طور - 9 و10) هنگامی که آسمان بخزد و کوهها به حرکت در آیند.
"و السموات مطویات بیمینه" (زمر - 67) وآسمانها پیچیده اند به دستش.
"کلشی هالک الاوجهه" (قصص - 88): هر چیزی نابود است جز رویش.
"یوم تکون السما کالمهل و تکون الجبال کالعهن" (معارج - 9 و 8) یعنی روزی که گردد آسمان چون روغن گداخته و گردند کوهها چون پشم.
"فارتقب یوم تاتی السما بدخان مبین" (دخان - 9) یعنی: پس چشم به راه روزی باش که آسمان به دودی آشکار تبدیل شود.
"بدیع السموات والارض قضی امرا فاتما بقول له کن فیکون" (بقره - 117) یعنی: پدید آرنده آسمانها و زمین و هرگاه بگذارند امری را جز این نیست که گویدش بشو پس بشود.
"ثم استوی الی السما و هی دخان لها و للارض اتینا طوعا اوکرها قالتا اتینا طامعین" سپس خداوند به آسمان پرداخت و آسمان همچون توده دودی بود و به آسمان و زمین فرمان داد که خواه و ناخواه بحرکت آیید، آسمان و زمین پذیرفتند. نکته آنکه ، آیات "بدیع السموات و الارض ..." و "ثم استوی الی السما و هی دخان ..." در مورد آفرینش جهان فعلی میباشد. ظاهرا چنین تخریب سریع و عظیمی نمیتواند باشد مگر طی یک انفجار وحشتناک اتمی که ظرف مدت بسیار کوتاهی ، همه اتمهای جهان را که واحد ساختمانی ماده هستند، از درون بشکافد و به انرژی خالص تبدیل کند و دیگر هیچ اثری از ماده باقی نگذارد به جز آنچه خدا خواهد، در این شرایط همه جا را نور و حرارت فرا خواهد گرفت:
"فاذا انشقت السما فکانت ورده کالدهان" (الرحمن - 37)
تا هنگامی که آسمان شکافته شود و همچون روغن گداخته ، گلی رنگ گردد.
"قل لکم میعاد یوم لاتساتخرون عنه ساعه و لا تستقدمون" ... حال به بعضی آیات دیگر توجه می نمائیم:
اذا وقعت الواقعه - خافضه رافعه. اذا رجت الارض رجا و بست الجبال بسا فکانت هبا منبثا" (واقعه - 6،5،4،3،1) هنگامی که آن واقعه (حادثه) اتفاق بیفتد، آن حادثه ، بالا برنده فرو آورنده و هنگامی که زمین به شدت بلرزد و کوهها روان شوند، روان شدنی و به گرد و غباری پراکنده تبدیل شوند.
سخن بزرگان
استاد سید عبدالعزیز بلادی میفرمایند: "یوم نطوی السما کطی السجل للکتب کما بدانا اول خلق نعیده ، وعدا علینا انا کنا فاعلین" (انبیاء - 104) هنگامی که آسمان را مانند پیچیدن طومار نامهای در هم پیچیم، آن را به همان نحو که اول بار آفریدیم (خلقت این جهان یعنی "دنیا" منظور است)، مجددا اعاده خواهیم کرد. این امر وعده ماست و ما انجام دهنده وعده هستیم، آیه فوق به دو نکته جالب توجه اشاره میکند. اول اینکه جهان جدید (آخرت) به همان نحو و طی همان مراحلی که جهان فعلی (دنیا) آفریده شده ساخته خواهد شد. و دوم اینکه قبل از خلقت جهان جدید بایستی جهان ، کنونی در هم پیچیده و منقبض گردد و ...)استاد شهید مرتضی مطهری در یکی از آثارشان درباره سرانجام جهان میفرمایند: "تمامی عالم بسوی انهدام و خرابی میرود و همه چیز نابور میشود و بار دیگر جهان نوسازی میشود و تولدی دیگر مییابد و با قوانین و نظامات دیگر که با قوانین ونظامات فعلی جهان تفاوتهای اساسی دارد، ادامه مییابد و ..."
پارهای از سخنان معصومین علیهالسلام درباره سرانجام جهان ماده
"حضرت علی علیهالسلام در نهج البلاغه در فصلی مربوط به آفرینش اشیاء ، متعرض این واقعیت شده! میفرمایند:"لم یخلق الاشیا من اصول ازلیه و لا اوائل ابدیه بل خلق ما خلق فاقام حده وصور ما صور فاحسن صورته ، یعنی نیافرید اشیا را از اصول و اولیات ازلی ابدی بلکه آفرید آنچه را که پدید آورد (ماده اشیا را) و حدود و تعنیات آنها را از یکدیگر متمایز نمود و صورت بندی نمود آنچه را که صورتی میپذیرفت و نیکو نمود صورت آنها را ... . حضرت علی علیهالسلام "نفی ازلیت ، ماده مینماید ضمنا به نفی "ابدیت" آن هم تصریح میفرماید، زیرا آنچه که ازلی نیست ابدی هم نمیتواند باشد.امام علیهالسلام در دعای جوشن کبیر هم به نفی ازلیت ماده اشاره فرموده است، در آنجا که میفرماید: "یا من خلق الاشیا من العدم". یعنی ای کسی که پدیدهها را از عدم آفریدی." در یکی از دعاهای ملحقات صحیفه سجادیه (از حضرت امام زین العابدین علیهالسلام) که معروف به دعای روز جمعه است چنین آمده است:
بسم الله الرحمن الرحیم ، الحمدالله الاول قبل الانشا والاحیا و الاخر بعد فنا الاشیا ... یعنی ستایش خاص خدائی است که آغاز هستی پیش از پیدایش و زندگی است و پایان پس از فنا اشیاء ... . همچنین در دعای جوشن کبیر ، در مورد نابودی عالم ماده و ابدی بودن خداوند متعال چنین میخوانیم: "یا من یبقی و ینفی کل شی" اوست که بماند و فانی شود هر چیز.
حضرت علی علیهالسلام در نهج البلاغه در خطبهای میفرمایند: "بعد از فنا دنیا خداوند تنها میگردند و هیچ شیئی همراه او نیست. و همانطور که قبل از خلق عالم تنها بوده ، همانگونه هم بعد از نابودی آن تنهاست، نه زمانی وجود دارد، نه مکانی ، اجلها و زمانها معدوم میگردند و سالها و لحظهها ناپدید میگردند و هیچ شیئی جز خداوند واحد قهار که برگشت همه امور بسوی اوست، باقی نمیماند. در دعای جوشن کبیر میخوانیم:"یا من هوا قبل کل شی یا من هو کل شی" یعنی: اوست قبل از هر چیز و اوست پس از هر چیز.
اگر به سخنان معصومین علیهالسلام در این راستا به یادگار ماندهاند، دقت کافی بشود، در مییابیم، که کلام ایشان صرفنظر از آنکه موثق و راسخ هستند، حتی همسنگ با نظریههای دانش راستین میباشند؛ و در ضمن استعمال واژههای فنا و مشتقات آن در کلام مبارکشان حاکی از آن است که ، جهان در نهایت به نابودی و نیستی مطلق کشانده میشود، نه اینکه ناپدید گردد.
نتیجه
آنچه در مجموع از بعضی آیات قرآنی و پارهای مفاهیم اسلامی میتوان دریافت کرد، چندین موضوع اساسی زیر میباشد: جهان ماده دارای پایانی است، یعنی عمری و سرآمدی معین دارد و روزی بایستی از بین برود؛ آیه قرآنی "... و اجل مسمی"؛ به عبارتی دیگر عالم مادی ازلی ابدی و یا همیشگی نیست. بنابراین نظریه ماتریالیستها را رد مینماید. اصل بازگشت (معاد) را در دو بخش ، یکی تحت عنوان اصل بازگشت عالم ماده به همان اصل نخستینش که از آن بوجود آمده و دیگری تحت عنوان اصل بازگشت (رستاخیر) انسانها.اصل بازگشت عالم ماده ، با تمام وجود صورت میگیرد، بدین معنی تمامی جهان ماده و اجزایش جملگی نابود میشوند؛ بعضی از افراد چنین گمان کردهاند که ویرانی و ریزش اجرام ، تنها شامل قسمتهایی از جهان میشود، ولی قسمتهای دیگر جهان باقی میمانند و یا تغییراتی اندک در آنها پدیدار میشود؛ در حالی که چنین نیست، کل جهان و اجزایش و منجمله سیاره زمین ، دچار فرو ریختگی و ویرانی و در نهایت دچار نابودی کامل قرار میگیرند و آثاری از جهان حتی باقی نمیماند.
|
اصل پیدایش نخستین جهان ، گاز سوزان و یا ذرات اولیه در شکل گرد پراکنده نبودهاند، بلکه بایستی پیش از گاز سوزان و گرد پراکنده ، آفرینشهای اولیه دیگری هم وجود داشته باشند که گاز سوزان و گرد پراکنده ، از آنها حاصل آمدهاند باشند. آفرینش آغازین جهان ، دو عالم امر (خلا فیزیک و میدان واحد گرانشی) ، به عنوان "پیش ماده سازنده عالم" بودهاند، که بطور کن فیکون (بشو پس میشود) از طرف خداوند علیم و قادر مطلق صورت گرفته است؛ (و گاز سوزان و یا گرد پراکنده ، از این پیش ماده سازنده عالم هستی بعدا بوجود آمدهاند.).
حال ، جهان در هنگام ویرانی بایستی به همان اصل آغازینش یعنی دو عالم امر (میدان واحد گرانشی و خلا فیزیکی) تبدیل گردد و این دو عالم امر هم عکس حالت (کن فیکون) ، (نابود شود پس میشود) به نیستی مطلق مبدل میگردند. لذا دریافت کردیم که جهان به همان اصل اولیه خویش گام به گام رجعت میکند، بنابراین ، طبق مفاهیم بلند اسلامی ، معاد ، یعنی بازگشت اشیاء با تمام وجودشان ، به چیزی که از آن بوجود آمدهاند. حال ، آیه فوق را یکبار دیگر مطالعه نمائیم و درباره آن بیاندیشیم؛ "یوم نطوی السما کطی ...".
عالم برزخ ، از جنبش جهان فعلی (ماده ، انرژی) نیست؛ بنابراین هنگام ویرانی و نابودی کامل جهان کنونی ، عالم برزخ ، همچنان تا روز قیامت انسانها باقی خواهد ماند، افزون آنکه طبق مفاهیم ناب اسلام محمدی صلی الله علیه و آله و سلم پس از مرگ انسانها ، ارواح در عالم برزخ مستقر میگردند. خداوند در آیهای در قرآن میفرمایند؛ "و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون" (کومنو - 100) یعنی؛ و از پشت سر آنان است، برزخی ، تا روزی که برانگیخته شوند.

ترتیل قرآن با قرائت استاد شهریار پرهیزگار
| شماره سوره |
سوره |
جزء | اجرا |
حجم |
زمان |
| 1 | الفَاتِحَة | 1 | 99 | 0:00:49 | |
| 2 | البَقَرة (آیه 69 - 1) | 1 | 2,962 | 0:25:15 | |
| 2 | البَقَرة (آیه 141 - 70) | 1 | 3,212 | 0:27:23 | |
| 2 | البَقَرة (آیه 196 - 142) | 2 | 2,999 | 0:25:34 | |
| 2 | البَقَرة (آیه 245 - 197) | 2 | 2,950 | 0:25:10 | |
| 2 | البَقَرة (آیه 286 - 246) | 3 و 2 | 3,116 | 0:26:34 | |
| 3 | آل عِمران (آیه 64 - 1) | 3 | 2,918 | 0:24:53 | |
| 3 | آل عِمران (آیه 132 - 65) | 4 و 3 | 2,947 | 0:25:08 | |
| 3 | آل عِمران (آیه 200 - 133) | 4 | 3,158 | 0:26:56 | |
| 4 | النِساء (آیه 50 - 1) | 5 و 4 | 3,160 | 0:26:57 | |
| 4 | النِساء (آیه 107 - 51) | 5 | 3,160 | 0:26:57 | |
| 4 | النِساء (آیه 176 - 108) | 6 و 5 | 3,244 | 0:27:40 | |
| 5 | المَائِده (آیه 23 - 1) | 6 | 1,935 | 0:16:30 | |
| 5 | المَائِده (آیه 68 - 24) | 6 | 2,594 | 0:22:07 | |
| 5 | المَائِده (آیه 120 - 69) | 7 و 6 | 2,695 | 0:22:59 | |
| 6 | الأنعام (آیه 58 - 1) | 7 | 2,336 | 0:19:55 | |
| 6 | الأنعام (آیه 110 - 59) | 7 | 2,307 | 0:19:40 | |
| 6 | الأنعام (آیه 165 - 111) | 8 | 2,657 | 0:22:39 | |
| 7 | الأعراف (آیه 73 - 1) | 8 | 2,968 | 0:25:19 | |
| 7 | الأعراف (آیه 150 - 74) | 9 و 8 | 2,951 | 0:25:10 | |
| 7 | الأعراف (آیه 206 - 151) | 9 | 2,926 | 0:24:57 | |
| 8 | الأنفال | 9 | 3,287 | 0:28:00 | |
| 9 | التّوبه (آیه 60 - 1) | 10 | 3,179 | 0:27:05 | |
| 9 | التّوبه (آیه 129 - 61) | 11 و 10 | 3,219 | 0:27:25 | |
| 10 | یونس (آیه 50 - 1) | 11 | 2,037 | 0:17:20 | |
| 10 | یونس (آیه 109 - 51) | 11 | 1,972 | 0:16:47 | |
| 11 | هود (آیه 57 - 1) | 12 و 11 | 2,369 | 0:20:10 | |
| 11 | هود (آیه 123 - 58) | 12 | 2,423 | 0:20:38 | |
| 12 | یوسف (آیه 52 - 1) | 12 | 1,968 | 0:16:45 | |
| 12 | یوسف (آیه 111 - 53) | 13 | 2,055 | 0:17:29 | |
| 13 | الرّعد | 13 | 2,077 | 0:17:41 | |
| 14 | إبراهیم | 13 | 2,082 | 0:17:43 | |
| 15 | الحجر | 14 | 1,508 | 0:12:50 | |
| 16 | النّحل (آیه 66 - 1) | 14 | 2,223 | 0:18:55 | |
| 16 | النّحل (آیه 128 - 67) | 14 | 2,265 | 0:19:17 | |
| 17 | الإسراء (آیه 49 - 1) | 15 | 1,480 | 0:12:35 | |
| 17 | الإسراء (آیه 111 - 50) | 15 | 1,973 | 0:16:47 | |
| 18 | الکهف (آیه 45 - 1) | 15 | 1,740 | 0:14:48 | |
| 18 | الکهف (آیه 110 - 46) | 16 و 15 | 1,874 | 0:15:57 | |
| 19 | مریم | 16 | 2,119 | 0:18:02 | |
| 20 | طه | 16 | 2,762 | 0:23:32 | |
| 21 | الأنبیاء | 17 | 2,775 | 0:23:38 | |
| 22 | الحجّ | 17 | 2,855 | 0:24:19 | |
| 23 | المؤمنون | 18 | 2,707 | 0:23:03 | |
| 24 | النّور (آیه 34 - 1) | 18 | 1,598 | 0:13:35 | |
| 24 | النّور (آیه 64 - 35) | 18 | 1,820 | 0:15:29 | |
| 25 | الفرقان | 19 و 18 | 2,092 | 0:17:48 | |
| 26 | الشّعراء | 19 | 3,027 | 0:25:47 | |
| 27 | النّمل | 20 و 19 | 2,685 | 0:22:52 | |
| 28 | القصق (آیه 41 - 1) | 20 | 1,647 | 0:14:00 | |
| 28 | القصق (آیه 88 - 42) | 20 | 1,728 | 0:14:42 | |
| 29 | العنکبوت | 21 و 20 | 2,369 | 0:20:10 | |
| 30 | الرّوم | 21 | 2,056 | 0:17:30 | |
| صفحه: 1 ، 2 ، 3 ، 4 | |||||
برای دانلود کردن ترتیل سوره های قرآن، روی آیکون
کلیک راست نموده
و گزینه ...Save Target As را انتخاب نمایید.
منبع:آوینی
قرائت قرآن
|
4. ابوالعینین شعیشع | |||||
| شماره سوره |
نام سوره |
جزء | اجرا |
حجم |
زمان |
| 23 | مؤمنون ، آيه 1 تا 14 | 18 | 770 | 0:11:49 | |
| 91 | شمس ، آيه 1 تا 8 | 30 | 392 | 0:05:56 | |
| 95 | تين | 30 | 253 | 0:03:47 | |
| 96 | علق ، آيه 1 تا 8 | 30 | 334 | 0:05:03 | |
|
8. محمد صديق منشاوی | |||||
| شماره سوره |
نام سوره |
جزء | اجرا |
حجم |
زمان |
| 11 | هود ، آيه 108 تا آخر سوره | 12 | 1.250 | 0:19:13 | |
| 12 | يوسف ، آيه 1 تا 6 | 12 | 451 | 0:06:51 | |
| 55 | الرحمن | 27 | 1.657 | 0:25:30 | |
برای دانلود کردن قرائت های بالا، روی آیکون
کلیک راست نموده
و گزینه ...Save Target As را انتخاب نمایید.
جـنـيـن
مـراحـل شـکـل گـيـری جـنـيـن
«ما آفرينش هر انسانی را با گرفتن چکيده ای از چکيده های خاک آغاز می کنيم ــ بعد آنرا يک چکه میکنيم و در جای مناسبی قرار می دهيم ـــ بعد آنرا به چيزيکه خود را می آويزد می آفرينيم، بعد آنرا به گوشت جويده شده لای دندان می آفرینيم، بعد استخوانهائی را از آن می آفرينيم، بعد استخوانها را گوشت می پوشانيم. دست آخر آنرا خلقت ديگری می دهيم. به اين شکل خدای شايان خلاقيت بهترين آفريدگاران است».
نکات آيه: 1ــ انسان از چکيده ای از چکيده های خاک آفـريـده می شود. 2ــ چکيده ای از چکيده های خاک به صورت يک چکه (يک قطره) در میآيد. 3ــ چکه در جای مناسـبی قرار می گيرد. 4ــ چکه (قطره) به چيزيکه خـود را می آويزد در می آيد. 5ــ چيزيکه خود را می آويزد به صورت گوشت جويده لای دندان در می آيد. 6ــ از گوشت جويده لای دندان برخی از استخوانها درست می شود. 7ــ استخوانها با گوشت پوشانده می شوند. 8ــ در نهايت جنين آفرينش ديگری را بخود می گيرد. 9ـــ خدا بهترين آفريدگاران است.
1ــ انسان از چکيده ای از چکيده های خاک آفريده می شود:
عناصری که انسان را (يعنی نطفه وی را) درست می کنند چکيده ای از مواد غـذائی هستند که انسان آنهـا می خورد. مـواد غـذائی نيز يا بـطور مسـتقـيم (يعنی: از طريق مصرف گياهان) چکيده ای از خاک است، و يا بطور غـير مستقـيم (يعـنـی: از طريق مصرف گوشت و مواد غذائی حيوانات) چکیده ای از خاک است. به اين ترتيب انسان چکيده ای از چکيده های خاک می شود.
2ــ چکيده ای از چکيده های خاک به صورت يک چکه (يک قطره) در می آيد:
چنانکه در تصوير می بينيم عنصر توارثی انـسـان کـه قرار است يک انسان را درست کنند و چکـيـده ای از چکـيـده هـای خاک است، در اولين گام خود که در هم ذوب شدن اسپرم مرد و تخمک زن است، زير مـيکروسکـوپ بـرای مـا بصورت «يک چکه» است.
3ــ چکه در جای مناسبی قرار می گيرد:
وقتی چکه مزبور وارد رحم می شود دنبال جای مناسـبی می گردد و جای مناسب خود را پيدا می کند. يعنی اينطور نيست که هر جای رحم که قرار بگيرد موفق به رشد می شود و رشد می کـند. بـلکه در صورت قـرار نگرفتن در جای مناسب تلف می شود.
4ــ چکه (قطره) به چيزيکه خود را می آويزد در می آيد:
پـس از اينکه چکه مـزبور وارد رحم می شود از پـوسـته خود بيرون می آيد و دنبال جای مناسبی در جداره رحم می گردد و نهايتا چنانکه آيه توصيف می کند خود را به جداره رحم می آويزد. اغلب خود را به جداره سقف رحم می آويزد. (عَـلَـقـَة به معنی: "چـيـز آويخـته و چيزيکه خود را می آويزد" است. هم خانواده واژه مُعَـلـّـق به مـعـنی: "آويـخـته و آويـزان" است. عـلت اينکه برخی آنرا به معنی: "خون بسته" ترجمه کرده اند اين است که عـلـقـه به معنی: "خون بـسـته" نــيـز هست. عـلت نامگذاری «عَـلـَقـَة» به "خون بـسـتـه" نيز ظاهـراً اين بوده که وقـتـی خـون از محل آسـيـب ديده بيرون می آيد خشک و آويخته می شـود. به "زالـو" و "کرم" نيز عـلقه اطلاق شـده است. چـون خـود را می آويزند. وقـتـی تـخـم وارد رحـم می شـود و بـه جداره رحم می آويزد زالـو مانند هم هست، و زالـو مانند عـمل نيز می کند. شايد منظور آيه از «عـلـقـه» در ايـنجا به معنی: "زالو و زالو مانند" نيز باشد).
5ــ چيزيکه خود را می آويزد به صورت گوشت جويده لای دندان در می آيد:
بعد «عـلـقـه» (يعنی چيزی که پـيـش از ايـن خـود را به جداره رحم آويخت) به شکـلی که در تصوير می بينيم در می آيد. اين تصـوير تصوير يک جـنـيـن سـه هــفــته ای است. تقـريباً 2 ميليمتر است. هـم از نـظـر انـدازه و هم از نظر شکـل، دقـيـقـاً هـمـانـطـور که قـرآن آنرا توصيف می کند مانند "يک تکه گوشت جويده لای دنـدان" می ماند.
6ــ از گوشت جويده لای دندان برخی از استخوانها درست می شود:
پـس از 4 هـفـته که طول جـنـيـن تـقـريباً 6 مـيليمتر است، از آن شکلی که مانند گوشـت جويده لای دنـدان بـود، بـرخـی از استخوانها که ستون فـقـرات باشد درست شده است. هـيـچ گـوشـتی نـيـز روی آنها نيست. البته اين تصـويـر ميکروسکوپی است (يعنی اين ستون فـقـرات با چشم ديده نمی شوند).
7ــ استخوانها با گوشت پوشانده می شوند:
در 5 هفتگی يک شيار گوشتی روی کمر درست می شود و در 6 هـفـتگی ستون فـقرات کاملا از گوشت پوشانده می شود (ستون فقرات تا "پيش از پوشيده شدن از گوشت" همچنان ميکروسکوپی هستند).
8ــ در نهايت جنين آفرينش ديگری را بخود می گيرد:
جمله «در نهايت او را آفـريـنـش ديگـری می دهـيـم» که آيه آنـرا مطرح میکند به اين معنی است که جنين انسان در روند رشد خود با جنين جانوران ديگر شباهتی يا شباهتهائی دارد، ولی در اواخر رشـد خود خلـقـت ديگری بخـود می گيرد کـه با هـيـچـيـک از آنها شـبـيـه نيست.
جـنـيـن انـسـان در مـراحـل رشـد خـود در واقع همانگونه که مرحله ای از آن را در تصویر می بینیم هـمـانـنديهای زیادی با جنين حيوانات دارد، طوریکه فقط يک متخصص می تواند آنها را از هم تميز بدهد. جنين انسان و ميمون حتی تا چند هـفـته پـيـش از تولد آنـقـدر شـبيه بهم هستند که فقط يک متخصص می تواند آنها را از هم تميز بدهد. در اواخرِ رشد خود است که رفـتـه رفـتـه روند رشـد ديـگری بخود می گيرد و از بـقـيـه متمايز می شود تا جائيکه تا پيش از روزهای تولد خود دیگر به هيچيک از انواع حيوانات شباهـتی ندارد.
9ـــ خدا بهترين آفريدگاران است:
جمله "خدا بهترين آفـريـدگاران است" به اين معنی است که انسان نيز چيزهائی را خواهد ساخت ولی بپای آفريده های خدائی نخواهد رسيد. با بکار بردن واژه خالق و جمع بستن آن، ساخت و تولـيدات انـسان را تقدير می کند ولی با ساختهای خود خيلی فاصله می دهد.
در عـصر ما فعلاً انسان خـيـلی از چيزهـا را ساخته و می سازد ولی از آنجا که آنها خودآگاه نيستند و به اين خاطر فکر نيز نمی توانند بکنند، بلکه همانگونه که سـاخته و برنامه ريـزی می شوند کار می کنند، خيلی با آفريده های خدائی تفاوت دارند.
تـرکـيـب نـطـفـه زن و مـرد
«ما هر انسانی را از چکه در هم ذوب شده ای می آفرينيم. روی آن کار می کـنيم و خصوصيات و صفات آنرا بارز می کنيم. بعـد آنرا شنوای بينا می کنيم»!
«الف و لام» در واژه «الانسان» الف و لامِ اسـتـغـراق حـقـيـقـی است، اين الـف و لام واژه خـود را به تک تک نوع خود تعـمـيـم می دهـد. يعـنی الانـسـان بـه معـنی «کلّ انسانٍ» به معنی «هـر فـردی، هـر انسانی، هر يک از انسانها» می شود. «مشج» به معنی: در هـم ذوب شدن دو يا چند چـيـز مختلف است. و عبارت «نطفه امشاج» به معنی: «چکه ذوب شده دو يا چند چيز باهم» می باشد.
نکات آيـه: 1ــ انسان از چکه در هم ذوب شده درست می شود. 2ــ روی چکه در هم ذوب شده کار میشود و صـفات و خصوصيات آن بارز می شود.3ــ انسان ابتدا شنوا و بعد بينا می شود.
1ــ انسان از چکه در هم ذوب شده درست می شود:
حدودا 500 ميليون از سـلـولـهـای نطـفـه مـرد (اسـپرم) بـطرف محل تخمدان زن می روند. بجز تعداد کمی از آنها که موفق می شوند در جای مناسبی در مسير تـخـمـدان قـرار بگـيـرنـد و تـا آمـدن تخـمک منتظر بمانند بقـيه از بين می روند. بعد از بيرون جهـيـدن تخمک با آن وارد عـمل می شوند که وارد آن شوند. وقـتی يکی از آنها موفـق می شـود تخـمـک را سـوراخ کرده و وارد آن شـود، تخـمـک ديگر امکان ورود به بقيه را نمی دهد. وقـتی سـلـول نطـفـه مـرد (اسپرم) وارد تخمک زن می شـود در هم ذوب و به هم ترکيب می شوند. عـمـل ترکيب نطفـه زن و مـرد پـس از کـشـف تخـمکِ زن کـشـف شـد کـه در نـيـمه اول قــرن نوزدهـم بود (يعنی بيش از 1300 سال پس از قـرآن)، آنـهـم بـه کـمـک ميکروسکوپ.
2ــ روی چکه در هم ذوب شده کار می شود و صفات و خصوصيات آن بارز می شود:
ابتلاء به معـنی: "کار کردن همزمان با چند چيز در شئ برای درآوردن و بارز نـمـودن صـفـات و ويـژگـيـهـای آن" است. کروموزمهای زن و مرد تمامی صفات و خصوصيات يک انسان از قبيل رنگ، بلندی، وضعيت مو، وضعيت اسـتـخـوان بـنـدی و غـيـره را با خود دارند کـه در رونـد شکـل گـيـری جنين رفـته رفته بارز می شود و پس از تولد بروز آن تکـمـيل می شود.
3ــ انسان ابتدا شنوا و بعد بينا می شود:
چنانکه قرآن ابتدا شـنـوائی را می آورد و بعد بينائی، جنين ابتدا شنوا می شود و بعد بينا. شـنوائی جـنـين می تواند از چهار تا پنج ماهگی آغاز بشود، و بسته به خوبی يا بدی صـدا تأثـير مثبت يا منفی روی آن بگـذارد. ولی بـيـنائی وی (يعنی توان درک تصوير در وی) پس از تولد صورت می گيرد، هـر چند پيش از تولد نيز در برابر نور عکس العمل نشان می دهد.
جـنـس نـر و مـاده در نـطـفـه مـرد
« و هـر دو جـفـت نـر و مـاده را از او (از نطفه مرد) قرار داد»!
سلول نطفه مرد (اسپرم) چـنـانـکـه آيه مـطـرح کرده هـر دو جـنس نر و ماده را با خود دارد. جنس ماده آنرا کروموزم X و نر آن را کروموزم Y ناميده اند. اگر جنس ماده آن با کروموزم زن ترکيب شود جنين دخـتـر می شود و اگر جنس نـر آن با کروموزم زن ترکيب شود جنين پسر می شود.
عـمل ترکيب نـطفه زن و مرد در نيمه اول قرن نوزدهم کشف شد. و وجود نر و مادگی در نطفه مرد در اواسط قرن بيستم کـشـف شـد. يعنی حـدوداً 1400 سال پـس از مـطـرح شـدنِ آن در قـرآن. انـدازه کروموزم نيز 1 ششصدم ميليمتر است (يعنی ميکروسکوپـی است).
رسيدن برخی از سلولهای نطفه مرد (اسپرم) به تخمک زن
« سوگند به شب وقتيکه کاملاً فـرا گـيرد ـــ و به روز وقتيکه به اوج خود برسد ــ و به آنچه نر و ماده را می آفريند ـــ فعاليت شما يکسان نيست ».
نکات آيه:
1ـــ فعاليت بدن انسان در شب و روز به يک اندازه نيست: (در رابطه با تفاوت فـعـالـيـت بـدن در شب و روز در قسمت خواب و بيداری صحبت شده. و منظور از "عدم يکسانی فعاليت بدن"، "عدم يکسانی نتيجه و بازده کار انـسان" است. و اين مـوضوع بنابر ايـنکـه قـرآن "حـق هـر کسی را حاصل کار و تلاش خـود وی می داند" بـيان کرده. يـعـنی آيه: ليس للانسان الا ما سعی = حق هر کسی معادل کار و تلاش وی است).
2ـــ فعاليت و نتيجه فعاليت آنچه جنس نر و ماده می آفريند يکسان نيست:
آنچه جنس نر و ماده می آفـريند سلول نـطـفـه مـرد (اسپرم) است که پيش از اين راجع به آن صحبت شد. تعداد آن سلولها که بـطرف محل تخـمـدان زن راه می افـتند حدوداً 500 ميليون است. ولی فـقـط تعداد کمی از آنها موفـق می شوند خود را تا محل تخمدان برسانند و منتظر بيرون جهيدن تخمک بمانند، بقـيه از بين می روند. يعنی دقيقاً همانطور که آيه مطرح می کند فعاليت و نتيجه فعاليت آنها يکسان نيست.
کـيـسـه سـه لائـی جـنـيـن
«شما را در شکم مادرانتان می آفريند آفرينشی بعد از آفرينشی در غشاءهای سه گانه»!
نکـتـه آيه: انسان در (از) غشاءهای (پوسته های نازک) سه گانه آفريده می شود:
يکی از پوسته های نازک سه گانه کيسه جنين است که در آن رشد می کند. کيسه مزبور از سه لايه نازک مـيکروسکوپی تشکيل شده است.
پوسته های نازک سه گانه ديگر تقسيم سلول تخم به سه پوسته نازک است. پس از اينکه سلول تخم به رحم می رسـد و در جداره رحم آويخته می شود به سه تا پوسته نازک تقسيم می شود، که هر يک از آنها بخـشـهـای مـشخصی از بدن جنين را درست می کنند.
(«ظـُلـُماتْ»: يکی از جمعهای «ظـُلـْمَة» و «ظـُلـُمَة» است در اصل به معنی «تاريکی» هـستند. بعد در معنی دوم خود از جمله به: پوسته، پرده و غـشاء اطلاق شده که تاريکی ايجاد می کنند. و در آيه ظاهراً به اين معانی بکار گرفته شده اند).
آفـريـنـش انـسـان از چـيـز عَـجَـل واری
«انـسان از چيز عَـجَـل واری آفريده شده است. آيات خود را "در آينده" به شما نشان خواهم داد. بنابـر ايـن بيتابی نکنيد».
نـکـات آيـه:
1ـــ انسان در آينده خواهد ديد که از چه آفريده شده است:
اينکه خـداونـد می گويند: «آياتم را به شـما نـشـان خـواهـم داد» به اين معـنی است که انـسـان روزی خـواهــد ديـد (يعـنی با چـشم خـواهـد ديـد) که از چه يا چگونه آفـريـده شـده است. و اين چيزی است که امروزه تحـقـق يافـتـه است. امروزه انسان با کمک ميکروسکوپ می بيند که سلولها از چه و چگونه آفـريده می شوند و چگونه زندگی می کنند.
2ـــ انسان از عَـجَـل آفريده شده:
واژه «عَـجَـل» به معـنی اسمی و وصفی در اصل به معنی: "شـتاب و شتاب دهی" است. بعد در مـعـنی دوم خـود بـطور ضمنی و تلويحی به يکسری از مواردی که به نوعی و به نحوی کار را شتاب می بخشند اطلاق شده است. مانند:
«گل و لای بد بو (که اشاره ضمنی بوده به: "با شتاب و زودتر رد شدن" از محل مزبور) ـــ برآمدگی کنار درخت خرما که با آن بالا می روند ـــ دولاب ــ چرخ چاه ــ چوبهای به هـم پـيـوسته رخت آويز ــ چوب سر چاه ــ چرخ ـــ زنجير ـــ پله ـــ بـسـته طناب مـرتب جمع شـده».
هـر سلولی مولکولهای DNA در بردارد. DNA (مخفـف desoxyribonucleicacid) ماده شيميائی است کـه ژن را تشکـيـل می دهـند. ژنها اطـلاعات تـوارثی را در بـر دارند و هويتهای جديد را می آفرينند و آفرينش پديده را هدايت می کنند. اين مولکـول شيميائی موسوم به DNA از دوتا زنجير درست شده که بوسيله بازها بهم مرتبط می شوند، طوريکه دو مارپيچ شکـل می گيرد. تصور و رسمی که انسان از آنها دارد در 3 مورد مانند عجل می مانند. يکی در "زنجير واری" آنـها، ديگری در "پله واری" آنها، و سومی اينکه مانند "بسته طناب منظم چيده شده" می مانند».
پس گرفته شدنِ موادِ زائدِ جنين توسط رحم
«خدا می داند هر (مادر) بارداری چه بار دارد، و می داند رحمها چه چيزی می مکند و چه چيزی را اضافه می کنند و هر چيزی پيش او اندازه ای دارد».
نکته آيه: رحمها چيزهائی را از جنين می مکند و چيزهائی را به او می دهند، و هر چيزی نيز اندازه مشخصی دارد:
رحم (يا بعبارتی کيسه ای که جنين در آن بـسر می برد) به جنين مـواد غـذائی می فـرسـتد و از همانجا نيز مواد برگشتی جـنـيـن را می گيرد. کُـرکها و پـرزهای کوچک رحم (يعنی کيسه رحم) که در خون مادر غـوطـه می خورند هـمـه مـولکـولـهـائـی کـه از انـدازه مـشـخـصی بـزرگـتـر هـسـتند را تصـفـيه می کنند. و فقط کوچکترينهای عناصر حفاظتی بدن می توانند رد شوند و از طريق بند ناف به جنين برسند.
در زمان محمد انسان می دانست که رحم مادر نوزاد را تغـذيه می کند، ولی اينکه جنين مـواد برگشتی نيز دارد و رحم آنرا را پـس می گيرد، و يا ايـنـکـه پـرز هــای رحم مـولکـولـهای بـزرگ را تصـفـيه می کـنـد طـبعاً کسی چيزی نمی دانسته و اين عـلـوم مربوط به علم عصر ما است.
روند رشد يکسان جنين انسان و دامها
«خدا انسان را از يک چکه می آفريند. پس از آن، (چکه) بطور آشکاری جدا می شود و صف آرائی می کند ــــ دامها را نيز به همين ترتيب می آفـريند»!
نکـات آيـه:
1ـــ انسان پس از چکه بودن يکمرتبه جدا می شود و صف آرائی می کند:
پس از اينکه سـلـول نطـفـه مـرد (اسپرم) وارد تـخـمـک زن می شـود و در هـم ذوب می شوند و تـقـسـيـم سـلـولی صـورت می گيرد، سلولها بحالت جبهه گيری کردن از هم جدا می شـونـد و در سه تـا آرايـش کـه تـشـکـيل سه تا پـوسته است صف آرائی می کنند. (هر يک از پوسته ها بخشهای مشخصی از بدن را درست می کنند). و آشکار بودن آن که آيه آنرا مـطـرح می کند نيز به معنی "ديدنی بودن" آنست، که انسان فعلاً به کمک ميکروسکوپ آن وضعيت را می بيند.
2ـــ روند و فرايند رشد جنين دامها نيز مانند جنين انسان است:
چنانکه آيه مطرح می کند شکل گيری جنين دامـهـا نيز روند و فـرايـنـدی مانـنـد جنين انـسان دارد! پيش از اين تـصـويـری از روند رشد جـنـيـن انسان و برخی از جانواران را ديديم.
زمانِ کاملِ شير دهی دو سال است
«مادرانی که می خواهند شير دهی خود را کامل کنند دو سال کامل به فرزندان خود شير دهـند»!
علم امـروز نيز مدت زمان لازم شير دهی را دو سال می داند. زنی که به بچه شير می دهد نيز رحم وی به حد طبيعی خود می رسد. سه چهارم زنانی که به گشادی رحم دچار شده اند کسانی هستند که به فـرزندان خود شير نداده اند.
چگـونگی خـروج نـطـفـه زن و مـرد
« انـسـان می بـايـد ببيند از چـه درست شـده ــ از آب جهـيـده ای درست شده ــ که از خروجی سفت و خروجيهای نرم خارج می شود»!
نکته آيه: آب جهيده ای که انسان را درست می کند از خروجی سفت و خـروجيهای نرم خارج میشود:
خروجی سفـت:
خـروجی «سفت» که مفرد آمده و به معـنی "يکی بودن" آن است، مربوط به خروجی تخمک " زن" است. چنانکه در تصوير می بينيم تخمک زن يک خروجی بيشتر ندارد، و آن خروج از تخمـدان است (تصوير1). خروجی تخمـدان نيز بسته است. وقـتی تخمک بخواهد بيرون بيايد به کناره جداره خروجی تخمدان می رود. بعد در تخمدان فـشار ايجاد می شود و جداره تخمدان پاره می شود و تخمک به بيرون جهش داده می شود (تصوير 2). تخمک زن در قـرن نوزدهـم کشف شد.
خروجيهای نرم:
خروجی های نرم که جمع آمده (يعنی بيش از دوتا خروجی است، چون در عربی از سه ببالا جمع محسوب می شود) مربوط به خروجی های نطفه مرد است.
درون بيضه کانالهای خرطومی (مارپيچی) زيادی وجود دارد که طول آنها روی همديگر به چند صد متر می رسد. در آنجا پيوسته سلولهای خاصی تقـسيم می شوند که در هـر روز ميليونها کروموزوم توليد می کنند. و در کانال خرطومی سراسری پشت بيضه کروموزمها از اطلاعات توارثی شارژ میشوند. بعد از طـريق مجـرای منی که نيم متر طول دارد پـس از دور زدن مثانه به درون غـده زير مثانه رفـته و پس از طی قـسمتی از آن در آنجا در مجرای ادرار جاری می شوند. علت جهش آن نيز انبساط ماهيچه های قوی است.
چنانکه در تصوير می بينيم نطفه مرد بيش از يک خروجی دارد و هـمه آنها نيز نرم می باشند (يعنی جلو آن مانعی وجود ندارد که مانند درِ خروجی تخمدان زن بخواهد بترکد يا پاره شود).
تقسيم سلولها و به تعادل رسيدن آنها
«ای انسان! چه چيزی جای آفريدگار خود که در نهايت خوبی است چشم ترا گرفته؟! آفـريـدگـاری کـه تو را آفريد، مدت کوتاهی بـعـد ترا به اندازه های مساوی تقسيم نمود، و مدت کوتاهی بعد ترا به تعادل رسانيد ــــ در هر شکلی که خواسته بود ترا رفته رفته شکل داد».
حـرف« ف» حرف عـطف برای ترتيب و تعـقـيب است. يعنی انجام کاری را بلافاصله يا با فاصله کوتاهی پس از انجام کار دپگری بيان می کند. (مدت زمان فاصله بستگی به کلِ زمانِ مقوله مورد بحث دارد). و جمله به این معنی میشود که «تسويه» در مدت کوتاهی پس از «خلـق» صورت می گيرد و «تعديل (تعادل)» پس از تسويه صورت میگـيرد.
نکات آيه:
1ــ انسان ابتدا آفريده می شود. 2ـــ انسان مدت کوتاهی پس از آفرينش به اندازه های مساوی تقسيم می شود. 3ـــ انسان مدت کوتاهی پس از تقسيم شدن به تعادل رسانده می شود. 4ـــ انسان پس از به توازن رسيدن آغاز به شکل گرفتن بشکلی که از پيش خواسته شده (از پيش تعـيين شده) می کند.
1ــ انسان ابتدا آفريده می شود:
وقـتـی سـلـول نطـفـه مرد ( اسـپـرم) وارد تخمک زن می شود و در هـم ذوب و با هم ترکيب می شوند در آن زمـان انـسـان بعــنـوان يک هـويت و فـرديت و اينکه چه ويژگيها و خصوصيات فـيزيکی خواهد داشت، آفـريده می شود.
2ـــ انسان مدت کوتاهی پس از آفرينش به اندازه های مساوی تقسيم می شود:
چنانکه آيه می گويد:انسان ساعـاتی پس از آفـريـنش (يعنی ساعاتی پس از ذوب شدن هسته های سلولی اسپرم و تخمک که در آنوقت انسان بعنوان يک هويت، يک ماهيت و يک فرد آفريده میشود، که در اولـين شـبانه روز صـورت میگيرد)، اولين تقـسـيم سلولی صورت می گيرد. از آن به بعـد هـر 12 تا 15 ساعت سـلـولـهـا تـقـسـيـم می شـونـد. در ضـمـن 3 تا 4 شبانه روزی که تخم در مسير رفـتن بطرف رحم است، ابتدا به دو قسمت مساوی تقـسيم می شـود، بعد به چهار قسمت، بعد به هشت قسمت، بعد به شانزده قسمت، و بعد به سی و دو قسمت. بعد سلولها (يعنی آن 32 سلول) به دو دسته مـسـاوی تقـسـيـم می شوند و خود را بکناری می کشند.
3ـــ انسان مدت کوتاهی پس از تقسيم شدن به تعادل رسانده می شود:
در اولـيـن سـلـول (يعـنی: سـلـول تخـمک زن که اسپرم وارد آن می شود و در هم ذوب می شوند)، مواد غـذائی مـوجود در سـيتوپلاسم (که دور هـسته را گرفـته) بيش از ميزان مورد نياز هسته آن سلول است. بميزانيکه سلولها رفـته رفـته تـقـسيم می شوند مـتعاقـب آن نسبتِ زيادی ِمواد غـذائیِ موجود در سـيتوپلاسمها نسبت بـه مـيزان مورد نياز سلول نيز رفـته رفـته کم و کمتر می شود. تا اينکه وقـتی تـقـسـيم آنها تمام می شود (به 32 سلول می رسند) اين نسبت به تـعـادل می رسد. يعنی پـس از ايـنکـه 16 سـلـول آخر به 32 سـلـول تـقـسـيـم شـدنـد نـسبت مواد غذائی موجود در سـيتوپلاسمِ هـر سـلـولی مساوی می شـود بـا مـيزان نياز هـسـتـه آن سلول. و به اين شکل انسان (که در آن نقـطه هـمان سلولهاست) به تعـادل می رسد.
4ـــ انسان پس از تـعـادل يافـتن آغـاز به شکل گرفتن به شکلی که از پيش خواسته شده است (از پيش تعيين شده است) می کند:
پس از اينکه تقسيم سلولی تمام می شود و ميزان مواد غـذائی موجود در سـيـتوپلاسمهای سلولها نيز معادل نياز هسته های آنها می شود، شکل گيری جنين آغاز می شود. شکل و شمايل جنين و ساير خصوصـيات فـيـزيـکـی آن نـيـز هـمانگونه که آيه آنرا مطرح می کند پـيـش از ايـنـکه جنين شکل بگيرد وجود دارد، که انسان آنها را بصورت اطلاعاتی که بصورت کد در خلايای توارثی ضبط شده درک و تصور می کند.
آفرينش انسان از يک حيات يگانه در دنيا و آخرت
«آفرينش کنونی شما و برانگيختن شما چيزی بيش از يک حيات يگانه نيست».
در رابطه با چگونگی برانگيخته شدن ما از يک حيات يگانه در آخرت، ما فعلاً چيزی نمی دانيم، ولی اينکه قرآن ميگويد: آفرينش و زندگی کنونی ما از يک حيات يگانه درست می شود "درست" است. ما از يک حيات يگانه آفريده می شويم، از يک سلول. وقتی سلول نطفه مرد وارد تخمک زن می شود و با آن ترکيب می شود، در آن نقطه يک انسان آفريده می شود، و چيزی بيش از يک سلول نيست.
جـنـيـن بـطـرف پـسـتـان مـادر هـدايـت می شود
« و آيا ما او را (نوزاد انسان را) به طرف پستانها هدايت نکرديم»!
تحقـيقاتی که در اين رابطه انجام شده نشان داده که وقـتی نوزاد متولد می شود اگر بند ناف وی بريده نشود و ميان پاهای مادر بحال خود گذاشته شود، تقـريباً پس از پانزده دقـيـقـه شـروع می کند به خزيدن در جهت پستان مادر. گفـته می شود که نوزاد بوی پستان مادر را می شناسد و دنبال آن می رود. (اين دليل شايد درست باشد ولی بو معمولاً "بطور يکسان" در فضا پخش می شـود. و وقـتی انسان بخواهـد بـداند بو از کجا می آيد، به اينطرف و آنطرف می رود و می بيند بو در کجاهـا بيشتر می شـود و در کجاها کمتر. تا اينکه خود را به محل بـو می رساند، در حاليکه نوزاد از همان ابتدا دقـيـقـاً در راستای سينه مادر پيش می رود. بهر حال نکته مورد نظر ما در آيه مطلق "هدايت شدن" نوزاد است که در هر حال بقـوت خود باقی خواهد بود).
بـاد
بادها در چرخش هستند
« و در چرخش بادها برای افراد انديشمند استدلال وجود دارد».
بادها در اطراف زمين همانطور که آيه مطرح کرده در واقع در يک سيستم جهانی در چرخش میباشند. آنها هوای گرم را از مناطق استوائی به نواحی قطبی و هوای سرد را از نواحی قطبی به مناطق استوائی منتقـل می کنند، که به اين ترتيب به دمای هوا توازن و تعادل می بخشند. در قـطبها هـوای سرد پائين می آيد و بطرف نواحی استوائی حرکت می کند. در مـناطق اسـتـوائی هـوای گرم بالا می رود و در سطوح بالاتر جوی ضمن چرخش در يک منطقه رفته رفته هـوای گرم را رو به قـطبها می برند.
چرخش بادها چه استدلالی را در بر دارد؟ چیزی که ما امروزه می دانیم اینست که چرخش بادها و وزیدن آنها برخلاف همدیگر باعث می شود که ویرانی ببار نیاید. اگر بادها فقط در یک جهت می وزیدند همه چیز ویران میشد.
بادها عمل لقاحها را انجام می دهند
« و بادها را برای لقاح دادن ها می فرستيم و بعد از ابر آب پائين می فرستيم»!
نکته آيه: بادها لقاحهای گوناگونی را انجام می دهند و از جمله باعث بارندگی می شوند:
(جمع بودن «لَـواقِـح» به معنی: تلقـيح دهنده ها، به اين معنی است که بادها بيش از دو نوع عمل «تلقـيح» انجام می دهند).
ـــــ بـادهـا ذرات نامرئی بخار آب موجود در هوا را به ذرات دود و هوا و غبار و نمک و غيره می زنند و آنها را دور ذرات مزبور جمع می کنند، (بدون موارد مزبور ذرات بخار بهم نمی پيوندند).
ــــــ بادها ابرها را جمع و متراکم می کنند.
ــــــ بادها موجب بار الکتريکی مثبت و منفی شدن ابر می شوند.
ــــــ بادهـا بـا حـرکت دادن ابـر باعـث مـی شـوند که جريان برق ذرات بخار آب را بهم ترکيب کند. با تـرکـيـب ذرات بخار قـطره های ريز تشکيل می شود که تا حد سقـوط کردن سنگين می شوند و سقوط می کنند، و در مسير سقوط خود با ذرات ديگـر برخورد می کنند و آنها را جذب می کنند و بزرگ و بزرگ تر می شوند، و بصورت قـطره (باران) سقوط می کنند.
همه کارکردهای مذکور باد، نوعی عـمـل بارورسازی است. (يعنی: معنی واژه لـقـاح همه آن موارد را دربر می گيرد).
همينطور بادها درختان و گـياهان را تـلـقـيـح می دهند که برخی از تخمها و هاگهای آنها از جمله قارچها ميکروسکوپی هستند.
باد در درختان آتش سوزی ايجاد می کند
« آيا کسی از شما هست که دوست داشته باشد باغی از درختان خرما و انگور با جويبارهای روان در آن داشته باشد، از انوع ديگر محصولات نيز در آن باشد، و خود پير باشد و فرزند و نوه های ضعيف داشته باشد، ولی بخواهد گردبادی که آتش ايجاد کند به آن باغ بوزد و آنرا بسوزاند»؟
نکته آيه: گردباد در درختان آتش ايجاد می کند:
گـرد باد با حرکت دادن و سائيدن شاخه ها بهمديگر گرما توليد می کند و سبب ايجاد آتش و آتش سوزی می شود.
نقش بادها در بارندگی
« و با بادها آب ريزانی را فرو می فرستيم».
بادها در واقع چنانکه آیه مطرح کرده از عوامل اساسی بارندگی هستند.
درخـتـان - گـيـاهـان - مـیـوه هـا
«و در زمين مزرعه های کوچک ناهمگون در جوار همديگر وجود دارد، در حالی که در آنها باغهای انگور، کشت و درخت های خرما از نوع صنو و غـير صنو وجود دارد، که همه با يک آب آبياری میشوند ولی از نظر غذائی آنها را بر يکديگر برتری میدهيم! دراين موارد برای کسانيکه فکر میکنند نشانه هائی وجود دارد».
نکات آيه: 1ــ مزرعه های کوچک کنار هم ناهمگون هستند.2ــــ صفات و خصوصيات ميان درختان به صِنو و غير صِـنـو بودن آنها بستگی دارد. 3ـــ در موارد مزبور نشانه هائی وجود دارد.
1ـــ مزرعه های کوچک کنار هم ناهمگون هستند:
در زمان محمد انسان می دانست که خاکهای زمين با هم فرق میکنند، ولی اينکه خاک دو مزرعه کوچک چسـبيده به هم نيز دقـيـقـاً يکی نيستند، از عـلـم امـروزی بشر است که با امکانات پيچيده علمی امروزی آنرا بدست آورده است.
2ــ صفات و خصوصيات ميان درختان به صنو و غير صنو بودن آنها بستگی دارد:
درختی که از درخت ديگر روئيده باشد صِـنـْـو ناميده می شود و درختی که از بذر روئيده باشد غير صنو ناميده می شود.
آيه صفات و خصوصيات درختان را به صنو و غير صنو بودن آنها مربوط می داند. واقعيت هـم همين است. درخت صِنو (يعنی درختیکه از درخت ديگری روئيده باشد) تمامی صفات و خصوصیات وراثتی درخت مادر خود را دربـردارد. يعنی از نظر رنگ، طـعـم، مـزه و غــيـره دقـيـقـاً مانـنـد درخـت مـادر است. ولی درخـتی که از بذر روئيده باشد، صفات و خصوصيات آن ترکيبی است از صفات و خصوصيات درخت مادر بعلاوه صـفـات و خصوصيات درخت پدر (که به درخت مادر تـلـقـيح شده است).
3ـــ در موارد مزبور نشانه هائی وجود دارد:
(منظور از وجود "نشانه ها"، وجود هـدايت خداوندی است). آيه اين موضوع را مطرح می کند که در صورت نبودن هدايت پشت پديده ها اگر بنا می بود چيزی برويد، در يک خاک و از يک آب منطقاً می بايست فقط يک نوع گياه می روييد، نه اينکه مثلاً درخت خرما در انواع خاکها برويد.
چنانکه می دانيم در موجودات زنده از جمله گياهان عنصری وجود دارد که گياه را هدايت می کند. اين عنصر که ژن ناميده می شود اطلاعاتی از ويژگيهای پديده خود را با خود دارد که بنابر آن اطلاعات، پديده خود را هدايت می کند.
باغ در بلندی
« و نمونه کسانيکه دارائی خود را در جستجوی خوشنودی خدا و استواری (ايمان) خود انفاق مي کنند، مانند باغ پر درخت واقع در بلندی (بالاتر از تل) می مانند که اگر بارش سنگين به آن ببارد ثمر خود را دوچندان می دهد و اگر بارش سنگين به آن نبارد با بارشِ کمِ نيز ثمر خود را می دهد. و خدا به خوبی و بدی همه آنچه انجام میدهيد نگاه می کند و آنرا می شناسد (265)».
(«بِصارَة» بمعنی: نگاه کردن به خوبی يا بدی و درستی يا غلطی و زشتی يا زيبائی چيز مشخصی است. و«بَصير»: کسي است که به خوبی يا بدی، زشتی يا زيبائی، درستی يا نادرستی چيزی نگاه می کند و اندازه خوب و بدی آن را می شناسد. و منظور از بصير بودن خداوند پس از اين مثال اينست که همانگونه که خداوند به موقعيت خوب و بد يک باغ نگاه می کند و آن را می شناسد همانگونه نيز به موقعيت خوب و بد کارهای ما نگاه می کند و آنرا می شناسد).
نکته مورد نظر ما در آيه اينست که آيه می گويد باغی که در ربوة قرار داشته باشد با بارش سنگين دوچندان ثمر می دهد و اگر بارش سنگين به آن نبارد با بارشِ کمِ نيز ثمر خود را می دهد. ربوة به زمين مسطحی که در ارتفاع بالاتر از ارتفاع تل قرار داشته باشد گفته می شود. پژوهشهای علمی نشان می دهد که بهترين محيط برای رشد و باردهی درختان ميوه و درختان ثمر دهنده محيطی است که در ارتفاع ميان 300 تا 600 متر از سطح دريا قرار دارد. و اين همان بلندی و ارتفاعی است که در زبان عربی رَبوَة ناميده می شود و آيه از آن صحبت می کند. محيط کِشتی که در چنين ارتفاعهائی قرار دارد اين ويژگيها را دارد: وزش باد و نسيم و تجديد هوا، مرطوب بودن جو، در معرض تابش خورشيد قرار داشتن، لطيف بودن جو، فراوانی آب، انبار نمودن آب به اندازه لازم، بارانهای سنگين آفتهای آن و آنچه رشد گياهان مختل می کند را می شويد (چون آب از بلندی به زمينهای پست حرکت می کند و در آن ارتفاعات نمی ماند)، امکان نفوذ ريشه های درختان به اعماق که بنوبه خود ريشک های زيادتری را می رويانند و مواد غذائی بيشتری را می مکند و بنوبه خود ثمر درخت را زياتر می شود، و مقاومت درخت در برابر بادها و وزشهای تند نيز بيشتر می شود.
به اين ترتيب باغی که در ربوة (در ارتفاع ميان 300 تا 600 متر بالای سطح دريا) قرار دارد، با بارش سنگين ثمر خود را دوچندان می دهد، و اگر بارش سنگين به آن نبارد با بارش کم نيز به دليل وجود ويژگيهای نامبرده در آن محيطها باز هم درخت ثمر خود را می دهد.
مـاده سـبـز گـيـاهی
« و اين اوست که از ابر باران میفرستد، با آن جوانه های انواع رستنيها را در میآوريم، و از جوانه ماده سبز را درمی آوريم، که با آن ماده سبز دانه های خوشه ای درست میکنيم، و از تاره های نـخل پَـنگهای خـوردنی درست می کنيم، و باغهای انگور و زيتون و انار که ترکيبات مشترک زيادی دارند ولی همانند نمائی نمی کنند را درست می کنيم».
نکات آيه:
1ـــ همه گياهان ماده سبز درست می کنند که آن بنوبه خود دانه و ثمر درست می کـند:
در سلول گياهی کيسه های غشائی هست که در آن موادی درست می شود که کلروفـيل نامـيـده می شود. کلروفـيل به معنی «ماده سبز گياهی و سبزينه» است که معادل آن در عربی «خـَضِـر» است (يعنی همان چيزيکه در آيه مطرح شده است). اين ماده سبز (خضر) انرژی نوری خورشيد را جذب می کند و به انرژی شيمائی تـبـديـل می کند.
ريشه های گياه آب و مواد معدنی را از خـاک می مکـنـد کـه بـطـرف بـرگـها رسـانـده می شـوند و بـرگـهـا نيز از هوا دی اکسيد می گيرند، بعد خَـضِر (يعـنی کـلـروفـيلها)، مواد غـذائی مورد نياز درخت را توليد می کنند که به سراسر آن صادر می شـود و بدنه درخت و مــيــوه و ثــمــر آن را درست می کـند.
کيسه غشائی (کلروپلاست) که درسلول قرار دارد بطور متوسط يک پانصدم ميليمتر است. سلول برخی از گياهان صدها عدد از آن دارند. درون آن انبوهی غـشـاء وجود دارد. که در آنها خَـضِـر (ماده سبز، کـلـروفـيـل) وجود دارد.
2ـــ نخل، انگور، زيتون و انار ترکيبات مشترک زيادی دارند ولی همانند نمائی نمی کنند:
ثمر نخل و انگور و انار و زيتون ضمن اينکه هـمانـنـد نـمـائی نمی کـنـنـد تـرکـيـبـات مـشـتـرک زيادی دارند. از جـمـلـه:
هـمـه آنها روغن، آب، پروتئين، مـواد معدنی و مواد قـندی دارند.
آتش از درخت سبز
« و آفرينش خود را فراموش کرده و برای ما مثال زد! گفت: چه کسی استخوانها را در حاليکه پوسيده اند زنده می کند؟ ـــ بگو: کسيکه نخستين بار آن را پديد آورده و پرورش داد آن را زنده خواهد کرد و او به هر گونه آفرينشی داناست ـــ آن کسيکه از درخت سبز برای شما آتش قرار داد هنگامی که از آن آتش می زنيد».
(«انشاء» بمعنی: پديد آوردن و پرورش دادن چيزی است. فعل « تُوقِدوُن» فعل از مصدر ايقاد از باب افعال بمعنی آتش زدن است).
آيه می گويد هنگامی که از درخت (يعنی از چوب و هيزم آن يا از نفت و غيره که از درخت می آيد) آتش می زنيد، آتش زدن آن از درخت سبز قرار داده شده است.
می دانيم که آتش برای روشن شدن و روشن ماندن و سوختن و سوزاندن نياز به اکسيژن دارد و اکسيژن نيز از درخت سبز می آيد.
جـنـبـش، پـرورش و رشـد دانـه
« و زمين را بی گـیـاه می بـیـنـی ولی هـمـیـنـکـه آب بر آن نازل می کنیم به جـنـب و جـوش درمی آیـد و می پـرورانـد و انـواع گـیـاهـان نـشـاط انـگـیـز را می رویـانـد»!
(زمین در آیه البته مجاز است و منظور از آن دانه است. در مقدمه راجع به مجاز بحث شده است).
نکته آیه: با نازل شدن آب بر زمین، زمین به جنبش در می آید، پروریده می شود و میرویاند:
در خاک دانه های بسیار ریزی وجود دارد که ما آنها را نمی بینیم. قطر آنها از جمله حول و حوش 3 هزارم میلیمتر است. هر کدام از آنها از معادن مختلف تشکیل شده اند و شکل هر یک از آنها به شکل صفحه صفحه (لایه لایه) روی هم است. از آنجا که دانه ها از معادن مختلف تشکیل شده اند همینکه باران بر آنها ببارد صفحه ها بار الکتریسیته مختلف بخود می گیرند و این باعت ایجاد جنبش آن صفحه ها میشود. و جنبش آنها باعث نفوذ آب میان آنها میشود. بعد دانه ها با مواد غذائی درون خود که از مادر به ارث برده اند پروریده می شوند و بعد می رویند. دقیقاً همان مراحل و وضعیتی که قرآن گفته است.
نگهداری محصول در خوشه خود
«(يوسف گفت): هفت سال افزون بر سالهای گذشته می کاريد. هر چه درو کرديد در خوشه خود باقی بگذاريد بجز بخش کمی از آن که می خوريد». (دأب: بمعنی: جنب و جوش و فعاليت افزون در انجام سنت ها (مانند آداب و رسوم و شعائر و کشت و غيره) است).
پادشاه مصر خواب 7 گاو فربه می بيند که 7 گاو لاغر آنها را می خورند و خواب 7 خوشه سبز و 7 خوشه خشک را می بيند. يوسف در تأويل خواب وی می گويد: 7 سال افزون می کاريد و توليد می کنيد. غير از بخشی از آن که می خواهيد بخوريد بقيه را در خوشه خود باقی بگذاريد، و 7 سال خشکسالی پس از آن خواهد آمد. نکته مورد نظر ما در آيه اينست که يوسف می گويد: غير از بخشی از آن محصول که می خواهيد بخوريد بقيه (که برای انبار و ذخيره نمودن است) را در خوشه خود باقی بگذاريد. و امروزه بررسی های علمی نشان می دهد که بهترين روش نگهداری دراز مدت حبوبات رها نمودن آنها در خوشه آنهاست، برای نرسيدن هوا به آن و نگهداشتن رطوبت طبيعی خود.
دلـيـل تـنـوع گـيـاهـان و درخـتـان
« و در زمين هر نوع گياهی را در تعادل و توازنی آفريديم».
نکـتـه آيـه: هر نوع گياهی در تعادل و توازنی آفريده شده است:
همه درختان و گياهان از مواد اساسی مشترکی سـاخـتـه شده اند از جمله: کربن ـ اکسيژن ـ نيتروژن و فسفـر. تنها اختلاف ميان انواع گـيـاهـان و انـواع درخـتان با همدیگر در اندازه هر يک از عناصر مزبور در آنهاست. يعنی هـر کدام از آنها در تعادل و توازنی از عناصر مزبور هستند.
رطب و زایمان
« و تنه نخل را تکان بده، رطب تازه را بر تو خواهد ريخت. بخور و بياشام و به آرامش و شادابي برس...».
آيه خطاب به مريم مادر عيسي مسیح است که هنگام ولادت حضرت عيسي از مردم فاصله ميگيرد و بجای دوری از شهر می رود تا وضع حمل کند و اندوهگين بوده است. خداوند خطاب به وی می گويد رطب تازه بخورد و توان و آرامش پيدا کند و شادمان بشود. رطب ثمر درخت خرما پيش از خرما شدن است. و آنچه در تصوير می بينيم مرحله نيمه رطب بودن آنست، و تقريباً 400 نوع درخت خرما وجود دارد که ثمرهای آنها اندازه ها و رنگها و مزه های گوناگون دارد.
در اين آيات چند نکته علمی وجود دارد:
1ــ آرامش و شادماني در رطب. رُطـَب يکي از مراحل ثمر نخل است (قبل از خرما شدن آن). اين غذا از ميزان بالائي از مواد کربوهيدرات برخوردار است و مواد قندي آن به 75 درصد مي رسد. بدن با استفاده از آن انرژي و گرماي بالائي را توليد مي کند. رطب ميزان بالائي از پروتئينها، ويتامينها و املاح معدني گوناگوني مانند کلسيوم و سديم دارد که بدن به آنها احتياج دارد. و بدن را گرم و شاداب مي کند. و چنانکه ميدانيم وضعيت روحي زن هنگام زايش تأثير زيادي روي راحتي يا سختي زائيدن دارد. بميزاني که راحت باشد و مشکلاتي نداشته باشد، عمل زايش را راحتر انجام ميدهد. و هر چه گرفتاري و ناراحتي هاي روحي و گرفتاري داشته باشد عمل زائيدن براي وي سختر ميشود.
2ـــ خوردن رطب در آسـتانـه زايـش: درِ رحـم پـيـش از زايـمـان دو و نـيم سانتيمتر مکعب است ولي هنگام زائيدن به بيش از 750 سانتيمتر مکعب ميرسد. رطب موادي دارد که باعث انبساط رحم ميشود و زايش را آسانتر و راحت تر ميکند.
3ـــ رطب احشاء درون روده ها را نرم و تميز ميکند، و اين امر باعث راحت تر و آسانتر شدن زايمان ميشود.
4ـــ نوشیدن پس از خوردن: رطب و هر شيريني ديگري براي اينکه بتواند خوب و سريع حل و جذب بشود، انسان بايد پشت سر آن آب بخورد.
5ـــ رطب از جمله مواد غدائي است که خيلي سريع هضم و حل و جذب ميشود. رطب از دهان تا تبديل شدن به انرژي فقط بيست دقيقه طول ميکشد.
ابـر ــ بـاران ــ تگـرگ - آب
مراحل شکل گيری ابر و بارش باران و تگرگ
«آيا نمی بينی خدا ابرها را برای جمع و مرتب شدن می چرخاند، بعد آنها را با هم مألوف می کند، بعد آنها را روی هم انباشته می کند، و بعد می بينی که از ميان امتداد آنها قطره بيرون می آيد. و از ابرهای کوه مانند که ريزه های يخ دارند نيز با چرخاندن آنها تگرگ نازل میکند و آنها را بر سر هر که بخواهد می ريزد و هر که را نخواهد نمی ريزد. برق آن نزديک است ديدگانها را بگيرد».
نکات آيه: 1ــ ابرها برای برای جمع و مرتب شدن چرخانده می شوند. 2ـــ ابرها مألوف می شوند. 3ـــ ابرها روی هم متراکم می شوند. 4ـــ قطره از خلال امتداد ابـر (از امتداد تراکم ابر) می ريزد. 5ـــ ابرهای کوه مانند وجـود دارد. 6ـــ در ابرهای کوه مانند ريزه های يخ وجود دارد که با چرخش آنها تگرگ تشکيل می شود. 7ـــ برق تگرگ نزديک به گرفتن چشم است.
1ــ ابرها برای جمع و مرتب شدن چرخانده می شوند:
اين تصاوير با ماهواره در طی 11 روز گرفـتـه شده. چنانکه در تصويرها می بـيـنـيـم گـردبـادها ابرها را می چرخانند و گرداب ابری شکل می گيرد و ابرها را جمع می کند. قطر اين ابر حدوداً 200 کيلومتر است و سوراخ مرکز آن کـه مـانند چـشـم می ماند حـدوداً 10 کـيـلـومـتـر است. («زجو» از جمله به معنی: هـل دادن يا پيچاندن يا گرداندن چيزی برای مرتب شدن يا شکل گرفـتن است).
2ــ ابرها مألوف می شوند:
به شکلی که در تصوير می بينيم ابرها با هم مألوف می شوند. چرا قرآن از واژه تآلیف استفاده کرده است؟ تآلیف بمعنی سازگار نمودن و آشتی دادن دو یا چند چیز مختلف و متفاوت است. علت اینکه قرآن واژه تآلیف بکار برده اینست که پاره ابرها از نظر دما و غلظت بخار آب و ترکیبات و غیره با هم فرق میکنند.
3ـــ ابرها روی هم مـتـراکم می شوند:
ابرها روی هم انباشته و متراکم می شوند. گاهی تراکم آنها به چند صد متر هم می رسد.
4ـــ قطره از خلال امتداد ابر (از امتداد تراکم ابر) می ريزد:
وقتی وضعيت جوی به نقطه بارش برسد ابتدا ذرات آب در بخشهای بالائی ابر با هم ترکيب می شوند و قطره های ريز در حد سقوط کردن تشکيل می شـوند. و چنانکه قـرآن گفـته از بالا در امتداد تراکم ابر سقوط می کنند. در مسير سقوط خـود با ميليونها مولکولهای ديگر آب برخورد می کنند که جذب آنها می شود و رفته رفـته بزرگ و بزرگ تر می شوند. تا اينکه به نهايت پائين ابر می رسند و آن را ترک می کنند. قطره ای که ابر را ترک می کند تقريبا 2000 بار بزرگ تر از ذرات موجود در ابر است. (پس از ترک ابر نيز در مسير خود می توانند با قطره های کوچکتری که پيش از آنها از ابر جدا شده اند و بخاطر سبک تری خود سرعت کمتری دارند برخورد کنند و بزرگتر شوند).
5ـــ ابرهای کوه مانند وجود دارد:
این نوع ابرهای کوه مانند البته فقط با رفتن با هواپیما در محیط ابرها مشخص است. و تا پیش از پرواز انسان کسی از آنها خبری نداشت.
6ـــ در ابرهای کوه مانند ريزه های يخ وجود دارد که با چرخش آنها تگرگ تشکيل می شود:
دانه تگرگ همانطور که آيه گفته در اصل ريـزه های يـخ اسـت کـه در بـخـش بالائی ابـر است. دانـه تگـرگ وقـتی تشکيل می شود که بلورهای يخی در بالای ابر، قطره های آب را که سردی آنـها در دمای زير صفر است ولی يخ نمی زنند جمع می کند. آن قطره ها که تا زير درجه انجماد سرد هستند به مجردی کـه بـلـورهـای يخی آنـهـا را لـمـس می کـنـنـد سريعاً يخ می زنند. و بلورهای يخی توسط بادهای تند خشونت بار در ابر بالا و پائين برده می شوند، (يا به تعبير قـرآن گـردانـده يـا چـرخـانـده می شـونـد) کـه باعـث بـرخـورد و تـمـاس آنـهـا با قـطـره های بيشتری می شود. و اين عـمل باعث می شود که قطره های بيشتری دور آنها يخ بزند، و دانه تـگـرگ بـزرگ و بزرگتر بشود. تا جائی که وزن آنها قدری سنگين می شود کـه بـاد ديگـر نمی تواند آنـهـا را با جـريـان خود به بالا ببرد و در نتيجه سقوط می کنند. (واژه «زَجْو» که آيه برای بيان شکل گيری ابر بکار گرفته و نحوه نزول تگرگ نيز به آن معطوف نموده، از جمله به معـنی: هـل دادن يا پيچانـدن يـا گـردانـدن چـيـزی برای مرتب شدن يا شـکـل گرفـتـن است).
7ـــ برق تگرگ نزديک به گرفتن چشم است:
در ابـر "باد و بوران" جريان برق مثبت و منفی درست میشود. به ايـن شکل که با بادهای قوی "ذره ها" و "قطره هـای ريز آب" و مخصوصاً "ذره های يخی" موجود در ابر، در ابر بالا و پائين برده می شـوند کـه باعـث ايجـاد جـريان مثبت و منفی برق می شود. جريان مثبت و مـنـفـی اغـلـب دور از هـم شـکل می گيرند. دست آخر تـفـاوت مـيان يک مـنـطـقـه با برق مثبت با مـنـطـقـه ديگر با برق مـنـفـی، خواه در ابر يا بر زمين آنقدر زياد می شود که برق آنها بـشکـل جـرقـه بـسـيـار بزرگ (آسـمـان درخـش) آزاد می شود.
همينطور وقتی تگرگ از ميان يک ناحيه زير صفر و ناحيه ذره هـای يخی در ابر ميافـتد ابر الکتريسيته می شـود. وقـتـی قـطره های مايع با دانه های تگرگ برخورد می کنند سريعاً هنگام تصادم يخ می زنند. و بدنبال آن گـرما را رهـا می کنند. ايـن عـمل سـطح دانه تگرگ را از ذرات يخ دور تا دور گرم تر نگه می دارد. وقـتی کـه يک دانـه تگـرگ بـا يـک ذره يـخ تصادم می کند: الکـترونها از بخش سردتر به بخش گرمتر جريان پيدا می کنند. پـس از آن دانه تگرگ برق منفی می شود. همين اثر نيز وقتی قـطـرهای با دمای زير صفـر با دانه های تگرگ و ذره های ريز دارای برق مـثـبت برخورد می کنند رخ می دهد. اين فـندکهای دارای برق مـثـبت توسط باد به بخش بالائی ابر برده می شوند. و تگرگ دارای برق منفی به ته ابر می افتد و بدين گونه بخش پائين تر ابر منفی می شود. اين برق منفی بصورت نور تخـليه و آزاد می شود. نور آن نيز چنانکه آيه گفـته قـوی است.
و آب اساساً وقتی تغییر حالت میدهد، مثلاً از مایع به جامد یا از آب به بخار تبدیل میشود انرژی آزاد میکند.
نقش برق در بارندگی و رشد گياه
« و از نشانه های ديگر او اين است که برق را بمثابه ترس و چشم داشت به بهره وری بيشتر به شما نشان می دهد و با آن از ابر آب فرو می فرستد و بعد با آن زمين را پس از مردن دوباره زنده می کند. در اين رابطه برای انديشمندان استدلالاتی وجود دارد». («طمع» بمعنی: چشم داشت بهره وری و برخورداری بيشتر، و چشم داشت به چيز دوست داشتنی است).
نکات آيه:
1ــ برق چشم داشت بهره وری و برخورداری بيشتر را به انسان می دهد:
برق بخشی از اکسيژن و نيتروژن جو را به هم می بندد و به ترکيبات شيميائی تبديل می کند که اکسيد نيتروژن ناميده می شود. اين ترکيبات بعداً با آب باران ترکيب می شـونـد و اسـيـد ضـعـيفی را تشکيل می دهند و بر زمين سقوط می کنند و به نيترات تبديل می شوند. و نيترات نيز تغذيه ای بـرای گياهان می شود. کسانيکه با کشت سر و کار دارند و يا منافعی در اين زمينه دارند، از وقتی با اين مقوله آشنا شوند، به برق طمع می کنند. يعنی برای بهره وری و برخورداری بـيـشـتـر از کـشـت بـه بـرق چـشـم می دوزند.
2ــ برق از ابر آب فرو می فرستد:
برق موجود در ابر ذرات آب را به هم ترکيب می دهد و قطره های بزرگ تری که در حد سقوط کردن می رسند درست می شود. بعد قطره سقوط می کند و در مسير سقوط خود قطره های بيشتری را جمع می کند و بزرگ تر می شود. (عمل ترکيب شدن قطره های ريز آب توسط جريان الکتريسيته در قرن بيستم در آزمايشگاه مشاهده شد).
میزان بارندگی و تبخير ــ منابع آب درون زمین
« و از ابر آبی به اندازه فرو می فرستیم و آنرا در زمین جا می دهیم و ما در بردن آن (یعنی بردن آن اندازه ای که بارانده ایم) توانائیم ـــ و با آن باغهای خرما و انگور برای شما تولید می کنیم، که هم فراورده های زیادی در آن برای شما هست و هم از آن می خورید (مؤمنون 18ــ19)». « آيا نمی بينی خدا آبی را از ابر پائين می آورد و آنرا در آب راهها در درون زمين راه می برد، سپس با آن رويشها با رنگهای گوناگون درمی آورد، سپس پژمرده می شود، پس از آن آنرا زرد شده می بينی، سپس آنرا خرد خرد می گرداند. در اين روند براستی برای ناب انديشمندان يادآوری افزون نهفته است (زمر 21)».
(«سُـلُوک» بمعنی: راه رفتن يا راه بردن در جای تنگ يا تنگ تر است ـ« ذِكرى» بمعنی: ياد آوری زياد است (و منظور از آن در آيه اينست که "گياهان فراوان پيش روی ما يافت می شوند و روند و فرايند زندگی و مرگ آنها، مرتب يادآور و بنمايش گذارنده روند و فرايند مرگ و زندگی برای انسان است"). «الباب» جمع لب، بمعنی چيز ناب (يعنی چيزی که ناخالصی ندارد، آفت ندارد، شيله پيله ای در آن نيست، چيزهای هرز در آن نيست). و به مغز و اند
دريـاهـا
« و يا (اعمال آنها) مانند تاريکيهای دريای ژرف می ماند که در آن موج روی موج و بالای موج ابر پوشانده است. تاريکيهائی که برخی روی برخی ديگر سوارند.اگر آدم دست خود دربياورد نزديک است آنرا نبيند. و آنکه خدا برای وی نوری قرار نداده نوری ندارد».
نکات آيه:
1ـ درياهای ژرف لايه های تاريکی سوار بر هم دارند. 2ــ در اعماق درياها برخی از موجودات نور دارند و برخی ندارند. 3ــ در درياهای عـمـيـق موج بالای موج وجود دارد.
1ـــ درياهای ژرف لايه های تاريکی سوار بر هم دارند:
وضعيت نور و تاريکی در اقيانوسها و درياهای ژرف چـنانکـه آيـه آنـرا توصيف نموده و در تصوير می بينيم، بصورت لايه لايه است. بخشی از نور خورشید در برخورد با آب منعکس میشود. و هر یک از نورهای آن نیز تا ارتفاع مشخصی در آب نفوذ می کنند. 50 متر، 100 متر، 150 متر، 200 متر. نور آبی ــ سـبـز آن تا 1000 متر نفوذ میکـند. و از 1500 متری تاريکی کامل آغاز می شود. (عـمـق اقـيانوسها بين 10000 تا 11000 متر می باشد). لازم به یادآوری است که تا پیش از قرن بیستم هیچ انسان و دستگاهی به 50 متری عمق هم نرفته بوده است.
2ــ در اعماق درياها برخی از موجودات نور دارند و برخی ندارند:
در اعماق تاريک که نور اصلاً به آنجا نمی رسد و هميشه تاريکی مطلق است، همانطور که قرآن گفته بـرخی از موجودات از خـود نـور دارند (از خود نور تولید میکنند) و برخی ندارند. در تصویر برخی از آنها را می بینیم.
3ــ در درياهای عميق موج بالای موج وجود دارد:
وقتی باد به سطح دريا می وزد و لايه سنگين و بـزرگـی را با خود به جلو می برد که ما آنرا بصورت موج می بينيم، لايه زيرين خود را نيز با سرعـتی معادل 2 تا 3 درصدِ سرعـت باد با خود بجـلـو می کشد. و هـمـينطور آن لايه نيز بنوبه خود لايه زير خود را به جلو می کشد. اين عمل تا نزديکی صد متری عـمـق ادامـه پـيـدا می کـنـد کـه آنـجا ديگر جريان ضعيف می شود و نمی تواند باز هم لايه زيرين خـود را بکـشد. از صد متر رو به پائـين جريان حرکت آب برعکس می شود. يعنی آب بطرف سمتی می رود که جایِ آبِ با باد رفـته را پر کند.
همينطور در اعماق 4 تا 5 کيلومتر زير سطح آب نيز موج بصورت جريان آب وجود دارد.
موجها يا جريانهای آب در اعماق، به دليل تفاوت ميان غلظت لايه های آب ايجاد می شوند. آبی که غـلظت بالاتری دارد زيـرِ آبِ گرمتر که غـلظت کمتری دارد جريان پيدا می کند. تفاوت ميان غـلظـت لايه های آب نيز به دمای آنها و غـلظت نمک آنها بستگی دارد. آب سرد نسبت به آب گرم از نمک بيشتر و غلظت بالاتری برخوردار است.
چـشـمـه های اعـمـاق اقـيانـوسـهـا
« و او در درياها چشمه های تجديد کننده رشته کوه مانند دارد».
نکته آيه: در دريا چشمه های تجديد کننده رشته کوه مانند وجود دارد:
قـشـر خارجی زمين از بخشهای کوچک و بزرگِ جدا از هم تشکیل شده که حدوداً 10 تا می باشند. ميان آنها شکافهای بزرگ است که هـزاران کيلومتر طـول دارد و بخش عمده آنها در دریاها می باشد. از میان این شکافها مواد مذاب درون زمين چشمه وار بيرون می ريزند. مواد و عناصری که از درون زمين از اين چشمه ها بيرون می آيند تجديد کننده شرايط زيستی و از ضروريات ادامه حيات روی زمين می باشند. شکل آنها نيز چنانکه قـرآن آنرا توصيف نموده مانند "رشته کوه" می ماند.
ديـوار مانع ميان دو دريا
« و ميان دو دريا ديوار مانع قرار داد».
دو دریائی که دیوار میان آنهاست دریای مدیترانه و اقیانوس اطلس است. میان این دو در اعماق چند صد متری دیوار وجود دارد. (حاجز بمعنی دیوار مانع است). در طرفـين اين مانع هر يک از درياها دما و شوری و غـلظت و شرایط زیستی خاص خود را دارد. مـثلاً آب دريای مـديـتـرانـه در مقايسه با اقيانوس اطلس: گرم، شور، و کم غـلـظـت تر است. وقتی آب دريای مـديـتـرانـه از بالای ديـوارِ مـيـان خود و اقـيـانـوس اطلس واقع در تنگه جبل الطارق وارد اقـيانـوس اطلس می شود، با گرمـا و شـوری و غـلظت کم و خصوصيات ويژه خود چند صد متر به اعماق می رود. آب دريای مديترانه در آن عـمـق تعادل و توازان ايجاد می کند. و از بالا برمی گردد. این دو دریا در همین مرز با هم قاطی میشوند و فراتر از مرز خود نمی روند.
مرز میان دو دریای شور
« دو دریائی که بهم وصلند را هرکدام ترکیب خاص خود داد. میان آنها مرز ناپیدائی است، از حد خود فراتر نمی روند».
منظور آیه از دو دریا دو دریای شور است. چون بدنبال آن از وجود مرجان در آنها صحبت میکند و مرجان نیز فقط در آب شور زندگی میکند. برزخ نیز بمعنی مرز ناپیدا است.
دو دریای شوری که هر کدام ترکیب و خصوصیات خاص خود را دارد و قاطی نمی شوند زیاد هستند. مانند دریای احمر و اقیانوس هند. نمک و گرما در دریای احمر بالاتر از اقیانوس هند است. میان آنها آبی درست میشود که دارای خصوصیات میانگین این دو دریا است و (از نظر خصوصیات) از مرز مشخص خود فراتر نمی روند.
اقیانوسها نیز در واقع از دریاهای متعددی تشکیل شده اند که از نظر غلظت و دما و ترکیب و شرایط زیستی و غیره با هم فرق میکنند، ولی برزخ یعنی مرز ناپیدائی میان آنهاست و با هم قاطی نمیشوند. (این موضوع را انسان در عکس برداری ماهواره ای از اقیانوسها در قرن بیستم فهمید. وقتی دید رنگ آبهای اقیانوس با هم فرق میکنند آنها را بررسی کرد و دید که اقیانوس در واقع از دریاهای متعدد تشکیل شده که بهم وصل هستند ولی از مرز مشخصی فراتر نمی روند و با هم قاطی نمی شوند).
مرز ناپیدا و حد فاصل ميان دريای شور و شيرين
« واوست که دو دريای مختلف را هر کدام ترکیب خاص خود داده، اين يکی شيرين گوارا و اين ديگری شور تلخ است. ميان آنها مرز ناپیدا و حد فاصل ممنوعه ای قرار داد».
در جاهـائـی کـه دو دريـای شـور و شـيـريـن (يعنی دريا و خور) به هم می رسند آب آنها بطور عمودی درجه به درجه در هم قاطی می شود. وسط آنها یعنی نقطه ای است که صد درصد در هـم قاطی شده اند، و مزه آنها پـنجاه پنجاه شده نقطه "برزخ" است. (برزخ مرز ناپیدا است و اينطرف و آنطرف آن با هم فرق می کند). از "برزخ" رو به طرف دريا آب رفته رفته بطور عمودی شورتر می شود تا به نقـطه شوری صد درصد می رسد که آغاز دريای واقعی است. و برعکس از "برزخ" رو بطرف خور بطور عمودی رفـته رفـته از شوری آب کاسته می شود تا به نقطه شيرينی صد درصد می رسد که همان خور واقعی است. از نقطه آب صد درصد شور دريا تا نقطه آب صد درصد شيرين حد فاصل ميان آنها" است.
«حجر محجور» بمعنی محدوده و حد فاصل ممنوعه و تحریم شده است که نه می توان وارد آن شد و نه می توان از آن بیرون رفت. علت اینکه آیه این «حد فاصل» را «حجر محجور» نامیده اینست که هر یک از محدوده آبهای مورد نظر (یعنی آب شیرین و آب شور و آب ترکیبی آنها) شرایط زیستی خاص خود را دارد، در صورتی که موجود زنده از آن بیرون برود و یا وارد آن بشود می میرد. البته موجودات بنابر فطرت خود از آن بیرون نمی روند.
امواج کوه مانند ناشی از بادها
« از ديگر آيات وی موجهای کوه مانند در دريا است که مانند ـــ اگر بخواهد باد را می خواباند و آنها در سطح دريا راکد می شوند».
(«جَوار» جمع «جارية» است به معنی: چيزيکه در جريان است يا جاری می شود. در معنی دوم خود به: کشتی، موج و چشمه اطلاق شده. و در آيه بمعنی موج بکار گرفته شده است).
بلندترين امواج ناشی از باد که تا کنون اندازه گرفته شده 34 متر بوده است. (يعنی به بلندی يک ساختمان 11 طبقه).
اگر کسی يا کسانی در گذشته در دريا با چنين امواجی مواجه شده بوده باشند طبعاً جان سالم بدر نمی برده اند که به خشکی برگردند و آنرا برای ديگران نقل کنند و به گوش محمد برسد و وی آنرا در کتاب خود مطرح کند. بنابر اين در آن زمان کسی از چنين امواجی اطلاع نداشته است.
اطلاعاتی که امروزه انسان از این امواج دارد نیز بوسیله دستگاه و ماهواره بدست آمده نه اینکه کسی در این امواج حضور داشته بوده باشد و به دیگران خبر داده باشد.
کـوهـهـا
سپری شدن کوهـهـا مانند ابـرهـا
« و کوهها را می بينی گمان می کنی ثابت هستند، در حاليکه مانند ابرها سپری می شوند».
«مُرور»: در اصل بمعنی: آمدن و گذشتن و رفتن است، و در معنی ضمنی خود بمعنی: سپری شدن يا نمودن است. و در آيه منظور از آمدن و رفتن و درگذشتن يا سپری شدن: متولد شدن و زندگی نمودن و مردن است.
نکته آيه: کوهها مانند ابرها سپری می شوند:
با تابش خورشيد به درياها و اقـيانوسها و آبهای سطح زمين، آب بخار میشود و به جو می رود. بعد ابر شکـل می گيرد و در بارش آب مجدداً به زمين برمی گردد. اين روند و فرايند هميشگی تولد و زندگی و مرگ ابرها است.
کوهـها يا بر اثر فـشار درونی زمين به بالا شکل می گيرند، يا بر اثر فشار به بالا در جائی و کشش به پائـيـن در جای ديگر شـکـل می گيرند، يا بر اثر برخورد دو لايه زمين و چين خوردن زمين، و يا بـر اثر آتشفشان ايجاد می شوند، و ضمن صدها هزار و ميليونها سال بر اثر عوامل فرسايش خرد شده و به دشتها و درياها برده می شوند و از آنها چيزی نمانده و با زمين يکسان می شـوند و کوهـهـای جـديـد ديگـری در جـاهـای ديگر ايجاد می شود. و يا همزمان با فرسوده شدن و بين رفتن آنها از بالا و از بيرون، فـشار درون زمينی پـيـوسـتـه آنـها را بلند می کند. اين روند و فرايند زندگی کوهها مانند روند و فرايند زندگی ابرها است. و به اين شکل کوهـهـا کـه بـه گـمـان ما "ثابت، استوار و پابرجا" هستند مانند ابرها "سپری" می شوند.
ميخ واری کوهها در زمین
« و آيا ما کوهها را ميخ وار نگردانيديم»؟
«اوتاداً»: تشبيه بليغ است، بمعني: کالأوتاد، بمعنی: مانند وتد. «اوتاد» جمع وَتـَد و وَتِد است، بمعنی: تکه چوب يا فلز ميخ مانندی که بخش بزرگتر آن در زمين يا ديوار کوبيده می شود و بخش کوچکتری از آن بيرون می ماند. (بيشتر برای بستن طناب چادر مورد استفاده قرار می گيرد).
نکته آيه: کوهها مانند وتد می مانند:
کوههای سنگی بخش بيشترشان در درون زمين است و بخش کمتری از آنها بيرون از زمين. آنچه ما از اين کوهها می بينيم در واقع بخش بالائی آنهاست. و اين دانش البته با قياسهای جاذبه ای در بلنديها و پائينيهای زمين بدست می آيد.
لايه بيرونی زمين که روی آن زندگی ميکنيم و قاره ها و اقيانوسها را در بر ميگيرد و در جائی از آن کوه و در جائی ديگر آن دشت است از تعدادی صفحه های بزرگ و کوچک تشکيل شده که در سمت و سوهای گوناگون در حرکت هستند. کوههای سنگی توازن و تعادل و يکپارچگی اين صفحه های در حال حرکت را حفظ می کند. و به اين ترتيب کوههای سنگی هم از نظر شکل مانند وتد می مانند و هم از نظر کارکرد.
نقش کوهها در عدم شیب دار شدن زمين
« و در زمين کوههائی درست کرد تا زير شما شیب پیدا نکند»!
قـشـر سطح زمين از تعدادی لايه های کوچ و بزرگ جدا از هم تشکيل شده که پيش از اين آنها را ديديم. اين لايه ها که در حرکت می باشند، در جاهـائی يکی از آنها زير ديگری می رود. بخشی از لايه ای که زير لايه ديگر می رود به مواد مذاب درون زمين می رسد و ذوب می شـود. با تنگ شدن عـرصه آتشـفـشـان ايجاد می شود و مواد بيرون ريخته می شود و کوه ايجاد می کند، و همینطور لایه ای که بالای لایه دیگر قرار می گیرد و به بالا حرکت می کند، به شکلی که در تصویر می بینیم چین بر میدارد و رفته رفته چینها بزرگ می شوند و به کوه تبدیل می شوند، که اگر چنين نمی شد در ادامه رفـتن لايه ای زير لايه ديگر، لايه بالائی بالا و بـالاتر می آمد و سطح زمـيـن در مـنطقه مزبور شیب پیدا می کرد.
همينطـور اگر برخورد دو لايه سريع اتفاق بيفتد نيز به شکلی که در تصویر می بینیم زمین چین می خورد و رشته کوه درست می شود. که اگر چنين امکانی وجود نمی داشت نيز منجر به بالا رفتن لايه ای و به زير رفـتـن لايه ديگر می شد که در نـتيجه منجر به تمايل و شیب دار شدن سطح زمين می شد و خانه ها مايل می شدند.
نقش کوههای بلند بالا در رسيدن باران و آب به مردم در جهان
« و در آن ( در زمين) کوههای بلند بالا قرار داديم و آب گوارائی را به شما نوشانديم»!
«رَوَاسِی»: جمع رَاسِيَة است بمعنی: چيزی که بخشی از آن در زمين فرو رفته و استوار و پابرجا است. معانی دوم: ديگ بزرگی که در زمين يا چيز ديگری کاشته می شود و جابجا نمی شود ـــ کوه ــ لنگر. «شَامِخَات»: جمع شامِخْ، بمعنی: چيز بالا بلندِ پر ابهت و عظمت و ثمر بخش.
توزيع بارندگی در سطح جهانی به کمک بادها صورت می گيرد. و سلسله کوههای بلند بالا نقـش اصلی را در روند و فرايند بادها بازی می کنند. در تصوير جريان بادها که کوهها عامل آن هـسـتـنـد را می بينيم. کـوهـهـا جـريان بـادهـا را بـه چندين ناحيه بزرگ تـقـسيم می کنند که نقطه آغاز آنها نواحی زير استوائی دارای فشار بالا در درياها میباشد. بزرگترين آن آتلانتيک شمالی است که 75 ميليون کيلومتر مربع زمين را آب می دهـد.
همينطور بخار برخاسته از آبهای زمين با کوههای بلند بالا برخورد می کند و چنانچه کوه سرد باشد بخارها جمع شده و به جريانهای آب تبديل می شوند و سرچشمه آب رسانی به مناطق ديگر می شوند.
همينطور کوههای بلند بالا بادها را مجبور می کنند که رو به بالا بوزند. و چنانچه بادها سرد بوده و بخار آب با خود داشته باشند، بخار متراکم شده و ابر تشکيل می دهد و می بارد. و به اين ترتيب چنانکه آيه مطرح نموده کوههای بلند بالا در رسيدن آب و باران به مردم نقش دارند.
درآمدن برخی از کوهها از زير زمين
« آيا نمی توانی ببينی: خدا از ابر باران پائين می آورد پس از آن ثمرهائی را با آن درمی آوريم با رنگهـای گوناگون، و از کوهها کوههای سفيد راه راهی، و سرخ با رنگهای گوناگون، و سياهِ سياه را درمی آوريم».
نکته آيه: کوههای سفيد راه راهی و کوههای سرخ با رنگهای گوناگون (يعنی سرخ بدرجات مختلف) و کوههای سياه سياه (يعنی سياه يکنواخت) از زمين در می آيند:
کوههای سفيد راه راهی:
کوههای سفيد راه راهی کوههای رسوبی هستند. اين کوهها چگونه تشکيل می شوند و چگونه از زمين بيرون می آيند؟ هنگاميکه باران می بارد جريان آب سنگ و خاک و گياه و پيکر حيوانات و هر چيزی که در مسير آن باشد را با خود بر می دارد و می برد. رفته رفته با کم شدن سرعت جريان آب، آنچه آب با خود برداشته رفته رفته در بستر رودخانه و پيچ و خمهای آن نشست می کند و يا به انتهای رودخانه که ساحل دريا باشد برده می شود و آنجا نشست می کند، و از آنچه نشست می کند يک لايه رسوبی برجای می ماند. هر سال يک لايه جديدی روی لايه قديمی درست می شود. با گذشت زمان و تکرار شدن اين کار لايه های زيادی از رسوبات روی هم جمع می شوند. و پس از آن فشار درونی زمين، زمين را در آن منطقه بلند می کند. با بلند شدن زمين آن لايه هائی که در ضمن هزاران سال و ميليونها سال رفته رفته روی هم دفن شده بودند از زمين بيرون زده می شوند .
کوههای سرخ با رنگهای گوناگون (يعنی سرخ بدرجات مختلف):
کوههائی که رنگ آنها سرخ است کوههائی هستند که عنصر آهن در آنها از عناصر ديگر بيشتر است و آهن نيز در در اثر آب و رطوبت اکسيده می شود و رنگ سرخی بخود می گيرد. از آنجا که عنصر آهن در همه جای آنها يکسان نيست ميزان اکسيده شدن و در نتيجه ميزان سرخ شدن و سرخ بودن آنها در همه جايشان نيز يکسان نيست. اين نوع کوهها نيز بر اثر فشار درونی زمين از زمين بيرون می آيند.
کوههای سياه سياه (يعنی سياه يکنواخت):
در ميان کوههای سياه که به کوههای آتشفشانی معروفند نيز کوههائی هستند که از زير زمين در می آيند. کوههای سياهی که در تصوير می بينيم بر اثر فشار درونی زمين از درون زمين بيرون زده و پيوسته تحت فشار نيروی درونی زمين بلند و بلند تر می شوند.
کسانی می گفـته اند که: وقتی ما مرديم و در زمين گم و گـور شـديـم ديگـر درآوردن و زنـده نمودن ما غير ممکن است. آيه خطاب به آنها: "در آوردن کوهها پس از رفتن آنها در زمين يا بودن آنها در زمين" را استدلال آورده است.
درست شدن کـوه از سـطـح زمـيـن
« و در زمين از بالای آن (از سطح آن) کوهها درست کرد».
به دو شکل از سطح زمين کوه درست می شود:
1ــــ با بلند شدن سطح زمين:
وقـتی مواد مذاب درون زمين راهی به بيرون پيدا نمی کند تا بشکل آتشفشان بيرون بزند، قـشر بالائی زمين را رفـته رفـته بلند می کند و کوه درست می شود.
2ـــ با چين خوردن سطح زمين:
بر اثر حرکت قـشـرهـای سطح زمين و برخورد آنها با هم و رفتن يکی زير ديگری، سطح زمين چين می خورد و چين ها رفـته رفـته به شکلی که در تصوير می بينيم از حالت افـقی به حالت عمودی در می آيند و کوه درست میشود.
جـَو
جو اوليه و جو کنونی ـــ طبقات جو ـــ ارتباط ميان جو و زمين
« و در زمين از بالای آن (از سطح آن) کوهها قرار داد، و درون آن را شايان نمود، و منابع و ثروتهای آن را در چهار روز (دوره) تعيين نمود. چيزيکه برای همه نيازمندان به آن بطور مساوی می رسد ـــ سپس به جو پرداخت که در آن زمان دود بود. به آن و به زمين گفت: خواسته يا ناخواسته با هم همکاری دوجانبه کنيد. گفتند: ما خواست ترا پيروی می کنيم. به اين ترتيب آنها را در دو روز (يا دو دوره) هفت جو نمود و به هر يک کار خاص آنرا وحی نمود». فصلت:10 ــ 12 «آن خدائيکه هفت طبقه (هفت لايه) جو روی همديگر را آفريد».
واژه «سَماء» در اصل به معنی: "چيزی است که در بالا قرار گرفته (بالای سر قرار گرفته)، و به بالای هر چيزی سماء آن گفته می شود". و در معنی دوم خود از جمله به: سقف و آنچه در تصوير می بينيم اطلاق میشود. و در آيات به معنی «جو» بکار گرفته شده است. و «طباق»: بمعنی طبقه طبقه روی همديگر است.
(واژه یوم در آیه احتمالاً به معنی زمان و دوره و مرحله بکار گرفته شده است. و اگر به معنی روز بکار گرفته شده باشد، در آن صورت معادل 1000 سال خواهد بود. این موضوع در آیه 47 سوره حج آمده است).
نکات آيات:
1ـــ جو در آغاز خود دودی بوده و در دو روز (يا دو مرحله) به شکل کنونی خود درآمده. 2ـــ جو هفت طبقه (هفت لايه) روی همديگر است که هر کدام وظيفه خود را دارد. 3ـــ جو و زمين با هم همکاری دوجانبه می کنند. (در رابطه با مطالب ديگر آيه در بخشهای مربوط بخود آنها صحبت شده).
1ـــ جو در آغاز خود دودی بوده و در دو روز (يا دو مرحله) به شکل کنونی خود درآمده است:
روز اول يا مرحله اول جو:
کره زمين هنگام پيدايش خود مذاب بوده و رفته رفته سرد شده و سطح آن منجمد شده ولی در ابتدا ضخامت قشر سطح آن کم بوده، به اين خاطر فعل و انفعالات درونی زمين ميليونها آتشفشان ايجاد و فعال کرده بوده است. و فعال بودن ميليونها آتشفشان نيز جو زمين را پر از دود و دودی می کرده است. با گذشت زمان و سردتر شدن زمين و ضخيم تر شدن قشر سطح زمين از آتشفشانها کاسته و کاسته شده است. و فعاليتها شديد خورشيدی بخش عمده ای از آن دودها را سوزانده و از محدوده زمين خارج کرده است.
روز دوم (يا مرحله دوم) جو:
در جای آن دودها و گـازهـای کـيـهـانی مرحله اول، يک جو دومی درست شد که از خود زمين می آمد، (چنانکه آيه مطرح می کند که زمين و جو قرار شده بوده که با هم همکاری کنند). در مرحله دوم جو فعاليتهای آتـشـفـشـانی شـديـد رخ می دهد و زمين اندازه های زيادی از گازها از جـمـلـه: نيتروژن، امونياک، دی اکسيد کربن، متان و همينطور بخار آب را بيرون می ريزد. وقـتی دمای حرارت کاهش پيدا می کند بخار آب متراکم می شود، ابر درست می کند و باران می بارد و درياچه و دريای اوليه ايجاد می شود. در عمق بيش از 10 متری آن آبها (يعنی پائـيـنترين عمق برای نفوذ اشعه خطرناک مـاوراء بنـفـش) گياهان نخستين می رويند. گـياهان در عمل فـتـوسـنـتـز اکـسيژن به هـوا پس می دهـنـد. در جو مولکولهای اکسيژن (O2) بوسيله اشعه فـوق بـنـفـش تجزيه شده و به اتمهای ساده تبديل شده (O) و برخی از اين اتمها با مـولکولهای اکسـيژن ترکيب می شوند و ازون (O3) را تشکـيـل می دهند. و به اين ترتيب جـو شکل می گيرد.
2ـــ جو هفت طبقه (هفت لايه) روی همديگر است که هر کدام وظيفه خود را دارد:
جو زمين از جنبه های گوناگون به طبقات گوناگون تقسيم می شود. مثلاً از نظر گرما آنرا به پنج طبقه تقسيم می کنند. قرآن آنرا از نظر کار و وظيفه به هفت طبقه تقسيم می کند. تقسيم بندی مورد نظر قرآن می تواند بترتيب زير باشد:
1) تروپوسفر ( تروپو بمعنی متغير است و اسفر بمعنی گرد و دايره و منطقه): اين طبقه طبقه آب و هواست. ابر، باد، رعد، برق، باران، برف، مه و طوفان در اين طبقه است.
2) استراتوسفر: طبقه ای است آرام و تهی از بخار آب و طوفان و دگرگونيها، و بدليل خشکی آن معمولا ابر در آن درست نمی شود، از گسترش يافتن و پخش شدن طوفانها در تروپوسفر جلوگيری می کند و برای پرواز هواپيماها مناسب است.
3) ازونسفر: طبقه گاز ازن. اين گاز نود و نه درصد از اشعه ماوراء بنفش که از خورشيد میآيد و برای زندگان در روی زمين خطرناک و کشنده است را می مکد.
4) مزوسفر: در اين طبقه اجرام آسمانی که از فضا می آيند بدليل داشتن سرعت بسيار در اصطکاک با جو داغ شده و می سوزند و خاکستر آنها به زمين می رسد. اگر بزرگ باشند فرصت نمی کنند کاملاً بسوزند و خاکستر شوند به اين خاطر بخشی از آنها تا زمين رسيده و بر زمين سقوط می کنند.
5) يونوسفر: در خود به سه طبقه تقسيم میشود و مسئوليت انعکاس امواج را دارد هم امواجی که از زمين می آيند و هم امواجی که از خورشيد می آيند. همينطور اشعه خطرناک ايکس و بخشی از اشعه ماوراء بنفش قوی را می مکد.
6) ترموسفر: اشعه قوی ماوراء بنفش (که XUV يا EUV ناميده می شود) را می مکد. و در اين طبقه ذرات هوا بار دار می شوند (بار الکتريکی می گيرند).
7) اکسوسفر: ذرات در اين طبقه نسبت به طبقات پائينی خيلی کم است و اين امکان حرکت سريع به آنها میدهد و اين بنوبه خود امکان بيرون رفتن از جاذبه زمين به برخی از آنها می دهد. و بيرون رفتن ذرات از زمين نيز برای کم شدن از حجم و وزن زمين ضروری است. در اين طبقه ماهواره هائی نيز گردش می کنند.
3ـــ جو و زمين با هم همکاری دوجانبه می کنند:
اگر نسبت دی اکسيد کربن در هوا زياد شود بخش زيادی آن خود را در سطح آبها و در آب باران حل می کند و اکسیژن ضعيف درست می کـند. وقتی باران می بارد و رودخانه راه می اندازد، اکسيژنِ کوههای زمين را تحليل می برد. و دی اکسيد کربن در آب به بی کربنات تبديل می شود کـه دسـت آخر به دريا برده می شود.
ــــ دامها گاز متان توليد می کنند و به جو می دهند. شاليزارها نيز گاز متان به جو پس می دهند.
دشت نواحی قطبی دی اکسيد کربن (co2) از جو می گيرد و متان و دی اکسيد کربن (co2) را به آن پس می دهد.
ــــ در نورِ روز درختان دی اکسيد کربن (co2) از جو میگيرند و اکسيژن و به جو پس می دهند. و در شب گياهان اکسيژن مصرف می کنند و دی اکـسـيد کربن (co2) پس می دهـنـد. هـمـيـنـطـور وقـتی گـياهان بخشی از خود را می ميرانند دی اکسيد کربن(co2) استفاده می کنند که اين دی اکسيد کربن وقـتی گياهان می پوسند از آنـهـا آزاد می شود
ــــ از جمله حيوانات و انسانها از جو اکسيژن می گيرند و دی اکسيد کربن (co2) به آن پس می دهـند.
درياها اندازه های زيادی دی اکسيد کربن (co2) را از جو می مکند و بخار آب و بخشی از آن دی اکسيد کربن را در نواحی استوائی به جو پس می دهند.
ماه و خورشيد در طبقات جو و بيرون از آن
« آيا نمی بينيد خدا چگونه هفت (لايه) جو روی را همديگر آفريد، و ماه را در آنها تابشی گردانيد و خورشيد را چراغی روشنگر».
(در ابتدای اين بخش با معنی و کاربردهای واژه سماء آشنا شديم. سبع سماوات در اين آيه بمعنی طبقات جو است. «طِباق» بمعنی: بصورت طبقه طبقه روی همديگر بودن است ـــ « نور» بمعنی: تابش و روشنائی بازتابی است ـــ و « سِراج » بمعنی: چراغ روشنگر).
آيه 16 می گويد: و ماه را در آنها (يعنی در طبقات جو) تابشی گردانيد و خورشيد را چراغی روشنگر، اين به اين معنی است که ماه بيرون از طبقات جو تابنده نيست و خورشيد نيز بيرون از طبقات جو چراغی روشنگر نيست:
همانگونه که آيه میگويد، ماه در طبقات جو بدليل بازتاب نور آن توسط ذرات گاز و بخار و خاک و غيره تابش دارد و تابان است. ولی بيرون از طبقات جو ماه تابنده نيست و فضا تاريک و سياه است، چون چيزی وجود ندارد که نور آنرا بازتاب بدهد. و ما فقط خودِ ماه را می توانيم ببينيم.
همينطور خورشيد نيز چنانکه آيه می گويد در طبقات جو بدليل بازتاب پرتو آن در ذرات گاز و بخار و خاک و غيره چراغی روشنگر است و فضای طبقات جو را روشن می کند، ولی بيرون از طبقات جو خورشيد چراغی روشنگر نيست و جائی را روشن نمی کند و فضا تاريک و سياه است، چون چيزی وجود ندارد که نور آنرا بازتاب بدهد. شب هنگام نيز پرتو خورشيد در فضای بالاتر از طبقات جو وجود دارد ولی فضا را روشن نمی کند.
سـقـف بـودن جـو
« و جو را سقـفی حـفـظ کننده قـرار داديم»!
نکته آيـه: جو مانند سقف حفظ کننده درست شده:
ـــ هميشه از طرف فضا سنگهای آسمانی بطرف زمين می آيـد، جو آنها را می سوزاند، و آنها ضمن چند ثانيه درخشيدن به پودر تبديل می شوند و کم کم بدون اينکه ديده شوند به زمين می ريزند.
ـــ جو امواج راديوئی را بطرف زمين برمی گرداند.
ـــ خورشيد انواع واقسام امواج و انرژی از خود ساطع می کـند. قـشر گاز اُزون جو که در ارتفاع ميان 30000 تا 40000 متر قـرار دارد، از به زمين رسيدن اشعه ماوراء بـنـفـش کـه می تواند خيلی از موجودات زنده را بکشد جلوگيری می کند.
ـــ قشر جو مانع از بيرون رفتن بخار آب می شود.
ـــ قـشـر دی اکسيد جو گرمای زمين را در جو زمين نگه می دارد و فـقـط قسمت ناچيزی از گرما از آن به خارج از جو نفوذ می کند. در صورت نبود ايـن قـشر گرما از محدوده زمين خارج می شود و جو زمين 50 درجه سردتر از آنچه هـست می شود. به اين ترتيب جو مانند يک سقـف ما را حفـظ می کند.
دچار سينه تنگی و خـفـقـان شدن با افـزايش ارتفاع
«به اين ترتيب وقـتـی خـدا بخـواهـد کسی را راه ببرد سـيـنه وی را برای اسلام باز می کند، و هر که را بخواهد بحال خود رها کند سينه وی را تنگِ خفه کننده می کند، چنانکه گوئی که دارد در جو بالا و بالاتر ميرود. به اين ترتيب خدا بر کسانيکه ايمان نمی آورند زشتی و پليدی زننده می گذارد».
نکـتـه آيه: کسيکه در جو بالا و بالاتر برود دچـار احساس سـيـنـه تـنـگـی خـفــقـان آور می شود:
آيه وضعيت کسيکه اسلام را خوش نمی دارد، وضعيت وی در بـرخورد با اسلام را به وضعيت کسی تشبيه ميکند که رفته رفته در جو بالا و بالاتر می رود و دچار سينه تنگی خفه کننده می شود.
از سطح دريا تا ارتفاع 3000 متر اکسيژن به اندازه کافی وجود دارد و انسان می تواند بطور عادی و طبيعی تنفس و زندگی کند. از ارتفاع 3000 متر به بالا اکسيژن به اندازه کافی وجود ندارد و فشار جو کاسته می شود. از آنجا که ميان فشار جو بر بدن و فشار خون و مايعات بدن تعادل و توازن وجود دارد، از ارتفاع 4500 يا 4800 متری به دليل کمبود اکسيژن و پائين بودن فشار جو انسان دچار تنگی نفس می شود. چنانچه بالا رفتن را ادامه بدهد، از ارتفاع 7500 متری به بالا احساس تنگی نفس وارد مرحله خفه شدن می شود. به ارتفاع 15000 متری که برسد توان تحمل پائينی فشار جو و کمبود اکسيژن را ندارد و در صورت نداشتن پوشاک و امکانات ويژه فضا بيهوش شده و می میرد. به اين ترتيب چنانکه در آيه آمده کسيکه در جو رو به بالا می رود به نقطه سينه تنگی خفه کننده می رسد. و خداوند همين وضعيت را برای سينه کسانيکه با دين درمی افتند پيش می آورد و آنرا رجس می نامد و رجس بمعنی: زشتی و پليدی زننده و فرومايه گانه است.
زمين
معانی واژه أرض
واژه «اَرض» بمعنی: کره زمين ــ قطعه ای از زمين ــ خشکي ـــ سطح زمين ـ آنچه از زمين روی آن راه می رويم و زندگی می کنيم (يعني لايه بالائی زمين) - جا و مکان - جای بی ساختمان و بی کشت - بخش پائين هر چيزی که با زمين تماس دارد (و به بالای آن سماء گفته می شود) - بخش پائين دست و پای چهارپا و پايه هر چيزی که با زمين تماس داشته باشد - خاک ـــ زکام (مذکر و مؤنث) ـ تبِ لرز و لرزه، می باشد. و در چهار چوب قاعده و مبحث مجاز و اسم مبهم که معنی آن با قرينه يا قرينه های موجود در جمله روشن می شود به معانی ديگری مانند: کشور و قلمرو نيز می آيد. و در قرآن بمعنی گوناگون خود آمده است. جمع آن: أراضٌ و أُرُوض و أرضات وأَرَضُون و أراضي.
دور بردن زمين و درآوردن آب و گياه آن
« و زمين را پس از آن ضمن چرخش دور برد. آب و گياهِ آن را هر دو از خود آن درآورد».
نکات آيه:
1ـــ زمين ضمن چرخش دور برده شده است:
در آيات پيش از اين آيات می گويد: «اَ اَنـْـتـُمْ اَشَـدُّ خـَلْـقـاً اَمِ السَّـماءُ بَـنـيـها ــ رَفـَعَ سَـمْکَـهـا فـَسَـوّيـهـا»!
«آيا آفـرينش شـمـا مـشکـل تر است يا ساختن مـنـظومـه شمسی؟ که نواحی و جوانب آنرا بهم آورده غلظت آنرا بالا برد و آنرا ساخت». راجع به اين آيات در آغاز مـنـظـومه شمسی صحبت شد. پـس از آن، آيات مزبور مطرح می کند کـه: زمـين را ضمن چرخاندن (غـلـتاندن) دور برده است. اين موضوع نيز در مطالب مربوط به منظومه شـمـسی ديـديـم کـه در ابـتـدا سيارات در کنار خورشيد درست شدند و بعد فاصله گرفـتند. موضوع جديد در آيه چـرخـش زمـيـن است.
2ـــ آب و گياه زمين از خود آن در آورده شده است:
آب موجود روی زمين گاز و بخاری بوده که با آتـشـفـشـانـهـای اوليه زمين از درون آن درآمده و به جو رفته و بعد باريدن گرفته. گياهان نيز ناشی از وجود دی اکسيد کربن بوده که ضمن فعاليت آتشفشانها از درون زمين درآمده بوده است.
زمـيـن آرام شـده
« آيا آنکه زمين را آرام نمود و درون آن رودها قـرار داد و برای آن کـوههـا قرار داد و ميان دو دريا ديوار قرار داد، آيا خدائی پابپای وی وجود دارد؟ بيشترين اينها دانشی ندارند (از طبيعت چيزی نمی دانند)».
"أرض" در آيه بمعنی بخشی از کره زمين است که روی آن راه می رويم و زندگی می کنيم، يعنی لايه و قشر خارجی آن است. و نکته آيه اينست که زمين زير پای ما در آغاز آرام نبوده بلکه می لرزيده است.
زمـيـن در واقـع در ابـتدای شکل گيری خود مذاب و متلاطم بوده است. پس از اينکه رفته رفته سرد شده و قشر بالائی آن سفـت شده نيز، بخاطر نازک بودن آن قشر، فعل و انفعالات خشونت بار درونی زمین، آن قشر نازک و در نتيجه سطح زمين را پيوسته بگونه خشونت باری می لرزانده است (يعنی سطح زمین پیوسته زلزله های خشونت بار داشته است). تا اينکه با گذشت زمان رفته رفته زمين سردتر و سردتر شده، و قشر خارجی آن کلفت تر و کلفت تر می شود، و فعل و انفعالات خشونت بار درونی زمين به اندازه ای از سطح آن فاصله می گيرند که ديگر نمی توانند سطح زمين را بلرزانند (بگونه ای که ما آنرا احساس کنیم). امروزه ضخامت لایه سطح زمین در خشکیها 70 کیلومتر است. و به اين شکل زمين رفته رفته آرام می شود. (بـقـيه مطالب آيه در جاهای مربوط بخود بررسی شده اند).
بارشهای سنگين اوليه و شقه شقه شدن زمين
« و اینکه ما آبها را ريختيم ريختنی ــ بعـدها خشکی را شـقـه کرديم شـقـه کردنی»!
نکات آيه:
1ــ آبهای روی زمين در حجم زيادی ريخته شده است: آبهای موجود روی زمين در ابتدا در درون زمين بوده، بعد بـصـورت بخار با آتـشـفـشـانها همراه با دود و گرما و گاز از زمين خارج شده و در جو جا گرفته و ابرها را تشکيل داده. بعد با سرد شـدن و بـه نـقـطـه بـارش رسـيـدن جـو بـارانـهـای سنگين باريده، طوريکه قـرآن بـجـای واژه بـاريـدن از واژه ريخـتـن استفاده کرده و با مـفـعـول مـطلق «صَـبّـاً» نيز روی ريختنِ آن تأکـيـد کرده که به معنی: "سيل آسا ريختن آن" ميشود.
2ــ خشکی شقه شقه شده است: خشکيهای زمين در ابتدا يکی بود (يک خشکی بوده)، بعدها شـقـه شـقـه شده است.
خـشـکـی هـا از هم دور شـده
«و خشکی ها را دور برديم».
خشکيهای زمين پس از شقه شقه شدن رفته رفته از هم دور شده اند. در ابـتـدا انـسـان مـتـوجه انطباق خشکيها به هم شد و پس از بررسی آن نتايج زير بدست آمد:
ـــــ سـنگـهای نواحی غربی اروپا و آفريقا با سنگهای نواحی شرقی آمريکا هم عمر و هم نوع بودند. و نـتـيجه اين می شود که اين دو نقـطه زمانی پيش هم بوده اند.
ـــــ مواد و عـناصری که در حفاری در نقطه ای در غرب قاره آفريقا پيدا و بررسی شـد، با مواد و عناصری که در نـقطه معادل آن در شرق قاره آمـريکا پيدا شد يکسان بود. و نتيجه اين می شود که اين دو نـقـطـه زمـانی در يک جـا و کـنار هم بوده اند.
ـــــ با تصوير بـرداری نمـودن از اعـماق اقـيـانـوس اطـلـس يک خط سراسری در وسط اقيانوس کشف شـد که مـواد مـذاب درون زمين را بيرون ميريزد و اقيانوس را به دو قسمت تقسيم ميکند و طرفـين خود را از هم دور می کند.
حـرکـت وضـعـی زمـيـن
«آيا زمين را گهواره وار نکردیم»!
«اَلَم نـَجْـعـل» به معنی: «قـَدْ جَعَـلـنا» است. (پرسش مـنـفـی برای "اقـرار گرفـتن" است). و «مِـهاداً» تشبيه بلـيغ است، به معنی: «کَـالـمِـهاد» به معنی: «گـهـواره وار». و آيه به اين معنی است که: « ما زمين را گهـواره وار نـمـوديـم ».
نـکـات آيـه:
1ــ زمين گهـواره وار است:
يکی از حرکات زمين حرکت گهواره واری آن است. در اين نوع حرکـت قـطـب شـمـال آن در تابـسـتان و زمـستان به يک طرف مايل می شود. در تابستان تمايل آن رو به خورشيد است. در پـائـيـز مـحـور آن راست اسـت. در زمـستان تمايـل آن در جهت خلاف خورشيد است. و در بـهـار محور آن راست است. اين حرکت گهـواره واری زمـيـن حـرکت وضعی ناميده می شود.
2ـــ زمين حرکت دارد:
تشبيه زمين به "گهواره" به معنی: "متحرک" بودن آن است. (و اين برخلاف علم نجوم عـصر پيامبر است که در آن زمين ثابت و مرکز جهان بود).
حـرکـت زمین
«او زمين و سيارات منظومه شمسی را هر کدام بجا و بمورد آفريد. شب را بر روز می پيچاند در حاليکه روز را بر شب می پيچاند. و خورشيد و ماه را مناسب نمود. هـمه آنها تا زمان مشخصی در حرکت هستند».
نکـتـه آيه: سيارات، زمين، خورشيد و ماه تا زمان تعيين شده ای در حرکت خواهند بود:
عـلـم نـجـوم عـصـر پيامبر می گفـت: زمين ثابت و مرکز جهـان است. ايـن تـئوری تا سال 1543 بقوت خود باقی بود. در آن تئوری (يعنی وقتی زمین ثابت و مرکز جهان باشد و خورشید و سیارات بدور زمین بچرخند)، ما می بایست سیاره زهره را همیشه به شکلی که در تصویر سمت چپ می بینیم، بصورت هلالهای ماه ببینیم. ولی وقتی انسان تلسکوپ بکار گرفت دید که سیاره زهره به شکل ماه کامل (ماه شب چهارده) پیدا است (تصویر سمت راست). نتیجه این شد که زهره می بایست به آن طرف خورشید رفته باشد و آن طرف خورشید باشد تا بتواند به این شکل نور خورشید را بازتاب بدهد. و نتیجه این شد که زهره در واقع دور خورشید می گردد نه به دور زمین. و از اینجا بود که انسان نتیجه گرفت که خورشید در مرکز است و سیارات به دور آن می گردند.
از آنجا که مسلمانان معمولاً چیزهای خارجی را دوست دارند و می پسندند، دنبال اندیشه های علمی آن دوران رفته بوده اند و مانند بقیه نوشته اند که زمین به دور خورشید می گردد، در حالیکه آیه خیلی صریح و واضح پس از اینکه از سیارات و زمین و ماه و خورشید صحبت می کند می گوید: همه آنها (يعنی هر یک از سیارات و زمین و خورشید و ماه) تا زمان تعیین شده ای در جریان هستند (یعنی حرکت می کنند). یکی از حرکتهای خورشید حرکت آن در مداری در کهکشان راه شیری با سرعت 900000 کـيـلـومتر در ساعت است، که 225 ميليون سـال طـول می کشد تا آن را طی کند. و حرکت ماه نیز اینست که بدور زمين در حرکت است.
مدت زمان حرکـت آنها نيز چنانکه آيــه مطرح کرده جاودانه نيست بلکه مدت زمان مشخصی دارند.
از زمـيـن کم می شود
«آيا نمی بينند ما رفته رفته از زمين از اطراف آن کم می کنيم»؟
نکـتـه آيـه: از زمين از اطراف آن رفته رفته کم می شود:
زمين در واقع چنان که قــرآن مـطـرح کرده پـيـوسـتـه در حال کم و کاسته شدن است. پيوسته گاز و گرما و انرژی از جو زمين خارج می شود و به فضا می رود، و رفته رفته از حجم و انـدازه آن کاسته میشـود. طوريکه تخـمين زده می شود، زمين در آغاز پيدايش خود حجمی تقـريباً 2000 بار بزرگ تر از حجم کنونی خود داشته است.
از آنجا که از خورشید پیوسته کم میشود از زمین نیز پیوسته کم می شود تا تعادل میان جاذبه و دافعه میان خورشید و زمین ثابت بماند. در زمان پيامبر کسانی بوده اند که می گفته اند: جهان از ازل هـمينطور بوده و همينطور نيز خواهد ماند، و آغاز و خالـقی ندارد. آيه کم و کاسته شدن از زمين را برای آنها دلـيـل می آورد که "از ازل اينطور نبوده و اينطور نيز نخواهد ماند". به اين معنی کـه: "در صـورت از ازل بودن همه چيز، از آنجا که از زمين رفـته رفته کم و کاسته می شود، منطقـاً زمين نمی بايست و نمی تواند از ازل بوده باشد ولی هنوز تمام نشده باشد".
زمـيـن شـقـه شـقـه است
« سوگند به جوِ برگشت دهنده ــ و به زمينِ شقه شقه ــ که اين قرآن گفتار جدا جدا است نه اينکه چيز بيهـوده ای باشد»!
نکات آيه: 1ــ جو بازگشت دهنده است. 2ـــ زمين شـقـه شـقـه است.
1ــ جو بازگشت دهنده است:
جـو مـوارد مـضـر را از آمـدن بـه زمـيـن مـنع می کـند و آنها را به فضا برگشت می دهد، و موارد مفـيدی که از زمين بالا می روند را به زمين برگشت می دهد يا در جو نگه می دارند. (در بخش جو راجع به اين مسائل صحبت شده است).
2ـــ زمين شـقـه شـقـه است:
سطح زمين در واقع شقه شقه است. سطح زمین در مجموع از 10 تا شقه های کوچک و بزرگ تشکيل شده است. محل تـماس لايه ها عـمـدتـاً در سـطح اقـيـانـوس هـا و برخی از دريـاهـا است و هـزاران کـيلومتر طول دارند. از شکاف ميان آنها مـواد مـذاب بيرون می ريزد که از ضروريات زنده نگه داشتن زمين و مـنـاسب نـمـودن و مـناسب نگـهـداشتن آن بـرای زنـدگـی است. طوريکه اگر نمی بـودند زمين از همان آغاز سرد شدن قـشر خود منفجر می شد، و يا اصلاً حياتی روی آن پا نمی گرفت.
راهـنـمـای مـسـيـر يـابـی زمین
« و همينطور خدا زمين را برای شما نشانه دار درست کرد تا بتوانيد راه هایِ بازِ آن را طی کنيد».
نکـتـه آيه: زمين نشانه ای دارد که انسان می تواند با آن راههای باز را طی کند:
راهـهـای بـاز زمـين، راهـهـای دريائی، هـوائی و بيابانـی هـستـنـد که بصورت جاده نيستند. و نشانه داری زمين نيز قطب مغناطيسی آن است که بمثابه نشانه عمل می کند. انسان با تقسيم بندی نمودن زمين و قـطب نما، مسيرهای هوائی و دريائی و زمينی که بصورت جاده نيستند را جهت يابی و پيدا می کند و بسوی مقصد مورد نظر خود پيش می رود.
آيه مزبور نقـل قول از حضرت نوح است. يعنی وی چند هزار سال پيش از ميلاد اين موضوع را به مردم خود گفـته بوده است، ولی مردم طبق عادت هميشگی خود به وی می خنديده اند.
سنگينی مواد درون زمين
«آنگاه که زمين لرزش خود را بلرزد ــ و آنگاه که زمين سنگينی های خود را بيرون بياورد».
نکته آيه: مواد درون زمين سنگين است:
هرچه از سطح زمين رو به عمق برويم مواد درون زمين سنگين تر است. يکی بدليل اينکه نسبت عناصر سنگين تر (مانند آهن) نسبت به عناصر سبک تر بيشتر می شود، و ديگری بدليل فشار وزن مواد بالای آن. چنانکه هنگامی که چند گونی خاک را روی هم می چينيم، گونی دومی که زير فشار گونی اولی است فشرده تر است. يعنی مثلا اندازه يک سانتيمتر مکعب خاک در گونی دومی بيش از اندازه يک سانتيمتر خاک در گونی اولی است و در نتيجه سنگين تر است. و يک سانتيمتر مکعب خاک در گونی سومی که زير فشار دو گونی بالاتر از خود است از گونی دومی بازهم بيشتر تر است و در نتيجه سنگين تر است، و همينطور که رو به پائين برويم گونيها فشرده تر می شوند. و به اين ترتيب موادی که آتش فشان از اعماق زمين بيرون می ريزد مواد سنگين هستند.
تشبیه زمین به حيوان خوش سواری
«اوست که زمين را "مانند يک حيوان سواری که سواره احساس ثبات و آرامش می کند" کرد».
واژه « ذلـولاً » تشبيه بليغ است به معنی «کالذلول» به معنی «مانند ذلول». و ذلول به معنی: "حـيـوان سـواری اسـت کـه سواره آن احساس آرامش و راحتی و ثبات می کند" و به قـولی بمعنی: "حـيـوان خوش سوار" است.
نکـتـه آيه: زمين مانند حيوان سواری که سواره احساس ثبات و آرامش می کند می ماند:
تشبيه زمين به "حيوان سواری که سواره آن احساس ثبات و آرامش می کند" يعنی چه؟ يعنی اينکه زمين حرکات مختلـف دارد ولی مانند يک حـيـوان خـوش سـوار کـه انـسـان بـر روی آن احسـاس ثبات و آرامـش می کند، حرکات آنرا احساس نمی کند.
زمـين حرکات زیادی دارد. از جمله: دور خود می گردد، دور خورشيد می گردد، به پهـلو متمايل می شود، محور آن حرکت دايـره ای کوچکی می زند. و مانند حيوان خوش سوار می ماند.
و فعل «جَـعْـل» به معـنی: «کـردن و قـرار دادن»، به ايـن معنی است که زمين در آغـاز آرام و با ثبات نبوده است. بلکه بعدها چنين کرده شده. زمين نيز در واقع در ابتدا متلاطم و لرزان بوده است.
زمـيـن مانند جـو هـفـت طبقه است
«خـدا آن است که هـفـت جـو را آفـريـد و از زمـيـن نـيـز چيزی مانـنـد آنهـا».
همانطور که قـرآن مطرح کرده زمين در واقع از 7 قشر (7 لايه) تشکيل می شود:
1ـــ قشر خارجی زمین. این قشر اساساً از سنگ خارا و کوههای آن تشکیل شده.دما در عمق یازده کیلومتری به 1100 در جه می رسد.
2ـــ قشر زیر قشر خارجی. این قشر از مگنزیم و سلیکات آهن تشکیل شده و در 400 کیلو متری دما تقریباً 1400 در جه است.
3ـــ سومین قشر زمین در عمق میان 400 تا 700 کیلومتری قرار دارد. و از همان عناصر قشر بالائی تشکیل شده است. دما در آن بالای 1400 درجه است.
4ـــ چهارمین قشر تا 2900 کیلومتری عمق امتداد دارد. پائین آن آهن و سلیکات منزیم تقریباً 3800 درجه گرم است.
5ـــ دمای آن بالای 3800 درجه است و فعل و انفعالات خشونت باری در آن صورت می گیرد.
6ـــ ششمین قشر از آهن و آلیاژ فلز نیکل و مقادیر کمی سولفید آهن تشکیل شده.گفته میشود که جریانهای این قشر باعث نیروی آهن ربائی زمین میشود. دمای آن میان 3800 تا 4200 درجه است.
7ـــ از همان آهن و نیکل قشر بالائی خود تشکیل شده و در مرکز آن دما به 6000 درجه می رسد.
پائين ترين سطح خشکی زمين
« روميان در پائين ترين سطح زمين شکست خوردند ولی پس از شکست خود پيروز خواهند شد. در فاصله بين سه تا نه سال آينده. روند تحولات، پيش از آن و پس از آن همه برای خدا است. و آنروزها مؤمنين نيز با کمک سربزنگاهی خدا خوشحال خواهند شد»!
نکات آيات:1ـــ محل شکست خوردن روميان پائين ترين سطح زمين است. 2ـــ روميان در فاصله ميان سه تا نه سال پس از شکست خود از ايرانيان بر آنها پيروز خواهند شد. 3ـ در روزهای پيروزی روميان پيروان محمد نيز با کمک سر بزنگاهی خدا خوشحال خواهند شد.
1ـــ محل شکست خوردن روميان پائين ترين سطح زمين است:
محل جنگ مورد نظر آيه که در سال 619 میلادی ميان ايرانيان و رومـيـان رخ داده و منجر به شکست روميان شـده در منطقه اَغوار دریای مرده در فلسطین قرار دارد. آن نقطه دقیقاً پائین ترین نقطه سطح خشکی زمین است و 392 متر از سطح دریا پائین تر است. این اندازه گیری البته با امکانات ماهواره ای صورت گرفته و از دانش قرن بیستم بشر است.
2ـــ روميان در فاصله ميان سه تا نه سال پس از شکست خود از ايرانيان بر آنها پيروز خواهند شد:
در سال 626 میلادی یعنی 7 سال بعد، جنگ دیگری میان ایرانیان و روميان در گرفته بوده که در آن رومی ها پیروز شده اند. اگـر چـنـين جنگ مجددی ميان روميان و ايرانيان رخ نمی داد يا نتيجه آن چنانکه آيه پيش بينی کرده بود نمی شد، همه دين محمد می سوخت. روشن است که کـسـيکه ديـنی را از خود در می آورد هـيچگاه چنين چيزی راجع به آينده نمی گويد، که در صورت درست درنيامدن همه دين وی بسوزد. و تنها خداوند می تواند این حرفها را بزند.
3ـ در روزهای پيروزی روميان پيروان محمد نيز با کمک سربزنگاهی خدا خوشحال خواهند شد:
دقیقاً در همان سال و همان روزهای پيروزی روميان بر ايرانيان ميان مسلمانان و دشـمـنان آنها نـيـز نبرد مـعـروف به «بَـدر» در می گيرد و در آن نبرد نابرابر بکمک سربزنگاهی خدا مسلمانان پيروز و خوشحال می شوند. (نصر به معنی: کمک سرِ بزنگاهی است. يعنی: مسلمانان در آستانه شکست خوردن بوده اند و خداوند آنها را کمک کرده و پيروز نموده است).
اگر در تاريخ مشخص شـده مزبور (يعنی در فـاصله سـه تـا نه سـال پس از شکست روميان از ايرانيان) ميان مسلمانان و دشمنان آنها نبردی صورت نمی گرفت و يا نتيجه آن چنانکه قـرآن پـيـش بـيـنی کرده بـود نمی شـد ديـن محـمد می سوخت. روشن است که وقتی کسی دينی را از خود مـی سـازد هـيـچـگـاه هـمه دار و ندار خود را در گرو يک چنين پـيـش بينی ای نمی گذارد. و روشن است که چنين پيش گوئيهائی فـقـط کار خداوند می تواند باشد.
خطوط دفاعی آسمان
«در آسمان خطوط دفاعی درست کرديم و آنرا برای بينندگان زيبا نموديم. و آنرا از دخول هر شيطانِ شليک شده ای حفظ نموديم. و آنی که از روزنه ای وارد بشود به شهاب ديدنی تبديل میشود».
«بُرُوجْ» جمع بُرْجْ است. بُرج در اصل بمعنی: رفاه و برخورداری چشمگير است. بعد بطور ضمنی و تلويحی به: قلعه، بارو و کاخِ بيش از يک طبقه اطلاق شده است. و بعد بنابر کارکرد قلعه و بارو در نبردها، بطور ضمنی و تلويحی به: "استحکامات و خط دفاعی" برج اطلاق شده، و در آيه به اين معنی بکار گرفته شده است.
شيطان صفت است و به هر چيزی که برای زندگی تهديد دارد اطلاق می شود. در آيه به: طوفانهای خطرناک خورشيدی اطلاق شده که انفجارات خورشيدی آنها را شليک می کند.
و «استراق سمع» بمعنی: دزدکی گوش دادن، و از لابلای روزنه ای نفوذ کردن است.
نکات آيات: 1ـــ آسمان خطوط دفاعی دارد. 2ــ آنچه از روزنه ای (از ميان خطوط دفاعی) می تواند وارد آسمان بشود به شهاب ديدنی تبديل می شود. 3ــ آسمانِ برای بينندگان زيبا کرده شده است.
1ـــ آسمان خطوط دفاعی دارد:
نيروی مغناطيسی زمين، دور زمين کمربندهای مغناطيسی به شکلی که در تصوير می بينيم درست می کند، که دامنه آنها تا آسمان کشيده می شود. انفجارهای سطح خورشيد پيوسته توده های خطرناک گازی را در فضا شليک می کنند، که بصورت جريانهای باد و طوفان بطرف زمين می آيند. اين بادها وقتی به زمين می رسند توسط اين کمربندهای مغناطيسی دور زمين به شکلی که در تصوير می بينيم به اطراف زمين منحرف کرده می شوند. و به اين شکل اين کمربندها به مثابه استحکامات و خطوط دفاعیِ آسمان عمل می کنند.
3ــ آنچه از روزنه ای (از ميان خطوط دفاعی) می تواند وارد آسمان بشود به شهاب ديدنی تبديل می شود:
بخش ناچيزی از طوفانهای خورشيدی که به اطراف زمين منحرف می شوند، در نواحی قطبی که کمربندهای مغناطيسی ندارد يا ضعيف است موفق می شوند که به درون جو نفوذ کنند. وقتی وارد می شود انرژی الکتريکی توليد می کند و در جاهائی که گازها متراکم تر هستند به درخشش تبديل می شود و انسان آنرا به شکلی که در تصوير می بينيم می بيند. قرآن آنرا شهاب ناميده است. (شهاب به: درخششهای شعله گونه، آتش ساطع، پاره آتش، و مواردی از اين قبيل اطلاق می شود).
3ــ آسمانِ ما برای بينندگان زيبا کرده شده:
آسمانی که ما می بينيم، چنانکه قرآن گفته: برای بينندگان (يعنی برای ساکنين زمين) زيبا کرده شده. زيبائی آن ناشی از بازتاب نور خورشيد توسط عناصر جو است که پس از شکل گيری جو به شکل کنونی خود صورت گرفته است، و پيش از آن چنين نبوده است. نور خورشيد از امواج نور زيادی تشکيل می شود که هر کدام رنگ خود را دارد، وقتی با ذرات غبار و بخار برخورد می کند، نور آبیِ آن بيش از بقيه نورها پخش می شود و به آسمان رنگ آبی می دهد.
و در سوره ق آيه 6 می خوانيم: آيا به آسمان بالای خود نگاه نمی کنند ببينند چگونه آن را ساختيم و آن را زيبا نموديم و هيچ سوراخ و شکافی ندارد. (أَفَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَزَيَّنَّاهَا وَمَا لَهَا مِنْ فُرُوجٍ). معنی سوراخ و شکاف نداشتن آسمان اينست که اگر سوراخ و شکافی می داشت، پشت آن ديده می شد. و اين به اين معنی است که پشت اين آسمانِ آبی که می بينيم چيز ديگری هم هست که با آن فرق می کند. واقعيت هم همين است:
وقتی از آسمان (يعنی از محدوده جو) خارج بشويم می بينيم که پشت آسمان که آن را زيبا می بينيم فضای سياه وجود دارد. اين تصوير از بيرون از آسمان (يعنی بيرون از محدوده جو) و در روز گرفته شده. چنانکه می بينيم پشت آسمان فضا است و رنگ آن نيز سياه است.
ميزان آب و خشکی زمين
واژه «بَـحْـر» به معنی دريا 41 بار در قـرآن بکار رفـته و واژه «بَـرّ» به معنی خشکی 12 بار. «12» بـار 29 درصـد «41» بار است. خشکی سـطح زمـيـن نيز 29 درصد است و 71 درصد بـقـيه آن آب است.
به زير رفتن زمين در دريا
« آيا خيالتان راحت است از اينکه کـنار خشکی را به زير نخواهـد کشيد»؟
نکـتـه آيـه: امکان به زير رفتن کنار خشکی امری منتفی نيست:
اينکه آيه بزير رفتن کنار خشکی را امری غير ممکن نمی داند و توجه انـسان را به آن جلب می دهد، به اين معنی است که در آنجا اتفاقی يآ اتفاقاتی می افتد که احتمال و امکان به زير رفـتن کنار خشکی را مـنـتـفی نمی کند.
درياها در واقع روی قـشر اقيانوسی زمين قرار دارند و قشر اقيانوسی زمين نيز بشکلی که در تصوير می بينيم زير قشر قاره ای می رود. و در وضـعـيـتی که امکان رو به پائـيـن چرخيدن بخـش مـربـوط به خـشـکـی قـاره ای (کـه در نـزديـکـی خـشکی است) وجود دارد.
زمين نشست می کند و از آسمان اجرام بزرگ آسمانی می افتد
«آيا نمی توانند وضعيت حال و گذشته زمين و فضا را ببينند و بدانند که اگر ما بخواهيم میتوانيم زمين را زير آنها پائين بکشيم يا اجسام بزرگ را از فضا روی آنها بيندازيم»؟
نکات آيه: 1ـــ مواردی از پائين رفتن زمين برای ديدن وجود دارد. 2ـــ مواردی از افتادن تکه های بزرگ از فضا در زمين وجود دارد.
1ـــ مواردی از پائين رفتن زمين برای ديدن وجود دارد:
اينجا نقطه و نمونه ای از فرونشستن زمين است.
2ـــ مواردی از افتادن تکه های بزرگ از فضا در زمين وجود دارد:
در فـضـای دور و نـزديـک ما اجسام کوچک و بـزرگ زيـاد وجـود دارد. پاره های کوچک وقـتی بطرف زمين می آيند جو زمين آنها را می سوزاند و پودر می کند. ولی بزرگ آنها گـاه گـاهـی بـطرف زمين میآيند. حفره ای که در تصویر می بینیم مربوط به سقوط سنگ آسمانی در استرالیا است. (بزرگترین حـفـره ای که تا کنون انسان آنرا پيدا کرده است در آريزونا است و 1300 متر قطر دارد. يعنی به وسعت يک دهکده است)
سطح زمین و کوهها روی حساب درست شده اند
« و آیا نمی توانند ببینند کوهها روی چه حسابی بپا داشته شده اند ــ و زمین روی چه حسابی سطح داده شده است»!
کوهها به چه حسابی بپا داشته شده اند؟
یکی از نقش کوهها اینست که کوههای بلند روند حرکت بادها را هدایت میکنند. و بادها ابرها را هدایت می کنند. و ابرها نیز با خود باران دارند. و باران نیز با خود شرایط آب و هوائی دارد.
یکی دیگر از نقش کوهها اینست که وقتی دولایه زمین با هم برخورد می کـنـنـد یـا یـکـی زیر دیگری می رود، زمین چین می خورد و کوه درست می شود که باعث می شود لایه ای که رو به بالا حرکت می کند بالا نرود و زمین شیب پیدا نکند.
یکی دیگر از نقش کوهها اینست که تحت تأثیر عوامل فرسایش تحلیل می روند و آب و باد، سنک و خاک آنها را به سطح زمین منتقل می کند و سطح زمین نو می شود و سطح کهنه پائین می رود.
زمین به چه حسابی سطح داده شده است؟
چنانکه می دانیم زمین در آغاز مذاب بوده است،.یعنی کاملاً مسطح بوده است مانند سطح اقیانوسها. چنين زمینی وقتی سرد و سفت میشود نیز منطقاً می بایست کاملاً مسطح بشود مانند دشتها، بعلاوه بلندیهای ناشی از آتشفشانها. بعد وقتی بارانهای اولیه بر چنین زمینی می بارند چنانکه در تصویر سمت چپ می بینیم، آب تمامی سطح زمین را به یکسان می پوشاند، غیر از جاهائی که احتمالاً بخاطر ارتفاع زیاد کوهها، قله آنها از آب بیرون می ماند. در چنین زمینی اگر حیات هم می توانست ایجاد شود امکان به خشکی رفتن و تکامل یافتن آن و نهایتاً پیدایش انسان وجود نمی داشت. ولی به شکلی که در تصویر سمت راست می بینیم، بخشی از زمین که بعد ها از هم جدا شده و فاصله گرفته اند و ما آنها را قاره ها می نامیم، سطح آنها بالاتر از بقیه سطح زمین بوده و بیرون از آب مانده بوده است و یا آب کمتری روی آن بوده که رفته رفته با فعاليت آتفشانها و تحولات زمین از آب بیرون آمده است.
نکته دیگر در حساب و کتاب داشتن سطح زمین شکافته بودن قشر خارجی آن است. به این معنی که قشر سفت و سخت آن بصورت پوست پرتقال که بطور یکپارچه دور پرتقال را گرفته دور زمین را نگرفته، بلکه تکه تکه است و از میان آنها مواد مذاب به شکلی که در تصویر در محل فلشها می بینیم بیرون می ریزد. این شکافها برای جلوگیری از منفجر شدن زمین و برای تجدید شرایط زیستی روی زمین توسط موادی که بیرون ریخته می شود برای موجودات زنده ضروری است.
نکته دیگر زخامت قشر خارجی زمین است که در قاره ها تا 70 کیلومتر می نیز میرسد. و این به اندازه ای است که فعل و انفاعالات درونی زمین نمی تواند آنها را بلرزاند، در حالیکه زخامت آن در اقیانوسها از 6 کیلومتر بشتر نیست.
نتیجه این می شود که زمین در واقع "حساب شده" سطح داده شده است. و کسی که این مسائل را برای مطالعه و بررسی مطرح می کند که حساب و کتابی را در آنها ببینند طبعاً این چیزها را می دانسته، و آن نیز کسی است که زمین را درست کرده است.
سطح زمين عوض می شود
« آيا سطح زمين را فرايند عوض شدن نداديم»؟
(کِفات و تکفيت بمعنی: بيرون و بالا آوردن درون و پائين يا درون بردن بالا است).
آيه اظهار می کند که زمين (يعنی سطح آن) پيوسته پائين می رود و درون آن بالا می آيد، يعنی سطح آن عوض می شود.
سطح زمين در واقع چنانکه آيه ميگويد پيوسته پائين و درون ميرود و درون آن به سطح می آيد. به اين ترتيب که مـواد مذاب زمين بيرون از زمين می ريزد و روی زمين جاری می شود يا کوه درست می کند، و همينطور فشار درونی زمين سطح زمين را بلند می کند و کوه درست می کند، و همينطور در جاهائی بخشی از زمين پائين می رود و بخشی ديگر بالا می آيد و کوه درست می شود. و کوهها بر اثر عوامل فرسايش شکسته می شوند و با جريان آب و باد به اطراف منتقل می شود و روی سطح زمين را می پوشـانـد. به ايـن ترتيب با گـذشت زمان سـطح زمين به زير می رود و سطح جديدی روی آنرا می پوشاند. و به اين خاطر است که شهرهائی که چند هزار سال پيش روی سطح زمين بوده اند الآن در زير سطح زمين قرار دارند.
زمین فرش شده
«آن خدائی که زمین را برای شما فرش کرد (هموار کرد)».
زمین در آیه مجاز است. منظور از فرش نمودن آن "فرش نمودن کوهها و بلنديهای آن" است، و نتیجه آن فرش نموده شدن سطح زمین می شود.
زمین در ابتدای خود مذاب بوده است. رفته رفته سرد شده و قشر خارجی آن کلفت تر و کلفتر شده است. در آغاز که قشر آن نازک بوده فعل و انفعالات درونی زمین باعث ایجاد میلیونها آتـشـفـشـان می شده که مواد مذاب را بیرون می ریخته اند. وجود میلیونها دهانه آتشفشان نیز، سطح زمین را به مناطق کوهستانی و شبه کوهستانی تبدیل می کند.
با گذشت زمان قشر زمین کلفتر و کلفتر شده و آتشفشانها خاموش شده اند، و بعدها عوامل فرسایش در طول صدها هزار سال و ميليونها سال رفته رفته کوهها را فرسوده و فرش نموده و سطح زمین را هموار نموده است. و به این شکل همانطور که قرآن می گوید سطح زمین در ابتدا در واقع فرش نبوده (هموار نبوده) و بعدها فرش شده است.
خـورشـيـد
« سوگند به خورشید و پرتو آن ــ و به ماه وقتیکه آنرا بازتاب می دهد ــ و به روز وقتیکه آنرا متجلی می کند ــ و به شب وقتیکه آنرا می پوشاند»
نکته آیات: روز پرتو خورشید را متجلی می کند و شب آنرا می پوشاند:
تصویری که می بینیم تصویر کره زمین است که از فضا گرفته شده است. چنانکه می بینیم فضا در اصل سیاه و تاریک است، هر چند نور و پرتو خورشید در فضا وجود دارد اما متجلی نیست، ولی آن بخشی از زمین که روبروی خورشید قرار دارد و روز نامیده می شود آن را متجلی می کند. که ارتفاع آن حدوداً 100 کیلومتر از جـو است. و با چرخش زمین و رفتن روز بجای شب، شب آن بخش متجلی پرتو خورشید را می پوشاند.
حرکت خورشيد
«و خورشيد در قرارگاه خود در حرکت است»!
نکـتـه آيـه: خورشيد در قرار گاه خود در حرکت است:
واژه « مُـسـتـقـر» به معنی: جای ثابت و مشخصی است که شئ يا فـرد در آن است ضمن اينکه به اينطرف و آنطرف نيز رفت و آمد می کند. خورشيد همانطور که آيه توصيف می کند در «مستقـر» خود در حرکت است.
«مستقـر» آن مـرکـز مـنـظـومـه شمسی است که جای ثابت و مشخص آن است. و حرکت آن از جمله حرکت آن بدور خود است که هر 27 تا 28 روز يک دور است و حرکت ديگر آن حرکت در مداری در کهکشان راه شیری اسـت که با سرعـت 900000 کـيلومـتر در ساعت در آن در حرکت است و 225 يا 250 ميليون سال طول می دهد تا آن را طی کند و کل منظومه شمسی را نيز با خود دارد. بنابر محاسباتی که فعلاً وجود دارد خورشيد تا کنون 18 دور در مدار خود دور زده است.
(بنابر عـلم نجوم عصر پيامبر: زمين مرکز جهان بود و خورشيد و سيارات بدور آن می چرخيدند. اين تئوری تا سال 1543 بقوت خود باقی بود. ولی قـرآن خورشيد را در «مستقـر» خود (که مرکز منظومه شمسی باشد) در حرکت بيان کرده است).
نوع کار خورشيد وشراره های آن
« و چراغ (خورشيد) روشنگری با شراره های بزرگ قرار داديم».
نکات آيـه:
1ــ خورشيد بمثابه چراغ می ماند:
تشبيه خـورشـيـد بـه چـراغ بـه ايـن مـعنی است که خورشيد سوختی را می سـوزانـد و نـور و گرما میدهـد. خـورشـيـد از عنصر هـيدروژن و هـليوم تشکـيـل شده. به دلـيل دمای بسـيار زياد درون آن، پيوسته بخشی از هـيدروژن می سوزد و به هـلـيـوم تبديل می شود و مقادير زيادی نيز انرژی مانند گرما و نور و تشعشعات آزاد می کند. و به اين ترتيب بمثابه چراغ می ماند.
2ـــ خورشيد پيوسته شراره دارد:
سـطح خـورشـيـد نـيـز هـمـانگـونه کـه قـرآن آن را توصيف نموده، از جمله به شکلی که در تصوير می بينيم شراره های بزرگ دارد.
(در رابطه با سرنوشت خورشيد در مبحث قـيامت صحبت شده است).
دور بردنِ گرما
« آيا نمی بينی خدا چگونه (تا کجا) گرما را کشيد و دور برد؟ و اگر می خواست آنرا يکنواخت می کرد. افزون بر آن، خورشيد را نيز دليلی برای آن قرار داديم ـــ سپس آنرا در چنگ خود به طرف خود کشيديم کشيدنی نامحسوس».
ظِـلّ اسم است بمعنی: چيز يکنواخت، يکسان، يکسانی و يکنواختی. در معنی دوم خود از جمله به "سايه" اطلاق شده (به اعتبار: "يکنواختی حرکت آن و يا يکنواختی و يکسانی آن با صاحب خود") ـــ و بعد به "گرما" اطلاق شده، (که اشاره ضمنی و تلويحی بوده به: رفتن به "سايه"). در آيه به بمعنی "گرما" بکار گرفته شده است. و گرما در آيه مجاز است. يعنی منظور از دور بردن گرما "دور بردن زمين" است. (در مقدمه در رابطه با مجاز صحبت شده).
حرف « ثـُمّ » پيش از فعلِ «جَعَـلـنـا» برای بيان رده و رتبه است. که چيزی را بالاتر يا افزون بر چيزی قرار می دهد.
«قبض» بمعنی: در چنگ داشتن و در چنگ خود گرفتن است. و اين به اين معنی است که زمين در چنگ خورشيد است. (که ما آنرا نيروی جاذبه خورشيد می ناميم).
نکات آيه:
1ــ گرما دور برده شده است و متغير قرار داده شده. 2ـــ علاوه بر دور بردن گرما خورشيد نيز دليلی (سببی) برای عدم يکسانی گرما قرار داده شده. 3ـــ گرما (زمين) در چنگ خورشيد است و بطور نامحسوسی بطرف آن کشيده می شود.
1ــ گرما دور برده شده است و متغير قرار داده شده:
زمين در آغاز پيدايش و شکل گيری خود در نزديکی خورشيد بوده است. بعد دور برده شده و مداری تقريباً بيضی شکل برای آن در نظر گرفته شده تا به خورشيد دور و نزديک بشود و گرمای زمين متغير باشد.
منظور از "چگونه" دور بردن گرما در آيه نيز "تا کجا بردنِ آن" است. که منظور اين است که زمين حساب شده از خورشيد فاصله داده شده است. يعنی اگر مثلاً دورتر برده می شد آبهای کمتری از سطح زمين تبخير می شد و يا اگر نزديکتر از آنچه هست قرار داده می شد آبهای بيشتری تبخير می شد، و وضعيت آب و هوائی زمين به گونه فعلی خود که بهترين وضع است نمی بود.
2ـــ علاوه بر دور بردن گرما، خورشيد نيز دليلی (سببی) برای عدم يکسانی گرما قرار داده شده:
نقاط سياهی که روی خورشيد می بينيم مناطقی هستند که سردتر از بقيه سطح خورشيد هستند. از آنجا که خورشيد به دور خود می چرخد (تقريباً هر 4 هفته يک دور به دور خود می چرخد)، گاهی آن نواحی از خورشيد روبروی زمين قرار می گيرند و گاهی نيز نيستند. وقتی روبروی زمين هستند گرمای کمتری به طرف زمين می آيد. و به اين شکل خود خورشيد نيز در عدم يکنواختی گرما نقش دارد.
3ـــ گرما (زمين) در چنگ خورشيد است و بطور نامحسوسی بطرف آن کشيده می شود:
گرما (که پيش از اين گفتيم منظور از آن زمين است) در چنگ خورشيد است (که ما آنرا نيروی جاذبه خورشيد می ناميم). و خورشيد زمين را به طوريکه برای ما نامحسوس است بطرف خود می کشد، و ما به خورشيد نزديک تر می شويم و هوا گرمتر می شود، که همان فصل تابستان است.
مـاه
خورشيد و ماه در تناسب می باشند
« خورشيد و ماه در تناسب هستند».
چه تناسبی ميان ماه و خورشيد وجود دارد؟
قطر خورشيد 1400000 کيلومتر است قطر ماه 3500 کيلومتر. فاصله خورشيد تا زمين 150000000 کيلومتر است. و يکی از فاصله های متوسط ماه تا زمين 375000 کيلومتر است.
تناسبی که مـيان آنها وجـود دارد اين است که: قطر خورشيد 400 بار از قطر ماه بزرگ تر است و 400 بار نيز از ماه دورتر است! به اين خاطر تقـريباً به يک اندازه به نظر می آيند و در خسوف کامل تقـريباً بر هم منطبق می شوند.
نور خورشيد نور اصلی و نور ماه نور بازتابی است
«اوست که خورشيد را نور اصلی و ماه را نور بازتابی قرار داد».
«ضياء و ضوء» درخشش و تابشی است که از خود شئ ساطع می شود، مانند تابش و درخشش چراغ و شمع. و «نور» روشـنـائی و تابـشی است که از خـود شئ ساطع نمی شود بلکه بازتاب تابش ضياء است. و اينکه آيه می گويد: خـورشـيـد «ضياء» است و ماه «نور»، به اين معنی است که تابش خورشيد از خود آن است ولی تابـش ماه از خـود آن نيست بـلـکه بازتاب تابش خورشيد است. (اين موضوع در سوره نوح و به نقـل از حضرت نوح آمـده. يعـنی وی چند هـزار سال پـيش از ميلاد حضرت مسيح به مـردم گـفـتـه بـوده که: تـابـش خـورشيد از خود آن و تابش ماه بازتاب تابش خورشيد است. ولی مردم طـبـق معـمـول بوی می خنديده اند).
ماه شکافته شده بوده
« روز رستاخيز نزديک شد و ماه شکافته شد».
در بررسی هـائی کـه در سال 1970 از ماه شـد شکـافی به طول 160 کـيلـومتر در ماه مـشـاهـده شـد. همينطور اثر جوش خوردگی نيز در سلسله کوههای ماه، و ادامه آن در اعماق ماه ديده شده است. برخی از محققين معتقدند که ماه شکافته شده بوده و دوباره جوش خورده بوده است.
خـورشـيـدهـا و مـاهـهـا
« نه به خورشيد و نه به ماه هيچکدام سجده نکنيد، بلکه به خدائی سجده کنيد که آنها را (يعنی: ماهها و خورشيدها را) آفـريد».
نکـتـه آيه: خورشيدها و ماهها وجود دارد:
در زبان عربی «ضـمـيـر» برای مفـرد (يکی) و برای مثنی (دوتا) و برای جمع (سه تا و بالاتر از آن) صـرف مـی شود. آيـه از مـاه و خـورشـيـد که دوتا هستند صحبت می کند ولی بجای ضمير دوتائی مناسبِ آنها که «هُـمـا» به معنی «آنـدو» باشد، ضمير جمع «هُـنَّ» به معنی «آنـهـا» بکار برده است. يعنی می گويد: به خدائی سجده کنيد که خورشـيـدها و ماهـهـا را آفـريد.
در زمـان محـمـد و تا پيش از اختراع تـلـسـکـوپ کـسـی خورشـيدی و ماهی غير ماه و خورشيدی که می بينيم را نمی شناخت. از زمـان اختراع و بکارگيری تـلـسـکـوپ (هـزار سـال پـس از محمد) تا کـنون (در منظومه شمسی) دهـها ماه کشف شـده است. تعداد ماه های سياره مـشـتری که تا کنون شـنـاخـتـه شده 16 تا است، مريخ دو تا، کـيوان 19 تا، اورانـوس 15 تا و نپتون 8 تا.
خـورشـيـد نـيـز چنانکه آيـه آنرا جمع بسـته تنها خورشيد منظومه شمسی ما نيست، بلکه در هـسـتی مـيـلـياردهـا خـورشـيـد وجود دارد.
مـنـظـومـه شـمـسـی
«آيا آفرينش شما مشکل تر است يا منظومه شمسی؟ جوانب آن را بهم آورده غلظت آنرا بالا برد و آنرا ساخت ـــ و شب و روز را برای آن درست کرد»! « زمين و سيارات را نوآوری نمود».
(واژه «سَـمْـک» به معنی: غـلظت و تراکم و کـلـفــتیِ بهـم برآمده است. يعنی جمع و جور و کلفـت و متراکم شده. و واژه «رَفع» در آيه نيز به معنی: "بالا بردن و افزايش دادن" است که از معانی آن است).
نکات آيات: 1ــ بالا بردن غلظت منظومه شمسی و درست کردن آن.2ــ مرده بودن و دوباره پا گرفتن منظومه شمسی. 3ـــ درست کردن شب و روز برای منظومه شمسی.
1ــ بالا بردن غلظت منظومه شمسی و درست کردن آن:
مـنـظـومـه شمسی ما که حدوداً 5 ميليارد سال عمر دارد در ابـتدا ابر بوده که شامل دود و گاز و خاکستر و غبار و برخی عناصر بوده، و در فضای منظومه شمسی پراکنده بوده است. بعد بادی که ظاهراً مـوج ناشی از انـفـجار سـتـاره ای بـوده ابعاد و جوانب آن را بهم آورده و مـنـظـومـه شـمـسی بصورت يک ديسک در آمده بوده که بدور خود می چرخيده است. بعد در قـسـمـت مرکزی آن ابر که کلفـت تر بوده، نـيروی جاذبه مـواد بيشتری را جـذب نـمـوده و در آن ناحيه متراکم گرمای لازم برای ايجاد واکنشهای هسته ای فراهم گشته و خـورشـيـد شکـل گرفـتـه است. و در اطراف آن حـلـقـه هـای ديگری از گاز و غـيره به چرخش در آمده که رفـته رفـته به کره های بزرگتری تبديل شده اند که همان سيارات فعلی منظومه شمسی باشند. (در رابطه با پيدايش منظومه شمسی چندين نظريه وجود دارد و ما طبعاً آنکه با آيات قرآن می خواند را می گيريم).
در سوره انبياء آيه 56 می خوانيم: «رَبُّـکُـمْ رَبُّ السَّـمـواتِ وَ الْاَرْضِ الـَّـذی فـَطـَرهُـنَّ = آفريدگار شـما آفريدگار سيارات و زمين است که آنها را از درون (از مرکز) درست کرد»! « فـطـر» از جمله به معنی: "از درون و مرکزيت خود برآمدن، شکل گرفـتن، و درست شدن" است. هر کره ای نيز وقتی می خواهد درست بشود، در ابتدا در مرکز آن نيروی جاذبه آغاز به جذب مواد بدور خود می کند و رفته رفته بزرگ و بزرگ تر مـی شود و به اين شکـل کره شکل می گيرد.
2ــ مرده بودن و پا گرفتن منظومه شمسی:
کسانی که به خدا معتقد نبوده و نيستند از جمله می گفـته اند و می گويند که: وقـتی مـا می ميرويم ديگر زنده نمی شويم. خدا زنده نمودن موارد گوناگونی را در قرآن برای آنها مـثال زده است. در ايـنجا زنده نـمـودن مـنظـومه شمسی را مثال زده و گـفـته: آيا آفـرينش شما مشکـل تر است يا منظومه شمسی؟ اين به اين معنی است که مـنـظـومـه شمسی مرده بوده و دوباره به حيات و زندگی برگردانده شده است.
و در آيه 101 سوره انعام نيز گفته که خدا بديع زمين و سيارات است. بديع بمعنی: نوساز، نوآور، نوين پرداز و مواردی از اين قبيل است (هم خانواده واژه «ابداع» است). و اين موضوع از جنبه ضمنی و تلويحی به اين معنی است که زمين و سيارات پيش از اين چيزِ ديگری بوده اند و وضعيت فعلی آنها، شکل نوآوری شده آنست.
مـنـظـومـه شمسی در واقـع در اصـل جـرم و انرژی مربوط به لاشه يک ستاره بسيار بزرگ غول آسائی بوده که مرده و لاشه آن بصورت ابر در فضای مـنظومه شمسی پراکنده شده بوده است. و منظومه شمسی فعلی نوآوری آن است.
3ـــ درست کردن شب و روز برای منظومه شمسی:
منظور از شب و روز درست کردن برای منظومه شمسی شب و روز درست کردن برای سيارات آنست. و شب و روز در سيارات ناشی از گردش آنها بدور خود و وضعيت محور آن نسبت به خورشيد است. وقتی محور سياره به موازات خورشيد قرار می گيرد با چرخش سياره بدور خود باعث ايجاد شب و روز می شود. ولی در صورتی که محور زمين يا هر سياره ديگری عمود بر خورشيد قرار می گرفت شب و روز ايجاد نمی شد هر چند سياره بدور خود نيز می چـرخيد. مثلاً اگر قطب شمال زمين رو به خورشيد می بود قطب شمال هميشه روز می بود و قطب جنوب هميشه شب، هر چند زمـيـن بدور خود نيز می چرخيد.
مطرح کردنِ "درسـت کـردن" شب و روز برای منظومه شمسی برای استدلال به حساب و کتاب داشتن و برنامه ريزی شده بودنِ ايجاد "شب و روز" در آنست. و اين چيزی است که با عـلـم نجوم عـصر محمد کـه در آن زمين مرکز عالم بود و خورشيد بـدور آن می چرخيد نمی خواند. چون در صورت گردش خورشيد بدور زمين ايجاد شب و روز امری طبيعی می نمود، ولی در صورت گردش زمين بدور خود و بدور خورشيد است که در صورت قرار نگرفـتن درست محور زمين و سيارات نسبت به خورشيد شب و روز در آنها ايجاد نخواهد شد.
فـاصـلـه گـرفـتـن سـيـارات و زمـيـن از هـمـديـگـر
«آيا کسانيکه بخدا ايمان ندارند نمی توانند ببينند کـه زمين و سيارات منظومه شمسی در آغاز "بهم چسبيده" بـودند بعد آنها را با نيرو از هم باز کرديم»؟
«خدا آنست که سيارات منظومه شمسی را با ستونهائی که آنها را نمی بينيد بلند کرد».
«و سيارات منظومه شمسی را بلند کرد و در آن ( در منظومه شمسی) تعادل ايجاد نمود».
نکات آيات: 1ـــ زمين و سيارات در ابتدا به هم متصل بوده اند، بعد از هم باز کرده شده و بلند کرده شده اند. 2ـــ ميان سيارات ستونهای نامرئی وجود دارد. 3ـــ ميان سيارات تعادل وجود داد.
1ـــ زمين و سيارات در ابتدا به هم متصل بوده اند و بعد از هم باز کرده شده و بلند کرده شده اند:
چنانکه پيش از اين آمد خورشيد و ساير سيارات منظومه شمسی در ابتدا در کـنـار هـم شکـل گرفته بوده اند و بعدها از هم فاصله گرفته اند. علت اينکه قرآن دور شدن آنها را "بلند کردنِ" آنها توصيف نموده اين است که بالای ما قـرار دارنـد و دور شـدن آنها نسبت به ما حالتِ "بلند شدن و بالا رفـتنِ آنها" دارد.
2ـــ ميان سيارات ستونهای نامرئی وجود دارد:
سيارات منظومه شمسی با نيروی جاذبه که انسان آنرا بصورت ستونهای از موج تصور می کند و به شکـل سـتـون آنـرا رسم می کند با هم نگـهـداشته شده اند.
3ـــ ميان سيارات تعادل وجود دارد:
عـلـتِ کشيده نشدن سيارات بطرف همديگر و يا هل ندادن همديگر وجود نيروی جذب و دفع متعادل ميان آنها است. مثلاً خورشيد زمين را بـطرف خود می کشد و زمين در حرکت خود دور خورشيد که رو به دور شدن از از خورشـيـد است خود را از خورشيد دفع می کند (که به آن نيروی گريز از مرکز گفته می شود). نيروی کشش خورشيد و دفع زمين به يک اندازه است، به اين خاطر نه خورشيد می تواند زمين را بطرف خود بکشد و نه زمين از مدار خود دور خورشيد خارج شده و به بيرون از منظومه شمسی برود. از آنجا که زمين در مداری شبه بيضی دور خورشيد می گردد هنگامی که به خورشيد نزديک می شود سرعت آن بيشتر می شود، در نتيجه نيروی دفع (نيروی گريز از مرکز) آن نيز بيشتر می شود که برابر می شود با نيروی جاذبه بيشتر شده خورشيد، و هنگاميکه از خورشيد دور می شود و نيروی جاذبه خورشيد کمتر می شود سرعت حرکت آن نيز کمتر می شود، و به اين شکل هميشه نيروی جذب و دفع (نيروی گريز از مرکز) برابر است. اين وضع در رابطه با همه اجرامی که در مرکز هستند و اجرامی که در مداری دور آنها می گردند صادق است، مانند زمين و ماه.
وجـود 11 سـيـاره
« يوسف به پدر خود گفت: پدرم! من يازده سياره ديدم و خورشيد و مـاه را ديدم که برای من سجده مي کرده اند».
نکـتـه آيـه: يوسف 11 سياره ديده است:
"خورشيد" و "ماه" که يوسف در خواب ديده پدر و مادر وی (کـه مادر وی در واقع خالـه وی بوده) می باشد. و 11 سياره 11 برادر وی می باشد، ولی ديدن 11 سياره الـزاماً به اين معنی است کـه يازده سياره برای ديده شدن می بايست وجود داشـته باشد.
در زمانی که يوسف اين خواب را ديـده (يعـنی 2000 سال پيش از ميلاد مسيح)، تا زمان محمد و همينطور تا پيش از اختراع تلسکوپ، انسان فـقـط سياراتی را که بچشم می ديد می شناخت. يعنی عـطارد، زهره، مريخ و مشتری.
هـفتمين سياره (اورانوس) در سال 1781 کشف شد ــــ نپتون (هشتمين سياره) در سال 1846 ـــ و پلوتون (نهمين سياره) در سال 1930. مجموع سيارات منظومه شمسی که فعلاً انسان آنها را می شناسد 9 تا است.
در سال 1992 انـسـان يـک سـياره يخی کوچکی را در خارج از حومه پلوتون کشف کرد. و از آن پس 15 سياره کوچک ديگر را در همان نواحی پيدا کرده، ولی فعلاً مشغـول بررسی آنهاست که آيا سياره هستند يا سيارک و يا چيز ديگری.
در سال 2003 سياره ديگری کشف شد که بعدها بعنوان دهمين سياره شناخته شد. جرم آن حداقل به اندازه پلوتون است و فاصله آن از خورشید بیش از دو برابر فاصله پلوتون از خورشید است.
« خدا سیارات و زمین را نگه می دارد که فرونپاشند، اگر فروبپاشند کس دیگری غیر خدا نیست که بخواهد آنها را بگیرد. خدا خیلی بردبار است و مسائل را برای تعیین تکلیف شدن به آینده موکول می کند».
هـمانطور که آیـه مطرح کـرده زمـیـن و سیارات در واقع در مدار خود نگه داشـته شده اند که فـرو نمی پاشند. چیزیکه آنها را نگه داشته نیروی جاذبه و دافعه (گريز از مرکز) میان آنها و خورشید است. و اینکه آیه می گوید خدا آنها را نگه داشته جنبه مجازی دارد. به این معنی که قانون جاذبه و دافعه (گريز از مرکز) از طرف خدا وضع شده است.
(هیچیک از علومی که ما در این کتاب از آن صحبت می کنیم در زمان محمد وجود نداشته است. و منظور از موکول نمودن مسائل به آینده برای تعیین تکلیف شدن" اینست که خدا به هر کسی و هر مردمی فرصت یک زندگی می دهد، و مجموع اعمال آنها را در نهایت حسابرسی می کند، و به خاطر ستمگری کسی یا کسانی یا حاکمیتی نظام هستی را به هم نمی ریزد و همه چیز را نابود کند).
سـتـارگـان
فـاصـلـه سـتـارگان
«به فواصل ستارگان سوگند ياد می کنم ــ سوگندی که وقتی فواصل را دانستيد سوگند بسيار بسيار بزرگی خواهد بود ــ که اين قرآن قرآنِ پرباری است».
(اگر «لا» بر سر فعل اُقـسِمُ برای نفی باشد شايد به اين خاطر باشد کـه ستارگان در آن جائی که ما آنها را می بينيم نيستند بلکه بر اثر کج شدن مسير نور تحت تأثير نيروی جاذبه، ما آنها را در جای ديگری می بينيم. و هـمينطور به اين خاطر که برخی از ستارگانی که آنها را می بينيم فعلاً وجود ندارند بلکه هزاران و ميليونها سال پيش مرده اند و ما فقط نور آنـهـا را می بينيم. ولی «لا» ظاهـرا حرف تأکيد است).
نکات آيات: 1ــ فواصل ميان ستارگان سرسام آور است. 2ــ روزی انسان فواصل ستارگان را اندازه خواهد گرفت و آنها را خواهد دانست. 3ــ قرآن کتاب پرباری است.
1ــ فواصل ميان ستارگان سرسام آور است:
در زمان محمد انسان می دانسته که ستارگان خيلی از ما دور هستند. ولی اينکه فـاصله آنها بسيار بسيار زياد است (يعنی سرسام آور است) طبعاً کسی چيزی نمی دانسته است. (بسيار بسيار بزرگ بودن سوگند در آيه، بمعنی: بسيار بسيار دور بودن ستاره ها است).
ـــــ فاصله خورشـيد تا نزديکترين ستاره تقـريباً 4 سال و 4 ماه نوری است. يعنی نور که 300000 کيلو متر در ثانيه ميرود، 4 سال و4 ماه طول ميکشد تا به آن ستاره برسد.
ـــــ سيروس کـه يکـی از نزديکترين ستاره ها به خورشيد است 8،7 سال نوری دور است. نوری که ما از آن می بينيم تقريباً 9 سال پيش آن ستاره را ترک کرده است.
مواقع نجوم بمعنی فاصله ستاره ها نسبت به همدیگر نیز هست. چنانکه در تصویر میبینیم ما آنها را نزدیک بهم می بینیم، در حالیکه اینطور نیستند. بلکه فاصله های سرسام آوری از هم دارند.
2ــ روزی انسان فواصل ستارگان را اندازه خواهد گرفت و آنها را خواهد دانست:
فعلاً انسان فواصل ستارگان را اندازه گيری می کند و آنها را می داند.
3ــ قرآن کتاب پرباری است:
تا اينجا بخشی از پرباری آنرا ديديم و در ادامه بيشتر خواهيم ديد.
شليک شدن يا شليک کردن ستاره
« وآسمان نزديک (نزديکترين آسمان) را با ستارگان آراسته نموديم و همينطور آنها را شليکی به شيطانها قرار داديم».
نکات آيه:
1ـــ آسمانی که می بينيم آسمان نزديک به ما است:
در عـلـم نـجـوم زمان محمد سـتـارگـانی کـه بـا چـشـم ديـده می شدند نهايت مرز هستی بودند. در حاليکه قرآن ستارگانی که می بينيم را در آسمان نزديک به ما قرار می دهد. و اين به معنی است که هـسـتی خـيلی فـراتـر از آنچه کـه ما آنـرا با چشم می بينيم هست. و اين نيز چيزی است که امروزه در عصر تـلـسکـوپ درستی آن به اثبات رسيده است.
2ـــ ستارگان به شيطانها شليک می شوند:
در رابـطـه با شيطانهای مورد نظر آيه ما فعلاً چيزی نمی دانيم ولی در رابطه با اينکه آيـه می گويد: ستارگان شليک می شوند" درست است. انسان فعلاً با تلسکوپ عکسهائی از ستارگان گرفـته که: منفجر و شليک می شوند، يا در بخشی از آنها انفجاری رخ می دهد و توده های گاز و مواد مذاب ديگر از آنها شليک می شوند.
سال 1987 ستاره شناسان انفجار يک ستاره در يکی از کهکشانها را مشاهده کردند (تصوير). اين ستاره 170000سال پيش منفجر شده. تصويری که می بينيم نيز مربوط به وضعيت آن در چند سال پس از انفجار آن است.
سقوط ستاره در چاله
« سوگند به ستاره وقتيکه از بالا به گودال فرو می افتد (يا فرو می ريزد)».
«هَوی» فعل گذشته از مصدر هُوِیّ است. «هُویّ»: بمعنی: فرو افتادن يا فرو ريختن از بالای زمين يا از روی زمين به درون زمين است. يعنی افتادن به درون گودال و چاله و چاه و غيره. («خُرُور» بمعنی: فرو افتادن با سر يا پيشانی است ـ «حَطّ» بمعنی: فرود آمدن يا فرود آوردن يا فرو نهادن است (مانند فرود آمدن هواپيما و پرنده) ـ «هُبُوط» بمعنی: دچار اشکال و ايراد شدن و از بالا به زمين فرو افتادن يا سرنگون شدن است. برخی اشتباهاً از اين واژه برای فرود آمدن هواپيما استفاده می کنند. برای بيان فرود آمدن هواپيما ميايست از جمله از واژه حَطّ استفاده شود) ـ « سقوط» بمعنی: فرو افتادن چيز بدرد نخور يا چيزِ بحال خود رها و ول می شود است. مانند: سرنگون شدن يک رژيم بدرد نخور يا ميوه خراب شده ـ نزول بمعنی: پائين آمدن است ـ و اِنهيار بمعنی: فرو ريختن ناشی از پوکی است).
نکته آيه "فرو افتادن يا فرو ريختن ستاره در چاله" است:
وقـتی ستاره ای خيلی بزرگ باشد، (بيش از 100000 برابر زمين باشد) نيروی جاذبه و فـشار در ستاره نوترونی آنقـدر زياد می شود که نـوترونها تحت فـشـار خرد می شوند و ماده در هم می شود و به چاله تبديل می شوند. (نوترون ذره بدون بار الکتريکی است که جرم آن تقريباً مساوی پروتون است و در کليه هـسته های اتمی بجز هسته هيدروژن وجود دارد).
چاله ها چنان نيروی جاذبه قـوی دارند که حتی نور نـيـز نمی تواند آنهـا را ترک کند. به اين خاطر ديده نمی شوند و چاله سـياه ناميده شده اند، (آدم می تواند آنها را هنگامی که گاز مارپيچ (به شکل تصوير) به درون آنها سقوط می کند آنها را ببيند. چون گاز هنگامی که داغ می شود تشعشعات پردرخشش زيادی از خود ايجاد می کند). اين چاله ها ستارگان اطراف را به طرف خود می مکند یا می بلعند و در خود فـرو می برند. و به اين شکل به تعبير قـرآن ستاره در چاله سقوط می کند.
(علت اينکه قرآن «مکيده شدن یا بلعیده شدن ستاره توسـط چاله سـياه» را «فرو افتادن ستاره در گودال» تعبير کرده اين است که سمت فرو افتادن (يعنی سمت پائين) سمت کشش نيروی جاذبه است، و سمتی که ستاره توسط نيرویِ جاذبه چاله سياه کشيده می شود نيز همان سمت پائين می شود. به اين دليل «مکيده شدن ستاره» توسط چاله سياه را «فرو افتادن يا فرو ريختن ستاره در چاله» ناميده است).
مخفی های پاک کننده فضا
«سوگند یاد می کنم به آنکه در هم شکسته و پنهان می شود ـــ آنکه سطح را پاک میکند».
«خُنُوس» بمعنی: پنهان شدن (ناپديد شدن) ناشی از خواری يا شکست يا در هم شکستن يا احساس کوچکی در برابر کسی است. («اِختفاء» بمعنی: پنهان شدن بمعنی ناشناخته بودن جای چيزی است ـ «غَيب» بمعنی: پنهان شدن از دسترس ديدِ چشم ـ «غُرُوب» بمعنی: پنهان شدن از ديد در دوردست است ـ « تواری (توارا)» بمعنی: پنهان شدن ناشی از شرم نمودن است ـ و «اُفُول» بمعنی: آغاز به پنهان شدن نمودن است).
«کَنس»: بمعنی رُفتن و جارو نمودن است، و کُنَّس بمعنی چيزی است زياد می روبد و جارو می کند.
«خُنّس» چيزی است که درهم شکسته و پنهان می شود. و آنچه در هم شکسته و پنهان می شود و پيرامون خود را جارو میکند (می مکد) ستاره هائی هستند که در هم شکسته ميشوند و به سياه چاله تبديل می شوند و پيش از اين نيز به آنها پرداختيم. این چاله ها با بلعیدن یا مکیدن هر آنچه از نزدیکیهای آنها رد بشود (چنانکه در آيه مطرح شده) با جارو نمودن آنها، سطح فضا را پاک می کنند.
(در زبان علمی هم پاک کننده نامیده میشوند. Super giant vacuum cleanes )
ستارگان نیز تابع قانون هستند
«همینطور ستارگان نیز به فرمان او تابع قوانین هستند».
در زمان پيامبر کسی نمی دانست که ستارگان نیز تابع قوانین طبیعت هستند. ستارگان نیز مدار دارند، نیروی جاذبه دارند، متولد می شوند و می میرند. و این از علوم عصر ما است.
صدای تک تک ستاره
« سوگند به فضا و به آنچه تک تک می کند ـــ چه می دانی آنچه تک تک می کند چیست؟ ــــ آن ستاره پر درخشش است».
انسان به کمک رادیو تلسکوپ می تواند صدای منقطع: بیب.. بیب.. و تک.. تک.. بشوند که صدای امواج آمده از ستارگان هستند. صدای تک.. تک.. مربوط به ستاره های پر درخشش یا در مرحله پر درخشش است یعنی همان چیزی که قرآن گفته است.
پرسشگر تصور ميكند كه اگر نام امام و يا امامان در قرآن ميآمد، اختلاف از بين ميرفت، در حالي كه اين اصل كليّت ندارد. چه بسا ذكر اسامي پيشوايان دوازدهگانه، سبب ميشد كه آزمندان حكومت و رياست به نسلكشي بپردازند تا از تولد آن امامان جلوگيري كنند، چنانكه اين مسئله درباره حضرت موسي(ع) رخ داد.
روش آموزشي قرآن بيان كليات و اصول عمومي است، تشريح مصاديق و جزئيات غالباً بر عهده پيامبر گرامي(ص) ميباشد. رسولخدا(ص) نه تنها مأمور به تلاوت قرآن بود، بلكه در تبيين آن نيز مأموريت داشت، چنانكه ميفرمايد:
و أنزلنا إليك الذكر لتبيّن للنّاس ما نزّل إليهم و لعلّهم يتفكّرون.1
و قرآن را بر تو فرستاديم تا آنچه براي مردم نازل شده است، براي آنها بيان كني و آشكارسازي، شايد آنان بينديشند.
در آية يادشده دقت كنيد، ميفرمايد:
«تبيّن» و نميگويد: «لتقراً» يا «ليتلو» و اين نشانه آن است كه پيامبر(ص) علاوه بر تلاوت، بايد حقايق قرآني را روشن كند.
بنابراين انتظار اينكه مصاديق و جزئيات در قرآن بيايد، همانند اين است كه انتظار داشته باشم همه جزئيات در قانون اساسي كشور ذكر شود. اينك برخي از روشهاي قرآني را در مقام معرفي افراد بيان ميكنيم:
1. معرفي به نام
گاهي شرايط ايجاب ميكند كه فردي را به نام معرفي كنند، چنانكه ميفرمايد:
و مبشّراً برسولٍ يأتي من بعدي اسمه احمد2،
(عيسي ميگويد): من به شما مژده پيامبري را ميدهم كه پس از من ميآيد و نامش احمد است.
در اين آيه حضرت مسيح، پيامبر پس از خويش را به نام معرفي ميكند و قرآن نيز آن را از حضرتش نقل مينمايد.
2. معرفي با عدد
و گاهي شرايط ايجاد ميكند كه افرادي را با عدد معرفي كند، چنانكه ميفرمايد:
و لقد أخذ الله ميثاق بنياسرائيل و بعثنا منهم اثني عشر نقيباً ... .3
و خدا از فرزندان اسرائيل پيمان گرفت و از آنان دوازده سرگروه برانگيختم.
3. معرفي با صفت
بعضي اوقات شرايط ايجاب ميكند كه فرد مورد نظر را با اوصاف معرفي كند، چنانكه پيامبر خاتم را در تورات و انجيل، با صفاتي معرفي كرده است.
الذين يتّبعون الرسول النّبيّ الأمّيّ الذي يجدونه مكتوباً عندهم في التوراة و الإنجيل يأمرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر و يحلّ لهم الطيّبات و يحرّم عليهم الخبائث و يضع عنهم إصرهم و الأغلال التي كانت عليهم... .4
كساني كه از رسول و نبي درس ناخواندهاي پيروي ميكنند كه نام و خصوصيات او را در تورات و انجيل نوشته مييابند، كه آنان را به نيكي دعوت كرده و از بديها بازشان ميدارد، پاكيها را براي آنان حلال كرده و ناپاكيها را تحريم مينمايد و آنان را امر به معروف و نهي از منكر ميكند و بارهاي گران و زنجيرهايي كه بر آنان بود، از ايشان برميدارد...
با توجه به اين روش، انتظار اينكه اسامي دوازده امام با ذكر نام و اسامي پدر و مادر در قرآن بيايد، يك انتظار بيجا است؛
زيرا گاهي مصلحت در معرفي به نام است و گاهي معرفي به عدد و احياناً معرفي با وصف.
مسائل زيادي وجود دارد كه قرنها ماية جنگ و جدل و خونريزي در ميان مسلمانان شده است، ولي قرآن درباره آنها به طور صريح و قاطع كه ريشهكن كننده نزاع باشد سخن نگفته است، مانند:
ـ صفات خدا عين ذات اوست يا زائد بر ذات؟
ـ حقيقت صفات خبري مانند استواري بر عرش چيست؟
ـ كلام خدا قديم يا حادث است؟
ـ خلقت بر اساس جبر استوار است يا اختيار؟
اين مسائل و امثال آنها هر چند از قرآن قابل استفاده است، ولي آن چنان شفاف و قاطع كه نزاع را يك سره از ميان بردارد، در قرآن وارد نشده است و حكمت آن در اين است كه قرآن مردم را به تفكّر و دقت در مفاد آيات دعوت ميكند، بيان قاطع همه مسائل، به گونهاي كه همه مردم را راضي سازد، بر خلاف اين اصل است.
معرفي به نام، برطرف كنندة اختلاف نيست
پرسشگر تصور ميكند كه اگر نام امام و يا امامان در قرآن ميآمد، اختلاف از بين ميرفت، در حالي كه اين اصل كليّت ندارد؛ زيرا در موردي تصريح به نام شده ولي اختلاف نيز حاكم گشته است.
بنياسرائيل، از پيامبر خود خواستند فرمانروايي براي آنان از جانب خدا تعيين كند تا تحت امر او به جهاد بپردازند و زمينهاي غصبشده خود را باز ستانند و اسيران خود را آزاد سازند. آنجا كه گفتند:
إذ قالوا لنبيّ لهم ابعث لنا ملكاً نقاتل في سبيلالله.5
آنان به يكي از پيامبران خود گفتند: براي ما فرمانروايي معين كن تا به جنگ در راه خدا بپردازيم...
پيامبر آنان به امر الهي فرمانروا را به نام معرفي كرده، گفت:
إنّ الله قد بعث لكم طالوت ملكاً...6
به راستي كه خدا طالوت را به فرمانروايي شما برگزيده است.
با وجودي كه نام فرمانروا به صراحت گفته شد، آنان زير بار نرفتند و به اشكال تراشي پرداختند و گفتند:
أنّي يكون له الملك علينا و نحن أحقّ بالملك منه و لم يؤت سعةً من المال...7
از كجا ميتواند فرمانرواي ما باشد، حال آنكه ما به فرمانروايي از او شايستهتريم، و او توانمندي مالي ندارد؟...
اين امر، دلالت بر آن دارد كه ذكر نام براي رفع اختلاف كافي نيست، بلكه بايد شرايط جامعه، آماده پذيرايي باشد.
چه بسا ذكر اسامي پيشوايان دوازدهگانه، سبب ميشد كه آزمندان حكومت و رياست به نسلكشي بپردازند تا از تولد آن امامان جلوگيري كنند، چنانكه اين مسئله درباره حضرت موسي(ع) رخ داد و به قول معروف:
صد هزاران طفل سر ببريده شد
تا كليمالله موسي زنده شد
دربارة حضرت مهدي(عج) هم كه اشارهاي به نسب و خاندان ايشان شد، حساسيتهاي فراواني پديد آمد و خانه حضرت عسكري(ع) مدتها تحتنظر و مراقبت بود تا فرزندي از او به دنيا نيايد و در صورت تولد، هر چه زودتر به حيات او خاتمه دهند.
در پايان يادآور ميشويم: همانطوري كه گفته شد، قرآن بسان قانون اساسي ميباشد و انتظار اينكه همه چيز در آن آورده شود، كاملاً بيمورد است. نماز و روزه و زكات نيز كه از عاليترين فرائض اسلام است به طور كلي در قرآن وارد شده و تمام جزئيات آنها از سنّت پيامبر(ص) گرفته شده است.
ماهنامه موعود شماره 80
آيتالله جعفر سبحاني
پينوشتها:
٭ برگرفته از: افق حوزه، 3/5/1386.
1. سورة نحل (16)، آية 44.
2. سورة صف (61)، آية 6.
3. سورة مائده (5)، آية 11.
4. سورة اعراف (7)، آية 157.
5. سورة بقره (2)، آية 246.
6. سورة بقره (2)، آية 247.
7. همان.
از سخنان او است که خداوند، تکلم و رؤيت خود را ميان موسي و محمد تقسيم کرد، تکلم را به کليم و دومي را از آن پيامبر اسلام قرار داد. (1)
در پرتو اين گونه احاديث، مساله، «رؤيت خدا» در دنيا و آخرت و يا خصوص روز رستاخيز، از اساسيترين عقائد اهل حديث به شمار آمده است، به گونهاي که شيخ اشعري با تعديلي که در عقيده اهل حديث پديد آورد، نتوانست آن را از پيکر عقيده اين گروه جدا سازد و سرانجام بر آن صحه نهاد.
ابو هريره، بازگو کننده افکار «کعب»
در زندگي کعب، آمده است که «گروهي از صحابه از او نقل روايت کردهاند» ، يکي از آن افراد، ابو هريره است که افکار او را به نوعي در ميان مسلمين منتشر ساخته است. در اينجا بذکر نمونهاي از اين قسمت ميپردازيم تا دريابيم چگونه «حبري» يهودي، عقل و خرد يک صحابي را ربوده است تا بازگو کننده افکار او باشد.
«عکرمة» ميگويد: «روزي ابن عباس نشسته بود. مردي وارد شد و به او گفت: سخن شگفت آوري را از کعب شنيدم. او درباره خورشيد و ماه سخن ميگفت» عکرمة ميگويد: «ابن عباس که تکيه کرده بود راست نشست و گفت: آن سخن چيست؟ آن مرد از قول کعب گفت: روز قيامت، خورشيد و ماه را به صورت دو گاو نر ساق بريده ميآورند و در ميان آتش مياندازند» .
عکرمة ميگويد: «ابن عباس با شنيدن اين سخن، در حالي که لبهايش از خشم ميلرزيد، گفت : کعب دروغ گفته! کعب دروغ گفته! کعب دروغ گفته است! اين مرد يهودي است و ميخواهد انديشههاي يهودي گري را وارد اسلام کند. خدا برتر از آن است که مخلوق مطيع و رام خود را عذاب کند . مگر سخن خدا را نشنيدهايد که ميگويد: (و سخر الشمس و القمر دائبين) (ابراهيم / 33) .
«ماه و خورشيد را که دو مخلوق فرمانبردار هستند، به کار گرفت» .
چگونه خدا، دو موجودي را که خود، آنها را به عنوان «فرمانبر» ميستايد، عذاب ميکند؟ خدا اين «حبر» يهودي را بکشد. در دروغ گفتن چه بيباک است! چه دروغ بزرگي بر اين دو مخلوق فرمانبردار خدا بسته است! آنگاه، ابن عباس کلمه «استرجاع» را بر زبان جاري ساخت، و چوبي به دست گرفت و با آن، بر زمين ميزد، و به همين حالت بود تا اينکه سربلند کرد و آن چوب را انداخت. تو گويي سخني به خاطرش آمد که از رسول خدا شنيده است، گفت: مايليد من آنچه از رسول خدا درباره آفتاب و ماه و سرانجام آنها شنيدهام، نقل کنم؟ همگي گفتند : بلي. گفت: از رسول خدا درباره خورشيد و ماه سئوال کردم. او چنين فرمود: ...» (1).
اکنون ببينيم، چگونه ابو هريره نحن کعب را بازگو ميکند و آن را به پيامبر نسبت ميدهد .
ابو هريره ميگويد: «پيامبر فرمود: خورشيد و ماه، در روز رستاخيز به صورت دو گاو نر ساق بريده در جهنم هستند. يکي از حاضران به ابو هريره گفت: مگر اين دو موجود چه گناهي کردهاند، که به چنين سرنوشتي دچار شوند؟ ! ابو هريره گفت: من از پيامبر براي تو حديث ميآورم، تو ميگويي اين دو موجود چه گناهي مرتکب شدهاند؟» (1).
در اين جا از تقارن اين دو حديث به دست ميآيد که مضمون حديث، يک انديشه اسرائيلي بيش نبوده است، ولي چون کعب، پيامبر اکرم را درک نکرده بود، نميتوانست به پيامبر نسبت بدهد . ليکن شاگردان او که عصر پيامبر را درک کرده بودند، به آساني ميتوانستند زبان خود را به دروغ بيالايند و اين انديشه را به رسول گرامي اسلام نسبت دهند.
تنها ابو هريره نيست که اين حديث را نقل ميکند، بلکه انس ابن مالک نيز آن را نقل کرده است. (2)
مجامله با خليفه دوم
جاي تأسف است که اين فرد يهودي با مکر و خدعه مخصوص تبار خود، توانست علاقه خليفه دوم را به خود جلب کند. ابن کثير شامي مينويسد: «او در خلافت عمر اسلام آورد، و پيوسته از کتابهاي گذشتگان براي وي سخن ميگفت، و عمر نيز ميپذيرفت، تا اينکه به مردم اجازه داد که به سخنان او گوش دهند، سرانجام، آنچه نزد او از استوار و نا استوار بود، نقل کرد، در حالي که امت اسلامي به يک سخن از سخنان او نياز نداشت» (3).
کعب، به عناوين مختلف، توجه خليفه دوم و نيز عثمان را به خود جلب ميکرد.
1 ـ روزي کعب به خليفه گفت: کتابهاي پيشينيان، تو را شهيد و پيشواي دادگر معرفي ميکند، و اينکه در اجراء حق و عدالت از ملامت کنندگان، هراسي نداري.
خليفه، روي حسن ظني که به «کعب» داشت، گفت: سخن اخير درست است، ولي من کجا و شهادت کجا .
2 ـ روزي خليفه، مجرمي را ميزد، کعب الاحبار، جريان را ديد و به او گفت، خليفه دست نگهدار، به خدايي که جانم در دست او است، در تورات نوشته است، واي بر حاکم زمين از دست حاکم آسمان. عمر فورا پاسخ داد: «الا من حاسب نفسه» ، (مگر حاکمي که به حساب خود برسد) . کعب گفت: به خدايي که جان من در دست او است، عين اين گفتار در کتاب نازل از جانب خدا، بدون کم و زياد وارد شده است. (1)
3 ـ روزي جلاد به امر خليفه، مجرمي را تازيانه ميزد، ناگهان مجرم، زير تازيانه گفت : «سبحان الله» . خليفه دستور داد که جلاد او را رها سازد. در اين موقع «کعب» خنديد. وقتي خليفه علت آن را پرسيد، او فورا عمل خليفه را توجيه کرد و گفت: «سبحان الله» ، مايه تخفيف از عذاب است، يعني عمل تو اي خليفه يک اصل الهي دارد (2).
اين يهودي روباه صفت، با کردار و گفتار خويش، عواطف خليفه را بسوي خود جلب کرد، بگونهاي که خليفهاي که از نشر و تدوين حديث رسول گرامي، جلوگيري ميکرد، به او اجازه نقل قصص و داستان و حديث و روايت داد و سرانجام آنچه نبايد انجام بگيرد، تحقق پذيرفت.
کعب در خلافت عثمان
پس از قتل عمر، او به انواع حيله و مکر توانست در قلب خليفه بعدي، براي خود جاي باز کند، به گونهاي که خليفه، مشکلات فقهي را با او در ميان ميگذارد.
4 ـ مورخ معروف، مسعودي مينويسد: «روزي عثمان از کعب سئوال کرد، اگر کسي زکات مال خود را بپردازد آيا در آن مال باز براي ديگران حقي هست؟ کعب گفت: خير. ابوذر در مجلس بود، از شنيدن گفتار کعب خشمگين شد، و با عصا بر سر و سينه کعب کوبيد و گفت دروغ ميگويي اي فرزند يهودي. آنگاه آيه 177 سوره بقره را خواند که در آن علاوه بر پرداخت زکات، کمک به بستگان و يتيمان و بينوايان و ديگران نيز سفارش شده است» . (1)
5 ـ مسعودي مينويسد: «خليفه از کعب سئوال کرد، آيا صحيح است ما مقداري از بيت المال را در رفع مشکلات خود برداريم و به تو نيز بدهيم؟ کعب پاسخ مثبت داد. اين بار نيز «ابوذر» عصاي خود را بر سينه کعب کوبيد و گفت اي فرزند يهودي، چقدر در مسائل ديني جري هستي. خليفه از کار ابوذر ناراحت شد، و گفت ترا ديگر نبينم» (2).
6 ـ وي مينويسد: «عبد الرحمان بن عوف، دوست ديرينه خليفه (سوم)، در زمان حيات او در گذشت. ثروت نقدينه او را در برابر عثمان چيدند، ديگر خليفه نتوانست طرف مقابل خود را ببيند. عثمان گفت: اميدوارم که خدا عبد الرحمن را پاداش نيک دهد، زيرا زکات ميپرداخت، و مهمان نواز بود، و يک چنين ثروتي را نيز پس از خود به جاي گذارد. کعب خليفه را تصديق کرد. در اين موقع عصاي ابوذر به جاي سينه کعب، سر او را نشانه گرفت و بر آن فرود آمد و گفت: اي فرزند يهود، مردي ميميرد و چنين ثروت کلاني از خود ميگذارد، باز ميگويي : خدا به او خير دنيا و آخرت بدهد. من از پيامبر خدا شنيدم که فرمود خوش ندارم بميرم و به اندازه يک «قيراط» از خود بگذارم. عثمان از گفتار ابوذر ناراحت شد و گفت: روي خود را دور کن» (1).
پيش گويي از سلطنت معاويه
کعب الاحبار در سال 34 هجري، يک سال پيش از قتل خليفه سوم، درگذشت، ولي از تبديل خلافت به سلطنت، و اينکه براي امت مايه رحمت است، گزارش ميداد. وي ميگفت: «زادگاه پيامبر مکه و هجرت او به «طيبه» ، و سلطنت او در شام خواهد بود» (2).
و نيز از گفتار او است: «آغاز اين امت نبوت و رحمت است، و سپس خلافت و رحمت است، آنگاه سلطنت و رحمت است، بعد از آن پادشاهي و جباريت خواهد بود، در اين حالت دل زمين بهتر از روي آن است» (3).
مقصود از مقطع سوم، حکومت معاويه است که آن را سلطنت و رحمت ميخواند. گفتار کعب به صورت کمرنگ در صحاح و مسانيد وارد شده است. ترمذي ميگويد: «پيامبر فرمود: سي سال خلافت است، سپس پادشاهي» (4). و ابو داوود نقل ميکند که فرمود: «سي سال جانشيني از نبوت است، آنگاه خدا به هر کس بخواهد قدرت و ملک ميبخشد» (1).
از ميان صحابه، گروهي مانند ابو هريره از کعب اخذ حديث کردهاند. همين گفتار کعب در روايات ابو هريره نيز وارد شده که: «الخلافة بالمدينة و الملک بالشام» (2).
اين احاديث و گزارشها، شالوده خلافت معاويه را ريخت و دلها را متوجه او کرد.
رمز نفوذ فرهنگ بيگانه
نفوذ فرهنگ بيگانه در ميان يک ملت در گروه دو مطلب است:
1 ـ ناشران فرهنگ بيگانه خود را عالم و دانشمند، معرفي ميکنند و به قدري سخن ميگويند که ساده لوحان، آنان را «اوعية العلم» و منابع دانش ميپندارند.
2 ـ آنان پيوسته با مراکز قدرت ارتباط برقرار ميکنند و از قدرت آنان در تعقيب اهداف خود بهره ميگيرند.
اتفاقا هر دو شرط درباره کعب، کاملا فراهم شد. او به عنوان عالم و دانشمند و آگاه از عهدين، وارد مدينه شد، و به قدري سخن گفت که اذهان صحابه پيامبر را به خود جلب، و براي اخذ حديث آماده کرد. سپس با مرکز قدرت، آنچنان مربوط شد که عثمان، مشکلات خود را با او در ميان ميگذاشت. و مثل ابوذر غفاري را به علت مخالفت با او توبيخ ميکرد.
اين بررسي اجمالي از زندگي يک فرد يهودي است که با مکر و حيله، در ميان مسلمين براي خود جا باز کرد و به تشويش احاديث پرداخت. کساني که بخواهند از سخنان و انديشههاي او آگاه شوند، به کتابهاي ياد شده در پاورقي، مراجعه فرمايند (1).
وهب منبه يمني، مروج حکومت تقدير بر افعال انسان
کعب احبار در سال 34 هجري درگذشت و رواياتي بياساس را که همگي اسرائيليات است، در ميان مسلمانان پخش کرد. پس از مرگ او مسلمانان به يک اسرائيلي ديگر، گرفتار شدند که بسان سلف خويش در پخش روايات اسرائيلي سعي بليغ داشت و آن «وهب بن منبه» است.
ذهبي مينويسد: «او در آخر خلافت عثمان چشم به جهان گشود، مطالب زيادي از کتب يهود نقل کرد، و در سال 114 درگذشت» و نيز مينويسد: «او دانشمندي بود از اهل يمن، که در سال 34 متولد شد، اطلاع وسيعي از عهدين داشت و در اين مورد زحمت زياد کشيده بود» . بخاري و مسلم در صحيحهاي خود، از او به وسيله برادرش «همام» نقل حديث کردهاند (2). «کتاب زندگي پيامبران به نام «قصص الابرار و قصص الاخيار» از او به جا مانده است» (3).
اي کاش او در مرز داستان سرايي توقف ميکرد و با عقائد مسلمين بازي نميکرد. او در کشمکش مساله جبر و اختيار، از طرفداران حکومت تقدير بر همه چيز است. حماد بن سلمه از ابو سنان نقل ميکند، از «وهب بن منبه» شنيدم که ميگفت: من مدتها، معتقد به تأثير قدرت و مشيت انسان بودم تا اينکه هفتاد و اندي کتاب از کتابهاي پيامبران خواندم که همگي با هماهنگي خاصي ميگويند: هر کس براي خود اختيار قائل باشد، کافر شده است، از اين جهت اين نظريه را ترک گفتم.
طرفداري از جبر و نفي مشيت و اختيار، و انکار هر نوع «قدرت» (مقصود قدرت و مشيت انسان است)، آتشي بود که در اواخر قرن اول هجرت، در ميان مسلمين بر افروخته شد و آنان را به دو فرقه ممتاز درآورد. آتش بيار اين معرکه وهب بن منبه بود، و گرنه چگونه ميتوان به صحت بعثت پيامبران و صحت تکليف معتقد بود، ولي براي انسان اختيار و آزادي قائل نشد (البته اختيار غير از تفويض امور به خود انسان است) .
تميم بن اوس داري، افسانه سراي عصر خلافت
اگر کعب احبار و وهب منبه، در پوشش دانشمندان يهودي وارد حوزه اسلام شدند، «تميم اوسي» به عنوان شخصي آگاه از عهد جديد، در ميان مسلمانان به فعاليت پرداخت. وي در خانوادهاي مسيحي چشم به جهان گشود و در سال نهم هجرت، اسلام آورد، او نخستين کسي است که به اجازه عمر، در مسجد پيامبر به صورت ايستاده داستان گفت.
فرصت طلبي اين گروه و سادهانديشي مسلمانان، سبب شد که قسمت اعظم مطالب عهدين، به صورت قصص انبياء و تفسير آيات مربوط به خلقت انسان و جهان، وارد حوزههاي حديثي و تفسيري گردد، در حالي که پيامبر گرامي، مسلمانان را به شدت از سئوال و پرسش از اهل کتاب باز داشته بود.
خود ابو هريره «شاگرد کعب» ، ميگويد: «اهل کتاب، تورات را به زبان عبري ميخواندند و به عربي ترجمه ميکردند. پيامبر دستور داد که مسلمانان، آنان را نه تصديق کنند و نه تکذيب و به آنان بگويند ما به خدا و به آنچه بر شما نازل کرده است ايمان داريم» (1).
ابن عباس بر ريزه خواران دانش علماء اهل کتاب نهيب ميزند، و ميگويد: «چگونه از اهل کتاب سئوال ميکنيد، کتاب شما که بر پيامبر خدا فرستاده شده، تازهترين کتاب، و هنوز جوان است و پير نشده است و به شما خبر داده است که علماء اهل کتاب، کتاب خدا را دگرگون کردهاند و کتابي را شخصا نوشته و گفتهاند که اين کتاب خدا است، تا آن را به بهاي کمي بفروشند. آيا پيامبر، شماها را از سئوال و پرسش از آنان نهي نکرده است؟ به خدا سوگند، از آنان کسي را نديدم، از آنچه که بر شما نازل شده است، بپرسد» .
اين روايات حاکي است که پيامبر، مسلمانان را از اين نوع آميزشهاي علمي باز داشته است و علت آن نيز روشن است.
بنابراين، حديثي که ابو هريره از پيامبر نقل ميکند ـ که از بني اسرائيل سخن نقل کنيد (2) ، يا دروغ است يا مربوط به مواردي است که از خارج بر صحت آن آگاه باشيم.
انگشت شيطان با پهلوي پيامبران بازي ميکند
خوش بيني مسلمانان، به قهرمانان اساطير از احبار و رهبان، سبب شد که بافتههاي آنان هر چند به قيمت اهانت به پيامبران تمام شود، در کتب حديث به عنوان روايات منتخب از شش صد هزار حديث، وارد شود. اگر باور نميکنيد، به حديث زير توجه فرماييد که بخاري آن را در صحيح خود، و احمد در مسند، از ابوهريره، تلميذ کعب، نقل کردهاند.
«کل نبي يطعن الشيطان في جنبه باصبعه حين يولد، غير عيسي بن مريم ذهب يطعن فطعن في الحجاب» (1).
«هنگام تولد هر پيامبري، شيطان با انگشت خود به پهلوي او ميزند، جز عيسي بن مريم ـ آنگاه که متولد شد ـ شيطان به سراغ او رفت که همين کار را انجام دهد، ـ حجابي ميان او و مسيح پديد آمد ـ انگشت شيطان ـ به جاي پهلوي عيسي ـ به حجاب اصابت کرد» .
مس شيطان با بدن پيامبران ـ به فرض محال ـ اگر انجام بگيرد، يک مس سادهاي نخواهد بود، بلکه تصرف در نفوس و ارواح آنان است تا زمينه گناه را در آنان فراهم سازد.
در حالي که قرآن، اين نوع سلطه را نسبت به پيامبران محکوم ميکند و خطاب به شيطان، ميفرمايد :
(ان عبادي ليس لک عليهم سلطان الا من اتبعک من الغاوين) (سوره حجر / 42)
«بر بندگان من سلطه و راهي نداري مگر بر گروه گمراه» .
اتفاقا خود شيطان بر نوميدي خود از بندگان مخلص خدا تصريح ميکند و قرآن سخن او را چنين نقل ميفرمايد:
(فبعزتک لأغوينهم اجمعين الا عبادک منهم المخلصين) (سوره ص / 83)
«به عزتت سوگند، همگان را اغوا ميکنم، جز بندگان مخلصت را» .
در اين روايت که مسلما زاييده انديشه احبار و رهبان است، حضرت مسيح از قلمرو تصرف شيطان استثناء شده و در نتيجه، محدثان اسلامي ناخودآگاه، بر برتري حضرت مسيح نسبت به خاتم پيامبران صحه گذاردهاند.
تميم داري، و داستان جساسه
مسلم در صحيح خود، راجع به تميم داري، داستاني نقل ميکند که در لسان محدثان، به داستان جساسه معروف است. ناقل داستان فاطمه دختر قيس، و خواهر ضحاک بن قيس است. بر اساس اين داستان، پيامبر مردم را در مسجد خود گرد ميآورد که به سخنان اين راهب تازه مسلمان گوش فرا دهند، تا ببينند آنچه که پيامبر، درباره دجال مسيح گفته است، اين تازه مسلمان، آن را به رأي العين ديده و لمس کرده است.
فاطمه ميگويد: «به فرمان پيامبر، دستور «الصلاة جامعة» سر داده شد، و مردم براي اقامه نماز به مسجد ريختند، پس از اقامه نماز، پيامبر، روي منبر قرار گرفت و رو به مردم کرد و گفت: ميدانيد چرا شما را به مسجد دعوت کردم؟ گفتند: خدا و رسول او آگاه است. پيامبر فرمود: نويد و بيمي در کار نيست، دعوت کردم که بدانيد «تميم داري» ، نصراني بود و الان اسلام آورده است. او داستاني را نقل ميکند که با آنچه من درباره مسيح دجال گفتهام، کاملا مطابق است. آنگاه پيامبر به تميم، اجازه سخن گفتن ميدهد و او سخنان خود را چنين آغاز ميکند:
من با گروهي که تعداد آنها به سي نفر ميرسيد و همگي از قبيلههاي «لخم» و «جذام» بودند، سوار کشتي شديم:
امواج دريا با کشتي ما، يک ماه تمام بازي کرد و سرانجام در کنار جزيرهاي پهلو گرفت و ما به آنجا وارد شديم، ناگهان جنبندهاي پر مو با ما روبرو شد، به حدي که جلو و عقب او تميز داده نميشد. از او پرسيديم، تو کيستي؟ گفت، من جساسهام، گفتيم، «جساسه» چيست؟ او از شناسايي خويش خودداري کرد، ولي گفت، وارد اين دير شويد، کسي در آنجا است که به ملاقات شما علاقمند است: ـ او نام مردي را برد، که گمان کرديم که وي از شياطين است ـ از اين جهت وارد دير شديم. در آنجا انسان بزرگي را ديديم که تا کنون انسان به آن بزرگي نديده بوديم، دستهاي او به گردن، سپس به زانوها، آنگاه به پاها، با زنجير، بسته شده بود. پس از نقل يک رشته گفتگو ميان واردين و آن شخص، وي خود را چنين معرفي کرد:
من مسيح (دجالم) . نزديک است به من اذن دهند تا بيرون بيايم و در روي زمين به سير و سياحت بپردازم. به من اجازه داده خواهد شد که به همه جا بروم جز مکه و مدينه، هر موقع بخواهم به يکي از اين دو شهر وارد شوم، فرشتگان دست به شمشير، مرا از ورود به آن دو شهر باز ميدارند، و هر گوشهاي از آن دو شهر را فرشتگان حراست ميکنند:
در اين موقع، پيامبر، با عصاي چوبي که در دست داشت، به مدينه اشاره کرد و گفت: مردم اين جا «طيبه» است. آيا من به شما از اين مسيح سخن نگفته بودم؟ مردم گفتند: آري:
سپس پيامبر فرمود: گفتار «تميم داري» مرا به شگفت واداشت، زيرا با آنچه که گفته بودم موافق بود» (1).
اين گفتار، گزيدهاي از داستان نسبتا مفصلي است، که براي رعايت اختصار به اين صورت نقل شد.
ما درباره اين حديث سخن نميگوييم؛ ولي شايسته است نيروي دريايي کشورهاي بزرگ جهان با تلاش پيگير از وجود چنين جزيره که «مسيح دجال» در آن جا گرفته و در بند است تحقيق کنند . خواه چنين جزيرهاي وجود داشته باشد يا نه، ولي ميدانيم پيامبر عظيم الشأن اسلام که خدا درباره او ميفرمايد:
(و علمک ما لم تکن تعلم و کان فضل الله عليک عظيما) (سوره نساء / 113) .
«آنچه را که تو نميدانستي به تو بياموخت، همانا فضل خدا درباره تو بزرگ است» ، هرگز براي جلب نظر مردم، به گفتار يک مسيحي تازه مسلمان، استشهاد نميکند و او را به داوري نميطلبد. ولي چه ميتوان کرد...
بنابراين، تعجب نخواهيد کرد وقتي بدانيد داستان خلقت آدم و حوا، در تفسير طبري، کپيه تورات محرف است. و قهرمان اين نوع تفسيرها، وهب بن منبه ميباشد.
همچنين است وضع و حال داستانهاي ديگري که ريشههاي اسرائيلي و مسيحي دارند.
پينوشتها:
.1 مانند حديث غدير، و حديث منزلت که در کتابهاي کلامي به طور گسترده پيرامون سند و دلالت آنها بحث شده است.
.2 تاريخ طبري، ج 3، ص .218
3 و .4 تاريخ طبري، ج 3، ص .220
.5 يا معشر الانصار، املکوا عليکم امرکم، فان الناس في فيئکم و في ظلکم، انتم اهل العز و الثروة و اولو العدد و المنعة... تاريخ طبري، ج 3، ص .220
.6 سوره آل عمران، آيه .144
.7 طبقات ابن سعد، ج 3، ص .468
.8 اشعري در ابانه، ص 18، ميگويد: «و ان له يدين بلا کيف، کما قال بل يداه مبسوطتان» . اين سخن را در «وجه» و «عين» نيز تکرار ميکند.
.9 مانند کعب الاحبار.
.10 مانند وهب بن منبه.
.11 اين جمله، شعار خوارج در طول مبارزههاي خود با امام بود، و به گونهاي متخذ از آيات قرآن که ميفرمايد: (ان الحکم الا لله) انعام، 57 و يوسف، 40 و 67، ميباشد.
.12 نهج البلاغه، خطبه .35
.13 نوع احاديث پيامبر، مربوط به دوران هجرت او است و اختناق در مکه مانع از تبليغ بود .
.14 درايه شهيد ثاني، ص .17 ميگويد: «صح من الاحاديث سبعمائة الف و کسر» .
.15 حياة محمد صلي الله عليه و آله و سلم، ص .49
.16 سنن ترمذي، ج 5، ص 34، حديث .2657
.17 نامهها و اسناد تاريخي و مواثيق آنحضرت اخيرا در دو کتاب گردآوري شده است:
1 ـ الوثائق السياسية، 2 ـ مکاتيب الرسول.
.18 صحيح بخاري، ج 1، باب کتابة الحديث، ص .30
19 و .20 صحيح بخاري، ج 1، باب کتابة العلم، ص .30
.21 مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص .12
.22 خطيب، در کتاب «تقييد العلم» ، در صفحات 48 ـ 29، گفتار آنان را نقل کرده است.
.23 تقييد العلم، ص .49
.24 تاريخ طبري، ط اعلمي، ج 3، ص .273
.25 طبقات ابن سعد، ج 9، ص 7، ط بيروت، کنز العمال، ج 10، ص 393، شماره .29482
.26 کنزل العمال، ج 1، ص 292، شماره .29479
.27 تقييد العلم، ص .52
.28 تقييد العلم، ص .57
.29 سوره حج، آيه .46 و آيات ديگر.
.30 کنز العمال، ج 10، ص 295، شماره .29490
.31 کنز العمال، ج 10، ص 291، شماره .29473
.32 فرقة السلفية، ص 14، به نقل از مسند احمد.
.33 تلخيص المستدرک، حاکم، در حاشيه مستدرک، ج 1، ص .104
.34 مستدرک حاکم، ج 1، ص 102 و .104
.35 مسند احمد، ج 3، ص 12 ـ .13 سنن درمي، ج 1، ص .119
.36 تاريخ الخلفاء، ص .115
.37 احاديث امام که به املاء پيامبر بود، در کتب حديثي پخش است و در کتاب «مکاتيب الرسول» ، ج 1، گرد آمده است.
.38 تاريخ الخلفاء سيوطي .261
.39 ابو هريره، (تأليف شرف الدين عاملي) . شيخ المضيره، (تأليف ابوريه مصري) . اضواء علي السنة المحمدية، (تأليف ابوريه) . الغدير، جلد ششم، ص 208 ـ .378
.40 الغدير، ج 6، ص 209 ـ .275
.41 الغدير، ج 6، ص 289 ـ .290
.42 تاريخ خطيب، ج 14، ص .184 متن عبارت او چنين است: «کتبنا عن الکذابين و سجرنا به التنور و اخرجنا به خبزا نضيجا» .
.43 ارشاد الساري، ج 1، ص .33
.44 تاريخ بغداد، ج 2، ص .98
.45 الغدير، ج 6، ص 275، به نقل از «التذکار قرطبي» ص .155
.46 تاريخ بغداد، ج 2، ص .289 و نيز کتابهايي که به عنوان مناقب براي ائمه چهارگانه اهل سنت، نوشته شده است.
.47 کنز العمال، ج 10، ص 281، به شماره .29448 اصابه، ج 1، ص .1801
.48 الموضوعات، ص 37، ط مدينه. تهذيب التهذيب، ج 3، ص .19 امالي مرتضي، ج 1، ص .128
.49 مقدمه ابن خلدون، ص .439
.50 المنار، ص .545
.51 ميزان الاعتدال، ج 1، ص 594، .593
.52 اضواء علي السنة المحمدية .137
.53 آلاء الرحمان، علامه بلاغي، ص .46
.54 تذکرة الحفاظ، ج 1، ص .52 «هو من أوعية العلم و من کبار علماء اهل الکتاب و روي عنه جماعة من التابعين و له شيء في صحيح البخاري و غيره» .
.55 حلية الاولياء، ج 6، ص .20 «ان الله نظر الي الارض فقال اني واطيء علي بعضک فاستعلت اليه الجبال و تضعضعت له الصخرة فشکر لها ذلک فوضع عليها قدمه فقال هذا مقامي و محشر خلقي و هذه جنتي و هذه ناري و هذا موضع ميزاني و انا ديان الدين» .
.56 «ان الله قسم کلامه و رؤيته بين موسي و محمد (ص)» . شرح نهج البلاغة حديدي، ج 3 ص .237
.57 تاريخ طبري، ج 1، ص 44، ط اعلمي. دنباله حديث را در آنجا مطالعه فرماييد.
.58 تفسير ابن کثير، ج 4، ص 475، طبع دار احياء الکتب العربية.
.59 همان مدرک. و منتخب کنز العمال، ج 6، ص .101
.60 تفسير ابن کثير، ج 4، ص .17 (تفسير اينکه ذبيح کيست آيا اسماعيل است يا اسحاق؟) .
.61 حلية الاولياء، ج 5، ص .389
.62 همان مدرک.
.63 مروج الذهب، ج 2، .339
.64 همان مدرک.
.65 مروج الذهب، ج 3، ص .340
.66 سنن دارمي، ج 1، ص .5
.67 حلية الاولياء، ج 6، ص .25
.68 سنن ترمذي، ج 4، کتاب فتن، ص 503، به شماره .2226
.69 سنن ابو داود، ج 4، ص .211
.70 کنز العمال، ج 6، ص .88
.71 حلية الاولياء، ج 5، ص .364 و ج 6، ص .48 تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 52، الاصابة، ج 1، ص 186، الکامل، ج 3، ص 177، النجوم الزاهرة، ج 1، ص .9 و شرح ابن ابي الحديد، ج 3، ص 54، و ج 4، ص 177، 147، 77، و ج 8، ص 156، و ج 10، ص 22، و ج 12، ص 193، 191، 181، و ج 18، ص .36
.72 تذکرة الحفاظ ج 1، ص 100 ـ .101
.73 کشف الظنون، ج 2، ص 223، ماده قصص.
.74 صحيح بخاري، باب اعتصام به کتاب و سنت، ج 9، ص .111
.75 مسند احمد، ج 3، ص .46
.76 صحيح بخاري، ج 4، «بدء الخلق، باب قول الله» ، «و اذکر في الکتاب مريم» ص .164 مسند احمد، ج 2، ص .523
.77 صحيح مسلم، ج 8، باب «دجال» ، ص 205 ـ .203 در کتابهاي حديثي اين نوع احاديث فراوان است.
.78 کامل ابن اثير، ج 5، ص 294، و رخدادهاي سال .240
.79 فهرست ابن النديم، ص .303
.80 عصر المأمون، احمد فريد رفاعي، ص 370 با تلخيص.
.81 اصول المنطق و الکلام جلال الدين سيوطي، ص 7 و .8
.82 مروج الذهب، ج 3، ص .325
.83 نهضت ترجمه، به نقل از البخلاء جاحظ، قاهره، دار المعارف، ص .109
.84 به تاريخ طبري، ج 7، ص 198، ط اعلمي، مراجعه شود.
.85 در علم اصول فقه، اوايل مباحث عقليه، بحثي است به نام «التزام قلبي به احکام خدا» و اين که آيا چنين التزامي لازم است، يا تنها عمل به احکام کافي است، هر چند در قلب به آن ملتزم نباشيم. آيه ياد شده، ميتواند دليل روشني بر لزوم آن باشد.
.86 سيره ابن هشام، ج 2، ص 316 ـ .317
.87 سوره آل عمران، آيه .159
.88 صحيح بخاري، کتاب علم، باب کتابة العلم، ج 1، ص .30
.89 مصدر پيش ج.
.90 النص و الاجتهاد، ص 20 ـ .21
.91 سوره انفال، آيه .41
قرآن مجيد، با اصرار کم نظيري دستور ميدهد که مشخصات ديون، وسيله نويسنده عادلي نوشته شود، و از نوشتن ريز و درشت خسته نشوند: (يا ايها الذين آمنوا اذا تداينتم بدين الي اجل مسمي فاکتبوه و ليکتب بينکم کاتب بالعدل و لا يأب کاتب ان يکتب کما علمه الله فليکتب و ليملل الذي عليه الحق... و لا تسأموا ان تکتبوه صغيرا او کبيرا الي اجله) (سوره بقره / 282) .
«اي افراد با ايمان، هر گاه به يکديگر وامي به مدت معيني داديد، بنويسيد، و حتما کاتب عادلي ميان شما، آن را بنويسد، و نويسنده از نوشتن ابا نورزد، آنچنان که خدا تعليم کرده است. و آن کس که بدهکار است، املاء کند، هرگز از نوشتن وام کوچک و بزرگ به مدت مشخص، خسته نشويد» .
جايي که نوشتن درهم و دينار، تا اين حد از اهميت برخوردار باشد و اين همه تاکيد درباره آن به عمل آيد، آيا سخنان پيامبر گرامي، ـ نعوذ بالله ـ به اندازه درهم و دينار ارزش ندارد. شگفتا، کساني که پس از درگذشت پيامبر، از تدوين احاديث رسالت جلوگيري کردند، براي گفتار پيامبر ارزشي به مقدار يک کالا قائل نبودند!
شکي نيست که علم و دانش، فرار و گريزپا است و کتابت و تحرير، مايه ثبات و بقاء آنست . از زمان ديرينه گفتهاند: «العلم صيد و الکتابة قيد، قيدوه بالکتابة» . اسلامي که به دانش، آن همه اهميت داده است، چطور ميتواند تالي تلو قرآن را ناديده بگيرد و از تدوين آن بلکه از مذاکره و آموزش آن جلوگيري کند.
رسول گرامي، اسناد فراواني براي سران قبائل نوشته است که صورت بخش اعظم آنها، در کتابهاي تاريخ و حديث و سيره محفوظ است. اگر تدوين و کتابت حديث ممنوع بود، چرا در حال حيات خود، دست به نوشتن اين آثار زد و وسيله بقاء آثار خود را فراهم آورد. (1)
احاديثي از پيامبر در ضبط حديث
محدثاني مانند بخاري، ترمذي، ابو داوود، احمد و دارمي، احاديثي از پيامبر گرامي نقل کردهاند که همگي حاکي از اجازه وي به ظبط احاديث است و ما بخشي از اين احاديث را در کتاب «بحوث في الملل و النحل» از مدارک ياد شده نقل کردهايم، و خطيب بغدادي، همه را در کتاب «تقييد العلم» آورده است.
نقل همه آنها در اينجا مايه گستردگي سخن ميباشد، ما فقط به نقل آنچه بخاري که اصح صحاح به شمار ميرود، در اين مورد آورده است، اکتفاء ميورزيم:
1 ـ ابو هريره ميگويد: در سالي که پيامبر اسلام، مکه را فتح کرد، قبيله خزاعه، به عنوان انتقام، مردي از بني ليث را کشتند، خبر به پيامبر رسيد، بر مرکب خود سوار شد و خطبهاي ايراد فرمود (خطبه را يادآور ميشود)، آنگاه ميافزايد: مردي از اهل يمن حضور رسول خدا رسيد و گفت اي پيامبر خدا، اين خطبه را براي من بنويس. پيامبر دستور داد که براي او بنويسند. (2)
2 ـ ابو هريره ميگويد: هيچ کس از ياران خدا، بيش از من از پيامبر نقل حديث نميکند، جز عبد الله بن عمر. زيرا او حديث را مينوشت و من نمينوشتم. (1)
3 ـ ابن عباس ميگويد: وقتي بيماري پيامبر شدت يافت، فرمود: «کاغذي بياوريد تا چيزي بنويسم که پس از من گمراه نشويد» . عمر گفت: بيماري بر او غلبه کرده، کتاب خدا نزد ما است، براي ما کافي است. حاضران در مجلس، در آوردن و نياوردن کاغذ، اختلاف نظر پيدا کردند؛ وقتي پيامبر، اختلاف آنان را مشاهده کرد، فرمود: «برخيزيد برويد، نزد من نزاع نکنيد» . ابن عباس ميگفت: مصيبت بزرگ روزي بود که ميان پيامبر و نگارش نامه، ممانعت کردند (2).
اين متون سه گانه را که از صحيح بخاري گرفته و نقل کرديم، به روشني ميرساند که ضبط حديث نبوي امر مکروهي نبود، وگرنه پيامبر، امر به ضبط خطبه نميکرد، و دستور به نوشتن نامه تاريخي خود نميداد، و عبد الله بن عمر، با نهي پيامبر، دست به نگارش حديث نميزد .
افسانه نهي از تدوين حديث
در برابر چنين دلائل روشني بر لزوم ضبط حديث نبوي، امام حنابله از رسول گرامي نقل ميکند که پيامبر فرمود: «لا تکتبوا عني و من کتب عني غير القرآن فليمحه» (3).
«از من چيزي ننويسيد، و هر کس هر چه جز قرآن، نگاشته است نابود کند» .
در مسأله بازداري از تدوين حديث به اين مقدار اکتفاء نشده است، بلکه از شخصيتهايي مانند : ابو سعيد خدري، ابو موسي اشعري، عبد الله بن مسعود، ابو هريره و عبد الله بن عباس، عبد الله بن عروة، عمر بن عبد العزيز، و مغيرة بن ابراهيم، سخناني نقل شده که همگي حاکي از آنست که آنان با جمع آوري احاديث مخالف بودند.
ولي انسان در حيرت است که اگر تدوين حديث نبوي، ممنوع و يا مکروه بود و سيره سلف بر ترک آن بود، پس چرا در نيمه قرن دوم، نهضت عظيم و بيسابقهاي براي نقل و نشر و نگارش حديث نبوي پديد آمد، چرا نهي رسول خدا ناديده گرفته شد؟
اگر بر ما لازم است از سلف صالح پيروي کنيم، پس لازم است برخيزيم، تمام صحاح و مسانيد را آتش بزنيم، و اثري از گفتار رسول گرامي باقي نگذاريم، همچنانکه خليفه دوم اين کار را ـ به نحوي که ميآيد ـ انجام داد.
ب ـ تاريخ منع تدوين حديث
قهرمان نهي از کتابت، خليفه دوم است، سخناني که از او نقل خواهيم کرد، حاکي از آن است که هرگز از پيامبر در اين مورد، نهي و منعي نرسيده بود و خليفه، روي يک رشته اجتهاد و مصلحت انديشيهاي شخصي، کتابت و نقل حديث را ممنوع کرد. اينک برخي از گفتار و رفتارهاي او:
1 ـ عروة بن زبير ميگويد: عمر بن خطاب، خواست سنن پيامبر بنويسد، در اين مورد با ياران پيامبر مشورت کرد، آنان کتابت آن را تصويب کردند. (1) ولي خليفه، پيوسته در حال ترديد و طلب خير از خدا بود که ناگهان به خاطرش آمد، پيروان شرايع پيشين، از پيامبران خود، چيزهايي را نوشتند و بر آنها روي آوردند، و در نتيجه کتاب خدا را ترک کردند. (پس گفت) : به خدا سوگند، من هرگز کتاب خدا را با چيزي نميپوشانم . (1)
2 ـ طبري، در تاريخ خود يادآور است که هر موقع عمر بن خطاب کسي را براي اداره امور به نقطهاي اعزام ميکرد، سفارش ميکرد که از محمد، کمتر سخن نقل کنيد، و من همکار شما هستم (2).
3 ـ ابن سعد، در طبقات خود نقل ميکند، وقتي عمر، «قرظة بن کعب» را به نقطهاي اعزام ميکرد، تا چند ميلي مدينه به مشايعت او رفت و يادآور شد، علت مشايعت اين است که ترا تذکر دهم تا از محمد کمتر روايت کنند. (3)
4 ـ ابوذر و عبد الله بن مسعود و ابو درداء، سرگرم نقل حديث از پيامبر بودند، عمر آنان را مورد مؤاخذه قرار داد، و گفت، اين چيست که پيوسته از محمد حديث پخش ميکنيد. (4)
5 ـ به خليفه گزارش دادند که در دست مردم يک رشته کتابها است (که در آنها سنن و احاديث رسول گرامي ضبط شده است) . او از مردم خواست که همه را بياورند تا وي درباره آنها نظر دهد. هر کس نوشتهاي داشت آورد، به گمان اينکه او مينگرد و ميخواند و اختلاف آنها را رفع ميکند. وقتي نزد او آوردند، همه را با آتش سوزانيد. آنگاه گفت آرزويي است مانند آرزوي اهل کتاب. (5)
سخنان ياد شده، حاکي است که بازداري در تدوين و نشر حديث نبوي، نظريهاي بود که پس از درگذشت رسول گرامي پديد آمد. هرگز پيامبر خدا، امت خود را از نوشتن حديث خود که تالي تلو قرآن است، باز نداشته بود، و فکر «حسبنا کتاب الله» و چيزي مشابه آن، چنين سوک نامهاي را پديد آورده است.
ج ـ فلسفه منع تدوين حديث
خطيب بغدادي که گستردهتر از همه، پيرامون اين موضوع سخن گفته است، به يک رشته فلسفه تراشي، دست زده که ريشه آنها در سخنان خليفه و ديگران نيز به چشم ميخورد. مانند:
1 ـ نهي به خاطر اين بود که مردم از تلاوت قرآن باز نمانند.
2 ـ نهي به خاطر اين بود که حديث، به وحي الهي، مخلوط نشود، زيرا در آن عصر، عالم و دانشمند کم بود که وحي را از حديث جدا سازد، و بيم آن ميرفت که حديث در قرآنها راه يابد.
3 ـ نهي مربوط به نگارش احاديث پيشينيان بود، تا مشابهي براي قرآن نباشد.
چنين پوزشهاي نا استواري در سخنان خطيب (1) و ديگران، همگي از قبيل علل پس از وقوع است و مرور زمان بيپايگي اين فلسفه تراشيها را ثابت کرد.
چون، اولا اشتغال به حديث، مايه گرايش به قرآن است نه اعراض از آن. زيرا گفتار و رفتار پيامبر، رافع مبهمات قرآن، و بيانگر مجملات آن است، سخنان پيامبر، روح ايمان و تقوي را در انسان زنده ميسازد و براي مرد متقي، چيزي گواراتر از قرآن نيست. از اين روي، وقتي نهضت نگارش حديث آغاز گرديد، هرگز مسلمانان از قرآن اعراض نکردند.
ثانيا اگر گرايش به حديث، مانع از اشتغال به قرآن باشد، بايد مسلمانان گرد هيچ دانشي مانند علم رياضي، طبيعي، انساني و... نروند و هميشه در درياي جهل و ناداني غوطهور باشند .
زيرا اشتغال به علوم، مانع از اشتغال به قرآن ميگردد، در حالي که قرآن، همه را دعوت به مطالعه در کتاب آفرينش ميکند، و ميفرمايد: (قل انظروا ما ذا في السماوات و لارض) (سوره يونس / 101) «بگو بنگريد، در آسمانها و زمين چه خبر است» .
اگر انديشه ياد شده، صحيح باشد، بايد سير در زمين و مطالعه حال گذشتگان که مايه عبرت است، ممنوع باشد، در حالي که قرآن بر آن تاکيد خاصي دارد. (1)
بدتر از آن، اينکه بگوييم، فلسفه باز داري از کتابت حديث، بيم از اختلاط قرآن به حديث بود. اين پوزش، از قبيل «عذر بدتر از گناه» است و معني و مفاد آن، انکار اعجاز قرآن و تمايز ذاتي آن از سخنان بشري است، در حالي که عرب جاهلي، تا چه رسد به مسلمانان تربيت يافته در مکتب پيامبر، تمايز جوهري قرآن را از غير آن به روشني درک ميکردند و از شنيدن آيات، آنچنان لذت ميبردند که مدتها محو و مست جذبه و شيريني آن بودند، اين حالت در شنيدن هيچ سخني از سخنان بشر، حتي پيامبر گرامي، به آنان دست نميداد.
منع کتابت، فلسفه سياسي داشت
بدعتي که پس از رسول خدا (ص) به عنوان منع تدوين و نشر حديث پيامبر پي ريزي گرديد، پس از درگذشت دو خليفه نخست نيز، به صورت محدودي تعقيب شد. در عصر عثمان، تنها به رواياتي اجازه نشر داده شد که در زمان دو خليفه اول شنيده شده بود (1). معاويه نيز، به نشر احاديثي اجازه ميداد که در عصر خليفه دوم شنيده شده بود. (2)
عبيد الله بن زياد، زيد بن ارقم (صحابه پيامبر) را از مذاکره حديث نبوي جلوگيري ميکرد (3). سرانجام، اين بدعت تا عصر عمر بن عبد العزيز، نشانه تقدس و احترام به قرآن شناخته شد . نويسندگان حديث، مجبور به ترک کتابت ميشدند. برخي جسارت را به پايهاي ميرساندند که پيامبر را بشري قلمداد ميکردند که گاهي گفتارش دستخوش خشم ميگردد (و از حالت عادي بيرون ميرود و سخناني ميگويد) (4). قدرت منع به حدي بود که ابوبکر، پانصد حديث، از پيامبر نوشته بود، همه را سوزاند (5) و عمر در خلافت خود بخشنامه کرد: «ان من کتب حديثا فليمحه» (6).
اکنون سئوال ميشود:
اگر آنچه که خطيب و ديگران گفتهاند فلسفه تراشي است و فلسفه واقعي آن نبوده است، پس هدف از منع تدوين و مذاکره حديث چه بوده است؟
ما در پاسخ اين پرسش يک جواب اجمالي داريم که تحليل آن را به عهده خواننده محترم واگذار ميکنيم و آن اينکه انگيزه منع تدوين حديث با انگيزه منع نگارش وصيت پيامبر (ص)، در آخرين لحظات زندگي پيامبر، يکي بود، اگر فلسفه اين منع، براي اهل تحقيق روشن است، فلسفه آن بخش نامهها نيز روشن ميباشد.
حاضران مجلس پيامبر، احساس کردند که هدف نگارش، چيزي است که مربوط به خلافت و وصايت ميباشد و ممکن است در آن نامه، کسي براي خلافت تعيين شود و اين، با آن انگيزه شخصي شورائي بودن خلافت، سازگار نخواهد بود، از اين جهت مساله «حسبنا کتاب الله» را پيش کشيدند و از نگارش نامه، جلوگيري کردند. همين نکته در نقل احاديث رسول خدا نيز وجود داشت، نقل احاديثي که در آن فضائل اهل بيت، و وصايت بزرگ آن خاندان وارد شده بود، با خلافت شورائي که شالوده خلافت خلفاء را تشکيل ميداد، سازگار نبود. از اين جهت با يک رشته ظاهر سازي و تقدس مآبي از تدوين و نشر بزرگترين گنجينه معنوي جلوگيري شد و جهان اسلام را از آنچه که درباره اصول و فروع از پيامبر بزرگوار وارد شده بود محروم ساختند.
در اين جا هدف ديگري نيز در کار بود، زيرا در ميان ياران رسول خدا، امام علي ـ عليه السلام ـ ملتزم به ضبط احاديث پيامبر بود. مقام و موقعيت او نسبت به پيامبر در کلام خود او آمده است. آنجا که ميگويد: «اني اذا کنت سألته انبأني، و اذا سکت ابتدأني (1). هر گاه ميپرسيدم، مرا آگاه ميساخت و هر موقع خاموش ميشدم، او آغاز به سخن ميکرد» . او نخستين کسي بود که امالي پيامبر را ضبط کرد، و نامههاي او را تدوين فرمود. و به دليل همين احاطه به سخنان پيامبر، او مرجع بزرگ در حل مشکلات پس از پيامبر بود.
منع از تدوين حديث پيامبر، يک نوع بياعتنايي به نوشتههاي امام تلقي ميشد و در عصر اموي هدف از وضع حديث «لا تکتبوا عني سوي القرآن و من کتب فليمحه غير از قرآن از من چيزي ننويسيد و هر کس هر چه نوشته است محو کند» ، محو آثار علوي بود که در ميان فرزندانش دست به دست ميگشت و با محتويات آن بر بسياري از احکام، استدلال ميشد.
هم اکنون قسمتي از احاديث امام که پيامبر (ص) املاء فرموده و علي ـ عليه السلام ـ نوشته، در کتب حديثي شيعه موجود است. (1)
نقض بخش نامه
مرور زمان ثابت کرد که منع از تدوين آثار رسالت، به قيمت نابودي حديث و در حقيقت احکام دين تمام ميشد، از اين جهت عمر بن عبد العزيز، به «ابي بکر بن حزم» ، فقيه مدينه نوشت : به حديث پيامبر بنگر و آن را بنويس. زيرا من از فرسودگي دانش و رفتن دانشمندان خائفم؛ جز احاديث پيامبر، حديث کسي را نپذير. در دانش (حديث) تحقيق کنيد و بنشينيد تا ناآگاهان را آگاه سازيد، علم نابود نميشود مگر اينکه حالت خفاء و سري به خود بگيرد.
با اين اصرار، باز نهضت چشم گيري براي تدوين حديث، شکل نگرفت، جز اينکه برخي به نوشتن چند دفتر آن هم به صورت نا منظم دست زدند. وقتي دولت اموي سقوط کرد، و عباسيها زمام امور را به دست گرفتند، در سال 143، دوران خلافت منصور، نهضتي عظيم براي تدوين و نشر حديث، پيريزي گرديد و افرادي مانند «ابن جريج» ، در مکه و «مالک» ، در مدينه، و «اوزاعي» ، در شام و «ابن ابي عروه» ، و «حماد بن سلمه» ، در بصره و «معمر» در يمن و «سفيان ثوري» ، در کوفه، پديد آمدند، و در کنار آنان، «ابن اسحاق» ، به نگارش «مغازي» دست يازيد و «ابو حنيفه» ، به تأليف فقه، پرداخت. پيش از اين زمان، پيشوايان، از حفظ، سخن ميگفتند و يا از ذخائر نامنظم و نامرتب، نقل ميکردند. (1)
ما در عين ستايش اين عمل، به حکم اينکه «جلو ضرر را از هر کجا بگيري نفع است» ، يادآور ميشويم، هرگز با اين اقدام، پيامدهاي نامطلوب بخش نامه، از بين نرفت، و حديث نبوي، سرنوشت بسيار دردآوري پيدا کرد که اکنون پيرامون آن بحث ميکنيم.
نتائج ناگوار منع تدوين حديث
با تاريخ منع تدوين حديث نبوي، و همچنين با تاريخ شکسته شدن منع قانوني آن، و شکوفايي مجدد بازار حديث، آشنا شديم. آنچه مهم است، آشنايي با نتائج ناگوار اين بازداري است که منجر به پيدايش مذاهب فراواني درباره اصول و عقائد، و تفسير و تاريخ و فضائل و مناقب، گرديد. تصوير نيم رخي روشن، از تراژدي، در گرو نگارش رساله مستقلي است که با هدف ما چندان سازگار نيست؛ از اين جهت به صورت فشرده و گذرا، اين بحث را به پايان ميرسانيم . کساني که بخواهند در اين موضوع به صورت گسترده مطالعه کنند، لازم است به کتابهايي که در زير نام ميبريم مراجعه کنند. (2)
الف ـ نابودي جوامع نخستين حديثي
نخستين خسارتي که از رهگذر منع تدوين حديث، متوجه جامعه مسلمين گرديد، نابودي جوامع اوليه حديث بود که به وسيله ياران رسول گرامي نوشته شده بود و همگي به وسيله خليفه دوم، طعمه آتش گرديد. تاريخ، هر چند اسامي همه نويسندگان آنها را معين نکرده، و اگر هم معين کرده ما از آن اطلاع نداريم، ولي چون هنوز معنويت و تربيت پيامبر، سايه افکن بود، و علائق دنيوي، دامنگير صحابه رسول خدا نشده بود، قطعا نويسندگان احاديث، با اخلاص کاملي، دست به ضبط سخنان پيامبر زده بودند و همه را از خود پيامبر و يا به وسيله يک شخص، از آن حضرت شنيده بودند. اضاعه اين همه اسناد و دلائل هدايت را، جز خسارت، نميتوان چيز ديگري ناميد.
ب ـ بازداري ديگران از اقدام به ضبط
زمزمه منع تدوين حديث نبوي، پس از درگذشت پيامبر (ص) آغاز گرديد، و در عصر خليفه دوم به صورت بخش نامه درآمد. اين کار سبب شد، آن گروه از صحابه که در پرتو حافظههاي قوي، سخنان وحي گونه پيامبر را به خاطر داشتند، همه را به دست فراموشي بسپارند و با مرگ خود، آنها را به ديار فنا ببرند؛ زيرا ترويج و تشويق به آن، مايه تکامل، و منع و بازداري، مايه افول و خاموشي چراغ علم و دانش است.
ج ـ ترک مذاکره احاديث
در اثر بخش نامه خليفه، حديث نبوي متجاوز از يک قرن و ربع، مورد مذاکره قرار نگرفت. زيرا خليفه دوم، اصرار بر کاستن نقل حديث از پيامبر داشت، و خليفه سوم و معاويه، بر احاديثي صحه مينهادند که در عصر دو خليفه نخست، مجاز و حالت قانوني پيدا کرده بود، اين گونه بي اعتنائي به حديث، در اين مدت، مايه فراموشي بسياري از احاديث، و يا پيدايش کاستي و فزوني در آنها گرديد که خود کمتر از فراموشي نيست.
د ـ زمينه ساز وضع آشفته بازار حديث
روزي که محدثان اسلامي، گويا به تشويق منصور، دست به نگارش حديث زدند، به تصريح سيوطي، جز يک رشته دفاتر نامنظم، چيزي در اختيار محدثان نبود، عشق و علاقه حکومت و مردم به شنيدن آثار رسالت، سبب شد که رندان دنيا پرست از طريق جعل و وضع حديث، براي خود مقام و موقعيتي کسب کنند و بر کرسي مقدس استادي حديث تکيه زده و گروهي را دور خود گردآورند . اگر آن جوامع نخستين در دست بود، و احاديث رسول گرامي پيوسته دست به دست ميگشت، ديگر شيادان، از آب گل آلود، موفق به صيد ماهي نميشدند، ولي متأسفانه آشفتگي بازار حديث، مايه عظمت و موجب موفقيت آنان گرديد.
کتب رجال، کذابان و وضاعاني را معرفي ميکند که براي دست يابي به مقام و منصب، يا ثروت و مال، و يا اعمال تعصب و لجاجت بر ضد گروهي، دست به وضع حديث زدند. تنها علامه اميني (1) ، اسامي هفت صد نفر را به ترتيب حروف الفبا، در کتاب «الغدير» ، گرد آورده است، و اگر اين کار مجددا به صورت گروهي انجام گيرد، آمار وضاعان، از اين هم تجاوز ميکند.
انسان، در آغاز کار تصور ميکند که واضعان حديث، به جعل يک و دو حديث اکتفا ميورزيدند و دست از شيطنت بر ميداشتند، در حالي که جريان بر خلاف اين انديشه ابتدائي است. آنان در ارتکاب اين گناه، بر يکديگر سبقت ميجستند، و هزاران دروغ، از لسان پيامبر گرامي (ص) نقل ميکردند. کافي است بدانيم:
1 ـ عثمان بن مقسم، سازنده بيست و پنج هزار حديث بود.
2 ـ صالح بن احمد قيراطي، به ده هزار حديث دست درازي کرد.
3 ـ تنها موضوعات و مقلوبات چهل تن از وضاعان که اسامي آنان در تاريخ آمده است به 684/408 هزار حديث ميرسد. (1) تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. در اين صورت ديگر از گفتار يحيي بن معين، راوي شناس معروف، در شگفت نخواهي بود، آنجا که ميگويد: «از کذابان، آن قدر حديث نوشتيم که تنور را به وسيله همان نوشتهها روشن و داغ کرديم تا آنجا که توانستيم نان بپزيم» (2).
و يا بخاري ميگويد: «من دويست هزار حديث غير صحيح را حفظ هستم» (3).
ه ـ صالحان و جعل حديث
شگفتي اين جا است که برخي از صالحان و زاهدان و معروفان به تقوي و پرهيزکاري، به عنوان يک عمل عبادي، دست به وضع احاديث ميزدند تا از اين طريق، مردم را به تلاوت قرآن و انجام يک رشته اعمال خير، راغب سازند. يک قسمت از اين روايات جعلي، مربوط به فضائل سور است که تفاسير را پر کرده است.
«يحيي بن سعيد قطان» ، از رجال معروف اهل سنت، ميگويد: چيزي در ميان صالحان رايجتر از دروغ نديدم (4).
قرطبي، در اين مورد سخن جالبي دارد، وي ميگويد: گروهي، وضع حديث را وظيفه ديني انديشيده تا از اين طريق مردم را به کارهاي نيک دعوت کنند، مانند ابو عصمت مروزي، و محمد عکاشه کرماني، و احمد بن عبد الله جويباري. مثلا به ابو عصمت گفتند: اين همه احاديث را پيرامون فضائل سور قرآن چگونه از «عکرمه» از ابن عباس، نقل ميکني؟ وي در پاسخ گفت: من ديدم مردم از قرآن روي بر گردانيدهاند و به فقه ابي حنيفه و مغازي ابن اسحاق، روي آوردهاند، از باب وظيفه، به وضع حديث، پيرامون اين سورهها دست زدم (1).
و ـ وضع حديث درباره خلفاء و پيشوايان
مشکل ديگر در اين باره، احاديث فضائل است که کتابهاي حديث و سيره و تاريخ را پر کرده است. تو گويي، پيامبر براي تجليل شخصيتهايي آمده که بعدها ديده به جهان خواهند گشود و پستهاي سياسي و مذهبي را اشغال خواهند کرد. هر فرقهاي براي پيشواي خود دست به جعل حديث زده، و کمتر شخصيت سياسي و مذهبي است که براي او فضيلتي از پيامبر نقل نکرده باشند .
کتابهاي مناقب و تراجم، رواياتي درباره فضائل ائمه چهارگانه اهل سنت، ابو حنيفه و شافعي و مالک و احمد بن حنبل، نقل کردهاند و تنها مراجعه به تاريخ بغداد، در ترجمه ابو حنيفه، در اين مورد کافي است (2). گروهي که دستشان از وضع حديث کوتاه بود، و موقعيت آن چناني نداشتند تا در شمار بازي گران حديث در آيند، به فکر نقل خواب ـ در حجمي گسترده ـ افتادند. و ناقلان رؤياهايي در مورد شخصيتها شدند.
ز ـ پي ريزي مذاهب در بازار آشفته حديث
بازار آشفته حديث که متجاوز از يک قرن و ربع در گردونه منع تدوين و مذاکره بود، آنگاه که به دست افراد فرصت طلب و دنيا خواه و گاهي، زاهدان و صالحان نادان افتاد، آنچنان آشفتگي در معارف و مسائل مربوط به اصول، عقائد، تفسير، تاريخ، و مناقب و فضائل پديد آورد که همه اصحاب مذاهب، براي عقايد و اصول آراء خود، مدارکي از حديث پيامبر به دست آوردند. زير بناي عقائد تمام فرق اسلامي را احاديثي تشکيل ميدهد که محدثان، آنها را در کتابهاي خود آوردهاند.
آيا با اين وضع، ميتوان شک کرد که باز داري از تدوين حديث پيامبر، زمينه ساز پيدايش مذاهب مختلف اسلامي، در قلمروهاي عقائد و تفسير و فقه، بوده است؟
عامل چهارم:
احبار يهود و راهبان مسيحيان يا قهرمانان ميدان اساطير
منع و جلوگيري از نگارش و انتشار حديث نبوي، خسارات زيادي در جامعه اسلامي پديد آورد، و از خسارتهاي بارز آن، اين بود که به علماء يهود و نصاري که در سلک مسلمانان در آمده بودند، فرصت داد که اساطير و افسانهها را به عنوان سخنان پيامبران پيشين در ميان مسلمانان منتشر سازند، مضامين عهد عتيق و جديد را که وسيله گروهي از علماء دين فروش، تحريف و نسخ شده بود، به صورت وحي الهي که بر قلوب پيامبران پيشين نازل شده است، در اختيار پير و برناي جهان اسلام قرار دهند، و در نتيجه، يک رشته عقائد و اصول که ارتباطي به اسلام نداشت، پي ريزي شد و کلام الهي و قصص قرآن و حالات پيامبران از طريق اين گروه تفسير گرديد.
حس کنجکاوي انسان، هرگز ساکت و آرام نمينشيند و پيوسته انسان را به کشف مجهولات، تحريک ميکند. هر گاه حس ياد شده، از طريق صحيح اشباع گردد، نتايج درخشندهاي به بار ميآورد و در غير اين صورت به افسانهها، روي ميآورد، و با چنين مايههاي بيپايه، خود را راضي ميسازد.
آيات معارف قرآن، بينياز از بيان و تفسير نيست. علاقه انسان به شناخت حالات پيامبران گذشته، از علاقه انسان به تاريخ جهان و بشر، سرچشمه ميگيرد. و تکامل جامعه در هر تاريخ، حکومت و ملت را با حوادث و مسائل جديدتري روبرو ميسازد. درست است که وظيفه امت اسلامي اين بود که پاسخ اين نيازها را در کتاب خدا و گفتار وارثان علوم او، جستجو کند، ليکن هرگاه، سنت که نقش بزرگي در رفع اين مشکلات دارد، در بند «منع» قرار گيرد و وارثان علوم پيامبر (ص) از بيان گفتار آن حضرت ممنوع باشند، طبعا خفاشان جامعه، غيبت خورشيد را مغتنم ميشمرند، و يکه تاز ميدان حديث و تفسير و تاريخ ميشوند، و حس کنجکاوي انسانها را با يک رشته اوهام، اشباع ميسازند.
جالب توجه است، در شرايطي که شخصيتهايي مانند ابوذر و عبد الله بن مسعود، و ابو درداء، توبيخ ميشوند، و به آنان گفته ميشود: چرا پيوسته از پيامبر، حديث منتشر ميکنيد، به «تميم اوسي داري» ، که عمري را در مسيحيت گذرانده بود و در سال نهم هجرت، اسلام آورد، در عصر عمر (عصر منع حديث نگاري)، اجازه داده ميشود که در مسجد پيامبر به داستان سرايي بپردازد. و او در اين مقام، تا پايان خلافت عمر و عثمان، باقي ميماند و پس از قتل عثمان، راهي شام ميشود. (1)
ناگفته پيداست، در حالي که مردم تشنه شنيدن اخبار گذشتگانند، دشمنان قسم خورده اسلام، در لباس دين، آنان را با چه معارف و علومي آشنا ميسازند؟
روي اين اصل، ميبينيم از عصر خليفه دوم به بعد، احبار يهود و راهبان مسيحيان، با کسب مجوز قانوني، بدون هيچ واهمه و پروايي به صورت بيانگر تاريخ و قصص پيامبران، و ناشران معارف برگرفته از «عهدين» ، در ميآيند، و آنقدر به خلفاء، نزديک ميشوند که آنان مشکلات ديني خود را با چنين افرادي در ميان ميگذارند، و حکم الهي را از ايشان ميپرسند. در نتيجه، آنچنان چهره تاريخ و حديث را با افسانههاي کهن، و پندارهاي بياساس، مشوش ميسازند که خامه از تشريح آن عاجز و ناتوان است. تلاشهاي احبار در پخش اوهام، به ضميمه فعاليتهاي مرموزانه زنديقهايي مانند «عبد الکريم بن ابي العوجاء» که به هنگام اعدام، از وضع چهار هزار حديث و پخش آن در ميان احاديث اسلامي پرده برداشت (1) ، صفحاتي از تاريخ را به خود اختصاص داده است.
اين عامل، گذشته از اينکه چهره معارف و تاريخ و تفسير و حديث را پس پرده مجهولات و موضوعات زيادي مستور داشت، مايه پيدايش بسياري از مذاهب و نحلهها، گرديد که «قارچ» گونه در سرزمينهاي اسلامي روييدند، و در حقيقت، عامل چهارم (احبار و راهبان) براي پيدايش مذاهب از عامل سوم که در گذشته پيرامون آن سخن گفتيم (منع تدوين حديث)، سرچشمه گرفت.
در ميان گذشتگان، دانشمند معروف تونسي، ابن خلدون، بهتر از همه اين حقيقت را درک کرده است.
داوري ابن خلدون درباره کتب تفسير
«در کتابهاي تفسير سخنان بي سر و ته زياد است. و علت آن اين است که جامعه اسلامي در آن روز، دور از کتاب و علم بودند، و چادر نشيني و بيسوادي، بر آنان غالب بود و اگر به شناخت چيزي راجع به آغاز آفرينش، علل اشياء و راز هستي، علاقه پيدا ميکردند، از اهل کتاب ميپرسيدند و افرادي مانند «کعب احبار» و وهب منبه، و عبد الله بن سلام، مرجع اين پرسشها بودند. از اين روي، ميبينيم، کتابهاي تفسير، از سخنان آنان پر است. نويسندگان تفسير، در شرح سخنان آنان راه مسامحه را در پيش گرفتند، در حالي که ريشه اين گفتار، يا تورات و يا مجعولات آنان است» (1).
در قرن چهاردهم اسلامي که مسلمانان به فريبکاريهاي «مستشرقان» ، پي بردند، کمي جرأت يافتند تا در مراکز علمي، پردهها را بالا بزنند، بگونهاي که شيخ محمد عبده (م ـ 1322)، به روشني از حماد بن زيد، نقل ميکند که زنديقان چهار هزار حديث، جعل و در ميان مسلمانان پخش کردند. آنگاه «عبده» ميافزايد، اين ارقام، مربوط به مقدار اطلاع «حماد» است و گرنه تعداد احاديث مجعول، بيش از اينهاست؛ زيرا تنها «ابن ابي العوجاء، به هنگام اعدام گفت : در ميان احاديث شما، چهار هزار حديث جعل کردم که به وسيله آن، حلال را حرام و حرام را حلال کردم (2).
ابن ابي العوجاء (ربيب)، محدث معروف حماد بن سلمه بود و در خانه او بزرگ شد. وي در کتابهاي «حماد» ، دخل و تصرف کرده است.
در اين مورد، کافي است بدانيم که محدثان، از «حماد بن سلمه» نقل ميکنند که وي از قتاده، او از «عکرمه» و او از ابن عباس، نقل ميکند که پيامبر، خدا را به صورت انسان امرد، با موي «مجعد» که لباس سبزي بر تن داشت، ديده است. و در حديث ديگري آمده که او را به صورت جواني امرد، فاقد هر نوع پوششي مشاهده کرده است (3).
وجود چنين احاديثي در کتابهاي «حماد» ، نتيجه دخل و تصرف ابن ابي العوجاء است که در خانه او پرورش يافته بود.
محقق معاصر، ابوريه، مينويسد: آنگاه که دعوت اسلام قوي و نيرومند گرديد و بازوي آن توانا گشت، و قدرتهاي مخالف شکسته شد، مخالفان ديرينه اسلام که پيوسته سد راه انتشار آن بودند، وقتي از نبرد رويارو با آن، مأيوس گشتند، از طريق حيله و مکر، به فکر خيانت افتادند و از آنجا که قوم يهود از سر سختترين گروههاي مخالف اسلام بودند، تصميم گرفتند که به اسلام تظاهر کنند ولي دين خود را در دل نگاه دارند که بتوانند حيلههاي مؤثري را به کار ببرند. (1)
سالوس بازي احبار و راهبان، گروهي از محدثان اسلامي را شيفته خود ساخت؛ از اين جهت در تفسير آيات قرآن که مربوط به آفرينش آسمان و زمين و انسان، سرگذشت امم پيشين و حالات پيامبران است، به آنان مراجعه کردند و افرادي به نامهاي «عکرمه» و «مجاهد» و «عطار» و «ضحاک» ، ريزه خوار علم و دانش آنان بودند. متأسفانه کتابهاي تفسير، از اقوال اين گروهها مالامال است و کافي است بدانيد، مجاهد آيه مربوط به شفاعت پيامبر را (عسي ان يبعثک ربک مقاما محمودا)، ـ که مفاد آن اين است، «شايد پروردگارت مقام پسنديدهاي براي تو برگزيند» ـ چنين تفسير کرده است: خدا پيامبر را در کنار خود در عرش مينشاند. وقتي به «اعمش» ، گفته شد که مجاهد اين تفسير را از چه کسي گرفته است؟ گفت: از اهل کتاب (2).
کتابهايي که اخيرا به عنوان «سنت گرايي» ، به کمک مالي «آل سعود» ، چاپ و منتشر ميشود، همگي متأثر از احاديث تشبيه و تجسيم، و جبر و حاکميت قدر بر افعال انسان است و يادگار انديشههاي احبار و رهبان ميباشد. به عنوان نمونه کتابهاي زير را مطالعه فرماييد:
1 ـ «الاستقامة» ، نگارش حشيش اصرم،
2 ـ «التوحيد» ، نگارش ابن خزيمه،
3 ـ «النقض» ، نگارش عثمان بن سعيد دارمي،
4 ـ «السنة» ، نگارش عبد الله فرزند احمد بن حنبل.
در همه اين کتابها، اصول اسلام و عقائد اصيل آن، در جسم بودن خدا، جلوس او بر عرش جسماني که بالاي آسمانها است، حاکميت تقدير الهي بر تمام جهان و انسان و حتي بر اراده خود خدا، و منزه نبودن پيامبران از خلاف و گناه، خلاصه ميشود. اکنون پس از گذشت چهارده قرن از بعثت پيامبر گرامي، کتابهاي ياد شده، به عنوان بازگشت به اسلام واقعي که همان اسلام صحابه و تابعان است، تحت شعار «سلفي گري» ، چاپ و منتشر ميشود و «ابن تيميه» ، فريادگر اين بازگشت در تاريکيهاي قرن هشتم، و محمد بن عبد الوهاب، مجدد راه و رسم او است.
اکنون ما برخي از متظاهران به اسلام را که متأسفانه در دستگاه خلفاء نفوذ مؤثري داشتند، معرفي ميکنيم و نمونهاي از احاديث آنان را نيز يادآور ميشويم:
1 ـ کعب الاحبار
نام او «کعب» ، فرزند «ماتع» و از قبيله «حمير» بود. به قولي، وي در خلافت ابي بکر، اسلام آورد، و به قولي در خلافت عمر. سرانجام از «يمن» ، به مدينه منتقل شد و گروهي از صحابه، مانند «ابو هريره» و غيره، از او اخذ حديث کردند. او در زمان خلافت عثمان درگذشت. وي توانست در مدت کمي، افکار مسلمانان «عاصمه» را به خود جلب کند. تا آنجا که «ذهبي» درباره او ميگويد:
«او از منابع علم و دانش، و از بزرگان علماء اهل کتاب بود، گروهي از تابعان از او نقل حديث کردهاند، و در صحيح بخاري و غيره، از او رواياتي نقل شده است» (1).
او در پوشش «آگاهي از کتب عهدين» خصوصا «تورات» ، توانست عقائد يهود را در ميان مسلمانان، پخش و به عنوان وحي اهلي در عهدين، جا زند، از اين جهت، در روايات او مساله «جسم بودن خدا» و «رؤيت او» کاملا مشاهده ميشود و اين دو مساله که بعدا از وي در شمار عقائد الهي حديث درآمد، جزء اساسيترين عقائد او به شمار رفت. هم اکنون انکار رؤيت خدا در آخرت از ديدگاه سلفيها، مايه الحاد و انکار يک اصل ضروري اسلام است.
کعب و مساله «تجسم خدا»
کعب ميگويد: «خدا به زمين نگريست و گفت من به برخي از نقاط تو گام خواهم نهاد. در اين موقع کوهها اوج گرفتند (کبر ورزيدند)، ولي صخره (بيت المقدس)، اظهار تواضع کرد، خدا گام بر روي آن صخره نهاد، و گفت: اين مقام من، و نقطهاي است که در آن محشر بر پا ميشود، و جاي بهشت و آتش من است و جايگاه ميزان من است و من پاداش دهنده اطاعت کنندگان هستم» (2).
کعب، در اين گفتار، گذشته از اينکه «جسم بودن خدا» را مطرح ميکند، اصرار بر قداست «صخره» بيت المقدس دارد که آنجا را مرکز همه چيز معرفي کند و از اين طريق عقائد يهود را ميان مسلمانان، منتشر سازد.
ثواب خواندن و قرائت سوره های قران کریم
سوره الحمد:سوره حمد برابر است با قران چون که قران در سوره حمد خلاصه شده است
سوره المائده:وایت شده ((امام محمد باقر(ع) که فرمود هر کس در هر پنجشنبه سوره مائده را بخواند ایمانش آلوده نیشود ،هرگز ن هبه ظلمی و نه به شرکی))
سوره الاعراف:از امام جعفر صادق(ع) روایت شده است که هر کس سوره الاعراف را بخواند در هر ماه از جمله (الذین لاخوف علیهم و لا هم یحزنون ) و اگر در هر جمعه بخواند از آنان خواهد بود که در روز قیامت حسابشان را نمی کشند و در آن آیات محکم است ،پس .وانگذارید آن را ک هشهادت می دهد از برای خواننده اش در روز قیامت
سوره الانفال:خوانده سوره الانفال از امام جعفر صادق (ع) روایت شده است که فرموده است:کسی ک هبخواند سوره الانفال و توبه را در هر ماه راه نمی یابد نفاق بر او هرگز و خواهد بود از پیروان حضرت امیر المومنین علی(ع)
سوره توبه :در سال نهم هجرت حضرت رسول اکرم (ص) سوره براته را به یکی از مهاجران داد تا در موسم حج برای مشرکان قرائت کند و بعد از روانه شدن آن مرد ،جبرئیل نازل شد که کسی شایسته اداء این رسالت نیست مگر تو یا کسی از تو باشد پس از آن حضرت امیر المومنین علی (ع) را فرمود بر ناقه ویژه آن حضرت سوار شده از عقب روان گردد و آیا ت را از مرد مهاجر گرفته در موسم حج برای مردم مکه بخواند و این چهار جمله را به انان برساند
-نخست انکه داخل بهشت نشود مگر نفس مومن
-آنکه هیچ کس برهنه خانه کعبه را طواف نکند
-آنکه بجز امسال هیچ مشرکی مراسم حج نگذارد
-انکه به مشرکان چهار ماه امان داده شود و بعد از آن اگر مسلمانی نشود خون ایشان هدر خواهد رفت مگر کسی که تا چهر ماه مسلمان شده و بعد از قرائت بر مشرکان ،علی (ع) به خدمت پیغمبر بازگشت
سوره یونس:به روایت از حضرت صادق (ع) مذکور است که :هر کسی ک هاین سوره مبارکه را در هر ماه دو یا سه ماه یکبار بخواند بیم نباشد بر او که باشد از جاهلان و در روز قیامت از مقربان خواهد بود
سوره هود :به روایت از امام باقر(علیه السلام) منقول است که :هر کس سوره هود را در هر جمعه بخواند برانگیخته شود با پیغمبران و حسابش به آسانی گرفته شود و معلوم نمی شود که او گناهی کرده است.
ادامه دارد..
آیات شریفه
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمـَنِ الرَّحِيمِ
88. وَقَالُواْ قُلُوبُنَا غُلْفٌ بَل لَّعَنَهُمُ اللَّه بِكُفْرِهِمْ فَقَلِيلاً مَّا يُؤْمِنُونَ
89. وَلَمَّا جَاءهُمْ كِتَابٌ مِّنْ عِندِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ وَكَانُواْ مِن قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُواْ فَلَمَّا جَاءهُم مَّا عَرَفُواْ كَفَرُواْ بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّه عَلَى الْكَافِرِينَ
90. بِئْسَمَا اشْتَرَوْاْ بِهِ أَنفُسَهُمْ أَن يَكْفُرُواْ بِمَا أنَزَلَ اللّهُ بَغْياً أَن يُنَزِّلُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ عَلَى مَن يَشَاء مِنْ عِبَادِهِ فَبَآؤُواْ بِغَضَبٍ عَلَى غَضَبٍ وَلِلْكَافِرِينَ عَذَابٌ مُّهِينٌ
91. وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُواْ بِمَا أَنزَلَ اللّهُ قَالُواْ نُؤْمِنُ بِمَآ أُنزِلَ عَلَيْنَا وَيَكْفُرونَ بِمَا وَرَاءهُ وَهُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِّمَا مَعَهُمْ قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنبِيَاء اللّهِ مِن قَبْلُ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ
92. وَلَقَدْ جَاءكُم مُّوسَى بِالْبَيِّنَاتِ ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِن بَعْدِهِ وَأَنتُمْ ظَالِمُونَ
93. وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ وَرَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُواْ مَا آتَيْنَاكُم بِقُوَّةٍ وَاسْمَعُواْ قَالُواْ سَمِعْنَا وَعَصَيْنَا وَأُشْرِبُواْ فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَمَا يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمَانُكُمْ إِن كُنتُمْ مُّؤْمِنِينَ
94. قُلْ إِن كَانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الآَخِرَةُ عِندَ اللّهِ خَالِصَةً مِّن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُاْ الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ
95. وَلَن يَتَمَنَّوْهُ أَبَدًا بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمينَ
ترجمه:
88. و آن گروه گمراه (به تمسخر) با پیغمبران گفتند: دلهای ما درحجاب غفلت است. چنین نیست بلکه خدا برآنها لعن فرمود زیرا کافر شدند و درمیان آنان اهل ایمان بسیار اندک بود.
89. و چون کتاب آسمانی قرآن از نزد خدا برای هدایت آنها آمد باوجودی که نشانههای موجود در نزد ایشان (کتاب تورات) را تصدیق می کرد و با آن که آنها پیش از بعثت رسول (ص) انتظار پیروزی بواسطه ظهور خاتم پیامبران بر کافران داشتند آنگاه که آمد و با مشخصات شناختند که همان پیغمبر موعود است باز کافر شدند و از نعمت وجود او ناسپاسی کردند که خشم و لعن خدا برگروه کافران باد.
90. بد معامله کردند با خودشان که به نعمت قرآن که از لطف خدا برآنها نازل شد کافر شدند و از روی حسد راه ستمگری پیش گرفتند که چرا خدا فضل خود را مخصوص بعضی از بندگان گردانید و در اثر این حسد باز خشمی دیگر از خدای برای خود طلبیدند و برای کافران از قهر خدا عذاب خوارکننده ای مهیا است.
91. و چون به یهود گفته شد که ایمان آورید به قرآنی که خدا فرستاده پاسخ دادند که تنها به تورات چون به ما نازل شده ایمان آوردیم و به غیر تورات کافر شدند درصورتیکه قرآن حق است وکتاب آنها را تصدیق می کند بگو ای پیغمبر اگر شما در دعوی ایمان به تورات راستگو بودید به کدام حکم تورات از این پیش پیغمبران را کشتید؟
92. و با آنهمه آیات و دلایل روشن که موسی برای شما آشکار نمود باز گوساله پرستی اختیار کردید درغیاب او که مردمی سخت ستمکار بودید
93. و به یاد آورید وقتی را که از شما پیمان گرفتیم و طور را برفراز شما بداشتیم که باید آنچه برای شما فرستادیم با ایمان محکم بپذیرید و سخن حق بشنوید که گفتید خواهید شنید و در نیت گرفتید که عصیان خواهید کرد و از آنرو دلهای شما فریفته گوساله گردید که بخدا کافر بودید. بگو ای پیغمبر ایمان شما سخت شما را به کار بد و کردار زشت می گمارد اگر ایمان داشته باشید.
94. بگو ای پیغبر اگر سرای آخرت را خدا با آنهمه نعمت به شما اختصاص داده دون سایر مردم، باید که همیشه آرزومند مرگ باشید اگر راست می گوئید.
95. و هرگز آرزوی مرگ نخواهند کرد زیرا عذاب بد بواسطه کردار بد خود در آخرت برای خویش مهیا کرده اند و خدا برهمه ستمکاران آگاه است.
*****
آیه 87 سوره بقره که تفسیر آن در برنامه گذشته بیان شد، حاکی از این مطلب است که در بسیاری از موارد، برنامه الهی برخلاف خواسته های مردم است و به همین دلیل همیشه عده ای درمقابل برنامه های انبیاء می ایستادند و ایشان را تکذیب نموده و حتی در مواردی آنها را به قتل می رساندند.
آیه 88 می فرماید: آنهائی که پیامبران را تکذیب می کردند و یا می کشتند چه جوابی می دهند؟ از روی استهزاء می گویند: تقصیر ما نیست چون دلهای ما در غلاف و پوشش است لذا از سخنان آنها چیزی را درک نمی کنیم. قرآن پاسخ می دهد که آنها راست می گویند، اما این پوشش و حجاب جبراً بر دل آنها انداخته نشده بلکه نتیجه لعنتی است که خدا بخاطر کفر و نفاقشان بر آنها کرده لذا هرچه بیشتر برای آنها حقایق بازگو می شود، کمتر ایمان می آورند.
در ادامه، آیه 89 از این مطلب حکایت دارد که، کفار عرب بسیار بر یهودیان سختگیری می کردند، اما دلخوشی یهود همواره به ظهور پیامبری بود که نشانه هایش در تورات آمده است بلکه بوسیله او برکفار پیروز گردند. اما پس از اینکه رسول گرامی اسلام (ص) مبعوث شد و قرآن کریم را بریهود خواند، با اینکه حقایق تورات را تصدیق می کرد به حضرت محمد (ص) کافر شدند در حالی که صفات ایشان را خوب می شناختند و می دانستند که او به حق است. خدا هم به این علت برآنها لعنت فرستاد و از رحمت خویش دورشان ساخت.
قبل از بعثت جضرت رسول (ص) یهود برای درک وی و پیروی از آن حضرت مشقات زیادی را متحمل شدند واز سرزمین های خودکوچ کردند، اما پس از بعثت در صف کفار قرار گرفتند لذا قرآن در آیه 90 سوره بقره می فرماید: آنها در برابر چه قیمت بدی خود را فروختند! علت مخالفت آنها با پیامبر (ص) این بود که انتظار داشتند پیامبر موعود از یهود باشد و حضرت (ص) از این قوم نبودند لذا بخاطر تکبر و خوی برتری طلبی، بنای ناسازگاری را گذاشتند.
اما قرآن کریم به آنها پاسخ می دهد که خدا به فضل خویش برهرکس از بندگانش که بخواهد آیاتش را نازل می کند.
یهود، چه در قیام حضرت موسی (ع) و چه در قیام حضرت محمد (ص) خود را از طرفداران سرسخت نشان می دادند، اما وقتی هر دو قیام آغاز شد از عقیده خود برگشتند و مرتد شدند، لذا آیه می فرماید: که خدا به جهت کفرشان به تورات یک غضب را شامل پدرانشان کرد و غضبی دیگر را بخاطر کفر فرزندانشان به قرآن شامل آنها گردانید. اگر اینها اهل خود بزرگ بینی هستند درعوض خداهم برای کافران عذاب خوارکننده دارد و این چه تناسب زیبایی است.
قبلاً گفته شد که خوی تکبر ورزی یهود مانع از این می شد که به قرآن ایمان بیاورند با آنکه حق را می دانستند و منطبق بر نشانه هایی می یافتند که در تورات خوانده بودند اما آیه بعدی می فرماید: وقتی به آنها گفته می شود که به قرآن ایمان بیاورید می گویند: ما تنها به چیزی ایمان می آوریم که برخود ما نازل شده باشد و به غیر آن کافر می شوند حتی اگر حق باشد و با نشانه های تورات نیز مطابقت داشته باشد.
اما قرآن از روی دروغ و بی ایمانی آنها پرده برمی دارد و می فرماید:
اگر شما راستگو هستید و واقعاً مؤمنید پس چرا قبل ازاین به پیامبران خودتان ایمان نیاوردید و چرا آنها را می کشتید؟ یعنی این که شما اصلاً اهل ایمان نیستید، چه ایمان به تورات، چه به انجیل و چه به قرآن.
قرآن کریم برای افشای دروغ گوئی آنها تنها به قتل انبیاء اکتفا نمی کند بلکه سند دیگری را رو می کند و در آیه 92 می فرماید:
موسی آنهمه معجزات و دلایل روشن را برای شما آورد، اما به محض غیبت او به شرک رو آوردید وگوساله پرست شدید. شما با این کار مرتکب ظلم شدید و هم به خودتان و هم به نسل های بعد ستم نمودید.
همچنین آیه 93 از سند دیگر دروغگوئی آنها سخن می گوید که وقتی از شما پیمان گرفتیم و کوه طور را بالای سرشما قرار دادیم و به شما گفتیم که به تورات ایمان بیاورید و از دستوراتش تبعیت کنید. شما عملاً آنها را نادیده گرفتید، زیرا براثر کفر و طغیانگری، تمام وجودتان با محبت گوساله آبیاری شده بود. آیه در ادامه به پیامبر (ص) می فرماید:
ای رسول! به آنها بگو اگر مؤمن هستید، این چه دستورات بدی است که ایمانتان به شما می دهد. دستور به عهد شکنی، قتل انبیاء وگوساله پرستی و... ؟
یهود مدعی بودند که نژاد برگزیده اند و بهشت برای آنهاست و اگرهم به جهنم بروند جز چند روزی نخواهد بود. در جواب این ادعاها قبلاً در آیه 80 گفته شد که چرا به خدا افترا می بندید؟ در آیه 94 پاسخ دندان شکن دیگری به آنها می دهد و می فرماید:
اگر شما در این ادعا صادق هستید که آن جهان با تمام نعمت هایش برای شما خلق شده پس تقاضای مرگ کنید و خودتان را از این زندگی پرمشقت دنیایی برهانید. اما در آیه بعد می فرماید: که آنها هرگز بخاطر گناهانشان راضی به مرگ نمی شوند. هم خودشان از پرونده سیاه خود مطلع هستند وهم خدا به اعمال این ستمگران آگاه است، بنابراین در آخرت جز عذاب نصیبی ندارند. نتیجه آنکه هرکس بار گناهانش کمتر باشد شوق دیدار روز آخرتش بیشتر خواهد بود، اما چرا این ادعاها را می کردند؟ برای آن که مؤمنین واقعی را از آئین شان دلسرد کنند تا پایگاه یهودیت نژاد پرست تقویت گردد.
عزیزان!
وقت برنامه امروز در همین جا به پایان می رسد تا برنامه بعد که مجدداً در خدمت تان خواهیم بود شما را به خداوند بزرگ می سپاریم.
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر
حمد (و ستايش) مخصوص خداوندى است كه تمام آنچه در آسمانها و زمين است از آن اوست; و (نيز) حمد (و سپاس) براى اوست در سراى آخرت; و او حكيم و آگاه است. (1)
آنچه در زمين فرومىرود و آنچه را از آن برمىآيد مىداند، و (همچنين) آنچه از آسمان نازل مىشود و آنچه بر آن بالا مىرود; و او مهربان و آمرزنده است. (2)
(وَ إنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ اِلاّ لَيُؤمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَيَوْمَ الْقيامَةِ يَكوُنُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً).
( 1 )
«و هيچ يك از اهل كتاب نيست جز اين كه پيش از مرگ، به او
يعنى حضرت مهدى(عليه السلام) يا حضرت عيسى(عليه السلام)
ايمان مى آورد».
پيش از آن كه در باره تفسير اين آيه شريفه سخنى بگوييم، لازم است نكته اى را ياد آور شويم و آن اين كه، در مورد ضمير «مَوتِهِ» دو احتمال است; يكى اين كه به اهل كتاب بر گردد و ديگر اين كه به حضرت عيسى(عليه السلام). بنابر احتمال اوّل، معناى آيه شريفه اين است كه «احدى از اهل كتاب نيست جز اين كه پيش از مرگ، به حضرت عيسى(عليه السلام)ايمان آورد» و بنابر احتمال دوم، معناى آيه چنين خواهد بود «احدى از اهل كتاب نيست جز اين كه پيش از مرگ حضرت عيسى(عليه السلام) به او ايمان خواهد آورد».
وَ إِذْ وَعَدْنَا مُوسى أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتخَذْتمُ الْعِجْلَ مِن بَعْدِهِ وَ أَنتُمْ ظلِمُونَ(51)و (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه با موسى چهل شب وعده گذارديم (و او به ميعادگاه براى گرفتن فرمانهاى الهى آمد) سپس شما گوساله را (معبود خود) انتخاب نموديد در حالى كه با اين كار (به خود) ستم مى كرديد
ثمَّ عَفَوْنَا عَنكُم مِّن بَعْدِ ذَلِك لَعَلَّكُمْ تَشكُرُونَ(52)سپس شما را بعد از آن بخشيديم ، شايد شكر اين نعمت را بجا آوريد.
وَ إِذْ ءَاتَيْنَا مُوسى الْكِتَب وَ الْفُرْقَانَ لَعَلَّكُمْ تهْتَدُونَ(53)و (نيز به خاطر آوريد) هنگامى را كه به موسى كتاب وسيله اى تشخيص حق از باطل را داديم تا هدايت شويد
وَ إِذْ قَالَ مُوسى لِقَوْمِهِ يَقَوْمِ إِنَّكُمْ ظلَمْتُمْ أَنفُسكم بِاتخَاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلى بَارِئكُمْ فَاقْتُلُوا أَنفُسكُمْ ذَلِكُمْ خَيرٌ لَّكُمْ عِندَ بَارِئكُمْ فَتَاب عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّاب الرَّحِيمُ(54) و زمانى را كه موسى به قوم خود گفت : اى قوم شما با انتخاب گوساله به خود ستم كرديد، توبه كنيد و به سوى خالق خود باز گرديد، و خود را به قتل برسانيد اين كار براى شما در پيشگاه پروردگارتان بهتر است سپس خداوند توبه شما را پذيرفت زيرا او تواب و رحيم است .
اين آيات از بزرگترين انحراف بنى اسرائيل در طول تاريخ زندگيشان سخن مى گويد، و آن انحراف از اصل توحيد، به شرك و گوساله پرستى است ، و به آنها هشدار مى دهد كه شما يكبار در تاريختان بر اثر اغواگرى مفسدان گرفتار چنين سرنوشتى شديد اكنون بيدار باشيد راه توحيد خالص (راه اسلام و قرآن ) به روى شما گشوده شده ، آن را رها نكنيد
شرح اين ماجرا در سوره اعراف از آيه 142 به بعد، و در سوره طه آيه 86 به بعد مشروحا خواهد آمد و خلاصه آن چنين است :
بعد از نجات بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان و غرق شدن آنها در نيل ، موسى ماءموريت پيدا مى كند براى گرفتن الواح تورات ، مدت سى شب به كوه طور برود، ولى بعدا براى آزمايش مردم ، ده شب تمديد مى گردد، سامرى كه مردى نيرنگ باز بود از اين فرصت استفاده كرده ، از طلا و جواهراتى كه نزد بنى اسرائيل از فرعونيان به يادگار مانده بود گوساله اى مى سازد كه صداى مخصوصى از آن بگوش مى رسد و بنى اسرائيل را به پرستش آن دعوت مى كند.
موسى پس از بازگشت از كوه طور از مشاهده اين صحنه شديد ناراحت مى شود و آنها را سخت ملامت مى كند، آنها متوجه زشتى كار خود مى شوند و در صدد توبه بر مى آيند، موسى از طرف خداوند پيشنهاد يك توبه بى سابقه به آنها مى دهد كه شرح آن در آيات آينده خواهد آمد.
كتاب و فرقان ممكن است هر دو اشاره به تورات باشد و نيز ممكن است كتاب اشاره به تورات و فرقان اشاره به معجزاتى باشد كه خداوند در اختيار موسى گذارده بود (چون فرقان در اصل به معنى چيزى است كه حق را از باطل براى انسان مشخص مى كند)
اين فرمان به نحو خاصى مى بايست اجرا شود يعنى خود آنها بايد شمشير به دست گيرند و اقدام به قتل يكديگر كنند كه هم كشته شدنش عذاب است و هم كشتن دوستان و آشنايان .
طبق نقل بعضى از روايات موسى دستور داد در يك شب تاريك تمام كسانى كه گوساله پرستى كرده بودند غسل كنند و كفن بپوشند و صف كشيده شمشير در ميان يكديگر نهند!.
ممكن است چنين تصور شود كه اين توبه چرا با اين خشونت انجام گيرد؟ آيا ممكن نبود خداوند توبه آنها را بدون اين خونريزى قبول فرمايد؟.
پاسخ به اين سؤ ال از سخنان بالا روشن مى شود، زيرا مساءله انحراف از اصل توحيد و گرايش به بت پرستى مساءله ساده اى نبود كه به اين آسانى قابل گذشت باشد، آنهم بعد از مشاهده آنهمه معجزات روشن و نعمتهاى بزرگ خدا.
در حقيقت همه اصول اديان آسمانى را مى توان در توحيد و يگانه پرستى خلاصه كرد، تزلزل اين اصل معادل است با از ميان رفتن تمام مبانى دين ، اگر مساءله گوساله پرستى ساده تلقى مى شد، شايد سنتى براى آيندگان مى گشت ، بخصوص اينكه بنى اسرائيل به شهادت تاريخ مردمى پر لجاجت و بهانه جو بودند، لذا بايد چنان گوشمالى به آنها داده شود كه خاطره آن در تمام قرون و اعصار باقى بماند و كسى هرگز بعد از آن به فكر بت پرستى نيفتد، و شايد جمله ذلكم خير لكم عند بارئكم (اين كشتار نزد خالقتان براى شما بهتر است ) اشاره به همين معنى باشد.
وَ إِذْ قُلْتُمْ يَمُوسى لَن نُّؤْمِنَ لَك حَتى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصعِقَةُ وَ أَنتُمْ تَنظرُونَ(55)و (نيز به خاطر بياوريد) هنگامى كه گفتيد اى موسى ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد مگر اينكه خدا را آشكارا (با چشم خود) ببينيم ، در همين حال صاعقه شما را گرفت در حالى كه تماشا مى كرديد.
ثمَّ بَعَثْنَكُم مِّن بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكمْ تَشكُرُونَ(56)سپس شما را پس از مرگتان حيات بخشيديم ، شايد شكر نعمت او را بجا آوريد
اين دو آيه يكى ديگر از نعمتهاى بزرگ خدا را به بنى اسرائيل يادآور مى شود، و نشان مى دهد چگونه آنها مردمى لجوج و بهانه گير بودند و چگونه مجازات سخت الهى دامانشان را گرفت ولى بعد از آن باز لطف خدا شامل حالشان شد.
آنها صريحا به موسى گفتند: تا خدا را بالعيان و با همين چشم نبينيم هرگز ايمان نخواهيم آورد!.
در اينجا چاره اى جز اين نبود كه يكى از مخلوقات خدا كه آنها تاب مشاهده آن را ندارند ببينند، و بدانند چشم ظاهر ناتوانتر از اين است كه حتى بسيارى از مخلوقات خدا را ببيند، تا چه رسد به ذات پاك پروردگار: صاعقه اى فرود آمد و بر كوه خورد، برق خيره كننده و صداى رعب انگيز و زلزله اى كه همراه داشت آنچنان همه را در وحشت فرو برد كه بيجان به روى زمين افتادند.
چنانكه قرآن در دنبال جمله فوق مى گويد: سپس در همين حال صاعقه شما را گرفت در حالى كه نگاه مى كرديد (فاخذتكم الصاعقه و انتم تنظرون ).
موسى از اين ماجرا سخت ناراحت شد، چرا كه از بين رفتن هفتاد نفر از سران بنى اسرائيل در اين ماجرا بهانه بسيار مهمى بدست ماجراجويان بنى اسرائيل مى داد كه زندگى را بر او تيره و تار كند، لذا از خدا تقاضاى بازگشت آنها را به زندگى كرد، و اين تقاضاى او پذيرفته شد، چنانكه قرآن در آيه بعد مى گويد: سپس شما را بعد از مرگتان حيات نوين بخشيديم شايد شكر نعمت خدا را بجا آوريد
آنچه به طور اجمال در اين دو آيه آمده است به صورت مشروحتر در سوره اعراف در آيه 155 و سوره نساء آيه 153 بيان شده است
بعضى از مفسران اهل تسنن از آنجا كه مايل بوده اند رجعت و بازگشت به زندگى را نپذيرند براى آيه فوق توجيهى ذكر كرده اند و گفته اند منظور اين است كه بعد از مردن گروهى از شما در حادثه صاعقه ، خداوند فرزندان و نسلهاى فراوان به شما داد تا دودمانتان منقرض نشود!.
ولى ناگفته پيدا است كه اين تفسير كاملا بر خلاف ظاهر آيه فوق است ، زيرا ظاهر جمله ثم بعثناكم من بعد موتكم شما را بعد از مرگتان برانگيختيم بهيچوجه با اين معنى سازگار نيست .
وَ ظلَّلْنَا عَلَيْكمُ الْغَمَامَ وَ أَنزَلْنَا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السلْوَى كلُوا مِن طيِّبَتِ مَا رَزَقْنَكُمْ وَ مَا ظلَمُونَا وَ لَكِن كانُوا أَنفُسهُمْ يَظلِمُونَ(57)و ابر را بر شما سايبان ساختيم ، و با من (شيره مخصوص و لذيذ درختان ) و سلوى (مرغان مخصوص شبيه كبوتر) از شما پذيرائى به عمل آورديم (و گفتيم ) از نعمتهاى پاكيزهاى كه به شما روزى داديم بخوريد (ولى شما كفران كرديد) آنها به ما ستم نكردند بلكه به خود ستم مى نمودند!
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : 260
آن گونه كه از آيات سوره مائده (20 و 21 و 22) بر مى آيد پس از آنكه بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان نجات يافتند، خداوند به آنها فرمان داد كه به سوى سرزمين مقدس فلسطين حركت كنند و در آن وارد شوند، اما بنى اسرائيل زير بار اين فرمان نرفتند و گفتند: تا ستمكاران (قوم عمالقه ) از آنجا بيرون نروند ما وارد اين سرزمين نخواهيم شد، به اين هم اكتفا نكردند، بلكه به موسى گفتند: تو و خدايت به جنگ آنها برويد پس از آنكه پيروز شديد ما وارد خواهيم شد!.
موسى از اين سخن سخت ناراحت گشت و به پيشگاه خداوند شكايت كرد سرانجام چنين مقرر شد كه بنى اسرائيل مدت چهل سال در بيابان (صحراى سينا) سرگردان بمانند
گروهى از آنها از كار خود سخت پشيمان شدند و به درگاه خدا روى آوردند خدا بار ديگر بنى اسرائيل را مشمول نعمتهاى خود قرار داد كه به قسمتى از آن در آيه مورد بحث اشاره مى كند:
ما ابر را بر سر شما سايبان قرار داديم
چرا تعبير به انزلنا شده ؟
بايد توجه داشت كه انزلنا همى شه به معنى فرو فرستادن از مكان بالا نيست ، چنانكه در آيه 6 سوره زمر مى خوانيم : و انزل لكم من الانعام ثمانية ازواج : (هشت زوج از چهار پايان براى شما نازل كرد).
معلوم است كه انعام (چهار پايان ) از آسمان فرود نيامدند، بنابراين انزلنا در اين گونه موارد يا به معنى نزول مقامى است ، يعنى نعمتى كه از يك مقام برتر به مقام پائينتر داده مى شود.
و يا از ماده انزال به معنى مهمانى كردن است ، چرا كه گاه انزال و نزل (بر وزن رسل ) به معنى پذيرائى كردن آمده ، چنانكه در سوره واقعه آيه 93 درباره جمعى از دوزخيان مى خوانيم فنزل من حميم : آنها با حميم (نوشابه سوزان دوزخ ) پذيرائى مى شوند! و در سوره آل عمران آيه 198 درباره بهشتيان مى خوانيم : خالدين فيها نزلا من عند الله : مؤ منان همواره در بهشت خواهند بود كه ميهمان خدا هستند.
و از آنجا كه بنى اسرائيل در حقيقت در آن سرزمين ميهمان خدا بودند، تعبير به انزال من و سلوى در مورد آنها شده است .
اين احتمال نيز وجود دارد كه نزول در اينجا به همان معنى معروفش باشد چرا كه اين نعمتها مخصوصا پرندگان (سلوى ) از طرف بالا به سوى آنها مى آمده است .
4- غمام چيست ؟
بعضى غمام و سحاب را هر دو به معنى ابر دانسته اند و تفاوتى ميان آن دو قائل نيستند، ولى بعضى معتقدند كه غمام مخصوصا به ابرهاى سفيد رنگ گفته مى شود، و در توصيف آن چنين مى گويند: غمام ابرى است كه سردتر
و نازكتر است در حالى كه سحاب به گروه ديگرى از ابرها گفته مى شود كه نقطه مقابل آن است ، و غمام در اصل از ماده غم به معنى پوشيدن چيزى است و اينكه به ابر، غمام گفته شده است به خاطر آنست كه صفحه آسمان را مى پوشاند و اگر به اندوه ، غم مى گوئيم نيز از جهت اين است كه گوئى قلب انسان را در پوشش خود قرار مى دهد.
به هر حال اين تعبير ممكن است بخاطر آن باشد كه بنى اسرائيل در عين اينكه از سايه ابرها استفاده مى كردند، نور كافى به خاطر سفيديشان به آنها مى رسيد، و آسمان تيره و تار نبود!
وَ إِذِ استَسقَى مُوسى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضرِب بِّعَصاك الْحَجَرَ فَانفَجَرَت مِنْهُ اثْنَتَا عَشرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كلُّ أُنَاسٍ مَّشرَبَهُمْ كلُوا وَ اشرَبُوا مِن رِّزْقِ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فى الاَرْضِ مُفْسِدِينَ(60)و (بخاطر بياور) زمانى را كه موسى براى قوم خويش طلب آب كرد به او دستور داديم عصاى خود را بر سنگ مخصوص بزن ناگاه دوازده چشمه آب از آن جوشيد، بطورى كه هر يك (از طوائف دوازدهگانه بنى اسرائيل ) چشمه مخصوص خود را مى شناخت (و گفتيم ) از روزيهاى الهى بخوريد و بياشاميد و در زمين فساد نكنيد و فساد را گسترش ندهيد.
تفسير نمونه ، جلد1، صفحه : ۲۷۲
در اينكه اين سنگ چگونه سنگى بوده ، و موسى چگونه با عصا بر آن مى زده ، و جريان آب از آن به چه صورت تحقق مى يافته ، سخن بسيار گفته اند، آنچه قرآن دراين باره مى گويد بيش از اين نيست كه موسى عصاى خود را بر سنگ زد، و دوازده چشمه آب از آن جارى گرديد.
بعضى از مفسران گفته اند اين سنگ صخره اى بوده است در يك قسمت كوهستانى مشرف بر آن بيابان ، و تعبير به انبجست كه در آيه 160 سوره اعراف آمده نشان مى دهد كه آب در آغاز به صورت كم از آن سنگ بيرون آمده ، سپس فزونى گرفت
اما اينكه جمعى گفته اند اين سنگ قطعه سنگ مخصوصى بود كه بنى اسرائيل آن را با خود حمل مى كردند، و هر جا نياز به آب داشتند بر زمين مى گذاشتند و موسى با عصاى خود بر آن مى زد و آب از آن جارى مى شد، در آيات قرآن دليلى بر آن نيست ، هر چند در پاره از روايات اشارهاى به آن شده است .
در فصل هفدهم از سفر خروج تورات نيز چنين مى خوانيم : و خداوند به موسى گفت در پيشاپيش قوم بگذر، و بعضى از مشايخ اسرائيل را به همراهت بگير، و عصائى كه به آن نهر را زده بودى بدستت گرفته ، روانه شو اينك من در آنجا در برابر تو، به كوه حوريب مى ايستيم و صخره را بزن كه آب از آن
جارى خواهد شد، تا قوم بنوشند و موسى در حضور مشايخ اسرائيل چنين كرد.
نكته ها
1- فرق تعثوا و مفسدين
لا تعثوا از ماده عثى (بر وزن مسى ) به معنى فساد شديد است ، منتهى اين كلمه بيشتر در مفاسد اخلاقى و معنوى به كار مى رود در حالى كه ماده عيث كه از نظر معنى شبيه آن است بيشتر به مفاسد حسى اطلاق مى گردد، بنا بر اين جمله لا تعثوا همان معنى مفسدين را مى رساند، ولى با تاءكيد و شدت بيشتر.
اين احتمال نيز وجود دارد كه مجموع جمله اشاره به اين حقيقت باشد كه فساد در آغاز از نقطه كوچكى شروع مى شود و سپس گسترش مى يابد و تشديد مى گردد و اين درست همان چيزى است كه از كلمه تعثوا استفاده مى شود، به تعبير ديگر مفسدين اشاره به آغاز برنامه هاى فسادانگيز است و تعثوا اشاره به ادامه و گسترش آن .
- فرق ميان ((انفجرت )) و ((انبجست ))
در آيه مورد بحث در مورد جوشيدن آب تعبير به ((انفجرت )) شده ، در حالى در آيه 160 سوره اعراف بجاى آن ((انبجست )) آمده است كه اولى به معنى جريان شديد آب است و دومى جريان خفيف و ملايم .
آيه دوم ممكن است اشاره به مرحله ابتدائى جريان اين آب باشد تا مايه وحشت آنها نگردد و بنى اسرائيل بخوبى بتوانند آن را مهار كرده و در كنترل
2- خارق عادات در زندگى بنى اسرائيل
بعضى از كسانى كه با منطق اعجاز آشنا نيستند، جوشيدن اينهمه آب و اين چشمه ها را از آن صخره ، بعيد شمرده اند، در حالى كه اين گونه مسائل كه قسمت مهمى از معجزه انبياء را تشكيل مى دهد، چنانكه در جاى خود گفته ايم ، امر محال يا استثناء در قانون عليت نيست ، بلكه تنها يك خارق عادت است يعنى مخالف با علت و معلولى است كه ما با آن خو گرفته ايم .
بديهى است تغيير مسير علل و معلول عادى براى خداوندى كه خالق زمين و آسمان و تمام جهان هستى است بهيچوجه مشكل نخواهد بود، چه اينكه اگر از روز اول اين علل و معلول را طور ديگرى آفريده بود و ما با آن خو گرفته بوديم وضع كنونى را خارق عادت و محال مى پنداشتيم .
كوتاه سخن اينكه : آفريننده عالم هستى و نظام علت و معلول ، حاكم بر آن است نه محكوم آن ، حتى در زندگى روزمره ما، موارد استثنائى در نظام موجود علت و معلول كم نيست ، و به هر حال مساءله اعجاز چه در گذشته چه در حال مشكل عقلى و علمى ايجاد نمى كند.
خود در آورند، در حالى كه انفجرت به مرحله نهائى آن كه شدت جريان آب است ناظر است .
در كتاب مفردات راغب آمده است كه انبجاس در جائى گفته مى شود كه آب از روزنه كوچكى بيرون آيد و انفجار به هنگامى گفته مى شود كه از محل وسيعى بيرون مى ريزد، اين تعبير با آنچه قبلا گفتيم كاملا سازگار است .
وَ إِذْ قُلْتُمْ يَمُوسى لَن نَّصبرَ عَلى طعَامٍ وَحِدٍ فَادْعُ لَنَا رَبَّك يخْرِجْ لَنَا ممَّا تُنبِت الاَرْض مِن بَقْلِهَا وَ قِثَّائهَا وَ فُومِهَا وَ عَدَسِهَا وَ بَصلِهَا قَالَ أَ تَستَبْدِلُونَ الَّذِى هُوَ أَدْنى بِالَّذِى هُوَ خَيرٌ اهْبِطوا مِصراً فَإِنَّ لَكم مَّا سأَلْتُمْ وَ ضرِبَت عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسكنَةُ وَ بَاءُو بِغَضبٍ مِّنَ اللَّهِ ذَلِك بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِئَايَتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيرِ الْحَقِّ ذَلِك بمَا عَصوا وَّ كانُوا يَعْتَدُونَ(61)
و (نيز به خاطر بياوريد) زمانى را كه گفتيد: اى موسى هرگز حاضر نيستيم به يك نوع غذا اكتفا كنيم ، از خداى خود بخواه كه از آنچه از زمين مى رويد، از سبزيجات خيار، سير، عدس ، و پياز براى ما بروياند، موسى گفت : آيا غذاى پستتر انتخاب مى نمائيد (اكنون كه چنين است بكوشيد از اين بيابان ) وارد شهرى شويد، زيرا هر چه خواستيد در آنجا هست . خداوند (مهر) ذلت و نياز بر پيشانى آنها زد و مجددا گرفتار غضب پروردگار شدند، چرا كه آنها نسبت به آيات الهى كفر مى ورزيدند و پيامبران را به ناحق مى كشتند، اينها به خاطر آن بود كه گناهكار و سركش و متجاوز بودند.
1- منظور از مصر در اينجا كجاست ؟
بعضى از مفسران معتقدند كه مصر در اين آيه اشاره به همان مفهوم كلى شهر است ، يعنى شما اكنون در اين بيابان در يك برنامه خودسازى و آزمايشى قرار داريد، اينجا جاى غذاهاى متنوع نيست ، برويد به شهرها گام بگذاريد كه در آنجا همه اينها هست ، ولى اين برنامه خود سازى در آنجا نيست .
دليل آن را اين مى دانند كه بنى اسرائيل نه تقاضاى بازگشت به مصر را داشتند و نه هرگز به آن بازگشتند.
بعضى ديگر همين تفسير را انتخاب كرده و بر آن افزوده اند كه منظور اين است ماندن شما در بيابان و استفاده از اين غذاى غير متنوع به خاطر ضعف و زبونى شما است نيرومند شويد و با دشمنان پيكار كنيد و شهرهاى شام و سرزمين مقدس را از آنها بگيريد تا همه چيز براى شما فراهم گردد.
سومين تفسيرى كه براى اين آيه ذكر شده ، اين است كه منظور همان كشور مصر است يعنى شما اگر از غذاهاى غير متنوعى در اين بيابان بهره مى گيريد در عوض ايمان داريد و آزاد و مستقل هستيد اگر نمى خواهيد بر گرديد و باز هم برده و اسير فرعونيان يا امثال آنها شويد، تا از باقيمانده سفره آنها از غذاهاى متنوعشان بهره گيريد،
بدون شك ، تنوع از لوازم زندگى و جزء خواسته هاى بشر است ، كاملا طبيعى است كه انسان پس از مدتى از غذاى يكنواخت خسته شود، اين كار خلافى نيست پس چگونه بنى اسرائيل با درخواست تنوع مورد سرزنش قرار گرفتند؟
پاسخ اين سؤ ال با ذكر يك نكته روشن مى شود و آن اينكه در زندگى بشر حقايقى وجود دارد كه اساس زندگى او را تشكيل مى دهد و نبايد فداى خور و خواب و لذائذ متنوع گردد.
بدون شك غذاهاى گياهى مختلفى كه بنى اسرائيل از موسى درخواست كردند، غذاهاى پرارزشى است ، ولى مساءله اين است كه تنها نبايد به زندگى از
وانگهى بنابر اينكه ((من )) يكنوع عسل كوهستانى و يا ماده قندى نيرو بخشى مشابه آن باشد يكى از مفيدترين و پرانرژى ترين غذاها است ، مواد پروتئينى موجود در گوشت تازه (مانند سلوى پرنده مخصوص ) از جهاتى بر مواد پروتئينى موجود در حبوبات برترى دارد، چرا كه هضم و جذب اولى بسيار آسان است در حالى كه براى جذب دومى دستگاه گوارش با فعاليت خسته كننده اى دست به گريبان خواهد بود.
ضمنا ((فوم )) را كه از غذاهاى مورد تقاضاى بنى اسرائيل است بعضى به معنى گندم ، و بعضى به معنى سير تفسير كرده اند، البته هر يك از اين دو ماده امتياز ويژه اى دارد، ولى بعضى معتقدند كه معنى گندم صحيحتر است چرا كه بعيد است آنها مواد غذائى خالى از گندم را خواسته باشند.
4- چرا مهر ذلت بر بنى اسرائيل نهاده شد؟
از آيه فوق استفاده مى شود كه آنها به دو جهت گرفتار خوارى و ذلت شدند: يكى براى كفر و سرپيچى از دستورات خدا، و انحراف از توحيد به سوى شرك .
ديگر اينكه مردان حق و فرستادگان خدا را مى كشتند، اين سنگدلى و قساوت و بى اعتنائى به قوانين الهى ، بلكه تمام قوانين انسانى كه حتى امروز
درباره سرنوشت يهود و زندگى دردناك آنها در ذيل آيه 112 سوره آل عمران به اندازه كافى بحث كرده ايم (جلد سوم صفحه 51).


