تبليغاتX
هیئت منتظران مهدی (عج)


اين هيئت در استان همدان واقع مي باشد و در هر شب چهارشنبه برگزار ميباشد

(((**آدرس کوتاه وبلاگ www.zohor12.coo.ir می باشد شما می توانید از این آدرس م وارد شوید**)))

دانلود2
فارسی موبایل
رایگان های اینترنت
سیستم وبلاگ شناور
قالب وبلاگ
»شهر دانلود :: صفا سی تی
»هفته نامه دانلود برترین ها
»نشريه الكترونيكي ساعت صفر
»موعود
»گروه اينترنتي مشكان
»سایت رسمی مسجد مقدس جمکران
»سایت درباره امام زمان (عج)
»تابلو گفتمان محبين مهدي
»اینترنت رایگان
»متن کامل کتاب «آرماگدون: تدارک جنگ بزرگ»
»عصـرظهـور
»پخش مستقیم حرم امام حسین
»پخش مستقیم حرم امام رضا
»مداحی
»مثل خدا
»دانلود مداحی
» ماهیگیری و طبیعت
»گل نرگس
»حقایق ناب
»متن قرآن کریم
»دانلود مداحی
»حوزه
»تفسیر المیزان
»آپلود فایل
»براش فتوشاپ
»قالب رایگان میهن بلاگ
»عکس های زیبا
»آموزش 3d max
»ارسال sms رایگان
»سایت امام حسین (ع)
»نقد وهابیت
»طراحی وب
»پـــادشاه امــنــیـت و ترفند در وب
»ارتباط مستقیم با حرم امام رضا
»طراحی
»قرآن شناسی
»برسی قرآن
»یا مهدی (عج)
»ماه من
»منتظران مهدی (عج)
»ساخت هواپیما و هلیکوپتر مدل
»سایت جواد مقدم
»حاج آقا حق
»شگفتکی از اسرار بندگی
»آموزش مایا
»یا مهدی ظهور کن
»هیئت منتظران مقائم سرکان
»آموزش فوتبال
»گالري عكس-تويسركان

عشق عالمین ارباب ذکر من حسین ارباب

                           عشق عالمین ارباب                 ذکر من حسین ارباب

                         دل اسیر چشماته                    مست صحن زیباته

                         حاجت دل خستم                    بوسه بر کف پاته

                         کاش تو کربلا بودم                   کاش غلام سیات بودم

                         کربلا می خام آقا                    این دلم جه پر درده

                         کاش تو رو نمی کشتن           پیرهنت نمی بردن

                         بچه هات توی صحرا                کاش سیلی نمی خوردن

                         زینبت پریشونه                      خواهرت چه دلخونه

                         تو میری حسین اما                یک سه ساله می مونه

               بی تو این دلم سرده         بی تو دنیا نامرده


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387

بر جلوه‏ ى روى ماه مهدى، صلوات!
بر جذبه ى هر نگاه مهدى، صلوات!
ما را نبود چو هديه ‏اى در خور او
بفرست به پيشگاه مهدى، صلوات!
***
مهدى كه جدا كننده ى نيك و بد است
داناى حقايق ز ازل تا ابد است
در محفل انبيا بود شمع اميد
در گلشن اوليا، گل سرسبد است
***
تا سايه ى مهدى به جهان افتاده است
شوقى به قلوب شيعيان افتاده است
در طلعت آفتاب روشن امروز
عكس رخ صاحب الزمان افتاده است

لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ادامه ي مطلب ...

تبريك عيد
باز گيتى پاى تا سر، مطلع الانوار شد
مطلع الانوار، گيتى از جمال يار شد
نيمه ى شعبان رسيد و مولد مهدى بود
آن شهى، كو خاك راهش گلشن ابرار شد
شام احبابش ز شادى، همچو روز روشن است
روز اعدايش ز غم، مانند شام تار شد
از همايون مولد سلطان لاهوتى مقام
عطرآگين، سرزمين سامره بسيار شد
خيز و شو آماده جانا، از پى تبريك عيد
كز صفا اقطار گيتى، غيرت گلزار شد
اين دو رنگى را بنه از سر، بيا يكرنگ باش
حبّذا ملكى، كه از خواب گران بيدار شد
اين چراغان هم بود از يمن يكرنگى به پا
كز صفا مانند گلشن، كوچه و بازار شد
هست مولود همايون ولى كردگار
آنكه تابان از جمالش، جلوه ى دادار شد
حجت يزدان، ولى عصر، نور ذوالمنن
آنكه ذاتش، در بناى معدلت، معمار شد
اى پناه ملك و ملت، پرده بردار از جمال
ملك و ملت موكبت را، طالب ديدار شد

لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ادامه ي مطلب ...

صبح اميد
تو اى عشق و اى تمام وجودم
تو بود و نبودم فداى رخ تو همه عالم
بيا بنگر بر دل غمديده كه ليلى نديده
ز غم چه كشيده در اين عالم
يك دم بنگر حال زار مرا، بيقرار مرا
اى تمام اميدم تو صبح سپيدم
ز نرگس چشمت ببين چه كشيدم
بيا بنگر حال زار مرا، بيقرار مرا..
])يااباصالح مددى((3) يااباصالح[ (2)
مرا راهى كن سوى ميخانه
بده پيمانه به اين ديوانه تو اى ساقى
تو مى‏ دانى ز عشق تو كه خمارم
پياله ندارم كه دار و ندارم توئى ساقى
بنگر مرغ پر بسته منم، دلشكسته منم
تا سحر بيدارم، سر به زانو دارم
از تو دارم اى گل هر چه كه دارم
])يااباصالح مددى((3) يااباصالح[ (2)
اى جان من غرق سوداى تو
وين تماشاى تو دل ندارد ذوق گفتگويت
بى جلوه ات آرزو و بى حاصل
بى تو در باغ دل خود به رويت سرو آرزويت
گر در كويش برسى برسان اين پيام مرا
اى چراغ رويت من ندارم ديگر
تاب اين شبهاى سرد و خاموش
هرگز هرگز باور نكنم عهد و پيمان ما شد فراموش
])يااباصالح مددى((3) يااباصالح[ (2)

لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ادامه ي مطلب ...

يک خبر پيچيده در گوش همه



 شور بر پا کرده درد و هم همه



قلب شيعه دل غمين و خسته شد



کربلا راهش دوباره بسته شد



سينه ها بار ديگر تنگ شد



هم نجف هم سامرا در جنگ شد



از دوباره شيعه در ماتم نشست



بار ديگر حرمت مولا شکست



چهره را از خلق پوشاندن بس است



اي بدان يک بار سوزاندن بس است



کربلا يک بار لشگر ديده است



خون و آتش اشک مادر ديده است



پيش شيطان هست تلنازي بس است



بيش از اين با عشق ما بازي بس است



شيعه تنها يک کربلا دارد همين



يک نجف يک سامرا دارد همين



دلخوشي شيعه تنها کربلاست



هستيش سجده به خاک سامراست



تا حرم اماج زخم و تير شد



مهدي زهرا بميرم پير شد



نسيمي جان فزا مي آيد بوي کرب و بلا مي آيد.



نميدانم که آيا هنوز بايد عجلوليک افرج بگويم يا نه .امروز جمعه است اما دلگير نيست .سرد نيست ، منا جات حضرت علي را نشنيدم ودلهره هم ندارم اما ناراحتم. اينها نشانه  خوبي نيست.نکند نباشد نگاهي بر من ، نکند پرونده ام بسته شده باشد و نکند .....آقاي من ، مولا و امام عصر من چه ميگذرد بر شما



بميرم ، درد هاي سختي ميکشيد و همچنان استوار بزرگترينِ  لثارات الحسين  هستيد .شما مي آييد . ايمان دارم .مي بينيد حرم پدرتان را مي بينيد و مي آييد . آقاي من به خوبي خودت  ما را ببخش


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387

خواب دیدم مرده ام**خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود**وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت**قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود**غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
هر که آمد پیش حرفی راند و رفت**سوره حمدی برایم خواند و رفت
ناله می کردم ولیکن بیجواب**تشنه بودم در پی یک جرعه آب
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست**آن یکی فریاد زد رب تو کیست
ای گنه کار سیه دل،بسته پر**نام اربابان خود یک یک ببر
گفتنم عمر خودت کردی تباه**نامه اعمال خود کردی سیاه
ناامید از هر کجا و دل فکار**می کشیدندم به خفت سوی نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد**از جنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان**نور پیشانیش فوق آسمان
صورتش خورشید بود و غرق نور**جام چشمانش پر از شرب طهور
گیسوانش شط پر جوش و خروش**در رکابش قدسیان حلقه بگوش
لب که نه،سرچشمه آب حیات**بین دستش کائنات و ممکنات
بر سرش دستمال سبزی بسته بود**بر دلم مهرش عجیب بنشسته بود
کی به زیبائی او گل میرسید**پیش او یوسف خجالت میکشید
در قدوم آن نگار مه جبین**از جلال حضرت حق آفرین
دو ملک سر را به زیر انداختند**بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتم این زمزمه**آمده اینجا حسین فاطمه
صاحب روز قیامت آمده**گوئیا بهر شفاعت آمده
سوی من آمدمرا شرمنده کرد**مهربانانه به رویم خنده کرد
این که اینجا اینچنین تنها شده**کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است**گریه کرده بعد شیرش داده است
خویش را در سوز عشقم آب کرد**عکس من را بر دل خود قاب کرد
بار ها بر من محبت کرده است**سینه اش را وقف هیئت کرده است
سینه چاک آل زهرا بوده است** چای ریز مجلس ما بوده است
اینکه در پیش شما گردیده بد**جسم و جانش بوی روزه می دهد
با ادب در مجلس ما می نشست**او به عشق من سر خود می شکست
پرچم من را به دوشش می کشید**پا برهنه در عزایم می دودید
اسم من راز و نیازش بوده است**تربتم مهر و نمازش بوده است
اقتدا بر خواهرم زینب نمود**گاه می شد صورتش بهرم کبود
حرمت من را به دنیا پاس داشت**ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن**روز تاسوعا شده سقای من
تا که دنیا بوده از من دم زده**او غذای روضه ام را هم زده
بارها لعن امیه کرده است**خویش را وقف رقیه کرده است
گریه کرده چون برای اکبرم**با خود او را نزد زهرا می برم
هر چه باشد او برایم بنده است**او بسوزد صاحبش شرمنده است
در مرامم نیست او تنها شود**باعث خوشحالی اعدا شود
در قیامت عطر بویش می دهم**پیش مردم آبرویش می دهم
باز بالاتر به روز سرنوشت**میشود همسایه من در بهشت
آری آری هر که پا بست من است**نامه اعمال او دست من است


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386

میدانم که می آیی...
مي دانم كه مي آيي از مغرب آسمان.
مي آيي و به كعبه تكيه مي زني در حاليكه پرچم پيامبر(ص) را دست داري.
مي آيي و دين خدا را درسراسر گيتي جاري ميكني.
وبا شمشير عدالتت دنياي ظلم را پر از مهرباني مي كني.
مي آيي و شهر مكه مركزحكومت انقلابي تو مي شود.
مي آيي و مسيح(ع) در ركاب مقدست قيام مي كند،تا اينكه گلبانگ
محمدي در سراسر دنيا طنين مي اندازد.
كاش مي رسيد روزهايي كه با فروغ ظهور تو روشن گشته و درفشهايي كه
با انقلاب جهاني تو بر افراشته شده است.
مي داني و ميدانم كه منتظرم از هميشه تا هنوز...

لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:دوشنبه پانزدهم بهمن 1386

حسادت می کنم بر چاه کوفه
که شد محرم به راز ماه کوفه
تاسف می خورم بر ملت عصر
که دارد می رود درراه کوفه
******* ************* ******** ********* *******
خداوندا به حق فرق مولا
به خون جاری از پهلوی زهرا
مرا در ذل عفو اهل بیتت
ببخشا چون رسد آن وعده فردا
******* ****** ******* ********* ******** *******
شدم مست نگاهت ,می چه حاجت
تو را دارم به ملک ری چه حاجت
چو عشقت می نوازد ساز دل را
مرا دیگر به تار و نی چه حاجت
****** ******* ****** ******** ********* ********
دلم دارد هوای کوی مولا
دلم می گوید او باشد همین جا
نسیم رهگذر گر یاردیدی
بگو یک شب بزن سر بر دل ما
******* ******** ****** ******* ******** ********
قسم بر عشق مجنون عشق فرهاد
که از هجران یارانم به فریاد
چو آن برگ جدا از شاخه ام من
که حیران گشته ام در دامن باد
******** ******** ********* ******** **** *** ****
به دل گفتم بکن او را فراموش
کشید اما نگاهش را در آغوش
نه تنها یاد او را بیشتر کرد
که لحظه لحظه از او گشت مدهوش

هر آن کـه جانب اهل خدا نـگـه دارد
خداش در همـه حال از بلا نـگـه دارد
                                        حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست
                               کـه آشـنا سخـن آشـنا نگـه دارد
دلا مـعاش چنان کن که گر بلـغزد پاي
فرشتـه‌ات بـه دو دست دعا نگه دارد
                                      گرت هواست که معشوق نگسـلد پيمان
                                        نـگاه دار سر رشـتـه تا نـگـه دارد
صـبا بر آن سر زلـف ار دل مرا بيني
ز روي لطـف بگويش که جا نـگـه دارد
                                                  چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفـت
                                      ز دسـت بنده چه خيزد خدا نگـه دارد
سر و زر و دل و جانـم فداي آن ياري
کـه حـق صحبـت مهر و وفا نگه دارد
                                               غـبار راه راهگذارت کجاست تا حافـظ
                                           بـه يادگار نـسيم صـبا نـگـه دارد


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:جمعه بیست و یکم دی 1386


 

خلق می داند که در بهداری قُرب حسین    

دردها را بیشتر عبّاس درمان می کند

یا اباعبدالله الحسین علیه السلام

1) ای خشك لب !

 

ای ابتدای شعرهای عاشقانه

وی منتهای آرزوی عارفانه

ای خشك لب ! مستغنی از امواج دريا

وی در عطشناكی سروده صد ترانه

ای هفت دريا همچو قطره پيش قدرت

ای بحر نا پيدا ، كران بی كرانه

از بهر گلخند لبان غنچه لبخند

وی بهر آواز تر بلبل ، بهانه

ای سرالاسرار تمام آفرينش

در بهت سرگردانی عرفان نشانه

در خشكی سُكر لبانت راز مستی

كز هرم آن خيزد ز خُمّ می زبانه

ماييم و قلبی پر نياز و سوز و سازی

در پيشگاه حس ناب شاعرانه

ما را نيايد وصف تو با شعر لالی

هيهات زين سودای خام كودكانه

در قاف قدر شامخت ما را گذر نيست

كانجا بجز عنقا ندارد آشيانه

صد كهكشان چون نقطه ای محو تو هستند

ای خارج از حد تصور در ميانه

با تو ازل آغاز گرديد و روان شد

تا انتها جاری شد و مانا زمانه

در لامكان بی زمانی عشق جاويد

در بهت "لا ادری" مايی جاودانه

ای "مطلع الانوار" اشراقات شرقی

ای غرب عرفان ابتدای شهر قانه

لاف تجرد می زند صوفی و ليكن

مانند ابجد خوان مكتب ناشيانه

اما به لطف مهر تو گشته مجسم

تصوير تو در شعر چشمانم شبانه

آنك تو و موج عطا ای بحر احسان

اينك گدای عاشقی بر آستانه

محمد علی جعفريان


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:جمعه بیست و یکم دی 1386 ادامه ي مطلب ...

سروده ای از مقام معظم رهبری

-------------------------

*  سر خوش ز سبوی غم پنهانی خویشم 

 چون زلف تو سر گرم پریشانی خویشم

*  در بزم وصال تو نگویم ز کم و بـیش 

   چون آیینه خو کرده به حیرانی خویشم

*  لب باز نکردم به خروشی و فغانی 

       من محرم راز دل طوفانی خویشم

*  یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی  

   عمری است ، پشیمان ، ز پشیمانی خویشم

*  از شوق شکر خند لبش ، جان نسپردم 

    شرمنده جانان ، ز گران جانی خویشم

*  بشکسته از خویشم ، ندیدم به همه عــمر

      افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

*  هر چند " امین " ، بسته دنیا نیم اما  

         دل بســـته یــــاران خراسانی خویشم

 

******************

 

او تـــوئی

(حجت الاسلام و المسلمین هادی میرزایی)

--------------------

*  آنکه می گویند روزی  خواهد آمد او توئی

آنکه گَــرد از چهره ها خواهد که شوید او توئی

*  آنکه احمد گفت : روزی گر بماند از جهان 

قـــائم ما خواهد آمد ، خواهدآمــد  او توئی

*  آنکه در دستش بگــیرد ذوالفقار بو تراب

راه اجداد ونیاکانش  بـپـویـد او تـوئی

*  آنکه مـلک عـالمی برپـا کند در جـهان

بی ثمر هر ملک در عالم نماید او توئی

*  آنکه از هر مرسل و پیغمبری عقده گشایست

عقده از هر مشکلی را می گشاید او توئی

*  آنکه بر دیوار کعـبه  تکیه خواهد زد بحق

بانگ تکبیرش به دنیـــا می رساند او توئی

*  آنکه بر چیـــند بساط ظلم از روی زمیــن

پر کند آنرا ز عدل و داد سر مد ، او توئی

*  آنکه زهــــــــــــرا بین دیوار و درش فریــاد زد

گفت : مــهدی جان بیا ای نور چشمم او توئی

*  آنکه سیراب است از می ، پر کند میخانه را

آن خم سر بسته می ، آن  شـــه مــه رو توئی

*  آنکه جــن و انــس از یمن وجودش زنده اند

گر نباشی تو ، زمین و ، اهلش ببلعد او توئی

*  آنکه هادی چون کلاب سر بزیر و سر به مـهر

استخوانی منتـــــظر مـــــــاند که ببیند او تــــــــــوئی


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:جمعه نهم آذر 1386

بانك شعر

48) رمضان آمد و ...

رمضان آمد
             ابلیس را به بند کشیدند
رمضان آمد
            و با خود
                نور و کرم
                    رحم و امید به ارمغان آورد
رمضان آمد تا قدر هم بیاید
و این ماه خداست
             پس بیا تا به ضیافت برویم
                                   با دل پاک
                                           سوی خدا


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ادامه ي مطلب ...

بانك ادبيات عاشورائي

 رمضان آمده است ...

 مکاشفهء عطش و جانبازی
 و اکنون، قتلگاهِ پسر، محراب!
  عصر تاسوعا
 ...اما ریشه اش در دل نیست، در باد است
  تولّد حسين
  دست هاي تشنه عبّاس
 بقيه كربلا
 خانه كوچك زهرا(س)
 زماني كه همه آمدند،حسين(ع) شروع كرد به بيرون رفت
 حسن نيز، اگر بود ـ در برابر يزيد ـ قطعاً همان راهى را مى رفت، كه حسين رفت...
 انسان هاى مقاومت را، از عاشقى نترسانيد!
 پرستار كربلا، رسول خون برادر
  زيباترين هنر، به زيبائى و شيرينى مردن است

 

14. رمضان آمده است ...

چشم باز کردیم؛ تکه ای از زندگی مان به رمضان رسید

زنگ ساعت 

       هنگامه سحر

            نفس کشیدنِ دور از سیاهی

و چه لحظه ها خنک می شوند با شبنم دعای سحر

طهارت و پاکی

             چه لذّتی 

                  خدا هم هست ... نزدیک نزدیک


13. مکاشفهء عطش و جانبازی
در همهمهء غیرت و درد، مگر می شود کار دیگری هم، کرد؟! دلشوره درد، خواب را پس می زند و غیرتِ عشق، آب را.
همه چیز، از آب، از نگاهِ مردانهء ملکوتی عبّاس، موج بر می داردو دست های تشنه خاک، به تماشای چشمان ماه نبی هاشم، بلند می شود.
آبروی آب، از اوست:
هر آب، که در مشکِ او نیست،
آب نیست، آبرویی است فروهِشته!
ذهن علیل ابلیس، آدم را ـتنها ـ خاک می بیند.
مکاشفهء عطش و جانبازی، در باور آب و آتش نمی گنجد.
امّا ابوالفضل، کار خود را می کند؛ ماندن، کار او نیست.
دست از "آب" می شوید و از "جان" خویش نیز!...

اگر شهادت نبود، ابوالقاسم حسینجانی

 


12.و اکنون، قتلگاهِ پسر، محراب!

در سپیده دم غیرت، "خون" که ـ با اباعبدالله (ع) ـ به دنیا آمده، حساب زمین به هم خورد!
معادله جهان چیز دیگری شد:
سرخی زندگی، برافروخته رویی درد، و نبض غیرت عقیده ـ جایِ این پا و آن پا کردن، بی خیالی، و بی حالیِ مرگ را گرفت. و ایم شد معیار تعریف، برای زندگی: "قِف دونَ  رَأیکَ، فی الحَیاة ، مُجاهداً. اِنّ الحَیاةَ، عقیدةٌ وَ جهادٌ" بر سر رأی خویش، رزمنده و پای بر جا،بمان که حیات هیچ نیست، مگر عقیده و جهاد! و معیار تازه ای برای "پسداری" از حیثیت خون
که یعنی : ذهن کربلایی داشتن؛ حرفِ عاشورایی زدن؛ و از میان رنگ ها، "سرخ" را به رسمیت شناختن!....
قرار قبلی شیطان، ترس بود و زبونی و زردی. امّا پای"خونِ حسین" که به میان آمد،همه چیز، دیگرگون شد. همین که، تا دیروز، قابل اعتنا نبود و حرکت و هویّت نداشت؛ امروز، شد "خون خدا"!
یکباره، از خاک به خدا رسید. همین خونن خاکی، شد خونِ خدا؛ موج برداشت، شکفت، بالید و بلند شد. آسمان آمد، به تماشای زمین. و کائنات غرق شد: غرق در حیثیّت خون!
پیش از این، محراب پدر، قتلگاه بود! و اکنون، قتلگاهِ پسر، محراب!

روایت محرم، شهید مرتضی آوینی


11. عصر تاسوعا

اینک زمین در سفر آسمانی خویش به عصر تاسوعا رسیده است و خورشید از امام اذن گرفته که غروب کند. دیگر تا آن نباء عظیم، اندک فاصله ای بیش نمانده است و زمین و آسمان در انتظارند. فرات تشنه است و بیابان از فرات تشنه تر و امام از هر دو تشنه تر. فرات تشنهء مشکهای اهل حرم و بیابان تشنهء خون امام و امام از هر دو تشنه تر است؛ امّا نه آن تشنگی که با آب سیراب شود ... او سرچشمه تشنگی است و می دانی، رازها را همه، در خزانهء مکتومی نهاده اند که جز با مفتاح تشنگی گشوده نمی شود. امام سر چشمه راز است و بیابان طف، عرصه ای که مکنونات حجاب تکوین را بی پرده می نماید. مگر نه اینکه اینجا را عالم شهادت می نامند؟ و مگر از این فاش تر هم می توان گفت؟   

روایت محرم، شهید مرتضی آوینی

 


10. ...اما ریشه اش در دل نیست، در باد است

گوش کن قافله سالار چه می خواند: وَ لَمّا تَوَجّهَ تِلقاءَ مَدیَنَ قالَ عَسی رَبّی اَن یَهدیَنی سواءَ السّبیل(1)... آیا تو می دانی که از چه امام آیاتی که در شأن هجرت نخستین ِ موسی است فرا می خوانَد؟ عقل محجوب من که راه در جایی ندارد... ای رازداران خزاین غیب، سکوت حجاب را بشکنید و مُهر از لبِ فروبسته اسرار برگیرید و با ما سخن بگویید. آه از این دلسنگی که ما را صمٌ بُکم می خواهد... آه از این دلسنگی!
سرّ آنکه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز می شود در کجاست؟ طبیعت بشری در جست و جوی راحت و فراغت است و سامان و قرار می طلبد.
یاران! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست، سخن از آنانی است که اسلام آورده اند اما در جست و جوی حقیقت ایمان نیستند. کُنج فراغتی و رزقی مُکفی... دلخوش به نمازی غراب وار و دعایی که بر زبان می گذرد اما ریشه اش در دل نیست، در باد است. در جست و جوی مأمنی که او را از مکر خدا پناه دهد؛ در جست و جوی غفلت کده ای که او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازد، غافل که خانهء غفلت، پوشالی است و ابتلائات دهر، طوفانی است که صخره های بلند را نیز خُرد می کند و در مسیر دره ها آن همه می غلتاند تا پیوستهء به خاک شود.
اگر کشاکش ابتلائات است که مرد می سازد، پس یاران، دل از سامان برکَنیم و روی به راه نهیم.
بگذار عبدالله بن عمر ما را از عاقبت کار بترساند. اگر رسم مردانگی سرباختن است، ما نیز چون سید الشّهدا او را پاسخ خواهیم گفت که: " ای پدر عبد الرحمن، آیا ندانسته ای که از نشانه های حقارت دنیا در نزد حق این است که سر مبارک یحیی بن زکریا را برای زنی روسپی از قوم بنی اسرائیل پیشکش بردند؟ آیا نمی دانی که بر بنی اسرائیل زمانی گذشت که مابین طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پیامبر را می کشتند و آن گاه در بازارهایشان به خرید و فروش می نشستند، آن سان که گویی هیچ چیز رخ نداده است! و خدا نیز ایشان را تا روز مؤاخذه مهلت داد."(2)
... اما، وای از آن مؤاخذه ای که خداوند خود اینچنین اش توصیف کرده است: اَخذَ عَزیزٍ مُقتَدرٍ.(3)
آه یاران! اگر در این دنیای وارونه، رسم مردانگی این است که سر بریدهء مردان را در تشت طلا نهند و به روسپیان هدیه کنند.... بگذار اینچنین باشد. این دنیا و این سر ما!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ قصص / 21
2 ـ موسوعه کلمات امام الحسین(ع)، ص 308
3 ـ بخشی از آیهء 42 سورهء قمر: ... فَاَخذناهُم اَخذَ عَزیزٍ مُقتَدرٍ

فتح خون، شهید آوینی

 


9.تولّد حسين
تولّد حسين، تولّد خون است:
آي فهميده هاي طريقت جانبازي! غيرت هاي با شكوه خاك! زيباترين زخم هاي زمين!
بيائيد مي خواهيم، به جشن تولّد عاشورا برويم!
چشم هاي تيرخوردهء خود را برگيريد؛ دست هاي اُفتادگي خويش را برداريد؛ زيباترين زخم هاي ممكن را دربركنيد؛ بيائيد برويم.

يا ابا عبدالله! اي برادر زينب!

آن كه مي خندد، هنوز، مَقْتَل غيرت تو را نشنيده است! آن روز ـ در آن بي آبي ـ تو مگر چه گفتي، كه تمام زالوها ـ به يكباره ـ بر سر خون تو، اتّفاق كردند؟!

بگذار براي اين زيباترين زخم هاي كائنات بميرم! شما را به خدا بس كنيد! من هم مي دانم كه براي "تولّد" مرثيه نمي خوانند...

امّا، "مرثيه جانبازي" شادمانْترين مرثيه جوانمردي است.آي چشم هاي تيرخورده قدري "نگاه" به من بدهيد! ...

اگر شهادت نبود، ابوالقاسم حسینجانی

 


8.دست هاي تشنه عبّاس

 

قمر بني هاشم به رود فُرات كه مي زد، آب در پوست خود نمي گنجيد!

در خيال خود گمان مي برد كه از دست هاي تشنه عبّاس، لبريز خواهد شد.

 

امّا، وقتي كه آب را، تشنه، رها ساخت؛ در همهء پيچ و تابِ خيالِ فُرات، تنها يك سؤال بود كه موج مي زد:

"آخر، چرا؟!"

اگر شهادت نبود، ابوالقاسم حسینجانی

 


7.بقيه كربلا
بقيه كربلا، زين العابدين (ع)ـ اين زيباترين اسير نيايش ـ دوشادوش زبان شهادت ـ زينب ـ از قتل عام قبيله عاشورا باز مي آيد:

كربلا كربلا، در واژه ها، ريخته

و عاشورا عاشورا، به لهجه ي دعا، در آويخته!...

تولّد عاشورا در برابر چشمانش بود كه اتفاق اُفتاد ـ و "ذبح عظيم"، از همان نقطه اي كه او نيز ايستاده بود، جريان يافت.

دردا كه درد نيست!

و گرنه "زبور آل محمّد(ص) " اين همه، خاك نمي خورد.... اگر "فهميده" بودم صحيفه سجّاديه ـ اين زبان زين العابدين ـ را، مي توانستم فهميد! ...

همان كه در زيباترين طرز سعادت، فراگرفتن "نظم شهادت" را، دست به دعا بر مي دارد:

 

حَمْداً نَسْعَدُ بهِ في السّعَداءِ مِنْ اَوْليائهِ، وَ نَصيرُ بهِ في نَظم الشُهَداءِ بسُيُوفِ اَعْدائهِ! ...*

 

و دلش را، براي خدا، چندان مي گويدكه خاك نيز بشنود.

امّا، پنهان نبايد كرد كه راز و نياز عاشورا ـ قرآن صاعد و زبور آل محمّد (ص) ـ در ميانه ي ما هنوز هم تنهاست...

* صحيفه سجّاديه، دعاي يكُم

اگر شهادت نبود، ابوالقاسم حسینجانی

 


6. خانه كوچك زهرا(س)

زهرا ـ تازه ترين اتفاقي بود، كه در عالم افتاد! و هيچ وقت نيست كه اين اتفاق ـ بازهم ـ تازه نباشد!

زهرا ـ حرف تازه خدا بود:" انّا اعطيناك الكوثر" ... نگاهي نو، بر سراپاي هستي! ارتباط خاك با خدا، مادر شهود و شهادت. بانوي محراب، بانوي اعتراض، بانوي حماسه، بانوي بسيج بني هاشم، بانوي شهادت...

پيش از زهرا ـ هيچ زني را نديده بودند كه پدر خويش را، مادر باشد! پيش از زهرا ـ شهادت، اين همه تازگي نداشت. او كه آمد، جاني تازه گرفت. قبلاً كلمه بود. بعداً معنا شد!

و او به روشني، اين همه را مي دانست: مادرانه شهادت را، بزرگ مي كرد. آگاهانه شهادت را، شير مي داد! به غنچه هائي آب مي داد كه قرار بود آتش بگيرند! "كوزه آب" را مي شناخت. از جغرافياي "قتلگاه" خبر داشت. كربلا را بر دامان، مي نشاند. براي عاشورا لالايي ميخواند. گيسوان "اسارت" را شانه مي زد! حكايتِ چاه و محرابِ خون را مي دانست. با اين همه، آبروداري مي كرد. اهل شكايت نبود! اگر هم مي گفت ـ به درد مي گفت كه درمان بشنود.

اگر شهادت نبود، ابوالقاسم حسینجانی

 


 

5. زماني كه همه آمدند،حسين(ع) شروع كرد به بيرون رفتن

اي همسفر زينب!

كار تو، نبش قبرهاي هر روزه ي مردم بود: قبرهاي روزمرّگى و عافيت طلبى و عادت، قبرهاى سر به زيرى و سكوت و سلامت، قبرهاى "بيعت كردن" و "به روى خود نياوردن"!

از مدينه ـ به مكه كه در آمدى ـ بر سر چهارراه اطلاعاتى اسلام *ـ چهار ماه، انتظار كشيدى كه همه مردم جمع شوند، و درست در همان وقتى كه همه آمدند، تو شروع كردى به بيرون رفتن! و اين يعنى:

آب زدن بر چشم هاى خواب آلودهء ساده بين، در هم شكستن قبرستان هاى بسته بندىِ شبانه روزى، فرو پاشاندن ديوهاى دروغ و دورويى، و گسستن "بند" از دست و پاى نگاه و حركتِ بنده هاى خدا ـ براى خوب ديدن و رها شدن و به خداى خود پيوستن...

"مَن كانَ فينا باذلاً مُهْجَتَهُ؛ وَ مُوطِنّاً عَلي لِقاءِ اللهِ نَفْسِهُ؛ فَليَرحَلْ مَعَنا فانني راحل مصبحاً، ان شاء الله تعالي"**

هر كه از خون دل خويش، مى تواند مايه بگذارد و براى ديدار الهي، جانمايه دارد ـ پاىْ فرا پيش نهد و با ما بيايد؛ كه من، خود بامدادان به راه خوهم افتاد. ان شاء الله!...

 

* از كلامات رهبر عزيز انقلاب، در پيام به حجاج:" حج، چهارره عظيم تبادل اطلاعات جهان اسلام است."

**كلام مبارك مولا، امام حسين(ع) در هنگام حركت از مكّه

اگر شهادت نبود، ابوالقاسم حسینجانی

 


4. حسن نيز، اگر بود ـ در برابر يزيد ـ قطعاً همان راهى را مى رفت، كه حسين رفت...

همان خونى كه در رگهاى حسين مى دويد، در رگهاى حسن، نيز بود.

آن، در زمان شمشير، شمشير برآورد؛ و اين، در وقت تدبير، تدبير. حكمت، يكى بود. امّا تجلى آن ـ در دو جاى ـ دو چيز: حكمت شمشير و حكمت تدبير.

تا وقتى كه امام حسن مجتبى (ع) بود، زعامت و امامت حسين و عباس و سايرين را، بر عهده داشت. اختلاف در موضع دو برادر نبود. بل، كه اختلافى اگر بود، در موضع پدر و پسر ـمعاويه و يزيد ـ بود. و حسن نيز، اگر بود ـ در برابر يزيد ـ قطعاً همان راهى را مى رفت، كه حسين رفت... و اين مواضع صريح، صبورانه، مردانه و متهوّرانهء امام مجتبى(ع) ـ سبط اكبر رسول خدا(ص)ـ در برابر معاويه است كه مى گفت:

لَوْ آثَرْتُ اَنْ اُقاتِلَ اَحَداً مِنْ اَهْل الْقِبلَةِ لَبَدَأتُ بِقِتالِكَ، فَاِنّي تَرَكْتُكَ لِصَلاحَ الاُمّةِ وَ حِقنِ دِمائِها.*

اگر مى خواستم در ميان اهل قبله، شمشير بر كشم، اوّل از همه با تو مى جنگيدم.من كه دست از تو برداشتم، براى مصلحت و تدبير امّت و پيشگيرى از خونريزى و جنگ داخلى بود.

*مُغامس بن داغِر الحلي، شاعر شيعى عرب، در سده نهم

اگر شهادت نبود، ابوالقاسم حسینجانی

 


3. انسان هاى مقاومت را، از عاشقى نترسانيد!

ما چه مى كرديم؟! ما چه مى كرديم، اگر اينها نبودند؟!... دلباخته هاى حقيقى، سرباخته هايند. انسان هاى مقاومت را، از عاشقى نترسانيد!

بر شانه هاى شهر، مگر مرگ مى آورند؟ بچه هاى كربلا دارند مى آيند: بچه هاى اشك و آتش، بچه هاى غيرت و غربت و بى قرارى، بچه هاى تخريب و انفجار، بچه هاى تهاجم و تنهايى، بچه هاى يقين و يقين و يقين، بچه هاي يكشبه ى صدساله، بچه هاى بزرگوار!....

بچه هاى مرگ، دارند براي ما "زندگى" مى آورند. مرگ، كه نه!... اينها، بچه هاى "بى مرگى" اند:بچه هاى شهادت، بچه هاى مقاومت...

شهيدان را بر شانه ها نشانده اند. "فاتحان" را هميشه بر"شانه" مى نشانند! بوى مرگ فاصله نمى شناسد... بوى كربلا، بوى جبهه، بوى انقلاب، بوى امام، بوى بسيج، بوى اشك و تنهائى... همه در هم آميخته، و "يكدست"، بر كبريا در آويخته! كبوتران پرواز خبر از هواى تازه مى دهند.

...و دنيا مى ماند در اين همه حيرت، كه يك آبادى، اين همه طاقت و جسارت را از كجا مى آورد، كه مى تواند"قيامت" را ـ يكسره ـ بر دوش كشد!

اگر شهادت نبود، ابوالقاسم حسینجانی

 

 


2. پرستار كربلا، رسول خون برادر

پيش از زينب هيچ خواهرى را نديده بودند كه رسول خون برادر باشد! زينب، كربلا را در آغوش كشيد؛ و عاشورا را بر شانه نشاند... در سلوك اسارت، همه جا را، زير پا گذاشت و به دنيا آموخت كه چگونه مى شود پاى برجا ماند و ذليل نشد!

"شهادت" در "اسارت" بود كه به راه افتاد، انتشار يافت و همه جائى شد!... اگر اسارت نبود دست شهادت به جائى نمى رسيد. اگر شانه هاى اسارت خواهر نبود، كوله بار شهادت برادر بر زمين مى ماند!

اگر "زينب" نبود ديوارهاى دنياى دين نما را، كه پس مى زد؟ كوفه را، كه بيدار مى كرد؟ شام را، كه روشن مى ساخت؟ و خواب و خيال و خميازه هاى مردم را، چه كسى مى شكست؟ اگر زينب، كربلا و عاشورا را ـ با خويش ـ به سير اسارت نمى برد، چگونه جغرافياى خاك "كربلا" مى شد و تاريخ زمين"عاشورا"؟

يك تن بايد باشد كه پيكر پرخون كربلا را اُفتان و خيزان، بر دوش كشد و با خويش به پشت جبهه آورد، و همه جاىْ را جبهه سازد! بوى كربلا و رنگ عاشورا را برافشاند و برانگيزد...

كسى بايد باشد كه نامردى "ابن زياد"، دنيازدگى "ابن سعد" و بى دينى "يزيد" را بگويد و برملا سازد...

 

يكى بايد باشد كه نگذارد كربلا را زنده بگور كنند

 و زينب، همان يك تن است.

اگر شهادت نبود، ابوالقاسم حسینجانی

 


1. زيباترين هنر، به زيبائى و شيرينى مردن است

با حقيقت بايد زيست. امّا واقعيت را تنها بايد دانست:

اين گونه است كه انسان، از تنهائى خويش، رهايى مى يابد و به ميراث راستين خويش كه "خودآگاهى" و "خداآگاهى" است نائل مى شود: وفادارى و بر سر پيمان پايدار ماندن، در شوق زندگى "شاهد" بودن و در ذوق مرگ "شهيد" گشتن؛ و در "مرگْ آگاهى" همه شهادت شدن: آگاهى و رهايى!

زيباترين هنر، به زيبايى و شيرينى مردن است:

با سرافرازى زيستن و با سربلندى مردن، خون دل خويش را در راه نور و معرفت و پيوستگى، براى خدا، به جهاد برخاستن و خود را فداى هدف ـ و نه هوى ـ كردن و بر آستانه خدا آبرومندانه رسيدن؛ و اين همه يعنى: هنر مردان خدا!

به شيرينى و زيبايى مردن هنرمندانه ترين عملى است كه يك نفر، در تمام ابعاد هستى خويش، مى تواند به آن دست يابد. مرگْ باورى و مرگْ آگاهى، گشاده ترين چشمانى است كه مى تواند ـ چونان پنجره اى باز، چهره در چهره ى خداى كرامت و عزت و كبريا ـ رو در روى بيدارى و معرفت و آگاهى، بازگشاده مى شود... از اين نگاه انسان به آن جا مى رسد كه "استقامت" و "يكتايى"، حتمى ترين نتيجه آن خواهد شد، و بى باكى و جسارت و نترسى، دستاوردِ آشرافى خواهد بود كه از اين رهگذر ـ در مسير وانهادن ها و فرارفتن ها ـ حاصل مى آيد. تا آن جا كه هيچ چيز، در برابر غيرت اراده و همّت تصميم، طاقت ماندن نمى يابد و منطق پايدارْ انسان هاى مؤمن را ـ به هيچ روى ـ نمى تواند به تزلزل درافكند:

قُلْ لَنْ يُصيبُنا اِلّا ما كَتَبَ اللهُ لَنا؛ هُوَ مَوْلينا وَ عَلي اللهِ فَلْيَتَوَكّل المُؤمِنُونَ قُل هَل تَرَبّصُونَ بنا اِلّا اِحْدَي الحُسْنَيَيْن؟

 (سوره توبه، آيه هاي 51 ، 52)

بگو هيچ مصيبتى به ما روى نخواهد آورد، مگر اين كه خدا براى ما مقرر كرده باشد؛ مولاى ما اوست و بر خدا است كه انسان هاى مؤمن، توكّل مى كنند. بگو چه خيال كرده ايد؟ مگر جز اين است كه يكى از دو زيبايى (شهادت يا پيروزى) نصيب ما خواهد شد؟

بدون چنين ديدگاهى نمى شود كه در مدار جاذبهء عمومى عشق، استقرار يافت و بر جادهء جهان ـ كه همان مدار عشق است ـ مستقيم و متكامل، دست و پا گم كرده، جوشان، تپان، طوفان خيز، شكافان و پرده در را تا نهايت يافت و به سامان رسيد.

اگر شهادت نبود، ابوالقاسم حسینجانی


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386

سحر از دامن نرجس ، برآمد نوگلى زيبا
گلى كز بوى دلجويش ، جهان پير شد برنا
زهى سروى كه الطافش ، فكنده سايه بر عالم
زهى صبحى كه انفاسش ، دميده روح در اعضا
سپيده دم ز درياى كرم برخواست امواجى
كه عالم غرق رحمت شد، از آن مواج روح افزا
به صبح نيمه شعبان تجلّى كرد خورشيدى
كه از نور جبينش شد، منوّر ديده زهرا
چه مولودى كه همتايش نديده ديده گردون
چه فرزندى كه مانندش ، نزاده مادر دنيا
به صولت تالى حيدر، به صورت شبه پيغمبر
به سيرت مظهر داور، ولىّ والى والا
قدم در عرصه عالم ، نهاده پاك فرزندش
كه چِشم آفرينش شد، ز نورش روشن و بينا
به پاس مقدم او شد، مزيّن عالم پائين
ز نور طلعت او شد، منوّر عالم بالا
چو گيرد پرچم (انّا فتحنا)، در كف قدرت
لواى نصرت افرازد، بر اين نُه گنبد خضراء
شها چشم انتظاران را، ز هجران جان به لب آمد
بتاب اى كوكب رحمت ، بر افكن پرده از سيما
تو گر عارض بر افروزى ، جهان شود روشن
تو گر قامت برافرازى ، قيامت ها شود برپا
تو گر لشگر برانگيزى ، سپاه كفر بُگريزد
تو گر از جاى برخيزى ، نشيند فتنه و غوغا
بيا اى كشتى رحمت ، كه دريا گشت طوفانى
چو كشتيبان توئى ، ما را چه غم از جنبش دريا
خوش آن روزى كه برخيزد، ز كعبه بانگ جاء الحقّ
خوش آن روزى كه برگيرد، حجاب از چهره زيبا

لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:شنبه پنجم آبان 1386

غریب آشنا... 
به جز ازعلی نباشد به جهان گره گشایی

                                                            طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلایی

علی جان تو کیستی؟

تو کیستی که ولی و جانشین پیامبری...

تو کیستی که دارنده ی پرچم حمد در آخرتی...

تو کیستی که بهشت قبل از ورود توبر پیامبران حرام است....

تو کیستی که صاحب حوض کوثری و جز تو مالکی برای آن نیست...

تو کیستی که قسمت کننده ی بهشت و دوزخی...

تو کیستی که هرنوع بدی از تو اهل بیتت دور است...

علی جان تو کیستی ؟

کیستی که در باور و رویای من نمی گنجی؟؟؟؟

شنیده ام که تو بشارت بهاری،شبنمی بر رخسار گل،راح روحی،عطر عبور عشق و....

تویی که همراه همه ی کائنات ومنتظران واقعی مهدی زهرا برای ظهورش دعا میکنی واز طول انتظار فرج

ناله میکنی...

پایان کتابی اینگونه نوشته بود:

ناگهان از طرف دنیا واز خانه یکعبه صدای جانفزاو دلخراش امام زمان به گوش میرسد:

      

                ((الا یا اهل عالم اناالامام المنتظر،الاوان جدی الحسین قتل عطشانا))

به گوش هوش زهاتف نگر که مژده رسید

                                                      شب فراق گذشت ونسیم وصل رسید

به بوتراب خبر آمد،ای غبار آلود

                                                             ظهور جان جهان شد،جهان همی آسود

اما باز من

                 میدانم که تا شناخت تو مانده علی جانم........


لينک مطلب نوشته: تاریخ:شنبه بیست و هشتم مهر 1386

سلام فيه حتی مطلع الفجر شب قدر است و طی شد نامه هجر
که در اين ره نباشد کار بی اجر دلا در عاشقی ثابت قدم باش
و لو آذيتنی بالهجر و الحجر من از رندی نخواهم کرد توبه
که بس تاريک می‌بينم شب هجر برآی ای صبح روشن دل خدا را
فغان از اين تطاول آه از اين زجر دلم رفت و نديدم روی دلدار
فان الربح و الخسران فی التجر وفا خواهی جفاکش باش حافظ

لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:دوشنبه شانزدهم مهر 1386

اینم چند تا شعر در وصف مولا علی


 

هر قلب به سينه اش صفايي دارد

هر قبله براي خود خدايي دارد
اما ز درون كعبه مي گفت خدا

ايوان نجف عجب صفايي دارد

 


 

حقا كه علي ولي مطلق باشد

 حق با علي و علي مع الحق باشد
انكار ولايت شهنشاه نجف

 كفر است چه كفر ، كفر مطلق باشد

 

الطاف خفيه خدا شامل ماست

 صد شكر ولاي مرتضي در دل ماست
در روز جزا كه توشه از ما خواهند

حب علي و آل علي حاصل ماست

 

فریب ما مخور آقا دروغ میگوییم
   قسم به ام ابیها دروغ میگوییم
تمام چشم به راهی و انتظار و ظهور
     و ندبه های فرج را دروغ میگوییم
کدام گریه غربت،کدام اشک فراق
 قسم به حضرت زهرا دروغ میگوییم
دلی که مامن دنیاست،جای مولا نیست
   اسیر شهوت دنیاست، دروغ میگوییم
زبان سخن ز تو گوید ولی برای گناه
       به پیش چشم شما هم دروغ میگوییم
خلاصه ای گل نرگس کسی به فکر تو نیست
    و ما به وسعت دریا دروغ میگوییم

 

اگه نظر ندهی خیلی بی معرفتی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:چهارشنبه یازدهم مهر 1386

 

محـــراب ابــــرو

ای غايب از نظــر
به خدا می سپارمت       جانم بسوختی و به جان دوستـدارمت
 
تا دامــــن کفــــن نکشــم زير پای خاک     باور مکن  که دســت زدامانت بدارمت

محـــراب ابــــروان بنمــا تا سحـرگــهی     دســت دعـا بـرآرم و در گـــردن آرمـت

گر بايــدم شــدم ســـوی هـاروت بابلی      صــــد گونـه جادويي بکنـم تا بيــارمت

خواهم که پيش ميرمت ای بيوفا طبيب      بـــيمار بـــازپـــرس کــه در انــتظارمت

صد جوی آب بســــته ام از ديده بر کنار      بـر بـوی تخم مـهــر که در دل بکـارمت

میگريم و مرادم از اين سيل اشـــک بار      تخــم محـــبت است که در دل بکارمت

بارم بده از کرم بر خود تا به ســـوز دل       در پــای دمــبــدم گـهــر از ديده بارمت

خونم بريخت وز غم عشــق خلاص داد      منـت پذيـر غمـــزه خنجــــر گذارمـــت

حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع تست    فی الجمله می کنی و فرو گذارمــت



 

  زمزمه های انتظار

باسم رب المهدي عجل ا... تعالي فرجه الشريف
السلام عليك يا مولاي، سلام مخلص لك في الولايه اشهد انك الامام المهدي قولاً و فعلاً و انت الذي تملأ لارض قسطاً و عدلاً بعد ما ملئت ظلماً و جوراً فعجل الله فرجك و سهل مخرجك و قرب زمانك و كثر انصارك و اعوانك و انجز لك ما و عدك فهو اصدق القائلين و نريد ان نمن علي الذين استضعوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين، يا مولاي يا صاحب الزمان.
 

سلام بر مهدي، جوهر دين و نور يقين، ذخيره الهي و منجي نهائي؛

سلام بر مهدي، كعبه مقصود و قبله موعود، سر عظيم و اسم اعظم؛

سلام بر مهدي، ستاره طالع و نجم ثاقب، مسيح مسيحها و موعود موعودها؛

سلام بر مهدي، صاحب شب قدر و عصاره عصر؛

سلام بر مهدي، ديده بان خدا و مظهر هدي، وصي اوصياء و گزيده اولياء؛

سلام بر مهدي، علم منصوب و علم مصبوب، پرچم برافراشته و دانش انباشته؛

سلام بر آن عزيزي كه كمال موسي و بهاء عيسي و صبر ايوب با اوست، و آن سفينه النجاه در وصفش فرمود: تعرفون المهدي بالسكينه و الوقار، و بمعرفه الحلال و الحرام و بحاجه الناس اليه و لايحتاج الي احد.

او كه چون برخيزد عالمي را برخيزاند و بدنبال خويش كشاند.

به دورش دولت حق رخ نمايد

                                        جهان را فيض وي فرخ نمايد

اللهم اجعلني من انصاره و اعوانه، اللهم كما جعلت قلبي بذكره معموراً فاجعل سلاحي بنصرته مشهوراً.

او كه چون بيايد امحاء باطل و احقاق حق نمايد و نشان دهد كه سيرت عدل كدام است و احياي كتاب و سنت به چه معناست؟

او كه چون در آيد يعطف المهوي عل يالهدي هواپرستي را به خداپرستي بازگرداند و صالحان را وارث زمين گرداند و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذاكران الارض يرثها عبادي الصالحون (انبياء /105)

اي دلشدگان! به ره يافتگان تأسي كنيد و سكه عشق بنام او زنيد كه رخساره اش چون ستاره تابنده است، غم ......

حسرت ديدار جان جانان را نزدايد و نشايد كه به يافتن درهم و ديناري مشغول شويم و زا آن خزانه حق مغفول! السلام عليك يا حجه ا.... التي لاتخفي

مهدي جان! كاش نسيان بر حلاوت ايمان رجحان نمي يافت تا ترا در هيچ زمان به آني و كمتر از آني از خاطر نمي برديم و جز غصه هجران، نمي خورديم و دست نياز جز به درگاه خداي بي نياز بر نمي داشتيم و جز در طلب آن طلعت رشيده و غره حميده نمي شتافتيم.

اي هميشه بهار! تنها اقرار به وجود انوار و عنايت سرشارت رهگشاي كار نيست كه شما بزرگواران عناصر الابرار و دعائم الاختيار مي باشيد و بر زمين دل عاشقانتان، بذر باور مي پاشيد.

و اين باور است كه عشق به شما را در دل مومنين نهاد و چون اين واقعه رخ داد و اين نقش بر ضمير افتاد شما را ساسه العباد و اركان البلاد و بر خيمه هستي اوتاد دانستيم، به جستجويتان كمر شوق مي بستيم و بر موانع راه به ذوق مي خنديديم كه:

رنج آسا دان چو مقصد شد بزرگ

                                               گرد گله توتياي چشم گرگ

به ديدن يوسف اگر دست از ترنج نشناختند، و اكبر نه و قطعن ايديهن و قلن حاش لله ما هذا بشراً ان هذا
الا ملك كريم. ترا نديده بسيار كسان دل باختند كه:

آن كس  که ترا شناخت جان خاك ره است

                              همه دل خوشي عاشق از تو به يك دم نگه است

ايا ابواب الايمان و امناء الرحمن! بندگان را شيريني دلباختگي بچشانيد و به وادي عشق بكشانيد تا همه دنيا را با دمي ديدار معامله نكنند و چون مصلحت ديدار مقدر نبود از انتظار، اظهار تنگي حوصله نكنند. در اين دنياي تار به نور انتظار، دل خوش دارند كه شما ائمه الهدي و مصابيح الدجي ايد؛ نشانه خدائيد كه قاصد راه تقرب، با شما آغاز سفر كند و به شوق مقصد با سختي گذر، سركند.

مولاي من! طليعه نورت و زمزمه ظهورت، آغاز حضورت نيست! كه آن هر دو، زمانها را در نور ديده و اين را ديده هاي محرم در لحظات مغتنم به چشم بيقرار ديده!

تو غائب از نظر نامحرماني، كه چشم ناپاك را خاك حرمت كور مي كند و ديدنت را ناميسور!

هزار مرتبه گر شويم اين دهان به گلاب     

                                           هنوز نام تو بردن كمال بي ادبي است

آنان را كه داعيه ارادت است، در پيش رو، باديه امتحان رشادت است و در محضر آن برگزيده انام، زبان را جاي عرض اندام نيست. كه چون عنايتش بر اين ارادت مهر قبول زد تيغ كلام از نيام كام برون نمي خزد، بل تنها از دل، نسيم سپاس مي ورزد.آري داعيه دار را در اين ميدان، نه فقط كار دشوار است كه در طي اين طريق، سنگيني بار است. پس بكوشيم تا جامه عشق بپوشيم.

كه عاشق را نگاهي مي كند مست

                                          كه جان با آن نگه، خواهد شد از دست

عزيزان! عاشقان! محرمان!

يك چشم زدن غافل از آن ماه نباشيد

                                                  شايد كه نگاهي كند آگاه نباشيد

اين سوداگري نه سرسري است كه غفلت از بي هنري است

تشنه را چشمه نيز چشم انتظار است

                                             آن سان كه تشنه بر چشمه، بي قرار

تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مكن

                                            كه خواجه خود روش بنده پروري داند

كاهلي نشان جاهلي است، بهوش باش كه هرچه در جام ارادتت ريخت به ولع بنوش، نوشت باد! نوش!

 

                                       سيد محمد حسيني         

 


  رسوا شدم بيا

 

در کوي و برزن اين شهر رسوا شدم بيا         
 چون سرو کنار تو تنها شدم بيا

 

دام از دوپاي نحيفم فکن اي عزيز 

  منهم اسير زلف چليپا شدم بيا

 

اينجا هميشه شب است و سکوت و درد  

زنداني اين شب يلدا شدم بيا

 

با اشک و عقده هزار ساله در گلو

هر شب به ياد تو زيبا شده ام بيا

 

بنگر چگونه مست فتادم به کنج دير    

 ساقي قسم به ميکده تنها شدم بيا

 

عمري چون غنچه به حسرت ديدار بوده ام     

 اکنون ميان لجه خون وا شدم بيا

 

عمري در انتظار نشستم به کوي تو

 رخسار ماه تو دير آشنا شدم بيا

 

در خانه دل از براي تو گلها شکفته اند     

 آري براي آمدنت مهيا شدم بيا

 

عمري به بوي تو هر جا نشسته ام            

   داني به وصل تو شيدا شدم بيا

 

مويم سپيد شد در حسرت فراق      

 پيرم ولي به بوي تو برنا شدم بيا

 

بر بخت من طالع سبزي نشسته است    

  حالا که چون بهار مصفا شدم بيا
                                                                      « غريب»

 

 

  آتش جان

 

همه دم آتش عشقت فزون گرديد در جانم     

 ولي بي تو حديث درد را گفتن به هر بيگانه نتوانم

 

نقاب از چهره بردار و مرا ديوانه تر گردان      

 که من سرمست از لعل و لب و چاه زنخدانم

 

مزن اي بلبل ديوانه ديگر ناله هجران    

 که من از دوري آن دلربا مست و غزلخوانم

 

چو خاشاکي فرو افتد به دست باد سنگيندل     

 به هر جا مي برد اما زدامانت چگونه دست بنشانم

 

ميفکن زلف خود بر باد اي دلدار سيمين تن         

  چو زلف تو به دست باد حيران و پريشانم

 

چو باد صبحدم هردم زند بر سبزه ها شانه         

  گرم باز آيي اي دلدار من هم کاکل افشانم

 

گريزان شد ز من شمع و گل و پروانه مي داني     

 که مي سوزد پر پروانه ها را آتش جانم

 

نمي داني که در هجرت چه ها شد بر سر اين دل    

 همه دم در فراق روي جانان اشک ريزانم

 

غلامت گشت دل در عاشقي يکدم نظر بنما       

  که من در عاشقي همچون غلام شاه مردانم

 

چو طفلي بر سر کويت نشينم تا که باز آيي        

  که شايد گرد راهت باز بنشيند به دامانم

 

نشان شاهراهت از که پرسم يوسف زهرا     

  چرا چون خاک مادر گشته اي پنهان، نمي دانم

 

«غريبت» ميزند هر دم زهجران تو داد از دل

  نظر بنما و بازآ با نگاهت مست گردانم

 

                                                       « غريب»          

 


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:یکشنبه هشتم مهر 1386

تا نبینم رخ زیبای ترا مهدی جان                                     دلم آرام نگیرد بخدا مهدی جان

نیمه جانی که به دل مانده نثار تو کنم                              گر ببینم گل رخسار ترا مهدی جان

نام دلجوی تو ای مظهراسماو صفات                             همه جا وردزبان است مرا مهدی جان

چشم امید به تو دوخته و آمده است                                 به در خانه ی لطف تو گدا مهدی جان

همچو پروانه دلم پر زند وبیتاب است                               گرد انوار تو ای شمع هدی مهدی جان

من نه آنم که کشم دست گدایی از تو                               نکنم دامن لطف تو رها مهدی جان

  تو نه آنی که کنی سائل خود را نومید                             چون توئی معدن احسان و سخا مهدی جان

دستگیری کن از این غرقه ی دریای فطر                       تارهد از خطر موج بلا مهدی جان

خبر وصل تو کوتاه که غمست دل گیرست                          دیگر ای یوسف گمگشته بیا مهدی جان

عاشق منتظرخسته دل بیمارت                                          یابد از فیض حضور تو شفا مهدی جان

آنکه شد از تو جدا لعنت حق شامل اوست                           مپسند اینکه شوم از تو جدا مهدی جان 

کم مباد ای پسر فاطمه حتی آنی                                      سایه ی لطف شما ازسرما مهدی جان

قبله ی کعبه تو و روح عبادات توئی                              من نخواهم زخدا غیر ترا مهدی جان


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:سه شنبه سیزدهم شهریور 1386

هو الغفار

 

سلام...

.

.

 

               همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

 

                                که هنوز من نبودم که تو بر دلم نشستی  

.

.

بحريست بحر عشق كه هيچش كناره نيست...

قطره قطره شراب ناب يادگار حاج اسماعيل دولابي

كتاب مصباح الهدي

...

 

امیر المومنین فرمود: در شگفتم از کسی که یأس پیشه می کند در حالی که استغفار همراه

 

اوست.

 

هر وقت غصه دار شدید برای خودتان و برای همه ی مومنین و مومنات از زنده ها و

 

 مرده ها و آنهایی که بعدا خواهند امد استغفار کنید. غصه دار که می شوید گویا بدنتان چین

 

 می خورد واستغفار که می کنید این چینها باز می شود.

 

-هر روز هفتاد بار استغفار را ترک مکن. عموما عصر و دم غروب شیعیان را غم می گیرد

 

 و با استغفار برطرف می شود. با این استغفار دل پاک می شود و شیطان به دل راه ندارد.

 

غفاریت خدا یعنی اینکه هیچ گناهی برای خلقش قائل نیست و به گناه خلقش توجهی ندارد.

 

 کسی که بعضی را ببخشد و بعضی را نبخشد غفار نیست. پس تنها باور خودت شرط است.

 

البته وقتی که این را باور کردی به خود می گویی: در دیزی باز است ولی حیای گربه کجا

 

رفته است؟ آن وقت ادب می کنی و از گناه پرهیز می کنی.

 

- این که فرموده اند روزی هفتاد بار استغفار کن، تکرار برای باور است. یعنی آنقدر تکرار

 

کن تا باور کنی که خدا تو را بخشیده است.

 

- استغفار عامه مردم برای گناه دوست است. گناه دوست گناه خود آدم است.

 

مومنین وقتی توبه می کنند از گناه دوستشان توبه می کنند . گناه دوست که آمرزیده شد دل

 

خود آدم پاک می شود.

 

برای گناهان دوستانتان روزی هفتاد بار استغفار کنید و الاٌ راهتان مسدود خواهد بود. وقتی

 

 استغفار کنی دورت خلوت می شود،آن گاه علی (ع) در کنارت می نشیند.

 

 استغفار یکی از دو امان الهی است.

 

دو رکعت نماز بخوان و به خداوند عرض کن خدایا هر کس به من بدی کرده را بخشیدم،

 

تو هم مرا ببخش.

 

آن وقت ببین خدا با تو چه کار می کند.

 

خوشحال کردن شخص محزون، چه با بذل مال، چه با حرف و سخن و چه با نشستن

 

پهلوی او، کفاره گناهان است.

.

 

یا علی مددی


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386

هو الحق سلام... بحريست بحر عشق كه هيچش كناره نيست…… قطره قطره شراب ناب يادگار حاج اسماعيل دولابي كتاب مصباح الهدي ... در حدیث قدسی است که خدا می فرماید : اگر کسی از خواب بیدار شد و وضو نگرفت بر من جفا کرده است. و اگر وضو گرفت و دو رکعت نماز نخواند برمن جفا کرده است. و اگر نماز خواند و از من چیزی نخواست بر من جفا کرده است. و اگر از من چیزی خواست و من به او ندادم من بر او جفا کرده ام. این عبارت آخر یعنی ای بنده ی من، من جفاکار نیستم. - هر وقت عطسه کردی دستها را رو به آسمان بلند کن و بگو: انی آمنت بربکم فاسمعون وصلی الله علی محمد و آل محمد. ازاین ذکر تو ملکی خلق می شود که به غیب الغیوب می رود و برای تو عبادت و ذکر خدا می کند. اگر وقتی خواستی نماز بخوانی دیدی حال نماز نداری و از صدای خودت خوشت نمی آید، یک خورده صدایت را پایین تر بیاور. در مستحبات هر وقت گیر خوردی، دوباره از سر بگیر واین بار یک مقداربیاور پایین تر. اگر دیدی نمازت خوب از کاردرنمی آید و کیفت به راه نیست، یک کمی آب بخور و کمی یواش تر از سر شروع کن، آن وقت ببین چقدر قشنگ می شود. دو سه شب نیمه های شب را بیداربمان ونماز شب بخوان،بعد از آن اگرتوانستی دیگر نماز شب نخوان، دو سه روز روزه بگیر، پس از آن اگر توانستی دیگر روزه نگیر. سایر اعمال خیرهم به همین ترتیب. کار ما خیلی کم است. کار ما همان دو سه بار اول انجام دادن است. چه در امر دنیا و چه در امر آخرت، قدم اول را که برداری، برداشتن قدم دوم آسانتر می شود. برداشتن قدم سوم از دوم هم آسانتر است. به همین ترتیب چند قدم برداری، بی اختیار دو می زنی. یا علی مددی

لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن شوقي
مادري دارم بهتراز برگ درخت
دوستاني بهتر از آب روان
و خدايي كه دراين نزديكي است
لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند
روي آگاهي آب روي قانون گياه

....
سهراب سپهري - كاشان - قريه چنار - تابستان 13۴۳


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ادامه ي مطلب ...

زندگی خالی است ان را پر کن
زندگی یک مشکل است با ان روبرو شو
زندگی یک معادله است موازنه کن
زندگی یک معما است ان را حل کن
زندگی یک تجربه است ان را مرور کن
زندگی یک مبارزه است قبول کن
زندگی یک کشتی است با ان دریا نوردی کن
زندگی یک سوال است ان را جواب بده
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو
زندگی یک هدیه است ان را دریافت کن
زندگی دعا است ان را مرتب بخوان
زندگی درد است ان را تحمل کن
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشی

لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386

مرثیه حضرت سید الشهداء توسط محتشم کاشانی
محتشم پسری داشت که از دنیا رفت.
 او چند بیت در رثای وی گفت. شبی حضرت رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را در خواب دید که فرمودند:
« تو برای فرزند خود مرثیه می گویی، اما برای فرزند من مرثیه نمی گویی؟»

می گوید: بیدار شدم ولی چون در این رشته کار نکرده بودم سررشته پیدا نکردم چگونه وارد مرثیه فرزند گرامی آن حضرت شوم.
شب دیگر در خواب مورد عتاب حضرتش گردیدم که فرمود:
 چرا در مصیبت فرزندم مرثیه نگفتی؟

 عرض کردم: چون تاکنون در این وادی قدم نزده ام، لهذا راه ورود برای خود پیدا نکردم. فرمود بگو:
« باز این چه شورش است که در خلق عالم ».

بیدار شدم همان مصراع را مطلع قرار دادم و آنچه که می بایست سرودم، تا رسیدم به این مصراع، که گفتم:
« هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال ».

در اینجا ماندم که چگونه این مصراع را به آخر برسانم که به مقام الوهیت جسارتی نکرده باشم. شب حضرت ولی عصر ـ ارواحنا فداه ـ را در خواب دیدم فرمودند:
 چرا مرثیه خود را به اتمام نمی رسانی؟

عرض کردم: در این مصرع به بن بست رسیده ام نمی توانم رد شوم فرمود بگو:
« او در دل است هیچ دلی نیست بی ملال ».

بیدار شدم. این مصرع را ضمیمه آن مصرع نموده و بیت را به آخر رسانیدم ».

 


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:شنبه بیستم مرداد 1386

حسین(ع)

آب می گوید حسین مهتاب می گوید حسین

منبرو سجاده ومحراب می گوید حسین

خاک می گوید حسین افلاک می گوید حسین

هر کسی که خورده شیر پاک می گوید حسین

صبر می گوید حسین بی صبر می گوید حسین

پیکر من در میان قبر می گوید حسین

بیشه می گوید حسین اندیشه می گوید حسین

غنچه و باغ و گیاه و رییشه می گوید حسین

دار می گوید حسین دلدار می گوید حسین

در مدینه احمد مختار می گوید حسین

شور می گوید حسین منشور می گوید حسین

جنیان را تا ابد منصور می گوید حسین

یار می گوید حسین ایار می گوید حسین

فاطمه بین در و دیوار می گوید حسین

یاس می گوید حسین احساس می گوید حسین

در کنار علقمه عباس می گوید حسین

نار می گوید حسین ذوالنار می گوید حسین

بین میدان حیدر کرار می گوید حسین

گاه می گوید حسین نا گاه می گوید حسین

شمس و نجم و کهکشان و ماه می گوید حسین

خاک می گوید حسین افلاک می گوید حسین

مجتبی با سینه ی صد چاک می گوید حسین

لاله می گوید حسین آلاله می گوید حسین

در خرابه دختری با ناله می گوید حسین

تار می گوید حسین دستار می گوید حسین

شام و کوفه کوچه و بازار می گوید حسین

آه می گوید حسین دلخواه می گوید حسین

آیه های حضرت اله می گوید حسین

دانه می گوید حسین دوردانه می گوید حسین

تا به محشر این دل دیوانه می گوید حسین

اود می گوید حسین معبود می گوید حسین

تا ظهورش مهدی معود می گوید حسین

روح می گوید حسین مشروح می گوید حسین

ساقی سر تا به پا مجروح می گوید حسین

بال می گوید حسین اقبال می گوید حسین

این دل سر گشته در هر حال می گوید حسین

 


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:سه شنبه شانزدهم مرداد 1386

لطف حق

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

                                                 بما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را

                                               بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش

                                                بیاور قطره ای اخلاص در یا کردنش با من

اگر درها برویت بسته شد دل بَرمَکن باز آ

                                                   درِاین خانه دقّالباب کن واکردنش با من

به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی

                                         طلب کن آنچه می خواهی مهیا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

                                                بیاور نیک وبد را جمعو منها کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن

                                                   غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من

بقرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان

                                                بخوان این آیه تفسیر ومعنا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

                                                  تو نام توبه را بنویس امضا کردنش با من

                                                                               ژولیده نیشابوری

عاشق رخسار

گر کسی عاشق رخسار تو باشد چه کند؟

                                               طالب دولـــت دیـــدار تـــــو باشد چه کند؟

شوخی وبی خبــــر از درد گرفتــــــاری دل      

                                              دردمنــــدی که گرفتـــــار تو باشد چه کند؟

چه غم از سینه ی ریش ودل افـــکار مرا ؟

                                             سینه ریشی که دل افکار تو باشد چه کند؟

قصد جان ودلو یـــــاران بــــــود اندیشه تو

                                              بی دلی کَز دل وجان یار تو باشد چه کند؟

ای طبیـــب دل بیـــــمار بــــــگو بهــــر خدا

                                              کان جگر خسته که بیمار تو باشد چه کند؟

گوش بـــــــر گفته احبـــاب توان کـــرد ولی

                                               هر که را گوش به گفتار تو باشد چه کند؟

می کند بی تو «هلالی»همه شب ناله زار

                                                ناتــوانی که دلش زار تـــو باشد چه کند؟

                                                                               هلالی جغتایی

امام محمّد باقر (ع) فرمودند:

به راستی در قائم از آل محمّد(ص) شباهتی است به پنج تن از رسولان:یونس بن متی،یوسف بن یعقوب،موسی،عیسی و محمّد صلوات الله علیه.

امّا شباهتش به یونس بن متی(ع)،بازگشت او از غیبت باشد در حالی که با وجود سن بسیار وکهنسالی،جوان باشد.

وامّا شباهتش به یوسف بن یعقوب(ع) پنهان زیستن از خاص وعام،ومخفی شدن از برادران و پوشیده شدن امر او بر پدرش یعقوب (ع) باشد واین در حالی است که بین او و پدرش وکسان وپیروانش فاصله نزدیکی بود.

و امّا شباهتش به موسی (ع) پیوستگی ترس ودراز بودن غیبت وپنهان بودن  تولد اوست و اینکه پیروانش پس از او اذیّت وخواری در رنج بودند تا اینکه سرانجام خدای عزّوجل ظهورش را اذن داد و او را بر دشمنش یاری ونصرت فرمود.

و امّا شباهتش به عیسی (ع) اختلاف کسانی است که درباره او اختلاف کردند. گروهی از ایشان گفتند:زاده نشده،و برخی گفتند:مرده ،و عده ای گفتند:کشته شد وبه صلیب آویخته گشت. وامّا شباهتش به نیای خویش محمّد مصطفی(ص) خروج او با شمشیر وکشتن دشمنان خدا  ورسولش  وجبّاران و سرکشان است.

                                                           فضائل المهدی-علی اکبرتلافی


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:سه شنبه دوازدهم تیر 1386

رباعيات خيام

 

برخيز و بيا بتا براي دل ما   حل کن به جمال خويشتن مشکل ما 

يک کوزه شراب تا بهم نوش کنيم   زان پيش که کوزه‌ها کنند از گل ما 

 

* * *

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را   حالی خوش کن تو اين دل شيدا را 

می نوش بماهتاب اي ماه که ماه   بسيار بتابد و نيابد ما را 

 

* * *

قرآن که مهين کلام خوانند آن را   گه گاه نه بر دوام خوانند آن را 

بر گرد پياله آيتی هست مقيم   کاندر همه جا مدام خوانند آن را 

 

* * *

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا   بنياد مکن تو حيله و دستانرا 

تو غره بدان مشو که می می نخوری   صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا 

 

* * *

هر چند که رنگ و بوي زيباست مرا   چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا 

معلوم نشد که در طربخانه خاک   نقاش ازل بهر چه آراست مرا 

 

* * *

مائيم و می و مطرب و اين کنج خراب   جان و دل و جام و جامه در رهن شراب 

فارغ ز امید رحمت و بيم عذاب   آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب 

 

* * *

آن قصر که جمشيد در او جام گرفت   آهو بچه کرد و شير آرام گرفت 

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر   ديدی که چگونه گور بهرام گرفت 

 


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:یکشنبه دهم تیر 1386 ادامه ي مطلب ...

قطعه 1

تو نيک و بد خود هم از خود بپرس

چرا بايدت ديگری محتسب

و من يتق الله يجعل له

و يرزقه من حيث لا يحتسب

قطعه 2

سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواق

چه سود چون دل دانا و چشم بينا نيست

سرای قاضی يزد ارچه منبع فضل است

خلاف نيست که علم نظر در آنجا نيست

 

قطعه 3

آصف عهد زمان جان جهان تورانشاه

که در اين مزرعه جز دانه خيرات نکشت

ناف هفته بد و از ماه صفر کاف و الف

که به گلشن شد و اين گلخن پر دود بهشت

آنکه ميلش سوی حق‌بينی و حق‌گويی بود

سال تاريخ وفاتش طلب از ميل بهشت


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:یکشنبه دهم تیر 1386 ادامه ي مطلب ...

قطعه شماره 1

 

شد عرصه زمين چو بساط ارم جوان

از پرتو سعادت شاه جهان ستان

خاقان شرق و غرب که در شرق و غرب، اوست

صاحب‌قران خسرو و شاه خدايگان

خورشيد ملک‌پرور و سلطان دادگر

دارای دادگستر و کسرای کی‌نشان

سلطان‌نشان عرصه اقليم سلطنت

بالانشين مسند ايوان لامکان

اعظم جلال دولت و دين آنکه رفعتش

دارد هميشه توسن ايام زير ران

دارای دهر شاه شجاع آفتاب ملک

خاقان کامگار و شهنشاه نوجوان

ماهی که شد به طلعتش افروخته زمين

شاهی که شد به همتش افراخته زمان

سيمرغ وهم را نبود قوت عروج

آنجا که باز همت او سازد آشيان

گر در خيال چرخ فتد عکس تيغ او

از يکدگر جدا شود اجزای توأمان

حکمش روان چو باد در اطراف بر و بحر

مهرش نهان چو روح در اعضای انس و جان

ای صورت تو ملک جمال و جمال ملک

وی طلعت تو جان جهان و جهان جان

تخت تو رشک مسند جمشيد و کيقباد

تاج تو غبن افسر دارا و اردوان

تو آفتاب ملکی و هر جا که می‌روی

چون سايه از قفای تو دولت بود دوان

ارکان نپرورد چو تو گوهر به هيچ قرن

گردون نياورد چو تو اختر به صد

قران بی‌طلعت تو جان نگرايد به کالبد

بی‌نعمت تو مغز نبندد در استخوان

هر دانشی که در دل دفتر نيامده‌ست

دارد چو آب خامه تو بر سر زبان

دست تو را به ابر که يارد شبيه کرد

چون بدره بدره اين دهد و قطره قطره آن

با پايه جلال تو افلاک پايمال

وز دست بحر جود در دهر داستان

بر چرخ علم ماهی و بر فرق ملک تاج

شرع از تو در حمايت و دين از تو در امان

ای خسرو منيع جناب رفيع قدر

وی داور عظيم مثال رفيع‌شان

علم از تو در حمايت و عقل از تو با شکوه

در چشم فضل نوری و در جسم ملک جان

ای آفتاب ملک که در جنب همتت

چون ذره حقير بود گنج شايگان

در جنب بحر جود تو از ذره کمتر است

صد گنج شايگان که ببخشی به رايگان

عصمت نهفته رخ به سراپرده‌ات مقيم

دولت گشاده‌رخت بقا زير کندلان

گردون برای خيمه خورشيد فلکه‌ات

از کوه و ابر ساخته نازير و سايه‌بان

وين اطلس مقرنس زرد و ز زرنگار

چتری بلند بر سر خرگاه خويش دان

بعد از کيان به ملک سليمان نداد کس

اين ساز و اين خزينه و اين لشکر گران

بودی درون گلشن و از پردلان تو

در هند بود غلغل و در زنگ بد فغان

در دشت روم خيمه زدی و غريو کوس

از دشت روم رفت به صحرای سيستان

تا قصر زرد تاختی و لرزه اوفتاد

در قصرهای قيصر و در خانه‌های خان

آن کيست کاو به ملک کند باتو همسری

از مصر تا به روم و ز چين تا به قيروان

سال دگر ز قيصرت از روم باج سر

وز چينت آورند به درگه خراج جان

تو شاکری ز خالق و خلق از تو شاکرند

تو شادمان به دولت و ملک از تو شادمان

اينک به طرف گلشن و بستان همی‌روی

با بندگان سمند سعادت به زير ران

ای ملهکی که در صف کروبيان قدس

فيضی رسد به خاطر پاکت زمان زمان

ای آشکار پيش دلت هرچه کردگار

دارد همی به پرده غيب اندرون نهان

داده فلک عنان ارادت به دست تو

يعنی که مرکبم به مراد خودم بران

گر کوششيت افتد پر داده‌ام به تير

ور بخششيت بايد زر داده‌ام به کان

خصمت کجاست در کف پای خودش فکن

يار تو کيست بر سر چشم منش نشان هم کام

من به خدمت تو گشته منتظم

هم نام من به مدحت تو گشته جاودان

 

قطعه شماره 2

 

ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی

هزار نکته در اين کار هست تا دانی

بجز شکردهنی مايه‌هاست خوبی را

به خاتمی نتوان زد دم سليمانی

هزار سلطنت دلبری بدان نرسد

که در دلی به هنر خويش را بگنجانی

چه گردها که برانگيختی ز هستی من

مباد خسته سمندت که تيز می‌رانی

به همنشينی رندان سری فرود آور

که گنجهاست در اين بی‌سری و سامانی

بيار باده رنگين که يک حکايت راست

بگويم و نکنم رخنه در مسلمانی

به خاک پای صبوحی‌کنان که تا من مست

ستاده بر در ميخانه‌ام به دربانی

به هيچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم

که زير خرقه نه زنار داشت پنهانی

به نام طره دلبند خويش خيری کن

که تا خداش نگه دارد از پريشانی

مگير چشم عنايت ز حال حافظ باز

وگرنه حال بگويم به آصف ثانی

وزير شاه‌نشان خواجه زمين و زمان

که خرم است بدو حال انسی و جانی

قوام دولت دنيی محمد بن علی

که می‌درخشدش از چهره فر يزدانی

زهی حميده خصالی که گاه فکر صواب

تو را رسد که کنی دعوی جهانبانی

طراز دولت باقی تو را همی‌زيبد

که همتت نبرد نام عالم فانی

اگر نه گنج عطای تو دستگير شود

همه بسيط زمين رو نهد به ويرانی

تو را که صورت جسم تو را هيولايی است

چو جوهر ملکی در لباس انسانی

کدام پايه تعظيم نصب شايد کرد

که در مسالک فکرت نه برتر از آنی

درون خلوت کروبيان عالم قدس

صرير کلک تو باشد سماع روحانی

تو را رسد شکر آويز خواجگی گه جود

که آستين به کريمان عالم افشانی

صواعق سخطت را چگونه شرح دهم

نعوذ بالله از آن فتنه‌های طوفانی

سوابق کرمت را بيان چگونه کنم

تبارک‌الله از آن کارساز ربانی

کنون که شاهد گل را به جلوه‌گاه چمن

به جز نسيم صبا نيست همدم جانی

شقايق از پی سلطان گل سپارد باز

به بادبان صبا کله‌های نعمانی

بدان رسيد ز سعی نسيم باد بهار

که لاف می‌زند از لطف روح حيوانی

سحرگهم چه خوش آمد که بلبلی گلبانگ

به غنچه می‌زد و می‌گفت در سخنرانی

که تنگدل چه نشينی ز پرده بيرون آی

که در خم است شرابی چو لعل رمانی

مکن که می نخوری بر جمال گل يک ماه

که باز ماه دگر می‌خوری پشيمانی

به شکر تهمت تکفير کز ميان برخاست

بکوش کز گل و مل داد عيش بستانی

جفا نه شيوه دين‌پروری بود حاشا

همه کرامت و لطف است شرع يزدانی

رموز سر اناالحق چه داند آن غافل

که منجذب نشد و از جذبه‌های سبحانی

درون پرده گل غنچه بين که می‌سازد

ز بهر ديده خصم تو لعل پيکانی

طرب‌سرای وزير است ساقيا مگذار

که غير جام می آنجا کند گرانجانی

تو بودی آن دم صبح اميد کز سر مهر

برآمدی و سر آمد شبان ظلمانی

شنيده‌ام که ز من ياد می‌کنی گه گه

ولی به مجلس خاص خودم نمی‌خوانی

طلب نمی‌کنی از من سخن جفا اين است

وگرنه با تو چه بحث است در سخندانی

ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد

لطايف حکمی با کتاب قرآنی

هزار سال بقا بخشدت مدايح من

چنين نفيس متاعی به چون تو ارزانی

سخن دراز کشيدم ولی اميدم هست

که ذيل عفو بدين ماجرا بپوشانی

هميشه تا به بهاران هوا به صفحه باغ

هزار نقش نگارد ز خط ريحانی

به باغ ملک ز شاخ امل به عمر دراز

شکفته باد گل دولتت به آسانی

 

قطعه شماره 3

 

سپيده‌دم که صبا بوی لطف جان گيرد

چمن ز لطف هوا نکته برجنان گيرد

هوا ز نکهت گل در چمن تتق بندد

افق ز عکس شفق رنگ گلستان گيرد

نوای چنگ بدانسان زند صلای صبوح

که پير صومعه راه در مغان گيرد

نکال شب که کند در قدح سياهی مشک

در او شرار چراغ سحرگهان گيرد

شه سپهر چو زرين سپر کشد در روی

به تيغ صبح و عمود افق جهان گيرد

به رغم زال سيه شاهباز زرين بال

در اين مقرنس زنگاری آشيان گيرد

به بزمگاه چمن رو که خوش تماشايی است

چو لاله کاسه نسرين و ارغوان گيرد

چو شهسوار فلک بنگرد به جام صبوح

که چون به شعشعه مهر خاوران گيرد

محيط شمس کشد سوی خويش در خوشاب

که تا به قبضه شمشير زرفشان گيرد

صبا نگر که دمادم چو رند شاهدباز

گهی لب گل و گه زلف ضيمران گيرد

ز اتحاد هيولا و اختلاف صور

خرد ز هر گل نو، نقش صد بتان گيرد

من اندر آن که دم کيست اين مبارک دم

که وقت صبح در اين تيره خاکدان گيرد

چه حالت است که گل در سحر نمايد روی

چه شعله است که در شمع آسمان گيرد

چرا به صد غم و حسرت سپهر دايره‌شکل

مرا چو نقطه پرگار در ميان گيرد

ضمير دل نگشايم به کس مرا آن به

که روزگار غيور است و ناگهان گيرد

چو شمع هر که به افشای راز شد مشغول

بسش زمانه چو مقراض در زبان گيرد

کجاست ساقی مه‌روی که من از سر مهر

چو چشم مست خودش ساغر گران گيرد

پيامی آورد از يار و در پی‌اش جامی

به شادی رخ آن يار مهربان گيرد

نوای مجلس ما چو برکشد مطرب

گهی عراق زند گاهی اصفهان گيرد

فرشته‌ای به حقيقت سروش عالم غيب

که روضه کرمش نکته بر جنان گيرد

سکندری که مقيم حريم او چون خضر

ز فيض خاک درش عمر جاودان گيرد

جمال چهره اسلام شيخ ابو اسحاق

که ملک در قدمش زيب بوستان گيرد

گهی که بر فلک سروری عروج کند

نخست پايه خود فرق فرقدان گيرد

چراغ ديده محمود آنکه دشمن را

ز برق تيغ وی آتش به دودمان گيرد

به اوج ماه رسد موج خون چو تيغ کشد

به تير چرخ برد حمله چون کمان گيرد

عروس خاوری از شرم رأی انور او

به جای خود بود ار راه قيروان گيرد

ايا عظيم وقاری که هر که بنده توست

ز رفع قدر کمربند توأمان گيرد

رسد ز چرخ عطارد هزار تهنيتت

چو فکرتت صفت امر کن فکان گيرد

مدام در پی طعن است بر حسود و عدوت

سماک رامح از آن روز و شب سنان گيرد

فلک چو جلوه‌کنان بنگرد سمند تو را

کمينه پايگهش اوج کهکشان گيرد

ملالتی که کشيدی سعادتی دهدت

که مشتری نسق کار خود از آن گيرد

از امتحان تو ايام را غرض آن است

که از صفای رياضت دلت نشان گيرد

وگرنه پايه عزت از آن بلندتر است

که روزگار بر او حرف امتحان گيرد

مذاق جانش ز تلخی غم شود ايمن

کسی که شکر شکر تو در دهان گيرد

ز عمر برخورد آن‌کس که در جميع صفات

نخست بنگرد آنگه طريق آن گيرد

چو جای جنگ نبيند به جام يازد دست

چو وقت کار بود تيغ جان‌ستان گيرد

ز لطف غيب به سختی رخ از اميد متاب

که مغز نغز مقام اندر استخوان گيرد

شکر کمال حلاوت پس از رياضت يافت

نخست در شکن تنگ از آن مکان گيرد

در آن مقام که سيل حوادث از چپ و راست

چنان رسد که امان از ميان کران گيرد

چه غم بود به همه حال کوه ثابت را

که موجهای چنان قلزم گران گيرد

اگرچه خصم تو گستاخ می‌رود حالی

تو شاد باش که گستاخی‌اش چنان گيرد

که هر چه در حق اين خاندان دولت کرد

جزاش در زن و فرزند و خان و مان گيرد

زمان عمر تو پاينده باد کاين نعمت

عطيه‌ای است که در کار انس و جان گيرد


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:یکشنبه دهم تیر 1386

روشني من گل آب
ابري نيست
بادي نيست
مي نشينم لب حوض
گردش ماهي ها روشني من گل آب
پاكي خوشه زيست
مادرم ريحان مي چيند
نان و ريحان و پنير آسماني بي ابر اطلسي هايي تر
رستگاري نزديك لاي گلهاي حياط
نور در كاسه مس چه نوازش ها مي ريزد
نردبان از سر ديوار بلند صبح را روي زمين مي آرد
پشت لبخندي پنهان هر چيز
روزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره من پيداست
چيزهايي هست كه نمي دانم
مي دانم سبزه اي را بكنم خواهم مرد
مي روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سايه برگي در آب
چه درونم تنهاست


لينک مطلب نوشته:وحید الوندی تاریخ:یکشنبه دهم تیر 1386 ادامه ي مطلب ...


تعداد بازديدها:

طراح قالب: دانلود2
پشتیبان: وبلاگ سرا