به ياد روح بزرگ انسانهاى خود ساخته و پاکي که ايثارشان در راه خدا الهام بخش تعهد و فداكارى است. عظمت انسانى چهره هاى پرفروغ تاريخ خونبار ما چون مسلم بن عقيل و هاني بن عروه، اسوه همه كسانى است كه در زندگى به هدف هايى والاتر از دنيا اعتقاد دارند و ارزشهاى متعالى را مى جويند. انسانهاى نمونه از نظر ايمان، اخلاق، شهامت، جوانمردى و استقامت، هميشه زينت تاريخ بوده و هستند.
به ياد روح بزرگ انسانهاى خود ساخته و پاکي که ايثارشان در راه خدا الهام بخش تعهد و فداكارى است. عظمت انسانى چهره هاى پرفروغ تاريخ خونبار ما چون مسلم بن عقيل و هاني بن عروه، اسوه همه كسانى است كه در زندگى به هدف هايى والاتر از دنيا اعتقاد دارند و ارزشهاى متعالى را مى جويند. انسانهاى نمونه از نظر ايمان، اخلاق، شهامت، جوانمردى و استقامت، هميشه زينت تاريخ بوده و هستند.
«مسلم بن عقيل» يكى از اين چهره هاست. شنيدن نام اين انسان والا و سرباز فداكار راه حق، ياد آور همه خوبيها، رشادتها و جوانمردي هاست; و خواندن زندگينامه اين سردار رشيد اسلام، درس آموز و الهام بخش و سازنده است. حماسه مسلمبن عقيل در كوفه، پيش درآمدى بر نهضت عظيم عاشورا بود; و خود مسلم، پيشاهنگ نهضت سيدالشهدا -عليه السلام و سفير انقلاب كربلا و پيش مرگ حماسه تاريخ ساز و جاويدان عاشورا بود.
منطق حسينى رويارو با خشونت و خودكامگى اموى
پيامبر(ص) و خشونت زدايى از جامعه جاهلى
الف. افشاى استبداد و خودكامگى اُموى
واژه خشونت در ادبيات سياسى سالهاى اخير نگاههاى مختلفى را به سوى خود معطوف داشته است. اين مفهوم در سه عرصه قابل پیگيرى و تعريف است:
1. خشونت در عرصه اخلاق فردى؛ در اين عرصه افرادى كه داراى رأفت، عطوفت، عفو و گذشت نيستند و مستبد و خودرأى مى باشند، خشن ناميده مى شوند و اما كسانى كه براى اعتقادات خود ارزش قائلند و در اجراى احكام خدا قاطعيت دارند و در برابر متجاوزان به حدود الهى و براندازان نظام الهى قد علم مى كنند و با قدرت آنان را سركوب مى سازند و از گناهكاران مُصرّ متنفرند و براى اظهار نفرت از آنان در صورت لزوم چهره درهم مى كنند و... ناميدن اينان به افراد خشن صحيح نيست.
2. خشونت در عرصه سياست و حكمرانى؛ در اين عرصه به افرادى كه فقط با توسل به زور، سركوب و تحميل و بدون منطق، دعوت و جذب، براى تصاحب حاكميت اقدام مى كنند و در تداوم حاكميت نيز، به همين شيوه ها متوسل مى شوند، خشن گفته مى شود و اين شيوه خشونت آميز است. اما چنانچه با منطق و دعوت و جذب اقدام شد و موانعى سر راه تبليغ قرار گرفت، توسل به قهر براى رفع آن، خشونت نيست، همچنان كه اگر حاكميت محقّق، مورد تهديد افراد خشن قرار گرفت، سركوب آن قهر و خشونت نيست يا اگر خشونت هم نام بگيرد، جايز و بلكه لازم است.
3. خشونت در عرصه قانونگذارى ؛ يعنى قانونگذار در جعل قانون رعايت تناسب جرم و مجازات را نكرده باشد و بدون وجود جهات تنبيهى و عبرت آموزى براى جرم كوچكى مجازات بسيار سختى قرار داده باشد. چنين خشونتى نيز در هيچكدام از احكام و حدود اسلام نيست زيرا در اين احكام و حدود تناسب جرم و كيفر و جنبه هاى بازدارندگى و عبرت آموزى كاملاً لحاظ شده و آنگاه جعل مجازات شده است.
نهضت الهى سيدالشهدا(ع) كه با قاطعيت تمام در مقابله با ظلم و خودكامگى دستگاه بنى اميه و ايستادگى آن حضرت بر مواضع بحق خويش تا سرحدّ شهادت و اسارت، جاودانه تاريخ شده است، به خاطر برخورد سراسر خشن و ظالمانه بنى اميه و جبهه باطل، و جانفشانى و مقاومت جبهه حق نوعاً در اين فضا و از اين منظر نگريسته شده است كه كاملاً نيز درست است. اما در كنار اين نگاه و همراه با آن، مى توان يك بعد ديگر نهضت حسينى را نيز مورد توجه و اهتمام قرار داد؛ مقالاتی كه پيش روى داريد با همين نگاه از يك سو به خشونت در عرصه اخلاق فردى و عرصه سياست و حكمرانى توجه داشته و اخلاق و سياست خشن و خودكامه امويان را تبيين كرده است و از سوى ديگر اقدام امام حسين(ع) را اقدامى در جهت احياى اخلاق و سياست رحيمانه و ليّنانه پيامبر(ص) و در تقابل با اخلاق و سياست خشن و خودكامه امويان مورد ارزیابی قرار داده است.
پس از اين بحث كه خشونت ستيزى يكى از صفات انسانهاى كامل و آزاده و از بارزترين بخشهاى رسالتِ پيامبر خاتم(ص) مى باشد و نبى اسلام با اين ويژگى به اصلاح جامعه قبيله اى جاهلى عصر خويش پرداخت، احتمالاً می توان اوج رجعتِ به جاهليت، در نيمه نخست قرن اول اسلامى را در بيعت خواهى يزيد بن معاويه با توسل به خشونت و زور و تزوير شمرد و تأکید کرد كه همين امر حسين بن على(ع) را به عنوان وارث و احياگر ِ سنّت پيامبر، به مبارزه با زورمدارى و ديكتاتورى و ارتجاع حزب امرى واداشت.
محمد جواد صاحبی
بعد از
شهادت حضرت امام حسین (ع)چون حضرت سيدالشهداء عليه السلام به درجه رفيعه شهادت رسيد اسب آن حضرت در خون آن حضرت غلطيد و سرو كاكل خود را به آن خون شريف آلايش داد و به اعلي صوت بانگ واويلي برآورد و روانه به سوي سراپرده شد چون نزد خيمه آن حضرت رسيد چندان صيحه كرد و سر خود را بر زمين زد تا جان داد دختران امام عليه السلام چون صداي آن حيوان را شنيدند از خيمه بيرون دويدند ديدند اسب آن حضرتست كه بيصاحب غرقه به خون ميآيد پس دانستند كه آن جناب شهيد شده آن وقت غوغاي رستخيز از پردگيان سرادق عصمت بالا گرفت و فرياد واحسيناه و واماماه بلند شد. شاعر عرب در اين مقام گفته:
|
يَنوُحُ وَ يَنعْي الظّامِي الْمُتَرَمِلا |
وَ راحَ جَوادُ السّبْطِ نَحْوَ نِسآئِهِ |
و شاعر عجم گفته:
|
كه با زين نگون شد سوي خرگاه |
بناگه زفرق معراج آنشاه |
راوي گفت پس ام كلثوم دست بر سر گذاشت و بانگ ندبه واویلی برداشت و ميگفت:
وامُّحَمَّداه و اجَدّاه و انبيّاه و اَبَا الْقاسِماه وا عَلِيّاه وا جَعْفَزاه وا حَمْزَتاه وا حَسَناه هذا حُسَيْنٌ بِالْعَرآءِ صَريحٌ بِكَرْبَلا مَحُزوزُ الرَّاسِ مِنَ الْقَفا مَسْلوُبُ الْعِمامَهِ وَ الرّداء.
و آنقدر ندبه و گريه كرد تا غش كرد. و حال ديگر اهلبيت نيز چنين بوده و خدا داند حال اهلبيت آن حضرت را كه در آن هنگام چه بر آنها گذشت كه احدي ياراي تصور و بيان تقرير و تحرير آن نيست. وَ فيِي الزّيارَهِ الْمَرْويَّهِ عَنِ النّاحِيَهِ الْمُقَدَّسَه.
وَ اسْرَع فرسُك شارداً الي خيامك قاصداً مُهمْهِما باكياً فلمّا رَاَيْن النساءُ جوادك مخزْياً و نظرْن سرجك عليهِ ملوِيّا برزْن من الخدور ناشرات الشُعور علي الخدود لاطِمات و عن الوُجوه سافِرات و باْلعَويل داعيات و بعدَ العِزّ مُذِلَّلاتٍ و الي مَصْرعك مبادرات و الشِمرُ جالسٌ علي صدرك مُوْلعٌ سيفه علي نَحرك قابضٌ علي شَيْبتكِ بيده ذابحٌ لك بمُهَّنده قد سكنت حواسُّك و خفيت انفاسك و رفع علي الْقناه رَاسُك.
راوي گفت چون لشكر آن حضرت را شهيد كردند به جهت طمع ربودن لباس او بر جسد مقدس آن شهيد مظلوم روي آوردند، پيراهن شريفش را اسحق (لعين) ابن حيوه حضرمي برداشت و بر تن پوشيد و مبروض شد و موي سر و رويش ريخت، و در آن پيراهن زياده از صد وت ده سوراخ تير و نيزه و شمشير بود.
عمامه آن حضرت را اخنس (لعين) ابن مرثد و به روايت ديگر جابرن يزيد ازدي براشت و سر بست ديوانه يا مجذوم شد. و نعلين مباركش را اسود (لعين) بن خالد ربود. و انگشتر آن حضرت را بحدل (لعين) بن سليم با انگشت مباركش قطع كرد و ربود. مختار به سزاي اين كاردستها و پاهاي او را قطع نمود و گذاشت او را در خون خود بلغطيد تا به جهنم واصل گرديد. و قطيفه خز آن حضرت را قيس (لعين) بن اشعث برد و از اين جهت او را قيس القطيفه ناميدند.
روايت شده كه آن ملعون مجذوم شد و اهلبيت او از او كناره كردند و او را در مزابل افكندند و هنوز زنده بود كه سگها گوشتش را ميدريدند.
زره آن حضرت را عمر سعد (ملعون) برگرفت و وقتي كه مختار او را بكشت آن زره را به قاتل او ابوعمره بخشيد، و چنين مينمايد كه آن حضرت را دو زره بوده زيرا گفتهاند كه زره ديگرش را مالك بن يسر ربود و ديوانه شد. و شمشير آن حضرت را جميع بن الخلق اودي، و به قولي اسود بن حنظله تميمي، و به روايتي فلافس نهلشي برداشت، و اين شمشير غير از ذوالفقار يا امثال خود از ذخاير نبوت و امامت مصون و محفوظ است.
مؤلف گويد كه در كتب مقاتل ذكري از ربودن جامه و اسلحه ساير شهداء رضوان الله عليهم نشده لكن آنچه به نظر ميرسد آن است كه اجلاف كوفه ابقاء بر احدي نكردند و آنچه بر بدن آنها بود ربودند. ابن نما گفته كه حكيم (لعين) بن طفيل جامه و اسلحه حضرت عباس عليه السلام را ربود.
در زيارت مرويه صادقيه شهداءاست وَ سَلَبُوكُم لاْبْن سُميَّ وَابْن اكِلَه الاَكْباد.
در بيان شهادت عبدالله بن مسلم دانستي كه قاتل او از تيري كه به پيشاني آن مظلوم رسيده بود نتوانست بگذرد و به آن زحمت آن تير را بيرون آورد چگونه تصور ميشود كسي كه از يك تير نگذرد از لباس و سلاح مقتول خود بگذرد. در حديث معتبر مروي از زائده از علي بن الحسين عليه السلام تصريح به آن شده در آنجا كه فرموده:
وَ كَيْفَ لا اَجْزَعْ وَ اَهْلَعُ وَ قَدْاَرَي سَيّدي وَ اخْوَتي وَ عُمُومَتي و وَلَدِ عَمّي وَ اَهْلي مُصْرَعينَ بِِدِمائِهِمْ مُرَمَّلين بِالّْعراءِ مُسْلَبينَ لايُكْنَفُونَ وَلا يُواروُنَ.
برگرفته از کتاب منتهی الامال ، مولف حاج شیخ عبّاس قمی
حكايت خرابه
خرابه، جايي است بي سقف و حصار، در كنار كاخ يزيد كه پيداست بعد از اتمام بناي كاخ، معطل مانده است. نه در مقابل سرماي شب، حفاظي دارد و نه در مقابل آفتاب طاقت سوز روز، سر پناهي.
تنها در گوشه اي از آن، سقفي در حال فرو ريختن هست كه جاي امني براي اسكان بچه ها نيست.
وقتي يكي از كودكان با ديدن سقف، متوحش مي شود و به احتمال فرو ريختن آن اشاره مي كند، مامور مي خندد و به ديگري مي گويد: «اينها را نگاه كن! قرار است فردا همگي كشته شوند و امروز نگران فرور ريختن سقف اند.»
طبيعي است كه اين كلام، رعب و وحشت بچه ها را بيشتر كند اما حرفهاي امام تسلي و آرامششان مي بخشد:
- عزيزانم! مطمئن باشيد كه ما كشته نخواهيم شد. ما به مدينه عزيمت مي كنيم و شما به خانه هاي خود باز مي گرديد.
دلهاي بچه ها به اميد آينده ارام مي گيرد. اما به هر حال، خرابه، خرابه است و جاي زندگي كردن نيست.
چهره هايي كه آسمان هرگز رنگ رويشان را نديده، بايد در هجوم سرماي شب بسوزند و در تابش مستقيم آفتاب ظهر پوست بيندازند.
انگار كه لطيف ترين گلهاي گلخانه اي را به كويري ترين نقطه جهان، تبعيد كرده باشند.
تو هنوز زنها و بچه ها را در خرابه اسكان نداده اي، هنوز اشكهايشان را نسترده اي، هنوز آرامشان نكرده اي و هنوز گرد و غبار راه از سر و رويشان نگرفته اي كه زني با ظرفي از غذا وارد خرابه مي شود. به تو سلام مي كند و ظرف غذا را پيش رويت مي نهد.
بوي غذاي گرم در فضاي خرابه مي پيچد و توجه كودكاني را كه مدتهاست جز گرسنگي نكشيده اند و جز نان خشك نچشيده اند، به خود جلب مي كند.
تو زن را دعا مي كني و ظرف غذا را پس مي زني و به زن مي گويي: «مگر نمي داني كه صدقه بر ما حرام است؟»
زن مي گويد: «به خدا قسم كه اين صدقه نيست، نذري است بر عهده من كه هر غريب و اسيري را شامل مي شود.»
تو مي پرسي كه: «اين چه عهد و نذري است؟!»
و او توضيح مي دهد كه: «در مدينه زندگي مي كرديم و من كودك بودم كه به بيماري لاعلاجي گرفتار شدم. پدر و مادرم مرا به خانه فاطمه بنت رسول لله بردند تا او و علي براي شفاي من دعا كنند. در اين هنگام پسري خوش سيما وارد خانه شد. او حسين فرزند آنها بود.
علي او را صدا كرد و گفت: حسين جان! دستت را بر سر اين دختر قرار ده و شفاي او را از خدا بخواه.
حسين، دست بر سر من گذاشت و من بلافاصله شفا يافتم و آنچنان شفا يافتم كه تا كنون به هيچ بيماري مبتلا نشده ام.
گردش روزگار، مرا از مدينه و آن خاندان دور كرد و در اطراف شام سكني داد.
من از آن زمان نذر كرده ام كه براي سلامتي آقا حسين به اسيران و غريبان، احسان كنم تا مگر جمال آن عزيز را دوباره ببينم.»
تو همين را كم داشتي زينب! كه از دل صيحه بكشي و پاره هاي جگرت را از ديدگانت فرو بريزي.
و حالا اين سجاد است كه بايد تو را آرام كند و اين كودكانند كه بايد به دلداري تو بيايند.
در ميان ضجه ها و گريه هايت به زن مي گويي: «حاجت روا شدي زن! به وصال خود رسيدي.» من زينبم، دختر فاطمه و علي و خواهر حسين و اين سر كه بر سر دارالاماره نصب شده، سر همان حسيني است كه تو به دنبالش مي گردي و اين كودكان، فرزندان حسين اند. نذرت تمام شد و كارت به سرانجام رسيد.»
زن نعره اي از جگر مي كشد و بيهوش بر زمين مي افتد.
تو پيش پيكر نيمه جان او زانو مي زني و اشكهاي مدامت را بر سر و صورت او مي پاشي.
زن به هوش مي آيد، گريه مي كند، زار مي زند، گيسوانش را مي كند، بر سر و صورت مي كوبد. و دوباره از هوش مي رود.
باز به هوش مي آيد، خود را به خاك مي كشد، بر پاي كودكان بوسه مي زند، خاك پايشان را به اشك چشم مي شويد و باز از هوش مي رود. آنچنانكه تو ناگزير مي شوي دست از تعزيت خود برداري و به تيمار اين زن غريب بپردازي.
تو هنوز خود را باز نيافته اي و كودكان هنوز از تداعي اين خاطره جگر سوز فارغ نشده اند كه زني ديگر با كوزه آبي در دست وارد خرابه مي شود.
چهره اين زن، اما براي تو آشناست. او تو را به جا نمي آورد اما تو خوب او را به ياد مي آوري.
چهره او از دوران كودكيات به ياد مانده است. زماني كه به خانه مادرت زهرا مي آمد و براي كمك به كارهاي خانه مادرت التماس مي كرد. او دختر كوچك و دوست داشتني و شيريني را در ذهن دارد به نام زينب كه هر بار به خانه فاطمه مي رفته، سراپاي او را غرق بوسه مي كرده و او را در آغوش مي گرفته وقلبش التيام مي يافته. آنچنانكه تا سالها كمك به كار خانه را بهانه مي كرده تا با محبوب كوچك خود، تجديد ديدار كند و از آغوش او التيام بگيرد.
او واله و سرگشته زينب شد، اما حوادثي او را از مدينه دور كرده و دست نگاهش را از جمال زينب، كوتاه ساخته. و براي اينكه خدا عطش اشتياق او را به زلال وصال زينب فرو بنشاند، عهد كرده كه عطش غريبان و اسيران و در راه ماندگان را فرو نشاند.
او باور نمي كند كه تو زينبي! و چگونه ممكن است كه آن عقيله، آن دردانه و عزيز كرده قوم و قبيله، اكنون ساكن خرابه اي در شام شده باشد؟!
چگونه ممكن است كه بانوي بانوان عالم، رخت اسيري بر تن كرده باشد؟!
خرابه تا نيمه هاي شب، خرابه اي در كنار كاخ يزيد كه عزاخانه اي است در سوگ حسين و برادران و فرزندان حسين.
بچهها با گريه به خواب مي روند و تو مهياي نماز شب مي شوي.
اما هنوز قامت نشسته خود را نبسته اي كه صداي دختر سه ساله حسين به گريه بلند مي شود. گريه اي نه مثل هميشه. گريه اي وحشتزده، گريه اي به سان مار گزيده. گريه كسي كه تازه داغ ديده. ديگران به سراغش مي روند و در آغوشش مي گيرند و تو گمان مي كني كه هم الان آرام مي گيرد و صبر مي كني.
بچه، بغل به بغل و دست به دست مي شود اما آرام نمي گيرد.
پيش از اين هم رقيه هرگز آرام نبوده است. از خود كربلا تا همين خرابه. لحظه اي نبوده كه آرام گرفته باشد، لحظه اي نبوده كه بهانه پدر نگرفته باشد، لحظه اي نبوده كه اشكش خشك شده باشد، لحظه اي نبوده كه با زبان كودكانه اش مرثيه نخوانده باشد.
انگار كه داغ رقيه، بر خلاف سن و سالش، از همه بزرگتر بوده است. به همين دليل در تمام طول راه، و همه منازل بين راه، همه ملاحظه او را كرده اند، به دلش راه آمده اند، در آغوشش گرفته اند، دلداري اش داده اند، به تسلايش نشسته اند و يا لااقل پا به پاي او گريسته اند.
اما امشب انگار ماجرا فرق مي كند. اين گريه با گريه هميشه متفاوت است. اين گريه، گريه اي نيست كه به سادگي آرام بگيرد و به زودي پايان بپذيرد.
انگار نه خرابه، كه شهر شام را بر سرش گذاشته است. اين دختر سه ساله. فقط خودش كه گريه نمي كند، با مويه هاي كودكانه اش، همه را به گريه مي اندازد و ضجه همه را بلند مي كند.
تو هنوز بر سر سجاده اي كه از سر بريده حسين مي شنوي كه مي گويد: «خواهرم! دخترم را آرام كن.»
تو ناگهان از سجاده كنده مي شوي و به سمت سجاد مي دوي. او رقيه را در آغوش گرفته است، بر سينه چسبانده است و مدام بر سر و روي او بوسه مي زند و تلاش مي كند كه با لحن شيرين پدرانه و برادرانه آرامش كند اما موفق نمي شود.
تو بچه را از آغوشش مي گيري و به سينه مي چسباني و از داغي سوزنده تن كودك وحشت مي كني.
- رقيه جان! رقيه جان! دخترم! نور چشمم! به من بگو چه شده عزيز دلم! بگو كه در خواب چه ديده اي! تو را به جان بابا حرف بزن.
رقيه كه از شدت گريه به سكسكه افتاده است، بريده بريده مي گويد: «بابا، سر بابا را در خواب ديدم كه در طشت بود و يزيد بر لب و دندان و صورت او چوب مي زد. بابا خودش به من گفت كه بيا.»
تو با هر زباني كه بلدي و با هر شيوه اي كه هميشه او را آرام مي كرده اي، تلاش مي كني كه آرامش كني و از ياد پدر غافلش گرداني، اما نمي شود، اين بار، ديگر نمي شود.
گريه او، بي تابي او و ضجه هاي او همه كودكان و زنان خرابه نشين را و سجاد را آنچنان به گريه مي اندازد كه خرابه يكپارچه گريه وضجه مي شود و صدا به كاخ يزيد مي رسد.
يزيد كه مي شنود؛ دختر حسين به دنبال سر پدر مي گردد، دستور مي دهد كه سر را به خرابه بياورند.
ورود سر بريده امام به خرابه، انگار تازه اول مصيبت است. رقيه خود را به روي سر مي اندازد و مثل مرغ پر كنده پيچ و تاب مي خورد. مي نشيند، بر مي خيزد، دور سر مي چرخد، به سر نگاه مي كند، بر سر و صورت و دهان خود مي كوبد، خم مي شود، زانو مي زند، سر را در آغوش مي كشد، مي بويد، مي بوسد، خون سر را با دست و صورت و مژگان خود مي سترد و با خون خود كه از دهان و گوشه لبها و صورت خود جاري شده در مي آميزد، اشك مي ريزد، ضجه مي زند، صيحه مي كشد، مويه مي كند، روي مي خراشد، گريه مي كند، مي خندد، تاولهاي پايش را به پدر نشان مي دهد، شكوه مي كند، دلداري مي دهد، اعتراض مي كند، تسلي مي طلبد و خرابه را و جان همه خراباتيان را به آتش مي كشد.
بابا! چه كسي محاسن تو را خونين كرده است؟
بابا! چه كسي رگهاي تو را بريده است؟
بابا! چه كسي در اين كوچكي مرا يتيم كرده است؟
بابا! چه كسي يتيم را پرستاري كند تا بزرگ شود؟
بابا! اين زنان بي پناه را چه كسي پناه دهد؟
بابا! اين چشمهاي گريان، اين موهاي پريشان، اين غريبان و بي پناهان را چه كسي دستگيري كند؟
بابا! شبها وقت خواب، چه كسي برايم قرآن بخواند؟ چه كسي با دستهايش موهايم راشانه كند؟ چه كسي با لبهايش اشكهايم را بروبد؟ چه كسي با بوسه هايش غصه هايم را بزدايد؟ چه كسي سرم را بر زانويش بگذارد؟ چه كسي دلم را آرام كند؟
كاش مرده بودم بابا! كاش فداي تو مي شدم! كاش زير خاك بودم! كاش به دنيا نمي آمدم! كاش كور مي شدم و تو را در اين حال و روز نمي ديدم.
مگر نگفتند به سفر مي روي بابا؟ اين چه سفري بود كه ميان سر و بدنت فاصله انداخت؟ اين چه سفري بود كه تو را از من گرفت؟
باباي شجاع من! چه كسي جرات كرد بر سينه تو بنشيند؟ چه كسي جرات كرد سرت را از تن جدا كند؟ چه كسي جرات كرد دخترت را يتيم كند؟
تو كجا بودي بابا وقتي ما را بر شتر بي جهاز نشاندند؟
تو كجا بودي بابا وقتي به ما سيلي مي زدند؟
تو كجا بودي بابا وقتي كاروان را تند مي راندند و زهره مان را آب مي كردند؟
تو كجا بودي بابا وقتي آب را از ما دريغ مي كردند؟
تو كجا بودي بابا وقتي به ما گرسنگي مي دادند؟
تو كجا بودي بابا وقتي عمه ام را كتك مي زدند؟
تو كجا بودي بابا وقتي برادرم سجاد را به زنجير مي بستند؟
تو كجا بودي بابا وقتي شبها در بيابانهاي ترسناك رهايمان مي كردند؟
تو كجا بودي بابا وقتي سايه باني را در ظل آفتاب از ما مضايقه مي كردند؟
تو كجا بودي بابا وقتي مردم به ما مي خنديدند؟
تو كجا بودي بابا وقتي كه ما بر روي شتر خواب مي رفتيم و از مركب مي افتاديم و زير دست و پاي شترها مي مانديم؟
تو كجا بودي بابا وقتي مردم از اسارت ما شادي مي كردند و پيش چشمهاي گريان ما مي رقصيدند؟
تو كجا بودي بابا وقتي بدنهايمان زخم شد و پوست صورتهايمان بر آمد؟
تو كجا بودي بابا وقتي عمه زينب سجاد را در سايه شتر خوابانده بود او را باد مي زد و گريه مي كرد؟
تو كجا بودي بابا وقتي عمه ام زينب نمازهاي شبش را نشسته مي خواند و دور از چشم ما تا صبح گريه مي كرد؟
تو كجا بودي بابا وقتي سكينه سرش را بر شانه عمه ام زينب مي گذاشت و زار زار مي گريست؟
تو كجا بودي بابا وقتي از زخمهاي غل و زنجير سجاد خون مي چكيد؟
من بيش از همه به تو محتاجم و بيشتر از همه، فرزند توام، دختر توام، دردانه توام.
هيچ كس به اندازه من غربت و يتيمي و نياز به دستهاي تو را احساس نمي كند. همه ممكن است بدون تو هم زندگي كنند ولي من بدون تو مي ميرم. من از همه عالم به تو محتاجترم. بي آب هم اگر بتوانم زندگي كنم، بي تو نمي توانم.
تو نفس مني بابا! تو روح و جان مني.
بي روح، بي نفس، بي جان، چه كسي تا به حال زنده مانده است؟!
بابا! بيا و مرا ببر.
زينب! زينب! زينب!
اينجا همان جايي است كه تو به اضطرار و استيصال مي رسي.
اينجا همان جايي است كه تو زانو مي زني و مرگت را آرزو مي كني.
تويي كه در مقابل يزيد و ابن زياد، آنچنان استوار ايستادي كه پشت نخوتشان را به خاك ماليدي، اكنون، اينجا و در مقابل اين كودك سه ساله احساس عجز مي كني.
چه كسي مي گويد كه اين رقيه بچه است؟
فهم همه بزرگان را با خود حمل مي كند.
چه كسي مي گويد كه اين دختر، سه ساله است؟
عاطفه همه زنان عالم را در دل مي پرورد!
چه كسي مي گويد، كه اين رقيه، كودك است؟
زانوان بزرگترين عارفان جهان را با ادارك خود مي لرزاند.
نگاه كن! اگر كه ساكت شده است، لبهايش را بر لبهاي پدر گذاشته است و چهار ستون بدنش مي لرزد.
اگر صدايش شنيده نمي شود، تنها، گوش شنواي پدر را شايسته شنيدن، يافته است.
نگاه كن زينب آرام گرفت! انگار رقيه آرام گرفت.
دلت ناگهان فرو مي ريزد و صداي حسين در گوش جانت مي پيچد كه رقيه را صدا مي زند و مي گويد: «بيا! بيا دخترم! كه سخت چشم انتظار تو بودم.»
شنيدن همين ابتدا، عروج روح رقيه را براي تو محرز مي كند. نيازي نيست كه خودت را به روي رقيه بيندازي، او را در آغوش بگيري، بدن سردش را لمس كني و چشمهاي بازمانده و بي رمقش را ببيني.
درد و داغ رقيه تمام شد و با سكوت او انگار خرابه آرامش گرفت.
اما اكنون ناگهان صيحه توست كه سينه آسمان را مي شكافد. انگار مصيبت تو تازه آغاز شده است.
همه كربلا و كوفه و شام، يك طرف، و اين خرابه يك طرف.
همه غمها و دردها و غصه ها يك طرف و غم رقيه يك طرف.
نه زنان و كودكان كاروان و نه سجاد و نه حتي فرشتگان آسمان، نمي توانند تو را در اين غم تسلي ببخشند.
و چگونه تسلي دهند فرشتگاني كه خود صاحب عزايند و پر و بالشان به قدري از اشك سنگين شده است كه پرواز به سوي آسمان را نمي توانند.
تنها حضور مادرت زهرا مي تواند تسلي بخش جان سوخته تو باشد.
پس خودت را به آغوش مادرت بسپار و عقده فرو خورده همه اين داغها و دردها را بگشا.


