تبليغاتX
هیئت منتظران مهدی (عج)


اين هيئت در استان همدان واقع مي باشد و در هر شب چهارشنبه برگزار ميباشد

(((**آدرس کوتاه وبلاگ www.zohor12.coo.ir می باشد شما می توانید از این آدرس م وارد شوید**)))

دانلود2
فارسی موبایل
رایگان های اینترنت
سیستم وبلاگ شناور
قالب وبلاگ
»شهر دانلود :: صفا سی تی
»هفته نامه دانلود برترین ها
»نشريه الكترونيكي ساعت صفر
»موعود
»گروه اينترنتي مشكان
»سایت رسمی مسجد مقدس جمکران
»سایت درباره امام زمان (عج)
»تابلو گفتمان محبين مهدي
»اینترنت رایگان
»متن کامل کتاب «آرماگدون: تدارک جنگ بزرگ»
»عصـرظهـور
»پخش مستقیم حرم امام حسین
»پخش مستقیم حرم امام رضا
»مداحی
»مثل خدا
»دانلود مداحی
» ماهیگیری و طبیعت
»گل نرگس
»حقایق ناب
»متن قرآن کریم
»دانلود مداحی
»حوزه
»تفسیر المیزان
»آپلود فایل
»براش فتوشاپ
»قالب رایگان میهن بلاگ
»عکس های زیبا
»آموزش 3d max
»ارسال sms رایگان
»سایت امام حسین (ع)
»نقد وهابیت
»طراحی وب
»پـــادشاه امــنــیـت و ترفند در وب
»ارتباط مستقیم با حرم امام رضا
»طراحی
»قرآن شناسی
»برسی قرآن
»یا مهدی (عج)
»ماه من
»منتظران مهدی (عج)
»ساخت هواپیما و هلیکوپتر مدل
»سایت جواد مقدم
»حاج آقا حق
»شگفتکی از اسرار بندگی
»آموزش مایا
»یا مهدی ظهور کن
»هیئت منتظران مقائم سرکان
»آموزش فوتبال
»گالري عكس-تويسركان

      ----  

دوست عزيز ساحل سبز لطف كردند و اين شعر رو فرستادند
بدون هيچ مقدمه:

شهيد راه حق

اتل متل يه بابا يه باباي پرغرور

يه باباکه هميشه لبخندي رو لباشه
اون که کنار مامان يه عشقي تو چشاشه

باباي مهربوني که ادعا نداره
ازروزگارو دوران يه زخم سينه داره

بابايي که همه شب رو سجاده ميشينه
اما بازم نصفه شب دردي اونو ميگيره

همون درد قديمي که مهمون هميشه است
اومده توي سينه بي ترديد اون برنده است

دردي که روز و شب رو ازهم نميشناسه
باباي مهربونم بااون چه خوب ميسازه


لينک مطلب نوشته:وحید منتظر تاریخ:پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ادامه ي مطلب ...

آمدم سر قرارعاشقی

سوسو زنان به هر سو، چشم دوختم تا نوري از وجودتان را دريابم تا چشمانم بيدار شود

كجا رفته ايد؟! خوبان خدادوست كجا رفته ايد؟!

کجایید غريبان شهرکه روزها و شب ها فرازها را «صابر» بوديد و «نشيب»ها را شاکر .

زمزمه دعايتان با نغمه قران و توسل آميخته بود

و سنگرهاتان پر بود از بوي باران، بوي سبزه.

به جستجوي شما آمده ام حماسه سازان حماسه سرخ جبهه ها .

این روزها كمتر كسي از روزهاي خوب شما مي گويد

از سكوت شب سنگرها، از درد دلهاي شبانه.

كمتر كسي قصه هاي عاشقانه و صادقانه تان را مي گويد

كمتر از نگاه پرعاطفه و حرف هاي عاشقانه مي گويند

كمتر لحظه هاي سبز شمارا روايت مي كنند كمتر زمزمه حديث سفرهاي غريبانه را مي شنویم

آري!

من آشناي غزل هاي خاطرات شمايم

گاهي در دلم سوگواره  برپا مي شود

گاهي دلم براي صداي خمپاره ها مي تپد دلم براي نخل هاي سوخته مي سوزد و آهسته
 و بي صدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ريشه مي كند

و به ياد شما آواي غريبي سر مي دهم

و در اين روزگار غريب به غربت و تنهايي خود مي گريم

و به ياد شما، دوباره  جان مي گيرم

من، از شما جدا مانده ام

نشانه غربت شمارا از زمان و زمانه ديده ام

من، حديث حادثه ها را شنيده ام.

روزگار، نه  ، زمانه، نه

زمان، زمان غريبي است

غربت ياد شهيد غيرت هاي رفته به باد را زنده نمي كند،

غربت ياد شهيد حديث عشق و جنون را رها نمي كند،

غربت ياد شهيد صحبت سرخ لاله ها را هويدا نمي كند،

غربت ياد شهيد ابرهاي تيره دل را سپيد نمي كند

وغربت ياد شهيد غيرت ما را شعله ور نمي كند.

آري، زمان زمان غريبي است حصار غربت ما نمي شكند.

قرارهاي امروزي  آواي بي قراران را از يادها برده است،

ترانه هاي امروزي  ترانه ي دلنواز باران جبهه ها را از بين برده است.

آواي باران به گوشمان نمي رسد

عطر سرخ ايثار بويش را از دست داده است.

چشم هاي غرق به مال چشم هاي فانوسي آن روزها رااز ياد برده است

لبخندهاي مايل به دنيا لبخندهاي دريايي دريادلان را فراموش كرده است

 

آسمان سينه هامان از آواي غربت ياران بغض ابر گرفته است

كجائيد؟!

اي لبهاي خاموش تا با صداي آشناي خود

برايم بگوئيد رازهاي در زنگار نهفته را

قصه شوق پرواز را

باور كنيد! من اسير دنياي دردآلود و نازيبا، شده ام

و از زيباييهاي شما فاصله گرفته ام

من، اسير مرداب هاي تباهي ام

طوفان حوادث در اين زمانه غربت از شما جدايم كرده است.

با چشمان مضطرب و گريانم به دنبال يادگاري از آن روزها مي گردم

 از روي يك نيازو براي فهميدن يك راز بيشتر،

دلم مي خواهد  حديث ياران بي مزارتان، حديث گردان هاي گمنام و قصه سحرگاه هاي اعزام را دوباره بشنوم چشمانم به دنبال چشم هاي باراني شما مي گردد

و دل آواره ام دنبال دل هاي آسمان وار طوفاني شما مي گردد

آري! نگاهم از نگاه هاي آلوده بسياري بيزار است؛

من، به دنبال نشان سرخ شمايم

و از نسيم ها، مي پرسم.

من غمي بزرگ را در دل تسلي مي دهم؛

غم نبودن با شما، دوري از شما و غربت شما.

زمانه مي خواهد كه، من بي غم و درد باشم

 زمانه مي خواهد كه راحت تن فراهم كنم و روح سرگشته را رها سازم .

اما من نمي توانم  لب فرو بندم

پيام خون شما را باید شنید و فهمید

خدا كند، شور جانبازي هاي شما،

نگذارد زمزمه هاي ناپاك نامردان را نظاره كنم.

نگاه هاي ناپاك،  چشم هاي بسياري را فريفته خود مي كنند و فريب مي دهند

و به خواب غفلت مي برند گويي آغاز خواب هاي خوش فرا رسيده است.

خدا كند كه روح بلندتان هميشه، مرا مدد كند.

بگذار حرف هايم، در دل بماند

وعقده هاي غريبانه خود را در سينه، نگه دارم

و زخم نامه غربت و تنهايي را برايت شرح ندهم.

آري! بگذارهر از گاهي شميم نام پاكت را بشنوم

و يادت رادر دل زنده نگه دارم و تصويرت را در خاطره ايام جاري و باقي نگه دارم.


لينک مطلب نوشته:وحید منتظر تاریخ:یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

رفتید، بی آن که لحظه‏ای تردیدکنید... ، بی آن‏که لحظه‏ای درنگ کنید... ، در رفتن یا ماندن! بی آن که، دلبستگی‏هایتان را مرور کنید و آرزوهایتان را بارور... ،

 در رفتن، شتابی عجیب داشتید و در ماندن، اکراهی عمیق.
مطمئن بودید راه، درست است، ازجا ده، از سفر، از... نمی‏ترسیدید،

 «فهمیده» بودید آخر این جاده، دل کندن از خاک،
 بلند شدن، اوج گرفتن و پرواز
است.

شما در آتش جنگ، گلستان می‏دیدید؛ یقین می‏دیدید که این‏گونه خلیل‏وار به پیشواز رفتید، امّا... آتش برای شما گلستان شد، آتش در هرم عشق شما سوخت.... آتش مذاب شد
.
و شما گُر گرفتید... شما از دهانه تاریخ زبانه کشیدید، فوران کردید
و بر سر دشمن
آتش باریدید.

 از دلبستگی‏ها دل بریدن از وابستگی‏ها رها شدن خیلی سخت است! باید پای عشق بزرگی در میان باشد. حتما باید پای عشق بزرگی در میان باشد و شما یقینا این عشق را فهمیدید.

 یقینا میان دل شما و عشق او، سر و سرّی بود.

برگزیده عشق بودید...، که عشق انتخاب می‏کند، عشق گلچین می‏کند، عشق هر کس را سزاوار نمی‏داند و شما، سزاوار بودید که رفتید؛ که رفتن را بهترین ماندن دیدید

که رفتن، همیشه به معنای «رفتن» نیست.

گاهی مرگ، جاودانه‏ترین زیستن است! و شما، چه خوب، این راز را فهمیدید!

آن سوی خیال خود، خدا را دیدند

از جام وصال او بلا نوشیدند

خورشیدترین ستاره‏های عاشق

پیراهنی از غروب را پوشیدند

 

به راستی راز آن همه عشق چیست؟ دلیل از جان گذشتن؟! جبهه با شما چه کرد؟! جنگ چه به روز دلتان آورد؟ جبهه شما را عاشق کرد یا شما جبهه را؟ جبهه نیاز شما بود یا شما نیاز جبهه؟ اصلاً، مگر جبهه کجاست؟ این واژه، این چهار حرف ساده، چه‏قدر وسعت دارد؟ قلمرو جبهه تا کجاست؟ جبهه، عاشق‏پرور است، یا عاشقان جبهه می‏سازند؟
چه رازی در این کلمه نهان
است که هنوز در خاطره‏های بسیاری جریان دارد، در قلب‏های بسیاری خانه دارد و هنوز نگاه‏های بسیاری را به دنبال می‏کشد!

شاید جبهه، دروازه بهشت است! شاید شهدا باید جبهه را لمس می‏کردند! شاید...

ولی از یک چیز مطمئنم! که جبهه شهید نمی‏سازد! جبهه، همیشه شهید نمی‏سازد! جبهه، عاشق نمی‏کند، جبهه دل را هوایی نمی‏کند، جبهه به تنهایی هیچ کاری از دستش بر نمی‏آید؛ جبهه باید پر از هوای شهادت باشد تا دل را هوایی کند..

جبهه باید حریم خدا باشد تا جان را عاشق کند.

جبهه باید حق باشد تا شهید بسازد . . .

 


لينک مطلب نوشته:وحید منتظر تاریخ:یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

نیایش شهید دکتر مصطفی چمران قبل از شهادت

Ashura 107

بسم الله الرحمن الرحیم

من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می بینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشده است ، و زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است .

درد دل آدمی را بیدار می کند ، روح را صفا می دهد ، غرور و خود خواهی را نابود می کند. نخوت و فراموشی را از بین می برد ، انسان را متوجه وجود خود می کند .

انسان گاهگاهی خود را فراموش می کند ، فراموش می کند که بدن دارد، بدنی ضعیف و ناتوان که، در مقابل عالم و زمان کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است ، فراموش می کند که همیشگی نیست، و چند صباحی بیشتر نمی پاید، فراموش می کند که جسم مادی او نمی تواند با روح او هم پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت می کند، سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود ، بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتهای عینی وجود ، به پیش می تازد و از هیچ ظلم وستم رو گردان نمی شود. اما درد آدمی را به خود می آورد ، حقیقت وجود او را به آدمی می فهماند و ضعف و زوال و ذلت خود را درک می کند و دست از غرور کبریایی برمی دارد ، و معنی خودخواهی و مصلحت طلبی و غرور را می فهمد و آن را توجه نمی کند .

خدایا تو را شکر می کنم که با فقر آشنایم کردی تا رنج گرسنگان را  بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم .

خدایا هدایتم کن زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است .

خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم ظلم چه گناه نابخشودنی است .

خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد ، شرف ندارد .

خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کیفر خدای بزرگ است. خدایا مرا از بلای غرور وخودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم .

خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق وبرق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند .

خدایا من کوچکم ، ضعیفم ، ناچیزم ، پر کاهی در مقابل طوفانها هستم . به من دیده عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال ترا براستی بفهمم و بدرستی تسبیح کنم .

ای حیات با تو وداع می کنم با همه زیباییهایت ، با همه مظاهر جلال و جبروت ، با همه کوهها و آسمانها و دریاها و صحراها ، با همه وجود وداع می کنم . با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم. ای پاهای من ، می دانم شما چابکید، می دانم که در همه مسابقه ها گوی سبقت از رقیبان ربوده اید ، می دانم فداکارید ، می دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آئید ، اما من آرزوئی بزرگتر دارم ، من می خواهم که شما به بلندی طبع بلندم ، به حرکت در آئید ، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید ، به سرعت تصمیمات و طرحهایم سریع باشید . این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها ونقشه ها وامیدها ومسئولیتها  را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید .ای پاهای من در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید . شما سالهای دراز به من خدمت کرده اید ، از شما می خواهم که در این آخرین لحظه نیز وظیفه ی خود را به بهترین وجه ادا کنید . ای پاهای من سریع وتوانا باشید ، ای دستهای من قوی ودقیق باشید ، ای چشمان من تیزبین وهوشیار باشید ، ای قلب من ، این لحظات آخرین را تحمل کن ، ای نفس ، مرا ضعیف وذلیل مگذار ، چند لحظه بیشتر  با قدرت واراده صبور وتوانا باش. به شما قول می دهم که چند لحظه دیگر همه شما در استراحتی عمیق وابدی آرامش خود را برای همیشه  بیابید وتلافی این عمر خسته کننده واین لحظات سخت و سنگین را دریافت کنید. چند لحظه دیگر به آرامش خواهید رسید،آرامشی ابدی.دیگر شما را زحمت نخواهم داد.دیگر شب و روز استثمارتان نخواهم کرد. دیگر فشار  عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد.دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهید زد. از گرسنگی و گرما و سرما شکوه نخواهید کرد. و برای همیشه در بستر نرم خاک، آرام و آسوده خواهید بود. اما این لحظات حساس ،لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.

خدایا! وجودم اشک شده ، همه وجودم از اشک می جوشد ، می لرزد ، می سوزد و خاکستر می شود. اشک شده ام و دیگر هیچ ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم واز وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان وفداکاری از آن سرچشمه بگیرد .

خدایا تو را شکر می کنم که باب شهادت را به روی بندگان خالصت گشوده ای تا هنگامی که همه راهها بسته است و هیچ  راهی جز ذلت و خفت و نکبت باقی نمانده است مسح توان دست به این باب شهادت زد و پیروزمند و پر افتخار به وصل خدائی رسید.

والسلام


لينک مطلب نوشته:وحید منتظر تاریخ:یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

در مکتب عارف نمایان، فرمانبرداری از مراد درس اول و آخر است. مرید باید تسلیم محض مراد باشد و هرچه او بگوید بپذیرد. متابعت از مراد آن قدر مهم است که حتی برخی از آن تعبیر به فرض کرده اند. این فرمانبرداری محض می طلبد که مرید، مراد را در جایگاهی بداند که هیچ احتمال خطا در او راه ندارد و سخن او عین صواب است و هر سخنی در هر موردی بگوید مرید باید بی هیچ چون و چرایی آن را بپذیرد. 


واكاوی عرفان های آفت زده
(تعارض های فکری- عقیدتی عارف نمایان با قرآن و اهل بیت علیهم السلام
)

 
مرید و مراد بازی

... در مکتب عارف نمایان، فرمانبرداری از مراد درس اول و آخر است. مرید باید تسلیم محض مراد باشد و هرچه او بگوید بپذیرد. متابعت از مراد آن قدر مهم است که حتی برخی از آن تعبیر به فرض کرده اند. علی بن بندار الحسین الصیرفی می گوید: «به دمشق رفتم. بعد از سه روز بر ابوعبدالله درآمدم. گفت: کی آمدی؟ گفتم: سه روز است. گفت: در این سه روز کجا بودی که به نزد من نیامدی؟ گفتم: به نزد ابن جوصا بودم و مشغول به حدیث نوشتن. گفت شغلک الفضل هن الفرض یعنی فضایل حدیث نوشتن، تو را از فریضه به خدمت پیر حضور یافتن باز داشت.(1)

این فرمانبرداری محض می طلبد که مرید، مراد را در جایگاهی بداند که هیچ احتمال خطا در او راه ندارد و سخن او عین صواب است و هر سخنی در هر موردی بگوید مرید باید بی هیچ چون و چرایی آن را بپذیرد. حال آن که چنین مقامی را فقط می توان برای پیشوایان معصوم فرضش کرد و حتی مقلدان چنین نگاهی را درباره مراجع معظم تقلید ندارند.

سخن مراجع تنها در باب احکام اجتهادی برای مقلدان حجت است؛ اما در موارد دیگر مانند تشخیص موضوعات احکام، سخن آنان حجیت ویژه ای ندارد و مقلد موظف نیست به تشخیص مرجع در مورد موضوعات عمل نماید. حتی در مواردی مانند انتخابات و تشخیص نامزد اصلح نیز نظر مرجع تکلیف آور نیست.

مراد هم بنا بر برخی از عرفان ها می تواند از هر وسیله ای استفاده کند تا مرید را به راه بیاورد. در عرفان سرخ پوستی و منابعی که از این عرفان در دست است، مراد اجازه دارد مرید را فریب دهد.

کاستاندا، نویسنده مجموع کتاب های عرفان سرخ پوستی، نقل می کند که استاد این عرفان، ناوال خولیان، به وی حقه زده است. او می گوید: ناوال با استفاده از شهوت حرص من، به من حقه زد. قول داد تمام زنان زیبایی را که دور و برش بودند به من بدهد و نیز قول داد مرا با طلا بپوشاند. به من قول بخت و اقبال داد و من گول خوردم.(2) و به این ترتیب وارد حلقه شاگردانش شدم. کاستاندا همچنین می گوید ناوال دون خوان در ابتدای آموزش، بارها دستور به کارهایی می داد که نابخردانه و خنده آور بود و هیچ وجه درست و خردورزانه ای برای آن یافت نمی شد. از این رو، خشمگینی و رنجوری مرا به دنبال داشت؛ اما دون خوان، در واقع هدفی را دنبال می کرد. او می  خواست بدین وسیله فکر و گفت و گوی درونی مرا خاموش سازد. اما اگر این هدف را به من باز می گفت، نقض غرض دون خوان می شد؛ زیرا در این صورت من نمی توانستم عمل بی هدف و خالی از فکر به انجام رسانم. بعدها دون خوان، به من گفت که در بدو آموزش، چنین حقه ای به من زده است، چون چاره ای جز این نداشته است.(3)

در این عرفان مراد هم باید فکر خود را تعطیل کند. سالک مبارز نخست باید بداند که رفتارهایش بیهوده است و با این حال، چنان کار انجام دهد و رفتار کند که گویی این مطلب را نمی داند.(4) از نکات عجیب این عرفان استفاده از گیاهان توهم زاست. استفاده از این گیاهان او را با نیروهای غیر ارگانیک آشنا کرده، فرد را به قدرت و آگاهی آن ها پیوند می دهد. استفاده از این گیاهان، با هدف پدید آوردن گونه ای آمادگی شخصی برای طریقت معرفت است و به فرد کمک می کند تا به حقیقت ناب راه یابد.(5)

نتیجه این که نیروهای نظامی و انتظامی نه تنها نباید با مواد روانگردان مبارزه کنند، بلکه برای گسترش فضای عرفانی در جامعه باید خود به پخش این مواد اقدام نمایند!

این نوع نگاه به معنویت و به دست آوردن آن از راه گیاهان روانگردان تخدیری و تعطیل کردن فکر و تعقل، با منش قرآن و اهل بیت فاصله ای دراز دارد. جهنمیان حسرتمندانه می گویند: لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر(6)

(اگر شنیده بودیم یا تعقل کرده بودیم در (میان) دوزخیان نبودیم. اگر به اندازه پیامبران گوش فرا می دادیم و یا درباره گفتارشان تعقل می کردیم، اکنون در زمره دوزخیان نمی بودیم.)

پای استدلالیان در گل بود!

صوفیه بر اساس این مبنا که باید از مراد تبعیت کامل نمود، در باب شناخت نیز اعتقاد خاصی دارند. آنان راه را منحصر به کشف و شهود دل می دانند. به نظر آنان، معرفت استدلالی نسبت به معرفت کشفی، مانند جهل است. ولی قرآن بدون نفی معرفت کشفی، خود از راه استدلال، مردم را به شناخت آفرینش فرا می خواند. شهید مطهری با تبیین این دو راه و جایگاه هر یک، آن ها را مکمل یکدیگر می داند و حق هم همین است. انسان باید با نیروی عقل و با ابزار استدلال، گره های فکری را بگشاید و راه را بیابد. بسیاری از مشکلات و ابهاماتی که در باب شناخت مطرح می شوند، با ابزار عقل حل می شوند. حتی شناختی که با کشف و شهود حاصل می شود، چون تجربه ای شخصی است، تا با استدلال و بیانی عقل پسند ارائه نشود سودی برای دیگران نخواهد داشت. کتاب هایی که در باب عرفان نظری نگاشته شده اند، در جهت ارائه نظامی نظری و قابل استدلال برای مکاشفه های عرفانی هستند و اصلاً نمی توان بدون استدلال قدم در راه خداشناسی گذارد.
منبع سایت موعود

لينک مطلب نوشته:وحید منتظر تاریخ:جمعه سی ام فروردین 1387

کوتاه و طنز از دفاع مقدس
دشمن
اولين عملياتي بود كه شركت مي كردم . بس كه گفته بودند ممكن است موقع حركت به سوي مواضع دشمن ، در دل شب عراقيها بپرند تو ستون و سرتان را باسيم مخصوص از جا بكنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساكت و بي صدا در يك ستون طولاني كه مثل مار در دشتي مي خزيد جلو مي رفتيم. جايي نشستيم. يك موقع ديدم يك نفر كنار دستم نشسته و نفس نفس مي زند. كم مانده بود از ترس سكته كنم. فهميدم كه همان عراقي سرپران است. تا دست طرف رفت بالا معطل نكردم با قنداق سلاحم محكم كوبيدم تو پهلويش و فرار را بر قرار ترجيح دادم . لحظاتي بعد عمليات شروع شد. روز بعد در خط بوديم كه فرمانده گروهانمان گفت: «ديشب اتفاق عجيبي افتاده، معلوم نيست كدام شير پاك خورده اي به پهلوي فرمانده گردان كوبيده كه همان اول بسم الله دنده هايش خرد و روانه عقب شده. » از ترس صدايش را در نياوردم كه آن شير پاك خورده من بوده ام.
به احترام پدرم
نزديك عمليات بود و موهاي سرم بلند شده بود بايد كوتاهش مي كردم مانده بودم معطل تو آن برهوت كه جز خودمان كسي نيست سلماني از كجا پيدا كنم . تا اينكه خبردار شدم كه يكي از پيرمردهاي گردان يك ماشين سلماني دارد. و صلواتي مو ها را اصلاح مي كند رفتم سراغش ديدم كسي زير دستش نيست طمع كردم و جلدي با چرب زباني قربان صدقه اش رفتم و نشستم زير دستش. اما كاش نمي نشستم . چشمتان روز بد نبيند با هر حركت ماشين بي اختيار از زور درد از جا مي پريدم. ماشين نگو تراكتور بگو. به جاي بريدن موها غلفتي از ريشه و پياز مي كندشان! از بار چهارم هر بار كه از جا مي پريدم با چشمان پر از اشك سلام مي كردم. پيرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد اما بار آخر كفري شد و گفت: «تو چت شده سلام مي كني يكبار سلام مي كنند. » گفتم : «راستش به پدرم سلام مي كنم.»پيرمرد دست از كار كشيد و با حيرت گفت : «چي؟ به پدرت سلام مي كني؟ كو پدرت؟ » اشك چشمانم را گرفت و گفتم: «هر بار كه شما با ماشينتان موهايم را مي كنيد پدرم جلوي چشمم مي آد و من به احترام بزرگ تر بودنش سلام مي كنم!» پيرمرد اول چيزي نگفت. اما بعد پس گردني جانانه اي خرجم كرد و گفت: «بشكنه اين دست كه نمك نداره...» مجبوري نشستم وسيصد ، چهارصد بار ديگر به آقا جانم سلام كردم تا كارم تمام شد.

مي روم حليم بخرم
آن قدر كوچك بودم كه حتي كسي به حرفم نمي خنديد. هرچي به بابا و ننه ام مي گفتم مي خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمي گذاشتند. حتي تو بسيج روستا هم وقتي گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ريش نداشته ام هر هر خنديدند . مثل سريش چسبيدم به پدرم كه الا و با... بايد بروم جبهه، آخر سر كفري شد و فرياد زد «به بچه كه رو بدهي سوارت مي شود. آخر تو نيم وجبي مي خواهي بروي جبهه چه گِلي به سرت بگيري.» دست آخر كه ديد من مثل كنه به او چسبيده ام رو كرد به طويله مان و فرياد زد : «آهاي نورعلي بيا اين را ببر صحرا و تا مي خورد كتكش بزن و بعد آن قدر ازش كار بكش تا جانش در بيايد» قربان خدا بروم كه يك برادر غول پيكر بهم داده بود كه فقط جان مي داد براي كتك زدن. يك بار الاغمان را چنان زد كه بدبخت سه روز صدايش گرفت! نورعلي حاضر به يراق دويد طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتيم صحرا. آن قدر كتكم زد كه مثل نرمتنان مجبور شدم مدتي روي زمين بخزم و حركت كنم. به خاطر اينكه تو ده مدرسه راهنمايي نبود. بابام من و برادر كوچكم را كه كلاس اول راهنمايي بود آورد شهر و يك اتاق در خانه فاميل اجاره كرد و برگشت. چند مدتي درس خواندم و دوباره به فكر رفتن به جبهه افتادم . رفتم ستاد اعزام و آن قدر فيلم بازي كردم و سرتق بازي در آوردم تا اينكه مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت. روزي كه قرار بود اعزام شويم صبح زود به برادر كوچكم گفتم : «من مي روم حليم بخرم و زودي بر مي گردم.» قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمين گذاشتم و يا علي مدد رفتم كه رفتم. درست سه ماه بعد از جبهه برگشتم در حالي كه اين مدت از ترس حتي يك نامه براي خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حليم فروشي يك كاسه حليم خرديم و رفتم طرف خانه. در زدم برادر كوچكترم در را باز كرد و وقتي حليم را ديد با طعنه گفت: چه زود حليم خريدي و برگشتي!» خنده ام گرفت. داداشم سر برگرداند و فرياد زد : «نورعلي بيا كه احمد آمده » با شنيدن اسم نور علي چنان فرار كردم كه كفشم دم در خانه جا ماند
 


لينک مطلب نوشته:وحید منتظر تاریخ:پنجشنبه سوم آبان 1386

فتح خون

 

مناظره عقل و عشق 

 

راوی

آماده باشید كه وقت رفتن است

عقل می‌گوید بمان و عشق می‌گوید برو... و این هر دو، ‌عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود.

 

در روز هشتم ذی الحجه، یوم الترویه، امام حسین آگاه شد كه عمرو بن سعید بن عاص با سپاهی انبوه به مكه وارد شده است تا او را مخفیانه دستگیر كنند و به شام برند و اگر نه... حرمت حرم امن را با خون او بشكنند.

آنان كه رو به سوی قبله خویش نماز می‌گزارند معنای حرمت حرم امن راچه می‌دانند؟ كعبه آنان كه در مكه نیست تا حرمت حرم مكه را پاس دارند؛ كعبه آنان قصر سبزی است در دمشق كه چشم را خیره می‌كند. آنجا بهشتی است كه در زمین ساخته‌اند تا آنان را از بهشت آسمانی كفایت كند... و از آنجا شیطان بر قلمرو گناه حكم می‌راند، بر گمگشتگان برهوتِ وهم، بر خیال پرستانی كه در جوار بهشت لایتناهای رضوان حق، ‌سر به آخور غرایز حیوانی و دل به مرغزارهای سبزنمای حیات دنیا خوش داشته‌اند، حال آنكه این همه، سرابی است كه از انعكاس نور در كویر مرده دل‌های قاسیه پیدا آمده است. كعبه قبله احرار است.  رستگان از بندگی غیر؛ اما اینان بت خویشتن را می‌پرستند. امام برای اعمال حج احرام بسته است ولكن اینان احرام بسته‌اند تا شمشیرهای آخته خویش را ازچشم‌ها پنهان دارند... شكستن حرمت حرم خدا برای آنان كه كعبه را نمی‌شناسند چندان عظیم نمی‌نماید و اگر با آنان بگویی كه امام حسین (ع) برای پرهیز از این فاجعه مكه را ترك گفته است در شگفت خواهند آمد... اما آن كه می‌داند حرم خدا نقطه پیوند زمین و آسمان است، درمی‌یابد كه شكستن حرمت حرم آن همه عظیم است كه چیزی را با آن قیاس نمی‌توان كرد. بلا در كمینِ نزول بود و ابرهای سیاه از همه سو، شتابان، بر آسمان دره تنگ مكه گرد می‌آمدند و فرشتگانِ همه آسمان‌ها در انتظار كلام «كُن» بی‌قرار بودند؛‌ و اذا قضی امرا فانما یقول له كن فیكون.

در میان « كُن» و «یكون» تنها همین «فا» (ف) ‌فاصله است،‌ و آن هم در كلام، نه در حقیقت. آیا امام كه خود باطن كعبه است، اذن خواهد داد كه این بدعت عظیم واقع شود و حرمت حرم باخون او شكسته شود‌؟... خیر.

 

امام حج را با نیت عمره مفرده به پایان بردند و آنگاه عزم رحیل را با كاروانیان در میان نهادند: «الحمدلله، ماشاءالله و لا قوه الا بالله و صلی الله علی رسوله... مرگ، بر بنی‌آدم، چون گردن آویزی بر گردن دختری زیبا آویخته است، و چه بسیار است وَله و اشتیاق من به دیدار اسلافم، {چون} اشتیاق یعقوب به دیدار یوسف؛ و برای من قتلگاهی اختیار شده است كه اكنون می‌بینمش. گویا می‌بینم كه بند بند مرا گرگان بیابان، بین نواویس و كربلا از هم می‌درند و از من شكمبه‌های خالی و انبان‌های گرسنه خویش را پر می‌كنند.»

«گریزگاهی نیست از آنچه بر قلم تقدیر رفته است. رضایت خدا، رضایت ما اهل بیت است؛ بر بلایش صبر می‌ورزیم و او نیز با ما در آنچه پاداش صابرین است وفا خواهد كرد. اگر پود از جامه جدا شود، اهل بیت نیز از رسول خدا جدا خواهند شد... آنان در حظیره القدس با او جمع خواهند آمد، چشمش بدانان روشن خواهد شد و بر وعده‌ای كه بدانان داده است وفا خواهد كرد. اكنون آن كه مشتاق است تا خون خویش را در راه ما بذل كند و نفس خود را برای لقای خدا آماده كرده است... پس همراه با عزم رحیل كند كه من چون صبح شود به راه خواهم افتاد. ان شاءالله»

 

 

راوی

صبح شد و بانگ الرحیل برخاست و قافله عشق عازم سفر تاریخ شد. خدایا، چگونه ممكن است كه تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی كه در شب هشتم ذی الحجه سال شصتم هجری مخاطب امام بوده‌اند،‌ و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی؟ آنان را می‌گویم كه عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ كره ارض است. هیهات ما ذلك الظن بك ـ ما را از فضل تو گمان دیگری است. پس چه جای تردید؟ راهی كه آن قافله عشق پای در آن نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرحیل هر صبح در همه جا بر می‌خیزد. واگر نه، این راحلان قافله عشق، بعد از هزار و سیصد چهل و چند سال به كدام دعوت است كه لبیك گفته‌اند؟

الرحیل ! الرحیل !

اكنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را !

اكنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند... راحلان طریق عشق می‌دانند كه ماندن نیز در رفتن است. جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی، و این اوست كه ما را كشكشانه به خویش می‌خواند .

 

«ابوبكر عمر بن حارث»، «عبدالله بن عباس» كه در تاریخ به «ابن عباس» مشهور است، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر و بالاخره محمد بن حنیفه، هر یك به زبانی با امام سخن از ماندن می‌گویند... و آن دیگری، عبدالله بن جعفر طیار، شوی زینب كبری، از «یحیی بن سعید»، حاكم مكه، برای او امان‌نامه می‌گیرد...

اما پاسخ امام در جواب اینان پاسخی است كه عشق به عقل می‌دهد؛ اگر چه عقل نیز اگر پیوند خویش را با سرچشمه عقل نبریده باشد، بی تردید عشق را تصدیق خواهد كرد.

محمد بن حنیفه كه شنید امام به سوی عراق كوچ كرده است، با شتاب خود را به موكب عشق رساند و دهانه شتر را در دست گرفت و گفت: «یا حسین، مگر شب گذشته مرا وعده ندادی كه بر پیشنهاد من بیندیشی؟» محمد بن حنیفه، برادر امام، شب گذشته او را از پیمان شكنی مردم عراق بیم داده بود و از او خواسته بود تا جانب عراق را رها كند و به یمن بگریزد.

امام فرمود: «آری، اما پس از آنكه از تو جدا شدم، رسول خدا به خواب من آمد و گفت: ای حسین، روی به راه نِه كه خداوند می‌خواهد تو را در راه خویش كشته بیند.»

محمد بن حنیفه گفت: «انا لله و انا الیه راجعون»...

 

راوی

عقل می گوید بمان و عشق می‌گوید برو؛ و این هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد، عشق را در راهی كه می‌رود، تصدیق خواهد كرد؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله‌ای نیست.

 

عبدالله بن جعفر طیار، شوی زینب كبری (س) نیز دو فرزند خویش ـ «عون» و «محمد» ـ را فرستاد تا به موكب عشق بپیوندند و با آن دو، نامه‌ای كه در آن نوشته بود: «شما را به خدا سوگند می‌دهم كه از این سفر بازگردی. از آن بیم دارم كه در این راه جان دهی و نور زمین خاموش شود. مگر نه اینكه تو سراج مُنیر راه یافتگانی؟»... و خود از عمرو بن سعید بن عاص درخواست كرد تا امان نامه‌ای برای حسین بنویسد و او نوشت .

 

راوی

عجبا! امام مأمن كره ارض است و اگر نباشد، ‌خاک اهل خویش را یكسره فرو می‌بلعد، و اینان برای او امان‌نامه می‌فرستند... و مگر جز در پناه حق نیز مأمنی هست؟ عقل را ببین كه چگونه در دام جهل افتاده است! و عشق را ببين كه چگونه  پاسخ می‌گوید: « آن كه مردم را به طاعت خداوند و رسول او دعوت می‌كند هرگز تفرقه افكن نیست و مخالفت خدا و رسول نكرده است. بهترین امان، امان خداست. و آنكس كه در دنیا از خدا نترسد، آنگاه كه قیامت برپا شود در امان او نخواهد بود. و من از خدا می‌خواهم كه در دنیا از او بترسم تا آخرت را در امان او باشم »...

 

عبدالله بن جعفرطیار بازگشت، اگرچه زینب كبری (س) و دو فرزند خویش ـ عون و محمد ـ را در قافله عشق باقی گذاشت .

 

راوی

یاران! این قافله، قافله عشق است و این راه كه به سرزمین طف در كرانه فرات می‌رسد، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می‌رسد كه: ‌الرحیل، الرحیل. از رحمت خدا دور است  كه این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. ای دعوت فیضانی است كه علی الدوام، زمینیان را به سوی آسمان می‌كشد و ... بدان كه سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی كه در آن، چشمه خورشید می‌جوشد و گوش كن كه چه خوش‌تر نمی‌دارد در تپیدن؛ حسین، حسین، حسین، ‌حسین. نمی‌تپد، حسین حسین می‌كند. یاران ! شتاب كنید كه زمین نه جای ماندن، كه گذرگاه است... گذر از نفس به سوی رضوان حق. هیچ شنیده‌ای كه كسی در گذرگاه، رحل اقامت بیفكند؟... و مرگ نیز در اینجا همان همه با تو نزدیك است كه در كربلا، و كدام انیسی از مرگ شایسته‌تر؟ كه اگر دهر بخواهد با كسی وفا كند و او را از مرگ معاف دارد، حسین كه از من و تو شایسته‌تر است. الرحیل، الرحیل! یاران شتاب كنید.

 

 

شهید آوینی

 


لينک مطلب نوشته:وحید منتظر تاریخ:یکشنبه دهم تیر 1386


تعداد بازديدها:

طراح قالب: دانلود2
پشتیبان: وبلاگ سرا